This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ببین چجوری از تو دست ساموئل جکسون قاپیدم 😂😂🍔
@bayanz
@bayanz
بهتازگی یک گوشی هوشمند (اسمارتفون) خریدهام. مدتها بود که از یک گوشی دکمهای ساده استفاده میکردم. اینترنت که تا قبل فقط روی لپتاپم بود، حالا همهجا دنبالم است و در خیابان به گوگل، اینستاگرام و تلگرام دسترسی دارم. دربارهی بازتاب این تغییر تکنولوژیک در سبک زندگیام، چند یادداشت اینجا میگذارم.
@bayanz
@bayanz
گوشی هوشمند: نقشه
از هاستل بیرون میزنم، نگاهی به نقشهی روی موبایلم میاندازم و راهم را پیش میگیرم. از خیابان «مُوسِس خورِناتسی»* که حتی تلفظش برایم دشوار است میگذرم و بهلطف این راهنمای تکنولوژیک بدون قدمی اشتباه به مقصد میرسم. در وهلهی اول از این که در خیابانهایی غریب، بینیاز از دیگری راهم را یافتهام احساس سربلندی میکنم. هیچ دلیلی برای کمک گرفتن از عابران وجود نداشت؛ چراکه دانای کل همهی راهها در زیر انگشتان من قرار بود.
مقصد، خیابانی کشیده از جنوب تا به شمال، با کافهها و نوازندههای خیابانی فراوان بود که برای پیادهروی انتخابش کرده بودم. هیچ قرار مهمی در کار نبود و هیچکس آنجا انتظار مرا نمیکشید. هدف چیزی جز کمی پیادهروی روی سنگفرشهای این خیابان مهماننواز نبود. در همین لحظه، با نگاهی به پشت سر، ماجراجویی هیجانانگیزی که از کفم رفته بر من آشکار میشود: هر نگاه به نقشه، برای من یعنی یک ارتباط انسانی کمتر. احساس کسی را دارم که از منزل با آژانس تا هایپرمارکت آن سر شهر رفته تا یک بسته پفک بخرد.
هنگامی که هدف گشتوگذار و سرگرمیست، کمی پرسوجو از عابران، کمی دنبال علائم گشتن، و گاهی کمی گم شدن، میتواند روز پرماجراتری برایم بسازد. نقشه راه را سرراست میکند، اما شاید کمی سرکجی هم بد نباشد.
*موسس خورناتسی که موسی خورنی نیز گفته میشود، ملقب به پدر تاریخ ارمنیان است.
عکس: برگرفته از فیلم «خانهی دوست کجاست؟» ساختهی عباس کیارستمی. احمد بهدنبال خانهی همکلاسیاش همتی میگردد تا دفتر مشقی را که پیشش جا مانده به او برساند.
فرزاد بیان
96/6/13
@bayanz
از هاستل بیرون میزنم، نگاهی به نقشهی روی موبایلم میاندازم و راهم را پیش میگیرم. از خیابان «مُوسِس خورِناتسی»* که حتی تلفظش برایم دشوار است میگذرم و بهلطف این راهنمای تکنولوژیک بدون قدمی اشتباه به مقصد میرسم. در وهلهی اول از این که در خیابانهایی غریب، بینیاز از دیگری راهم را یافتهام احساس سربلندی میکنم. هیچ دلیلی برای کمک گرفتن از عابران وجود نداشت؛ چراکه دانای کل همهی راهها در زیر انگشتان من قرار بود.
مقصد، خیابانی کشیده از جنوب تا به شمال، با کافهها و نوازندههای خیابانی فراوان بود که برای پیادهروی انتخابش کرده بودم. هیچ قرار مهمی در کار نبود و هیچکس آنجا انتظار مرا نمیکشید. هدف چیزی جز کمی پیادهروی روی سنگفرشهای این خیابان مهماننواز نبود. در همین لحظه، با نگاهی به پشت سر، ماجراجویی هیجانانگیزی که از کفم رفته بر من آشکار میشود: هر نگاه به نقشه، برای من یعنی یک ارتباط انسانی کمتر. احساس کسی را دارم که از منزل با آژانس تا هایپرمارکت آن سر شهر رفته تا یک بسته پفک بخرد.
هنگامی که هدف گشتوگذار و سرگرمیست، کمی پرسوجو از عابران، کمی دنبال علائم گشتن، و گاهی کمی گم شدن، میتواند روز پرماجراتری برایم بسازد. نقشه راه را سرراست میکند، اما شاید کمی سرکجی هم بد نباشد.
*موسس خورناتسی که موسی خورنی نیز گفته میشود، ملقب به پدر تاریخ ارمنیان است.
عکس: برگرفته از فیلم «خانهی دوست کجاست؟» ساختهی عباس کیارستمی. احمد بهدنبال خانهی همکلاسیاش همتی میگردد تا دفتر مشقی را که پیشش جا مانده به او برساند.
فرزاد بیان
96/6/13
@bayanz
گوشی هوشمند: روابط
روی ملافهی سفید تخت دراز کشیدهام. اتاق را بهتازگی تحویل گرفتهام و بوی شویندهها که بسیار خوشایندم است، هنوز از هوا پاک نشده. در گوشی هوشمندم، روشهای گوناگون ملاقات با افراد محلی و گردشگران را امتحان میکنم. بهلطف سرعت بالای اینترنت، اپلیکیشنهای مختلف را بهسرعت نصب و مورد آزمایش قرار میدهم. از اپلیکیشنهای dating گرفته تا شبکههای اجتماعی پرطرفداری که عضو آنها هستم، از هیچ گزینهای صرف نظر نمیکنم.
آزمون و خطاها، در دو روز اول کاملاً بینتیجه میماند و هیچ ملاقات حقیقیای را برایم رقم نمیزند. در روز سوم سرویس CouchSurfing را امتحان میکنم. کوچسرفینگ قابلیتی به نام هنگاوت دارد که کارش پیدا کردن افرادی در اطراف جهت ملاقات است. به چند نفر از لیست افراد حاضر برای ملاقات درخواست میفرستم (لازم نیست پیغامی بنویسم یا دنبال بهانه برای بار کردن سر بحث باشم، تنها لمس کردن دکمهی Say Hello کافیست). تا حد خوبی از نتیجه شگفتزده میشوم. صبح با مسافری ایرانی به بازدید از موزهی هنر مشغول میشوم و در خلال وارسی تابلوها برای هم داستان میگوییم و ظهر با معلمی از ژاپن ملاقات میکنم. آنقدر اوقات خوشی برای همهمان فراهم شده که شب دوباره دستهجمعی ملاقات میکنیم.
کاربری اصلی شبکههای اجتماعی پرطرفدار دنیا، یعنی فیسبوک، یوتیوب، اینستاگرام و توییتر (و تلگرام بهطور خاص در ایران) در درون خود این سرویسها تعریف شده است و همهی تلاش توسعهدهندگانشان، علاقهمند نگه داشتن کاربر به استفاده از این کاربریست. ملاقات حضوری آدمها بهواسطهی این امکانات، در بهترین حالت محصول جانبی (by-product) آنهاست. برای نمونه، اینستاگرام خودش را اینگونه معرفی میکند: «راهی ساده، بامزه و خلاقانه برای ثبت، ویرایش و بهاشتراکگذاری عکسها، ویدیوها و پیامها با دوستان و خانواده». نه تعریف اینستاگرام اشارهای به بسط روابط بینفردی آدمها دارد، و نه امکاناتش چنین چیزی را میرساند. من نیز بارها بهمدد شبکههای اجتماعی افراد گوناگونی را ملاقات کردهام، اما هزینه-فرصت فراهم شدن چنین ملاقاتهایی، در قیاس با زمانی که ملاقات حضوری افراد در اولویت محصول باشد، بسیار بالاست (ترتیب دادن ملاقاتهای کوچسرفینگ که در بالا شرحش آمد، دقایقی بیش وقت نگرفت).
تکنولوژی و اینترنت میتواند آدمها را به یکدیگر نزدیکتر و روابط بینفردی را تسهیل کند. شاید بهتر باشد پاسخ به این پرسش را که چرا پرطرفدارترین شبکههای اجتماعی دنیای وب اکنون چنین نمیکنند، در درون فرهنگ و خواستههای کاربران این شبکهها جستوجو کرد و نه در ذات تکنولوژی. تکنولوژی، به ذات منزویساز بشر نیست.
عکس: کاری از Matt Chase برای مجلهی ساندی تایمز: آیا روابط دیجیتال، روابط حقیقی را خاموش کرده است؟
فرزاد بیان
96/6/13
@bayanz
روی ملافهی سفید تخت دراز کشیدهام. اتاق را بهتازگی تحویل گرفتهام و بوی شویندهها که بسیار خوشایندم است، هنوز از هوا پاک نشده. در گوشی هوشمندم، روشهای گوناگون ملاقات با افراد محلی و گردشگران را امتحان میکنم. بهلطف سرعت بالای اینترنت، اپلیکیشنهای مختلف را بهسرعت نصب و مورد آزمایش قرار میدهم. از اپلیکیشنهای dating گرفته تا شبکههای اجتماعی پرطرفداری که عضو آنها هستم، از هیچ گزینهای صرف نظر نمیکنم.
آزمون و خطاها، در دو روز اول کاملاً بینتیجه میماند و هیچ ملاقات حقیقیای را برایم رقم نمیزند. در روز سوم سرویس CouchSurfing را امتحان میکنم. کوچسرفینگ قابلیتی به نام هنگاوت دارد که کارش پیدا کردن افرادی در اطراف جهت ملاقات است. به چند نفر از لیست افراد حاضر برای ملاقات درخواست میفرستم (لازم نیست پیغامی بنویسم یا دنبال بهانه برای بار کردن سر بحث باشم، تنها لمس کردن دکمهی Say Hello کافیست). تا حد خوبی از نتیجه شگفتزده میشوم. صبح با مسافری ایرانی به بازدید از موزهی هنر مشغول میشوم و در خلال وارسی تابلوها برای هم داستان میگوییم و ظهر با معلمی از ژاپن ملاقات میکنم. آنقدر اوقات خوشی برای همهمان فراهم شده که شب دوباره دستهجمعی ملاقات میکنیم.
کاربری اصلی شبکههای اجتماعی پرطرفدار دنیا، یعنی فیسبوک، یوتیوب، اینستاگرام و توییتر (و تلگرام بهطور خاص در ایران) در درون خود این سرویسها تعریف شده است و همهی تلاش توسعهدهندگانشان، علاقهمند نگه داشتن کاربر به استفاده از این کاربریست. ملاقات حضوری آدمها بهواسطهی این امکانات، در بهترین حالت محصول جانبی (by-product) آنهاست. برای نمونه، اینستاگرام خودش را اینگونه معرفی میکند: «راهی ساده، بامزه و خلاقانه برای ثبت، ویرایش و بهاشتراکگذاری عکسها، ویدیوها و پیامها با دوستان و خانواده». نه تعریف اینستاگرام اشارهای به بسط روابط بینفردی آدمها دارد، و نه امکاناتش چنین چیزی را میرساند. من نیز بارها بهمدد شبکههای اجتماعی افراد گوناگونی را ملاقات کردهام، اما هزینه-فرصت فراهم شدن چنین ملاقاتهایی، در قیاس با زمانی که ملاقات حضوری افراد در اولویت محصول باشد، بسیار بالاست (ترتیب دادن ملاقاتهای کوچسرفینگ که در بالا شرحش آمد، دقایقی بیش وقت نگرفت).
تکنولوژی و اینترنت میتواند آدمها را به یکدیگر نزدیکتر و روابط بینفردی را تسهیل کند. شاید بهتر باشد پاسخ به این پرسش را که چرا پرطرفدارترین شبکههای اجتماعی دنیای وب اکنون چنین نمیکنند، در درون فرهنگ و خواستههای کاربران این شبکهها جستوجو کرد و نه در ذات تکنولوژی. تکنولوژی، به ذات منزویساز بشر نیست.
عکس: کاری از Matt Chase برای مجلهی ساندی تایمز: آیا روابط دیجیتال، روابط حقیقی را خاموش کرده است؟
فرزاد بیان
96/6/13
@bayanz
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
فیلم: اکثریت سرکوب شده (Oppressed Majority)
#کلیشه_برعکس
⚠️ فیلم حاوی صحنههای انگولک شدن یک مرد بالغ توسط تعدادی زن است که ممکن است جهت تماشا در محل کار مناسب نباشد.
@bayanz
#کلیشه_برعکس
⚠️ فیلم حاوی صحنههای انگولک شدن یک مرد بالغ توسط تعدادی زن است که ممکن است جهت تماشا در محل کار مناسب نباشد.
@bayanz
توضیحی احتمالاً اضافه دربارهی ویدئوی بالا 👆
قول این کانال این است که فیلمهای کوتاهی را که از تماشایشان لذت میبرم اینجا بگذارم. در گذاشتن فیلم بالا در این کانال تردید داشتم. حساسیتها را درک میکنم و برایم محترمند. از طرف دیگر، مزاحمتها نیز حقیقیاند. فیلم اکثریت سرکوب شده (Oppressed Majority)، نمایشی وارونه از این مزاحمتهاست؛ تماشای آن، میتواند برای برخی آزاردهنده باشد، چنانچه مزاحمتها نیز آزاردهندهاند.
@bayanz
قول این کانال این است که فیلمهای کوتاهی را که از تماشایشان لذت میبرم اینجا بگذارم. در گذاشتن فیلم بالا در این کانال تردید داشتم. حساسیتها را درک میکنم و برایم محترمند. از طرف دیگر، مزاحمتها نیز حقیقیاند. فیلم اکثریت سرکوب شده (Oppressed Majority)، نمایشی وارونه از این مزاحمتهاست؛ تماشای آن، میتواند برای برخی آزاردهنده باشد، چنانچه مزاحمتها نیز آزاردهندهاند.
@bayanz
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
فیلم کوتاه سحر
ندیم ماجرای شبی را که خواهرش نیمهشب به خانه آمد و پس از آن ناپدید شد، تعریف میکند.
@bayanz
ندیم ماجرای شبی را که خواهرش نیمهشب به خانه آمد و پس از آن ناپدید شد، تعریف میکند.
@bayanz
قانونسواری
در خیابان یکطرفه در خلاف جهت حرکت ماشینها با بیشترین سرعتی که از یک موتورسیکلت برمیآید در حرکتیم. راننده درحالی که دستی به فرمان دارد، میآید با دست دیگر گوشیاش را از جیب درآورد که گوشی پخش خیابان میشود. اولین ماشین عبوری را قسم ابالفضل میدهد که از روی تکهپارههای گوشی رد نشود. رد نمیشود. شیرجه میروم اجزا را جمع میکنم. خندهای میکند و به راهمان ادامه میدهیم. چراغ قرمزها را پشت سر میگذاریم، از ورود ممنوعها گذر و از لابهلای ماشینها راهمان را باز میکنیم. ده دقیقه پیش در حال چک و چانه سر دستمزد بودیم و در ده دقیقه آیندهی جلوی در سفارتیم. مسیری که طی کردنش با ماشین در کمتر از یک ساعت ممکن نبود، بیست دقیقهای طی شد. ساعت یازده و چهل و پنج دقیقهی ظهر آخرین روزیست که شانس تحویل مدارکم را تا قبل از ۱۲ دارم و من این پانزده دقیقهی طلایی (و سفر آیندهام) را مدیون این وسیلهی نقلیهی دوچرخ و رانندهی کارکشتهاش هستم.
مسئول پذیرش سفارت با آینهی یکطرفهی بزرگی از من جدا شده و من در شیشهی روبرو جز تصویر خودم نمیبینم. به موهای پخش و پلا و باد خوردهام نگاه میکنم و به خودم لبخند میزنم. ای کاش میتوانستم بگویم که چقدر احساس عذابوجدان کردم، تا اکنون که مرور ماجرا میکنم، انسان قانونمند و اخلاقگرایی بهنظر برسم، اما حیف که جز لبخند رضایت، آینه تصویر دیگری تحویلم نداد.
فرزاد بیان
96/7/24
@bayanz
در خیابان یکطرفه در خلاف جهت حرکت ماشینها با بیشترین سرعتی که از یک موتورسیکلت برمیآید در حرکتیم. راننده درحالی که دستی به فرمان دارد، میآید با دست دیگر گوشیاش را از جیب درآورد که گوشی پخش خیابان میشود. اولین ماشین عبوری را قسم ابالفضل میدهد که از روی تکهپارههای گوشی رد نشود. رد نمیشود. شیرجه میروم اجزا را جمع میکنم. خندهای میکند و به راهمان ادامه میدهیم. چراغ قرمزها را پشت سر میگذاریم، از ورود ممنوعها گذر و از لابهلای ماشینها راهمان را باز میکنیم. ده دقیقه پیش در حال چک و چانه سر دستمزد بودیم و در ده دقیقه آیندهی جلوی در سفارتیم. مسیری که طی کردنش با ماشین در کمتر از یک ساعت ممکن نبود، بیست دقیقهای طی شد. ساعت یازده و چهل و پنج دقیقهی ظهر آخرین روزیست که شانس تحویل مدارکم را تا قبل از ۱۲ دارم و من این پانزده دقیقهی طلایی (و سفر آیندهام) را مدیون این وسیلهی نقلیهی دوچرخ و رانندهی کارکشتهاش هستم.
مسئول پذیرش سفارت با آینهی یکطرفهی بزرگی از من جدا شده و من در شیشهی روبرو جز تصویر خودم نمیبینم. به موهای پخش و پلا و باد خوردهام نگاه میکنم و به خودم لبخند میزنم. ای کاش میتوانستم بگویم که چقدر احساس عذابوجدان کردم، تا اکنون که مرور ماجرا میکنم، انسان قانونمند و اخلاقگرایی بهنظر برسم، اما حیف که جز لبخند رضایت، آینه تصویر دیگری تحویلم نداد.
فرزاد بیان
96/7/24
@bayanz
فکر پرفشار
ما در شهرمان هنوز با دبّه آب میگیریم. دستگاههایی در شهر وجود دارد که کارت را واردش میکنی، مقدار آب موردنیازت را انتخاب میکنی (۱۰ یا ۲۰ لیتر) و دستگاه از لولهای که در زیرش دارد با فشار آب بیرون میدهد. گاهی در حالی که دبّه درحال پر شدن است، سعی میکنم درب کوچک قرمزرنگ دبّه را زیر جریان آب بگیرم و پر کنم و آب بنوشم، اما فشار جریان آب اینقدر زیاد است که آب به همه طرف میپاچد و همهجا را خیس میکند و آخر درب هم پر نمیشود.
وقتهایی که نمینویسم (یا حرف نمیزنم)، یا حرفی برای گفتن ندارم یا آنقدر حرف در فکرم دارم که گفتنش ناممکن است. اگر تلاش کنم، حرفها به اطراف میپاچد و دستآخر ظرف نوشته هم پر نمیشود. این است که خودم را تحمل میکنم تا جریانم آرام شود. آنگاه از دبّه به پارچ و از پارچ به لیوان میریزم.
📎 عکس از خبرآنلاین
فرزاد بیان
96/7/25
@bayanz
ما در شهرمان هنوز با دبّه آب میگیریم. دستگاههایی در شهر وجود دارد که کارت را واردش میکنی، مقدار آب موردنیازت را انتخاب میکنی (۱۰ یا ۲۰ لیتر) و دستگاه از لولهای که در زیرش دارد با فشار آب بیرون میدهد. گاهی در حالی که دبّه درحال پر شدن است، سعی میکنم درب کوچک قرمزرنگ دبّه را زیر جریان آب بگیرم و پر کنم و آب بنوشم، اما فشار جریان آب اینقدر زیاد است که آب به همه طرف میپاچد و همهجا را خیس میکند و آخر درب هم پر نمیشود.
وقتهایی که نمینویسم (یا حرف نمیزنم)، یا حرفی برای گفتن ندارم یا آنقدر حرف در فکرم دارم که گفتنش ناممکن است. اگر تلاش کنم، حرفها به اطراف میپاچد و دستآخر ظرف نوشته هم پر نمیشود. این است که خودم را تحمل میکنم تا جریانم آرام شود. آنگاه از دبّه به پارچ و از پارچ به لیوان میریزم.
📎 عکس از خبرآنلاین
فرزاد بیان
96/7/25
@bayanz
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
روابط، عشق و تمرین معنوی 📼
من از عزرا بَیدا بسیار آموختهام. او معلمیست برای زندگی، با زبانی ساده و بهدور از تکلّف.
عزرا در این ویدیو از روابط، عشق و تمرین معنوی میگوید.
⚠️ زبان انگلیسی
@bayanz
من از عزرا بَیدا بسیار آموختهام. او معلمیست برای زندگی، با زبانی ساده و بهدور از تکلّف.
عزرا در این ویدیو از روابط، عشق و تمرین معنوی میگوید.
⚠️ زبان انگلیسی
@bayanz
از رنجی که میدهیم
شش سال پیش در مراسم ازدواجش شرکت کردم. و یکسال بعد در مراسم ختمش. در این یک سال، سلولهای سرطانی آنقدر تقسیم شدند که مهارشان ناممکن شد. حالا بعد پنج سال پدرش را میبینم. از دیدنم حتی لبخند هم نمیزند. فقط قربان صدقهام میرود. با من حرف نمیزند. هرچه میخواهد دربارهام بداند، از اطرافیانم میپرسد. انگار من وجود نداشته باشم. فکرش را محال است کسی بتواند بخواند. فقط واضح است که زمان برایش هیچ نکرده؛ غم در چهرهاش پیداست.
درنظر فروید، رنج از سه جهت تهدیدمان میکند. اوّل، از درون، جسم ما محکوم به زوال است. دوم از برون، محیط بیرحمانه مورد حمله قرارمان میدهد. و سوم، از طرف رابطهی ما با دیگران است که رنج سراغمان میآید. (۱)
این فقط دیگران نیستند که رنجمان میدهند، ما نیز از زمانی که زاده میشویم، مسبّب رنج دیگرانیم. همین که پای در جهان میگذاریم، با دیگران مرتبط میشویم و با بودنمان بهطرق گوناگون، خواسته یا ناخواسته، آگاهانه و یا ناآگاهانه، رنجی بر دیگران تحمیل میکنیم. بهفرض که از خوبان روزگار بوده باشیم، پس از بودن نیز، نوبت به رنج نبودنمان میرسد.
با این همه، دلگرمکننده آن است که برای بیشتر ما، کمی – و فقط کمی – کاستن از رنج انسانها، شاید فقط با دست گذاشتن روی همین منبع رنج، یعنی رابطهمان با دیگران ممکن باشد: که نیکی کنیم و در دجله اندازیم.
(۱) تمدّن و ملالتهای آن، زیگموند فروید، ترجمهی محمد مبشّری، صفحهی ۳۵.
-- نقاشی از Seong Lee
فرزاد بیان
96/8/5
@bayanz
شش سال پیش در مراسم ازدواجش شرکت کردم. و یکسال بعد در مراسم ختمش. در این یک سال، سلولهای سرطانی آنقدر تقسیم شدند که مهارشان ناممکن شد. حالا بعد پنج سال پدرش را میبینم. از دیدنم حتی لبخند هم نمیزند. فقط قربان صدقهام میرود. با من حرف نمیزند. هرچه میخواهد دربارهام بداند، از اطرافیانم میپرسد. انگار من وجود نداشته باشم. فکرش را محال است کسی بتواند بخواند. فقط واضح است که زمان برایش هیچ نکرده؛ غم در چهرهاش پیداست.
درنظر فروید، رنج از سه جهت تهدیدمان میکند. اوّل، از درون، جسم ما محکوم به زوال است. دوم از برون، محیط بیرحمانه مورد حمله قرارمان میدهد. و سوم، از طرف رابطهی ما با دیگران است که رنج سراغمان میآید. (۱)
این فقط دیگران نیستند که رنجمان میدهند، ما نیز از زمانی که زاده میشویم، مسبّب رنج دیگرانیم. همین که پای در جهان میگذاریم، با دیگران مرتبط میشویم و با بودنمان بهطرق گوناگون، خواسته یا ناخواسته، آگاهانه و یا ناآگاهانه، رنجی بر دیگران تحمیل میکنیم. بهفرض که از خوبان روزگار بوده باشیم، پس از بودن نیز، نوبت به رنج نبودنمان میرسد.
با این همه، دلگرمکننده آن است که برای بیشتر ما، کمی – و فقط کمی – کاستن از رنج انسانها، شاید فقط با دست گذاشتن روی همین منبع رنج، یعنی رابطهمان با دیگران ممکن باشد: که نیکی کنیم و در دجله اندازیم.
(۱) تمدّن و ملالتهای آن، زیگموند فروید، ترجمهی محمد مبشّری، صفحهی ۳۵.
-- نقاشی از Seong Lee
فرزاد بیان
96/8/5
@bayanz
نامهای به خود ۳۰ سالهام
خود سیسالهی عزیزم! اگر نامهی مرا میخوانی، یعنی آنقدر عمر کردهای که این نامه به دستت رسیده. یعنی از بیشمار خطری که جانت را تهدید کرده، جان سالم بهدر بردهای. و یعنی تمام آن لحظات غم، ناامیدی و درماندگیای را که بهنظرت بیپایان میرسیدند، پشت سر گذاشتهای. روزی که مرا میخوانی، من دیگر رفتهام. من میروم، تا تو بیایی. میدانم که دلت برایم تنگ میشود. شاید امروز موهایت بهبلندی من نباشد. شاید پوستی بهصافی من نداشته باشی. شاید عزیزان امروزم، در کنارت نباشند. اگر مرا سرزنش کنی که قدر داشتههایم را نمیدانم، به تو حق میدهم. اما افسوس مرا نخور. تو امتداد منی. هرچه هستی و هرچه روزگار برایت رقم زده، بدان که من به تو افتخار میکنم.
فرزاد بیان
96/8/8
@bayanz
خود سیسالهی عزیزم! اگر نامهی مرا میخوانی، یعنی آنقدر عمر کردهای که این نامه به دستت رسیده. یعنی از بیشمار خطری که جانت را تهدید کرده، جان سالم بهدر بردهای. و یعنی تمام آن لحظات غم، ناامیدی و درماندگیای را که بهنظرت بیپایان میرسیدند، پشت سر گذاشتهای. روزی که مرا میخوانی، من دیگر رفتهام. من میروم، تا تو بیایی. میدانم که دلت برایم تنگ میشود. شاید امروز موهایت بهبلندی من نباشد. شاید پوستی بهصافی من نداشته باشی. شاید عزیزان امروزم، در کنارت نباشند. اگر مرا سرزنش کنی که قدر داشتههایم را نمیدانم، به تو حق میدهم. اما افسوس مرا نخور. تو امتداد منی. هرچه هستی و هرچه روزگار برایت رقم زده، بدان که من به تو افتخار میکنم.
فرزاد بیان
96/8/8
@bayanz
❤2
نوتلا
▫من کیستم؟
من کسیام که شبم را با نوتلا بهپایان میبرم و روزم را با نوتلا آغاز میکنم.
▫من که بودم؟
من کسی بودم که از نوتلا نفرت داشت. در هر شرایطی پسش میزدم. اگر حرفش میشد، نقدش میکردم.
▫چه پیش آمد؟
یک روز یک نوتلا تخفیف خورده بود. من هم قند خونم پایین افتاده بود. وسوسه شدم امتحانش کنم. بهدور از قضاوت، انگشتی زدم؛ شل بود. مکیدم؛ شیرین بود. خوشم آمد.
▫تو که متنفر بودی.
فهمیدم که من از نوتلا متنفر نبودم؛ من از هر فکری که پیرامون نوتلا در ذهنم نقش بسته بود - از سلفی با نوتلا تا نوتلابار سرکوچهمان - متنفر بودم. واقعیت نوتلا، همان چیز نرم و شیرینیست که در دهان گذاشتم؛ هرچه غیر از این است، جز انتزاع بیش نیست. و انتزاع نمیگذاشت با واقعیت روبهرو شوم. من «مِنو را بهجای ناهار میخوردم». مثل خیلی چیزهای دیگر در زندگی.
-- گرافیک از فیونا استفانسون
فرزاد بیان
96/8/20
@bayanz
▫من کیستم؟
من کسیام که شبم را با نوتلا بهپایان میبرم و روزم را با نوتلا آغاز میکنم.
▫من که بودم؟
من کسی بودم که از نوتلا نفرت داشت. در هر شرایطی پسش میزدم. اگر حرفش میشد، نقدش میکردم.
▫چه پیش آمد؟
یک روز یک نوتلا تخفیف خورده بود. من هم قند خونم پایین افتاده بود. وسوسه شدم امتحانش کنم. بهدور از قضاوت، انگشتی زدم؛ شل بود. مکیدم؛ شیرین بود. خوشم آمد.
▫تو که متنفر بودی.
فهمیدم که من از نوتلا متنفر نبودم؛ من از هر فکری که پیرامون نوتلا در ذهنم نقش بسته بود - از سلفی با نوتلا تا نوتلابار سرکوچهمان - متنفر بودم. واقعیت نوتلا، همان چیز نرم و شیرینیست که در دهان گذاشتم؛ هرچه غیر از این است، جز انتزاع بیش نیست. و انتزاع نمیگذاشت با واقعیت روبهرو شوم. من «مِنو را بهجای ناهار میخوردم». مثل خیلی چیزهای دیگر در زندگی.
-- گرافیک از فیونا استفانسون
فرزاد بیان
96/8/20
@bayanz
❤1