🔹 تأسیس کارگروه مطالعات خاورمیانه در آکادمی بهارستان
🔸 با توجه به قرارگیری وطنمان در منطقه خاورمیانه و با نگاه به روابط ایران و دیگر کشورهای خاورمیانه، الزام گسترش مطالعات سیاسی درباره منطقه احساس میشود. به همین سبب، کارگروه مطالعات خاورمیانه در آکادمی بهارستان تحت سرپرستی «مجتبی میری زرندی» و «فرشته جمشیدیان» تأسیس شد.
👨🏻💼 ارتباط با دبیر کارگروه:
📨 @mojtaba132_miri77
👩🏻💼 ارتباط با نائبدبیر کارگروه:
📨 @Jamshidian22
🌻 𝘽𝙖𝙝𝙖𝙧𝙚𝙨𝙩𝙖𝙣 𝘼𝙘𝙖𝙙𝙚𝙢𝙮
🔸 با توجه به قرارگیری وطنمان در منطقه خاورمیانه و با نگاه به روابط ایران و دیگر کشورهای خاورمیانه، الزام گسترش مطالعات سیاسی درباره منطقه احساس میشود. به همین سبب، کارگروه مطالعات خاورمیانه در آکادمی بهارستان تحت سرپرستی «مجتبی میری زرندی» و «فرشته جمشیدیان» تأسیس شد.
👨🏻💼 ارتباط با دبیر کارگروه:
📨 @mojtaba132_miri77
👩🏻💼 ارتباط با نائبدبیر کارگروه:
📨 @Jamshidian22
🌻 𝘽𝙖𝙝𝙖𝙧𝙚𝙨𝙩𝙖𝙣 𝘼𝙘𝙖𝙙𝙚𝙢𝙮
👏4👎1
جامعهشناسی سیاسی؛ کنکور ۹۴ | از نظر اریک فروم گرایش مردم به فاشیسم متأثر از کدام عامل است؟
Anonymous Quiz
23%
گریز ذاتی از آزادی
24%
تنهایی آنها در عصر مدرن
32%
جذبه شخصیت کاریزماتیک
21%
هراس مقطعی از دشمن خیالی
💔2
🔹 علی افسری به سمت «مشاورارشد آکادمی بهارستان» منصوب شد.
🔸 علی افسری دبیر کانون ایرانشناسی دانشگاه تهران، عضو شورای مرکزی اتحادیه انجمنهای علمی علوم سیاسی ایران، مدیرمسئول سابق نشریه بهارستان و نشریه خرد و دبیر وقت انجمن علمی علوم سیاسی دانشگاه تهران است.
👨🏻💼 ارتباط با مشاور ارشد آکادمی بهارستان:
📨 @Aliafsari_ir
🌻 𝘽𝙖𝙝𝙖𝙧𝙚𝙨𝙩𝙖𝙣 𝘼𝙘𝙖𝙙𝙚𝙢𝙮
🔸 علی افسری دبیر کانون ایرانشناسی دانشگاه تهران، عضو شورای مرکزی اتحادیه انجمنهای علمی علوم سیاسی ایران، مدیرمسئول سابق نشریه بهارستان و نشریه خرد و دبیر وقت انجمن علمی علوم سیاسی دانشگاه تهران است.
👨🏻💼 ارتباط با مشاور ارشد آکادمی بهارستان:
📨 @Aliafsari_ir
🌻 𝘽𝙖𝙝𝙖𝙧𝙚𝙨𝙩𝙖𝙣 𝘼𝙘𝙖𝙙𝙚𝙢𝙮
👏11👎3
🔹 پراگ پس از تجربۀ دورهای از آزادیهای سیاسی سرکوب شد. هاول عقیده داشت که دروۀ جدید را دیگر نمیتوان یک دیکتاتوری دانست و نامش را پساتوتالیتر گذاشت و گفت: «نظام پساتوتالیتر همیشه و در هر قدم مردم را لمس میکند، اما همیشه با دستانی پوشیده در دستکشهای ایدئولوژیک. برای همین است که زندگی در این نظام چنین آکنده از دورویی و ریا و دروغ است.»
🔸 در نظام پساتوتالیتر چکسلواکی شاید همهچیز از بیرون خوب بهنظر میرسید و قوانین مشکلی نداشتند، اما درون کشور انواع فسادها و بیعدالتیها و بیقانونیها در جریان بود و ناآگاهی مردم به نفع نظام حاکم کار میکرد.
🔹 مقالۀ «قدرت بی قدرتان» واستلاو هاول تاثیر مهمی بر نظام سیاسی چکسلواکی آن دوره گذاشت.
📌 از اینستاگرام سیبوک
🌻 𝘽𝙖𝙝𝙖𝙧𝙚𝙨𝙩𝙖𝙣 𝘼𝙘𝙖𝙙𝙚𝙢𝙮
🔹 پراگ پس از تجربۀ دورهای از آزادیهای سیاسی سرکوب شد. هاول عقیده داشت که دروۀ جدید را دیگر نمیتوان یک دیکتاتوری دانست و نامش را پساتوتالیتر گذاشت و گفت: «نظام پساتوتالیتر همیشه و در هر قدم مردم را لمس میکند، اما همیشه با دستانی پوشیده در دستکشهای ایدئولوژیک. برای همین است که زندگی در این نظام چنین آکنده از دورویی و ریا و دروغ است.»
🔸 در نظام پساتوتالیتر چکسلواکی شاید همهچیز از بیرون خوب بهنظر میرسید و قوانین مشکلی نداشتند، اما درون کشور انواع فسادها و بیعدالتیها و بیقانونیها در جریان بود و ناآگاهی مردم به نفع نظام حاکم کار میکرد.
🔹 مقالۀ «قدرت بی قدرتان» واستلاو هاول تاثیر مهمی بر نظام سیاسی چکسلواکی آن دوره گذاشت.
📌 از اینستاگرام سیبوک
🌻 𝘽𝙖𝙝𝙖𝙧𝙚𝙨𝙩𝙖𝙣 𝘼𝙘𝙖𝙙𝙚𝙢𝙮
👍4🕊1
اصول روابط بینالملل و سیاست خارجی؛ کنکور ۹۴ | مدام طیف نظری بازیگران بینالمللی را به صورت ذرهای و خودپرست تلقی میکند؟
Anonymous Quiz
29%
خردگرایی
16%
تأملگرایی
24%
سازهانگاری
32%
پستمدرنیسم
Forwarded from انجمن علمی علوم سیاسی دانشگاه بینالمللی امام خمینی(ره)
💢 شماره هشتم نشریه علمی تخصصی جمهور منتشر شد
📌 شماره هشتم، سال ششم، زمستان ۱۴۰۱
🌐به صاحب امتیازی انجمن علمی علوم سیاسی دانشگاه بینالمللی امام خمینی(ره)
🔸️گلادیاتورهای روزمره
📑 ۲۱۲ صفحه
🎤 دو گفتگو در زمینه ناسيوناليسم عربستان و فرهنگ سیاسی ایرانیان
↙️ جهت دریافت فایل رایگان نشریه به کانال تلگرامی انجمن به نشانی زیر مراجعه فرمایید:
https://t.me/ikiu_politics
🔹️انجمن علمی علوم سیاسی دانشگاه بینالمللی امام خمینی(ره)
@ikiu_politics
https://www.instagram.com/ikiu_politics/
📌 شماره هشتم، سال ششم، زمستان ۱۴۰۱
🌐به صاحب امتیازی انجمن علمی علوم سیاسی دانشگاه بینالمللی امام خمینی(ره)
🔸️گلادیاتورهای روزمره
📑 ۲۱۲ صفحه
🎤 دو گفتگو در زمینه ناسيوناليسم عربستان و فرهنگ سیاسی ایرانیان
↙️ جهت دریافت فایل رایگان نشریه به کانال تلگرامی انجمن به نشانی زیر مراجعه فرمایید:
https://t.me/ikiu_politics
🔹️انجمن علمی علوم سیاسی دانشگاه بینالمللی امام خمینی(ره)
@ikiu_politics
https://www.instagram.com/ikiu_politics/
Forwarded from انجمن علمی علوم سیاسی دانشگاه بینالمللی امام خمینی(ره)
جمهور. 8.pdf
10.2 MB
💢 نشریه علمی تخصصی جمهور
💢 شماره هشتم
🔸️گلادیاتورهای روزمره
📌شماره هشتم، سال ششم، زمستان ۱۴۰۱
🌐 صاحب امتیاز: انجمن علمی علوم سیاسی دانشگاه بینالمللی امام خمینی(ره)
📑 ۲۱۲ صفحه
🎤 دو گفتگو در زمینه ناسيوناليسم عربستان و فرهنگ سیاسی ایرانیان
🔹️انجمن علمی علوم سیاسی دانشگاه بینالمللی امام خمینی(ره)
@ikiu_politics
https://www.instagram.com/ikiu_politics/
💢 شماره هشتم
🔸️گلادیاتورهای روزمره
📌شماره هشتم، سال ششم، زمستان ۱۴۰۱
🌐 صاحب امتیاز: انجمن علمی علوم سیاسی دانشگاه بینالمللی امام خمینی(ره)
📑 ۲۱۲ صفحه
🎤 دو گفتگو در زمینه ناسيوناليسم عربستان و فرهنگ سیاسی ایرانیان
🔹️انجمن علمی علوم سیاسی دانشگاه بینالمللی امام خمینی(ره)
@ikiu_politics
https://www.instagram.com/ikiu_politics/
❤🔥1👎1
اندیشههای سیاسی (غرب و اسلام)؛ کنکور ۹۴ | غزالی حکومت بر ظاهر و باطن همه مردم، اعم از عوام و خواص، را چه مینامد؟
Anonymous Quiz
18%
سیاست فقها
49%
سیاست انبیاء
10%
سیاست مجتهدین
23%
سیاست وعاظ و علما
🔹 هیچگاه قدرتی سیاسی وجود نداشته است که داوطلبانه از مانعتراشی در راه شکوفایی و تأثیرگذاری مالکیت خصوصی بر ابزارهای تولید، چشمپوشی کرده باشد. دولتها زمانی مالکیت خصوصی را تحمل میکنند که مجبور میشوند؛ این طور نیست که آن را داوطلبانه و با آگاهی از ضرورت آن به رسمیت شناسند حتی سیاستمداران لیبرال معمولا وقتی به قدرت رسیدهاند، اصول ليبرال را کمتر یا بیشتر پس زدهاند. گرایش به سرکوب مالکیت خصوصی، سوء استفاده از قدرت سیاسی و بیاعتنایی به همه گسترههای حکومتزدوده چنان ریشههای عمیقی در روان صاحبان قدرت دارد که آنها نمیتوانند داوطلبانه از آن دست کشند. «دولت لیبرال» مصداق تناقض اسم و صفت است. دولت ها را باید به زور باور یکصدای مردم وادار به لیبرالیسم کرد. نمیتوان انتظار داشت دولتها داوطلبانه لیبرال باشند.
📖 لیبرالیسم
👤 لودویگ فون میزس
📌 از اینستاگرام economic library
🌻 𝘽𝙖𝙝𝙖𝙧𝙚𝙨𝙩𝙖𝙣 𝘼𝙘𝙖𝙙𝙚𝙢𝙮
📖 لیبرالیسم
👤 لودویگ فون میزس
📌 از اینستاگرام economic library
🌻 𝘽𝙖𝙝𝙖𝙧𝙚𝙨𝙩𝙖𝙣 𝘼𝙘𝙖𝙙𝙚𝙢𝙮
Instagram
Instagram
👍2
🎖 «حبس بوروکراتیک»
🔹 تصاویر و ویدئوهای بسیاری از رفتار مردم کرۀ شمالی دیدهایم که همگی باعث حیرت و گاه خنده است. از صحنههای ضجه زدن و خودزنی آنها در مرگِ کیمِ پدر تا زاری و بیتابی و اشک شوقشان با دیدنِ کیمِ پسر (و البته یک کیمِ پدربزرگ هم داریم که کل این معرکه را بنیانگذاری کرده است). مردمی که در همه مراسمهای دولتی بخش ثابت نمایشند و باید دست تکان دهند، یا گل بچرخانند یا رژه روند. انگار صاحب اشک و لبخندشان نیستند. آنچه میبینیم آزاردهنده است، زیرا خیلی اوقات با عقل سلیم جور درنمیآید. آنچه عقل سلیم را میآزارد این است که ناخودآگاه حس میکنیم آنچه میبینیم «اطاعت» نیست. اطاعت یک پدیدۀ انسانی قابلدرک است و همه انسانها بر اساس تجربیات زیستی خود به راحتی اطاعت و عوامل آن را درک میکنند. اما آنچه میبینیم اطاعت نیست، با آنکه میدانیم «اطاعت» هم درجاتی دارد، از اطاعتی بیرغبت و ناخواسته تا اطاعتی مشتاقانه و ارادتمندانه که میتواند به سرسپردگی برسد ــ اما این انگار سرسپردگی هم نیست. اینکه دختران جوان در شهربازی پیونگیانگ گرد کیم جونگ اون حلقه بزنند، بازوانش را بغل کنند، لباسش را بکشند، خود را بیتاب و مشتاق نشان دهند و مثل ابر بهاری اشک ریزند، عقل را میآزارد: آیا آنچه میبینیم نمایشی ریاکارانه است یا حقیقتاً اینان چنین دلباختهاند؟ این همان پرسشی است که معمولاً از من میپرسند. این پدیده چیست؟ چگونه ممکن میشود؟ چه چیزی در این صحنهها نامعمول است؟ این آلارم مجهولی که عقل سلیم میدهد چیست؟
🔸 طبق معمول، اول پاسخ میدهم و بعد واکاوی میکنم این پاسخ یعنی چه و اصلاً چرا چنین شده است.
🔹 آنچه عقل سلیم را میآزارد این است که در اینجا با «نابودی واقعیت فردی» و در نتیجه «فقدان واقعیت فردی» روبروییم و این برای ما قابلدرک و قابلباور نیست. نابودی واقعیت فردی یعنی چه؟ یعنی انگار همۀ ویژگیهای فردی از بین رفته است؛ به همین دلیل افرادی که میبینیم انگار واقعی نیستند، انگار بازیگرند، هنرپیشهاند، اما میدانیم نیستند و همین آزارمان میدهد! چه شده که غیرعادیترین رفتار یک شهروند که بیشتر به بازی کردن یک نقشِ دستوری شبیه است، چنین به یک رفتار عادی تبدیل شده؟ فردیت اینها کجا رفته؟ فردیت قابل ساخت و ویرانی است. چنین نیست که به صِرف وجود و زنده بودن بتوان همیشه «فردیت» هم داشت. فردیت را میتوان نابود کرد، و این همان اتفاقی است که در اینجا افتاده است. در پی این نابودی، اینان به هنرپیشههایی کوکی تبدیل شدهاند؛ عروسکهای خیمهشببازی دولتی؛ انسانهای دستآموز سیرکی حکومتی که میدانگاه آن کل کشور است. هر کس هر جا در هر نقشی، انسانی دستآموزی در این سیرک ملی است.
🔸 خب سختترین پرسش این است که این نابودی فردیت چگونه امگانپذیر شده است؟ پروپاگاندا؟ کیش شخصیت (رهبرپرستی)؟ ارعاب (ترور)؟ بیراه نگفتید. بله، پروپاگاندا، کیش شخصیت و ترور (به معنای ارعاب) همگی از ویژگیهای توتالیتاریسم کرۀ شمالی است و در پدید آمدن این وضعیت موجود مؤثر بوده است؛ اما جواب اصلی این نیست. شاید باورش سخت باشد، اما حتی بدون اینها هم میشود چنین وضعیتی را تا حدی پدید آورد. زیرا بنیاد این سیرک جای دیگری است. این ساختمان مصالح و ملاط دیگری دارد، پروپاگاندا و ارعاب و کیش شخصیت صرفاً مصالح فرعی و برای سفتکاریِ این سازۀ عظیم است. با این پُتکها نمیتوان شخصیت فردی را خُرد کرد؛ فقط میتوان آن را سرکوب کرد. اما میدانیم آنچه در کره میبینیم سرکوب نیست! اصلاً «فرد» آنجا وجود ندارد که لازم باشد سرکوب شود. پیش از سرکوب باید فردیتی وجود داشته باشد؛ وقتی وجود داشت، آنگاه میتوان با پروپاگاندا و ارعاب سرکوبش کرد. این عوامل نمیتوان هیچ «فردیتی» را نابود کرد (میتوان «فرد» را کشت، اما «فردیت» را نمیتوان کشت) ــ چه رسد به اینکه بتوان فردیت را در کل یک ملت نابود کرد! پس قضیه چیست؟
🔹 این هیولا از تخم دیگری سر برآورده. ریشۀ قضایا در اصل سیاسی نیست، بلکه اقتصادی است. مالکیت خصوصی و آزادی اقتصادی برجوباروی فردیتِ فرد است. فردیت انسان پیش از هر چیز بر «استقلال اقتصادی»اش استوار است. اگر استقلال اقتصادی را از فرد بگیرید، بقیۀ آزادیهایش پوچ میشود؛ انگار که بخواهید روی آب خانه بسازید! آزادیهای دیگر (مثل آزادی بیان، آزادی وجدان، آزادی مطبوعات و...) بدون آزادی اقتصادی باد هواست! وقتی برجوباروی فرد را از او بگیرید، گوی چوگان حکومت و سیاست میشود؛ انگار که گلادیاتوری را عریان، بیسلاح و بیزره، به رزم اژدهایی بفرستید ــ اژدها او را با اولین دمِ آتشین خود کباب میکند. اقتصاد خصوصی که در مالکیت خصوصی جلوهگر میشود، ساحتی حکومتزدوده پدید میآورد و قلعهای را در برابر سیاست میسازد. این ساحتِ حکومتزدوده پشتوانۀ همۀ آزادیهای فردیِ دیگر است.
📌 (ادامه در پست بعدی...)
🔹 تصاویر و ویدئوهای بسیاری از رفتار مردم کرۀ شمالی دیدهایم که همگی باعث حیرت و گاه خنده است. از صحنههای ضجه زدن و خودزنی آنها در مرگِ کیمِ پدر تا زاری و بیتابی و اشک شوقشان با دیدنِ کیمِ پسر (و البته یک کیمِ پدربزرگ هم داریم که کل این معرکه را بنیانگذاری کرده است). مردمی که در همه مراسمهای دولتی بخش ثابت نمایشند و باید دست تکان دهند، یا گل بچرخانند یا رژه روند. انگار صاحب اشک و لبخندشان نیستند. آنچه میبینیم آزاردهنده است، زیرا خیلی اوقات با عقل سلیم جور درنمیآید. آنچه عقل سلیم را میآزارد این است که ناخودآگاه حس میکنیم آنچه میبینیم «اطاعت» نیست. اطاعت یک پدیدۀ انسانی قابلدرک است و همه انسانها بر اساس تجربیات زیستی خود به راحتی اطاعت و عوامل آن را درک میکنند. اما آنچه میبینیم اطاعت نیست، با آنکه میدانیم «اطاعت» هم درجاتی دارد، از اطاعتی بیرغبت و ناخواسته تا اطاعتی مشتاقانه و ارادتمندانه که میتواند به سرسپردگی برسد ــ اما این انگار سرسپردگی هم نیست. اینکه دختران جوان در شهربازی پیونگیانگ گرد کیم جونگ اون حلقه بزنند، بازوانش را بغل کنند، لباسش را بکشند، خود را بیتاب و مشتاق نشان دهند و مثل ابر بهاری اشک ریزند، عقل را میآزارد: آیا آنچه میبینیم نمایشی ریاکارانه است یا حقیقتاً اینان چنین دلباختهاند؟ این همان پرسشی است که معمولاً از من میپرسند. این پدیده چیست؟ چگونه ممکن میشود؟ چه چیزی در این صحنهها نامعمول است؟ این آلارم مجهولی که عقل سلیم میدهد چیست؟
🔸 طبق معمول، اول پاسخ میدهم و بعد واکاوی میکنم این پاسخ یعنی چه و اصلاً چرا چنین شده است.
🔹 آنچه عقل سلیم را میآزارد این است که در اینجا با «نابودی واقعیت فردی» و در نتیجه «فقدان واقعیت فردی» روبروییم و این برای ما قابلدرک و قابلباور نیست. نابودی واقعیت فردی یعنی چه؟ یعنی انگار همۀ ویژگیهای فردی از بین رفته است؛ به همین دلیل افرادی که میبینیم انگار واقعی نیستند، انگار بازیگرند، هنرپیشهاند، اما میدانیم نیستند و همین آزارمان میدهد! چه شده که غیرعادیترین رفتار یک شهروند که بیشتر به بازی کردن یک نقشِ دستوری شبیه است، چنین به یک رفتار عادی تبدیل شده؟ فردیت اینها کجا رفته؟ فردیت قابل ساخت و ویرانی است. چنین نیست که به صِرف وجود و زنده بودن بتوان همیشه «فردیت» هم داشت. فردیت را میتوان نابود کرد، و این همان اتفاقی است که در اینجا افتاده است. در پی این نابودی، اینان به هنرپیشههایی کوکی تبدیل شدهاند؛ عروسکهای خیمهشببازی دولتی؛ انسانهای دستآموز سیرکی حکومتی که میدانگاه آن کل کشور است. هر کس هر جا در هر نقشی، انسانی دستآموزی در این سیرک ملی است.
🔸 خب سختترین پرسش این است که این نابودی فردیت چگونه امگانپذیر شده است؟ پروپاگاندا؟ کیش شخصیت (رهبرپرستی)؟ ارعاب (ترور)؟ بیراه نگفتید. بله، پروپاگاندا، کیش شخصیت و ترور (به معنای ارعاب) همگی از ویژگیهای توتالیتاریسم کرۀ شمالی است و در پدید آمدن این وضعیت موجود مؤثر بوده است؛ اما جواب اصلی این نیست. شاید باورش سخت باشد، اما حتی بدون اینها هم میشود چنین وضعیتی را تا حدی پدید آورد. زیرا بنیاد این سیرک جای دیگری است. این ساختمان مصالح و ملاط دیگری دارد، پروپاگاندا و ارعاب و کیش شخصیت صرفاً مصالح فرعی و برای سفتکاریِ این سازۀ عظیم است. با این پُتکها نمیتوان شخصیت فردی را خُرد کرد؛ فقط میتوان آن را سرکوب کرد. اما میدانیم آنچه در کره میبینیم سرکوب نیست! اصلاً «فرد» آنجا وجود ندارد که لازم باشد سرکوب شود. پیش از سرکوب باید فردیتی وجود داشته باشد؛ وقتی وجود داشت، آنگاه میتوان با پروپاگاندا و ارعاب سرکوبش کرد. این عوامل نمیتوان هیچ «فردیتی» را نابود کرد (میتوان «فرد» را کشت، اما «فردیت» را نمیتوان کشت) ــ چه رسد به اینکه بتوان فردیت را در کل یک ملت نابود کرد! پس قضیه چیست؟
🔹 این هیولا از تخم دیگری سر برآورده. ریشۀ قضایا در اصل سیاسی نیست، بلکه اقتصادی است. مالکیت خصوصی و آزادی اقتصادی برجوباروی فردیتِ فرد است. فردیت انسان پیش از هر چیز بر «استقلال اقتصادی»اش استوار است. اگر استقلال اقتصادی را از فرد بگیرید، بقیۀ آزادیهایش پوچ میشود؛ انگار که بخواهید روی آب خانه بسازید! آزادیهای دیگر (مثل آزادی بیان، آزادی وجدان، آزادی مطبوعات و...) بدون آزادی اقتصادی باد هواست! وقتی برجوباروی فرد را از او بگیرید، گوی چوگان حکومت و سیاست میشود؛ انگار که گلادیاتوری را عریان، بیسلاح و بیزره، به رزم اژدهایی بفرستید ــ اژدها او را با اولین دمِ آتشین خود کباب میکند. اقتصاد خصوصی که در مالکیت خصوصی جلوهگر میشود، ساحتی حکومتزدوده پدید میآورد و قلعهای را در برابر سیاست میسازد. این ساحتِ حکومتزدوده پشتوانۀ همۀ آزادیهای فردیِ دیگر است.
📌 (ادامه در پست بعدی...)
❤🔥3👍1
(ادامه از پست پیشین...)
🔹 فرد میتوان درون این قلعه بنیادهای آزادیاش را حفظ کند. اما وای بر شهروندی که اقتصاد خصوصی ندارد؛ او اصلاً دیگر شهروند نیست! برده است! بردهای محض در غل و زنجیر «ادارۀ عمومی» (تعمداً به جای دولت میگویم «ادارۀ عمومی»).
🔸 اما بدون اقتصاد خصوصی مگر چه میشود و فرد چگونه به عروسک کوکیِ سیاست تبدیل میشود؟ برای پاسخ به این پرسش، باید بدانیم چه چیز جای «اقتصاد خصوصی» را میگیرد؟ هر جا «امر خصوصی» برچیده میشود، «امر عمومی» جای آن را میگیرد؛ هر جا «ادارۀ خصوصی» برچیده میشود، «ادارۀ عمومی» جای آن را میگیرد. حال نامِ این ادارۀ عمومی چیست؟ «بوروکراسی». بوروکراسی چیزی مگر همان «ادارۀ عمومی» نیست. در ادارۀ عمومی مالکیت غیرشخصی میشود و تصمیمگیری و ادارۀ آن نیز به «عموم» واگذار میشود. حال این ادارهکنندۀ عمومی میخواهد حکومت یا یکی از ارکانش باشد، میخواهد شهرداری باشد، یا هر نوع اجتماع دیگری؛ مهم این است که فرد دیگر ادارهکننده نیست ــ و این یعنی تصمیمگیرنده نیست، بلکه فقط باید تصمیماتی را که دیگران میگیرند، اجرا کند. از این پس فرد باید فرمانبرِ تصمیمات و دستورات ادارۀ عمومی باشد.
🔹 حال فرض کنید حکومتی بیوقفه اقتصاد خصوصی (و در پی آن سایر امور خصوصی) را برچیند. اینک میدانیم چه چیز جایگزینش میشود... بوروکراسی دولتی چونان شبکهای منسجم و مویرگی کل کشور را میگیرد. همهچیز به شبکۀ مویرگهای حکومت وصل میشود و ارتباطی مستقیم میان دورترین سلولها و قلب برقرار میشود. هر فرد، به مثابه سلول، برای اینکه غذا، جایگاه و ایمنی دریافت کند، باید مطلقاً تابع این نظم بوروکراتیک باشد. به محض اینکه بخواهد از این نظم سر باز زند، به منزلۀ سلولی عفونی و سرطانی با او برخورد میشود: سیستم ایمنیِ این پیکر سیاسی بیدرنگ به او حمله میکنند، محاصرهاش میکنند و از هستی ساقطش میکنند. همهچیز در این نظم بوروکراتیکِ مویرگی تحت کنترل است. فرد هم هیچ ابزاری برای مقاومت ندارد؛ نه حریم خصوصی دارد که به آن پناه برد، نه آزادی بیان دارد که اعتراض کند، نه مطبوعات دارد که بازگوکنندۀ نظرش باشد و نه حزب و تشکلی دارد که از او حمایت کند... هیچ! تنها کاری که میتواند بکند این است که دست از کار بکشد و وقتی دست از کار کشید، بیدرنگ زنگِ هشدار در این شبکۀ بوروکراتیک به صدا درمیآید و با فرد برخورد میشود. بنیادهای معیشتی از سلول سرکش سلب میشود و دستگیر میشود. اگر تمردی که کرده در حد اعدام نباشد، روانۀ اردوگاه میشود. اردوگاه سیاهچالهای است که هدف از آن تربیت و بازپروری نیست. بلکه جایی است برای فراموشاندن سلولها عفونی و سرطانی. بنابراین، اردوگاه در عمل فرقی با عالم مردگان ندارد ــ اردوگاهنشینان مردگانیاند که هنوز زندهاند. اما آنهایی هم که به سرزمین مردگان تبعید نشدهاند، عملاً در نوعی حبس ابد به سر میبرند: «حبس بوروکراتیک»
🔸 نتیجۀ این حبسِ بوروکراتیک شهروندان چیست؟ همان که ابتدا گفتم: «نابودی واقعیت فردی». فرد وجود دارد، اما دیگر واقعیت ندارد. دلیل اینکه ما رفتار این فرد را «یهجوری عجیب» حس میکنیم این است که در پس چهرۀ اینان دیگر «فردی به معنای واقعی» وجود ندارد؛ هنرپیشه نیستند، اما در عمل هنرپیشهاند. هر فرد همهعمر بخشی از یک نمایش بوروکراتیک مادامالعمر است و باید دیالوگهایش را از حفظ بگوید؛ به موقع بخندد؛ به موقع شور بگیرد؛ به موقع بگرید؛ به موقع بیتابی کند؛ به موقع اشک شوق ریزد. او انتخابی جز این ندارد و حتی خودش هم نمیداند چه بلایی بر سرش آمده.
🔹 هیچ سلولی مسیر حرکت، میزان و نحوۀ کار و نوع وظایفش را خودش تعیین میکند. به همین دلیل است که سرطانی شدن، تنها راه نجات سلول از این اسارت بوروکراتیک است. سرطانی میشود، خود را تکثیر میکند و تکثیر میکند تا همهجا را بگیرد و قلب را از کار بیندازد ــ که در این صورت سرانجامِ خودش هم مرگ است. انتحار تنها راه گریز سلول از بوروکراسیِ مویرگیِ بدن است. پس یا باید به این حبس بوروکراتیک تن دهد، یا باید میان دو مرگ یکی را انتخاب کند: مرگ با چشمهای باز در اردوگاه یا مرگِ کل پیکر. به همین دلیل با نابودیِ واقعیت فردی خود کنار میآید. اما به آن چیزی تبدیل میشود که ما میبینیم: عروسکِ خیمهشببازیِ سیرک بوروکراتیک.
🔸 این غایتِ همان سوسیالیسمی است که منادیان آن بسیار پُز انسانی بودنش را میدادند. البته در تاریخ، سوسیالیسمهای کمآزارتر و کمتر توتالیتر هم وجود داشته است، اما کمآزارتر بودنشان مدیون این بود که در آن کشورها پیش از استیلای سوسیالیسم ارزشهای آزادیخواهانه آنقدر ریشه داشت که بتواند این زمستان را مهار کند و از سر بگذراند. کمونیسم هر چه ساقهها را در این کشورها زد، دستش به ریشهها نرسید و سرانجام روزی دوباره این ریشهها جوانه زد.
📌 مهدی تدینی
🔹 فرد میتوان درون این قلعه بنیادهای آزادیاش را حفظ کند. اما وای بر شهروندی که اقتصاد خصوصی ندارد؛ او اصلاً دیگر شهروند نیست! برده است! بردهای محض در غل و زنجیر «ادارۀ عمومی» (تعمداً به جای دولت میگویم «ادارۀ عمومی»).
🔸 اما بدون اقتصاد خصوصی مگر چه میشود و فرد چگونه به عروسک کوکیِ سیاست تبدیل میشود؟ برای پاسخ به این پرسش، باید بدانیم چه چیز جای «اقتصاد خصوصی» را میگیرد؟ هر جا «امر خصوصی» برچیده میشود، «امر عمومی» جای آن را میگیرد؛ هر جا «ادارۀ خصوصی» برچیده میشود، «ادارۀ عمومی» جای آن را میگیرد. حال نامِ این ادارۀ عمومی چیست؟ «بوروکراسی». بوروکراسی چیزی مگر همان «ادارۀ عمومی» نیست. در ادارۀ عمومی مالکیت غیرشخصی میشود و تصمیمگیری و ادارۀ آن نیز به «عموم» واگذار میشود. حال این ادارهکنندۀ عمومی میخواهد حکومت یا یکی از ارکانش باشد، میخواهد شهرداری باشد، یا هر نوع اجتماع دیگری؛ مهم این است که فرد دیگر ادارهکننده نیست ــ و این یعنی تصمیمگیرنده نیست، بلکه فقط باید تصمیماتی را که دیگران میگیرند، اجرا کند. از این پس فرد باید فرمانبرِ تصمیمات و دستورات ادارۀ عمومی باشد.
🔹 حال فرض کنید حکومتی بیوقفه اقتصاد خصوصی (و در پی آن سایر امور خصوصی) را برچیند. اینک میدانیم چه چیز جایگزینش میشود... بوروکراسی دولتی چونان شبکهای منسجم و مویرگی کل کشور را میگیرد. همهچیز به شبکۀ مویرگهای حکومت وصل میشود و ارتباطی مستقیم میان دورترین سلولها و قلب برقرار میشود. هر فرد، به مثابه سلول، برای اینکه غذا، جایگاه و ایمنی دریافت کند، باید مطلقاً تابع این نظم بوروکراتیک باشد. به محض اینکه بخواهد از این نظم سر باز زند، به منزلۀ سلولی عفونی و سرطانی با او برخورد میشود: سیستم ایمنیِ این پیکر سیاسی بیدرنگ به او حمله میکنند، محاصرهاش میکنند و از هستی ساقطش میکنند. همهچیز در این نظم بوروکراتیکِ مویرگی تحت کنترل است. فرد هم هیچ ابزاری برای مقاومت ندارد؛ نه حریم خصوصی دارد که به آن پناه برد، نه آزادی بیان دارد که اعتراض کند، نه مطبوعات دارد که بازگوکنندۀ نظرش باشد و نه حزب و تشکلی دارد که از او حمایت کند... هیچ! تنها کاری که میتواند بکند این است که دست از کار بکشد و وقتی دست از کار کشید، بیدرنگ زنگِ هشدار در این شبکۀ بوروکراتیک به صدا درمیآید و با فرد برخورد میشود. بنیادهای معیشتی از سلول سرکش سلب میشود و دستگیر میشود. اگر تمردی که کرده در حد اعدام نباشد، روانۀ اردوگاه میشود. اردوگاه سیاهچالهای است که هدف از آن تربیت و بازپروری نیست. بلکه جایی است برای فراموشاندن سلولها عفونی و سرطانی. بنابراین، اردوگاه در عمل فرقی با عالم مردگان ندارد ــ اردوگاهنشینان مردگانیاند که هنوز زندهاند. اما آنهایی هم که به سرزمین مردگان تبعید نشدهاند، عملاً در نوعی حبس ابد به سر میبرند: «حبس بوروکراتیک»
🔸 نتیجۀ این حبسِ بوروکراتیک شهروندان چیست؟ همان که ابتدا گفتم: «نابودی واقعیت فردی». فرد وجود دارد، اما دیگر واقعیت ندارد. دلیل اینکه ما رفتار این فرد را «یهجوری عجیب» حس میکنیم این است که در پس چهرۀ اینان دیگر «فردی به معنای واقعی» وجود ندارد؛ هنرپیشه نیستند، اما در عمل هنرپیشهاند. هر فرد همهعمر بخشی از یک نمایش بوروکراتیک مادامالعمر است و باید دیالوگهایش را از حفظ بگوید؛ به موقع بخندد؛ به موقع شور بگیرد؛ به موقع بگرید؛ به موقع بیتابی کند؛ به موقع اشک شوق ریزد. او انتخابی جز این ندارد و حتی خودش هم نمیداند چه بلایی بر سرش آمده.
🔹 هیچ سلولی مسیر حرکت، میزان و نحوۀ کار و نوع وظایفش را خودش تعیین میکند. به همین دلیل است که سرطانی شدن، تنها راه نجات سلول از این اسارت بوروکراتیک است. سرطانی میشود، خود را تکثیر میکند و تکثیر میکند تا همهجا را بگیرد و قلب را از کار بیندازد ــ که در این صورت سرانجامِ خودش هم مرگ است. انتحار تنها راه گریز سلول از بوروکراسیِ مویرگیِ بدن است. پس یا باید به این حبس بوروکراتیک تن دهد، یا باید میان دو مرگ یکی را انتخاب کند: مرگ با چشمهای باز در اردوگاه یا مرگِ کل پیکر. به همین دلیل با نابودیِ واقعیت فردی خود کنار میآید. اما به آن چیزی تبدیل میشود که ما میبینیم: عروسکِ خیمهشببازیِ سیرک بوروکراتیک.
🔸 این غایتِ همان سوسیالیسمی است که منادیان آن بسیار پُز انسانی بودنش را میدادند. البته در تاریخ، سوسیالیسمهای کمآزارتر و کمتر توتالیتر هم وجود داشته است، اما کمآزارتر بودنشان مدیون این بود که در آن کشورها پیش از استیلای سوسیالیسم ارزشهای آزادیخواهانه آنقدر ریشه داشت که بتواند این زمستان را مهار کند و از سر بگذراند. کمونیسم هر چه ساقهها را در این کشورها زد، دستش به ریشهها نرسید و سرانجام روزی دوباره این ریشهها جوانه زد.
📌 مهدی تدینی
❤🔥5👎3