بَیان
8.47K subscribers
172 photos
112 videos
5 files
214 links
می‌خوانم. می‌نویسم.

ایکس (توییتر سابق):
https://x.com/farzad_bayan

اینستاگرام:
https://instagram.com/farzad.bayan
Download Telegram
۱۰ مرهم هنری

۱- انجام کار هنری معمولاً مستلزم تحمل غر و نق فراوان است. و این ارتباطی با شهرت یا درآمد هنرمند ندارد.

۲- افراد معمولاً زحمت یک کار هنری و تاثیرگذاری‌اش را کمتر از واقع ارزیابی می‌کنند. و آنجا که اثر میل به کمینه‌گرایی (مینیمالیسم) دارد، این ارزیابی حتی ناعادلانه‌تر است.

۳- کاردستی اغلب با کار هنری اشتباه گرفته می‌شود و به همین ترتیب، کاردستی‌ساز با هنرمند. هنر خالص (در مقابل هنر کاربردی) هم اغلب با «خب که چی» مخاطب همراه است.

۴- «تو نمی‌فهمی پس هنر است» گزاره‌ای نانوشته برای هنرمندنمایی‌ست. نه هر گردی گردو و نه هر اثر درک‌ناشدنی‌ای هنر است.

۵- گاه از هنرمند انتظار می‌رود که یک سطح بالاتر یا در سطحی متفاوت نسبت به جامعه‌ی خویش بیاندیشد، حال آنکه نه در ذات و نه در غایت هنر، ضرورت چنین اختلاف سطحی پیدا نمی‌شود.

۶- نقد هنری با واژگان هنری ممکن می‌شود. و این است وجوب منتقد هنری.

۷- هیچ انسانی (از جمله هنرمند) از تاثیر بازخورد مخاطب و منتقد مصون نیست. این تاثیر گاه روال فعالیت‌های هنری هنرمند را دگرگون می‌سازد و گاه بدان سطح نمی‌رسد.

۸- در تجربیات متعددی نشان داده شده که هرگاه آدمی قضاوت‌گرانه با اثری هنری مواجه می‌شود، درک و برداشتی متفاوت – و اغلب غیرطبیعی – از اثر عایدش می‌شود.

۹- تجربه‌ی یک اثر هنری برای هیچ دو شخصی هرگز یکسان نیست. حالت درونی و پیشینه‌ی تجارب شخصی این مواجهه را منحصر به‌فرد می‌سازد.

۱۰- مخاطب هنرناآموخته قادر به التذاذ هنری‌ست. دانش هنر می‌تواند آن را عمیق‌تر کند یا به سطحی دیگر انتقال دهد، اما لازمه‌اش نیست.

فرزاد بیان

96/5/28
@bayanz
1
⁣⁣گردش علمی

اجازه می‌خواهم یکی از تفریحاتم را با شما در میان بگذارم و بعد اگر خوشتان آمد به شما هم توصیه‌اش کنم. این تفریح خوشایند «گردش علمی» نام دارد. من امروز به یک گردش علمی رفتم که ماجرای آن از این قرار است:

ساعت ۵:۱۵ عصر از خانه به‌راه افتادم. یکی از دو سمت کوچه را انتخاب کردم و پی گرفتم. در راه یک فنر پیدا کردم که برای مدتی اسباب‌بازی خوبی شد. کمی جلوتر در زیر یک درخت اکالیپتوس با لاشه‌ی کلاغی مرده مواجه شدم. به‌نظر از بالای درخت به زمین افتاده بود. خانمی که کیسه‌ی خرید به‌دست داشت از کنار من گذشت و نگاهی به من و لاشه انداخت. به راهم ادامه دادم. مسیری نیم کیلومتری دویدم و به مدرسه‌ی دوران دبستانم رسیدم. دور و بر را پاییدم و وقتی کسی در اطراف نبود از در مدرسه آویزان شدم تا نگاهی به داخل حیاط بیاندازم. دو کارگر مشغول ساخت‌وساز در گوشه‌ی حیاط بودند. باقی مسیر را نیز دویدم و به‌نزدیک خانه رسیدم. دختربچه‌ای با کوله‌پشتی‌ای که به شکل یک فیل صورتی با خرطومی آویزان بود به‌همراه برادر کمی بزرگترش به‌سمت خانه‌شان می‌رفتند. ساعت ۶:۳۰ به خانه بازگشتم. 🏡

حال مایلم گردش علمی را به شما هم توصیه کنم. ابتدا خوب است یادآور شوم که توصیف گردش علمی برای دیگری، آنطور که من برای شما انجام دادم، ممکن است بی‌معنی و مفهوم به‌نظر برسد و شاید درواقع هم همینطور باشد. از آنجا که این یک تجربه‌ی شخصی‌ست، خرّم آن کس که تجربه‌اش کند.

شاید هیچ چیز علمی‌ای در مورد گردش علمی وجود نداشته باشد. انتخاب این اسم بیشتر از روی علاقه‌ی من به آنچه از گردش علمی کودکان در ذهن دارم باز می‌گردد. اگر با این اسم راحت نیستید، می‌توانید فقط «گردش» یا ولگردی یا هرچه مایلید بنامیدش (من فعلاً با اسم دلخواه خودم ادامه می‌دهم).

ویژگی اصلی گردش علمی این است که هیچ هدف خاصی ندارد. شما ‌به‌دنبال کشف مکان‌های ناشناخته یا منتظر اتفاقات عجیب و باورنکردی، یا یافتن جفت مناسب نیستید. پیگیری هر نوع هدفی می‌تواند گردش علمی را ملال‌آور کند، گرچه ظاهراً در ابتدا شما را باانگیزه می‌سازد. البته ممکن است هر کدام از این‌ها در طول گردش برای شما اتفاق بیافتد، اما مهم این است که شما از پیش دنبال آن نبوده‌اید.

اگر از این که وقت‌هایی از عمرتان را در این گردش‌های علمی بی‌هدف بگذرانید واهمه دارید، می‌توانید هدف آن را صرفاً «مشاهده» درنظر بگیرید. اما خاطرتان بماند که این مشاهده به قصد یادگیری یا سر کیف آمدن شما نیست.

گفته شد که گردش علمی هدفی ندارد. بهتر است بیشتر درباره‌ی این صحبت کنم. بی‌هدفی یعنی این که گردش ابزاری برای حل کردن مسائل و مشکلات حل‌نشده‌ی زندگی شما نیست (البته شما آزادید چنین کاربردی از گردش بگیرید، اما در آن صورت دیگر در حال این گردشی که درباره‌اش صحبت می‌کنیم نخواهید بود). ممکن است از دست کسی عصبانی باشید و فکر کنید که چه خوب است گردش کنید تا عصبانیتتان فروکش کند. در این صورت گردش را هدف‌دار کرده‌اید. می‌توانید در زمان عصبانیت گردش کنید – و این بسیار نیکوست –اما در این صورت بهتر است از گردش انتظاری نداشته باشید. گردش ممکن است عصبانیت شما را کاهش و یا افزایش دهد (ممکن است یک آدم مزاحم پیدا شود و شما را عصبانی‌تر کند و یا ممکن است شکوفه‌ها را ببینید و آرام شوید). مادامی که گردش را بی‌هدف دنبال کنید، گردشتان طبیعی خواهد بود.

اگر امکانش فراهم است، می‌توانید با دیگری به گردش بروید. اما اگر خودتان را متعهد به بودن دیگری کنید، برنامه‌های گردشی‌تان احتمالاً خیلی محدود می‌شود. البته ممکن است اجازه نداشته باشید که تنها به گردش بروید، که در این صورت بهتر است به گردش دو یا چند نفری فکر کنید.

گردش علمی ممکن است در زمان دلخواه شما ممکن نباشد (به هر دلیلی خودتان نتوانید و یا اجازه‌اش را نداشته باشید). در هر صورت بهتر است زیاد برایش نجنگید. اگر پیدا کردن زمان مناسب برای گردش علمی دشوار شد، می‌توانید رفت‌وآمدهای معمول مثل مسیر رسیدن از خانه تا محل کار یا دانشگاه یا مدرسه را به گردش علمی تبدیل کنید.

به‌عنوان یک رویکرد کلّی، هرگاه حس کردید که چیزی دارد گردش را سخت یا پیچیده می‌کند، احتمالاً بهتر است بیخیال آن چیز شوید. مواردی هم که در بالا آمد، توصیه‌های من برای راحت‌تر کردن گردش بود، اگر برای شما موجب پیچیدگی اوضاع شد، به‌سادگی آنها را دستکاری کنید.

گردش علمی با کمی حواس‌جمعی می‌تواند به مدیتیشن پیاده (walking meditation) بدل شود. می‌توانیم بعداً در این‌باره بیشتر صحبت کنیم. فعلاً به یک گردش علمی مفرّح بپردازیم!

فرزاد بیان

گرافیک از Anna Paschenko

96/5/29
@bayanz
کورکُن

یک پدری باغ شمالش را فروخته و برای دخترش که امسال رتبه‌ی دلخواهش را در کنکور نیاورده در تهران مطب خریده که دخترک انگیزه پیدا کند و امسال رتبه‌ی پزشکی بیاورد.

عزیزی از نزدیکان از فردای کنکور به کتابخانه رفته تا برای سومین سال متوالی پشت کنکور درس بخواند تا بلکه پزشکی قبول شود.

پدر دیگری هم که اوضاع جیبش بهتر است، پس از چند کُشتی نافرجام پسر با کنکور، حالا او را برای تحصیل طبابت به آن سر دنیا فرستاده. پدر جزوه‌های انگلیسی پسرش را به دارالترجمه می‌سپارد تا وی آنجا ترجمه‌های فارسی‌ بخواند، واحدها را پاس کرده و مدرک پزشکی‌اش را بگیرد.

یاد توران میرهادی گرامی، که می‌گفت «نظام تعلیم‌و‌تربیت در حال حاضر مثل مسابقه‌ی دو است. همه دارند می‌دوند که اول شوند. چون همه برای اول شدن می‌دوند، هیچ‌چیز را نمی‌بینند. فقط این را می‌بینند که اول شوند. [...] و این نظام رقابتی هر هدفی را از محتوا خالی می‌کند.»

فرزاد بیان

96/5/30
@bayanz
2
⁣⁣قاعده‌ی بازی

هیچ‌یک از ما نیست که در زندگی درگیر هیچ رابطه‌ای نبوده باشد، چراکه هیچ‌یک از ما نیست که از شکم مادری زاده نشده باشد. زندگی همه‌مان با رابطه آغاز شده است. و در کلام بوبر: «در آغاز رابطه بود» (۱)

نه پوست پایمان لطیف باقی می‌ماند و نه روابطمان صاف و ساده؛ دشواری‌های زندگی همه‌چیز را خراش می‌دهد. بازی‌های بچگی در قالب بازی‌های عاشقانه‌ی بزرگسالی دنبال می‌شوند و در این بین هرکه قواعد را نداند، یا به بازی راهش نمی‌دهند و یا محکوم به شکست است.

دوگانه‌ی نهنگ عنبر (که دومی ته‌دیگ همان اولی‌ست) این وضع را به‌خوبی ترسیم کرده. ارژنگ عاشق رویاست و رویا هم ارژنگ را دوست دارد، اما ارژنگ قواعد بازی را بلد نیست و همیشه سرخورده می‌شود (این که رویا در آخر باز می‌گردد، به‌نظرم برای شاد کردن دل مخاطب است، کنه داستان همان است که رویا می‌رود، ارژنگ می‌ماند). ارژنگ به‌نظر دوست مهربان و خوش‌قلبی‌ست. آنطور که خودش می‌گوید «هر قدمی که در زندگی برداشته برای رویا بوده»؛ رویا هم با ارژنگ خوش است، اما این برایش کافی نیست. رویا دلش بازی می‌خواهد. بازی‌ای که ارژنگ کمترین استعدادی در آن ندارد. پس با دیگران می‌آمیزد، اما هرگز هم‌بازی مهربانی مثل ارژنگ پیدا نمی‌کند.
ارژنگ بدشانس است، نه چون عاشق رویایی‌ست که با او نمی‌ماند؛ بلکه چون عاشق رویایی‌ست که با هیچ مرد ساده‌ای مثل او نمی‌ماند.

اندازه‌ی گروه‌های اجتماعی امروزی، با آنچه انسان در طول تاریخ تکاملی‌اش در آنها می‌زیسته کمترین مناسبتی ندارد. اطراف ما، بیش از هر زمان دیگری مملوء از غریبه‌هاست و این اوضاع روابط بین‌فردی را بی‌اندازه پیچیده می‌کند. در پیچیدگی شرایط، راهنمایان سر بر می‌آورند تا به آدم‌ها ترفندهای ماهیگیری از آب گل‌آلود را بیاموزند و این خود باز بر گره‌ها می‌افزاید.

نگاهی به یکی از پرخواننده‌ترین خودآموزهای قواعد بازی (یا همان اغواگری) بیاندازیم. این‌‌ها مراحل کار است که در کتاب معرفی شده (آنچه در پرانتز می‌آید فکرهای من است):

۱- قربانی مناسب انتخاب کن (بنی‌آدم چه کرده با خودش که هم‌نوعش را «قربانی» خطاب می‌کند؟)
۲- در او احساس کاذب امنیت ایجاد کن (امنیت؛ همانی نیست که همه‌مان برایش می‌میریم؟)
۳- سیگنال‌های مغشوش بفرست (در توضیح آمده: «بیشتر ما زیادی شفافیم، بهتر است پیچیده باشید»!)
۴- خودتان را پرخاطرخواه جلوه دهید (بستنی‌فروشی شلوغ، احتمالاً بستنی‌های خوشمزه‌تری دارد، نه؟)
۵- نیازی ایجاد کنید (شاید اخلاقی‌ترین درس کتاب این باشد: انسان کاملاً راضی، اغوا نمی‌شود)
۶- استاد هنر رخنه‌یابی شوید (اگر پترس فداکار سوراخ سد را نمی‌دید، که پترس نمی‌شد)
۷- روحشان را تسخیر کنید (دارد ترسناک می‌شود، نه؟) (۲)

... و تازه این اول بازی‌ست. پس از تسخیر، «نَهِلد کُشته‌ی خود را، کُشد آنگاه کِشاند»!

شاید بتوانیم دل خوش کنیم که همه در پی چنین معارفی نمی‌روند، اما عجب که جامعه، خود بزرگترین مدرسه‌ی اغواگری و تجربه‌ی روابط، برجسته‌ترین معلمش است. هر دانش‌آموز این مدرسه دیر یا زود درمیابد که دیگر دوران دبستان به‌سر آمده و جای آن نیست که بروی در روی کسی بگویی «بیا با هم دوست شیم!» و بی‌درنگ و بی‌بازخواست دوست شوی.

پیچیده شدن قواعد روابط و پدیدار آمدن اسلوب برای آن، هزینه‌ای گزاف دارد: از کف رفتن همه‌ی آنچه از یک رابطه‌ی اصیل سراغ داریم. «وقتی اسلوب به سایر مسایل سرآمد شود، همه‌چیز از دست می‌رود، زیرا جوهر و ذات یک رابطه‌ی اصیل بر این نهاده شده که با دیگری بازی نکنی، بلکه با تمام وجودت به‌سوی او رو کنی» (۳).

پیوستن به بازی یا بیرون گود ماندن، همیشه به اختیارمان نیست. اما شاید بتوانیم با شناخت بیشتر خودمان، و شرایط موجود، کمتر در بازی آسیب ببینیم، کمتر آسیب بزنیم و بیشتر لذت ببریم.

فرزاد بیان

عکس: سکانسی از نهنگ عنبر ۲. ارژنگ برای تولد رویا، روبه‌روی آپارتمان او صدها بالن آرزو هوا می‌کند. شاید این بالن‌ها همان آرزوهای ارژنگ است که به باد می‌رود.

(۱) M. Buber, I and Thou, p. 18.
(۲) R. Greene, The Art of Seduction
(۳) اروین د. یالوم، روان‌درمانی اگزیستانسیال (نشر نی)، صفحه‌ی ۵۷۰

96/5/31
@bayanz
موراکامی می‌نویسد: «اهمیتی ندارد تا چقدر دوردست سفر کنید، امکان ندارد بتوانید از خودتان فاصله بگیرید.»

این خلاصه‌ی سفرهای تابستانم بود.

عکاس: Tyler Rayburn
@bayanz
⁣مصایب رفتن

۱- سالن ترمینال پر است از جوان‌هایی که با کوله‌ای بر پشت در جست‌وجوی اتوبوس شهر محل تحصیل‌شان‌اند. دختری پدرش را بغل می‌کند و صورتش را می‌بوسد. بغل و بوسه‌ای که از این فاصله‌ی دوری که قرار است بینشان بیافتد،‌ شاید تا چند ماه آینده تکرار ‌نشود. پدر برای دلگرمی یادآوری می‌کند که «هر کاری داشتی به خودم زنگ بزن» و شاید ته دلش خوب می‌داند که چند دقیقه‌ی دیگر، که فرزندش کیلومترها از او دور شده، محدوده‌ی عملکرد و کمک‌رسانی‌اش چقدر محدود خواهد بود. آن طرف‌تر پسری کلافه از مادری‌ست که آخرین تیرهای خدنگ به نصیحت ‌آغشته‌اش را پرتاب می‌کند تا شاید از دل پسر بگذرد و جایی به کارش بیاید.

۲- کنار صف مسافران پروازهای خارجی نشسته‌ام و به صداها گوش می‌کنم. کنار من درب ورود است که همراهان مسافر جلوتر از آن نمی‌توانند بروند. این طرف در، پدر و مادر و چند نفر از خویشاوندان جمع شده‌اند. پدر جلوتر می‌رود و با متانتی که بیشتر عاجزانه به‌نظر می‌رسد تا قاطعانه می‌گوید: «قوی باش دخترم». دختر آن طرف در است و من که نشسته‌ام تصویرش را نمی‌بینم، فقط صدای اشک می‌آید. یاد داستان گرگ و ماه می‌افتم. خدایان از سر حسادت به آوازخواندن ماه، صدایش را از او گرفتند. از آن پس ماه، فقط گریست و از اشک‌هایش ستاره‌ها پدید آمدند.

۳- نلسون ماندلا در ۹ سالگی پدرش را از دست داد و مادرش او را به قیومیت خانواده‌ای نایب‌السلطنه درآورد. پس از آن، ماندلا دیگر برای سال‌ها مادر و خویشانش را ندید. به مبارزه با آپارتاید برخواست، ۲۷ سال زندانی کشید، رهبر کنگره‌ی ملی آفریقا و رئیس‌جمهور آفریقای جنوبی شد. با وجود همه‌ی این کرده‌ها، ماندلا همواره تضاد عمیقی میان مسئولیتش در قبال خانواده و مسئولیتش در قبال اجتماع احساس می‌کرد. چنانچه در خاطرش می‌نویسد: «تعهد من نسبت به مردمم، به میلیون‌ها مردم آفریقای جنوبی که شاید هرگز نبینم و نشناسمشان، به هزینه‌ی کسانی بود که بیش از همه می‌شناختم و عاشقشان بودم. این موضوع به‌سان لحظه‌ای که کودکی از پدرش می‌پرسد: «چرا نمی‌تونی پیش ما بمونی؟» ساده و غیرقابل فهم است. و پدر باید کلمات دردناکی به زبان بیاورد: «مثل تو بچه‌های دیگه‌ای هم هستند، خیلی خیلی هستند...» و آنگاه خاموش می‌شود.» (۱)

۴- از مصایب رفتن، نه ماندلا در امان است و نه آنان که هر هفته اسکایپ می‌کنند، و نه آنان که پدری دارند که هر وقت کار داشتند به خودش زنگ بزنند، و نه هیچ انسان خودساخته یا نساخته‌ی دیگری. بریدن ریشه‌ها محال است؛ حتی آنگاه که کاملاً فراموشمان شده‌ است، در خوابمان سربر می‌آورند و به ما یادآوری می‌کنند که چه بودیم و چه داشتیم. رفتن نه بهتر است، نه بدتر؛ رفتن هزینه‌ی به‌دست آوردن چیزی‌ست که اینجا نیست. هزینه‌ای که می‌تواند برابر ندیدن عزیزانمان باشد.

فرزاد بیان

(۱) Mandela, Nelson (1994). Long Walk to Freedom, p. 543
عکس: بازگشت فرزند متلف. رمبرانت. حدود ۱۶۶۵. برگرفته از خلاصه‌ی تاریخ هنر، نوشته‌ی پرویز مرزبان، صفحه‌ی ۱۸۶.

96/6/11
@bayanz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ببین چجوری از تو دست ساموئل جکسون قاپیدم 😂😂🍔
@bayanz
به‌تازگی یک گوشی هوشمند (اسمارت‌فون) خریده‌ام. مدت‌ها بود که از یک گوشی دکمه‌ای ساده استفاده می‌کردم. اینترنت که تا قبل فقط روی لپ‌تاپم بود، حالا همه‌جا دنبالم است و در خیابان به گوگل، اینستاگرام و تلگرام دسترسی دارم. درباره‌ی بازتاب این تغییر تکنولوژیک در سبک زندگی‌‌ام، چند یادداشت اینجا می‌گذارم.

@bayanz
⁣گوشی هوشمند: نقشه

از هاستل بیرون می‌زنم، نگاهی به نقشه‌ی روی موبایلم می‌اندازم و راهم را پیش می‌گیرم. از خیابان «مُوسِس خورِناتسی»* که حتی تلفظش برایم دشوار است می‌گذرم و به‌لطف این راهنمای تکنولوژیک بدون قدمی اشتباه به مقصد می‌رسم. در وهله‌ی اول از این که در خیابان‌هایی غریب، بی‌نیاز از دیگری راهم را یافته‌ام احساس سربلندی می‌کنم. هیچ دلیلی برای کمک گرفتن از عابران وجود نداشت؛ چراکه دانای کل همه‌ی راه‌ها در زیر انگشتان من قرار بود.

مقصد، خیابانی کشیده از جنوب تا به شمال، با کافه‌ها و نوازنده‌های خیابانی فراوان بود که برای پیاده‌روی انتخابش کرده بودم. هیچ قرار مهمی در کار نبود و هیچ‌کس آنجا انتظار مرا نمی‌کشید. هدف چیزی جز کمی پیاده‌روی روی سنگفرش‌های این خیابان مهمان‌نواز نبود. در همین لحظه، با نگاهی به پشت سر، ماجراجویی هیجان‌انگیزی که از کفم رفته بر من آشکار می‌شود: هر نگاه به نقشه، برای من یعنی یک ارتباط انسانی کمتر. احساس کسی را دارم که از منزل با آژانس تا هایپرمارکت آن سر شهر رفته تا یک بسته پفک بخرد.

هنگامی که هدف گشت‌وگذار و سرگرمی‌ست، کمی پرس‌وجو از عابران، کمی دنبال علائم گشتن، و گاهی کمی گم شدن، می‌تواند روز پرماجراتری برایم بسازد. نقشه راه را سرراست می‌کند، اما شاید کمی سرکجی هم بد نباشد.

*موسس خورناتسی که موسی خورنی نیز گفته می‌شود، ملقب به پدر تاریخ ارمنیان است.

عکس: برگرفته از فیلم «خانه‌ی دوست کجاست؟» ساخته‌ی عباس کیارستمی. احمد به‌دنبال خانه‌ی همکلاسی‌اش همتی می‌گردد تا دفتر مشقی را که پیشش جا مانده به او برساند.

فرزاد بیان

96/6/13
@bayanz
⁣گوشی هوشمند: روابط

روی ملافه‌ی سفید تخت دراز کشیده‌ام. اتاق را به‌تازگی تحویل گرفته‌ام و بوی شوینده‌ها که بسیار خوشایندم است، هنوز از هوا پاک نشده. در گوشی هوشمندم، روش‌های گوناگون ملاقات با افراد محلی و گردشگران را امتحان می‌کنم. به‌لطف سرعت بالای اینترنت، اپلیکیشن‌های مختلف را به‌سرعت نصب و مورد آزمایش قرار می‌دهم. از اپلیکیشن‌های dating گرفته تا شبکه‌های اجتماعی پرطرفداری که عضو آنها هستم، از هیچ گزینه‌ای صرف نظر نمی‌کنم.

آزمون و خطاها، در دو روز اول کاملاً بی‌نتیجه می‌ماند و هیچ ملاقات حقیقی‌ای را برایم رقم نمی‌زند. در روز سوم سرویس CouchSurfing را امتحان می‌کنم. کوچ‌سرفینگ قابلیتی به نام هنگ‌اوت دارد که کارش پیدا کردن افرادی در اطراف جهت ملاقات است. به چند نفر از لیست افراد حاضر برای ملاقات درخواست می‌فرستم (لازم نیست پیغامی بنویسم یا دنبال بهانه برای بار کردن سر بحث باشم، تنها لمس کردن دکمه‌ی Say Hello کافی‌ست). تا حد خوبی از نتیجه شگفت‌زده می‌شوم. صبح با مسافری ایرانی به بازدید از موزه‌‌ی هنر مشغول می‌شوم و در خلال وارسی تابلوها برای هم داستان می‌گوییم و ظهر با معلمی از ژاپن ملاقات می‌کنم. آن‌قدر اوقات خوشی برای همه‌مان فراهم شده که شب دوباره دسته‌جمعی ملاقات می‌کنیم.

کاربری اصلی شبکه‌های اجتماعی پرطرفدار دنیا، یعنی فیسبوک، یوتیوب، اینستاگرام و توییتر (و تلگرام به‌طور خاص در ایران) در درون خود این سرویس‌ها تعریف شده است و همه‌ی تلاش توسعه‌دهندگانشان، علاقه‌مند نگه داشتن کاربر به استفاده از این کاربری‌ست. ملاقات حضوری آدم‌ها به‌واسطه‌ی این امکانات، در بهترین حالت محصول جانبی (by-product) آنهاست. برای نمونه، اینستاگرام خودش را این‌گونه معرفی می‌کند:‌ «راهی ساده، بامزه و خلاقانه برای ثبت، ویرایش و به‌اشتراک‌گذاری عکس‌ها، ویدیوها و پیام‌ها با دوستان و خانواده». نه تعریف اینستاگرام اشاره‌ای به بسط روابط بین‌فردی آدم‌ها دارد، و نه امکاناتش چنین چیزی را می‌رساند. من نیز بارها به‌مدد شبکه‌های اجتماعی افراد گوناگونی را ملاقات کرده‌ام، اما هزینه-فرصت فراهم شدن چنین ملاقات‌هایی، در قیاس با زمانی که ملاقات حضوری افراد در اولویت محصول باشد، بسیار بالاست (ترتیب دادن ملاقات‌های کوچ‌سرفینگ که در بالا شرحش آمد، دقایقی بیش وقت نگرفت).

تکنولوژی و اینترنت می‌تواند آدم‌ها را به یکدیگر نزدیک‌تر و روابط بین‌فردی را تسهیل کند. شاید بهتر باشد پاسخ به این پرسش را که چرا پرطرفدارترین شبکه‌های اجتماعی دنیای وب اکنون چنین نمی‌کنند، در درون فرهنگ و خواسته‌های کاربران این شبکه‌ها جست‌وجو کرد و نه در ذات تکنولوژی. تکنولوژی، به ذات منزوی‌ساز بشر نیست.

عکس: کاری از Matt Chase برای مجله‌ی ساندی تایمز: آیا روابط دیجیتال، روابط حقیقی را خاموش کرده است؟

فرزاد بیان

96/6/13
@bayanz
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
فیلم: اکثریت سرکوب شده (Oppressed Majority)

#کلیشه_برعکس

⚠️ فیلم حاوی صحنه‌های انگولک شدن یک مرد بالغ توسط تعدادی زن است که ممکن است جهت تماشا در محل کار مناسب نباشد.

@bayanz
توضیحی احتمالاً اضافه درباره‌ی ویدئوی بالا 👆
قول این کانال این است که فیلم‌های کوتاهی را که از تماشایشان لذت می‌برم اینجا بگذارم. در گذاشتن فیلم بالا در این کانال تردید داشتم. حساسیت‌ها را درک می‌کنم و برایم محترمند. از طرف دیگر، مزاحمت‌ها نیز حقیقی‌اند. فیلم اکثریت سرکوب شده (Oppressed Majority)، نمایشی وارونه از این مزاحمت‌هاست؛ تماشای آن، می‌تواند برای برخی آزاردهنده باشد، چنانچه مزاحمت‌ها نیز آزاردهنده‌اند.

@bayanz
کنجکاو بودم بدانم فصل حذف شده از کتاب «هنر درمان» که نشر قطره آن را منتشر کرده کدام است. در نسخه‌ی اصلی دنبالش گشتم. آنچه یافتم غمگین‌کننده است: «فصل ۶۳: از لمس کردن بیمار نهراسید»

@bayanz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
لاپسوس ▪️▫️
راهبه‌ای کنجکاو به نیمه‌ی تاریک وجودش سرک می‌کشد

@bayanz
Forwarded from بَیان
هم‌اکنون با ورود به اولین روز تیرماه، تابستان ۱۳۹۶ رسماً آغاز شد! 🏝

گرافیک © Andrew Colin Beck
@bayanz
رسماً پایان یافت 🌁
⁣کودکان گاهی از فرط علاقه به حیوانات آنها را چنان به محکمی بغل می‌کنند که حیوان آسیب می‌بیند. آدم‌های بزرگ نیز گاهی چنان سفت عشق‌بازی می‌کنند که دیگری صدمه می‌خورد. عشق را باید شل گرفت تا تنفس ممکن شود، و الّا خفه می‌کند.

@bayanz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تهران تا باندونگ در ۶۰ ثانیه

ویدیو: فرزاد بیان ▫️ موزیق: Nils Frahm - Keep

@bayanz
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
فیلم کوتاه سحر

ندیم ماجرای شبی را که خواهرش نیمه‌شب به خانه آمد و پس از آن ناپدید شد، تعریف می‌کند.

@bayanz
قانون‌سواری

در خیابان یک‌طرفه در خلاف جهت حرکت ماشین‌ها با بیشترین سرعتی که از یک موتورسیکلت برمی‌آید در حرکتیم. راننده درحالی که دستی به فرمان دارد، می‌آید با دست دیگر گوشی‌اش را از جیب درآورد که گوشی پخش خیابان می‌شود. اولین ماشین عبوری را قسم ابالفضل می‌دهد که از روی تکه‌پاره‌های گوشی رد نشود. رد نمی‌شود. شیرجه می‌روم اجزا را جمع می‌کنم. خنده‌ای می‌کند و به راهمان ادامه می‌دهیم. چراغ قرمزها را پشت سر می‌گذاریم، از ورود ممنوع‌ها گذر و از لابه‌لای ماشین‌ها راهمان را باز می‌کنیم. ده دقیقه‌ پیش در حال چک و چانه سر دستمزد بودیم و در ده دقیقه‌ آینده‌ی جلوی در سفارتیم. مسیری که طی کردنش با ماشین در کمتر از یک ساعت ممکن نبود، بیست دقیقه‌ای طی شد. ساعت یازده و چهل و پنج دقیقه‌ی ظهر آخرین روزی‌ست که شانس تحویل مدارکم را تا قبل از ۱۲ دارم و من این پانزده دقیقه‌ی طلایی (و سفر آینده‌ام) را مدیون این وسیله‌ی نقلیه‌ی دوچرخ و راننده‌ی کارکشته‌اش هستم.

مسئول پذیرش سفارت با آینه‌ی یک‌طرفه‌ی بزرگی از من جدا شده و من در شیشه‌ی روبرو جز تصویر خودم نمی‌بینم. به موهای پخش و پلا و باد خورده‌ام نگاه می‌کنم و به خودم لبخند می‌زنم. ای کاش می‌توانستم بگویم که چقدر احساس عذاب‌وجدان کردم، تا اکنون که مرور ماجرا می‌کنم، انسان قانون‌مند و اخلاق‌گرایی به‌نظر برسم، اما حیف که جز لبخند رضایت، آینه تصویر دیگری تحویلم نداد.

فرزاد بیان

96/7/24
@bayanz
⁣فکر پرفشار

ما در شهرمان هنوز با دبّه آب می‌گیریم. دستگاه‌هایی در شهر وجود دارد که کارت را واردش می‌کنی، مقدار آب موردنیازت را انتخاب می‌کنی (۱۰ یا ۲۰ لیتر) و دستگاه از لوله‌ای که در زیرش دارد با فشار آب بیرون می‌دهد. گاهی در حالی که دبّه درحال پر شدن است، سعی می‌کنم درب کوچک قرمزرنگ دبّه را زیر جریان آب بگیرم و پر کنم و آب بنوشم، اما فشار جریان آب اینقدر زیاد است که آب به همه طرف می‌پاچد و همه‌جا را خیس می‌کند و آخر درب هم پر نمی‌شود.

وقت‌هایی که نمی‌نویسم (یا حرف نمی‌زنم)، یا حرفی برای گفتن ندارم یا آنقدر حرف در فکرم دارم که گفتنش ناممکن است. اگر تلاش کنم، حرف‌ها به اطراف می‌پاچد و دست‌آخر ظرف نوشته هم پر نمی‌شود. این است که خودم را تحمل می‌کنم تا جریانم آرام شود. آنگاه از دبّه به پارچ و از پارچ به لیوان می‌ریزم.

📎 عکس از خبرآنلاین

فرزاد بیان

96/7/25
@bayanz