بتمن 🦇
973 subscribers
68 photos
9 videos
22 links
باهم گفتگو کرده و یکدیگر را جاج می‌کنیم. 🙏

https://t.me/MrBot?start=masih
Download Telegram
دلار که به ۱۲۰ هزار تومان رسیده بود، همه زانوی غم بغل گرفته بودند و زمین و زمان را مقصر می‌دانستند. همان روزها به بچه‌ها گفتم: «باور کنید این روزها نسبت به چند ماه آینده، رسماً دارید وسط بهشت زندگی می‌کنید!» آن موقع کسی عمق فاجعه را نگرفت و چپ‌چپ نگاه کردند، اما حالا خوب دارند با گوشت و پوستشان لمس می‌کنند. بخش خنده‌دار و ترسناک ماجرا اینجاست که دقیقاً همین امروز هم نسبت به چند ماه دیگر، باز داریم در اوج بهشت نفس می‌کشیم...
214
امروز در تقویم، «روز جهانی آشتی‌کنان» (غیر رسمی) نام‌گذاری شده است؛ اما حواستان باشد یک‌وقت کلاه سرتان نرود و این بهانه‌های شیک تقویمی باعث نشود چشم‌هایتان را روی بدی‌ها و بلاهایی که سرتان آورده‌اند ببندید؛ تقویم‌ها ورق می‌خورند و مناسبت‌ها رنگ عوض می‌کنند، اما ذات خراب و غیرقابل‌اصلاح آدم‌ها هرگز عوض‌شدنی نیست. بخشیدن کسی که ذاتش کج است به بهانه یک روز خاص، فقط دعوت‌نامه‌ای برای تکرار همان ضربه‌هاست.
31
سلام، یه چیزی هست که یه مدت ذهنمو خیلی درگیر کرده و ممنون می‌شم بتونی بهم کمک کنی.

من 20 سالمه و یه رابطه‌ای داشتم که حدود 1,2 ماهه تموم شده. اواخر رابطه، وقتی دیگه داشت به پایان می‌رسید، اون همزمان با یه نفر دیگه هم بود و به هر بهانه‌ای که می‌تونست منو کنار گذاشت و رابطشو با اون شخص ادامه داد. جوری رفتار کرده که از نظر خودش خیانتی اتفاق نیفتاده و بعد از تموم کردن رابطه با من، وارد رابطه با اون شخص شده.
از نظر منطقی می‌دونم که باید این موضوع رو بپذیرم. حتی واقعا نمی‌خوام برگشتی داشته باشه، چون می‌دونم اون رابطه دیگه چیزی نیست که بخوام دوباره تجربه‌ش کنم. ولی با این حال، بعضی وقت‌ها از ته دلم، دلم می‌خواد برگرده و همین تناقض خیلی اذیتم می‌کنه. مدام دارم خودمو قانع می‌کنم که نباید بخوامش، نباید بهش فکر کنم و باید بپذیرمش؛ ولی از این همه قانع کردن خودم خسته شدم.
یه سری عادت‌ها و وابستگی‌هایی هم که توی اون رابطه شکل گرفته هنوز توی من باقی مونده. انگار خود رابطه تموم شده، ولی اثرش هنوز کامل از بین نرفته و باعث می‌شه بعضی وقت‌ها ذهنم دوباره برگرده سمتش. حتی بدون اینکه عمدا بخوام به گذشته فکر کنم، یهو به خودم میام و می‌بینم بیشترِ روز رو درگیر فکر کردن به رابطه و اتفاقات گذشته بودم.
شب‌ها این فشار خیلی بیشتر می‌شه. روزمو با تمام فکرها و فشارهایی که داشتم تموم می‌کنم و شب‌ها گریه... این موضوع روی درسم تأثیر گذاشته و تمرکزم خیلی کم شده. یه جوری احساس می‌کنم سر این موضوع ناتوان شدم و دیگه اون دختر قوی‌ای که قبلا فکر می‌کردم هستم نیستم.
این اولین بار هم نیست که توی رابطه بهم خیانت شده؛ ولی تفاوت این رابطه با قبلی اینه که رابطه قبلیم رو الان به یاد نمیارم و کمتر از 10روز تونستم به همون روتین قبل برگردم، اما این یکی هنوز تقریبا هر روز بخش زیادی از ذهنمو درگیر می‌کنه.

چیزی که واقعا می‌خوام بدونم اینه که باید چطور با این شرایط برخورد کنم؟
چطور باید دست از قانع کردن مداوم خودم بردارم؟
چطور می‌شه پذیرفت که یه رابطه ممکنه یه زمانی واقعا برامون مهم بوده باشه، اما در نهایت بدترین تجربه‌ها و حس‌ها رو برامون به جا گذاشته باشه؛ و در عین حال، با وجود همه‌ی این‌ها، ممکنه هنوز بعضی وقت‌ها دلمون براش تنگ بشه؟
فکر می‌کنم چیزی که بیشتر از خودِ جدایی اذیتم می‌کنه، اینه که هنوز بین چیزی که از نظر منطقی می‌دونم و چیزی که گاهی از ته دلم احساس می‌کنم، فاصله وجود داره و نمی‌دونم چطور باید با این دو تا کنار بیام.
16
MrBot - Anonymous Message
سلام، یه چیزی هست که یه مدت ذهنمو خیلی درگیر کرده و ممنون می‌شم بتونی بهم کمک کنی. من 20 سالمه و یه رابطه‌ای داشتم که حدود 1,2 ماهه تموم شده. اواخر رابطه، وقتی دیگه داشت به پایان می‌رسید، اون همزمان با یه نفر دیگه هم بود و به هر بهانه‌ای که می‌تونست منو کنار…
اگر پاسخم دیر شد، چون واقعاً موقعیتی که گفتی برایم قفل بود و رفتم کمی تحقیق کردم و از هوش مصنوعی کمک گرفتم؛ راستش چون خودم هیچ‌وقت در موقعیتی نبودم که بخواهم خیانت کسی را ببخشم یا حتی به بخشیدنش فکر کنم، درکش برایم غریب بود. اما در این گشت‌وگذارها به مفهوم جالبی رسیدم به اسم «سندروم تَرک».

تمام رفتارهای یک رابطه (شاید هم بعضی رفتارها، برداشت من این‌گونه بود)، مسیرهایی عصبی در مغز می‌سازند. وقتی رابطه کات می‌شود، مغزت درست مثل کسی که دارد مواد را ترک می‌کند، به سیم آخر می‌زند و دنبال همان ترشح دوپامین و روتین‌های قبلی می‌گردد. پس وقتی ناگهان دلتنگ می‌شوی، خیال نکن دلت برای «آن آدم خیلنت‌کار حر....» تنگ شده؛ سیستم عصبی‌ات دلتنگ آن پیام‌ها، زنگ‌ها و توجه‌های روتین شده است. این یک واکنش کاملاً بیولوژیکی و زیستی (😎) است، پس به خودت برچسب بی‌عرضگی نزن و خودخوری نکن.

علت اینکه روح و روانت له شده این است که مدام می‌خواهی با چماق منطق، احساست را خفه کنی و مانند سوباسا ضربه‌ای محکم به آن بکوبانی، هر چقدر بیشتر به خودت تکرار کنی «نباید به آن بی‌لیاقت فکر کنم»، مغزت بیشتر رویش قفل می‌کند. راه‌حل در جنگیدن نیست، در «پذیرش» است. یعنی وقتی یادش آمدی، به جای فرار و دستپاچگی، خیلی شیک در دلت بگو: «درست است، الان دلم برای آن خاطرات پر می‌کشد و حالم خرررااااااببببب است، این درد الان همراه من است اما قرار نیست دست به هیچ حرکتی بزنم یا پیامی بفرستم.» بگذار این حس مثل یک موج سهمگین بیاید، اشک‌هایت را سرازیر کند و خودش خسته شود و برود.

در رابطه‌های قبلی احتمالاً همه‌چیز یک نقطه پایان مشخص داشت؛ اما اینجا با فاجعه «جایگزین شدن» طرف بودی. اینکه طرف هنوز پایش را از رابطه با تو بیرون نگذاشته، رفته سراغ دیگری، دقیقاً عزت‌نفست را هدف گرفته است. تو الان درگیر خود جدایی نیستی، داری زیر بار هضم این بی‌معرفتی و نادیده گرفته شدن له‌له (یا لح‌لح) می‌زنی.
شکاف عمیق بین عقلت (که خوب می‌داند این موجود به درد زندگی نمی‌خورد) و احساست (که هنوز اسیر عادت‌هاست)، فقط با گذر زمان و چیدن روتین‌های روزمره جدید پر می‌شود.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
20
21
سلام وقت بخیر
میخواستم ببینم امکانش هست تو چنل بپرسین کسی هست کتابای کنکورشو اهدا کنه یا کتاب دست دوم بفروشه؟! حتما که از بین ممبرا کلی آدم کنکوری بوده
متشکرم
111
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
29
سلام، ممنونم که وقت میزاری و بهم جواب میدی

نزدیک به دوماهو نیم هستش که با یک دختری ارتباط دارم، تایمی که میخواستم باهاش وارد ارتباط جدی بشم درجریان بودم یکسری مشکلات خانوادگی داره و زندگی خیلی براش سخته اما تصمیم گرفتم که خوشحالش کنم تا یکم غم خانوادش رو ازش دور کنه (پدر و مادرش جدا شدن و با مادرش زندگی میکنه پسر داییش هم سرطان داره و با اینا زندگی میکنه)

دختری به شدت زیبا و خوش رو، مهربون و مظلوم اما متاسفانه بعد از یک مدت متوجه شدم اونقدر بالغانه نسبت به شرایط و بحث ها رفتار نمیکنه، از هرچیزی یک مورد دیگه ای رو برداشت میکنه و همچنین تقی به توقی میخوره بی احترامی میکنه و در نهایت میگه عصبی بودم و از ته دلم نبود

حدود یکماه که باهم بودیم چون خیلی بحث پیش میومد و منم فشار کار و زندگی خودم روم بود تصمیم گرفتم رها کنم چون تو بحث ها فقط دنبال برنده شدن بود، توی اون برهه اون فرد بسیار شکست از سمت من و خیلی ناراحت بود، پشت سرم به شدت حرف زد و به مادرمم حتی توهین کرد

(یکی از بحثا وقتی تو رابطه بودیم این بود که وسط صحبت من با دوستم داخل گپ پریده بود و گفته بود مثلا فشار نخور ایناها دوست منم گفته بود نپر تو حرف و درگیریشون شکل میگیره این به اون میگه گوه نخور اون به این میگه از وزنت خجالت بکش و از این چرتو پرتا (دوستم مراعاتش رو کرد چون با من داخل رابطه بود) اما در نهایت اون شخص به من گفت بی غیرت که طرفش رو نگرفتم درصورتی که من بارها به دوستانم گفته بودم چه من با این شخص تو رابطه بودم چه نبودم احترامشو نگه دارید، حتی بعد از این مورد هم به دوستام واکنش نشون دادم با اینکه تقصیر کار این شخص بود که به احترامی هارو به من و دوستانم کرد)

مجددا تصمیم گرفتم باهاش وارد رابطه بشم، باز مجددا همین بحثای مسخره و بیخود که چرا تو به دوست دختر صمیمیت که چندین ساله باهم دوستیم پیام دادی گفتی چه خبر مگه چاپلوسشی؟

این روز هم باز بی احترامی کرد بهم گفت حرومزاده و غیره و من همیشه سعی کردم با ارامش و منطق جوابشو بدم اما نشد متاسفانه، باز تلاش کردم به قطع ارتباط که پشیمون شد و پای تلفن گریه میکرد که تنهام نذار و ببخشید
(با این حال ظاهرا همه مشکلات باز هم تقصیر من بود)

* مواردی که وقتی در اولین رابطمون کات کردیم و پیش اومد این بود با دوستام و دوست دختراشون رفته بودم فوتبال ببینیم و من هیچ ارتباطی بجز سلام و خداحافظ با دوست دختراشون نداشتم و این مورد رو توی سر من میزد که میدونستی من دوست ندارم با دختر بری بیرون و تو بخاطر همین باهام کات کردی که محدود نباشی

بعد از اون مورد و فحاشی هایی که دوباره کرد تصمیم گرفتم ارتباطمون رو از رابطه به دوستی تبدیل کنم تا تعهدی نسبت به هم نداشته باشیم اما با این حال گفتم من ادمی نیستم این کارو بکنم تا ازاد باشم و با دختر برم بیرون، و اون دقیقا همین رو برداشت کرد و گفت دقیقا بخاطر همین این کارو کردی

به هر حال چندین روز با رابطه خیلی سرد باهم در ارتباط بودیم، که ناگهان متوجه شدم با اکسش که تا دو هفته پیش ازش بد میگفت(متوجه شده بود تایمی که توی رابطه نبود(خود دختره) اکسش اومده و باهاش رفته بیرون،اکسش با شخصی تو رابطه بوده)رفته بیرون، و اونجا منی بودم که از فشار منفجر شدم که این همون شخصی بود که به من میگفت تو میخوای محدود نباشی و الان با اکسش رفته بیرون، اونروز نمیتونستم حتی تصور کنم داره به اون شخص لبخند میزنه چه برسه که چیکار کردن، ناراحتیم رو ابراز کردم و گفتم دیگه نمیتونم حتی باهات دوست باشم چرا که نمیتونم این موارد رو ببینم ترجیح میدم همون اوجی که ازت داشتم رو تو ذهنم حفظ کنم و فراموشت کنم
با هزار خواهش که من حاضرم بخاطر همین دوستیمون با همه پسرا قطع ارتباط کنم باهاش دوباره رابطه دوستانم رو نگه داشتم
حدود یک هفته گذشت و مجددا بحث جدیدی شکل گرفت

*چرا باید دوست دخترای دوستت هیچکس جرات نداشته باشه بهشون حرفی بزنه اما دوستای تو با من اینطوری رفتار میکنن، من چهار دقیقه بهش ویس دادم گفتم دوست دخترای دوستام ارتباط صمیمی با دوستام ندارن اما تو یک رابطه دوستانه بلند مدت باهاشون داری طبیعیه صمیمی تر باهات رفتار کنن(کمی باهم صمیمی صحبت میکردن و از کلماتی مثل گوه نخورو فلان اینا میگفتن و با شوخی بهم توهین میکردن(نه توهین بدی در همین حد و فان))
همچنین گفتم تو وقتی دوست من به تو میگه گوه نخور اگر از این صحبتش ناراحت میشی همون لحظه یا ایگنورش کن یا بهش بگو من خوشم نمیاد اینطوری صحبت کنی تا دهنشو ببنده اما وقتی تو هم جوابشو بدتر میدی میگی مثلا احمق زشت اونم باز بدترشو بهت میگه و فکر میکنه با این قضیه مشکلی نداری ( موضوعاتی که گفتم برای موقعی هست که ما تو رابطه نبودیم وقتی بودیم خیلی از این ارتباطات صمیمی بخاطر اینکه به دوستام گفته بودم درست باهاش صحبت کنین ازبین رفته بود با این حال این دختر به شوخی هاش ادامه میداد اون تایم و دوستام بخاطر من جوابشو نمیدادن)

من همه اینارو بهش توضیح دادم به صورت بسیار منطقی و اون برگشت گفت تو چرا منو با دوست دخترای دوستات مقایسه میکنی پس اونا از من بهترن و برو یکی مثل همونا پیدا کن و من باز با کلی صمیمیت بهش توضیح دادم عزیزم من مقایسه نکردم جواب سوال تورو دادم و اون همینطوری ادامه داد به چرتو پرت گفتن (بالای ده بار توی رابطه گفته برو و نمیخوامت و … و من گفتم خوشم نمیاد حتی به شوخی) و دوباره گفت برو دیگه پیام نده

و من بریدم و دیگه بهش پیام ندادم،چهار بار همون شب زنگ زد و جوابشو ندادم و کلی اشک ریختم، مجدد فرداش زنگ زد و جوابشو ندادم گفتم چرا زنگ میزنی گفت میخوام باهات صحبت کنم، به هزار التماس پنج دقیقه باهاش صحبت کردم و میگفت دوستت دارم و تنهام نزار و اهمیت ندادم بهش گفتم تمومه

مجددا بهم پیام داد و نزدیک به یک ساعت خواهش میکرد که کنارش بمونم و دوسم داره و…

و من فقط میگفتم نمیتونم و دیگه حوصله ندارم حتی چیزی رو برات توضیح بدم و اشتباهاتت رو بهت بگم و….

بعد از اینکه کلی سرد باهاش صحبت کردم (همین حین از ناراحتی گریه میکردم و بهش میگفتم دیگه دوستت ندارم) بلاخره قربون صدقم رفت و خداحافظی کرد

حدود یکو نیم روز از این موضوع میگذره و صد هزاربار پروفایلش رو چک کردم و به فکرشم و هنوزم دوستش دارم اما با بحث های الکیش و منطق بچگانش و بی احترامی هاش نمیتونم کنار بیام، من تو زندگیم برای خودم شخصی هستم که ابرو دارم تو کتم نمیره دختری بهم بگه من بهت فرصت دادم و تو چاپلوس منی، نمیدونم چیکار کنم ولی عاشقشم

(گیفتی که برای تولدش زدم هاید بود وقتی دوست بودیم اما از وقتی دیگه ارشیوش کردم از هاید دراورد و هنوزم هاید نکرده)

ببخشید طولانی شد ممنون میشم اگر جواب بدی
فکر نمی‌کنم از جوابی که می‌خوام بدم خوشت بیاد، اگرچه وقتی "ادبی" می‌نویسمش زیادم بد به نظر نمی‌رسه، ولی خب...
7
نه حوصله ادبی نوشتن ندارم، کار ما (من و ممبرها) اینجا جاج کردنه، می‌خواستی با واقعیت روبه‌رو بشی، پس بدون تعارف و مظلوم‌نمایی به قضیه نگاه کن. تتو الآن دلتنگ عشق به اون نیستی، فقط درگیر یک ترک اعتیاد روانی و یک غرور له‌شده‌ای و با گفتن جملاتی مثل "آررررررررره کلی بهم پیام داد تا بلاخره قبول کردم" نمی‌تونی خودتو گول بزنی.
اون بهت خیانت کرده، اینکه جوری رفتار کرده که انگار خیانتی نبوده، فقط نشون می‌ده چقدر وقیحه و چقدر تو رو ساده فرض کرده. اون تو رو توی آب‌نمک خوابوند تا جای پاش با نفر جدید محکم بشه، حالا اینکخ نشده و به نتیجه نرسیدن یا هرچیزی که باز برگشته بهت ارتباطی به بحث ما نداره.
15
این گیر کردنت بین منطق و احساست اسمش عشق نیست، اسمش وابستگی به یک عادت و آدم مسموم ومریضه، اگه خانوادش نتونستن تو این همه سال تربیتش کنن تو هم نمی‌تونی، مغز تو مثل یک معتاد که بهش مواد نرسیده داره عمنل می‌کنه و تو رو گول می‌زنه که "دلم براش تنگ شده". تو دلت برای کسی که تو رو دور انداخته تنگ نشده، دلت برای اون توهمی که ازش ساخته بودی تنگ شده.
11
اینکه درس و زندگیتو ول کردی و شب‌ها برای آدمی گریه می‌کنی که در همون لحظه داره به یکی دیگه پیام عاشقانه می‌ده، نهایت بی‌ارزش کردن خودته.

جدا از همه اینا، ترخدا قبل رفتن تو رابطه با کسی "تربیتش، خانوادش، دوستاش، اکساش و غیره" رو به طور خیلی‌خیلی جدی در نظر بگیرین. اصلاً منظورم این نیست که هر کسی یکی از والدینش فوت شده یا طلاق گرفته شخص مشکل داریه، ولی یکی از دلایل مشکلات ذهنی، رفتاری و روانی دقیقاً می‌تونه همین باشه. این حرفم از جلوی خودم نمیزنم، بهش می‌گن نظریه دلبستگی، مال "جان بالبی و مری اینسورث" هم هست می‌تونین برین بخونین.
24
هرچقدر فکر کردم اینارو ادبی بنویسم دیدم نمی‌تونم اصل کلامو برسونم :|
19
203
💌 پست جدید اینستامون جایزه داره!

- ده تا جمینای ۱۸ ماهه رایگان
- پنج تا چت‌جی‌پی Go رایگان
- پنج تا تلگرام پریمیوم یک ماهه رایگان

فقط کافیه بقیه رو تو کامنت‌ها تگ کنین و شانس‌تونو تو قرعه کشی امتحان کنین 👍

- https://www.instagram.com/reel/DcrFk1PtS5h/?igsi=MTF6YWJiNXZoOXB5Zg==

🤩 @Birdirch | پرنده‌ها مرز نمی‌شناسن
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
4
خیلی بابت آهنگایی که داخل @orphic یا قبلاً اینجا می‌ذاشتم با متن و ترجمه درخواست کردین، درست کردم براتون و به ربات اضافه شد، این بار طوری که اصلاً نیاز نباشه از کانال خارج شین و تو ربات ببینیدش؛ اجازه بدین باگ‌هاشو بگیرم و باهم افتتاحش کنیم.
133