MrBot - Anonymous Message
یک نصیحت بخوای بکنی چی میکنی
تنها سپر دفاعی مطمئن برای به دست آوردن احترام، توجه و حتی عشق، همان صفرهای حساب بانکیات است.
در نهایت وقتی به ته خط برسی، میفهمی که هیچکس در این دنیا به اندازه خودت، دلش برای آیندهات نمیسوزد و قرار نیست کسی برایت فرش قرمز پهن کند.
پول شاید برایت خوشبختی مطلق نیاورد، اما قطعا نبودنش باعث میشود زیر دست و پای قضاوتها و نگاههای بیتفاوت بقیه له شوی. پس اولویت اول و آخرت، باید خودت و جیب خودت باشد و بس.
در نهایت وقتی به ته خط برسی، میفهمی که هیچکس در این دنیا به اندازه خودت، دلش برای آیندهات نمیسوزد و قرار نیست کسی برایت فرش قرمز پهن کند.
پول شاید برایت خوشبختی مطلق نیاورد، اما قطعا نبودنش باعث میشود زیر دست و پای قضاوتها و نگاههای بیتفاوت بقیه له شوی. پس اولویت اول و آخرت، باید خودت و جیب خودت باشد و بس.
بتمن 🦇
سیذر | امیرحسین. – دوباره خوب میشم
قصه این آهنگ دقیقا شرح حال همان روزهایی است که احساس میکنی تمام دنیایت روی سرت آوار شده است. شاون مورگان این قطعه را در روزهای تلخ نوجوانی و وسط ترکشهای طلاق پدر و مادرش نوشته؛ درست زمانی که حس میکرد هیچ پناهگاهی ندارد و همهچیز در حال فروپاشی است.
او در این آهنگ وسط سیاهچاله افسردگی و ناامیدی گیر افتاده و آنقدر احساس تنهایی و خستگی میکند که انگار دیگر توان کشیدن بار این زندگی را ندارد. داستان درباره همان لحظاتی است که تو به پایینترین و تاریکترین نقطه زندگیات میرسی و فکر میکنی دیگر کار تمام است.
او در این آهنگ وسط سیاهچاله افسردگی و ناامیدی گیر افتاده و آنقدر احساس تنهایی و خستگی میکند که انگار دیگر توان کشیدن بار این زندگی را ندارد. داستان درباره همان لحظاتی است که تو به پایینترین و تاریکترین نقطه زندگیات میرسی و فکر میکنی دیگر کار تمام است.
بتمن 🦇
لورینتستار | امیرحسین. – نور
دنیایی را تصور کن که هر سال، موجودی به نام “نقاش” عددی مینویسد و همه آنان که آن سالشان است، از صفحه هستی محو میشوند.
مردم لومیر، یعنی همان “نور”، هر سال گروهی داوطلب را روانه میکنند تا نقاش را از پا درآورند. این داوطلبان را “Expedition” مینامند. و این، داستان سی و سومین اکسپدیشن است.
Lorien Testard آهنگساز این بازی، وقتی نشست تا تم اصلی را بسازد، میخواست اولین چیزی باشد که بازیکن میشنود. چیزی که در آنِ واحد هم زیبا باشد، هم هراسانگیز. نوری که داری به سویش میروی و میدانی شاید بسوزاندت.
ملودیی فرانسوی با کلماتی که بخشی از آنها اصلاً زبان واقعی نیستند. Testard زبانی ساختگی اختراع کرد تا احساس را مستقیم به دل برساند، بیآنکه ذهن درگیر معنا شود.
این بازی در The Game Awards 2025 بازی سال شد، و موسیقیاش یکی از ستونهای اصلی این پیروزی بود.
مردم لومیر، یعنی همان “نور”، هر سال گروهی داوطلب را روانه میکنند تا نقاش را از پا درآورند. این داوطلبان را “Expedition” مینامند. و این، داستان سی و سومین اکسپدیشن است.
Lorien Testard آهنگساز این بازی، وقتی نشست تا تم اصلی را بسازد، میخواست اولین چیزی باشد که بازیکن میشنود. چیزی که در آنِ واحد هم زیبا باشد، هم هراسانگیز. نوری که داری به سویش میروی و میدانی شاید بسوزاندت.
ملودیی فرانسوی با کلماتی که بخشی از آنها اصلاً زبان واقعی نیستند. Testard زبانی ساختگی اختراع کرد تا احساس را مستقیم به دل برساند، بیآنکه ذهن درگیر معنا شود.
این بازی در The Game Awards 2025 بازی سال شد، و موسیقیاش یکی از ستونهای اصلی این پیروزی بود.
بیشتر آدمها بهترین همراه خود را رها میکنند، به امید آنکه بهتری بیابند. و چندی نمیگذرد که در چشم هر تازهواردی، همان قدیمی را میجویند.
بتمن 🦇
لانادلری | امیرحسین. – وقتیگریهمیکنیقشنگی
روزی Lana با گیتاریستش Blake Stranathan در استودیو نشسته بودند. Blake شروع کرد به نواختن چند آکورد. نه برنامهای، نه متنی از پیش نوشته شده. Lana فقط دهان گشود و هر آنچه از ذهنش میگذشت را خواند.
آن لحظه، ذهنش درگیر رابطهای بود که خوب میشناختش. مردی که همیشه ناپدید میشود. که میگوید «عزیزمی» اما نمیآید. که مواد برایش از هر چیزی مهمتر است. و زنی که میداند این رابطه به جایی نمیرسد، اما میماند. چرا؟ چون وقتی گریه میکند، دستکم چیزی دارد که از آنِ خودش است: زیباییِ آن اشکها.
ضبط یکسره بداهه بود. Stranathan آکوردها را مینواخت و Lana کلمات را همان لحظه میساخت. صدایش میلرزید، کامل نبود، اما برنگشت تا دوباره بخواند. گفت اگر داستان پشتش را بدانی، میفهمی چرا همانگونه خوانده شده.
آن لحظه، ذهنش درگیر رابطهای بود که خوب میشناختش. مردی که همیشه ناپدید میشود. که میگوید «عزیزمی» اما نمیآید. که مواد برایش از هر چیزی مهمتر است. و زنی که میداند این رابطه به جایی نمیرسد، اما میماند. چرا؟ چون وقتی گریه میکند، دستکم چیزی دارد که از آنِ خودش است: زیباییِ آن اشکها.
ضبط یکسره بداهه بود. Stranathan آکوردها را مینواخت و Lana کلمات را همان لحظه میساخت. صدایش میلرزید، کامل نبود، اما برنگشت تا دوباره بخواند. گفت اگر داستان پشتش را بدانی، میفهمی چرا همانگونه خوانده شده.
گاهی یک کار یکسان از دو نفر سر میزند، اما تنها یکی از آن دو دلت را میشکند. نه به خاطر آنچه کرد، بلکه به خاطر آنچه ازش میخواستی و نداد. از بعضی آدمها انتظار نداری، پس نمیرنجی. و از بعضی دیگر، همین انتظار است که دردت میکند.