بتمن 🦇
دیوید | امیرحسین. – یادداشتهایی از یک مچ دست
قصه این آهنگ حکایت کسی است که ته چاه افسردگی لنگر انداخته و دیگر حتی نای فریاد زدن هم ندارد. راوی دردهای روحیاش را به زخمهای روی مچ دستش گره زده و از خستگی مفرطی میگوید که با هیچ خوابی درمان نمیشود.
این اثر مرثیخای برای فروپاشی یک انسان است که میان ویرانههای یک رابطه سمی، دیگر توان حمل بار این همه اندوه را ندارد. او در تاریکی مطلق ذهنش دست و پا میزند و دنبال راهی میگردد تا شاید از این بنبست روانی رهایی یابد. این آهنگ تصویرگر لحظهای است که سیاهی بر همه چیز غلبه میکند.
این اثر مرثیخای برای فروپاشی یک انسان است که میان ویرانههای یک رابطه سمی، دیگر توان حمل بار این همه اندوه را ندارد. او در تاریکی مطلق ذهنش دست و پا میزند و دنبال راهی میگردد تا شاید از این بنبست روانی رهایی یابد. این آهنگ تصویرگر لحظهای است که سیاهی بر همه چیز غلبه میکند.
بتمن 🦇
بردی | امیرحسین. – دربارهفرشتههانیست
قصه این آهنگ که راست کار فیلم «بخت پریشان» ساخته شده، حکایت یک عشق زمینی، کوتاه و البته محکوم به فناست. راوی خیلی رک و پوستکنده میگوید که این رابطه قرار نیست مثل قصههای پریان بینقص و ابدی باشد، اما وسط آن همه رنج و مریضی، به شدت واقعی و عمیق است.
در واقع آنها با بیرحمی سرنوشت سرشاخ شدهاند و خیلی تلخ پذیرفتهاند که قرار نیست معجزهای از غیب برسد یا فرشتهای برای نجاتشان بال و پر بزند.
این قطعه تصویر همان لحظه زجرآور پذیرش و خداحافظی است؛ جایی که دو نفر میفهمند با وجود این پایانِ ناعادلانه و زودرس، عشقشان آنقدر میارزیده که بهای تمام این اشکها و دردهایش را با جان و دل بپردازند.
در واقع آنها با بیرحمی سرنوشت سرشاخ شدهاند و خیلی تلخ پذیرفتهاند که قرار نیست معجزهای از غیب برسد یا فرشتهای برای نجاتشان بال و پر بزند.
این قطعه تصویر همان لحظه زجرآور پذیرش و خداحافظی است؛ جایی که دو نفر میفهمند با وجود این پایانِ ناعادلانه و زودرس، عشقشان آنقدر میارزیده که بهای تمام این اشکها و دردهایش را با جان و دل بپردازند.
آدمها عاشق نمنم باران هستند، اما هیچکس دلش نمیخواهد زیر آوار سیل مدفون شود. حکایت محبت کردن بیش از اندازه هم دقیقا همین است؛ وقتی بیحساب و کتاب به کسی خوبی میکنید، لطف مکررتان خیلی زود به حق مسلم تبدیل میشود.
بتمن 🦇
آدمها عاشق نمنم باران هستند، اما هیچکس دلش نمیخواهد زیر آوار سیل مدفون شود. حکایت محبت کردن بیش از اندازه هم دقیقا همین است؛ وقتی بیحساب و کتاب به کسی خوبی میکنید، لطف مکررتان خیلی زود به حق مسلم تبدیل میشود.
در واقع وقتی بیش از حد برای کسی مایه میگذارید، یا طرف مقابل از این حجم از توجه دلزده میشود و پس میکشد، یا چنان به این سرویسدهی عادت میکند که آن را وظیفه بیچون و چرای شما میپندارد و اگر یک روز دست از این کار بکشید، طلبکار هم میشود! (باور بفرمائید بنده خود زخم خورده هستم).
بتمن 🦇
در واقع وقتی بیش از حد برای کسی مایه میگذارید، یا طرف مقابل از این حجم از توجه دلزده میشود و پس میکشد، یا چنان به این سرویسدهی عادت میکند که آن را وظیفه بیچون و چرای شما میپندارد و اگر یک روز دست از این کار بکشید، طلبکار هم میشود! (باور بفرمائید بنده…
خلاصه که در خوبی کردن هم باید شیر فلکه را تنظیم کرد؛ وگرنه با دستهای خودتان، هم ارزش مهر و محبتتان را زیر سوال میبرید و هم در نهایت متهم ردیف اول این سیلاب میشوید.
MrBot - Anonymous Message
چجور بتونم از خاطره ها و گذشته بگذرم و حاله خودمو خوب بکنم؟
رک میگویم و کمی دردناک، آما آنچه را کخ باید بدانی؛ نباید منتظر معجزه باشی که یک روز صبح بیدار شوی و ببینی هارد مغزت فرمت شده است، از این خبرها نیست!
خاطرات مثل کنه به روانت میچسبند. تو چارهای نداری جز اینکه یاد بگیری این بار سنگین را روی دوشت بکشی تا جایی که دیگر برایت علیالسویه شود.
خاطرات مثل کنه به روانت میچسبند. تو چارهای نداری جز اینکه یاد بگیری این بار سنگین را روی دوشت بکشی تا جایی که دیگر برایت علیالسویه شود.
بتمن 🦇
رک میگویم و کمی دردناک، آما آنچه را کخ باید بدانی؛ نباید منتظر معجزه باشی که یک روز صبح بیدار شوی و ببینی هارد مغزت فرمت شده است، از این خبرها نیست! خاطرات مثل کنه به روانت میچسبند. تو چارهای نداری جز اینکه یاد بگیری این بار سنگین را روی دوشت بکشی تا جایی…
واقعیت تلخ این است که مغزت به این عزاداری و رنج کشیدن اعتیاد پیدا کرده است. غلت زدن در گذشته و مرثیهسرایی برای خودت، خیلی راحتتر از آستین بالا زدن برای ساختن آینده است. تو ناخودآگاه در همین فاز غم لنگر انداختهای، چون به این درد خو گرفتهای.
بتمن 🦇
واقعیت تلخ این است که مغزت به این عزاداری و رنج کشیدن اعتیاد پیدا کرده است. غلت زدن در گذشته و مرثیهسرایی برای خودت، خیلی راحتتر از آستین بالا زدن برای ساختن آینده است. تو ناخودآگاه در همین فاز غم لنگر انداختهای، چون به این درد خو گرفتهای.
باید دور نقش قربانی را خط بکشی و همچو دخترهای ۱۲ ساله نقنق (نمیدانستم جایش چه بگویم) نکنی، قرار نیست هیچ قهرمانی از راه برسد و تو را نجات دهد. تا وقتی که زمین و زمان، شانس و آدمهای قبلی را مقصر حال بدت میدانی، دقیقا در همان نقطه درجا میزنی. فقط خودت باید یقه خودت را بگیری و از این باتلاق بیرون بکشی.
بتمن 🦇
باید دور نقش قربانی را خط بکشی و همچو دخترهای ۱۲ ساله نقنق (نمیدانستم جایش چه بگویم) نکنی، قرار نیست هیچ قهرمانی از راه برسد و تو را نجات دهد. تا وقتی که زمین و زمان، شانس و آدمهای قبلی را مقصر حال بدت میدانی، دقیقا در همان نقطه درجا میزنی. فقط خودت…
جمله کلیشهای «زمان همه چیز را حل میکند» هم چرتوپرتی بیش نیست، زمان به تنهایی هیچ دردی را دوا نمیکند، فقط تو را پیرتر میکند. اگر تکان نخوری، ده سال دیگر هم دقیقا همانجا نشستهای و داری غصه میخوری.
MrBot - Anonymous Message
یک نصیحت بخوای بکنی چی میکنی
تنها سپر دفاعی مطمئن برای به دست آوردن احترام، توجه و حتی عشق، همان صفرهای حساب بانکیات است.
در نهایت وقتی به ته خط برسی، میفهمی که هیچکس در این دنیا به اندازه خودت، دلش برای آیندهات نمیسوزد و قرار نیست کسی برایت فرش قرمز پهن کند.
پول شاید برایت خوشبختی مطلق نیاورد، اما قطعا نبودنش باعث میشود زیر دست و پای قضاوتها و نگاههای بیتفاوت بقیه له شوی. پس اولویت اول و آخرت، باید خودت و جیب خودت باشد و بس.
در نهایت وقتی به ته خط برسی، میفهمی که هیچکس در این دنیا به اندازه خودت، دلش برای آیندهات نمیسوزد و قرار نیست کسی برایت فرش قرمز پهن کند.
پول شاید برایت خوشبختی مطلق نیاورد، اما قطعا نبودنش باعث میشود زیر دست و پای قضاوتها و نگاههای بیتفاوت بقیه له شوی. پس اولویت اول و آخرت، باید خودت و جیب خودت باشد و بس.
بتمن 🦇
سیذر | امیرحسین. – دوباره خوب میشم
قصه این آهنگ دقیقا شرح حال همان روزهایی است که احساس میکنی تمام دنیایت روی سرت آوار شده است. شاون مورگان این قطعه را در روزهای تلخ نوجوانی و وسط ترکشهای طلاق پدر و مادرش نوشته؛ درست زمانی که حس میکرد هیچ پناهگاهی ندارد و همهچیز در حال فروپاشی است.
او در این آهنگ وسط سیاهچاله افسردگی و ناامیدی گیر افتاده و آنقدر احساس تنهایی و خستگی میکند که انگار دیگر توان کشیدن بار این زندگی را ندارد. داستان درباره همان لحظاتی است که تو به پایینترین و تاریکترین نقطه زندگیات میرسی و فکر میکنی دیگر کار تمام است.
او در این آهنگ وسط سیاهچاله افسردگی و ناامیدی گیر افتاده و آنقدر احساس تنهایی و خستگی میکند که انگار دیگر توان کشیدن بار این زندگی را ندارد. داستان درباره همان لحظاتی است که تو به پایینترین و تاریکترین نقطه زندگیات میرسی و فکر میکنی دیگر کار تمام است.