بتمن 🦇
لانادلری | امیرحسین. – وقتیگریهمیکنیقشنگی
روزی Lana با گیتاریستش Blake Stranathan در استودیو نشسته بودند. Blake شروع کرد به نواختن چند آکورد. نه برنامهای، نه متنی از پیش نوشته شده. Lana فقط دهان گشود و هر آنچه از ذهنش میگذشت را خواند.
آن لحظه، ذهنش درگیر رابطهای بود که خوب میشناختش. مردی که همیشه ناپدید میشود. که میگوید «عزیزمی» اما نمیآید. که مواد برایش از هر چیزی مهمتر است. و زنی که میداند این رابطه به جایی نمیرسد، اما میماند. چرا؟ چون وقتی گریه میکند، دستکم چیزی دارد که از آنِ خودش است: زیباییِ آن اشکها.
ضبط یکسره بداهه بود. Stranathan آکوردها را مینواخت و Lana کلمات را همان لحظه میساخت. صدایش میلرزید، کامل نبود، اما برنگشت تا دوباره بخواند. گفت اگر داستان پشتش را بدانی، میفهمی چرا همانگونه خوانده شده.
آن لحظه، ذهنش درگیر رابطهای بود که خوب میشناختش. مردی که همیشه ناپدید میشود. که میگوید «عزیزمی» اما نمیآید. که مواد برایش از هر چیزی مهمتر است. و زنی که میداند این رابطه به جایی نمیرسد، اما میماند. چرا؟ چون وقتی گریه میکند، دستکم چیزی دارد که از آنِ خودش است: زیباییِ آن اشکها.
ضبط یکسره بداهه بود. Stranathan آکوردها را مینواخت و Lana کلمات را همان لحظه میساخت. صدایش میلرزید، کامل نبود، اما برنگشت تا دوباره بخواند. گفت اگر داستان پشتش را بدانی، میفهمی چرا همانگونه خوانده شده.
گاهی یک کار یکسان از دو نفر سر میزند، اما تنها یکی از آن دو دلت را میشکند. نه به خاطر آنچه کرد، بلکه به خاطر آنچه ازش میخواستی و نداد. از بعضی آدمها انتظار نداری، پس نمیرنجی. و از بعضی دیگر، همین انتظار است که دردت میکند.
بتمن 🦇
وضوح | امیرحسین. – سوئن
لوپز (با جنیفر عزیز اشتباه گرفته نشود؛ نامش مارتین است) سالها درامر Opeth بود. موزیسینی که فشار کار و تورهای بیپایان و بزرگی باند، آرام آرام از پا درآوردش. بعد از Opeth دورهای آمد که مجبور شد همه چیز را متوقف کند. دورهای از فرسودگی و بازیابی.
وقتی داشت به خودش برمیگشت، Soen را ساخت. باندی که از همان ابتدا قرار بود با هر آنچه پیش از این بود، فرق داشته باشد.
“وضوح” پرترهای از همان روزهاست. آدمی که در اتاقی بنفش ولو شده، روی تخت دراز کشیده و ساعتها را هدر میدهد. کنار رودخانهای دراز کشیده و به ماه خیره شده. حس میکند همه غریبهاند، همه ماسکی بر چهره دارند. گیر افتاده و منتظر تغییری است که نمیآید.
اما نام آهنگ “وضوح” است. انگار از ته همان تاریکی صدایی میآید که میگوید: یک روز این مه کنار میرود. یک روز میفهمم کجا بودم و کجا هستم.
وقتی داشت به خودش برمیگشت، Soen را ساخت. باندی که از همان ابتدا قرار بود با هر آنچه پیش از این بود، فرق داشته باشد.
“وضوح” پرترهای از همان روزهاست. آدمی که در اتاقی بنفش ولو شده، روی تخت دراز کشیده و ساعتها را هدر میدهد. کنار رودخانهای دراز کشیده و به ماه خیره شده. حس میکند همه غریبهاند، همه ماسکی بر چهره دارند. گیر افتاده و منتظر تغییری است که نمیآید.
اما نام آهنگ “وضوح” است. انگار از ته همان تاریکی صدایی میآید که میگوید: یک روز این مه کنار میرود. یک روز میفهمم کجا بودم و کجا هستم.
یادت باشد که از خیانت کردن پشیمان نبود، دردش از آن بود که فهمیدی.