❑ طرف غمگین زمین
از زمانی که آثار نیچه چاپ شدند دعوایی بر سر آنها در گرفت: آیا نیچه یک شاعر نامنسجم و بینظم است که پارههای فکر خود را تبدیل به کتاب کرده یا متفکری است نظاممند و منسجم که نتایج تفکر خود را در قالب نظامی فلسفی ارائه داده است. تفاسیر بزرگ نیچه همواره در یکی از دو سوی این دعوا ایستادهاند و تفسیر دلوز هم از این قاعده مستثنی نیست. دلوز تفسیری نظاممند و همخوان از نیچه ارائه میدهد و تلاش میکند پارههای فکر او را در ساختاری منظم بچیند. اما با یک تفاوت بزرگ: او معنای دیگری از مفهوم «نظم» در سر دارد که با معنای مورد نظر منتقدان نیچه متفاوت است. نظم مورد نظر منتقدان نیچه «نظم معمارانه» است: یک توالی خطی که در آن هر مفهوم از طریق استدلال و استنتاج از دل مفهوم قبلی زاده میشود و پیش میرود و به این ترتیب بنایی افراشته شکل میگیرد که آنرا نظام فلسفی مینامند. هر آجر به ترتیب بر آجر قبلی گذاشته میشود و رابطهی آجرها با هم یک رابطهی مشخص افقی یا عمودی است. نظم مورد نظر دلوز نظمی پراکنده یا به قول نیچه یک نظم «میوهای» است: میوههای یک درخت اگرچه هر یک مستقلاند و در راهی متفاوت رشد میکنند اما با هم در ارتباطند و همه، میوهی یک درختاند. این شکل خاصی از نظم و رابطه است که با تصور معمول مفهوم نظم یعنی نظم معمارانه تفاوت زیادی دارد: یک نظم پراکنده، متکثر و شاخهشاخه. دلوز در این کتاب تلاش میکند نشان دهد مفاهیم نیچه چگونه مانند میوههای یک درخت به هم مرتبطند و از نظم خاصی تبعیت میکنند اما در نهایت رابطهای صرفاً افقی یا عمودی با هم ندارند.
اما هدف دلوز از این کار چیست؟ نیچه میگفت فیلسوف مانند کمانداری است که فلسفهاش را به سوی هدفی پرتاب میکند. فیلسوف بعدی همان تیر را برمیدارد و به سوی هدفی دیگر میاندازد. فلسفهی نیچه در دستان دلوز تیری است به سوی هدفی تازه: «تصویر جزمی اندیشه» یا همان اندیشهی منظم آکادمیک که جزمیت و حماقتش به زندگیهای ما شکلی محدود و غمگین بخشیده است: فرار از اندیشهی بدنی، عشق به تخصص، روشن بودن تکلیف و در نهایت معلوم بودن جایگاه. دلوز در مقابل این تفکر، نظمی کوچگرانه و بدنی را پیش میکشد: تصویر جدید اندیشه.
این کتابی است بسیار شاد و گریزگر که همواره از وضع مستقر اندیشه بیرون میرود. کتابی شاد برای انسانی که «همیشه در طرف غمگین زمین زیسته است».
✍️ علی شاهی
نیچه و فلسفه | ژیل دلوز | ترجمهٔ عادل مشایخی | نشر نی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
از زمانی که آثار نیچه چاپ شدند دعوایی بر سر آنها در گرفت: آیا نیچه یک شاعر نامنسجم و بینظم است که پارههای فکر خود را تبدیل به کتاب کرده یا متفکری است نظاممند و منسجم که نتایج تفکر خود را در قالب نظامی فلسفی ارائه داده است. تفاسیر بزرگ نیچه همواره در یکی از دو سوی این دعوا ایستادهاند و تفسیر دلوز هم از این قاعده مستثنی نیست. دلوز تفسیری نظاممند و همخوان از نیچه ارائه میدهد و تلاش میکند پارههای فکر او را در ساختاری منظم بچیند. اما با یک تفاوت بزرگ: او معنای دیگری از مفهوم «نظم» در سر دارد که با معنای مورد نظر منتقدان نیچه متفاوت است. نظم مورد نظر منتقدان نیچه «نظم معمارانه» است: یک توالی خطی که در آن هر مفهوم از طریق استدلال و استنتاج از دل مفهوم قبلی زاده میشود و پیش میرود و به این ترتیب بنایی افراشته شکل میگیرد که آنرا نظام فلسفی مینامند. هر آجر به ترتیب بر آجر قبلی گذاشته میشود و رابطهی آجرها با هم یک رابطهی مشخص افقی یا عمودی است. نظم مورد نظر دلوز نظمی پراکنده یا به قول نیچه یک نظم «میوهای» است: میوههای یک درخت اگرچه هر یک مستقلاند و در راهی متفاوت رشد میکنند اما با هم در ارتباطند و همه، میوهی یک درختاند. این شکل خاصی از نظم و رابطه است که با تصور معمول مفهوم نظم یعنی نظم معمارانه تفاوت زیادی دارد: یک نظم پراکنده، متکثر و شاخهشاخه. دلوز در این کتاب تلاش میکند نشان دهد مفاهیم نیچه چگونه مانند میوههای یک درخت به هم مرتبطند و از نظم خاصی تبعیت میکنند اما در نهایت رابطهای صرفاً افقی یا عمودی با هم ندارند.
اما هدف دلوز از این کار چیست؟ نیچه میگفت فیلسوف مانند کمانداری است که فلسفهاش را به سوی هدفی پرتاب میکند. فیلسوف بعدی همان تیر را برمیدارد و به سوی هدفی دیگر میاندازد. فلسفهی نیچه در دستان دلوز تیری است به سوی هدفی تازه: «تصویر جزمی اندیشه» یا همان اندیشهی منظم آکادمیک که جزمیت و حماقتش به زندگیهای ما شکلی محدود و غمگین بخشیده است: فرار از اندیشهی بدنی، عشق به تخصص، روشن بودن تکلیف و در نهایت معلوم بودن جایگاه. دلوز در مقابل این تفکر، نظمی کوچگرانه و بدنی را پیش میکشد: تصویر جدید اندیشه.
این کتابی است بسیار شاد و گریزگر که همواره از وضع مستقر اندیشه بیرون میرود. کتابی شاد برای انسانی که «همیشه در طرف غمگین زمین زیسته است».
✍️ علی شاهی
نیچه و فلسفه | ژیل دلوز | ترجمهٔ عادل مشایخی | نشر نی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ حق اشتباه کردن
تا حالا به این فکر کردهاید که «اشتباه کردن» یکی از حقوق انسانی است؟ تا حالا فکر کردهاید که اصرار بر «حق داشتن» و «بهتر دانستن هر چیز» ممکن است منجر به فاجعهای شود که پشیمانی به بار بیاورد؟
چقدر در زندگیتان به «قضاوت کردن» و «قضاوت شدن» فکر کردهاید؟ چقدر بلد بودهاید درست فکر و قضاوت کنید؟ چقدر ایدئالیست بودهاید و دلتان میخواسته همه را نجات دهید و در این راه حتی کوششهایی هم کردهاید؟ و مهمتر از همه، چقدر در راه نجات دادن همه به این نتیجه رسیدهاید که کاش قبلش بیشتر فکر میکردید؟
اگر تا به حال به اینها فکر نکردهاید پس بهتر است از اول به «فکر کردن» فکر کنید. اگر همیشه به قضاوتهایتان، دیدهها و شنیدههایتان مثل وحی منزل معتقد و مؤمن بودهاید، متأسفانه باید راه رفتهتان را برگردید و از اول «رفتن» را آغاز کنید و این بار با سلاح «تردید». بیمقدمه: بهتر است با خواندن «اردک وحشی» آغاز کنید. با «گرِگِرْس» آشنا شوید و به یاد بیاورید چه وقتها مثل او بودهاید. با «گینا» دمخور شوید و ببینید رازهای مگوی چه کسانی را فاش کردهاید. اردک وحشی را «هنریک ایبسن» نوشته است. هنریک ایبسن، این غول زیبای نروژی، با داستانی ساده و شیرین و با خلق شخصیتهایی عمیق و فضاسازی بینظیر، این افکار را در سر شما میاندازد. در نمایشنامۀ اردک وحشی، شما را از دل داستانی ساده، به اوج فاجعهای مرگبار میکشاند و مجبورتان میکند به «حقیقت» و «دروغ» از نو بیندیشید. و به «اندیشیدن» هم اساساً از نو بیندیشید.
همانطور که میشود نمایشنامهنویسی را از ایبسن آموخت، میشود شکستهنویسی را هم از انور آموخت. منوچهر انور را با صدای «باد صبا» به یاد میآوریم، صدایی که دلمان میخواهد دوباره بشنویم و این خصلت در ترجمۀ او هم هست. کتاب را که ببندید دلتان میخواهد باز هم بخوانیدش. شاید رازش در زبان زندهاش باشد، در موسیقی گفتار.
✍️ زهرا خانلو
اردک وحشی | هنریک ایبسن | ترجمهٔ منوچهر انور | نشر کارنامه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
تا حالا به این فکر کردهاید که «اشتباه کردن» یکی از حقوق انسانی است؟ تا حالا فکر کردهاید که اصرار بر «حق داشتن» و «بهتر دانستن هر چیز» ممکن است منجر به فاجعهای شود که پشیمانی به بار بیاورد؟
چقدر در زندگیتان به «قضاوت کردن» و «قضاوت شدن» فکر کردهاید؟ چقدر بلد بودهاید درست فکر و قضاوت کنید؟ چقدر ایدئالیست بودهاید و دلتان میخواسته همه را نجات دهید و در این راه حتی کوششهایی هم کردهاید؟ و مهمتر از همه، چقدر در راه نجات دادن همه به این نتیجه رسیدهاید که کاش قبلش بیشتر فکر میکردید؟
اگر تا به حال به اینها فکر نکردهاید پس بهتر است از اول به «فکر کردن» فکر کنید. اگر همیشه به قضاوتهایتان، دیدهها و شنیدههایتان مثل وحی منزل معتقد و مؤمن بودهاید، متأسفانه باید راه رفتهتان را برگردید و از اول «رفتن» را آغاز کنید و این بار با سلاح «تردید». بیمقدمه: بهتر است با خواندن «اردک وحشی» آغاز کنید. با «گرِگِرْس» آشنا شوید و به یاد بیاورید چه وقتها مثل او بودهاید. با «گینا» دمخور شوید و ببینید رازهای مگوی چه کسانی را فاش کردهاید. اردک وحشی را «هنریک ایبسن» نوشته است. هنریک ایبسن، این غول زیبای نروژی، با داستانی ساده و شیرین و با خلق شخصیتهایی عمیق و فضاسازی بینظیر، این افکار را در سر شما میاندازد. در نمایشنامۀ اردک وحشی، شما را از دل داستانی ساده، به اوج فاجعهای مرگبار میکشاند و مجبورتان میکند به «حقیقت» و «دروغ» از نو بیندیشید. و به «اندیشیدن» هم اساساً از نو بیندیشید.
همانطور که میشود نمایشنامهنویسی را از ایبسن آموخت، میشود شکستهنویسی را هم از انور آموخت. منوچهر انور را با صدای «باد صبا» به یاد میآوریم، صدایی که دلمان میخواهد دوباره بشنویم و این خصلت در ترجمۀ او هم هست. کتاب را که ببندید دلتان میخواهد باز هم بخوانیدش. شاید رازش در زبان زندهاش باشد، در موسیقی گفتار.
✍️ زهرا خانلو
اردک وحشی | هنریک ایبسن | ترجمهٔ منوچهر انور | نشر کارنامه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ از شیطان و شیزوفرنی
اگر شیزوفرنی مانند یک ویروس سرایت کند چه؟ «میدانم که هر دو از نوعی بیماری روانی رنج میبریم که احتمالاً از من به تو سرایت کرده». اگر همهی شهروندان یک شهر به جنون مبتلا شوند آیا دیگر جنونی وجود خواهد داشت؟ اگر یک نفر توان تفاوتگذاری بین توهم و واقعیت را از دست بدهد و هویتی پاره پاره داشته باشد بقیه متوجه خواهند شد و او را بیمار خواهند خواند. اما اگر این اتفاق برای همه بیفتد چه؟ چه کسی متوجه خواهد شد؟ آیا جنون جای واقعیت را نخواهد گرفت؟ در «مرشد و مارگریتا» شیزوفرنی نهتنها از شخصی به شخصی دیگر که از شخصی به شهری، از شهری به کشوری و از کشوری به کل تاریخ سرایت میکند. همه چیز در هم و بر هم است. همه چیز در مرز میان توهم و واقعیت حرکت میکند. همه چیز جنزده است. یک بحث کوچک و بیاهمیت، شهری را بر باد میدهد و تاریخی را میان رؤیا و واقعیت چند پاره میکند.
اما همهاش همین نیست. اگر به شما بگویم که شیزوفرنی میتواند از یک شخص به یک رمان، به ساختار و سبک یک رمان، سرایت کند حتماً خودم هم متهم به جنون خواهم شد. اما بهتر است خودتان قضاوت کنید: رمانی که قسمتهایی از آنرا یکی از شخصیتهای درون رمان نوشته اما این قسمتها را دیگرانی که آن شخصیت را نمیشناسند در خواب میبینند یا برای هم تعریف میکنند، اگر شیزوفرنیک نیست پس چیست؟ رمانی که دو پایان دارد و هر پایان را یکی از شخصیتهای درون رمان نوشته و نویسنده اطلاع دقیقی از این پایانها ندارد اگر جنزده نیست پس چیست؟ ما با چند نویسنده طرفیم؟ یکی؟ چند تا؟ بینهایت؟ اگر هنوز هم فکر میکنید شیزوفرنی از رمان به من سرایت کرده و دیوانه شدهام، پس شما را به خدا جواب این سؤال را خودتان بدهید: نویسندههای انجیل، درون این رمان چه میکنند؟ آن هم نه به عنوان شخصیتهایی داستانی بلکه به عنوان دستیار نویسنده.
این رمان در یک کلام جنزده است. در مرکزش شیطان قرار دارد و همه چیز را قدرت بیپایان شیطان معین کرده است، حتی پیرنگ را. هیچ زمینهی مشخصی وجود ندارد. خواننده هیچگاه نمیداند باید رویدادها را در چه بافت و زمینهای بفهمد: واقعیت، رؤیا، تاریخ، متن، توهم، شیزوفرنی، دروغ و ... . همه به هم آمیختهاند تا رمانی تکاندهنده بسازند. ترکیبی از شیطان و شیزوفرنی. از جنزدگی و جادو. از داستایفسکی و مارکز.
ترجمهی عباس میلانی از نمونههای خوب ترجمهی رمان در زبان فارسی است.
✍️ علی شاهی
مرشد و مارگریتا | میخائیل بولگاکف | ترجمهٔ عباس میلانی | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
اگر شیزوفرنی مانند یک ویروس سرایت کند چه؟ «میدانم که هر دو از نوعی بیماری روانی رنج میبریم که احتمالاً از من به تو سرایت کرده». اگر همهی شهروندان یک شهر به جنون مبتلا شوند آیا دیگر جنونی وجود خواهد داشت؟ اگر یک نفر توان تفاوتگذاری بین توهم و واقعیت را از دست بدهد و هویتی پاره پاره داشته باشد بقیه متوجه خواهند شد و او را بیمار خواهند خواند. اما اگر این اتفاق برای همه بیفتد چه؟ چه کسی متوجه خواهد شد؟ آیا جنون جای واقعیت را نخواهد گرفت؟ در «مرشد و مارگریتا» شیزوفرنی نهتنها از شخصی به شخصی دیگر که از شخصی به شهری، از شهری به کشوری و از کشوری به کل تاریخ سرایت میکند. همه چیز در هم و بر هم است. همه چیز در مرز میان توهم و واقعیت حرکت میکند. همه چیز جنزده است. یک بحث کوچک و بیاهمیت، شهری را بر باد میدهد و تاریخی را میان رؤیا و واقعیت چند پاره میکند.
اما همهاش همین نیست. اگر به شما بگویم که شیزوفرنی میتواند از یک شخص به یک رمان، به ساختار و سبک یک رمان، سرایت کند حتماً خودم هم متهم به جنون خواهم شد. اما بهتر است خودتان قضاوت کنید: رمانی که قسمتهایی از آنرا یکی از شخصیتهای درون رمان نوشته اما این قسمتها را دیگرانی که آن شخصیت را نمیشناسند در خواب میبینند یا برای هم تعریف میکنند، اگر شیزوفرنیک نیست پس چیست؟ رمانی که دو پایان دارد و هر پایان را یکی از شخصیتهای درون رمان نوشته و نویسنده اطلاع دقیقی از این پایانها ندارد اگر جنزده نیست پس چیست؟ ما با چند نویسنده طرفیم؟ یکی؟ چند تا؟ بینهایت؟ اگر هنوز هم فکر میکنید شیزوفرنی از رمان به من سرایت کرده و دیوانه شدهام، پس شما را به خدا جواب این سؤال را خودتان بدهید: نویسندههای انجیل، درون این رمان چه میکنند؟ آن هم نه به عنوان شخصیتهایی داستانی بلکه به عنوان دستیار نویسنده.
این رمان در یک کلام جنزده است. در مرکزش شیطان قرار دارد و همه چیز را قدرت بیپایان شیطان معین کرده است، حتی پیرنگ را. هیچ زمینهی مشخصی وجود ندارد. خواننده هیچگاه نمیداند باید رویدادها را در چه بافت و زمینهای بفهمد: واقعیت، رؤیا، تاریخ، متن، توهم، شیزوفرنی، دروغ و ... . همه به هم آمیختهاند تا رمانی تکاندهنده بسازند. ترکیبی از شیطان و شیزوفرنی. از جنزدگی و جادو. از داستایفسکی و مارکز.
ترجمهی عباس میلانی از نمونههای خوب ترجمهی رمان در زبان فارسی است.
✍️ علی شاهی
مرشد و مارگریتا | میخائیل بولگاکف | ترجمهٔ عباس میلانی | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ جوانب ادبیات
دوستی میگفت چون جامعهشناسان ما کلاً اهل ادبیات به معنی مثلاً خواندنِ رمان، محض لذت بردن صرف نیستند مطلب درخوری هم تولید نکردهاند. من مطلب درخور را اینطور فهمیدم که کارکرد شاخههای فکریِ جنبیِ ادبی در گام نخست باید قابلیت ترغیب به خواندنِ خود ادبیات را داشته باشد. به عنوان شاهد تقریباً تمام کسانی که رمان عصر بیگناهی ادیث وارتون را خواندهاند مقالهی اسنوبیسم محمد قائد در کتاب خاطرات خنده و فراموشی را هم خواندهاند. احمد اخوت یک مجموعه داستان کوتاه دارد. ترجمههای ویلیام فاکنرش خواندنیست. دلیل اصلیاش هم این است که خودش یکپا هوادار فاکنر است. این را از مقالات مُنضَم به ترجمههایش میشود دید. کتابهای نظریاش را هم از زاویهی یک خورهی کتاب مینویسد. زبانی ساده، فهمیدنی و بیانی اغلب فروتن دارد. آثار نظریاش مانند همین کتاب و دستور زبان داستان و نشانهشناسی مطایبه یا کتاب تا روشنایی بنویساش که حاصل مقالات مرتبط با هم است از این قاعده پیروی میکند. یعنی هم در روساخت مطالب با نویسندهای مطلع و دانشمند روبرو هستی و هم در زیرساختِ متن با خوانندهای همکلامی که مشعوف خواندههایش، تو را دعوت به خواندن میکند. بهتقریب هر مقاله یا کتابش از زاویهی یک خورهی کتاب است. شاخص آن، کتابِ داستان ماشین تحریر من است. کتاب لطیفهها از کجا میآیند مثل بسیاری از کارهای اخوت مجموعهای از مقالات مرتبط به هم نیست. کتابیست که معطوف به عنوانش نوشته شده. دربارهی تعاریف لطیفه، معانی و بیان، تحلیلهای زبانشناسانه و روانشناسانه، تمایزش با چیستان و درنهایت با گریزی به جامعهشناسی لطیفه و دیدگاه آن پایان میپذیرد. کتاب خلاصهی ترجمههای جسته و گریخته نیست. از طرفی قرار نیست با حجم اطلاعات مربوط و نامربوط خواننده مرعوب شود. درنهایت نویسنده درصدد ایجاد تعریفی مشخص از لطیفه و چیستان و غیره است. جان کلام این است: میشود گاهی فقط شنید یا ترجمه کرد. کاری که اخوت در این کتاب چندین بار پیشنهاد میدهد. نکتهی آخر این که مباحث مطرح شده در کتاب بدیلی در زبان فارسی ندارد و این برای افزایش دانش ادبی هر خوانندهای حتی آماتورهاش غنیمت است.
✍️ کامران سلیمانیان مقدم
لطیفهها از کجا میآیند | احمد اخوت| نشر قصه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
دوستی میگفت چون جامعهشناسان ما کلاً اهل ادبیات به معنی مثلاً خواندنِ رمان، محض لذت بردن صرف نیستند مطلب درخوری هم تولید نکردهاند. من مطلب درخور را اینطور فهمیدم که کارکرد شاخههای فکریِ جنبیِ ادبی در گام نخست باید قابلیت ترغیب به خواندنِ خود ادبیات را داشته باشد. به عنوان شاهد تقریباً تمام کسانی که رمان عصر بیگناهی ادیث وارتون را خواندهاند مقالهی اسنوبیسم محمد قائد در کتاب خاطرات خنده و فراموشی را هم خواندهاند. احمد اخوت یک مجموعه داستان کوتاه دارد. ترجمههای ویلیام فاکنرش خواندنیست. دلیل اصلیاش هم این است که خودش یکپا هوادار فاکنر است. این را از مقالات مُنضَم به ترجمههایش میشود دید. کتابهای نظریاش را هم از زاویهی یک خورهی کتاب مینویسد. زبانی ساده، فهمیدنی و بیانی اغلب فروتن دارد. آثار نظریاش مانند همین کتاب و دستور زبان داستان و نشانهشناسی مطایبه یا کتاب تا روشنایی بنویساش که حاصل مقالات مرتبط با هم است از این قاعده پیروی میکند. یعنی هم در روساخت مطالب با نویسندهای مطلع و دانشمند روبرو هستی و هم در زیرساختِ متن با خوانندهای همکلامی که مشعوف خواندههایش، تو را دعوت به خواندن میکند. بهتقریب هر مقاله یا کتابش از زاویهی یک خورهی کتاب است. شاخص آن، کتابِ داستان ماشین تحریر من است. کتاب لطیفهها از کجا میآیند مثل بسیاری از کارهای اخوت مجموعهای از مقالات مرتبط به هم نیست. کتابیست که معطوف به عنوانش نوشته شده. دربارهی تعاریف لطیفه، معانی و بیان، تحلیلهای زبانشناسانه و روانشناسانه، تمایزش با چیستان و درنهایت با گریزی به جامعهشناسی لطیفه و دیدگاه آن پایان میپذیرد. کتاب خلاصهی ترجمههای جسته و گریخته نیست. از طرفی قرار نیست با حجم اطلاعات مربوط و نامربوط خواننده مرعوب شود. درنهایت نویسنده درصدد ایجاد تعریفی مشخص از لطیفه و چیستان و غیره است. جان کلام این است: میشود گاهی فقط شنید یا ترجمه کرد. کاری که اخوت در این کتاب چندین بار پیشنهاد میدهد. نکتهی آخر این که مباحث مطرح شده در کتاب بدیلی در زبان فارسی ندارد و این برای افزایش دانش ادبی هر خوانندهای حتی آماتورهاش غنیمت است.
✍️ کامران سلیمانیان مقدم
لطیفهها از کجا میآیند | احمد اخوت| نشر قصه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ فرمالیسم، از سر خط
«ایسم»ها زندگی دوگانهای دارند. در نظر واضعان و موافقانشان موضوع ستایش و باورند و ابزار و اسباب کوبیدن خصم، در نظر مخالفانشان اسباب تحقیر و تکفیر. حتا برخی از «ایسم»ها حکم دشنام و لیچار یافتهاند. در همین ایران خودمان همینطوری سرسری هم که بنگریم چندتاییشان یادمان میآید: لیبرالیست! (مرفه بیدرد) کمونیست! (لامذهب که تحریفشدهاش میشود لامصّب!) آنارشیست! (هرهریمذهب، بیاصل و اصول، آشوبطلب) و... فرمالیست! (ظاهربینِ ظاهرپرستِ فوفولمآبِ بیدردِ نامتعهد) اما همهی اینها مکاتب فکریاند نه مشتی لاطائلات. مثلاً همین فرمالیسم. اگر اصلاً ندانی که چیست و ناظر بحثی باشی و کسی آن وسط حریف را بهتحقیر فرمالیست خطاب کند، لابد فکر خواهی کرد که فرمالیسم دغدغهی منحط ازمابهتران است. ولی بعد که میروی چهارتا مقالۀ اصلی از واضعان فرمالیسم میخوانی، مثلاً در کتابی که تودوروف از فرمالیستهای روس گرد آورده، از دقت نظر و وسعت دید کوشندگان آن مکتب در شگفت میشوی. ممکن است برخی فقرات را بپذیری برخی را نه؛ حتا ممکن است بهکلی هیچچیزش را نپذیری. اما دیگر اینطوری نیست که آن مکتب را مترادف ظاهربین و ظاهرپرست بدانی. فرمالیسم چیست؟ آیخنباوم میگوید: «مسئلۀ اساسی فرمالیستها روش مطالعات ادبی نیست، مسئلۀ آنان ادبیات به منزلهی موضوع این مطالعات است». مثلاً ممکن است ما ریتم را در شعر تابع عروض بدانیم و عروض را فرع بر معنی ارزیابی کنیم. در این صورت ریتم مفهومی انتزاعی خواهد بود که خود را بر شعر تحمیل میکند. و آنگاه شعر چه خواهد بود؟ شعر «معنی» خواهد بود که شاعر میکوشد به واسطهی ریتم بیان کند. این طرز تلقی با ایجاد ثنویتی مصنوعی سطر شعر را به دو اقلیم «معنی» و «صناعت» تقسیم میکند. دردمندان را سفیران «معنی» به شمار میآورد، فکلکراواتیهای بیدرد را رهگمکردگان طریق «صناعت». اما مطالعۀ نظرورزانۀ اُ. بریک به ما نشان میدهد که ریتم مقولهای انتزاعی نیست؛ ریتم در مرتبۀ نخست با اساس زبانی شعر یعنی جمله ارتباط دارد. ارتباط ریتم با عروض ثانویست. ریتم مکمل شعر [معنی] نیست، بنیان سازندۀ آن است. بنابراین، فرمالیسم انتزاعی کردن «مطلب» نیست، طریق از انتزاع درآوردن آن وجهی از «مطلب» است که زائدهای انتزاعی بر شعر قلمداد شده است. با این مجموعهمتن انگار تازه با مفاهیمی آشنا میشویم که گمان میکردیم از آنها برگذشتهایم.
✍️ مانی پارسا
نظریهی ادبیات، متنهایی از فرمالیستهای روس | تزوتان تودوروف | ترجمهی عاطفه طاهایی | نشر دات
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
«ایسم»ها زندگی دوگانهای دارند. در نظر واضعان و موافقانشان موضوع ستایش و باورند و ابزار و اسباب کوبیدن خصم، در نظر مخالفانشان اسباب تحقیر و تکفیر. حتا برخی از «ایسم»ها حکم دشنام و لیچار یافتهاند. در همین ایران خودمان همینطوری سرسری هم که بنگریم چندتاییشان یادمان میآید: لیبرالیست! (مرفه بیدرد) کمونیست! (لامذهب که تحریفشدهاش میشود لامصّب!) آنارشیست! (هرهریمذهب، بیاصل و اصول، آشوبطلب) و... فرمالیست! (ظاهربینِ ظاهرپرستِ فوفولمآبِ بیدردِ نامتعهد) اما همهی اینها مکاتب فکریاند نه مشتی لاطائلات. مثلاً همین فرمالیسم. اگر اصلاً ندانی که چیست و ناظر بحثی باشی و کسی آن وسط حریف را بهتحقیر فرمالیست خطاب کند، لابد فکر خواهی کرد که فرمالیسم دغدغهی منحط ازمابهتران است. ولی بعد که میروی چهارتا مقالۀ اصلی از واضعان فرمالیسم میخوانی، مثلاً در کتابی که تودوروف از فرمالیستهای روس گرد آورده، از دقت نظر و وسعت دید کوشندگان آن مکتب در شگفت میشوی. ممکن است برخی فقرات را بپذیری برخی را نه؛ حتا ممکن است بهکلی هیچچیزش را نپذیری. اما دیگر اینطوری نیست که آن مکتب را مترادف ظاهربین و ظاهرپرست بدانی. فرمالیسم چیست؟ آیخنباوم میگوید: «مسئلۀ اساسی فرمالیستها روش مطالعات ادبی نیست، مسئلۀ آنان ادبیات به منزلهی موضوع این مطالعات است». مثلاً ممکن است ما ریتم را در شعر تابع عروض بدانیم و عروض را فرع بر معنی ارزیابی کنیم. در این صورت ریتم مفهومی انتزاعی خواهد بود که خود را بر شعر تحمیل میکند. و آنگاه شعر چه خواهد بود؟ شعر «معنی» خواهد بود که شاعر میکوشد به واسطهی ریتم بیان کند. این طرز تلقی با ایجاد ثنویتی مصنوعی سطر شعر را به دو اقلیم «معنی» و «صناعت» تقسیم میکند. دردمندان را سفیران «معنی» به شمار میآورد، فکلکراواتیهای بیدرد را رهگمکردگان طریق «صناعت». اما مطالعۀ نظرورزانۀ اُ. بریک به ما نشان میدهد که ریتم مقولهای انتزاعی نیست؛ ریتم در مرتبۀ نخست با اساس زبانی شعر یعنی جمله ارتباط دارد. ارتباط ریتم با عروض ثانویست. ریتم مکمل شعر [معنی] نیست، بنیان سازندۀ آن است. بنابراین، فرمالیسم انتزاعی کردن «مطلب» نیست، طریق از انتزاع درآوردن آن وجهی از «مطلب» است که زائدهای انتزاعی بر شعر قلمداد شده است. با این مجموعهمتن انگار تازه با مفاهیمی آشنا میشویم که گمان میکردیم از آنها برگذشتهایم.
✍️ مانی پارسا
نظریهی ادبیات، متنهایی از فرمالیستهای روس | تزوتان تودوروف | ترجمهی عاطفه طاهایی | نشر دات
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ نامهٔ داد و دانایی و زیبایی
در بهار چی بهتر از نوروزنامه رسالهای کمحجم، منسوب به خیّام، همان خیّام بزرگ، خیّام «خودمان»، و طبیعتاً دربارهٔ نوروز. از نخستین تصحیحهای مجتبیٰ مینویست. ادیبی ایراندوست و جدّی و پرکار که هنوز همه ریزهخوار خوانی هستیم که او با عکس برداشتن از صدها نسخهٔ خطّی ارزشمند از سراسر جهان (و عمدتاً ترکیّه) گسترد. مینوی مقدّمهای بر رساله نوشته که فایدهاش از خود متن کمتر نیست. راهنمای رویکرد اندیشمندانه به آثار ادبی کهن است. نشان میدهد که هم خیّام چه دوستداشتنیست و هم کتابش، و هم چرا انتساب این رساله به خیّام با عقل جور درمیآید. در این مقدّمه هم علّامهٔ قزوینی هست و هم صادق هدایت. درستش هم همین است. حیف است چیزی ازش نقل کنم. خودتان باید بخوانید! در نوروزنامه از جلوهها و جنبههای خوشایند روح ایرانی اثرها هست: با «هیچ چیز نیافتم شریفتر از سخن و رفیعتر از کلام» شروع و به «فال نیکِ روی نکو» ختم میشود. از دوست با «در نیکعهدی یگانه بود» تعریف میکند و از شاه با «جهان بخرّمی بگذاشت و بنام نیک از جهان بیرون شد». تفسیرش از سقوط جمشید این است که «از خواستهٔ (مال) مردمان گنج نهادن گرفت، جهانیان ازو برَنج افتادند. شب و روز از ایزد تعالی زوال مُلک او میخواستند.» این وصف که «آیین ملوک عجم اندر داد دادن و عمارت کردن و دانش آموختن و حکمت ورزیدن و داناآن را گرامی داشتن همّتی عظیم بودهاست» اندرزیست ابدی، و آنچه در بهپایانرساندن بنای نیمهتمام شاهان پیشین گفته و در بازداشتن عمّال از ستم، و در رساندن معیشت معیّنکرده، «بی تقاضا» هم همینطور. در دعای نوروزیاش میتوان خواند «رسم نیاکان در همّت بلند و نیکوکاری و ورزش و داد و راستی نگاه دار... پیشت هنری و دانا گرانی و دِرَم خوار». چه ذهن و روح زیبایی! ستودن دلیری و جوانی و زیبایی و دانایی و خوشی از ویژگیهای فرهنگ ایرانی بوده و هنوز هم، از پس قرنها شکست و ماتم و القای ضعف و درماندگی، در ما زنده است و زندهتر باد! چون از درگذشت مینوی نزدیک نیم قرن میگذرد و اگر هم نوروزنامه چاپ شود چیزی از حق تالیف ناچیزش به بازماندگان او نمیرسد، «خواندن» آن و اندیشیدن در محتوای آن ــ حتّی اگر افست و پیدیاف باشد ــ حتما روح مصحّح را شاد میکند.
✍️ علی شاپوران
نوروزنامه | خیام | تصحیح مجتبی مینوی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
در بهار چی بهتر از نوروزنامه رسالهای کمحجم، منسوب به خیّام، همان خیّام بزرگ، خیّام «خودمان»، و طبیعتاً دربارهٔ نوروز. از نخستین تصحیحهای مجتبیٰ مینویست. ادیبی ایراندوست و جدّی و پرکار که هنوز همه ریزهخوار خوانی هستیم که او با عکس برداشتن از صدها نسخهٔ خطّی ارزشمند از سراسر جهان (و عمدتاً ترکیّه) گسترد. مینوی مقدّمهای بر رساله نوشته که فایدهاش از خود متن کمتر نیست. راهنمای رویکرد اندیشمندانه به آثار ادبی کهن است. نشان میدهد که هم خیّام چه دوستداشتنیست و هم کتابش، و هم چرا انتساب این رساله به خیّام با عقل جور درمیآید. در این مقدّمه هم علّامهٔ قزوینی هست و هم صادق هدایت. درستش هم همین است. حیف است چیزی ازش نقل کنم. خودتان باید بخوانید! در نوروزنامه از جلوهها و جنبههای خوشایند روح ایرانی اثرها هست: با «هیچ چیز نیافتم شریفتر از سخن و رفیعتر از کلام» شروع و به «فال نیکِ روی نکو» ختم میشود. از دوست با «در نیکعهدی یگانه بود» تعریف میکند و از شاه با «جهان بخرّمی بگذاشت و بنام نیک از جهان بیرون شد». تفسیرش از سقوط جمشید این است که «از خواستهٔ (مال) مردمان گنج نهادن گرفت، جهانیان ازو برَنج افتادند. شب و روز از ایزد تعالی زوال مُلک او میخواستند.» این وصف که «آیین ملوک عجم اندر داد دادن و عمارت کردن و دانش آموختن و حکمت ورزیدن و داناآن را گرامی داشتن همّتی عظیم بودهاست» اندرزیست ابدی، و آنچه در بهپایانرساندن بنای نیمهتمام شاهان پیشین گفته و در بازداشتن عمّال از ستم، و در رساندن معیشت معیّنکرده، «بی تقاضا» هم همینطور. در دعای نوروزیاش میتوان خواند «رسم نیاکان در همّت بلند و نیکوکاری و ورزش و داد و راستی نگاه دار... پیشت هنری و دانا گرانی و دِرَم خوار». چه ذهن و روح زیبایی! ستودن دلیری و جوانی و زیبایی و دانایی و خوشی از ویژگیهای فرهنگ ایرانی بوده و هنوز هم، از پس قرنها شکست و ماتم و القای ضعف و درماندگی، در ما زنده است و زندهتر باد! چون از درگذشت مینوی نزدیک نیم قرن میگذرد و اگر هم نوروزنامه چاپ شود چیزی از حق تالیف ناچیزش به بازماندگان او نمیرسد، «خواندن» آن و اندیشیدن در محتوای آن ــ حتّی اگر افست و پیدیاف باشد ــ حتما روح مصحّح را شاد میکند.
✍️ علی شاپوران
نوروزنامه | خیام | تصحیح مجتبی مینوی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ عقاید مسلحانه!
بیستوپنجم اکتبر ۱۹۴۶، «انجمن علوم اخلاقی کیمبریج»، مجادلهای کوتاه میان دو فیلسوف وینی؛ میهمان: کارل پوپر، میزبان: لودویگ ویتگنشتاین. در اینکه مجادله روی داده است، تردید نیست. دهدوازده تا مغز فسلفی آنجا بودهاند و هریک روایت اردوگاه خود را بازگفتهاند. حقیقت کجای ماجراست؟ جدال بر سر توالی رویدادهاست، توالی رویدادهای روایتها. روایت است که تعیین میکند چه اتفاقی افتاده، حقیقت چه بوده. اما از نظر کی؟ ــ از نظر راوی. چون طرف مقابل هم روایت خودش را دارد. مخاطب این دو روایت کیها هستند؟ ــ هریک از طرفین مجادله مخاطبان خودشان را دارد. اینطرف مجادله برای آنطرف وجود خارجی ندارد. شکاف عمیق است. پرشدنی نیست. ضرورتی هم ندارد که پر شود. مهم حفظ سنگر است. برای حفظ ابوابجمعی خودشان با هم میجنگند. حقیقت تقسیمناپذیر است. ابداً مهم نیست که «مسئلهی فلسفی وجود دارد؟» [موضوع سخنرانی پوپر] یا نه. سالها بعد هم که پوپر در جستوجوی ناتمام [ترجمهی فارسی: ۱۳۶۹]، از آن روز داستانسرایی کرد، مسئلهاش انکشاف حقیقت نبود. میخواست افسانهی خودش را به حقیقت تبدیل کند. اما چرا بحث به آن سیخ بخاری افسانهای کشید؟ پوپر بر آن بود که اگر مسئلهی فسلفی وجود نداشت، فیلسوفی همچون خودش هم وجود نداشت که به انجمنی فلسفی دعوت شود تا دربارۀ «معماهای فلسفی» سخن بگوید. از نظر ویتگنشتاین بحث دربارهی استقراییبودن یا نبودن شناخت موضوع فلسفه نیست، موضوع منطق است، بحث دربارهی بینهایتهای بالفعل موضوع ریاضیست نه فلسفه. اما اخلاق چی؟ ویتگنشتاین، که سیخ بخاری را به دست دارد: «مثالی از قواعد اخلاقی بیاورید». پوپر: «تهدیدنکردن میهمان سخنران با سیخ بخاری». ویتگنشتاین خشمگین برمیخیزد، سیخ را با عصبانیت میاندازد روی زمین، میرود. این بحث و واکنش ورای جدالی فلسفیست: حکایتیست از دو سبک زندگی، دو پایگاه اجتماعی متفاوت؛ زندگی پوپر: طبقۀ متوسط وینی؛ زندگی ویتگنشتاین: یهودیتبار ثروتمند. پوپر خاندان ویتگنشتاین را نیک میشناخت، از دیرباز. اما بعید است ویتگنشتاین هنگامی که در کاخ پدریاش در وین میزیست و ریشارت اشتراوس با برادر او دوئت مینواخت، اصلاً نامی از خانوادۀ پوپر شنیده بوده باشد. پشت این مجادله داستانی تلخ و طنزآمیز نهفته است. حکایتی از زوال امپراتوری اتریش ــ مجارستان، ظهور هیتلر و نازیسم و... مسیر فلسفه به واقعیت عینی یکطرفه نیست.
✍️ مانی پارسا
ویتگنشتاین ــ پوپر و ماجرای سیخ بخاری | دیوید ادموندز و جان آیدینو | حسن کامشاد | نشر نی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
بیستوپنجم اکتبر ۱۹۴۶، «انجمن علوم اخلاقی کیمبریج»، مجادلهای کوتاه میان دو فیلسوف وینی؛ میهمان: کارل پوپر، میزبان: لودویگ ویتگنشتاین. در اینکه مجادله روی داده است، تردید نیست. دهدوازده تا مغز فسلفی آنجا بودهاند و هریک روایت اردوگاه خود را بازگفتهاند. حقیقت کجای ماجراست؟ جدال بر سر توالی رویدادهاست، توالی رویدادهای روایتها. روایت است که تعیین میکند چه اتفاقی افتاده، حقیقت چه بوده. اما از نظر کی؟ ــ از نظر راوی. چون طرف مقابل هم روایت خودش را دارد. مخاطب این دو روایت کیها هستند؟ ــ هریک از طرفین مجادله مخاطبان خودشان را دارد. اینطرف مجادله برای آنطرف وجود خارجی ندارد. شکاف عمیق است. پرشدنی نیست. ضرورتی هم ندارد که پر شود. مهم حفظ سنگر است. برای حفظ ابوابجمعی خودشان با هم میجنگند. حقیقت تقسیمناپذیر است. ابداً مهم نیست که «مسئلهی فلسفی وجود دارد؟» [موضوع سخنرانی پوپر] یا نه. سالها بعد هم که پوپر در جستوجوی ناتمام [ترجمهی فارسی: ۱۳۶۹]، از آن روز داستانسرایی کرد، مسئلهاش انکشاف حقیقت نبود. میخواست افسانهی خودش را به حقیقت تبدیل کند. اما چرا بحث به آن سیخ بخاری افسانهای کشید؟ پوپر بر آن بود که اگر مسئلهی فسلفی وجود نداشت، فیلسوفی همچون خودش هم وجود نداشت که به انجمنی فلسفی دعوت شود تا دربارۀ «معماهای فلسفی» سخن بگوید. از نظر ویتگنشتاین بحث دربارهی استقراییبودن یا نبودن شناخت موضوع فلسفه نیست، موضوع منطق است، بحث دربارهی بینهایتهای بالفعل موضوع ریاضیست نه فلسفه. اما اخلاق چی؟ ویتگنشتاین، که سیخ بخاری را به دست دارد: «مثالی از قواعد اخلاقی بیاورید». پوپر: «تهدیدنکردن میهمان سخنران با سیخ بخاری». ویتگنشتاین خشمگین برمیخیزد، سیخ را با عصبانیت میاندازد روی زمین، میرود. این بحث و واکنش ورای جدالی فلسفیست: حکایتیست از دو سبک زندگی، دو پایگاه اجتماعی متفاوت؛ زندگی پوپر: طبقۀ متوسط وینی؛ زندگی ویتگنشتاین: یهودیتبار ثروتمند. پوپر خاندان ویتگنشتاین را نیک میشناخت، از دیرباز. اما بعید است ویتگنشتاین هنگامی که در کاخ پدریاش در وین میزیست و ریشارت اشتراوس با برادر او دوئت مینواخت، اصلاً نامی از خانوادۀ پوپر شنیده بوده باشد. پشت این مجادله داستانی تلخ و طنزآمیز نهفته است. حکایتی از زوال امپراتوری اتریش ــ مجارستان، ظهور هیتلر و نازیسم و... مسیر فلسفه به واقعیت عینی یکطرفه نیست.
✍️ مانی پارسا
ویتگنشتاین ــ پوپر و ماجرای سیخ بخاری | دیوید ادموندز و جان آیدینو | حسن کامشاد | نشر نی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ توهمهای تاتاری
بین این دو شکل زندگی کدامیک را انتخاب میکنید: یک زندگی آرام، یک شغل معمولی، همراه زن و فرزند و خانواده در خانهای که مایهی آرامش است یا یک زندگی سخت و فعالیت در شغلی که شما را به شدت درگیر میکند، آماده نگهتان میدارد، باعث میشود تمام وقتتان را به آن اختصاص دهید تا به مدارج بالا برسید. شغلی که به زندگی شما معنا میدهد.
احتمالاً میگویید دومی. یک زندگی حماسی پر از فراز و نشیب و غرور و افتخار. اما موضوع به این سادگی هم نیست.
اگر این شغل سرسختانه و معنادار، خدمت در یک پادگان نظامی دور افتاده برای جنگ با تاتارها باشد چه؟ تاتارها؟ در قرن بیستم؟ بله. تاتارها در قرن بیستم. همینقدر بیمعنا و توهمآمیز. حالا چطور؟ انتخابتان را تغییر میدهید؟ زن و فرزند و آرامش؟ آیا اینها بیش از انتظار برای درگیری با تاتارها معنادار است؟ پس چه کنیم؟ بر سر همان انتخاب اولیه بایستیم و بگذاریم که یک موقعیت بیمعنا، یک توهم، به زندگی ما معنا دهد؟ دیدید ساده نیست؟
رمان «بیابان تاتارها» بر سر همین دو راهی نوشته شده است. جیوانی دروگو، به سادگی گزینهی اول را انتخاب کرده چرا که هیچ درکی از گزینهی دوم ندارد. جوانی که عاشق دختری است و میخواهد یک زندگی آرام کنار خانوادهاش تشکیل دهد اما با یک مشکل دستبهگریبان است: باید خدمت سربازی را در پادگانی دوراُفتاده بگذراند که برای مقابله با حملهی تاتارها ساخته شده است. میدانم که این کلمهی «تاتارها» شما را هم مثل من و هر خوانندهی دیگری اذیت میکند. با خود میگویید تاتار دیگر چیست. چارهای نیست. وضع همین است. حس و حال شما در این لحظه بسیار شبیه به حس و حال دروگوست. دروگویی که مجبور میشود به خدمت برود و حرفهای اولین افسری که روی گذرگاه میبیند چنان برایش بیمعناست که سرش گیج میرود. حرفهایی که بیست سال بعد... رمان را بخوانید تا ببینید چگونه یک موقعیت بیمعنا میتواند هر کدام از ما را در خود ببلعد و تاتارها را به قسمت مهمی از زندگیمان بدل کند. بخوانید تا بدانید که زندگی انسان چیزی نیست جز غرقشدن در یک توهم بیمعنا. توهمی چنان قدرتمند و چنان غمانگیز، که میتواند شما را در حضور معشوق سابقتان به این تصویر بکشاند که: «آن بالا هم بهار نزدیک میشد. گیاهان، بیجلایی، با جسارت از لای سنگها سر برمیآوردند. صدها سال پیش از آن نیز شاید تاتارها در همین فصل سر رسیده بودند».
✍️ علی شاهی
■ بیابان تاتارها | دینو بوتزاتی | ترجمهٔ سروش حبیبی | کتاب خورشید
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
بین این دو شکل زندگی کدامیک را انتخاب میکنید: یک زندگی آرام، یک شغل معمولی، همراه زن و فرزند و خانواده در خانهای که مایهی آرامش است یا یک زندگی سخت و فعالیت در شغلی که شما را به شدت درگیر میکند، آماده نگهتان میدارد، باعث میشود تمام وقتتان را به آن اختصاص دهید تا به مدارج بالا برسید. شغلی که به زندگی شما معنا میدهد.
احتمالاً میگویید دومی. یک زندگی حماسی پر از فراز و نشیب و غرور و افتخار. اما موضوع به این سادگی هم نیست.
اگر این شغل سرسختانه و معنادار، خدمت در یک پادگان نظامی دور افتاده برای جنگ با تاتارها باشد چه؟ تاتارها؟ در قرن بیستم؟ بله. تاتارها در قرن بیستم. همینقدر بیمعنا و توهمآمیز. حالا چطور؟ انتخابتان را تغییر میدهید؟ زن و فرزند و آرامش؟ آیا اینها بیش از انتظار برای درگیری با تاتارها معنادار است؟ پس چه کنیم؟ بر سر همان انتخاب اولیه بایستیم و بگذاریم که یک موقعیت بیمعنا، یک توهم، به زندگی ما معنا دهد؟ دیدید ساده نیست؟
رمان «بیابان تاتارها» بر سر همین دو راهی نوشته شده است. جیوانی دروگو، به سادگی گزینهی اول را انتخاب کرده چرا که هیچ درکی از گزینهی دوم ندارد. جوانی که عاشق دختری است و میخواهد یک زندگی آرام کنار خانوادهاش تشکیل دهد اما با یک مشکل دستبهگریبان است: باید خدمت سربازی را در پادگانی دوراُفتاده بگذراند که برای مقابله با حملهی تاتارها ساخته شده است. میدانم که این کلمهی «تاتارها» شما را هم مثل من و هر خوانندهی دیگری اذیت میکند. با خود میگویید تاتار دیگر چیست. چارهای نیست. وضع همین است. حس و حال شما در این لحظه بسیار شبیه به حس و حال دروگوست. دروگویی که مجبور میشود به خدمت برود و حرفهای اولین افسری که روی گذرگاه میبیند چنان برایش بیمعناست که سرش گیج میرود. حرفهایی که بیست سال بعد... رمان را بخوانید تا ببینید چگونه یک موقعیت بیمعنا میتواند هر کدام از ما را در خود ببلعد و تاتارها را به قسمت مهمی از زندگیمان بدل کند. بخوانید تا بدانید که زندگی انسان چیزی نیست جز غرقشدن در یک توهم بیمعنا. توهمی چنان قدرتمند و چنان غمانگیز، که میتواند شما را در حضور معشوق سابقتان به این تصویر بکشاند که: «آن بالا هم بهار نزدیک میشد. گیاهان، بیجلایی، با جسارت از لای سنگها سر برمیآوردند. صدها سال پیش از آن نیز شاید تاتارها در همین فصل سر رسیده بودند».
✍️ علی شاهی
■ بیابان تاتارها | دینو بوتزاتی | ترجمهٔ سروش حبیبی | کتاب خورشید
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ شاه گوش میکند
یکی از مشاغل مهم دربار هایله گبر سلاسی، بالشکشی بود. همهی ۵۲ اورنگ شاهی پایههایی بلند داشتند، در اندازههای مختلف. اورنگها را در قوارهی امپراتور پیشین ساخته بودند که مردی بلندقد بود. شایسته نبود گبر سلاسی کوتاهقامت فرمان دهد تختهایی در قوارهی خودش بسازند یا پایهی تختهای موجود را کوتاه کنند. بیم آن میرفت که ایمان مردم به فرمانروای کوتاهقامت سست شود، و خدمهی دربار ناخودآگاه او را پستتر از امپراتور پیشین بشمارند. اما نشستن بر تختهایی بلند با پاهای معلق بر هوا نیز شایستهی حضرت اقدس نبود. امپراتور ستون خرگاه دولت است؛ در سیاست ستون باید اصولاً بلند و خدنگ باشد. کوتاه باشد، یا باید عکس را روتوش کرد یا زیر ستون چیزی گذاشت که بلندتر شود. تدبیر آسمانی گبر سلاسی این بود که هنگام جلوس بالشی زیر پاهاش بگذارند. اما نهادن بهموقع بالش به زیر پای همایونی به این آسانیها نبود. شخصی که بدین شغل گمارده شد، ۲۶ سال وظیفهای جز بالشکشی و بالشگذاری نداشت. او در همهی مسافرتهای امپراتور همواره از ملازمان رکاب بود، چون شایسته نبود امپراتور سرین مبارک را بر نشیمنگاهی جز اورنگ شاهی بنهند. و چنین بود که همایونی به هر کجای عالم که نزول اجلال میفرمودند، اورنگشان را نیز همراه میبردند. ۵۲ بالش برای ۵۲ اورنگ. بالشکش باید بهسرعت درمییافت بالش مخصوص فلان اورنگ که پادشاه امروز میل فرمودهاند بر آن بنشیند، کدام است. کاپوشچینسکی عین گزارش بالشکش اعظم را نقل کرده. اگر شما در این گزارش اثری از طنز در سخن بالشکش یافتید من هم مییابم. مطلقا. مگر میشود مسألۀ به این مهمی را طنز پنداشت؟ از نظر بالشکش، حتا حالا که سالها از برافتادن امپراتوری گذشته، بالشکشی شغل و منصبی بس مهم بوده. احتمالاً هم فقط برای یکنفر دیگر همان اهمیت حیاتی را داشته: شخص شخیص امپراتور. باقی ارکان نظام اگر هم جرأت نمیکردند در جلوت بر این طنز و تلخند بگریند یا بخندند، لابد در خلوت یکی از این حالات بهشان دست میداد. کتاب پر است از این وحشتهای خندهناک! بعد از خواندنش، با آن روایت سحرآمیز و ترجمۀ دلانگیز، بیدرنگ یاد داستانکوتاهی از کالوینو افتادم و آن را هم بار دیگر خواندم و اسم یادداشت هم شد اسم همان داستانکوتاه.
✍️ مانی پارسا
امپراتور | ریشارد کاپوشچینسکی | حسن کامشاد | ماهی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
یکی از مشاغل مهم دربار هایله گبر سلاسی، بالشکشی بود. همهی ۵۲ اورنگ شاهی پایههایی بلند داشتند، در اندازههای مختلف. اورنگها را در قوارهی امپراتور پیشین ساخته بودند که مردی بلندقد بود. شایسته نبود گبر سلاسی کوتاهقامت فرمان دهد تختهایی در قوارهی خودش بسازند یا پایهی تختهای موجود را کوتاه کنند. بیم آن میرفت که ایمان مردم به فرمانروای کوتاهقامت سست شود، و خدمهی دربار ناخودآگاه او را پستتر از امپراتور پیشین بشمارند. اما نشستن بر تختهایی بلند با پاهای معلق بر هوا نیز شایستهی حضرت اقدس نبود. امپراتور ستون خرگاه دولت است؛ در سیاست ستون باید اصولاً بلند و خدنگ باشد. کوتاه باشد، یا باید عکس را روتوش کرد یا زیر ستون چیزی گذاشت که بلندتر شود. تدبیر آسمانی گبر سلاسی این بود که هنگام جلوس بالشی زیر پاهاش بگذارند. اما نهادن بهموقع بالش به زیر پای همایونی به این آسانیها نبود. شخصی که بدین شغل گمارده شد، ۲۶ سال وظیفهای جز بالشکشی و بالشگذاری نداشت. او در همهی مسافرتهای امپراتور همواره از ملازمان رکاب بود، چون شایسته نبود امپراتور سرین مبارک را بر نشیمنگاهی جز اورنگ شاهی بنهند. و چنین بود که همایونی به هر کجای عالم که نزول اجلال میفرمودند، اورنگشان را نیز همراه میبردند. ۵۲ بالش برای ۵۲ اورنگ. بالشکش باید بهسرعت درمییافت بالش مخصوص فلان اورنگ که پادشاه امروز میل فرمودهاند بر آن بنشیند، کدام است. کاپوشچینسکی عین گزارش بالشکش اعظم را نقل کرده. اگر شما در این گزارش اثری از طنز در سخن بالشکش یافتید من هم مییابم. مطلقا. مگر میشود مسألۀ به این مهمی را طنز پنداشت؟ از نظر بالشکش، حتا حالا که سالها از برافتادن امپراتوری گذشته، بالشکشی شغل و منصبی بس مهم بوده. احتمالاً هم فقط برای یکنفر دیگر همان اهمیت حیاتی را داشته: شخص شخیص امپراتور. باقی ارکان نظام اگر هم جرأت نمیکردند در جلوت بر این طنز و تلخند بگریند یا بخندند، لابد در خلوت یکی از این حالات بهشان دست میداد. کتاب پر است از این وحشتهای خندهناک! بعد از خواندنش، با آن روایت سحرآمیز و ترجمۀ دلانگیز، بیدرنگ یاد داستانکوتاهی از کالوینو افتادم و آن را هم بار دیگر خواندم و اسم یادداشت هم شد اسم همان داستانکوتاه.
✍️ مانی پارسا
امپراتور | ریشارد کاپوشچینسکی | حسن کامشاد | ماهی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ همه میخواهند زنده بمانند
فرض کنید دارید توی خیابان راه میروید، یکهو فرشتهای نازل میشود و براتی به دستتان میدهد که عمرتان را تا ابد تضمین میکند. از فکرش هم دل آدم غنج میزند. قرار است با این همه سال چه کنید؟ شاید اصلاً به ذهنتان خطور نمیکند که احتمالش هست که از زنده بودن خسته شوید. به این فکر کردهاید که مفاهیمی مثل زمان، انتخاب، جوانی و پیری، فرصت و شانس برای آدمی که قرار است تا ابد بر زمین زنده باشد، چه معنایی دارد؟ همه بیمعنا میشوند، نمیشوند؟ انسان جاودان به دور و تسلسل جهان میپیوندد و زندگیاش بر مدار صفر میگردد، دیگر فرقی با ابرهای آن بالا در گذر، با امواج دریا، با درخت و با گیاه ندارد.
برای درک بهتر این حس میتوان رمان «همه میمیرند» را برداشت و خواند. در این رمان، علاوه بر تجربۀ این حس، با بلندپروازیهای قهرمان داستان همراه میشوید و بخشی از تاریخ را با او زندگی میکنید، به نظارۀ جنگها مینشینید، قارهها را کشف میکنید، به شکل زندگی سرخپوستها و مالکیت جمعی افراد قبیله بر «زمین اینکا و خورشید» غبطه میخورید و وادار میشوید که از نو به ارزش زندگی و مرگ، به انسان و جایگاهش در هستی و تاریخ فکر کنید. به اتوپیا شک میکنید و با خود فکر میکنید که اگر تامس مور عمر جاودان داشت و سر از تنش جدا نمیشد، شبیهترین آدم به «فوسکا»ی رمان میشد. مردی برای تمام فصول. و این همه در یک رمان!
شاید سیمون دوبووُآر را بیشتر فیلسوف و کمتر رماننویس بدانیم. زنی که آزادی را هم آزادانه تعریف کرد و زیست؛ حتی اگزیستانسیالیستتر از سارتر. با این همه، بعد از خواندن رمان «همه میمیرند» تراز ترازو در ذهنتان تغییر خواهد کرد و اگر کفهٔ رماننویسیاش سنگینتر از کفهٔ تفکر و زیست فلسفیاش نشود، دستکم همترازش خواهد شد.
مهدی سحابی، شوالیۀ مترجمان ایران، این رمان را به فارسی ترجمه کرده است. مترجمی که ترجمه برایش فرودآمدنگاه روح بیقرارش بود. روح سرکش او که در هنرهای دیگر چنان بیقرار بود، در ترجمه آرام گرفت، نشست و حاصلش کتابهای بسیاری شد که بدون همت او جایشان در زبان فارسی خالی بود. از جمله «همه میمیرند».
✍️ زهرا خانلو
همه میمیرند | سیمون دوبوار | ترجمهٔ مهدی سحابی | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
فرض کنید دارید توی خیابان راه میروید، یکهو فرشتهای نازل میشود و براتی به دستتان میدهد که عمرتان را تا ابد تضمین میکند. از فکرش هم دل آدم غنج میزند. قرار است با این همه سال چه کنید؟ شاید اصلاً به ذهنتان خطور نمیکند که احتمالش هست که از زنده بودن خسته شوید. به این فکر کردهاید که مفاهیمی مثل زمان، انتخاب، جوانی و پیری، فرصت و شانس برای آدمی که قرار است تا ابد بر زمین زنده باشد، چه معنایی دارد؟ همه بیمعنا میشوند، نمیشوند؟ انسان جاودان به دور و تسلسل جهان میپیوندد و زندگیاش بر مدار صفر میگردد، دیگر فرقی با ابرهای آن بالا در گذر، با امواج دریا، با درخت و با گیاه ندارد.
برای درک بهتر این حس میتوان رمان «همه میمیرند» را برداشت و خواند. در این رمان، علاوه بر تجربۀ این حس، با بلندپروازیهای قهرمان داستان همراه میشوید و بخشی از تاریخ را با او زندگی میکنید، به نظارۀ جنگها مینشینید، قارهها را کشف میکنید، به شکل زندگی سرخپوستها و مالکیت جمعی افراد قبیله بر «زمین اینکا و خورشید» غبطه میخورید و وادار میشوید که از نو به ارزش زندگی و مرگ، به انسان و جایگاهش در هستی و تاریخ فکر کنید. به اتوپیا شک میکنید و با خود فکر میکنید که اگر تامس مور عمر جاودان داشت و سر از تنش جدا نمیشد، شبیهترین آدم به «فوسکا»ی رمان میشد. مردی برای تمام فصول. و این همه در یک رمان!
شاید سیمون دوبووُآر را بیشتر فیلسوف و کمتر رماننویس بدانیم. زنی که آزادی را هم آزادانه تعریف کرد و زیست؛ حتی اگزیستانسیالیستتر از سارتر. با این همه، بعد از خواندن رمان «همه میمیرند» تراز ترازو در ذهنتان تغییر خواهد کرد و اگر کفهٔ رماننویسیاش سنگینتر از کفهٔ تفکر و زیست فلسفیاش نشود، دستکم همترازش خواهد شد.
مهدی سحابی، شوالیۀ مترجمان ایران، این رمان را به فارسی ترجمه کرده است. مترجمی که ترجمه برایش فرودآمدنگاه روح بیقرارش بود. روح سرکش او که در هنرهای دیگر چنان بیقرار بود، در ترجمه آرام گرفت، نشست و حاصلش کتابهای بسیاری شد که بدون همت او جایشان در زبان فارسی خالی بود. از جمله «همه میمیرند».
✍️ زهرا خانلو
همه میمیرند | سیمون دوبوار | ترجمهٔ مهدی سحابی | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ از پتِلپورت تا پطرزبورگ
بچه که بودم یکبار پدربزرگم مرا فرستاد داسی برایش بیاورم. از کِیفِ الاغسواری دیر برگشتم. وقتی برگشتم اخمی کرد گفت: «پسر مگر رفتی از پتلپورت داس بیاوری که دیر آمدی.» پتلپورت! چه اسم عجیبی! چند روزی فقط به این کلمه فکر میکردم. کجاست؟ چهجور جاییست؟ معلوم بود خیلی دور است. نپرسیدم و فراموشم شد. سالها بعد در «شکر تلخ» جعفر شهری خواندم: «مگس به نجاستشان بنشیند تا پتلپورت عقبش میدوند دست و پایش را بلیسند.» اینبار دیگر فهمیدم منظور کدام شهر است: سنپطرزبورگ، بر کرانهی رود نِوا، پس از مسکو بزرگترین و مهمترین شهر روسیه، پایتخت پطر کبیر، پنجرهی روسیه به اروپا، شهر شبهای سفید با آن معماری باروک و کلاسیکش، شهر دکابریستها [۱۸۲۵]، انقلابیون ۱۹۰۵، بولشویکهای ۱۹۱۷، شهر بولوار نیِفسکی، ادبیات. همین کافی بود که برای خواندن رمان «پطرزبورگ» آندری بیِهلی درنگ نکنم؛ حتا اگر ولادیمیر ناباکوف این رمان را در کنار «اولیس»، «مسخ» و «در جستوجوی زمان ازدسترفته» از شاهکارهای قرن بیستم نمیدانست. پیش از این یادکرد سنپطرزبورگ را در «سوار مفرغی» پوشکین، «بیبی پیک» و «دماغ» و «شنل» گوگول، و «جنایت و مکافات» داستایفسکی خواندهایم. در رمان بیهلی، شخصیت اصلی سنپطرزبورگ است، گرچه نویسنده قداست [سَنت] را از پطر برداشته. رمانیست سمبولیستی با محوریت شهر سنپطرزبورگ، در ادامهی سنت ادبی آثار برجستهی روسی، با ارجاعاتی به گذشتهی شهر و آثار ادبی که وقایعشان در این شهر میگذرد. اما آنچه این رمان را از آثار پیشین متفاوت میکند، نه محتوای داستانی که بر این شهر بار شده است، بلکه شیوهی نوآورانهی روایت آن است. درواقع رمان در زبان اتفاق میافتد، نه در قصه و پیرنگ. نحو را به هم میریزد. اصوات برایش معنا دارد. بیِهلی میگوید: «تمامی پطرزبورگ بر صوت ساخته شده است، بر یک صوتِ پُرهمهمه و شوم ـ اُاُاُاُـ اُاُاُاُ ـ اُاُاُ ـ که در سراسر رمان به گوش میرسد.» زمینه انقلاب ۱۹۰۵ است. در فضایی سیال و وهمآلود، کمیتهی انقلابی پسر کارمندی عالیرتبه را مأمور ترور پدرش میکند. در جریان ماجراهای میان این پدر و پسر، برخی از شخصیتهای ممتاز روسیه در آغاز سدهی بیستم به روی صحنه میآیند. اعتقاد یا بینش سیاسی در کار نیست؛ تب انقلابی همه را مسخ کرده است. و همهی اینها در اصوات شهر... تازه پس از خواندن این رمان بود که بعد چهل سال فهمیدم چرا این شهر غریب را دوست میدارم.
✍️ بهرام معصومی
■ پطرزبورگ | آندرِی بیِهلی | فرزانه طاهری | نشر مرکز
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
بچه که بودم یکبار پدربزرگم مرا فرستاد داسی برایش بیاورم. از کِیفِ الاغسواری دیر برگشتم. وقتی برگشتم اخمی کرد گفت: «پسر مگر رفتی از پتلپورت داس بیاوری که دیر آمدی.» پتلپورت! چه اسم عجیبی! چند روزی فقط به این کلمه فکر میکردم. کجاست؟ چهجور جاییست؟ معلوم بود خیلی دور است. نپرسیدم و فراموشم شد. سالها بعد در «شکر تلخ» جعفر شهری خواندم: «مگس به نجاستشان بنشیند تا پتلپورت عقبش میدوند دست و پایش را بلیسند.» اینبار دیگر فهمیدم منظور کدام شهر است: سنپطرزبورگ، بر کرانهی رود نِوا، پس از مسکو بزرگترین و مهمترین شهر روسیه، پایتخت پطر کبیر، پنجرهی روسیه به اروپا، شهر شبهای سفید با آن معماری باروک و کلاسیکش، شهر دکابریستها [۱۸۲۵]، انقلابیون ۱۹۰۵، بولشویکهای ۱۹۱۷، شهر بولوار نیِفسکی، ادبیات. همین کافی بود که برای خواندن رمان «پطرزبورگ» آندری بیِهلی درنگ نکنم؛ حتا اگر ولادیمیر ناباکوف این رمان را در کنار «اولیس»، «مسخ» و «در جستوجوی زمان ازدسترفته» از شاهکارهای قرن بیستم نمیدانست. پیش از این یادکرد سنپطرزبورگ را در «سوار مفرغی» پوشکین، «بیبی پیک» و «دماغ» و «شنل» گوگول، و «جنایت و مکافات» داستایفسکی خواندهایم. در رمان بیهلی، شخصیت اصلی سنپطرزبورگ است، گرچه نویسنده قداست [سَنت] را از پطر برداشته. رمانیست سمبولیستی با محوریت شهر سنپطرزبورگ، در ادامهی سنت ادبی آثار برجستهی روسی، با ارجاعاتی به گذشتهی شهر و آثار ادبی که وقایعشان در این شهر میگذرد. اما آنچه این رمان را از آثار پیشین متفاوت میکند، نه محتوای داستانی که بر این شهر بار شده است، بلکه شیوهی نوآورانهی روایت آن است. درواقع رمان در زبان اتفاق میافتد، نه در قصه و پیرنگ. نحو را به هم میریزد. اصوات برایش معنا دارد. بیِهلی میگوید: «تمامی پطرزبورگ بر صوت ساخته شده است، بر یک صوتِ پُرهمهمه و شوم ـ اُاُاُاُـ اُاُاُاُ ـ اُاُاُ ـ که در سراسر رمان به گوش میرسد.» زمینه انقلاب ۱۹۰۵ است. در فضایی سیال و وهمآلود، کمیتهی انقلابی پسر کارمندی عالیرتبه را مأمور ترور پدرش میکند. در جریان ماجراهای میان این پدر و پسر، برخی از شخصیتهای ممتاز روسیه در آغاز سدهی بیستم به روی صحنه میآیند. اعتقاد یا بینش سیاسی در کار نیست؛ تب انقلابی همه را مسخ کرده است. و همهی اینها در اصوات شهر... تازه پس از خواندن این رمان بود که بعد چهل سال فهمیدم چرا این شهر غریب را دوست میدارم.
✍️ بهرام معصومی
■ پطرزبورگ | آندرِی بیِهلی | فرزانه طاهری | نشر مرکز
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ گاه ناچیز مرگ
لحظهی مرگ همواره یک لحظهی بسیار کوتاه، تقسیمناپذیر و کاملاً بدون امتداد است. در همان لحظهای که زندگی انسانی آخرین نفس خود را میکشد نیستی آغاز میشود. یک نقطه و تنها یک نقطه بین پایان زندگی انسانی و آغاز نیستی.
اما فرض کنید این نقطه چندان هم بدون امتداد و کوتاه نباشد. اشتباه نکنید! از احتضار و رفتن به سوی مرگ حرف نمیزنم. از فاصلهای حرف میزنم که در آن نه زندگی انسانی وجود دارد و نه نیستی کامل. از نقطهی پایان زندگی و آغاز مرگ. اگر این نقطه نه دقیقاً یک نقطه، که یک خط باشد چه؟ فاصلهای بین دو وضعیت متضاد. حفرهای بین هستی و نیستی. میپرسید کجا؟ به شما میگویم: «مسخ».
رمان مسخ در همین حفره نوشته شده است. فکرش را بکنید. لحظهای چنان کوتاه و بیامتداد، چیزی نزدیک به صد صفحه دوام میآورد: تاریک، سنگین، بدون هوا. همان خط اول رمان زندگی انسانی پایان یافته است: «یک روز که گرگور زامزا از خواب برخاست، دید که به حشرهای عظیم مبدل شده است». دیگر خبری از زندگی انسانی نیست. کل رمان با غیاب زامزای انسان پیش میرود. او مرده پیش از آنکه بمیرد. یک مرگ دو نوبته، یک مرگ مضاعف. در ابتدای رمان زامزا غایب میشود، نیست میشود و جای خود را به حشرهای عظیم میدهد. حشرهای که هم زامزاست و هم نیست. مسخ رمانی است که زندگی انسانی شخصیت اصلی آن تمام شده و در حفرهای که قاعدتاً باید یک آن دوام بیاورد، روزها و هفتهها به سوی نیستیاش پیش میرود. از درون همین ناسازه است که زامزا به مرگ خودش مینگرد. او یک شاهد است. شاهدی که نظارهگر مرگ خود در جهان اطراف است چرا که مرگ همواره در بیرون اتفاق میافتد: جهان بدون زامزا، جهان بدون ما، چگونه جهانی خواهد بود؟ زامزا، روزها و هفتهها آرام آرام نیستی خود را تجربه میکند تا در نهایت به آخر خط برسد. همان خطی که قرار بوده یک نقطه باشد. دو مرگ در یک مرگ. دو زمان در یک زمان.
کافکا در این کتاب یک مرگ را درون مرگی دیگر قرار داده است، یک زمان چند هفتهای را درون یک لحظه. خاک مرگ نهتنها بر تمام اشیا و شخصیتهای رمان، که بر روی پیرنگ روایت هم پاشیده شده است: سخت، سنگین، یکنواخت و تاریک. «فضای کافکایی» در یکی از بهترین تجلیهای آن. فضایی که همواره همین نقطهی تاریک و مرموز را برای بیان خود انتخاب میکند.
ترجمهی علی اصغر حداد جای هیچ بحثی باقی نگذاشته است.
✍️ علی شاهی
مسخ | فرانتس کافکا | ترجمهی علی اصغر حداد | نشر ماهی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
لحظهی مرگ همواره یک لحظهی بسیار کوتاه، تقسیمناپذیر و کاملاً بدون امتداد است. در همان لحظهای که زندگی انسانی آخرین نفس خود را میکشد نیستی آغاز میشود. یک نقطه و تنها یک نقطه بین پایان زندگی انسانی و آغاز نیستی.
اما فرض کنید این نقطه چندان هم بدون امتداد و کوتاه نباشد. اشتباه نکنید! از احتضار و رفتن به سوی مرگ حرف نمیزنم. از فاصلهای حرف میزنم که در آن نه زندگی انسانی وجود دارد و نه نیستی کامل. از نقطهی پایان زندگی و آغاز مرگ. اگر این نقطه نه دقیقاً یک نقطه، که یک خط باشد چه؟ فاصلهای بین دو وضعیت متضاد. حفرهای بین هستی و نیستی. میپرسید کجا؟ به شما میگویم: «مسخ».
رمان مسخ در همین حفره نوشته شده است. فکرش را بکنید. لحظهای چنان کوتاه و بیامتداد، چیزی نزدیک به صد صفحه دوام میآورد: تاریک، سنگین، بدون هوا. همان خط اول رمان زندگی انسانی پایان یافته است: «یک روز که گرگور زامزا از خواب برخاست، دید که به حشرهای عظیم مبدل شده است». دیگر خبری از زندگی انسانی نیست. کل رمان با غیاب زامزای انسان پیش میرود. او مرده پیش از آنکه بمیرد. یک مرگ دو نوبته، یک مرگ مضاعف. در ابتدای رمان زامزا غایب میشود، نیست میشود و جای خود را به حشرهای عظیم میدهد. حشرهای که هم زامزاست و هم نیست. مسخ رمانی است که زندگی انسانی شخصیت اصلی آن تمام شده و در حفرهای که قاعدتاً باید یک آن دوام بیاورد، روزها و هفتهها به سوی نیستیاش پیش میرود. از درون همین ناسازه است که زامزا به مرگ خودش مینگرد. او یک شاهد است. شاهدی که نظارهگر مرگ خود در جهان اطراف است چرا که مرگ همواره در بیرون اتفاق میافتد: جهان بدون زامزا، جهان بدون ما، چگونه جهانی خواهد بود؟ زامزا، روزها و هفتهها آرام آرام نیستی خود را تجربه میکند تا در نهایت به آخر خط برسد. همان خطی که قرار بوده یک نقطه باشد. دو مرگ در یک مرگ. دو زمان در یک زمان.
کافکا در این کتاب یک مرگ را درون مرگی دیگر قرار داده است، یک زمان چند هفتهای را درون یک لحظه. خاک مرگ نهتنها بر تمام اشیا و شخصیتهای رمان، که بر روی پیرنگ روایت هم پاشیده شده است: سخت، سنگین، یکنواخت و تاریک. «فضای کافکایی» در یکی از بهترین تجلیهای آن. فضایی که همواره همین نقطهی تاریک و مرموز را برای بیان خود انتخاب میکند.
ترجمهی علی اصغر حداد جای هیچ بحثی باقی نگذاشته است.
✍️ علی شاهی
مسخ | فرانتس کافکا | ترجمهی علی اصغر حداد | نشر ماهی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
👍1
❑ بدن، هرزهگویی، ضیافت
در کارناوال چه نیرویی به حرکت درمیآید و آن نیرو چه قوهی جاسنگین متضادی را دستکم یکچند پس میراند؟ کارناوال جشنوارهی بدنها و زبانهاست. بدن کارناوالی در سه وضعیت ظاهر میشود: شکمچرانی، نمایش گروتسکوار آزادی [عریانی، لباس مبدل، نقاب]، و رقص. سیاست و مذهب هرسهی این تجلیات تنانه را تکفیر میکنند. بدن آدمی در قید اوامر و مناهی سفتوسخت مذهب و سیاست است. بدن است که در صورت ارتکاب به جرمی که سیاست و مذهب تعریفش کردهاند، دچار تعذیب میشود. در کارناوال بدن از این قیود میرهد و با رهیدنش زبان نیز لختی از ذکر و دعا و ثنای قدیسان و شاهان خلاصی مییابد. زبان کارناوالی صورتبندیهای صلب را وامینهد، به سخرهشان میگیرد. طغیان هرزهگویی و خنده به هر گوشهوکنار دیر و کاخی سرایت میکند، و بدینسان شفاهیات کوچهوبازاری جای زبان تعذیبگر مذهب و سیاست را میگیرد. زبان در کارناوال میل به گفتوگو و چندصدایی دارد، عاری از روش و منش، جهت و مقصود؛ رمانگرا و وعظگریز است. مسیر یکطرفهی سیاستپیشگان و مذهبپیشگان به رعایا و مقلدان در مقاطعی از سال دوطرفه میشود. رعایا و مقلدان به سخن درمیآیند و به سخن که درآیند زبان سخرهگر خود را به جهان سرایت میدهد. اینها و مضامین بسیار دیگر در مطالعات گستردهی باختین صورتبندی شده است. البته ملاحظات باختین عمدتاً عطف به داستایفسکی و رابله صورتبندی میشود، اما چنین نیست که مصادیق مفهومپردازیهای او صرفاً دربارهی این دو نویسنده کاربست داشته باشد. خود باختین به دیگران نیز اشاراتی دارد، ازجمله به شکسپیر: «عنصر کارناوالی صرفاً به بنمایههای ثانویهی دلقکبازی در نمایشنامههای او مربوط نمیشود... درام شکسپیر جنبههای کارناوالی مشهود فراوانی دارد: انگارههای اسافل اعضای جسمانی و مادی، انگارههای مستهجن دوسویه و صحنههای ضیافتهای مردمی.» نویسندگان مجموعهمقالاتی که ملاحظه میفرمایید، هریک از منظری کاربست نظریهی باختین را در آثار شکسپیر پی گرفتهاند: نقش دلقکوار جک کِید در «هنری ششم، بخش دوم»، جوهرهی گروتسکوار مرگ کارناوالی در «رومئو و ژولیت»، فالستاف میخوارهی بیسروپای رند در نمایشنامههایی که در آنها ظاهر میشود، منطق کارناوالی «هملت»، و ملاحظات دیگر. مقالههایی عالمانه از دو منظر: کاربست عینی نظریه در تفسیر اثر، و ملاحظات شکسپیرشناسانه. شاید این نیز به خاطر خوانندهی فارسی خطور کند که نظریهی باختین در تفسیر فلان منظومه و رمان فارسی کاربستهایی تواند داشت و، برود و بجوید و راهی بگشاید.
✍️ مانی پارسا
شکسپیر و کارناوال پس از باختین|رونلد نولز | رؤیا پورآذر | هرمس
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
در کارناوال چه نیرویی به حرکت درمیآید و آن نیرو چه قوهی جاسنگین متضادی را دستکم یکچند پس میراند؟ کارناوال جشنوارهی بدنها و زبانهاست. بدن کارناوالی در سه وضعیت ظاهر میشود: شکمچرانی، نمایش گروتسکوار آزادی [عریانی، لباس مبدل، نقاب]، و رقص. سیاست و مذهب هرسهی این تجلیات تنانه را تکفیر میکنند. بدن آدمی در قید اوامر و مناهی سفتوسخت مذهب و سیاست است. بدن است که در صورت ارتکاب به جرمی که سیاست و مذهب تعریفش کردهاند، دچار تعذیب میشود. در کارناوال بدن از این قیود میرهد و با رهیدنش زبان نیز لختی از ذکر و دعا و ثنای قدیسان و شاهان خلاصی مییابد. زبان کارناوالی صورتبندیهای صلب را وامینهد، به سخرهشان میگیرد. طغیان هرزهگویی و خنده به هر گوشهوکنار دیر و کاخی سرایت میکند، و بدینسان شفاهیات کوچهوبازاری جای زبان تعذیبگر مذهب و سیاست را میگیرد. زبان در کارناوال میل به گفتوگو و چندصدایی دارد، عاری از روش و منش، جهت و مقصود؛ رمانگرا و وعظگریز است. مسیر یکطرفهی سیاستپیشگان و مذهبپیشگان به رعایا و مقلدان در مقاطعی از سال دوطرفه میشود. رعایا و مقلدان به سخن درمیآیند و به سخن که درآیند زبان سخرهگر خود را به جهان سرایت میدهد. اینها و مضامین بسیار دیگر در مطالعات گستردهی باختین صورتبندی شده است. البته ملاحظات باختین عمدتاً عطف به داستایفسکی و رابله صورتبندی میشود، اما چنین نیست که مصادیق مفهومپردازیهای او صرفاً دربارهی این دو نویسنده کاربست داشته باشد. خود باختین به دیگران نیز اشاراتی دارد، ازجمله به شکسپیر: «عنصر کارناوالی صرفاً به بنمایههای ثانویهی دلقکبازی در نمایشنامههای او مربوط نمیشود... درام شکسپیر جنبههای کارناوالی مشهود فراوانی دارد: انگارههای اسافل اعضای جسمانی و مادی، انگارههای مستهجن دوسویه و صحنههای ضیافتهای مردمی.» نویسندگان مجموعهمقالاتی که ملاحظه میفرمایید، هریک از منظری کاربست نظریهی باختین را در آثار شکسپیر پی گرفتهاند: نقش دلقکوار جک کِید در «هنری ششم، بخش دوم»، جوهرهی گروتسکوار مرگ کارناوالی در «رومئو و ژولیت»، فالستاف میخوارهی بیسروپای رند در نمایشنامههایی که در آنها ظاهر میشود، منطق کارناوالی «هملت»، و ملاحظات دیگر. مقالههایی عالمانه از دو منظر: کاربست عینی نظریه در تفسیر اثر، و ملاحظات شکسپیرشناسانه. شاید این نیز به خاطر خوانندهی فارسی خطور کند که نظریهی باختین در تفسیر فلان منظومه و رمان فارسی کاربستهایی تواند داشت و، برود و بجوید و راهی بگشاید.
✍️ مانی پارسا
شکسپیر و کارناوال پس از باختین|رونلد نولز | رؤیا پورآذر | هرمس
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ زنازادهٔ زمان خویش بودن
ناغافل به کسی میگویید بیا شکسپیر بخوان. جواب حاضرآماده: در جهانی که داعش دارد چرا شکسپیر بخوانم؟ در دورانی که هزاران نفر آوارهٔ جزایر پرتافتادهٔ زمین و صحاری آن سوی استانبول شدهاند شکسپیر میخواهم چهکار؟ در جهانی که روز روشن هزارها آدم را کف خیابان سلاخی میکنند، شکسپیر به چه کار میآید؟ عصر الیزابتی را چه به عصر هوش مصنوعی؟ پرسشها و تردیدهایی از این دست از ذهن خیلیها میگذرد. کسانی ممکن است شکسپیر و نمایشنامههایش را چیزی سربهسر «تاریخی» تلقی کنند و سزاوار نشستن در موزههای بلیطلازمِ تحتالحفظ. کسانی هم آنقدر در ریزهکاریهای آثارش ریز میشوند که نهایتاً فلوشیپ «شکسپیر» میشوند تا آن انسانِ معاصر و گفتگوکننده با او؛ آن ناظر تصویر بزرگ.
اگر میخواهید پاسخی برای این پرسشهای از خود و از دیگری داشته باشید، به کتاب دورانساز متفکر لهستانی رجوع کنید که خوفانگیزترین فجایع قرن بیستم را از سر گذرانده است؛ «اردوگاههای مرگ» را در دو قدمی خویش دیده است، پا پس کشیدن «اردوگاه غرب» را شاهد بوده و سلطهٔ تمامعیار «اردوگاه شرق» را بر حیات و ممات کشورش مشاهده کرده است. زنجیرهٔ کشتار بیپایان را با چشمهای خودش دیده و نمایشنامهها را بهتجربه زیسته و به این ادراک تاریخی رسیده که جهان شکسپیر و جهان انسانِ این قرن کمابیش یکیست و دغدغههای او میبایست راهگشای اهالی امروز باشد؛ که شکسپیرخوانِ امروزی راهی ندارد جز آنکه آثار شکسپیر را از طریق تجربهٔ زیستهٔ خویش تفسیر کند تا شاید به آنچه در این نمایشنامههاست نزدیکتر شود؛ چرا که «شکسپیر مانند جهان است و یا شبیه خود زندگی» و هر انسانی در هر دورهای میتواند به سطح و در ژرفای این متونِ بیزمان بنگرد و بازتاب زمانهٔ خود را در آن بجوید. یک حاصلْ اینکه دیگر از جنگ و جنایت بیانجام جهان جا نمیخورد و سرخورده نمیشود و صحنه را در پرتو تاریخی تماشا میکند که در سطراسطر نمایشنامهها ضبط است؛ آنجا که چهرهٔ ازلی ــ ابدی جنگ و جنایت سراپا عریان شده است.
یان کات از شکسپیر معاصر ما بر رودخونهٔ زمان پلی میسازد تا ناظر تیزبین بتواند در آنسو، آنجا که آنها ایستادهاند، هملت و ریچارد و دزدمونا و شاهجان و دیگر چهرهها و چهرکها را ببیند و خطوطِ شباهت امروزِ خوفانگیز را در دیروزِ خوفانگیز تشخیص بدهد؛ جهانی بزرگ در دل جهانی کوچک؛ آنقدر کوچک که «میان آروارهٔ این خونخوار و آن جنایتکار» جا میشود. خُرد میشود. در آنجا که فرزندان زنازادهٔ زمان خویش ایستادهاند.
✍️ آزاد عندلیبی
شکسپیر معاصر ما | یان کات | ترجمهٔ رضا سرور | نشر بیدگل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
ناغافل به کسی میگویید بیا شکسپیر بخوان. جواب حاضرآماده: در جهانی که داعش دارد چرا شکسپیر بخوانم؟ در دورانی که هزاران نفر آوارهٔ جزایر پرتافتادهٔ زمین و صحاری آن سوی استانبول شدهاند شکسپیر میخواهم چهکار؟ در جهانی که روز روشن هزارها آدم را کف خیابان سلاخی میکنند، شکسپیر به چه کار میآید؟ عصر الیزابتی را چه به عصر هوش مصنوعی؟ پرسشها و تردیدهایی از این دست از ذهن خیلیها میگذرد. کسانی ممکن است شکسپیر و نمایشنامههایش را چیزی سربهسر «تاریخی» تلقی کنند و سزاوار نشستن در موزههای بلیطلازمِ تحتالحفظ. کسانی هم آنقدر در ریزهکاریهای آثارش ریز میشوند که نهایتاً فلوشیپ «شکسپیر» میشوند تا آن انسانِ معاصر و گفتگوکننده با او؛ آن ناظر تصویر بزرگ.
اگر میخواهید پاسخی برای این پرسشهای از خود و از دیگری داشته باشید، به کتاب دورانساز متفکر لهستانی رجوع کنید که خوفانگیزترین فجایع قرن بیستم را از سر گذرانده است؛ «اردوگاههای مرگ» را در دو قدمی خویش دیده است، پا پس کشیدن «اردوگاه غرب» را شاهد بوده و سلطهٔ تمامعیار «اردوگاه شرق» را بر حیات و ممات کشورش مشاهده کرده است. زنجیرهٔ کشتار بیپایان را با چشمهای خودش دیده و نمایشنامهها را بهتجربه زیسته و به این ادراک تاریخی رسیده که جهان شکسپیر و جهان انسانِ این قرن کمابیش یکیست و دغدغههای او میبایست راهگشای اهالی امروز باشد؛ که شکسپیرخوانِ امروزی راهی ندارد جز آنکه آثار شکسپیر را از طریق تجربهٔ زیستهٔ خویش تفسیر کند تا شاید به آنچه در این نمایشنامههاست نزدیکتر شود؛ چرا که «شکسپیر مانند جهان است و یا شبیه خود زندگی» و هر انسانی در هر دورهای میتواند به سطح و در ژرفای این متونِ بیزمان بنگرد و بازتاب زمانهٔ خود را در آن بجوید. یک حاصلْ اینکه دیگر از جنگ و جنایت بیانجام جهان جا نمیخورد و سرخورده نمیشود و صحنه را در پرتو تاریخی تماشا میکند که در سطراسطر نمایشنامهها ضبط است؛ آنجا که چهرهٔ ازلی ــ ابدی جنگ و جنایت سراپا عریان شده است.
یان کات از شکسپیر معاصر ما بر رودخونهٔ زمان پلی میسازد تا ناظر تیزبین بتواند در آنسو، آنجا که آنها ایستادهاند، هملت و ریچارد و دزدمونا و شاهجان و دیگر چهرهها و چهرکها را ببیند و خطوطِ شباهت امروزِ خوفانگیز را در دیروزِ خوفانگیز تشخیص بدهد؛ جهانی بزرگ در دل جهانی کوچک؛ آنقدر کوچک که «میان آروارهٔ این خونخوار و آن جنایتکار» جا میشود. خُرد میشود. در آنجا که فرزندان زنازادهٔ زمان خویش ایستادهاند.
✍️ آزاد عندلیبی
شکسپیر معاصر ما | یان کات | ترجمهٔ رضا سرور | نشر بیدگل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
👍1
❑ استعارههای گمشده
میخواهیم یک کتاب سطح بالا را به شما معرفی کنیم (بالا؟ بالای کجا؟ منظورتان بالای قفسه است؟) کتابی که خبر از ذهن قوی نویسندگان آن میدهد (قوی؟ یعنی ذهنی که مثلاً عضلانی است یا میتواند باری سنگین بکشد؟)، در آن تفکری جذاب جریان دارد (جذاب؟ مانند آهنربا؟ جریان؟ مانند رود؟)، نویسندگانش درون ذهن ما را «میکاوند» (درون؟ ذهن ظرف است که درون و بیرون داشته باشد؟ یا مگر زمین است که بتوان آن را کند و کاوید؟) و در نهایت نتایجی میگیرند که تکاندهنده است (میگیرند؟ یعنی نتایج را مثلاً با دستهایشان میگیرند که نیفتد؟ این نتایج چه چیز را تکان میدهند؟ مثلاً بدن یا سرمان را؟).
به نظرتان این مزاحم کنجکاو (کدام کنج؟) درون پرانتز از کجا آمده است؟ وقتی میگوییم «او آنقدر غمگین است که خون میگرید»، میدانیم اشکهای او واقعاً از جنس «خون» نیستند. میدانیم که «خون» اینجا استعاره است. اما وقتی از یک کتاب سطح «بالا»، یک ایدهی سطح «پایین»، توان بدنی «بالا» یا نگاه از «بالا» به «پایین» حرف میزنیم چه؟ واقعاً میدانیم که این «بالا» و «پایین»ها واقعی نیستند و بهشکلی استعاری بیان شدهاند؟ آیا تا به حال شده هنگام صحبتهای روزمره به این کلمات بیندیشید و به غیرواقعیبودنشان پی ببرید؟ مسئله بر سر «خون»ی نیست که همه میدانیم استعاره است. مسئله بر سر استعارههایی است که ما نمیدانیم استعارهاند و هیچگاه به آنها توجه نکردهایم. این استعارهها از کجا آمدهاند و تا کجای فهم ما از جهان نفوذ کردهاند (مانند آب یا یک مایع دیگر که میتواند نفوذ کند)؟ آیا نباید بپذیریم که فهم ما از جهان استعاری است و ذهن ما با استعارهها با جهان مواجه میشود؟ زمان مانند یک رود میگذرد، انرژی ما مانند جیوهی درون دماسنج بالا و پایین میرود، ذهن ما مانند یک ظرف درون و بیرون دارد و ... . آیا جهان را به شکل دیگری هم میفهمید؟
اگر از فشار کار روزانه خسته شدهاید (فشار؟ مانند یک بار سنگین؟) و ذهنتان به خوراکی تازه نیاز دارد (مگر ذهن معده دارد؟) حتماً این کتاب را بخوانید و بدانید آن صدای مزاحم درون پرانتز صدای جرج و لیکاف و مارک جانسون است که در کتاب درخشانشان توضیح میدهند که به چه معنا فهم ما از جهان استعاری است و این استعارهها از کجا آمدهاند و مهمتر از آن، آیا این استعارهها با هم رابطهای نظاممند هم دارند؟ این کتاب فهمتان از خودتان و دنیای اطرافتان را تغییر خواهد داد.
✍️ علی شاهی
■ استعارههایی که با آنها زندگی میکنیم | جورج لیکاف و مارک جانسون | ترجمهٔ جهانشاه میرزابیگی | نشر آگاه | کتابخانهٔ بابل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
میخواهیم یک کتاب سطح بالا را به شما معرفی کنیم (بالا؟ بالای کجا؟ منظورتان بالای قفسه است؟) کتابی که خبر از ذهن قوی نویسندگان آن میدهد (قوی؟ یعنی ذهنی که مثلاً عضلانی است یا میتواند باری سنگین بکشد؟)، در آن تفکری جذاب جریان دارد (جذاب؟ مانند آهنربا؟ جریان؟ مانند رود؟)، نویسندگانش درون ذهن ما را «میکاوند» (درون؟ ذهن ظرف است که درون و بیرون داشته باشد؟ یا مگر زمین است که بتوان آن را کند و کاوید؟) و در نهایت نتایجی میگیرند که تکاندهنده است (میگیرند؟ یعنی نتایج را مثلاً با دستهایشان میگیرند که نیفتد؟ این نتایج چه چیز را تکان میدهند؟ مثلاً بدن یا سرمان را؟).
به نظرتان این مزاحم کنجکاو (کدام کنج؟) درون پرانتز از کجا آمده است؟ وقتی میگوییم «او آنقدر غمگین است که خون میگرید»، میدانیم اشکهای او واقعاً از جنس «خون» نیستند. میدانیم که «خون» اینجا استعاره است. اما وقتی از یک کتاب سطح «بالا»، یک ایدهی سطح «پایین»، توان بدنی «بالا» یا نگاه از «بالا» به «پایین» حرف میزنیم چه؟ واقعاً میدانیم که این «بالا» و «پایین»ها واقعی نیستند و بهشکلی استعاری بیان شدهاند؟ آیا تا به حال شده هنگام صحبتهای روزمره به این کلمات بیندیشید و به غیرواقعیبودنشان پی ببرید؟ مسئله بر سر «خون»ی نیست که همه میدانیم استعاره است. مسئله بر سر استعارههایی است که ما نمیدانیم استعارهاند و هیچگاه به آنها توجه نکردهایم. این استعارهها از کجا آمدهاند و تا کجای فهم ما از جهان نفوذ کردهاند (مانند آب یا یک مایع دیگر که میتواند نفوذ کند)؟ آیا نباید بپذیریم که فهم ما از جهان استعاری است و ذهن ما با استعارهها با جهان مواجه میشود؟ زمان مانند یک رود میگذرد، انرژی ما مانند جیوهی درون دماسنج بالا و پایین میرود، ذهن ما مانند یک ظرف درون و بیرون دارد و ... . آیا جهان را به شکل دیگری هم میفهمید؟
اگر از فشار کار روزانه خسته شدهاید (فشار؟ مانند یک بار سنگین؟) و ذهنتان به خوراکی تازه نیاز دارد (مگر ذهن معده دارد؟) حتماً این کتاب را بخوانید و بدانید آن صدای مزاحم درون پرانتز صدای جرج و لیکاف و مارک جانسون است که در کتاب درخشانشان توضیح میدهند که به چه معنا فهم ما از جهان استعاری است و این استعارهها از کجا آمدهاند و مهمتر از آن، آیا این استعارهها با هم رابطهای نظاممند هم دارند؟ این کتاب فهمتان از خودتان و دنیای اطرافتان را تغییر خواهد داد.
✍️ علی شاهی
■ استعارههایی که با آنها زندگی میکنیم | جورج لیکاف و مارک جانسون | ترجمهٔ جهانشاه میرزابیگی | نشر آگاه | کتابخانهٔ بابل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ پاندمیها چگونه به درون ادبیات نشت میکنند؟
واقعیت ما طی یک پاندمی فقط تغییر نمیکند؛ بلکه از اساس متزلزل میشود ـــ در واقع، تزلزل و فقدانِ یقین است که واقعیت را تشکیل میدهد. پیشبینیناپذیری ویروس کووید-۱۹ و این همه جهل ما نسبت به آن، بدان معناست که اصلاً نمیدانیم در کجای کاریم و اصلاً داستان از چه قرار است. آیا این نخستین موج واقعهای است که هنوز از راه نرسیده؟ آیا به اوج منحنی رسیدهایم؟ ابعاد این فاجعه چقدر است؟ آیا اصل ماجرا به اقتصاد مربوط میشود؟ کدام بخش از اطلاعاتی که اکنون بدان ایمان داریم، ممکن است بعداً بهطرزی مرگبار خطا از آب درآید؟ عدمقطعیت روایتها موجب میشود که بسیاری از ما به داستانهای ژانر و فیلمهای پیشبینیپذیر روی کنیم (حتی اگر موضوعشان فاجعه باشد) ــ چنین آثاری کمک میکنند تا داستانی را که دوست داریم برگزینیم و در جایگاهی قرار بگیریم که در آن پایان داستان روشن است. ادبیات مدرنیستیای که من زندگیام را وقف آموزش و پژوهش در مورد آن کردهام نوعاً خلاف این را عرضه میکند، به ازهمپاشیدگی و فقدان پیرنگ در جهان پسازجنگ/پسازپاندمی میپردازد. تی اس الیوت، که همراه با همسرش در دوران پاندمی مبتلا به آنفلوانزا شد، حس میکرد بار دیگری نیز بر دوش دارد، بار به قول خودش «آنفولانزای خانگی»، سلامتی و زندگی در خانه، و نگران بود که مبادا مشاعرش بهواسطهی بیماری مختل شود. سرزمین هرز ـــ شعری با موضوعاتی مختلف که روح زمانه را بازتاب میدهد ـــ این تردید را بدل به نوعی حالوهوای مسلط میکند، همراه با مه و مناظر داخلیای که در چنبرهٔ اجساد گیر افتاده است، با حس فراگیرِ مرگِ زنده و زبان هذیانزدهی آن [...]
نادیدنیبودن تهدید بدینترتیب منجر به چیزی میشود که میتوانیم آن را «احساس گناه ناقلان» بنامیم، هراسی بیوقفه از اینکه مبادا عفونتی مرگبار را به دیگران منتقل کنیم. مسیرهای انتقال بهطور کلی مشخص است اما نه بهطور دقیق؛ ما میترسیم اما نمیدانیم انتقال دقیقاً از چه طریق صورت میپذیرد. در رمان مرثیه و سوگِ چون لقمه در دهان، که روایت مرگ مادر حاملهی ییتس است در جریان پاندمی آنفلوانزا، شبح پرسشی در تعقیب شخصیتهاست: «چه میشد اگر؟». چه میشد اگر پسرشان را زودتر از مدرسه درمیآوردند؟ چه میشد اگر سوار واگن بعدی میشدند، نه اولی؟ چه میشد اگر آن روز وارد اتاق نشده بودند؟ چنین احساس گناهی ممکن است در ذهن حضوری کمرنگ و حلنشده و لاینحل داشته باشد. و این احساس هراس و گناه همچنین نسبت به آینده وجود دارد: چه میشود اگر این لمس، این دیدار، آن نشستنِ دست، به شخصی که دوست داریم یا به بیگانهای، آسیب برساند؟ شخصیت اصلی پورتر در «اسب زرد، سوار زرد» کمانی نامرئی و ترسناک را در کابوسی میبیند، کمانی که به معشوق او تیر میزند، معشوق بارها و بارها میمیرد، و او هرچه تلاش میکند بیفایده است...
متن کامل را اینجا بخوانید:
■ https://bit.ly/2VJRxFg
✍️ الیزابت اوتکا | سروش سیدی | از پاریس ریویو | کتابخانهٔ بابل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
واقعیت ما طی یک پاندمی فقط تغییر نمیکند؛ بلکه از اساس متزلزل میشود ـــ در واقع، تزلزل و فقدانِ یقین است که واقعیت را تشکیل میدهد. پیشبینیناپذیری ویروس کووید-۱۹ و این همه جهل ما نسبت به آن، بدان معناست که اصلاً نمیدانیم در کجای کاریم و اصلاً داستان از چه قرار است. آیا این نخستین موج واقعهای است که هنوز از راه نرسیده؟ آیا به اوج منحنی رسیدهایم؟ ابعاد این فاجعه چقدر است؟ آیا اصل ماجرا به اقتصاد مربوط میشود؟ کدام بخش از اطلاعاتی که اکنون بدان ایمان داریم، ممکن است بعداً بهطرزی مرگبار خطا از آب درآید؟ عدمقطعیت روایتها موجب میشود که بسیاری از ما به داستانهای ژانر و فیلمهای پیشبینیپذیر روی کنیم (حتی اگر موضوعشان فاجعه باشد) ــ چنین آثاری کمک میکنند تا داستانی را که دوست داریم برگزینیم و در جایگاهی قرار بگیریم که در آن پایان داستان روشن است. ادبیات مدرنیستیای که من زندگیام را وقف آموزش و پژوهش در مورد آن کردهام نوعاً خلاف این را عرضه میکند، به ازهمپاشیدگی و فقدان پیرنگ در جهان پسازجنگ/پسازپاندمی میپردازد. تی اس الیوت، که همراه با همسرش در دوران پاندمی مبتلا به آنفلوانزا شد، حس میکرد بار دیگری نیز بر دوش دارد، بار به قول خودش «آنفولانزای خانگی»، سلامتی و زندگی در خانه، و نگران بود که مبادا مشاعرش بهواسطهی بیماری مختل شود. سرزمین هرز ـــ شعری با موضوعاتی مختلف که روح زمانه را بازتاب میدهد ـــ این تردید را بدل به نوعی حالوهوای مسلط میکند، همراه با مه و مناظر داخلیای که در چنبرهٔ اجساد گیر افتاده است، با حس فراگیرِ مرگِ زنده و زبان هذیانزدهی آن [...]
نادیدنیبودن تهدید بدینترتیب منجر به چیزی میشود که میتوانیم آن را «احساس گناه ناقلان» بنامیم، هراسی بیوقفه از اینکه مبادا عفونتی مرگبار را به دیگران منتقل کنیم. مسیرهای انتقال بهطور کلی مشخص است اما نه بهطور دقیق؛ ما میترسیم اما نمیدانیم انتقال دقیقاً از چه طریق صورت میپذیرد. در رمان مرثیه و سوگِ چون لقمه در دهان، که روایت مرگ مادر حاملهی ییتس است در جریان پاندمی آنفلوانزا، شبح پرسشی در تعقیب شخصیتهاست: «چه میشد اگر؟». چه میشد اگر پسرشان را زودتر از مدرسه درمیآوردند؟ چه میشد اگر سوار واگن بعدی میشدند، نه اولی؟ چه میشد اگر آن روز وارد اتاق نشده بودند؟ چنین احساس گناهی ممکن است در ذهن حضوری کمرنگ و حلنشده و لاینحل داشته باشد. و این احساس هراس و گناه همچنین نسبت به آینده وجود دارد: چه میشود اگر این لمس، این دیدار، آن نشستنِ دست، به شخصی که دوست داریم یا به بیگانهای، آسیب برساند؟ شخصیت اصلی پورتر در «اسب زرد، سوار زرد» کمانی نامرئی و ترسناک را در کابوسی میبیند، کمانی که به معشوق او تیر میزند، معشوق بارها و بارها میمیرد، و او هرچه تلاش میکند بیفایده است...
متن کامل را اینجا بخوانید:
■ https://bit.ly/2VJRxFg
✍️ الیزابت اوتکا | سروش سیدی | از پاریس ریویو | کتابخانهٔ بابل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegraph
پاندمیها چگونه به درون ادبیات نشت میکنند؟
کاترین آن پورتر در اکتبر ۱۹۱۸، در هذیانهای خود چیزی را تجربه کرد که نامش را گذاشت «الهام سعادتبخش». او که مبتلا به یک ویروس جدیدآانفلوانزا بود و رو به مرگ (ویروسی که ۵۰ تا ۱۰۰ میلیون نفر را کشت)، احساس میکرد که به درون منظرهای بهشتآسا منتقل شده است،…
❑ کیکاووس، عطاءاللّه شهابپور
شاید هر بار بحث مطالعۀ تاریخ ایران میشود، دلتان میخواهد سلسلهها و حکومتهای ایران را بشناسید و با شخصیتهای سیاسی تأثیرگذار آشنا شوید. حتماً دوست دارید به تحلیلی دست پیدا کنید و بتوانید سیر حوادث را دنبال کنید و چرایی و چگونگیشان را درک کنید. اما شاید هر دفعه با تصورش، کوهی از کتابهای قطور به ذهنتان خطور میکند که اگر کسی بخواهد بخواند لازم است که عمری پایش بگذارد. پس چون کارهای مهمتری دارید ممکن است از خیرش بگذرید. اما اگر تا به حال چند بار پیش آمده که کتاب تاریخی مفصلی به دست گرفتهاید و تمام نکردهاید و فقط توانستهاید کتابهایی از جنس خواجۀ تاجدار را تا آخر بخوانید، به تاریخ علاقهمندید ولی در مواجهه با حجم ترسناک کتابها عقب نشستهاید و تاریخ در تاریکای ذهنتان به سکوت نشسته، خاموش و فراموش. اما اگر دوستی از راه رسید و از بختْ کتاب «ایرانیان؛ دوران باستان تا دورۀ معاصر» را به شما هدیه داد، کنارش نگذارید. کتاب ایرانیان فقط سیصدوپنجاه صفحه است. از دوران باستان تا دورۀ معاصر. بله، به همین وسعت و در چنین حجمی. شاید خیال کنید که کتابی که تمام تاریخ را چنین مختصر توضیح داده است، آش دهانسوزی نیست و نمیتواند برای کسی با دغدغۀ مطالعۀ تاریخ چیزی در چنته داشته باشد. نگاهی دوباره به روی جلد کتاب بیندازید. «همایون کاتوزیان» نویسندۀ «ایران، جامعۀ کوتاهمدت» ممکن است در عین اختصار، دیدی کلی به شما ارائه دهد.
ایران کهن در این کتاب چنان بهتگ به ایران معاصر میرسد که خواننده احساس میکند بخشهایی از ذهنش دربارۀ تاریخ که قبلاً چنان وهمناک بوده، چراغانی شده است؛ بی هیچ فشار و خستگی و با لذتی مثل لذت قصهشنیدن. مثلاً در جایی از تاریخ معاصر به نام «عطاءاللّه شهابپور» برمیخورید و در وصفش میخوانید: «از فعالان آریاییگرا و سامیستیز دهۀ ۱۳۱۰بود که به یک مبلغ اسلامی تراز نو تبدیل شده بود.» و در ادامه دربارۀ انجمن او میخوانید و احیاناً از خطوطی مهم اما نانوشته سر درمیآورید. یا در تاریخ باستانش میخوانید: «کاوس ابداً فرمانروایی عادل نیست، اگرچه از آن رو که فرّ ایزدی که تنها عامل مشروعیت حکومت است به او داده شده، باید با عدالت حکم کند.»
این کتاب را حسین شهیدی با نثری روان به فارسی ترجمه کرده است.
✍️ زهرا خانلو
■ ایرانیان؛ دوران باستان تا دورهٔ معاصر | همایون کاتوزیان | ترجمهٔ حسین شهیدی | نشر مرکز | کتابخانهٔ بابل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
شاید هر بار بحث مطالعۀ تاریخ ایران میشود، دلتان میخواهد سلسلهها و حکومتهای ایران را بشناسید و با شخصیتهای سیاسی تأثیرگذار آشنا شوید. حتماً دوست دارید به تحلیلی دست پیدا کنید و بتوانید سیر حوادث را دنبال کنید و چرایی و چگونگیشان را درک کنید. اما شاید هر دفعه با تصورش، کوهی از کتابهای قطور به ذهنتان خطور میکند که اگر کسی بخواهد بخواند لازم است که عمری پایش بگذارد. پس چون کارهای مهمتری دارید ممکن است از خیرش بگذرید. اما اگر تا به حال چند بار پیش آمده که کتاب تاریخی مفصلی به دست گرفتهاید و تمام نکردهاید و فقط توانستهاید کتابهایی از جنس خواجۀ تاجدار را تا آخر بخوانید، به تاریخ علاقهمندید ولی در مواجهه با حجم ترسناک کتابها عقب نشستهاید و تاریخ در تاریکای ذهنتان به سکوت نشسته، خاموش و فراموش. اما اگر دوستی از راه رسید و از بختْ کتاب «ایرانیان؛ دوران باستان تا دورۀ معاصر» را به شما هدیه داد، کنارش نگذارید. کتاب ایرانیان فقط سیصدوپنجاه صفحه است. از دوران باستان تا دورۀ معاصر. بله، به همین وسعت و در چنین حجمی. شاید خیال کنید که کتابی که تمام تاریخ را چنین مختصر توضیح داده است، آش دهانسوزی نیست و نمیتواند برای کسی با دغدغۀ مطالعۀ تاریخ چیزی در چنته داشته باشد. نگاهی دوباره به روی جلد کتاب بیندازید. «همایون کاتوزیان» نویسندۀ «ایران، جامعۀ کوتاهمدت» ممکن است در عین اختصار، دیدی کلی به شما ارائه دهد.
ایران کهن در این کتاب چنان بهتگ به ایران معاصر میرسد که خواننده احساس میکند بخشهایی از ذهنش دربارۀ تاریخ که قبلاً چنان وهمناک بوده، چراغانی شده است؛ بی هیچ فشار و خستگی و با لذتی مثل لذت قصهشنیدن. مثلاً در جایی از تاریخ معاصر به نام «عطاءاللّه شهابپور» برمیخورید و در وصفش میخوانید: «از فعالان آریاییگرا و سامیستیز دهۀ ۱۳۱۰بود که به یک مبلغ اسلامی تراز نو تبدیل شده بود.» و در ادامه دربارۀ انجمن او میخوانید و احیاناً از خطوطی مهم اما نانوشته سر درمیآورید. یا در تاریخ باستانش میخوانید: «کاوس ابداً فرمانروایی عادل نیست، اگرچه از آن رو که فرّ ایزدی که تنها عامل مشروعیت حکومت است به او داده شده، باید با عدالت حکم کند.»
این کتاب را حسین شهیدی با نثری روان به فارسی ترجمه کرده است.
✍️ زهرا خانلو
■ ایرانیان؛ دوران باستان تا دورهٔ معاصر | همایون کاتوزیان | ترجمهٔ حسین شهیدی | نشر مرکز | کتابخانهٔ بابل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ کافکا: انسان خاکستری
از هر نویسندهای تصویری ذهنی داریم. پرترهای از او برایمان میشود جلوۀ جسمیاش، بعد آن جسم راه میافتد کارهای متناسب با تصوری را انجام میدهد که ما از او برای خودمان ساختهایم. تصویر ذهنی را یا از زندگینامهها و خاطرات نویسنده برمیگیریم، یا خودمان بنا بر دریافتمان از آثار او میسازیم. اما تصویر ذهنی ما از نویسنده اصولاً و درنهایت تألیف ذهن ماست. یکچیزهایی را از اینور آنور میگیریم و کُلاژ دلخواهمان را میسازیم. مثلاً ممکن است پروست را در میهمانی فلان کنتس احضار کنیم، یا در اتاقکار عایقبندیشدهاش روی تخت در حال تصحیح نسخهی مطبعی (بنا بر تصویر سلست آلباره: «آقای پروست»)، بعد شب بفریستمش پتوپیچ برود یکجایی و آنجا با جویس مسابقۀ «کی بیمارتر است» راه بیندازد و در برگشت خانۀ فلان دوشس توجهش را جلب کند به راننده بگوید بایست، پیاده شود همانطور پتوپیچ برود در خانه را بزند، دوشس بیاید تو سرسرا، پروست سلامی بکند بگوید: همین! خداحافظ! میخواستم ببینم چه تغییراتی کردهاید! در این تصویر رنج و مالیخولیا هست، اما زندگی هم هست، یا یکوقتی بوده. از کافکا هم نقل کم نداریم. خود او در یادداشتها و نامههاش به زنان زندگیاش و «نامه به پدر» تصویری از خودش برایمان ساخته. «گفتوگو با کافکا»ی یانوش را هم داریم. اما احتمالاً تصویرمان از او بهشدت تکیده، شبحوار، و زندگیزداییشدهست. انگار اصلاً کسی به نام کافکا وجود نداشته. محکومی ابدی که هر صبح دو تا پلیس میآیند از خواب بیدارش میکنند با خودشان میبرندش. روزهایش آفتابی و رنگی نیست. گاهی زنی شبحوار میآید تو زندگیاش و زودی غیب میشود. ادارۀ بیمهای هم که در آن کار میکند اوهام اوست. حتا وقتی کتاب «کافکا در خاطرهها» را میخوانیم و میبینیم آنهمه آدم او را دیدهاند و با او مراوداتی داشتهاند، آن تصویر شبحگونه، بهغایت ذهنی، معذب، و بیگانه زدوده نمیشود؛ تقویت هم میشود شاید. همکارش در شرکت بیمه اینطور توصیفش میکند: «چهرهی خاکستری مردی لاغر و جوان و قدبلند با موهای سیاه پرپشت و خاص و چشمهای خاکستری متمایز» که «برای اطرافیانش مثل دُن کیشوت بود.» چرا تصویر کافکا رنگی نمیشود، همانطور که شاید بوده؟ «شاید» بوده... جذابیت کتاب «کافکا در خاطرهها» در این است: دست مردی گریزان را میگیرد میآورد به واقعیت زنجیرش میکند، اما تا میآید دربارهاش معرکه بگیرد، مرد مسخ میشود به هنرمند گرسنگی...
✍️ مانی پارسا
■ کافکا در خاطرهها | هانس گردکوخ | ترجمۀ ناصر غیاثی | نشر نو | کتابخانهٔ بابل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
از هر نویسندهای تصویری ذهنی داریم. پرترهای از او برایمان میشود جلوۀ جسمیاش، بعد آن جسم راه میافتد کارهای متناسب با تصوری را انجام میدهد که ما از او برای خودمان ساختهایم. تصویر ذهنی را یا از زندگینامهها و خاطرات نویسنده برمیگیریم، یا خودمان بنا بر دریافتمان از آثار او میسازیم. اما تصویر ذهنی ما از نویسنده اصولاً و درنهایت تألیف ذهن ماست. یکچیزهایی را از اینور آنور میگیریم و کُلاژ دلخواهمان را میسازیم. مثلاً ممکن است پروست را در میهمانی فلان کنتس احضار کنیم، یا در اتاقکار عایقبندیشدهاش روی تخت در حال تصحیح نسخهی مطبعی (بنا بر تصویر سلست آلباره: «آقای پروست»)، بعد شب بفریستمش پتوپیچ برود یکجایی و آنجا با جویس مسابقۀ «کی بیمارتر است» راه بیندازد و در برگشت خانۀ فلان دوشس توجهش را جلب کند به راننده بگوید بایست، پیاده شود همانطور پتوپیچ برود در خانه را بزند، دوشس بیاید تو سرسرا، پروست سلامی بکند بگوید: همین! خداحافظ! میخواستم ببینم چه تغییراتی کردهاید! در این تصویر رنج و مالیخولیا هست، اما زندگی هم هست، یا یکوقتی بوده. از کافکا هم نقل کم نداریم. خود او در یادداشتها و نامههاش به زنان زندگیاش و «نامه به پدر» تصویری از خودش برایمان ساخته. «گفتوگو با کافکا»ی یانوش را هم داریم. اما احتمالاً تصویرمان از او بهشدت تکیده، شبحوار، و زندگیزداییشدهست. انگار اصلاً کسی به نام کافکا وجود نداشته. محکومی ابدی که هر صبح دو تا پلیس میآیند از خواب بیدارش میکنند با خودشان میبرندش. روزهایش آفتابی و رنگی نیست. گاهی زنی شبحوار میآید تو زندگیاش و زودی غیب میشود. ادارۀ بیمهای هم که در آن کار میکند اوهام اوست. حتا وقتی کتاب «کافکا در خاطرهها» را میخوانیم و میبینیم آنهمه آدم او را دیدهاند و با او مراوداتی داشتهاند، آن تصویر شبحگونه، بهغایت ذهنی، معذب، و بیگانه زدوده نمیشود؛ تقویت هم میشود شاید. همکارش در شرکت بیمه اینطور توصیفش میکند: «چهرهی خاکستری مردی لاغر و جوان و قدبلند با موهای سیاه پرپشت و خاص و چشمهای خاکستری متمایز» که «برای اطرافیانش مثل دُن کیشوت بود.» چرا تصویر کافکا رنگی نمیشود، همانطور که شاید بوده؟ «شاید» بوده... جذابیت کتاب «کافکا در خاطرهها» در این است: دست مردی گریزان را میگیرد میآورد به واقعیت زنجیرش میکند، اما تا میآید دربارهاش معرکه بگیرد، مرد مسخ میشود به هنرمند گرسنگی...
✍️ مانی پارسا
■ کافکا در خاطرهها | هانس گردکوخ | ترجمۀ ناصر غیاثی | نشر نو | کتابخانهٔ بابل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
❑ مسافر نشانهها
اگر به نشانهشناسی علاقه دارید یا دوست دارید یک مسافرت جذاب به دنیای نشانهها داشته باشید کتاب «امپراتوری نشانهها»ی بارت میتواند برایتان بهترین گزینه باشد.
بارت تمایل عجیبی به تماشای دنیا از دریچهی نشانهها دارد و روزمرگیها، اشیا و اتفاقات ساده برایش رمز و راز شگفتانگیزی از ساختارها است.
او در کتاب امپراتوری نشانهها، مسافر خلاقی است که شما را برای تماشای معناها به ژاپن، سرزمینی سرشار از نشانهها، میبرد تا تجربهای متفاوت از سفر را برایتان رقم بزند و با دقت یک سفرنامهنویس، برایتان شرح جذابی از دنیای پیچاپیچ، پنهان و پر از نشانهی سرزمین آفتاب بنویسد.
کشوری که در آن خانهها آدرس ندارند، آشپزها هیچ چیز را نمیپزند، کشتیگیرها بازیگرند، چوبکهای غذاخوری بیشتر برای نشانکردن غذا به کار میروند و... بارت صبورانه میگردد و سعی میکند معنایی برای همهی اینها بیابد.
برای این توریست نشانهشناس، کشورها نه یک جغرافیا که یک متن پیچیده در تصویرند. متنهایی متنوع که دلالتهایی شبیه به هم دارند.
بارت در این سفر، توریستی است در سرزمین نشانهشناسی که با ظرافتی بیرحمانه ژاپن را مانند یک متن میخواند و هر جا لازم ببیند با آمریکا مقایسهاش میکند.
«امپراتوری نشانهها» از آن دسته کتابهایی است که بر چشمانتان عینکی از جنس تحلیل نشانهشناختی میزند و شما را قادر به دیدن چیزهای بسیاری میکند که قبل از آن برایتان قابل رویت نبود.
✍️ لیدا فلاح احمدی
■ امپراتوری نشانهها | رولان بارت | ترجمهٔ ناصر فکوهی | نشر نی | کتابخانهٔ بابل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
اگر به نشانهشناسی علاقه دارید یا دوست دارید یک مسافرت جذاب به دنیای نشانهها داشته باشید کتاب «امپراتوری نشانهها»ی بارت میتواند برایتان بهترین گزینه باشد.
بارت تمایل عجیبی به تماشای دنیا از دریچهی نشانهها دارد و روزمرگیها، اشیا و اتفاقات ساده برایش رمز و راز شگفتانگیزی از ساختارها است.
او در کتاب امپراتوری نشانهها، مسافر خلاقی است که شما را برای تماشای معناها به ژاپن، سرزمینی سرشار از نشانهها، میبرد تا تجربهای متفاوت از سفر را برایتان رقم بزند و با دقت یک سفرنامهنویس، برایتان شرح جذابی از دنیای پیچاپیچ، پنهان و پر از نشانهی سرزمین آفتاب بنویسد.
کشوری که در آن خانهها آدرس ندارند، آشپزها هیچ چیز را نمیپزند، کشتیگیرها بازیگرند، چوبکهای غذاخوری بیشتر برای نشانکردن غذا به کار میروند و... بارت صبورانه میگردد و سعی میکند معنایی برای همهی اینها بیابد.
برای این توریست نشانهشناس، کشورها نه یک جغرافیا که یک متن پیچیده در تصویرند. متنهایی متنوع که دلالتهایی شبیه به هم دارند.
بارت در این سفر، توریستی است در سرزمین نشانهشناسی که با ظرافتی بیرحمانه ژاپن را مانند یک متن میخواند و هر جا لازم ببیند با آمریکا مقایسهاش میکند.
«امپراتوری نشانهها» از آن دسته کتابهایی است که بر چشمانتان عینکی از جنس تحلیل نشانهشناختی میزند و شما را قادر به دیدن چیزهای بسیاری میکند که قبل از آن برایتان قابل رویت نبود.
✍️ لیدا فلاح احمدی
■ امپراتوری نشانهها | رولان بارت | ترجمهٔ ناصر فکوهی | نشر نی | کتابخانهٔ بابل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ داستان ــ بازی
اگر کمی از این متن فاصله بگیرید و کل آنرا نگاه کنید احتمالاً قسمتی از آن نظرتان را جلب خواهد کرد. به آنجا بروید. یک داستان جذاب و یک حقیقت آنجا نهفته است...
بازگشتید؟ یک پرسش: شما در این چند لحظه درون متن بودید یا بیرون آن؟ خواننده بودید یا نویسنده؟ متن پیش از حضور شما نوشته شده یا در هنگام حضور شما؟ یک متن چگونه میتواند با خوانندهاش حرف بزند؟ کل اینها آزاردهنده است؟ موافقم. شما کتاب را باز کردهاید که داستانی جذاب بخوانید. آن هم نه هر کتابی. چنین بازیهایی را شاید در یک معرفی کتاب معمولی که زور میزند خلاقانه باشد، بتوان تحمل کرد اما قطعاً برای یک رمان بسیار معروف، رمانی که بیشتر از تعداد کلماتش مورد ارجاع منتقدان و نویسندگان قرار گرفته، غیرقابلتحمل است. کتاب را برمیدارید که داستانی زیبا و تکاندهنده بخوانید یکمرتبه میبینید پر است از این بازیهای عجیب و غریب. مثلاً یک جا راوی با شما دعوا راه میاندازد که فلان صفحه را خوب نخواندهاید. اگر خوب خوانده بودید این مطلب یادتان بود. شما به آن صفحه میروید و میبینید که راوی واقعاً درست میگوید و شما این صفحه را دقیق نخواندهاید. از داستان هم خبری هست؟ آنگونه که شما انتظار دارید خیر.
این دیگر چه داستانی است؟ چرا کسی باید به خود زحمت بدهد و پا روی تمام قواعد و معیارهای داستاننویسی بشر بگذارد تا چنین چیز عجیبی را روایت کند؟ بیشتر شبیه یک دعوت است تا یک داستان. کسی شما را دعوت میکند تا به جایی بروید که حقیقتی برایتان روشن شود یا داستانی را بفهمید. شما هم میروید ولی وقتی به آنجا رسیدید میبینید هیچکس آنجا نیست و نامهای به یکی از دیوارها چسبانده شده که روی آن چند علامت برای جلب توجه هست و یک نوشتهی دو خطی. یک چنین چیزی:
«!@#$%^&* ــ احتمالاً به اینجا آمدهاید. اما متأسفانه شما گول خوردهاید. نه حقیقتی اینجا هست نه داستانی. بازگردید به همانجا که بودید ــ *&^%$#@!».
و به کجا باید بازگردید؟ جایی شبیه به همینجایی که رفته بودید و چیزی در کار نبود. رمان تریسترام شندی استرن یک چنین چیزی است. متنی یکه و شگفت، پر از بازیهایی حلناشدنی و تکرارشونده که مدام داستان را به تعویق میاندازند. تجربهای که در طول خواندن این کتاب خواهید داشت یک تجربهی ادبی یگانه و کمیاب است که شاید در طول عمرتان تنها یک بار رخ دهد.
ترجمهی ابراهیم یونسی هم واقعاً دقیق و جذاب است.
✍️ علی شاهی
■ تریسترام شندی | لارنس استرن | ترجمهٔ ابراهیم یونسی | انتشارات نگاه | کتابخانهٔ بابل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
اگر کمی از این متن فاصله بگیرید و کل آنرا نگاه کنید احتمالاً قسمتی از آن نظرتان را جلب خواهد کرد. به آنجا بروید. یک داستان جذاب و یک حقیقت آنجا نهفته است...
بازگشتید؟ یک پرسش: شما در این چند لحظه درون متن بودید یا بیرون آن؟ خواننده بودید یا نویسنده؟ متن پیش از حضور شما نوشته شده یا در هنگام حضور شما؟ یک متن چگونه میتواند با خوانندهاش حرف بزند؟ کل اینها آزاردهنده است؟ موافقم. شما کتاب را باز کردهاید که داستانی جذاب بخوانید. آن هم نه هر کتابی. چنین بازیهایی را شاید در یک معرفی کتاب معمولی که زور میزند خلاقانه باشد، بتوان تحمل کرد اما قطعاً برای یک رمان بسیار معروف، رمانی که بیشتر از تعداد کلماتش مورد ارجاع منتقدان و نویسندگان قرار گرفته، غیرقابلتحمل است. کتاب را برمیدارید که داستانی زیبا و تکاندهنده بخوانید یکمرتبه میبینید پر است از این بازیهای عجیب و غریب. مثلاً یک جا راوی با شما دعوا راه میاندازد که فلان صفحه را خوب نخواندهاید. اگر خوب خوانده بودید این مطلب یادتان بود. شما به آن صفحه میروید و میبینید که راوی واقعاً درست میگوید و شما این صفحه را دقیق نخواندهاید. از داستان هم خبری هست؟ آنگونه که شما انتظار دارید خیر.
این دیگر چه داستانی است؟ چرا کسی باید به خود زحمت بدهد و پا روی تمام قواعد و معیارهای داستاننویسی بشر بگذارد تا چنین چیز عجیبی را روایت کند؟ بیشتر شبیه یک دعوت است تا یک داستان. کسی شما را دعوت میکند تا به جایی بروید که حقیقتی برایتان روشن شود یا داستانی را بفهمید. شما هم میروید ولی وقتی به آنجا رسیدید میبینید هیچکس آنجا نیست و نامهای به یکی از دیوارها چسبانده شده که روی آن چند علامت برای جلب توجه هست و یک نوشتهی دو خطی. یک چنین چیزی:
«!@#$%^&* ــ احتمالاً به اینجا آمدهاید. اما متأسفانه شما گول خوردهاید. نه حقیقتی اینجا هست نه داستانی. بازگردید به همانجا که بودید ــ *&^%$#@!».
و به کجا باید بازگردید؟ جایی شبیه به همینجایی که رفته بودید و چیزی در کار نبود. رمان تریسترام شندی استرن یک چنین چیزی است. متنی یکه و شگفت، پر از بازیهایی حلناشدنی و تکرارشونده که مدام داستان را به تعویق میاندازند. تجربهای که در طول خواندن این کتاب خواهید داشت یک تجربهی ادبی یگانه و کمیاب است که شاید در طول عمرتان تنها یک بار رخ دهد.
ترجمهی ابراهیم یونسی هم واقعاً دقیق و جذاب است.
✍️ علی شاهی
■ تریسترام شندی | لارنس استرن | ترجمهٔ ابراهیم یونسی | انتشارات نگاه | کتابخانهٔ بابل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ شیطان؛ تانگوی ملال
سرگردان در دایرهای بیآغاز، بیانجام. گرفتار دهکدهای که دیوارهایش را از ملال بالا آوردهاند. پا در راه، راهی بعید که به نقطهی آغاز میرسد. آنکه با شیطان تانگو میرقصد هیچ نمیداند که گامهای نرم و هنرمندانهی شیطان که بهظرافتِ بزرگترین رقصندهها بر زمین میگذارد، او را سرانجام به کجا میرساند. به لبهی پرتگاه؟ شاید، اما شیطان چنین سادهلوحانه راه نمیبرد. او رقصنده را به نقطهی آغاز بازمیگرداند. تردستی ظریفی است که رقصنده خود یکی از اسباب آن است. نمایشی که با ذهن خود او، او را میفریبند و بازیگردان، شیطانی است که آن را از خود او پرداختهاند. اگر مثلث نماد زایش است، دایره نماد پوچی بیمرز است. نماد روشنی از سرگردانی و ملال و نیز از تکرار. آنکه دایره را ترسیم میکند گمان میبرد که در فقدان اضلاع میتواند بر گوشههای تاریک وجودش چراغ بتاباند و بر آن محیط روشن آگاهی و اقتدار دارد، اما شیطان بهزیرکی نشان میدهد که دایره در حقیقت از ازدحام اضلاع بیپایان به هم رسیده است. از تراکم گوشههایی که نرم به هم چسبیده و لابیرنتی بیانتها ساختهاند. آنکه دایره میکشد گمان میبرد که آفرینندهی دایره است، اما شیطان نشان میدهد که او تنها یکی از اضلاع محوشده در اضلاع دیگر است و نیز یکی از قربانیان انضباط هندسی دایره. در این دستگاه وحشتآوری که مرگ را بهسادگی از فهرست ملزومات آن برداشتهاند، انسان تنها رکن بهدامافتادهی طبیعت است که فریب هوشمندی و توفق بر محیط، او را به تنها جانوری بدل کرده است که بر رنجی که میکشد آگاهی دارد. زمان را تنها برای او ساختهاند و برای چنین کسی چه پادافرهی بالاتر از بیزمانی؟ چه عقوبتی هولناکتر از عزیمت به نقطهی آغاز برای موش بیدست و پایی که او را فریب رسیدن دادهاند؟
هر کس که رمان کراسناهورکایی را به پایان میبرد، خودش را یکی از اضلاع دایره میبیند. کتاب را که میبندد باید از جایش برخیزد. لباسهایش را بپوشد و خانه را در جستوجوی نقطهی آغاز تا همیشه ترک کند. او یکی از اضلاع دایره است و خروج از دایره برای او فرضی محال است.
✍️ محسن توحیدیان
■ تانگوی شیطان | لسلو کراسناهورکایی | ترجمهی سپند ساعدی | انتشارات نگاه | کتابخانهٔ بابل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
سرگردان در دایرهای بیآغاز، بیانجام. گرفتار دهکدهای که دیوارهایش را از ملال بالا آوردهاند. پا در راه، راهی بعید که به نقطهی آغاز میرسد. آنکه با شیطان تانگو میرقصد هیچ نمیداند که گامهای نرم و هنرمندانهی شیطان که بهظرافتِ بزرگترین رقصندهها بر زمین میگذارد، او را سرانجام به کجا میرساند. به لبهی پرتگاه؟ شاید، اما شیطان چنین سادهلوحانه راه نمیبرد. او رقصنده را به نقطهی آغاز بازمیگرداند. تردستی ظریفی است که رقصنده خود یکی از اسباب آن است. نمایشی که با ذهن خود او، او را میفریبند و بازیگردان، شیطانی است که آن را از خود او پرداختهاند. اگر مثلث نماد زایش است، دایره نماد پوچی بیمرز است. نماد روشنی از سرگردانی و ملال و نیز از تکرار. آنکه دایره را ترسیم میکند گمان میبرد که در فقدان اضلاع میتواند بر گوشههای تاریک وجودش چراغ بتاباند و بر آن محیط روشن آگاهی و اقتدار دارد، اما شیطان بهزیرکی نشان میدهد که دایره در حقیقت از ازدحام اضلاع بیپایان به هم رسیده است. از تراکم گوشههایی که نرم به هم چسبیده و لابیرنتی بیانتها ساختهاند. آنکه دایره میکشد گمان میبرد که آفرینندهی دایره است، اما شیطان نشان میدهد که او تنها یکی از اضلاع محوشده در اضلاع دیگر است و نیز یکی از قربانیان انضباط هندسی دایره. در این دستگاه وحشتآوری که مرگ را بهسادگی از فهرست ملزومات آن برداشتهاند، انسان تنها رکن بهدامافتادهی طبیعت است که فریب هوشمندی و توفق بر محیط، او را به تنها جانوری بدل کرده است که بر رنجی که میکشد آگاهی دارد. زمان را تنها برای او ساختهاند و برای چنین کسی چه پادافرهی بالاتر از بیزمانی؟ چه عقوبتی هولناکتر از عزیمت به نقطهی آغاز برای موش بیدست و پایی که او را فریب رسیدن دادهاند؟
هر کس که رمان کراسناهورکایی را به پایان میبرد، خودش را یکی از اضلاع دایره میبیند. کتاب را که میبندد باید از جایش برخیزد. لباسهایش را بپوشد و خانه را در جستوجوی نقطهی آغاز تا همیشه ترک کند. او یکی از اضلاع دایره است و خروج از دایره برای او فرضی محال است.
✍️ محسن توحیدیان
■ تانگوی شیطان | لسلو کراسناهورکایی | ترجمهی سپند ساعدی | انتشارات نگاه | کتابخانهٔ بابل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎