Forwarded from MrBot - Anonymous Message
سلام، توی موقعیتی قرار گرفتم و طبق صحبتهایی که از شما دیدم نسبت به حرفهای بقیه، خیلی به نظر تو نیاز دارم، میخوام از دید شماها هم ببینم داستان رو.
من به یه دختری علاقهمند شدم، مدت طولانیای این علاقه صرفا تو دل خودم مونده بود، شروع کردم اهمیت دادن به اون فرد و دوست شدیم باهمدیگه و خیلی طبیعی و دوستانه رفتار میکردیم باهم، یه مدتی گذشت و من احساساتمو کمکم وارد این رابطه دوستانه کردم (اصطلاحا شروع به لاسزدن کردم) بعد از مدتی که به این طریق پیشرفت رابطه ما دقیقا اونجا بود که به خودت میای میبینی تو رابطهای، واسه اولین بار یجایی غیر از محیطی که همیشه میدیدمش(دانشگاه) قرار گذاشتیم و من رفتم پیشش، با دوستش بود منم با دوستم، بغل کرد منو، لپشو بوسیدم و همهچیز خوب بود، ابراز علاقههای بیشتر، بیرون رفتن های بیشتر، بوسیدن زیادتر (غیرلب) و حتا بغل و دستگرفتن های طولانیتر کامل کننده این مسیر بود، تقریبا همه اطرافیان هم متوجه این رابطه شده بودن. من دقیقا به گونهای رفتار میکردم که انگار وسط یه رابطه هستم، اما گاها میدیدم این رفتار یکطرفه هست، دوستت دارم هایم بیجواب میمونه، یا..
بعد مدتی دلیلشو پرسیدم و رک گفتم ما الان چیههمیم؟ گفت دوستی که درحال آشنایی بیشتر هستیم. جا خوردم، گفتم پس اون بغل و.. چی؟ گفت بنظرم طبیعیه بین دوستا و بعدش گفت یه علاقهای هم از سمت من هست که باعث این شده و من خوشحالم از کنار تو بودن، گفتم پس به اصطلاح من آبنمک هستم یا به قول شما سیچوئیشنشیپ؛ خیلی سخت اینو تکذیب کرد و گفت فقط تایم میخواد برای اینکه منو کامل بشناسه، بهش گفتم نمیتونم به عنوان دوست ادامه بدم، اگه قبول مبکنی توی رابطه هستی (مثلا یه رابطه بیسیک) میتونم این تایم رو بهت بدم تا شناختت کامل بشه. منتها تعهد برای من اولویته و اون هم موافق بود، از بعد اونشب من نتونستم شبیه قبل رفتار کنم، خیلی حالتها و خیلی کلمات رو نتونستم استفاده کنم و صرفا شبیه یک دوست معمولی که دائم باهاش چت میکنم، چت میکردم. بعد گذشت یه مدتی امشب بهم گفت یجوریای و خیلی مودبی، بهش گفتم نه کاملا دوستانه دارم باهات برخورد میکنم و این منه طبیعی هستش، گفت بیاهمیتی (راستش اره، دیگه وقتی عکس میفرستاد ذوقمرگ و اکلیلی نمیشدم جلوش) منتها گفتم نه فقط دارم نسبت به جایگاهم رفتار میکنم، واسه این جایگاه این رفتار کاملا نرمال هست، من نمیتونم ابراز علاقه کنم بهش شبیه قبل و اون گفت احساس میکنم دوستم نداری، گفتم زمان خواستی و زمان دادم، وقتی تو جایگاه مناسب قرار بگیرم رفتار گرم مناسب جایگاهم را نشون میدم.
من واقعا دوستش دارم اما نمیدونم اون چیمیخواد؟ بنظرت این زمان کافی نبوده واسه اینکه منو بشناسه؟ بنظرت این رفتار طبیعیه؟ بنظرت باید صبر کنم یا به هر سختیای که هست دندان لق را بکشم؟
من به یه دختری علاقهمند شدم، مدت طولانیای این علاقه صرفا تو دل خودم مونده بود، شروع کردم اهمیت دادن به اون فرد و دوست شدیم باهمدیگه و خیلی طبیعی و دوستانه رفتار میکردیم باهم، یه مدتی گذشت و من احساساتمو کمکم وارد این رابطه دوستانه کردم (اصطلاحا شروع به لاسزدن کردم) بعد از مدتی که به این طریق پیشرفت رابطه ما دقیقا اونجا بود که به خودت میای میبینی تو رابطهای، واسه اولین بار یجایی غیر از محیطی که همیشه میدیدمش(دانشگاه) قرار گذاشتیم و من رفتم پیشش، با دوستش بود منم با دوستم، بغل کرد منو، لپشو بوسیدم و همهچیز خوب بود، ابراز علاقههای بیشتر، بیرون رفتن های بیشتر، بوسیدن زیادتر (غیرلب) و حتا بغل و دستگرفتن های طولانیتر کامل کننده این مسیر بود، تقریبا همه اطرافیان هم متوجه این رابطه شده بودن. من دقیقا به گونهای رفتار میکردم که انگار وسط یه رابطه هستم، اما گاها میدیدم این رفتار یکطرفه هست، دوستت دارم هایم بیجواب میمونه، یا..
بعد مدتی دلیلشو پرسیدم و رک گفتم ما الان چیههمیم؟ گفت دوستی که درحال آشنایی بیشتر هستیم. جا خوردم، گفتم پس اون بغل و.. چی؟ گفت بنظرم طبیعیه بین دوستا و بعدش گفت یه علاقهای هم از سمت من هست که باعث این شده و من خوشحالم از کنار تو بودن، گفتم پس به اصطلاح من آبنمک هستم یا به قول شما سیچوئیشنشیپ؛ خیلی سخت اینو تکذیب کرد و گفت فقط تایم میخواد برای اینکه منو کامل بشناسه، بهش گفتم نمیتونم به عنوان دوست ادامه بدم، اگه قبول مبکنی توی رابطه هستی (مثلا یه رابطه بیسیک) میتونم این تایم رو بهت بدم تا شناختت کامل بشه. منتها تعهد برای من اولویته و اون هم موافق بود، از بعد اونشب من نتونستم شبیه قبل رفتار کنم، خیلی حالتها و خیلی کلمات رو نتونستم استفاده کنم و صرفا شبیه یک دوست معمولی که دائم باهاش چت میکنم، چت میکردم. بعد گذشت یه مدتی امشب بهم گفت یجوریای و خیلی مودبی، بهش گفتم نه کاملا دوستانه دارم باهات برخورد میکنم و این منه طبیعی هستش، گفت بیاهمیتی (راستش اره، دیگه وقتی عکس میفرستاد ذوقمرگ و اکلیلی نمیشدم جلوش) منتها گفتم نه فقط دارم نسبت به جایگاهم رفتار میکنم، واسه این جایگاه این رفتار کاملا نرمال هست، من نمیتونم ابراز علاقه کنم بهش شبیه قبل و اون گفت احساس میکنم دوستم نداری، گفتم زمان خواستی و زمان دادم، وقتی تو جایگاه مناسب قرار بگیرم رفتار گرم مناسب جایگاهم را نشون میدم.
من واقعا دوستش دارم اما نمیدونم اون چیمیخواد؟ بنظرت این زمان کافی نبوده واسه اینکه منو بشناسه؟ بنظرت این رفتار طبیعیه؟ بنظرت باید صبر کنم یا به هر سختیای که هست دندان لق را بکشم؟
MrBot - Anonymous Message
سلام، توی موقعیتی قرار گرفتم و طبق صحبتهایی که از شما دیدم نسبت به حرفهای بقیه، خیلی به نظر تو نیاز دارم، میخوام از دید شماها هم ببینم داستان رو. من به یه دختری علاقهمند شدم، مدت طولانیای این علاقه صرفا تو دل خودم مونده بود، شروع کردم اهمیت دادن به اون…
رفتارت از نظر من اوج بلوغ روانی را نشان میدهد و ثابت میکند برای ارزش و احساس خودت احترام قائلی. (یا احترام و احساس خود ارزش قائلی) آفرین و خاک تو سر علیرضا (به خودم مربوط است چرا این را گفتم).
فکر میوکنم طرف از توجه، محبت، ذوق و صمیمیتهای فیزیکی تو حسابی کیف میکرده و از این توجه رایگان تغذیه روانی میشده، اما حاضر نبوده نیمگرم زیر بار تعهد، مسئولیت و اسم واقعی رابطه برود.
وقتی شیر این «سرویسدهی مفت و مجانی» را بستی و درست شبیه یک دوست معمولی شدی، پنیک کرده است. گله و شکایت از سرد شدنت یا گفتن اینکه «حس میکنم دوستم نداری»، از سر عاشقی نیست؛ صرفاً ناله برای قطع شدن آن منبع توجه مفت است و میخواهد با القای حس عذاب وجدان، تو را دوباره به همان حالت سرویسدهی برگرداند.
فکر میوکنم طرف از توجه، محبت، ذوق و صمیمیتهای فیزیکی تو حسابی کیف میکرده و از این توجه رایگان تغذیه روانی میشده، اما حاضر نبوده نیمگرم زیر بار تعهد، مسئولیت و اسم واقعی رابطه برود.
وقتی شیر این «سرویسدهی مفت و مجانی» را بستی و درست شبیه یک دوست معمولی شدی، پنیک کرده است. گله و شکایت از سرد شدنت یا گفتن اینکه «حس میکنم دوستم نداری»، از سر عاشقی نیست؛ صرفاً ناله برای قطع شدن آن منبع توجه مفت است و میخواهد با القای حس عذاب وجدان، تو را دوباره به همان حالت سرویسدهی برگرداند.
بتمن 🦇
رفتارت از نظر من اوج بلوغ روانی را نشان میدهد و ثابت میکند برای ارزش و احساس خودت احترام قائلی. (یا احترام و احساس خود ارزش قائلی) آفرین و خاک تو سر علیرضا (به خودم مربوط است چرا این را گفتم). فکر میوکنم طرف از توجه، محبت، ذوق و صمیمیتهای فیزیکی تو حسابی…
کسی که واقعاً برای شناخت زمان میخواهد، حد صمیمیت فیزیکی و عاطفی را هم پایین نگه میدارد.
بغل کردن، بوسیدن و دست گرفتنهای طولانی رسماً عبور از مرز دوستی است؛ نمیشود در صمیمیت فیزیکی مثل پازتنر پیش رفت اما موقع تعهد، کارت دانشجویی و ادای دوستی معمولی درآورد.
موضع فعلیات صددرصد سالم، درست و منطقی است؛ تو دقیقاً داری طبق عنوانی که خودش برایت بریده رفتار میکنی. گاردت را نشکن؛ محبت و توجه ویژه تو پاداش تعهد است، نه خدمات خیریه و رایگان.
بغل کردن، بوسیدن و دست گرفتنهای طولانی رسماً عبور از مرز دوستی است؛ نمیشود در صمیمیت فیزیکی مثل پازتنر پیش رفت اما موقع تعهد، کارت دانشجویی و ادای دوستی معمولی درآورد.
موضع فعلیات صددرصد سالم، درست و منطقی است؛ تو دقیقاً داری طبق عنوانی که خودش برایت بریده رفتار میکنی. گاردت را نشکن؛ محبت و توجه ویژه تو پاداش تعهد است، نه خدمات خیریه و رایگان.
آدمها دقیقاً همان چیزی هستند که اصرار دارند نیستند، و درست فاقد همان ویژگیهایی هستند که گلویشان را برای اثباتش پاره میکنند.
Forwarded from MrBot - Anonymous Message
دوستم چنین کاریو باهام کرد و وقتی مچشو گرفتم گفت خب حسام گناه داش تو ک قبول نمیکردی اونم نمیشد بدون رابطه بمونه دوس پسرمم میگف نمیخاستم بخاطر چنین چیز الکی ای جدا شیم واسه همین بهت نگفتم 😐
Telegram
بتمن 🦇
MrBot - Anonymous Message
معلوم نیست دوستها و پارتنرهایتان را از کدام طویلهای پیدا میکنید.
Forwarded from MrBot - Anonymous Message
من ک میدونم اینجا ناشناس نیست ولی نمیتونم ثابت کنم
نیازدارم تو و بقیه نظرتون درمورد رابطهم رو بگین
بخاطر من سربازی رفت سال اول
بعد رفت دانشگاه
ولی کم کم پنچر شد برای کارکردن و درامد
چون چندین بار بهش پیشنهاد کار دادن و رفت و جور نشد💔
هیچ پولی هم نداره ک حتی یه مغازه بزنه
با این تورم و گرونی نمیدونیم چیکارکنیم!
واقعا دوسش دارم از همه نظر عالیه فقط بیکاره
فازمون ب هم میخوره هیچکسو پیدانمیکنیم مثل هم دلم نمیاد ازش جداشم
ازونطرفم وقتی خواستگارمیاد یا بهم پیشنهاد میدن و میگم من تو رابطهم باخودم میگم حیف بود ردش کردم. چون امیدی ب پارتنرم ک ندارم
چیکارکنم من توی این بلاتکلیفی :)))))
نیازدارم تو و بقیه نظرتون درمورد رابطهم رو بگین
بخاطر من سربازی رفت سال اول
بعد رفت دانشگاه
ولی کم کم پنچر شد برای کارکردن و درامد
چون چندین بار بهش پیشنهاد کار دادن و رفت و جور نشد💔
هیچ پولی هم نداره ک حتی یه مغازه بزنه
با این تورم و گرونی نمیدونیم چیکارکنیم!
واقعا دوسش دارم از همه نظر عالیه فقط بیکاره
فازمون ب هم میخوره هیچکسو پیدانمیکنیم مثل هم دلم نمیاد ازش جداشم
ازونطرفم وقتی خواستگارمیاد یا بهم پیشنهاد میدن و میگم من تو رابطهم باخودم میگم حیف بود ردش کردم. چون امیدی ب پارتنرم ک ندارم
چیکارکنم من توی این بلاتکلیفی :)))))
MrBot - Anonymous Message
من ک میدونم اینجا ناشناس نیست ولی نمیتونم ثابت کنم نیازدارم تو و بقیه نظرتون درمورد رابطهم رو بگین بخاطر من سربازی رفت سال اول بعد رفت دانشگاه ولی کم کم پنچر شد برای کارکردن و درامد چون چندین بار بهش پیشنهاد کار دادن و رفت و جور نشد💔 هیچ پولی هم نداره ک…
وقتی با دیدن یک موقعیت یا خواستگار جدید، توی دلت میگویی «حیف شد ردش کردم»، یعنی خودت خیلی وقت است از نظر عقلی و روانی چمدانت را بستهای و فقط بند ناف وابستگی، خاطرخهای گذشته و ترس از تنهایی نگهات داشته است. عشقی که در آن نه امیدی به فردا باشد و نه امنیت روانی، دقیقاً فردای رفتن زیر یک سقف، جایش را به عقده، کینه، سرکوفت زدن و پشیمانی ابدی میدهد. چکار کنی پس؟ نمیدانم، نظرم را گفتم. دیگران نیز نظر هایشان را در کامنتها گفتند، یادت باشه جدا شدن و تصمیم یک طرفه بدون صحبت کردن درباره این موضوع با او کار درستی نیست.
هرکس میگوید در رابطه یا برای شروع زندگی مشترک پول چندان مهم نیست زر میزند، اتفاقاً بخش بسیار مهمی است. آدم گشنه نه دین و ایمان میشناسد و نه عشق و عاشقی.
دلار که به ۱۲۰ هزار تومان رسیده بود، همه زانوی غم بغل گرفته بودند و زمین و زمان را مقصر میدانستند. همان روزها به بچهها گفتم: «باور کنید این روزها نسبت به چند ماه آینده، رسماً دارید وسط بهشت زندگی میکنید!» آن موقع کسی عمق فاجعه را نگرفت و چپچپ نگاه کردند، اما حالا خوب دارند با گوشت و پوستشان لمس میکنند. بخش خندهدار و ترسناک ماجرا اینجاست که دقیقاً همین امروز هم نسبت به چند ماه دیگر، باز داریم در اوج بهشت نفس میکشیم...
امروز در تقویم، «روز جهانی آشتیکنان» (غیر رسمی) نامگذاری شده است؛ اما حواستان باشد یکوقت کلاه سرتان نرود و این بهانههای شیک تقویمی باعث نشود چشمهایتان را روی بدیها و بلاهایی که سرتان آوردهاند ببندید؛ تقویمها ورق میخورند و مناسبتها رنگ عوض میکنند، اما ذات خراب و غیرقابلاصلاح آدمها هرگز عوضشدنی نیست. بخشیدن کسی که ذاتش کج است به بهانه یک روز خاص، فقط دعوتنامهای برای تکرار همان ضربههاست.
Forwarded from MrBot - Anonymous Message
سلام، یه چیزی هست که یه مدت ذهنمو خیلی درگیر کرده و ممنون میشم بتونی بهم کمک کنی.
من 20 سالمه و یه رابطهای داشتم که حدود 1,2 ماهه تموم شده. اواخر رابطه، وقتی دیگه داشت به پایان میرسید، اون همزمان با یه نفر دیگه هم بود و به هر بهانهای که میتونست منو کنار گذاشت و رابطشو با اون شخص ادامه داد. جوری رفتار کرده که از نظر خودش خیانتی اتفاق نیفتاده و بعد از تموم کردن رابطه با من، وارد رابطه با اون شخص شده.
از نظر منطقی میدونم که باید این موضوع رو بپذیرم. حتی واقعا نمیخوام برگشتی داشته باشه، چون میدونم اون رابطه دیگه چیزی نیست که بخوام دوباره تجربهش کنم. ولی با این حال، بعضی وقتها از ته دلم، دلم میخواد برگرده و همین تناقض خیلی اذیتم میکنه. مدام دارم خودمو قانع میکنم که نباید بخوامش، نباید بهش فکر کنم و باید بپذیرمش؛ ولی از این همه قانع کردن خودم خسته شدم.
یه سری عادتها و وابستگیهایی هم که توی اون رابطه شکل گرفته هنوز توی من باقی مونده. انگار خود رابطه تموم شده، ولی اثرش هنوز کامل از بین نرفته و باعث میشه بعضی وقتها ذهنم دوباره برگرده سمتش. حتی بدون اینکه عمدا بخوام به گذشته فکر کنم، یهو به خودم میام و میبینم بیشترِ روز رو درگیر فکر کردن به رابطه و اتفاقات گذشته بودم.
شبها این فشار خیلی بیشتر میشه. روزمو با تمام فکرها و فشارهایی که داشتم تموم میکنم و شبها گریه... این موضوع روی درسم تأثیر گذاشته و تمرکزم خیلی کم شده. یه جوری احساس میکنم سر این موضوع ناتوان شدم و دیگه اون دختر قویای که قبلا فکر میکردم هستم نیستم.
این اولین بار هم نیست که توی رابطه بهم خیانت شده؛ ولی تفاوت این رابطه با قبلی اینه که رابطه قبلیم رو الان به یاد نمیارم و کمتر از 10روز تونستم به همون روتین قبل برگردم، اما این یکی هنوز تقریبا هر روز بخش زیادی از ذهنمو درگیر میکنه.
چیزی که واقعا میخوام بدونم اینه که باید چطور با این شرایط برخورد کنم؟
چطور باید دست از قانع کردن مداوم خودم بردارم؟
چطور میشه پذیرفت که یه رابطه ممکنه یه زمانی واقعا برامون مهم بوده باشه، اما در نهایت بدترین تجربهها و حسها رو برامون به جا گذاشته باشه؛ و در عین حال، با وجود همهی اینها، ممکنه هنوز بعضی وقتها دلمون براش تنگ بشه؟
فکر میکنم چیزی که بیشتر از خودِ جدایی اذیتم میکنه، اینه که هنوز بین چیزی که از نظر منطقی میدونم و چیزی که گاهی از ته دلم احساس میکنم، فاصله وجود داره و نمیدونم چطور باید با این دو تا کنار بیام.
من 20 سالمه و یه رابطهای داشتم که حدود 1,2 ماهه تموم شده. اواخر رابطه، وقتی دیگه داشت به پایان میرسید، اون همزمان با یه نفر دیگه هم بود و به هر بهانهای که میتونست منو کنار گذاشت و رابطشو با اون شخص ادامه داد. جوری رفتار کرده که از نظر خودش خیانتی اتفاق نیفتاده و بعد از تموم کردن رابطه با من، وارد رابطه با اون شخص شده.
از نظر منطقی میدونم که باید این موضوع رو بپذیرم. حتی واقعا نمیخوام برگشتی داشته باشه، چون میدونم اون رابطه دیگه چیزی نیست که بخوام دوباره تجربهش کنم. ولی با این حال، بعضی وقتها از ته دلم، دلم میخواد برگرده و همین تناقض خیلی اذیتم میکنه. مدام دارم خودمو قانع میکنم که نباید بخوامش، نباید بهش فکر کنم و باید بپذیرمش؛ ولی از این همه قانع کردن خودم خسته شدم.
یه سری عادتها و وابستگیهایی هم که توی اون رابطه شکل گرفته هنوز توی من باقی مونده. انگار خود رابطه تموم شده، ولی اثرش هنوز کامل از بین نرفته و باعث میشه بعضی وقتها ذهنم دوباره برگرده سمتش. حتی بدون اینکه عمدا بخوام به گذشته فکر کنم، یهو به خودم میام و میبینم بیشترِ روز رو درگیر فکر کردن به رابطه و اتفاقات گذشته بودم.
شبها این فشار خیلی بیشتر میشه. روزمو با تمام فکرها و فشارهایی که داشتم تموم میکنم و شبها گریه... این موضوع روی درسم تأثیر گذاشته و تمرکزم خیلی کم شده. یه جوری احساس میکنم سر این موضوع ناتوان شدم و دیگه اون دختر قویای که قبلا فکر میکردم هستم نیستم.
این اولین بار هم نیست که توی رابطه بهم خیانت شده؛ ولی تفاوت این رابطه با قبلی اینه که رابطه قبلیم رو الان به یاد نمیارم و کمتر از 10روز تونستم به همون روتین قبل برگردم، اما این یکی هنوز تقریبا هر روز بخش زیادی از ذهنمو درگیر میکنه.
چیزی که واقعا میخوام بدونم اینه که باید چطور با این شرایط برخورد کنم؟
چطور باید دست از قانع کردن مداوم خودم بردارم؟
چطور میشه پذیرفت که یه رابطه ممکنه یه زمانی واقعا برامون مهم بوده باشه، اما در نهایت بدترین تجربهها و حسها رو برامون به جا گذاشته باشه؛ و در عین حال، با وجود همهی اینها، ممکنه هنوز بعضی وقتها دلمون براش تنگ بشه؟
فکر میکنم چیزی که بیشتر از خودِ جدایی اذیتم میکنه، اینه که هنوز بین چیزی که از نظر منطقی میدونم و چیزی که گاهی از ته دلم احساس میکنم، فاصله وجود داره و نمیدونم چطور باید با این دو تا کنار بیام.
MrBot - Anonymous Message
سلام، یه چیزی هست که یه مدت ذهنمو خیلی درگیر کرده و ممنون میشم بتونی بهم کمک کنی. من 20 سالمه و یه رابطهای داشتم که حدود 1,2 ماهه تموم شده. اواخر رابطه، وقتی دیگه داشت به پایان میرسید، اون همزمان با یه نفر دیگه هم بود و به هر بهانهای که میتونست منو کنار…
اگر پاسخم دیر شد، چون واقعاً موقعیتی که گفتی برایم قفل بود و رفتم کمی تحقیق کردم و از هوش مصنوعی کمک گرفتم؛ راستش چون خودم هیچوقت در موقعیتی نبودم که بخواهم خیانت کسی را ببخشم یا حتی به بخشیدنش فکر کنم، درکش برایم غریب بود. اما در این گشتوگذارها به مفهوم جالبی رسیدم به اسم «سندروم تَرک».
تمام رفتارهای یک رابطه (شاید هم بعضی رفتارها، برداشت من اینگونه بود)، مسیرهایی عصبی در مغز میسازند. وقتی رابطه کات میشود، مغزت درست مثل کسی که دارد مواد را ترک میکند، به سیم آخر میزند و دنبال همان ترشح دوپامین و روتینهای قبلی میگردد. پس وقتی ناگهان دلتنگ میشوی، خیال نکن دلت برای «آن آدم خیلنتکار حر....» تنگ شده؛ سیستم عصبیات دلتنگ آن پیامها، زنگها و توجههای روتین شده است. این یک واکنش کاملاً بیولوژیکی و زیستی (😎 ) است، پس به خودت برچسب بیعرضگی نزن و خودخوری نکن.
علت اینکه روح و روانت له شده این است که مدام میخواهی با چماق منطق، احساست را خفه کنی و مانند سوباسا ضربهای محکم به آن بکوبانی، هر چقدر بیشتر به خودت تکرار کنی «نباید به آن بیلیاقت فکر کنم»، مغزت بیشتر رویش قفل میکند. راهحل در جنگیدن نیست، در «پذیرش» است. یعنی وقتی یادش آمدی، به جای فرار و دستپاچگی، خیلی شیک در دلت بگو: «درست است، الان دلم برای آن خاطرات پر میکشد و حالم خرررااااااببببب است، این درد الان همراه من است اما قرار نیست دست به هیچ حرکتی بزنم یا پیامی بفرستم.» بگذار این حس مثل یک موج سهمگین بیاید، اشکهایت را سرازیر کند و خودش خسته شود و برود.
در رابطههای قبلی احتمالاً همهچیز یک نقطه پایان مشخص داشت؛ اما اینجا با فاجعه «جایگزین شدن» طرف بودی. اینکه طرف هنوز پایش را از رابطه با تو بیرون نگذاشته، رفته سراغ دیگری، دقیقاً عزتنفست را هدف گرفته است. تو الان درگیر خود جدایی نیستی، داری زیر بار هضم این بیمعرفتی و نادیده گرفته شدن لهله (یا لحلح) میزنی.
شکاف عمیق بین عقلت (که خوب میداند این موجود به درد زندگی نمیخورد) و احساست (که هنوز اسیر عادتهاست)، فقط با گذر زمان و چیدن روتینهای روزمره جدید پر میشود.
تمام رفتارهای یک رابطه (شاید هم بعضی رفتارها، برداشت من اینگونه بود)، مسیرهایی عصبی در مغز میسازند. وقتی رابطه کات میشود، مغزت درست مثل کسی که دارد مواد را ترک میکند، به سیم آخر میزند و دنبال همان ترشح دوپامین و روتینهای قبلی میگردد. پس وقتی ناگهان دلتنگ میشوی، خیال نکن دلت برای «آن آدم خیلنتکار حر....» تنگ شده؛ سیستم عصبیات دلتنگ آن پیامها، زنگها و توجههای روتین شده است. این یک واکنش کاملاً بیولوژیکی و زیستی (
علت اینکه روح و روانت له شده این است که مدام میخواهی با چماق منطق، احساست را خفه کنی و مانند سوباسا ضربهای محکم به آن بکوبانی، هر چقدر بیشتر به خودت تکرار کنی «نباید به آن بیلیاقت فکر کنم»، مغزت بیشتر رویش قفل میکند. راهحل در جنگیدن نیست، در «پذیرش» است. یعنی وقتی یادش آمدی، به جای فرار و دستپاچگی، خیلی شیک در دلت بگو: «درست است، الان دلم برای آن خاطرات پر میکشد و حالم خرررااااااببببب است، این درد الان همراه من است اما قرار نیست دست به هیچ حرکتی بزنم یا پیامی بفرستم.» بگذار این حس مثل یک موج سهمگین بیاید، اشکهایت را سرازیر کند و خودش خسته شود و برود.
در رابطههای قبلی احتمالاً همهچیز یک نقطه پایان مشخص داشت؛ اما اینجا با فاجعه «جایگزین شدن» طرف بودی. اینکه طرف هنوز پایش را از رابطه با تو بیرون نگذاشته، رفته سراغ دیگری، دقیقاً عزتنفست را هدف گرفته است. تو الان درگیر خود جدایی نیستی، داری زیر بار هضم این بیمعرفتی و نادیده گرفته شدن لهله (یا لحلح) میزنی.
شکاف عمیق بین عقلت (که خوب میداند این موجود به درد زندگی نمیخورد) و احساست (که هنوز اسیر عادتهاست)، فقط با گذر زمان و چیدن روتینهای روزمره جدید پر میشود.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from MrBot - Anonymous Message
سلام وقت بخیر
میخواستم ببینم امکانش هست تو چنل بپرسین کسی هست کتابای کنکورشو اهدا کنه یا کتاب دست دوم بفروشه؟! حتما که از بین ممبرا کلی آدم کنکوری بوده
متشکرم
میخواستم ببینم امکانش هست تو چنل بپرسین کسی هست کتابای کنکورشو اهدا کنه یا کتاب دست دوم بفروشه؟! حتما که از بین ممبرا کلی آدم کنکوری بوده
متشکرم