بَیان
8.47K subscribers
171 photos
112 videos
5 files
214 links
می‌خوانم. می‌نویسم.

ایکس (توییتر سابق):
https://x.com/farzad_bayan

اینستاگرام:
https://instagram.com/farzad.bayan
Download Telegram
⁣«راز سکوت»

💬 این یادداشت را چندی پیش از بلاگ HEADSPACE به فارسی برگردان کردم. اصل متن را می‌توانید اینجا بخوانید: https://www.headspace.com/blog/2014/03/19/silence-is-golden



شاید این روزها در پیچ و خم زندگی‌های پیچیده و شلوغ‌مان فراموش کرده باشیم که سکوت، خصلت ذاتی ذهن بشر است. هر کدام از ما قادر به تجربه‌اش هستیم و فقط لازم است یاد بگیریم که چطور شرایط مناسب را در ذهن پرورش دهیم، تا سکوت به تجربه‌ای منظم و پایدار در زندگی‌مان بدل شود.

اما سکوت ژرفا دارد و چندین لایه‌ی مختلف را شامل می‌شود. در سطح، سکوتِ جهانِ برون است. آرامش حومه‌ی شهر، سکون دم صبح، نبود سر و صدا، و یا سادگی یک اتاق تمیز و بی‌آلایش از آن جمله است. اگرچه شاید این‌ها برونی و تا حدی بی‌مایه به‌نظر برسند، اما همین نوع از سکوت یا سکون می‌تواند آرامشی عمیق برای ذهن فراهم بیاورد.

جالب این‌جاست که سطح بعدی سکوت، به هیچ وجه توسط سطح قبلی تضمین نمی‌شود؛ که هر کسی که در ساحلی آرام دراز کشیده و به مشغله‌های کاری‌اش فکر کرده باشد، به این ادعا شهادت می‌دهد. چنین چیزی به این خاطر است که این نوع از سکوت، بیشتر به جهانِ درون مربوط می‌شود تا جهان برون. این بدین معناست که حتی وقتی محیطْ ساکت و بدن ساکن است، صدای ذهن هنوز می‌تواند کَرکننده باشد. قطعا، گاهی لحظاتی از سکوت ناب را تجربه می‌کنیم، اما این‌ها احتمالا غیرقابل پیش‌بینی هستند، زودگذرند و به دفعاتی کمتر از آن‌چه می‌خواهیم اتفاق می‌افتند. بنابراین معمولا لازم داریم که ذهن را به طریقی تمرین دهیم تا این نوع از سکوت را به طور منظم تجربه کند.

سطح سومی از سکوت هم هست، که عمیق‌تر است، بسیار شخصی‌ست، و ژرفایش چنان است که از محیط بیرونی فراتر می‌رود؛ از سادگیِ یک ذهن آرام فراتر می‌رود. این سکوتی‌ست که آرام یا پر سر و صدا بودنِ بیرون به حالش فرقی نمی‌کند. در تحرک یا در سکون بودن برایش یکی‌ست. این سکوتی‌ست که ورای ذهن متفکر و ورای ایده‌های دوگرایی می‌رود. یک مفهوم یا عقیده یا فلسفه نیست، بلکه تجربه‌ی مستقیم است. و این تجربه‌ایست که هر کدام از ما سزاوار هستیم که به آن بازگردیم، جایی که همه چیز از آن برمی‌خیزد… سکوتِ ذهنی آرام.

-- گرافیک کار Simon Oxley است.

@bayanz
⁣«لایسنس زندگی»

لحظه‌ای در زندگی هرکس هست که شخص در آن لحظه به‌ناگهان حس می‌کند نسخه‌ی رایگان زندگی‌اش به پایان رسیده، همه چیز هزینه دارد، و هیچکس جز خودش نیست که مسئولیت تصمیماتش را بر عهده بگیرد؛ لحظه‌ای که آدم حس می‌کند وارد دنیای آدم‌بزرگ‌ها شده است.

این حس غریب، ممکن است در میانه‌ی صف بانک وقتی داریم برای اولین بار چکی را به‌تنهایی پاس می‌کنیم، به سراغمان بیاید، یا درست در لحظه‌ای که پرستار سوزن سرنگ را زیر پوستمان فرو می‌کند، و به یاد می‌آوریم که هرگز پیش از این بدون مادر در مطب نبوده‌ایم، قلبمان را فشرده کند.

برای من خیلی ساده اتفاق افتاد. یک شب افتادم روی تخت و خوابم برد. صبح یادم آمد که شب قبل مسواک نزده بودم. شب بعد و بعدش هم همین شد و به خودم آمدم، دیدم سه شب است که مسواک نزده‌ام. پیشامد بزرگی نبود، اما بی‌سابقه بود.

فرقی نمی‌کند که کِی یا کجا، دیر یا زود برای هرکداممان اتفاق می‌افتد. نقطه‌ای که از آن پس مسئولیت دندان‌هایمان، سلامت بدنی‌مان و گردش حساب بانکی‌مان با خودمان است. ممکن است بخواهیم از قبولش سر باز زنیم، اما شرایط اهمیتی به خوش‌آمد ما نمی‌دهد؛ و این دندان‌ها هستند که خراب می‌شوند.

اگر یک روی سکه‌ی بزرگسالی تا حدی ترسناک و خشن به‌نظر می‌رسد، وجه دیگرش عمیقاً رضایت‌بخش است، چراکه در خود یک فرصت نفهته دارد و آن فرصت شکستن عادات شرطی‌شده است. مسواک زدن، می‌تواند از «کار کسل‌کننده‌ای که هر شب قبل از خواب باید انجام شود چون سال‌هاست که به این ترتیب انجام شده» به سطحی عالی‌تر صعود کند و تغییر معنا بدهد و در معنای جدیدش لذت‌بخش شود.

فرزاد بیان

@bayanz
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از ۰ تا ۱۰۰ سالگی در ۱۵۰ ثانیه
@bayanz
۱۰ لحظه‌ی شجاعانه

۱- خودتو نگه داری وقتی بقیه پست زدن
۲- اول بگی دوستت دارم
۳- مامانتو وقتی داره ازت انتقاد می‌کنه تحمل کنی (نه این که ادای تحمل رو درآری)
۴- به کسی که بهت نیاز داره نه بگی (وقتی می‌دونی که نمی‌تونی)
۵- نظرت رو راجع‌به زندگی عوض کنی
۶- یکم دیگه بمونی، حتی وقتی هیچ عشقی در خودت حس نمی‌کنی
۷- به مسیج‌بازی بعدی نه بگی و بری بخوابی
۸- بچه‌دار بشی یا تصمیم بگیری بچه‌دار نشی
۹- یه روز قبل (یا بعد) عروسی به‌هم بزنی
۱۰ - به رئیست بگی که چه آدم بیخودیه و کارت رو از دست بدی

▫️از Jessica Semaan

@bayanz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«رویای روز گذشته»
زندگی یک مرد از جلوی چشمانش می‌گذرد
@bayanz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی تو زیرگذر ۴راه ولیعصر نمی‌دونی چیکار کنی

https://twitter.com/apfffffffffff/status/891965685240406016

@bayanz
بخش یادداشت مترجم کتاب‌ها اغلب حوصله‌ام را سر می‌برد. معمولاً جز مقداری کلّی‌گویی درباره‌ی آنچه قرار است در کتاب خوانده شود و تقدیر و تشکر از کسانی که ترجمه‌ی کتاب بدون وجود آنها ممکن نمی‌شد، چیز دیگری آنجا پیدا نمی‌کنم؛ اما مترجمانی هم پیدا می‌شوند که از همین اندک مجالی که در اختیار دارند، یک شروع خوب برای خواننده می‌سازند. فکر می‌کنم سیدرضا حسینی در یادداشت مترجم کتاب «هاگاکوره» چنین کرده است:

«وقتی از اراده حرف می‌زنیم، از چه چیزی حرف می‌زنیم؟ باغچه‌ی کوچک حیاط خانه که زیر درخت ریشه‌دار آن گیاهان کوچک رشد می‌کنند، محصول اراده‌ی کسی است که زمانی نهالی در آن کاشته است. خانه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم محصول اراده‌ی کسانی است که زمانی با سیمان و فولاد دست‌وپنجه نرم کرده‌اند. در هنگام ازدواج از زوج‌های جوان خواسته می‌شود که در تنگدستی و ثروت و شادی و غم در کنار یکدیگر باشند تا آن زمان که مرگ آن‌ها را از هم جدا سازد؛ و این میسر نیست مگر با اراده‌ی طرفین. شاید همه‌ی ما آن لحظه را تجربه کرده باشیم که با خود می‌گوییم اگر در فلان موقعیت آن حرف را می‌زدم و آن کار را می‌کردم، چه خوب می‌شد و چه تصویر بهتری از خود برجا می‌گذاشتم؛ اما دیر شده است و تصمیم گرفتن در میان هفت نفس به اراده محتاج است. وقتی کسی می‌گوید: «ای دوست سال‌های درخشان زندگی، کمکم کن تا ترکت کنم»، یعنی به اراده محتاج است. اگر آن‌طور که هنرمندی کلاسیک می‌گوید، در زندگی تا بدان‌جا سقوط کنی که بیش از آن ممکن نباشد، برای بازگشت به اراده نیاز است. زنبورها در کندو و ماهی‌ها در آب زندگی می‌کنند؛ گه‌گاه در میان گذاشتن زیبایی جهان به اراده بستگی دارد. کتاب‌های عامه‌پسندی که تو را در ساعات ناامیدی به ایجاد تحول در زندگی، مثبت‌اندیشی و موفقیت دعوت می‌کنند، برداشتی سطحی از اراده دارند، اما باز هم حرف از اراده می‌زنند. آیا کمی عجیب نیست که بسیاری از عشق‌ها بدون اراده شروع می‌شوند اما با اراده‌ای بسیار قوی به پایان می‌رسند؟ در این سرزمین، چیزهای خوب بسیار است، چیزهایی همچون جاده‌ی چالوس، سینمای کیانوش عیاری، و مثنوی معنوی؛ در همه‌ی آن‌ها نشانی از اراده‌ی نیک می‌بینیم. یک دروغ می‌تواند خانه‌ای را به آتش کشد، اما پارسایی به انسان اراده‌ای می‌بخشد تا خانه‌ را از نو بسازد؛ خانه‌ای که این‌بار از درون ساخته خواهد شد. شاید این مثال‌ها پایانی نداشته باشد، و در هر حال در پایان از دوباره باید بپرسیم وقتی از اراده حرف می‌زنیم از چه چیزی حرف می‌زنیم؟»

«هاگاکوره: کتاب سامورایی» نوشته‌ی یاماموتو چونه‌تومو ترجمه‌ی سیدرضا حسینی، نشر چشمه، ۱۳۸۸، صفحات ۷-۸.

@bayanz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پاریس از دریچه‌ی پنتاکس
گشت‌وگذار در شهر عشق با دوربین افسانه‌ای پنتاکس ۶۷. فیلمی از Maison Carnot
@bayanz
شمشیر دولبه‌ی معنویت

چند سال پیش که دلم می‌خواست کمی عضلانی‌تر شوم، از یکی از اساتید برجسته‌ی آناتومی درباره‌ی ورزش کردن مشورت گرفتم. یک جمله‌ی ایشان بیش از همه به دلم نشست: «ورزش برای سلامتی مضرّه». تقریباً همه‌مان اتفاق نظر داریم که ورزش برای سلامتی مفید است، اما مضرّات ورزش غیر قابل جمع با فوایدش نیست. شاید این شعار من – که البته استثنائات را لحاظ نکرده - برای یک تبلیغ تلویزیونی بد نباشد: عضلاتت را بساز، مفاصلت را خراب کن.

همین اصل را می‌توانیم در مورد ورزش ذهن به کار ببندیم. همه‌ی آنچه تمرینات معنوی (Spiritual practices) خوانده می‌شود، می‌تواند در خدمت سلامت ذهن ما به کار رود؛ و در عین حال پتانسیل آسیب‌رساندن به ما را هم دارد. روان ما قادر است از این تمرینات برای فرار از ترس‌ها و زخم‌های عمیق خودش استفاده کند تا آنها را جایی عمیق‌تر از قبل مدفون سازد یا این بار به شیوه‌ی پیچیده‌تری از آنها روی بگرداند. معنویت ما می‌تواند به یک ابزار بیانی برای بیماری‌های درونی ما بدل شود. در این شرایط آسان است که ارزش حقیقی یک تمرین را با توجه به خلاء درونی‌مان تفسیر کنیم و آن را در این راستا به کار ببندیم. آموزه‌ی ترک تعلق، می‌تواند به نوعی انکار واقعیات زندگی و اجتناب از آنها بدل شود. شفقت و دلسوزی برای دیگران می‌تواند با احساساتی‌گری (سانتی‌مانتالیسم) تهی از معنا به خطا رود. علاقه‌ی ما به کمک کردن به دیگران، می‌تواند از نوعی «مراقبت اجباری» یا فداکاری برای جبران حس عدم کفایت خودمان منشاء بگیرد و ایده‌ی بودایی تهی بودن (emptiness) می‌تواند با گم‌گشتگی روانی و بی‌هویتی به اشتباه گرفته شود.

ورزش، خواه عضلانی و خواه فکری، هرگز سلامت ما را تضمین نمی‌کند. حال که ضامنی در کار نیست، پایش اثرات تمرین برعهده‌ی خود ماست.

فرزاد بیان
96/5/21
@bayanz
⁣لمس مردانه

جامعه‌ی امروز ما به لمس از طرف مردان، بی‌اعتماد است. تصور می‌شود که مردان به قصد لذت جنسی لمس می‌کنند. تصور می‌شود که مردان نمی‌دانند که چطور با دیگران ارتباط فیزیکی برقرار کنند. تصور می‌شود که مردان در هر فرصتی به‌دنبال ارضای جنسی خود هستند. و مردان نمی‌توانند خودشان را کنترل کنند. و مردان اگر فرصت دست دهد خوی درنده‌ی خودشان را نشان می‌دهند.

نمود چنین باورهایی در برخوردهای روزمره آشکار است. بی‌اعتمادی نسبت به لمسی که از طرف مردان صورت می‌گیرد، نه‌تنها در مورد برخوردهای روزانه‌ی آنها با زنان، بلکه در مورد سایر مردان و حتی کودکان نیز وجود دارد. غریبه‌ای که در پارک حضور دارد، بیش و پیش از هرچیز یک متجاوز بالقوه است. مردی که زنی را در محیط کاری لمس می‌کند، چه حلقه در انگشتش باشد و چه نباشد، هدفش سکس است. مردی که دست روی شانه‌های مرد دیگری بیاندازد (مثل بچگی‌ها تو دبستان؟)، چنان‌چه بیش از چند دقیقه به طول بیانجامد، مظنون همجنس‌گرایی می‌شود. تفاوتی نمی‌کند که زمینه چه باشد، ما لمس از طرف مردان را جنسی معنا می‌کنیم. و این کار را به‌طور خودکار انجام می‌دهیم.

در نتیجه، برعهده‌ی هر مردی‌ست که ثابت کند قابل اطمینان است، در هر برخورد، در هر روز، و در هر مورد. تا حدی به این خاطر که مردان بسیاری رفتار ناپسنیده‌ از خودشان نشان داده‌اند، ما برای اثبات قابل اطمینان بودنمان در هر موقعیتی که احتمال پدید آمدن کوچکترین شکی درباره‌ی مقصودمان وجود داشته باشد، بیخیال لمس کردن می‌شویم. که متاسفانه این شامل تقریباً همه‌ی موقعیت‌ها می‌شود.

این شرایط مردان را به انزوای لمسی (touch isolation) می‌کشاند و همه‌ی ابعاد احساسی، اجتماعی و فیزیکی فرد را تحت تاثیر قرار می‌دهد. (۱)

فرض من بر این است که هر چه در انسان از تعادل خارج شود، سازوکاری جبرانی آن را به تعادل بازمی‌گرداند. روابط عاطفی، یکی از عرصه‌های جبرانی انزوای لمسی مردان است. در جریان یک رابطه‌ی عاطفی، نیاز برآورده نشده‌ی لمس افلاطونی و لمس جنسی برای مرد با هم آمیخته می‌شوند و فرمی افراطی از لمس را می‌سازند. چنین لمس اغراق‌شده‌ای از طرف مرد می‌تواند برای زن که به فرم متعادل‌تری از لمس عادت داشته، سنگینی کند.

(۱) بخش عمده‌ا‌ی از این یادداشت را با تغییراتی از Why Men Keep Demanding Sex From Their Partners Over and Over نوشته‌ی Mark Greene نقل کرده‌ام.

فرزاد بیان

96/5/22
@bayanz
2
⁣خودت نباش

می‌گویند «عن باش ولی خودت باش». اما این خود چیست که این‌قدر اصرار دارند ما خودمان باشیم؟ «خود مرکز تمام شخصیت است که خودآگاه، ناخودآگاه و ایگو را شامل می‌شود» (۱) چقدرش را آگاهانه شکل داده‌ایم؟ نمی‌دانم. چقدرش ناآگاهانه شکل گرفته؟ بخش بزرگی‌اش. پس چرا چیزی باشم که بخش بزرگی‌اش را خودم نساخته‌ام؟ چون به آن عادت کرده‌ام؟

من خودم را دوست دارم، حتی آن بخش‌هایی از خودم را که آگاهانه در ساختنشان شریک نبوده‌ام. من خودم را پذیرفته‌ام – من به جنگ با خودم نمی‌روم – اما خودم را در هر لحظه می‌خواهم و می‌توانم عوض کنم. من از این که در نظر دیگران خودم نباشم نمی‌هراسم.

فرض کنیم من آدم فحش‌بده‌ای هستم. حالا امروز تصمیم گرفته‌ام مثل آدم‌های مودّب صحبت کنم. من اگر به جمع دوستان قدیمم وارد ‌شوم آنها احتمالا از ادب من جا می‌خورند و یکی از آنها که بامرام‌تر است دست روی شانه‌ام می‌گذارد و آرام در گوشم می‌گوید: «خودت باش پسر!». در اینجا «خودت باش» یعنی خودِ سابق‌ات باش. یعنی خود نهادینه شده‌ات باش. خودی که ما به آن عادت کرده‌ایم باش. حال آن که هر دو فرد – فحش‌بده و مودّب – خود منم، دوستانم هنوز به دومی عادت نکرده‌اند.

جز موارد نادری که در پس یک حادثه یا پیشامد تاثیرگذار فرد را به‌ناگهان دگرگون می‌کنند، سایر تغییرات فردی نتیجه‌ی تغییرات تدریجی‌اند. برای تغییر خود، ما کاری می‌کنیم که تا کنون نکرده‌ایم، رفتاری انجام می‌دهیم که تا دیروز از ما بعید بوده و چون به آن عادت نداریم، حس می‌کنیم که خودمان نیستیم. دیگران نیز در موردمان چنین حس می‌کنند. حال آن که این خود واقعی چیزی جز خودی که صرفاً به آن عادت کرده‌ایم نیست. شاهد آن که پس از مدتی که تغییرات در ما نهادینه شد، آن آدم قبلی بودن برایمان نشدنی می‌شود.

(۱) Zweig, Connie (1991). Meeting the Shadow. p. 24.
گرافیک از David L. Wehmeyer.

فرزاد بیان

96/5/23
@bayanz
«توانایی تنها بودن، شرط توانایی عشق ورزیدن است.»
— اریک فروم

عکس: Ekaterina Ignatova
@bayanz
۱۰ مرهم هنری

۱- انجام کار هنری معمولاً مستلزم تحمل غر و نق فراوان است. و این ارتباطی با شهرت یا درآمد هنرمند ندارد.

۲- افراد معمولاً زحمت یک کار هنری و تاثیرگذاری‌اش را کمتر از واقع ارزیابی می‌کنند. و آنجا که اثر میل به کمینه‌گرایی (مینیمالیسم) دارد، این ارزیابی حتی ناعادلانه‌تر است.

۳- کاردستی اغلب با کار هنری اشتباه گرفته می‌شود و به همین ترتیب، کاردستی‌ساز با هنرمند. هنر خالص (در مقابل هنر کاربردی) هم اغلب با «خب که چی» مخاطب همراه است.

۴- «تو نمی‌فهمی پس هنر است» گزاره‌ای نانوشته برای هنرمندنمایی‌ست. نه هر گردی گردو و نه هر اثر درک‌ناشدنی‌ای هنر است.

۵- گاه از هنرمند انتظار می‌رود که یک سطح بالاتر یا در سطحی متفاوت نسبت به جامعه‌ی خویش بیاندیشد، حال آنکه نه در ذات و نه در غایت هنر، ضرورت چنین اختلاف سطحی پیدا نمی‌شود.

۶- نقد هنری با واژگان هنری ممکن می‌شود. و این است وجوب منتقد هنری.

۷- هیچ انسانی (از جمله هنرمند) از تاثیر بازخورد مخاطب و منتقد مصون نیست. این تاثیر گاه روال فعالیت‌های هنری هنرمند را دگرگون می‌سازد و گاه بدان سطح نمی‌رسد.

۸- در تجربیات متعددی نشان داده شده که هرگاه آدمی قضاوت‌گرانه با اثری هنری مواجه می‌شود، درک و برداشتی متفاوت – و اغلب غیرطبیعی – از اثر عایدش می‌شود.

۹- تجربه‌ی یک اثر هنری برای هیچ دو شخصی هرگز یکسان نیست. حالت درونی و پیشینه‌ی تجارب شخصی این مواجهه را منحصر به‌فرد می‌سازد.

۱۰- مخاطب هنرناآموخته قادر به التذاذ هنری‌ست. دانش هنر می‌تواند آن را عمیق‌تر کند یا به سطحی دیگر انتقال دهد، اما لازمه‌اش نیست.

فرزاد بیان

96/5/28
@bayanz
1
⁣⁣گردش علمی

اجازه می‌خواهم یکی از تفریحاتم را با شما در میان بگذارم و بعد اگر خوشتان آمد به شما هم توصیه‌اش کنم. این تفریح خوشایند «گردش علمی» نام دارد. من امروز به یک گردش علمی رفتم که ماجرای آن از این قرار است:

ساعت ۵:۱۵ عصر از خانه به‌راه افتادم. یکی از دو سمت کوچه را انتخاب کردم و پی گرفتم. در راه یک فنر پیدا کردم که برای مدتی اسباب‌بازی خوبی شد. کمی جلوتر در زیر یک درخت اکالیپتوس با لاشه‌ی کلاغی مرده مواجه شدم. به‌نظر از بالای درخت به زمین افتاده بود. خانمی که کیسه‌ی خرید به‌دست داشت از کنار من گذشت و نگاهی به من و لاشه انداخت. به راهم ادامه دادم. مسیری نیم کیلومتری دویدم و به مدرسه‌ی دوران دبستانم رسیدم. دور و بر را پاییدم و وقتی کسی در اطراف نبود از در مدرسه آویزان شدم تا نگاهی به داخل حیاط بیاندازم. دو کارگر مشغول ساخت‌وساز در گوشه‌ی حیاط بودند. باقی مسیر را نیز دویدم و به‌نزدیک خانه رسیدم. دختربچه‌ای با کوله‌پشتی‌ای که به شکل یک فیل صورتی با خرطومی آویزان بود به‌همراه برادر کمی بزرگترش به‌سمت خانه‌شان می‌رفتند. ساعت ۶:۳۰ به خانه بازگشتم. 🏡

حال مایلم گردش علمی را به شما هم توصیه کنم. ابتدا خوب است یادآور شوم که توصیف گردش علمی برای دیگری، آنطور که من برای شما انجام دادم، ممکن است بی‌معنی و مفهوم به‌نظر برسد و شاید درواقع هم همینطور باشد. از آنجا که این یک تجربه‌ی شخصی‌ست، خرّم آن کس که تجربه‌اش کند.

شاید هیچ چیز علمی‌ای در مورد گردش علمی وجود نداشته باشد. انتخاب این اسم بیشتر از روی علاقه‌ی من به آنچه از گردش علمی کودکان در ذهن دارم باز می‌گردد. اگر با این اسم راحت نیستید، می‌توانید فقط «گردش» یا ولگردی یا هرچه مایلید بنامیدش (من فعلاً با اسم دلخواه خودم ادامه می‌دهم).

ویژگی اصلی گردش علمی این است که هیچ هدف خاصی ندارد. شما ‌به‌دنبال کشف مکان‌های ناشناخته یا منتظر اتفاقات عجیب و باورنکردی، یا یافتن جفت مناسب نیستید. پیگیری هر نوع هدفی می‌تواند گردش علمی را ملال‌آور کند، گرچه ظاهراً در ابتدا شما را باانگیزه می‌سازد. البته ممکن است هر کدام از این‌ها در طول گردش برای شما اتفاق بیافتد، اما مهم این است که شما از پیش دنبال آن نبوده‌اید.

اگر از این که وقت‌هایی از عمرتان را در این گردش‌های علمی بی‌هدف بگذرانید واهمه دارید، می‌توانید هدف آن را صرفاً «مشاهده» درنظر بگیرید. اما خاطرتان بماند که این مشاهده به قصد یادگیری یا سر کیف آمدن شما نیست.

گفته شد که گردش علمی هدفی ندارد. بهتر است بیشتر درباره‌ی این صحبت کنم. بی‌هدفی یعنی این که گردش ابزاری برای حل کردن مسائل و مشکلات حل‌نشده‌ی زندگی شما نیست (البته شما آزادید چنین کاربردی از گردش بگیرید، اما در آن صورت دیگر در حال این گردشی که درباره‌اش صحبت می‌کنیم نخواهید بود). ممکن است از دست کسی عصبانی باشید و فکر کنید که چه خوب است گردش کنید تا عصبانیتتان فروکش کند. در این صورت گردش را هدف‌دار کرده‌اید. می‌توانید در زمان عصبانیت گردش کنید – و این بسیار نیکوست –اما در این صورت بهتر است از گردش انتظاری نداشته باشید. گردش ممکن است عصبانیت شما را کاهش و یا افزایش دهد (ممکن است یک آدم مزاحم پیدا شود و شما را عصبانی‌تر کند و یا ممکن است شکوفه‌ها را ببینید و آرام شوید). مادامی که گردش را بی‌هدف دنبال کنید، گردشتان طبیعی خواهد بود.

اگر امکانش فراهم است، می‌توانید با دیگری به گردش بروید. اما اگر خودتان را متعهد به بودن دیگری کنید، برنامه‌های گردشی‌تان احتمالاً خیلی محدود می‌شود. البته ممکن است اجازه نداشته باشید که تنها به گردش بروید، که در این صورت بهتر است به گردش دو یا چند نفری فکر کنید.

گردش علمی ممکن است در زمان دلخواه شما ممکن نباشد (به هر دلیلی خودتان نتوانید و یا اجازه‌اش را نداشته باشید). در هر صورت بهتر است زیاد برایش نجنگید. اگر پیدا کردن زمان مناسب برای گردش علمی دشوار شد، می‌توانید رفت‌وآمدهای معمول مثل مسیر رسیدن از خانه تا محل کار یا دانشگاه یا مدرسه را به گردش علمی تبدیل کنید.

به‌عنوان یک رویکرد کلّی، هرگاه حس کردید که چیزی دارد گردش را سخت یا پیچیده می‌کند، احتمالاً بهتر است بیخیال آن چیز شوید. مواردی هم که در بالا آمد، توصیه‌های من برای راحت‌تر کردن گردش بود، اگر برای شما موجب پیچیدگی اوضاع شد، به‌سادگی آنها را دستکاری کنید.

گردش علمی با کمی حواس‌جمعی می‌تواند به مدیتیشن پیاده (walking meditation) بدل شود. می‌توانیم بعداً در این‌باره بیشتر صحبت کنیم. فعلاً به یک گردش علمی مفرّح بپردازیم!

فرزاد بیان

گرافیک از Anna Paschenko

96/5/29
@bayanz
کورکُن

یک پدری باغ شمالش را فروخته و برای دخترش که امسال رتبه‌ی دلخواهش را در کنکور نیاورده در تهران مطب خریده که دخترک انگیزه پیدا کند و امسال رتبه‌ی پزشکی بیاورد.

عزیزی از نزدیکان از فردای کنکور به کتابخانه رفته تا برای سومین سال متوالی پشت کنکور درس بخواند تا بلکه پزشکی قبول شود.

پدر دیگری هم که اوضاع جیبش بهتر است، پس از چند کُشتی نافرجام پسر با کنکور، حالا او را برای تحصیل طبابت به آن سر دنیا فرستاده. پدر جزوه‌های انگلیسی پسرش را به دارالترجمه می‌سپارد تا وی آنجا ترجمه‌های فارسی‌ بخواند، واحدها را پاس کرده و مدرک پزشکی‌اش را بگیرد.

یاد توران میرهادی گرامی، که می‌گفت «نظام تعلیم‌و‌تربیت در حال حاضر مثل مسابقه‌ی دو است. همه دارند می‌دوند که اول شوند. چون همه برای اول شدن می‌دوند، هیچ‌چیز را نمی‌بینند. فقط این را می‌بینند که اول شوند. [...] و این نظام رقابتی هر هدفی را از محتوا خالی می‌کند.»

فرزاد بیان

96/5/30
@bayanz
2
⁣⁣قاعده‌ی بازی

هیچ‌یک از ما نیست که در زندگی درگیر هیچ رابطه‌ای نبوده باشد، چراکه هیچ‌یک از ما نیست که از شکم مادری زاده نشده باشد. زندگی همه‌مان با رابطه آغاز شده است. و در کلام بوبر: «در آغاز رابطه بود» (۱)

نه پوست پایمان لطیف باقی می‌ماند و نه روابطمان صاف و ساده؛ دشواری‌های زندگی همه‌چیز را خراش می‌دهد. بازی‌های بچگی در قالب بازی‌های عاشقانه‌ی بزرگسالی دنبال می‌شوند و در این بین هرکه قواعد را نداند، یا به بازی راهش نمی‌دهند و یا محکوم به شکست است.

دوگانه‌ی نهنگ عنبر (که دومی ته‌دیگ همان اولی‌ست) این وضع را به‌خوبی ترسیم کرده. ارژنگ عاشق رویاست و رویا هم ارژنگ را دوست دارد، اما ارژنگ قواعد بازی را بلد نیست و همیشه سرخورده می‌شود (این که رویا در آخر باز می‌گردد، به‌نظرم برای شاد کردن دل مخاطب است، کنه داستان همان است که رویا می‌رود، ارژنگ می‌ماند). ارژنگ به‌نظر دوست مهربان و خوش‌قلبی‌ست. آنطور که خودش می‌گوید «هر قدمی که در زندگی برداشته برای رویا بوده»؛ رویا هم با ارژنگ خوش است، اما این برایش کافی نیست. رویا دلش بازی می‌خواهد. بازی‌ای که ارژنگ کمترین استعدادی در آن ندارد. پس با دیگران می‌آمیزد، اما هرگز هم‌بازی مهربانی مثل ارژنگ پیدا نمی‌کند.
ارژنگ بدشانس است، نه چون عاشق رویایی‌ست که با او نمی‌ماند؛ بلکه چون عاشق رویایی‌ست که با هیچ مرد ساده‌ای مثل او نمی‌ماند.

اندازه‌ی گروه‌های اجتماعی امروزی، با آنچه انسان در طول تاریخ تکاملی‌اش در آنها می‌زیسته کمترین مناسبتی ندارد. اطراف ما، بیش از هر زمان دیگری مملوء از غریبه‌هاست و این اوضاع روابط بین‌فردی را بی‌اندازه پیچیده می‌کند. در پیچیدگی شرایط، راهنمایان سر بر می‌آورند تا به آدم‌ها ترفندهای ماهیگیری از آب گل‌آلود را بیاموزند و این خود باز بر گره‌ها می‌افزاید.

نگاهی به یکی از پرخواننده‌ترین خودآموزهای قواعد بازی (یا همان اغواگری) بیاندازیم. این‌‌ها مراحل کار است که در کتاب معرفی شده (آنچه در پرانتز می‌آید فکرهای من است):

۱- قربانی مناسب انتخاب کن (بنی‌آدم چه کرده با خودش که هم‌نوعش را «قربانی» خطاب می‌کند؟)
۲- در او احساس کاذب امنیت ایجاد کن (امنیت؛ همانی نیست که همه‌مان برایش می‌میریم؟)
۳- سیگنال‌های مغشوش بفرست (در توضیح آمده: «بیشتر ما زیادی شفافیم، بهتر است پیچیده باشید»!)
۴- خودتان را پرخاطرخواه جلوه دهید (بستنی‌فروشی شلوغ، احتمالاً بستنی‌های خوشمزه‌تری دارد، نه؟)
۵- نیازی ایجاد کنید (شاید اخلاقی‌ترین درس کتاب این باشد: انسان کاملاً راضی، اغوا نمی‌شود)
۶- استاد هنر رخنه‌یابی شوید (اگر پترس فداکار سوراخ سد را نمی‌دید، که پترس نمی‌شد)
۷- روحشان را تسخیر کنید (دارد ترسناک می‌شود، نه؟) (۲)

... و تازه این اول بازی‌ست. پس از تسخیر، «نَهِلد کُشته‌ی خود را، کُشد آنگاه کِشاند»!

شاید بتوانیم دل خوش کنیم که همه در پی چنین معارفی نمی‌روند، اما عجب که جامعه، خود بزرگترین مدرسه‌ی اغواگری و تجربه‌ی روابط، برجسته‌ترین معلمش است. هر دانش‌آموز این مدرسه دیر یا زود درمیابد که دیگر دوران دبستان به‌سر آمده و جای آن نیست که بروی در روی کسی بگویی «بیا با هم دوست شیم!» و بی‌درنگ و بی‌بازخواست دوست شوی.

پیچیده شدن قواعد روابط و پدیدار آمدن اسلوب برای آن، هزینه‌ای گزاف دارد: از کف رفتن همه‌ی آنچه از یک رابطه‌ی اصیل سراغ داریم. «وقتی اسلوب به سایر مسایل سرآمد شود، همه‌چیز از دست می‌رود، زیرا جوهر و ذات یک رابطه‌ی اصیل بر این نهاده شده که با دیگری بازی نکنی، بلکه با تمام وجودت به‌سوی او رو کنی» (۳).

پیوستن به بازی یا بیرون گود ماندن، همیشه به اختیارمان نیست. اما شاید بتوانیم با شناخت بیشتر خودمان، و شرایط موجود، کمتر در بازی آسیب ببینیم، کمتر آسیب بزنیم و بیشتر لذت ببریم.

فرزاد بیان

عکس: سکانسی از نهنگ عنبر ۲. ارژنگ برای تولد رویا، روبه‌روی آپارتمان او صدها بالن آرزو هوا می‌کند. شاید این بالن‌ها همان آرزوهای ارژنگ است که به باد می‌رود.

(۱) M. Buber, I and Thou, p. 18.
(۲) R. Greene, The Art of Seduction
(۳) اروین د. یالوم، روان‌درمانی اگزیستانسیال (نشر نی)، صفحه‌ی ۵۷۰

96/5/31
@bayanz
موراکامی می‌نویسد: «اهمیتی ندارد تا چقدر دوردست سفر کنید، امکان ندارد بتوانید از خودتان فاصله بگیرید.»

این خلاصه‌ی سفرهای تابستانم بود.

عکاس: Tyler Rayburn
@bayanz
⁣مصایب رفتن

۱- سالن ترمینال پر است از جوان‌هایی که با کوله‌ای بر پشت در جست‌وجوی اتوبوس شهر محل تحصیل‌شان‌اند. دختری پدرش را بغل می‌کند و صورتش را می‌بوسد. بغل و بوسه‌ای که از این فاصله‌ی دوری که قرار است بینشان بیافتد،‌ شاید تا چند ماه آینده تکرار ‌نشود. پدر برای دلگرمی یادآوری می‌کند که «هر کاری داشتی به خودم زنگ بزن» و شاید ته دلش خوب می‌داند که چند دقیقه‌ی دیگر، که فرزندش کیلومترها از او دور شده، محدوده‌ی عملکرد و کمک‌رسانی‌اش چقدر محدود خواهد بود. آن طرف‌تر پسری کلافه از مادری‌ست که آخرین تیرهای خدنگ به نصیحت ‌آغشته‌اش را پرتاب می‌کند تا شاید از دل پسر بگذرد و جایی به کارش بیاید.

۲- کنار صف مسافران پروازهای خارجی نشسته‌ام و به صداها گوش می‌کنم. کنار من درب ورود است که همراهان مسافر جلوتر از آن نمی‌توانند بروند. این طرف در، پدر و مادر و چند نفر از خویشاوندان جمع شده‌اند. پدر جلوتر می‌رود و با متانتی که بیشتر عاجزانه به‌نظر می‌رسد تا قاطعانه می‌گوید: «قوی باش دخترم». دختر آن طرف در است و من که نشسته‌ام تصویرش را نمی‌بینم، فقط صدای اشک می‌آید. یاد داستان گرگ و ماه می‌افتم. خدایان از سر حسادت به آوازخواندن ماه، صدایش را از او گرفتند. از آن پس ماه، فقط گریست و از اشک‌هایش ستاره‌ها پدید آمدند.

۳- نلسون ماندلا در ۹ سالگی پدرش را از دست داد و مادرش او را به قیومیت خانواده‌ای نایب‌السلطنه درآورد. پس از آن، ماندلا دیگر برای سال‌ها مادر و خویشانش را ندید. به مبارزه با آپارتاید برخواست، ۲۷ سال زندانی کشید، رهبر کنگره‌ی ملی آفریقا و رئیس‌جمهور آفریقای جنوبی شد. با وجود همه‌ی این کرده‌ها، ماندلا همواره تضاد عمیقی میان مسئولیتش در قبال خانواده و مسئولیتش در قبال اجتماع احساس می‌کرد. چنانچه در خاطرش می‌نویسد: «تعهد من نسبت به مردمم، به میلیون‌ها مردم آفریقای جنوبی که شاید هرگز نبینم و نشناسمشان، به هزینه‌ی کسانی بود که بیش از همه می‌شناختم و عاشقشان بودم. این موضوع به‌سان لحظه‌ای که کودکی از پدرش می‌پرسد: «چرا نمی‌تونی پیش ما بمونی؟» ساده و غیرقابل فهم است. و پدر باید کلمات دردناکی به زبان بیاورد: «مثل تو بچه‌های دیگه‌ای هم هستند، خیلی خیلی هستند...» و آنگاه خاموش می‌شود.» (۱)

۴- از مصایب رفتن، نه ماندلا در امان است و نه آنان که هر هفته اسکایپ می‌کنند، و نه آنان که پدری دارند که هر وقت کار داشتند به خودش زنگ بزنند، و نه هیچ انسان خودساخته یا نساخته‌ی دیگری. بریدن ریشه‌ها محال است؛ حتی آنگاه که کاملاً فراموشمان شده‌ است، در خوابمان سربر می‌آورند و به ما یادآوری می‌کنند که چه بودیم و چه داشتیم. رفتن نه بهتر است، نه بدتر؛ رفتن هزینه‌ی به‌دست آوردن چیزی‌ست که اینجا نیست. هزینه‌ای که می‌تواند برابر ندیدن عزیزانمان باشد.

فرزاد بیان

(۱) Mandela, Nelson (1994). Long Walk to Freedom, p. 543
عکس: بازگشت فرزند متلف. رمبرانت. حدود ۱۶۶۵. برگرفته از خلاصه‌ی تاریخ هنر، نوشته‌ی پرویز مرزبان، صفحه‌ی ۱۸۶.

96/6/11
@bayanz
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ببین چجوری از تو دست ساموئل جکسون قاپیدم 😂😂🍔
@bayanz