داستان این روزهای ما شده شبیه الاکلنگ؛ یک روز مژده مذاکره میدهند و قیمتها کمی سر خم میکنند، اما فردا که زیر میز میزنند، نرخها چنان صعودی میشوند که دستمان به دامنشان هم نمیرسد. وضع اینترنت هم که دیگر نوبر است؛ تا میآییم با فضای مجازی تجدید دیدار کنیم، چنان در دسترسی را تخته میکنند که از قبل هم تماشاییتر میشود. خلاصه که میان این گرانی و قطعی، عمرمان در صف انتظار سپری شد و این داستان همچنان ادامه دارد.
دختریرا میشناسم که ماهها، چمدان به دست در فرودگاه لنگر میانداخت و بیآنکه بلیتی (بلیط؟) داشته باشد، در پی صید مردانِ متمول، سالن انتظار را گز میکرد.
القصه این استقامت در راه هدف جواب داد و حالا به جای نشستن روی صندلیهای پلاستیکی فرودگاه، در قلب هلند و در کنار شوی پولدارش روزگار میگذراند و من بدبخت برای شما پست میگذارم.
القصه این استقامت در راه هدف جواب داد و حالا به جای نشستن روی صندلیهای پلاستیکی فرودگاه، در قلب هلند و در کنار شوی پولدارش روزگار میگذراند و من بدبخت برای شما پست میگذارم.
با جماعتی که اشتراکی بودن خود را پشت اجتماعی بودن پنهان میکنند اصلا بحث نکنید. اینها عادت دارند مال همگان باشند و نامش را بگذارند روابط عمومی بالا, بهترین کار این است که آنها را با امثال خودشان تنها بگذارید تا در همان سطح نازل، سرگرم معاشرتهای دستجمعی باشند.
نمیدانم؛ شاید حق با او باشد [1]
https://www.instagram.com/reel/DTigUpOEzTV/?igsh=MXJ5NHQ5djZuZnM2dA==
https://www.instagram.com/reel/DTigUpOEzTV/?igsh=MXJ5NHQ5djZuZnM2dA==
بتمن 🦇
SMYL | امیرحسین. – عشقمکجاست؟
قصه از آنجایی شروع میشود که راوی نصفهشب از خواب میپرد و میبیند جای یار در رختخواب خالی است. بیچاره میان خواب و بیداری هنگ کرده و با خودش میگوید یعنی کجا غیبش زد؟
کار به جایی میرسد که با لحنی ملتمسانه از در و دیوار و طبیعت سراغ عشقش را میگیرد. دلش هزار راه میرود که نکند در این تاریکی گم شده باشد یا سر از رودخانه درآورده باشد (که البته رودخانه در اینجا همان استعاره شیک غرق شدن در افسردگی و افکار تاریک است).
خلاصه که کل آهنگ، روایتگر همان سکته ناقصی است که وقتی نیمهشب بیدار میشوی و میبینی عزیزترین آدم زندگیات ناگهان آب شده و رفته توی زمین، به تو دست میدهد.
کار به جایی میرسد که با لحنی ملتمسانه از در و دیوار و طبیعت سراغ عشقش را میگیرد. دلش هزار راه میرود که نکند در این تاریکی گم شده باشد یا سر از رودخانه درآورده باشد (که البته رودخانه در اینجا همان استعاره شیک غرق شدن در افسردگی و افکار تاریک است).
خلاصه که کل آهنگ، روایتگر همان سکته ناقصی است که وقتی نیمهشب بیدار میشوی و میبینی عزیزترین آدم زندگیات ناگهان آب شده و رفته توی زمین، به تو دست میدهد.
مستأجرها تا خانه جدیدی پیدا نکنند خانه قبلیرا خالی نمیکنند؛ باز هم خودتان میدانید.
بتمن 🦇
ایزاکدنیلسون | امیرحسین. – او
این آهنگ رسما موسیقی متن یک دوره از زندگی من است؛ خط به خطش را با گوشت و استخوان زندگی کردهام و الحق که جای شکرش باقی است که از آن دوران جان سالم به در بردم. (اگرچه امیدوارم باعث و بانیاش هرجا که هست خوشحال و موفق باشد)
قصه درباره بنده خدایی است که در یک رابطه فقط حضور فیزیکی دارد، اما قلب و حواس طرف مقابلش در گرو شخص غایبی است که در آهنگ به او میگویند همان آقا (Him). راوی با چشمان خودش میبیند که تا اسم آن شخص سوم به میان میآید، چشمان یار چنان برقی میزند و خندهای روی لبش مینشیند که در تمام مدت رابطهشان برای خودِ راوی چنین اتفاقی نیفتاده است
کل داستان مرثیهای است برای کسی که میداند در بهترین حالت نقش لاستیک زاپاس را دارد و عمرا نتواند جای یار اصلی را در دل طرف بگیرد.
قصه درباره بنده خدایی است که در یک رابطه فقط حضور فیزیکی دارد، اما قلب و حواس طرف مقابلش در گرو شخص غایبی است که در آهنگ به او میگویند همان آقا (Him). راوی با چشمان خودش میبیند که تا اسم آن شخص سوم به میان میآید، چشمان یار چنان برقی میزند و خندهای روی لبش مینشیند که در تمام مدت رابطهشان برای خودِ راوی چنین اتفاقی نیفتاده است
کل داستان مرثیهای است برای کسی که میداند در بهترین حالت نقش لاستیک زاپاس را دارد و عمرا نتواند جای یار اصلی را در دل طرف بگیرد.
❤3
بتمن 🦇
اَشر آو ایدن | امیرحسین. – خدایامنوازدستخودمنجاتبده
داستان این آهنگ شرح حال کسی است که با شیاطین درونش سرشاخ شده و تازه فهمیده بزرگترین دشمنش، همان کسی است که هر روز صبح در آینه میبیند.
وی وسط خرابههای زندگیاش (که البته کلاس گذاشته و اسمش را خاکسترهای بهشت گذاشته) ایستاده و به زمین و زمان التماس میکند که یکی بیاید و او را از شر خودش و افکارش نجات دهد.
این قطعه حکایت رسیدن به آن بنبستی است که آدم میفهمد هیچکس به اندازه خودش نمیتواند اینطور تمیز تیشه به ریشهاش بزند. حالا هم ملتمسانه دنبال یک روزنه نور میگردد تا از این زندان انفرادی که با دستهای خودش ساخته فرار کند.
وی وسط خرابههای زندگیاش (که البته کلاس گذاشته و اسمش را خاکسترهای بهشت گذاشته) ایستاده و به زمین و زمان التماس میکند که یکی بیاید و او را از شر خودش و افکارش نجات دهد.
این قطعه حکایت رسیدن به آن بنبستی است که آدم میفهمد هیچکس به اندازه خودش نمیتواند اینطور تمیز تیشه به ریشهاش بزند. حالا هم ملتمسانه دنبال یک روزنه نور میگردد تا از این زندان انفرادی که با دستهای خودش ساخته فرار کند.