❑ در سوگ اُدیپ
به یاد شاهرخ مسکوب
آن چیست که صبح با چهار پا راه میرود، ظهر با دو پا و غروب با سه پا؟ نمیدانید؟ افسانههای تبای را بخوانید.
خدایی پیشگویی کرده که ادیپ، پدرش را میکشد و با مادرش ازدواج خواهد کرد. اُدیپ از سرنوشتش فرار میکند. آیا موفق میشود؟ نمیدانید؟ افسانههای تبای را بخوانید.
طاعونی شهر را فرا گرفته و خدایی پیام فرستاده: تا قاتلی که در شهر هست پیدا نشود، طاعون نخواهد رفت. قاتل کیست؟ نمیدانید؟ افسانههای تبای را بخوانید.
ادیپ شهریار را همه میشناسند اما چند نفر میدانند فرجام او چه خواهد شد؟ شما هم نمیدانید؟ افسانههای تبای را بخوانید.
آنتیگونه میخواهد برادر شورشی خود را به خاک بسپارد اما داییشان، پادشاه تبس، به او اجازه نمیدهد. خدایان طرف چه کسی را خواهند گرفت؟ نظم شهر یا روابط خانوادگی؟ نمیدانید؟ افسانههای تبای را بخوانید.
اگر به شما بگویم که نویسندهای توانا تمام این معماها را با مهارت و نبوغ تمام در سه نمایشنامه جمع کرده و پاسخ داده، حتماً این معرفی را رها خواهید کرد و به سراغ خواندن کتاب خواهید رفت. اما بگذارید قبل رفتن چیز دیگری هم به شما بگویم: میگویند مردم یونان پیشاپیش پاسخ تمام این پرسشها را میدانستهاند. پیشاپیش از تمام داستانهایی که سوفوکل در این کتاب نوشته خبر داشتهاند. پیشاپیش میدانستهاند، پیشاپیش خبر داشتهاند و با این وصف، پای نمایشهای این کتاب، باز هم دهانشان باز میمانده و تا انتها با شگفتی و تعجب نمایش را دنبال میکردهاند. بله. سوفوکل چنان نویسندهی بزرگی بوده که حتی با روایت داستانهایی تکراری هم خوانندگان و بینندگان را شگفتزده میکرده است و حتی کلمهی «نابغه» هم نمیتواند دقیقاً او را وصف کند. امروز، کدام نمایشنامهنویس بزرگی جرأت دارد داستانی تکراری بنویسد و کماکان خواننده را با یک هول و شگفتی عظیم تنها بگذارد؟
اگر هنوز هم پای خواندن این معرفی نشستهاید و سراغ کتاب افسانههای تبای نرفتهاید، میتوانم آخرین حرفم را هم به شما بگویم. این کتاب را نویسندهای به فارسی ترجمه کرده که نثرش قسمت مهمی از تاریخ نثر ماست. قسمت مهمی از تاریخ نثرهای زیبایی که ما در زبان فارسی خواندهایم. همان نویسندهای که از روز اول فعالیتش، چشم به آثار بزرگ ادبیات جهان داشت و تاریخ ترجمههایش قسمت برجستهای از تاریخ آشنایی ما با شاهکارهای ادبیات جهان است. همان نویسندهای که خودش از آثارش بسیار بزرگتر بود و این نوشتهی کوچک به او تقدیم شده است.
✍️ علی شاهی
■ افسانههای تبای | سوفوکل | ترجمهٔ شاهرخ مسکوب | نشر خوارزمی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
به یاد شاهرخ مسکوب
آن چیست که صبح با چهار پا راه میرود، ظهر با دو پا و غروب با سه پا؟ نمیدانید؟ افسانههای تبای را بخوانید.
خدایی پیشگویی کرده که ادیپ، پدرش را میکشد و با مادرش ازدواج خواهد کرد. اُدیپ از سرنوشتش فرار میکند. آیا موفق میشود؟ نمیدانید؟ افسانههای تبای را بخوانید.
طاعونی شهر را فرا گرفته و خدایی پیام فرستاده: تا قاتلی که در شهر هست پیدا نشود، طاعون نخواهد رفت. قاتل کیست؟ نمیدانید؟ افسانههای تبای را بخوانید.
ادیپ شهریار را همه میشناسند اما چند نفر میدانند فرجام او چه خواهد شد؟ شما هم نمیدانید؟ افسانههای تبای را بخوانید.
آنتیگونه میخواهد برادر شورشی خود را به خاک بسپارد اما داییشان، پادشاه تبس، به او اجازه نمیدهد. خدایان طرف چه کسی را خواهند گرفت؟ نظم شهر یا روابط خانوادگی؟ نمیدانید؟ افسانههای تبای را بخوانید.
اگر به شما بگویم که نویسندهای توانا تمام این معماها را با مهارت و نبوغ تمام در سه نمایشنامه جمع کرده و پاسخ داده، حتماً این معرفی را رها خواهید کرد و به سراغ خواندن کتاب خواهید رفت. اما بگذارید قبل رفتن چیز دیگری هم به شما بگویم: میگویند مردم یونان پیشاپیش پاسخ تمام این پرسشها را میدانستهاند. پیشاپیش از تمام داستانهایی که سوفوکل در این کتاب نوشته خبر داشتهاند. پیشاپیش میدانستهاند، پیشاپیش خبر داشتهاند و با این وصف، پای نمایشهای این کتاب، باز هم دهانشان باز میمانده و تا انتها با شگفتی و تعجب نمایش را دنبال میکردهاند. بله. سوفوکل چنان نویسندهی بزرگی بوده که حتی با روایت داستانهایی تکراری هم خوانندگان و بینندگان را شگفتزده میکرده است و حتی کلمهی «نابغه» هم نمیتواند دقیقاً او را وصف کند. امروز، کدام نمایشنامهنویس بزرگی جرأت دارد داستانی تکراری بنویسد و کماکان خواننده را با یک هول و شگفتی عظیم تنها بگذارد؟
اگر هنوز هم پای خواندن این معرفی نشستهاید و سراغ کتاب افسانههای تبای نرفتهاید، میتوانم آخرین حرفم را هم به شما بگویم. این کتاب را نویسندهای به فارسی ترجمه کرده که نثرش قسمت مهمی از تاریخ نثر ماست. قسمت مهمی از تاریخ نثرهای زیبایی که ما در زبان فارسی خواندهایم. همان نویسندهای که از روز اول فعالیتش، چشم به آثار بزرگ ادبیات جهان داشت و تاریخ ترجمههایش قسمت برجستهای از تاریخ آشنایی ما با شاهکارهای ادبیات جهان است. همان نویسندهای که خودش از آثارش بسیار بزرگتر بود و این نوشتهی کوچک به او تقدیم شده است.
✍️ علی شاهی
■ افسانههای تبای | سوفوکل | ترجمهٔ شاهرخ مسکوب | نشر خوارزمی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ آقای عکس
لانگشات. قاب: داریم با یکی از منتقدان بلندآوازهٔ عکاسی ایران گپ میزنیم. هر دو سر ذوق آمدهایم. نور پخش شده کف اتاق. شعفزده از پیشانگاشت و کمپوزیسیون و ریزهکاری عکسهای بیل برانت و اَودُن و کارتیهبرسون میگوید و من به این فکر میکنم که چطور من هم این ریزهکاریها را دیدهام و فهمیدهام بیآنکه عکاس باشم؟ چطور است که میتوانم پاهمپای او از زیر و بمِ عکسها بگویم و به شادی او و خودم دامن بزنم؟ بیدرنگ یاد نام آقا معلم میافتم: تری بَرِت. میگویم همه اینها را از کسی آموختهام که حتماً میشناسیش. میشناسم؟ بله بله. آقای برت. آن پروفسور بازنشستهٔ محجوب که با نثر موقر و آموزگارانهاش دست نوآموز را میگیرد تاتیتاتی میبرد از برابر چشماندازهای شگفتآسای آنسل آدامز عبورش میدهد و به دری میرساند که ویلیام تالبوت با آن جاروی دستهبلند تا ابد باز گذاشته که تازهواردها غریبگی نکنند. از در که وارد میشوی، تاریکخانهٔ روشنی عظیم پیش رویت گشوده میشود که سردرش خورده است: عکاس. عکس. عکاسی.
میگویم اگر میتوانستم مستقیم با او صحبت کنم از چیزهایی میگفتم که او نگفته و کاش میگفت. میگوید: ای آقا! حضرتشان پشت هفت پرده پنهاناند. شبش میآیم نامش را جستجو میکنم. میبینم پردهای در قاب نیست. عمق میدان واضحتر از تصور است. دارد بازنشستگی را هم در فیسبوکش با عکس سر میکند. یک عکس، یک اشاره، یک نکته. همه چیز سر جایش است. قابها بینقص. عکس در زندگیاش جاریست و زندگی را هنوز از دریچهٔ دوربینها محک میزند. کامنت جویندگان را جواب میدهد و معلمی میکند.
تری برت در نقد عکس همهٔ آن چیزهایی را که برای ورود به جهان عکس لازم است، مو به مو پیش کشیده است؛ از «دیدن عکس» تا «نوشتن عکس». از «نگریستن عکس» تا درک «عکس بهمثابهٔ متن». [قاب: استاد عکس را لخت مادرزاد کرده بر میز تشریح گذاشته ظاهر و باطنش را پیکسل به پیکسل به بیننده نشان میدهد.] اگر هر روز تا چشم باز میکنید قاب شبکههای اجتماعی را باز میکنید و از هجوم دائمیِ میلیاردها عکس به ستوه میآیید، شاید وقتش رسیده که «ندیدن» را بیاموزید. آقای معلم این آموزهٔ بزرگ را به شما پیشکش میکند: ـــ اول: «چگونه ببینید». دوم: چگونه «نبینید» تا «ببینید».
✍️ آزاد عندلیبی
■ نقد عکس | تری برت | ترجمهٔ اسماعیل عباسی و کاوه میرعباسی | نشر مرکز
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
لانگشات. قاب: داریم با یکی از منتقدان بلندآوازهٔ عکاسی ایران گپ میزنیم. هر دو سر ذوق آمدهایم. نور پخش شده کف اتاق. شعفزده از پیشانگاشت و کمپوزیسیون و ریزهکاری عکسهای بیل برانت و اَودُن و کارتیهبرسون میگوید و من به این فکر میکنم که چطور من هم این ریزهکاریها را دیدهام و فهمیدهام بیآنکه عکاس باشم؟ چطور است که میتوانم پاهمپای او از زیر و بمِ عکسها بگویم و به شادی او و خودم دامن بزنم؟ بیدرنگ یاد نام آقا معلم میافتم: تری بَرِت. میگویم همه اینها را از کسی آموختهام که حتماً میشناسیش. میشناسم؟ بله بله. آقای برت. آن پروفسور بازنشستهٔ محجوب که با نثر موقر و آموزگارانهاش دست نوآموز را میگیرد تاتیتاتی میبرد از برابر چشماندازهای شگفتآسای آنسل آدامز عبورش میدهد و به دری میرساند که ویلیام تالبوت با آن جاروی دستهبلند تا ابد باز گذاشته که تازهواردها غریبگی نکنند. از در که وارد میشوی، تاریکخانهٔ روشنی عظیم پیش رویت گشوده میشود که سردرش خورده است: عکاس. عکس. عکاسی.
میگویم اگر میتوانستم مستقیم با او صحبت کنم از چیزهایی میگفتم که او نگفته و کاش میگفت. میگوید: ای آقا! حضرتشان پشت هفت پرده پنهاناند. شبش میآیم نامش را جستجو میکنم. میبینم پردهای در قاب نیست. عمق میدان واضحتر از تصور است. دارد بازنشستگی را هم در فیسبوکش با عکس سر میکند. یک عکس، یک اشاره، یک نکته. همه چیز سر جایش است. قابها بینقص. عکس در زندگیاش جاریست و زندگی را هنوز از دریچهٔ دوربینها محک میزند. کامنت جویندگان را جواب میدهد و معلمی میکند.
تری برت در نقد عکس همهٔ آن چیزهایی را که برای ورود به جهان عکس لازم است، مو به مو پیش کشیده است؛ از «دیدن عکس» تا «نوشتن عکس». از «نگریستن عکس» تا درک «عکس بهمثابهٔ متن». [قاب: استاد عکس را لخت مادرزاد کرده بر میز تشریح گذاشته ظاهر و باطنش را پیکسل به پیکسل به بیننده نشان میدهد.] اگر هر روز تا چشم باز میکنید قاب شبکههای اجتماعی را باز میکنید و از هجوم دائمیِ میلیاردها عکس به ستوه میآیید، شاید وقتش رسیده که «ندیدن» را بیاموزید. آقای معلم این آموزهٔ بزرگ را به شما پیشکش میکند: ـــ اول: «چگونه ببینید». دوم: چگونه «نبینید» تا «ببینید».
✍️ آزاد عندلیبی
■ نقد عکس | تری برت | ترجمهٔ اسماعیل عباسی و کاوه میرعباسی | نشر مرکز
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ ارمغان پروست؟
شاهرخ مسکوب دههای پیش از نوشتن ارمغان مور غرق خواندن در جستوجوی زمان ازدسترفته شد. یادداشتهای روزانهاش دربارۀ پروست حکایت سرگشتگی اوست در جهان این کتاب. خواندنِ در جستوجو سفری درازآهنگ و گاه فرسایندهست، همچون سفر تنانۀ آدمی در زندگی. در سفر، زمان پشت سر جا میماند و هرگز بازنمیگردد. پروست به جستوجوی زمان ازدسترفته میرود و زمانی را که از دست رفته «با» و «در» هنر که حقیقت است بازمییابد. مسکوب: «راوی دختر دوست درگذشتهاش... را میبیند... پس از شرح طولانیِ بسیار ظریف و بسیار هنرمندانۀ پیری، مرگ و ویرانکاری زمان در زیباییِ جوان این دختر، زمان ازدسترفته بازیافته میشود.» او چند سال بعد که نوشتن ارمغان مور را آغاز میکند، اندوختهای از پروست در ناخودآگاه دارد، شاید هم در خودآگاه، اما از آن تجربه در فهم شاهنامه، مستقیماً، بهره نمیبرد. در فرازی از حق ناخودآگاه بر اثر ادبی سخن میگوید و دربارهٔ کتاب خودش یادآور میشود که «این جستوجو بازگشت به اول، تأویل ناخودآگاه شاعر است در شاهنامه.» کلمههای «جستوجو» و «بازگشت» ما را ارجاع میدهند به پروست. اشارات دیگری هم به «زمان ویرانکار» دارد، و اینکه شاعر چگونه میتواند از دام آن بگریزد. میگوید: ارمغان مور «تلاشیست برای رسیدن به دریافتی دیگر از شاهنامه، از داستانی، روایتی و گفتاری، جستوجویی به امید دستیابی به حقیقتی ازنو.» اما فقط ملاحظاتش دربارۀ زمان و بازگرداندن زمان در شاهنامه و اسطوره نیست که ما را متوجه پروست میکند: خود ساختار ارمغان مور نیز الگویی پروستی دارد؛ کتاب با گفتاری دربارۀ زمان آغاز میشود و با گفتاری دربارۀ سخن پایان میگیرد و سخن را با زمان پیوند میزند: «بپردازیم به کاری که شعر با شاعر میکند و او را از قفس زمان به افقی دورتر پرواز میدهد.» آیا میتوان از حق ناخودآگاه بر «ارمغان مور» سخن نیز گفت؟ چه چیز مسکوب را بدین اندیشه رهنمون شد که بگوید اگرچه شاهنامه از حیث آنکه حماسه و تاریخ است بازتاب زمان بیرونیست، اما میتوان، «بهظاهر متناقض»، آن را درونزا هم دانست؟ ارمغان مور هم تأویل شاهنامهست و هم خود به اثری ادبی تبدیل میشود که باید تأویل شود، و بیش از آنکه «تحقیق» در معنی باشد، «خلق» معنیست، گیرم نویسنده فروتنی به خرج داده تحفهاش را به مصداق سخن سعدی «تحفۀ مور» نامیده: «عیبم مکن و بدار معذور/ پای ملخیست تحفۀ مور».
✍️ مانی پارسا
ارمغان مور | شاهرخ مسکوب | نشر نی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
شاهرخ مسکوب دههای پیش از نوشتن ارمغان مور غرق خواندن در جستوجوی زمان ازدسترفته شد. یادداشتهای روزانهاش دربارۀ پروست حکایت سرگشتگی اوست در جهان این کتاب. خواندنِ در جستوجو سفری درازآهنگ و گاه فرسایندهست، همچون سفر تنانۀ آدمی در زندگی. در سفر، زمان پشت سر جا میماند و هرگز بازنمیگردد. پروست به جستوجوی زمان ازدسترفته میرود و زمانی را که از دست رفته «با» و «در» هنر که حقیقت است بازمییابد. مسکوب: «راوی دختر دوست درگذشتهاش... را میبیند... پس از شرح طولانیِ بسیار ظریف و بسیار هنرمندانۀ پیری، مرگ و ویرانکاری زمان در زیباییِ جوان این دختر، زمان ازدسترفته بازیافته میشود.» او چند سال بعد که نوشتن ارمغان مور را آغاز میکند، اندوختهای از پروست در ناخودآگاه دارد، شاید هم در خودآگاه، اما از آن تجربه در فهم شاهنامه، مستقیماً، بهره نمیبرد. در فرازی از حق ناخودآگاه بر اثر ادبی سخن میگوید و دربارهٔ کتاب خودش یادآور میشود که «این جستوجو بازگشت به اول، تأویل ناخودآگاه شاعر است در شاهنامه.» کلمههای «جستوجو» و «بازگشت» ما را ارجاع میدهند به پروست. اشارات دیگری هم به «زمان ویرانکار» دارد، و اینکه شاعر چگونه میتواند از دام آن بگریزد. میگوید: ارمغان مور «تلاشیست برای رسیدن به دریافتی دیگر از شاهنامه، از داستانی، روایتی و گفتاری، جستوجویی به امید دستیابی به حقیقتی ازنو.» اما فقط ملاحظاتش دربارۀ زمان و بازگرداندن زمان در شاهنامه و اسطوره نیست که ما را متوجه پروست میکند: خود ساختار ارمغان مور نیز الگویی پروستی دارد؛ کتاب با گفتاری دربارۀ زمان آغاز میشود و با گفتاری دربارۀ سخن پایان میگیرد و سخن را با زمان پیوند میزند: «بپردازیم به کاری که شعر با شاعر میکند و او را از قفس زمان به افقی دورتر پرواز میدهد.» آیا میتوان از حق ناخودآگاه بر «ارمغان مور» سخن نیز گفت؟ چه چیز مسکوب را بدین اندیشه رهنمون شد که بگوید اگرچه شاهنامه از حیث آنکه حماسه و تاریخ است بازتاب زمان بیرونیست، اما میتوان، «بهظاهر متناقض»، آن را درونزا هم دانست؟ ارمغان مور هم تأویل شاهنامهست و هم خود به اثری ادبی تبدیل میشود که باید تأویل شود، و بیش از آنکه «تحقیق» در معنی باشد، «خلق» معنیست، گیرم نویسنده فروتنی به خرج داده تحفهاش را به مصداق سخن سعدی «تحفۀ مور» نامیده: «عیبم مکن و بدار معذور/ پای ملخیست تحفۀ مور».
✍️ مانی پارسا
ارمغان مور | شاهرخ مسکوب | نشر نی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ بیایید کمی رمان بنوازیم!
اگر به شما بگویند رمانی نوشته شده که از اتاقهای نمور و دالانهای مخوف و تاریک شوروی استالینی آغاز میکند و به آخرین دستاوردهای فیزیک مدرن در قرن بیست و یکم میرسد نظرتان چیست؟ داستان یک نقاش روس که آرزو داشته داوینچی شود اما سر از ادارههای سانسور شوروی درآورده و از هنرش برای حذف چهرههای مغضوب حکومت در تصاویر استفاده میکند، با سفری رنگارنگ و طولانی به یک سفینهٔ فضایی خواهد رسید که مشغول خروج از منظومهٔ شمسی است. آیا این یک داستان علمی ــ تخیلی است؟ نه. یک داستان «واقعگرا»ست. حتماً با خود میگویید چنین طرحی بهطور قطع شکست خواهد خورد.
تازه همهاش همین نیست. اگر به شما بگویم نویسنده این رمان را تکهتکه کرده و در قالب آهنگهای یک نوار کاست آن را نوشته چه؟ اگر بگویم قطعات رمان از هم جدا هستند، هر یک شروع، میانه، پایان و پیرنگ خود را دارند و تنها با تعدادی تصویر و شخصیت به هم متصل میشوند؛ یا اگر بگویم ساختار کتاب دقیقاً مانند یک آلبوم موسیقی است: دو روی الف و ب دارد با یک میانپرده. شبیه منشوری که تاریخ صد سالهٔ روسیه را به ۹ رنگ مختلف تجزیه میکند. نُه بار شروع میشود، پیرنگی تازه طرح میریزد و نُه بار پایان مییابد: «تاریخ اشتباهی است که تا ابد تصحیحش میکنیم». اگر اینها را بگویم مطمئن خواهید شد که این طرحی است قطعاً ناکام و شکستخورده و احتمالاً بسیار شگفتزده و متعجب خواهید شد اگر به شما بگویم: نه! این طرح شگفت و غریب نهتنها شکست نخورده، که حتی شجاعت نویسندهاش را در بهترین حالت ممکن به نمایش گذاشته است: یک رمان تکاندهنده و جذاب که در عین حال یک کلاس داستاننویسی عالی است. نمیتوانید بپذیرید؟ امتحان کنید.
ترجمهٔ کتاب هم کاملاً قابل قبول و خواندنی است و هیچجا خواننده را به درد سر نمیاندازد.
✍️ علی شاهی
تزار عشق و تکنو | آنتونی مارا | ترجمهٔ مریم حسینزاده | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
اگر به شما بگویند رمانی نوشته شده که از اتاقهای نمور و دالانهای مخوف و تاریک شوروی استالینی آغاز میکند و به آخرین دستاوردهای فیزیک مدرن در قرن بیست و یکم میرسد نظرتان چیست؟ داستان یک نقاش روس که آرزو داشته داوینچی شود اما سر از ادارههای سانسور شوروی درآورده و از هنرش برای حذف چهرههای مغضوب حکومت در تصاویر استفاده میکند، با سفری رنگارنگ و طولانی به یک سفینهٔ فضایی خواهد رسید که مشغول خروج از منظومهٔ شمسی است. آیا این یک داستان علمی ــ تخیلی است؟ نه. یک داستان «واقعگرا»ست. حتماً با خود میگویید چنین طرحی بهطور قطع شکست خواهد خورد.
تازه همهاش همین نیست. اگر به شما بگویم نویسنده این رمان را تکهتکه کرده و در قالب آهنگهای یک نوار کاست آن را نوشته چه؟ اگر بگویم قطعات رمان از هم جدا هستند، هر یک شروع، میانه، پایان و پیرنگ خود را دارند و تنها با تعدادی تصویر و شخصیت به هم متصل میشوند؛ یا اگر بگویم ساختار کتاب دقیقاً مانند یک آلبوم موسیقی است: دو روی الف و ب دارد با یک میانپرده. شبیه منشوری که تاریخ صد سالهٔ روسیه را به ۹ رنگ مختلف تجزیه میکند. نُه بار شروع میشود، پیرنگی تازه طرح میریزد و نُه بار پایان مییابد: «تاریخ اشتباهی است که تا ابد تصحیحش میکنیم». اگر اینها را بگویم مطمئن خواهید شد که این طرحی است قطعاً ناکام و شکستخورده و احتمالاً بسیار شگفتزده و متعجب خواهید شد اگر به شما بگویم: نه! این طرح شگفت و غریب نهتنها شکست نخورده، که حتی شجاعت نویسندهاش را در بهترین حالت ممکن به نمایش گذاشته است: یک رمان تکاندهنده و جذاب که در عین حال یک کلاس داستاننویسی عالی است. نمیتوانید بپذیرید؟ امتحان کنید.
ترجمهٔ کتاب هم کاملاً قابل قبول و خواندنی است و هیچجا خواننده را به درد سر نمیاندازد.
✍️ علی شاهی
تزار عشق و تکنو | آنتونی مارا | ترجمهٔ مریم حسینزاده | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❤1
❑ زمان بیزمانی
هستی در معرض فناست. هیچ چیز باقی نخواهد ماند، نه انسانی، نه شیئی، نه کتابی، نه قانونی. پس من که یک موجود فانیام به چه چیز باید تکیه کنم و به چه امید داشته باشم؟ به یک موجود «جاودانه»؟ اما جاودانگی یعنی چه؟ یعنی دوام آوردن در طول زمان؟ یعنی تسلیم زمان نشدن؟ اما زمان چیست؟ آن چیزی که «وقتی کسی از من نمیپرسد میدانم چیست و وقتی کسی میپرسد نمیدانم»؟ من چگونه به این زمان دسترسی دارم؟ از طریق زندگیای که زیستهام و زمانی که بر من گذشته است؟ خودش است. باید با مرور روز به روز زندگیام، با مرور آنچه به نام زندگی در حافظهام نگه داشتهام، دریابم که زمان چیست. اما یک لحظه! چگونه میتوانم این زندگی پنهانی و پر از گناه را در انظار عموم مرور کنم؟ مگر میشود مقابل چشم همگان، از گناهان وحشتناک و گمراهیهای تکاندهندهام با صدایی بلند سخن بگویم؟ نه. نمیشود. اما مگر پنهانکاری سودی هم دارد وقتی که خداوند حاضر در همه جا و ناظر بر همه چیز است؟ اگر خدا نیست که زندگی بر باد است و اگر هست، پنهانکاری معنایی ندارد. کار تمام است. مرور میکنم. همه را، با تمام گناهان و سرشکستگیها مرور میکنم. در محضر خداوند، در مقابل خودش. بگذار این موجود جاودانه به اعترافاتم گوش فرا بسپارد. هر چه بادا باد...
اما من کیستم؟ این زندگی چیست؟ من که مدتهاست «برای خودم به مسئلهای بدل شدهام» باید از کجا شروع کنم؟ از پدر؟ مادر؟ جامعه؟ نه. از کتابهایی که خواندهام شروع میکنم. کتابهایی که به زندگیام شکل دادهاند. از همان ابتدا هر چه بود از همین کتابها شروع شد. یافتم. کتابی مینویسم دربارهی زندگیام که در عین حال کتابی دربارهی کتابهاست. با مرور زندگی کتابگونهام خواهم فهمید که زمان چیست و اگر بفهمم زمان چیست، به راز جاودانگی پی خواهم برد. «اعترافات» شروع میشود.
نُه فصل اول اعترافات مرور زندگی شخصی آگوستین به روایت خود اوست. یک زندگی پرتبوتاب، گناهآلود و شگفتانگیز که در نهایت به تأملات فلسفی بیزمانی در مورد زمان و جاودانگی ختم خواهد شد. این یکی از تکاندهندهترین و جذابترین کتابهای تاریخ فلسفه است. کتابی ادبی و داستانی که هنوز هم در بحثهای مربوط به زمان، یکی از مراجع مهم فلاسفه است.
نسخهی فارسی اعترافات با ترجمهی خوب سایه میثمی و ویراستاری مصطفی ملکیان، نسخهای جذاب و خواندنی است که توانسته تا حدود زیادی تب و تاب و زیبایی نسخهی اصلی را منتقل کند.
✍️ علی شاهی
■ اعترافات | قدیس آگوستین | ترجمهٔ سایه میثمی | ویراستهٔ مصطفی ملکیان | دفتر پژوهش و نشر سهرودی | کتابخانهٔ بابل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
هستی در معرض فناست. هیچ چیز باقی نخواهد ماند، نه انسانی، نه شیئی، نه کتابی، نه قانونی. پس من که یک موجود فانیام به چه چیز باید تکیه کنم و به چه امید داشته باشم؟ به یک موجود «جاودانه»؟ اما جاودانگی یعنی چه؟ یعنی دوام آوردن در طول زمان؟ یعنی تسلیم زمان نشدن؟ اما زمان چیست؟ آن چیزی که «وقتی کسی از من نمیپرسد میدانم چیست و وقتی کسی میپرسد نمیدانم»؟ من چگونه به این زمان دسترسی دارم؟ از طریق زندگیای که زیستهام و زمانی که بر من گذشته است؟ خودش است. باید با مرور روز به روز زندگیام، با مرور آنچه به نام زندگی در حافظهام نگه داشتهام، دریابم که زمان چیست. اما یک لحظه! چگونه میتوانم این زندگی پنهانی و پر از گناه را در انظار عموم مرور کنم؟ مگر میشود مقابل چشم همگان، از گناهان وحشتناک و گمراهیهای تکاندهندهام با صدایی بلند سخن بگویم؟ نه. نمیشود. اما مگر پنهانکاری سودی هم دارد وقتی که خداوند حاضر در همه جا و ناظر بر همه چیز است؟ اگر خدا نیست که زندگی بر باد است و اگر هست، پنهانکاری معنایی ندارد. کار تمام است. مرور میکنم. همه را، با تمام گناهان و سرشکستگیها مرور میکنم. در محضر خداوند، در مقابل خودش. بگذار این موجود جاودانه به اعترافاتم گوش فرا بسپارد. هر چه بادا باد...
اما من کیستم؟ این زندگی چیست؟ من که مدتهاست «برای خودم به مسئلهای بدل شدهام» باید از کجا شروع کنم؟ از پدر؟ مادر؟ جامعه؟ نه. از کتابهایی که خواندهام شروع میکنم. کتابهایی که به زندگیام شکل دادهاند. از همان ابتدا هر چه بود از همین کتابها شروع شد. یافتم. کتابی مینویسم دربارهی زندگیام که در عین حال کتابی دربارهی کتابهاست. با مرور زندگی کتابگونهام خواهم فهمید که زمان چیست و اگر بفهمم زمان چیست، به راز جاودانگی پی خواهم برد. «اعترافات» شروع میشود.
نُه فصل اول اعترافات مرور زندگی شخصی آگوستین به روایت خود اوست. یک زندگی پرتبوتاب، گناهآلود و شگفتانگیز که در نهایت به تأملات فلسفی بیزمانی در مورد زمان و جاودانگی ختم خواهد شد. این یکی از تکاندهندهترین و جذابترین کتابهای تاریخ فلسفه است. کتابی ادبی و داستانی که هنوز هم در بحثهای مربوط به زمان، یکی از مراجع مهم فلاسفه است.
نسخهی فارسی اعترافات با ترجمهی خوب سایه میثمی و ویراستاری مصطفی ملکیان، نسخهای جذاب و خواندنی است که توانسته تا حدود زیادی تب و تاب و زیبایی نسخهی اصلی را منتقل کند.
✍️ علی شاهی
■ اعترافات | قدیس آگوستین | ترجمهٔ سایه میثمی | ویراستهٔ مصطفی ملکیان | دفتر پژوهش و نشر سهرودی | کتابخانهٔ بابل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ اختراع صلح، اختراع خاورمیانه
انقلاب صنعتی پیآیند عصر اکتشاف بود. اروپاییان از خواب برخاسته بودند و میخواستند به ثروتهای مشرقزمین دسترسی یابند. از راه زمینی نمیشد. راه شرق از قلمرو اسلام میگذشت. زدند به آب و نهفقط مشرقزمینی را که میشناختند با دور زدن اسلام بازیافتند، بلکه تصادفاً سر از دنیای جدید درآوردند. در اقیانوسها سرگردان شدند. بادها و جریانهای اقیانوسی را کشف کردند. نظام مستعمرات شکل گرفت، چرخهای صنعت با مثلث فضیلت [زغالسنگ، آهن، بخار] به گردش درآمد. دنیای جدید و مشرقزمین شدند تدارکاتچی غرب. پنبه میرفت آنجا پارچه میشد برمیگشت به دنیای جدید و مشرقزمین. دانستند که دانش قدرت است؛ اختیارش را به دست گرفتند. همانطور که دربارۀ اصل انواع و نظام فیزیکی عالم تحقیق کردند و دانش آفریدند، دربارۀ مشرقزمین هم شروع کردند به تحقیق. دانشی پدید آوردند به نام شرقشناسی. ما را مدوّن کردند و به خورد خودمان دادند. البته بر سر تفسیر جهان میانشان مناقشه بود. دیگر بخار جواب صنعت را نمیداد. نفت که پا به میدان تاریخ گذاشت، آن مناقشه بالا گرفت. تا قبل از آن شرق عبارت بود از چین و هند و جزایر ادویه، حالا نزدیکتر شده بود. در پایان جنگ اول که نشستند دور میز میدانستند چه میخواهند. یک نقشه گذاشتند روی میز، خطکش و قلمی برداشتند، مفهوم «خاورمیانه» را اختراع و قلمرو عثمانی را بین خودشان تقسیم کردند. مسئلهی ارض موعود هم باید حلوفصل میشد. قیمومیت آن منطقهی مناقشهبرانگیز به انگلستان رسید. انگار جنگ دیگری لازم بود، تأسیس اسرائیل افتاد به ۱۹۴۷، بعد از جنگ دوم. اما سرنوشت ما و خاورمیانه در همان دورهی جنگ اول و پس از آن، در مذاکرات صلحی که همهی صلحها را بر باد داد، رقم خورد، با اعلامیهی بالفور و عهدنامهی ورسای. اروپا برای آنکه به آن نقطه و آن میز برسد راه درازی را پیموده بود. کمابیش چهارصد سال تا چرچیل، لوید جرج، بالفور و کیچنر راه پیموده بود. ما هم اینگوشۀ جهان برای خودمان خوش بودیم. خوب است بعد از خواندن کتاب خوشخوانی که عکسش را ملاحظه میفرمایید، یادداشتهای روزانهی محمدعلی فروغی از سفر کنفرانس صلح پاریس [نشر سخن] را نیز بخوانید تا شمهای دریابید که ما آن موقع کجای داستان بودیم.
✍️ مانی پارسا
■ صلحی که همۀ صلحها را بر باد داد | دیوید فرامکین | ترجمهٔ حسن افشار | نشر ماهی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
انقلاب صنعتی پیآیند عصر اکتشاف بود. اروپاییان از خواب برخاسته بودند و میخواستند به ثروتهای مشرقزمین دسترسی یابند. از راه زمینی نمیشد. راه شرق از قلمرو اسلام میگذشت. زدند به آب و نهفقط مشرقزمینی را که میشناختند با دور زدن اسلام بازیافتند، بلکه تصادفاً سر از دنیای جدید درآوردند. در اقیانوسها سرگردان شدند. بادها و جریانهای اقیانوسی را کشف کردند. نظام مستعمرات شکل گرفت، چرخهای صنعت با مثلث فضیلت [زغالسنگ، آهن، بخار] به گردش درآمد. دنیای جدید و مشرقزمین شدند تدارکاتچی غرب. پنبه میرفت آنجا پارچه میشد برمیگشت به دنیای جدید و مشرقزمین. دانستند که دانش قدرت است؛ اختیارش را به دست گرفتند. همانطور که دربارۀ اصل انواع و نظام فیزیکی عالم تحقیق کردند و دانش آفریدند، دربارۀ مشرقزمین هم شروع کردند به تحقیق. دانشی پدید آوردند به نام شرقشناسی. ما را مدوّن کردند و به خورد خودمان دادند. البته بر سر تفسیر جهان میانشان مناقشه بود. دیگر بخار جواب صنعت را نمیداد. نفت که پا به میدان تاریخ گذاشت، آن مناقشه بالا گرفت. تا قبل از آن شرق عبارت بود از چین و هند و جزایر ادویه، حالا نزدیکتر شده بود. در پایان جنگ اول که نشستند دور میز میدانستند چه میخواهند. یک نقشه گذاشتند روی میز، خطکش و قلمی برداشتند، مفهوم «خاورمیانه» را اختراع و قلمرو عثمانی را بین خودشان تقسیم کردند. مسئلهی ارض موعود هم باید حلوفصل میشد. قیمومیت آن منطقهی مناقشهبرانگیز به انگلستان رسید. انگار جنگ دیگری لازم بود، تأسیس اسرائیل افتاد به ۱۹۴۷، بعد از جنگ دوم. اما سرنوشت ما و خاورمیانه در همان دورهی جنگ اول و پس از آن، در مذاکرات صلحی که همهی صلحها را بر باد داد، رقم خورد، با اعلامیهی بالفور و عهدنامهی ورسای. اروپا برای آنکه به آن نقطه و آن میز برسد راه درازی را پیموده بود. کمابیش چهارصد سال تا چرچیل، لوید جرج، بالفور و کیچنر راه پیموده بود. ما هم اینگوشۀ جهان برای خودمان خوش بودیم. خوب است بعد از خواندن کتاب خوشخوانی که عکسش را ملاحظه میفرمایید، یادداشتهای روزانهی محمدعلی فروغی از سفر کنفرانس صلح پاریس [نشر سخن] را نیز بخوانید تا شمهای دریابید که ما آن موقع کجای داستان بودیم.
✍️ مانی پارسا
■ صلحی که همۀ صلحها را بر باد داد | دیوید فرامکین | ترجمهٔ حسن افشار | نشر ماهی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
👍1
❑ گل سرخ یا هر نام دیگری
فرض کنید یک نشانهشناس مشهور هستید که تحصیلاتتان در رشتهی فلسفه بوده. تخصصتان فلسفه و هنر قرون وسطاست، مسئلهتان الهیات مسیحی است، نویسندهاید و نوشتن را دوست دارید، عاشق داستانهای پلیسی هستید، بورخس و مفاهیمش [کتابخانه و هزارتو] را میپرستید، کلکسیونی از کتابهای خطی باستانی دارید و موضوع بیشتر تفکرات و نوشتههایتان در نظریهی پستمدرن و رابطهی بین حقیقت و باور یا چگونگی ساختهشدن حقیقت دستهبندی میشود. تا همینجا هم باعث شگفتی ما شدهاید. حالا فرض کنید میخواهید رمانی بنویسید که تمام این شاخهها به نوعی در آن وجود داشته باشد. چه میکنید؟
ممکن است پس از مدتها تفکر و آزمایش راههای مختلف به این نتیجه برسید که اگر شرلوک هولمز را از کانندویل بدزدید و به قرون وسطی ببرید، یک نام قرون وسطایی برایش انتخاب کنید [ویلیام باسکرویلی که به رمان «تازی باسکرویل» کانندویل هم ارجاع دارد. یک دزدی شرافتمندانه!]، مأمورش کنید که به صومعهای برود تا در آن راز قتلی را کشف کند، شخصیت او را جوری بپردازید که مانند نشانهشناسها از طریق تفسیر نشانهها به حل معما نزدیک شود، و در نهایت صومعه را به مکانی تبدیل کنید که راهبانش، صبح تا شب مشغول نسخهبرداری از کتابهای باستانیاند، تا حدود زیادی به هدفتان نزدیک شدهاید. راهحل بسیار خلاقانهای به نظر میرسد اما بقیهاش چه؟ فلسفه کجا وارد میشود؟ الهیات مسیحی باید چه نقشی را بازی کند؟ بورخس و هزارتویش کجا هستند؟ پستمدرنیسم؟ این یکی را دیگر حتماً شوخی میکنید.
ساختار رمان «آنک نام گل» با پاسخ به چنین پرسشهایی شکل گرفته و هر پاسخ با وارد کردن شاخهی تازهای به رمان، قسمتی از روایت را پیش میبرد. اکو، به شکلی معجزهآسا پاسخی بسیار خلاقانه برای هر یک از این پرسشها مییابد و رمان را بر این پاسخهای شگفتانگیز بنا میکند. خلاقیت پشت خلاقیت، شگفتی پشت شگفتی، اعجاز پشت اعجاز. چگونه ممکن است شاخههایی چنین گسترده و نامرتبط در یک متن، به شکلی کاملاً منسجم در هم بافته و تنیده شوند؟ پاسخ: «آنک نام گل». اکو شخصیت میدزدد، متن جعلی میسازد، بحثهای الهیاتی پیش میکشد، معمای پلیسی را پیچیدهتر میکند، راههای اشتباه را به جای راه درست جا میزند و در نهایت داستانی به شما تحویل میدهد که نه میتوانید آنرا تا پایان زمین بگذارید و نه بعد از اتمام کتاب فراموشش خواهید کرد.
ترجمهی کتاب، طبق معمول ترجمههای علیزاده از اکو، ترجمهای قابل اطمینان و جذاب است.
✍️ علی شاهی
■ آنک نام گل | امبرتو اکو | ترجمهٔ رضا علیزاده | نشر روزنه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
فرض کنید یک نشانهشناس مشهور هستید که تحصیلاتتان در رشتهی فلسفه بوده. تخصصتان فلسفه و هنر قرون وسطاست، مسئلهتان الهیات مسیحی است، نویسندهاید و نوشتن را دوست دارید، عاشق داستانهای پلیسی هستید، بورخس و مفاهیمش [کتابخانه و هزارتو] را میپرستید، کلکسیونی از کتابهای خطی باستانی دارید و موضوع بیشتر تفکرات و نوشتههایتان در نظریهی پستمدرن و رابطهی بین حقیقت و باور یا چگونگی ساختهشدن حقیقت دستهبندی میشود. تا همینجا هم باعث شگفتی ما شدهاید. حالا فرض کنید میخواهید رمانی بنویسید که تمام این شاخهها به نوعی در آن وجود داشته باشد. چه میکنید؟
ممکن است پس از مدتها تفکر و آزمایش راههای مختلف به این نتیجه برسید که اگر شرلوک هولمز را از کانندویل بدزدید و به قرون وسطی ببرید، یک نام قرون وسطایی برایش انتخاب کنید [ویلیام باسکرویلی که به رمان «تازی باسکرویل» کانندویل هم ارجاع دارد. یک دزدی شرافتمندانه!]، مأمورش کنید که به صومعهای برود تا در آن راز قتلی را کشف کند، شخصیت او را جوری بپردازید که مانند نشانهشناسها از طریق تفسیر نشانهها به حل معما نزدیک شود، و در نهایت صومعه را به مکانی تبدیل کنید که راهبانش، صبح تا شب مشغول نسخهبرداری از کتابهای باستانیاند، تا حدود زیادی به هدفتان نزدیک شدهاید. راهحل بسیار خلاقانهای به نظر میرسد اما بقیهاش چه؟ فلسفه کجا وارد میشود؟ الهیات مسیحی باید چه نقشی را بازی کند؟ بورخس و هزارتویش کجا هستند؟ پستمدرنیسم؟ این یکی را دیگر حتماً شوخی میکنید.
ساختار رمان «آنک نام گل» با پاسخ به چنین پرسشهایی شکل گرفته و هر پاسخ با وارد کردن شاخهی تازهای به رمان، قسمتی از روایت را پیش میبرد. اکو، به شکلی معجزهآسا پاسخی بسیار خلاقانه برای هر یک از این پرسشها مییابد و رمان را بر این پاسخهای شگفتانگیز بنا میکند. خلاقیت پشت خلاقیت، شگفتی پشت شگفتی، اعجاز پشت اعجاز. چگونه ممکن است شاخههایی چنین گسترده و نامرتبط در یک متن، به شکلی کاملاً منسجم در هم بافته و تنیده شوند؟ پاسخ: «آنک نام گل». اکو شخصیت میدزدد، متن جعلی میسازد، بحثهای الهیاتی پیش میکشد، معمای پلیسی را پیچیدهتر میکند، راههای اشتباه را به جای راه درست جا میزند و در نهایت داستانی به شما تحویل میدهد که نه میتوانید آنرا تا پایان زمین بگذارید و نه بعد از اتمام کتاب فراموشش خواهید کرد.
ترجمهی کتاب، طبق معمول ترجمههای علیزاده از اکو، ترجمهای قابل اطمینان و جذاب است.
✍️ علی شاهی
■ آنک نام گل | امبرتو اکو | ترجمهٔ رضا علیزاده | نشر روزنه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❤2👍1
❑ به خلوتی و بیپایانیِ روزِ بینان
همیشه دلم میخواست یکبار هم که شده قلمم چنان قوّتی پیدا کند که آنچه میخواهم و میتراود بشود. نه اینطوری که مثلاً بگویم درخت بیفت و، درخت بیفتد: قلم، فقط قلم، بیحصر و استثناء. پشت میز خطابه هم نه؛ آنجور جاها ملک طلق آدمهاییست که دوست دارند شوری را که در خلقاللّه بهپا میکنند بهعینه ببینند و با کفوسوتها دلشان غنج برود؛ همانها که میخواهند راه نشان آدم بدهند، آنها که ذهنشان پر از شیاطین است و دربارۀ فرشتگان داد سخن میدهند. خواست من همچو ظهوراتی ندارد. انتزاع محض. و نمیدانم تحقق یک فعل انتزاعی چهجوریست و اصلاً به چه کاری میآید و آدم چطور با همچو چیزی، به شرط وقوع، سرِ کیف میآید و اصلاً این فکر یعنی چه؟ زد و اجباری در زندگی انسانها پیشآمد کرد و من هم مجبور شدم تا رفع آن اجبار در خانه حبس کنم خودم را. اسمش را نمیآورم چون هرچه گذشت بینامتر شد در نظرم، موهومتر؛ مثل یورش هونها که ندیدهای و شنیدهای و داستان است ولی هنوز ترس میانگیزد. اما هرچه هم که بینام بود و موهوم بود و داستان بود، یکچیزی برای من داشت: از فرصتِ بهنظر بیپایان مداقه در احوال خودم استفاده کنم و ببینم واقعاً دلم چه میخواهد که از قلمم بتراود و همان بشود. تصادفاً، و شاید با یکجور رخوت و بیمیلی، کتابی را که عکسش درج است برداشتم؛ البته چاپ اولِ حالا دیگر میشود گفت خیلی قدیمش را، چاپ ۶۹، با طرح جلد مرتضی ممیز. برداشتم و بنا کردم به دوبارهخوانیاش. با جملهای که شد عنوان این یادداشت، در آن ظهر داغ تابستان مدیترانهای یخ کردم. نشستم یکنفس کتاب را تا آخر خواندم. کلش بهکنار، همان بخش اولش به نظرم یکی از کاملترین چیزهاییست که تا حالا خواندهام. برگشتم و انگار شخص پاسکوآل دوآرته در من حلول کرده باشد آن بخش را بازخواندم و یکلحظه دلم خواست تعدادی آدم که نمیبینم و نمیشناسمشان بردارند این کتاب را همزمان تو خلوتشان بخوانند و با خودشان فکر کنند: آخر رو چه حسابی پاسکوآل دوآرته، آن روستاییِ سادهزی که آنجور شیرین و لطیف محیط اطرافش را توصیف میکند، یککاره برداشت دو تا تیر چکاند تو تن آن سگ بیچاره؟ مگر چه کرده بود آن سگ؟ فقط داشت نگاه میکرد...
✍️ مانی پارسا
خانوادهٔ پاسکوآل دوآرته | کامیلو خوسهسلا | ترجمۀ فرهاد غبرایی | نشر ماهی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
همیشه دلم میخواست یکبار هم که شده قلمم چنان قوّتی پیدا کند که آنچه میخواهم و میتراود بشود. نه اینطوری که مثلاً بگویم درخت بیفت و، درخت بیفتد: قلم، فقط قلم، بیحصر و استثناء. پشت میز خطابه هم نه؛ آنجور جاها ملک طلق آدمهاییست که دوست دارند شوری را که در خلقاللّه بهپا میکنند بهعینه ببینند و با کفوسوتها دلشان غنج برود؛ همانها که میخواهند راه نشان آدم بدهند، آنها که ذهنشان پر از شیاطین است و دربارۀ فرشتگان داد سخن میدهند. خواست من همچو ظهوراتی ندارد. انتزاع محض. و نمیدانم تحقق یک فعل انتزاعی چهجوریست و اصلاً به چه کاری میآید و آدم چطور با همچو چیزی، به شرط وقوع، سرِ کیف میآید و اصلاً این فکر یعنی چه؟ زد و اجباری در زندگی انسانها پیشآمد کرد و من هم مجبور شدم تا رفع آن اجبار در خانه حبس کنم خودم را. اسمش را نمیآورم چون هرچه گذشت بینامتر شد در نظرم، موهومتر؛ مثل یورش هونها که ندیدهای و شنیدهای و داستان است ولی هنوز ترس میانگیزد. اما هرچه هم که بینام بود و موهوم بود و داستان بود، یکچیزی برای من داشت: از فرصتِ بهنظر بیپایان مداقه در احوال خودم استفاده کنم و ببینم واقعاً دلم چه میخواهد که از قلمم بتراود و همان بشود. تصادفاً، و شاید با یکجور رخوت و بیمیلی، کتابی را که عکسش درج است برداشتم؛ البته چاپ اولِ حالا دیگر میشود گفت خیلی قدیمش را، چاپ ۶۹، با طرح جلد مرتضی ممیز. برداشتم و بنا کردم به دوبارهخوانیاش. با جملهای که شد عنوان این یادداشت، در آن ظهر داغ تابستان مدیترانهای یخ کردم. نشستم یکنفس کتاب را تا آخر خواندم. کلش بهکنار، همان بخش اولش به نظرم یکی از کاملترین چیزهاییست که تا حالا خواندهام. برگشتم و انگار شخص پاسکوآل دوآرته در من حلول کرده باشد آن بخش را بازخواندم و یکلحظه دلم خواست تعدادی آدم که نمیبینم و نمیشناسمشان بردارند این کتاب را همزمان تو خلوتشان بخوانند و با خودشان فکر کنند: آخر رو چه حسابی پاسکوآل دوآرته، آن روستاییِ سادهزی که آنجور شیرین و لطیف محیط اطرافش را توصیف میکند، یککاره برداشت دو تا تیر چکاند تو تن آن سگ بیچاره؟ مگر چه کرده بود آن سگ؟ فقط داشت نگاه میکرد...
✍️ مانی پارسا
خانوادهٔ پاسکوآل دوآرته | کامیلو خوسهسلا | ترجمۀ فرهاد غبرایی | نشر ماهی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ طرف غمگین زمین
از زمانی که آثار نیچه چاپ شدند دعوایی بر سر آنها در گرفت: آیا نیچه یک شاعر نامنسجم و بینظم است که پارههای فکر خود را تبدیل به کتاب کرده یا متفکری است نظاممند و منسجم که نتایج تفکر خود را در قالب نظامی فلسفی ارائه داده است. تفاسیر بزرگ نیچه همواره در یکی از دو سوی این دعوا ایستادهاند و تفسیر دلوز هم از این قاعده مستثنی نیست. دلوز تفسیری نظاممند و همخوان از نیچه ارائه میدهد و تلاش میکند پارههای فکر او را در ساختاری منظم بچیند. اما با یک تفاوت بزرگ: او معنای دیگری از مفهوم «نظم» در سر دارد که با معنای مورد نظر منتقدان نیچه متفاوت است. نظم مورد نظر منتقدان نیچه «نظم معمارانه» است: یک توالی خطی که در آن هر مفهوم از طریق استدلال و استنتاج از دل مفهوم قبلی زاده میشود و پیش میرود و به این ترتیب بنایی افراشته شکل میگیرد که آنرا نظام فلسفی مینامند. هر آجر به ترتیب بر آجر قبلی گذاشته میشود و رابطهی آجرها با هم یک رابطهی مشخص افقی یا عمودی است. نظم مورد نظر دلوز نظمی پراکنده یا به قول نیچه یک نظم «میوهای» است: میوههای یک درخت اگرچه هر یک مستقلاند و در راهی متفاوت رشد میکنند اما با هم در ارتباطند و همه، میوهی یک درختاند. این شکل خاصی از نظم و رابطه است که با تصور معمول مفهوم نظم یعنی نظم معمارانه تفاوت زیادی دارد: یک نظم پراکنده، متکثر و شاخهشاخه. دلوز در این کتاب تلاش میکند نشان دهد مفاهیم نیچه چگونه مانند میوههای یک درخت به هم مرتبطند و از نظم خاصی تبعیت میکنند اما در نهایت رابطهای صرفاً افقی یا عمودی با هم ندارند.
اما هدف دلوز از این کار چیست؟ نیچه میگفت فیلسوف مانند کمانداری است که فلسفهاش را به سوی هدفی پرتاب میکند. فیلسوف بعدی همان تیر را برمیدارد و به سوی هدفی دیگر میاندازد. فلسفهی نیچه در دستان دلوز تیری است به سوی هدفی تازه: «تصویر جزمی اندیشه» یا همان اندیشهی منظم آکادمیک که جزمیت و حماقتش به زندگیهای ما شکلی محدود و غمگین بخشیده است: فرار از اندیشهی بدنی، عشق به تخصص، روشن بودن تکلیف و در نهایت معلوم بودن جایگاه. دلوز در مقابل این تفکر، نظمی کوچگرانه و بدنی را پیش میکشد: تصویر جدید اندیشه.
این کتابی است بسیار شاد و گریزگر که همواره از وضع مستقر اندیشه بیرون میرود. کتابی شاد برای انسانی که «همیشه در طرف غمگین زمین زیسته است».
✍️ علی شاهی
نیچه و فلسفه | ژیل دلوز | ترجمهٔ عادل مشایخی | نشر نی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
از زمانی که آثار نیچه چاپ شدند دعوایی بر سر آنها در گرفت: آیا نیچه یک شاعر نامنسجم و بینظم است که پارههای فکر خود را تبدیل به کتاب کرده یا متفکری است نظاممند و منسجم که نتایج تفکر خود را در قالب نظامی فلسفی ارائه داده است. تفاسیر بزرگ نیچه همواره در یکی از دو سوی این دعوا ایستادهاند و تفسیر دلوز هم از این قاعده مستثنی نیست. دلوز تفسیری نظاممند و همخوان از نیچه ارائه میدهد و تلاش میکند پارههای فکر او را در ساختاری منظم بچیند. اما با یک تفاوت بزرگ: او معنای دیگری از مفهوم «نظم» در سر دارد که با معنای مورد نظر منتقدان نیچه متفاوت است. نظم مورد نظر منتقدان نیچه «نظم معمارانه» است: یک توالی خطی که در آن هر مفهوم از طریق استدلال و استنتاج از دل مفهوم قبلی زاده میشود و پیش میرود و به این ترتیب بنایی افراشته شکل میگیرد که آنرا نظام فلسفی مینامند. هر آجر به ترتیب بر آجر قبلی گذاشته میشود و رابطهی آجرها با هم یک رابطهی مشخص افقی یا عمودی است. نظم مورد نظر دلوز نظمی پراکنده یا به قول نیچه یک نظم «میوهای» است: میوههای یک درخت اگرچه هر یک مستقلاند و در راهی متفاوت رشد میکنند اما با هم در ارتباطند و همه، میوهی یک درختاند. این شکل خاصی از نظم و رابطه است که با تصور معمول مفهوم نظم یعنی نظم معمارانه تفاوت زیادی دارد: یک نظم پراکنده، متکثر و شاخهشاخه. دلوز در این کتاب تلاش میکند نشان دهد مفاهیم نیچه چگونه مانند میوههای یک درخت به هم مرتبطند و از نظم خاصی تبعیت میکنند اما در نهایت رابطهای صرفاً افقی یا عمودی با هم ندارند.
اما هدف دلوز از این کار چیست؟ نیچه میگفت فیلسوف مانند کمانداری است که فلسفهاش را به سوی هدفی پرتاب میکند. فیلسوف بعدی همان تیر را برمیدارد و به سوی هدفی دیگر میاندازد. فلسفهی نیچه در دستان دلوز تیری است به سوی هدفی تازه: «تصویر جزمی اندیشه» یا همان اندیشهی منظم آکادمیک که جزمیت و حماقتش به زندگیهای ما شکلی محدود و غمگین بخشیده است: فرار از اندیشهی بدنی، عشق به تخصص، روشن بودن تکلیف و در نهایت معلوم بودن جایگاه. دلوز در مقابل این تفکر، نظمی کوچگرانه و بدنی را پیش میکشد: تصویر جدید اندیشه.
این کتابی است بسیار شاد و گریزگر که همواره از وضع مستقر اندیشه بیرون میرود. کتابی شاد برای انسانی که «همیشه در طرف غمگین زمین زیسته است».
✍️ علی شاهی
نیچه و فلسفه | ژیل دلوز | ترجمهٔ عادل مشایخی | نشر نی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ حق اشتباه کردن
تا حالا به این فکر کردهاید که «اشتباه کردن» یکی از حقوق انسانی است؟ تا حالا فکر کردهاید که اصرار بر «حق داشتن» و «بهتر دانستن هر چیز» ممکن است منجر به فاجعهای شود که پشیمانی به بار بیاورد؟
چقدر در زندگیتان به «قضاوت کردن» و «قضاوت شدن» فکر کردهاید؟ چقدر بلد بودهاید درست فکر و قضاوت کنید؟ چقدر ایدئالیست بودهاید و دلتان میخواسته همه را نجات دهید و در این راه حتی کوششهایی هم کردهاید؟ و مهمتر از همه، چقدر در راه نجات دادن همه به این نتیجه رسیدهاید که کاش قبلش بیشتر فکر میکردید؟
اگر تا به حال به اینها فکر نکردهاید پس بهتر است از اول به «فکر کردن» فکر کنید. اگر همیشه به قضاوتهایتان، دیدهها و شنیدههایتان مثل وحی منزل معتقد و مؤمن بودهاید، متأسفانه باید راه رفتهتان را برگردید و از اول «رفتن» را آغاز کنید و این بار با سلاح «تردید». بیمقدمه: بهتر است با خواندن «اردک وحشی» آغاز کنید. با «گرِگِرْس» آشنا شوید و به یاد بیاورید چه وقتها مثل او بودهاید. با «گینا» دمخور شوید و ببینید رازهای مگوی چه کسانی را فاش کردهاید. اردک وحشی را «هنریک ایبسن» نوشته است. هنریک ایبسن، این غول زیبای نروژی، با داستانی ساده و شیرین و با خلق شخصیتهایی عمیق و فضاسازی بینظیر، این افکار را در سر شما میاندازد. در نمایشنامۀ اردک وحشی، شما را از دل داستانی ساده، به اوج فاجعهای مرگبار میکشاند و مجبورتان میکند به «حقیقت» و «دروغ» از نو بیندیشید. و به «اندیشیدن» هم اساساً از نو بیندیشید.
همانطور که میشود نمایشنامهنویسی را از ایبسن آموخت، میشود شکستهنویسی را هم از انور آموخت. منوچهر انور را با صدای «باد صبا» به یاد میآوریم، صدایی که دلمان میخواهد دوباره بشنویم و این خصلت در ترجمۀ او هم هست. کتاب را که ببندید دلتان میخواهد باز هم بخوانیدش. شاید رازش در زبان زندهاش باشد، در موسیقی گفتار.
✍️ زهرا خانلو
اردک وحشی | هنریک ایبسن | ترجمهٔ منوچهر انور | نشر کارنامه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
تا حالا به این فکر کردهاید که «اشتباه کردن» یکی از حقوق انسانی است؟ تا حالا فکر کردهاید که اصرار بر «حق داشتن» و «بهتر دانستن هر چیز» ممکن است منجر به فاجعهای شود که پشیمانی به بار بیاورد؟
چقدر در زندگیتان به «قضاوت کردن» و «قضاوت شدن» فکر کردهاید؟ چقدر بلد بودهاید درست فکر و قضاوت کنید؟ چقدر ایدئالیست بودهاید و دلتان میخواسته همه را نجات دهید و در این راه حتی کوششهایی هم کردهاید؟ و مهمتر از همه، چقدر در راه نجات دادن همه به این نتیجه رسیدهاید که کاش قبلش بیشتر فکر میکردید؟
اگر تا به حال به اینها فکر نکردهاید پس بهتر است از اول به «فکر کردن» فکر کنید. اگر همیشه به قضاوتهایتان، دیدهها و شنیدههایتان مثل وحی منزل معتقد و مؤمن بودهاید، متأسفانه باید راه رفتهتان را برگردید و از اول «رفتن» را آغاز کنید و این بار با سلاح «تردید». بیمقدمه: بهتر است با خواندن «اردک وحشی» آغاز کنید. با «گرِگِرْس» آشنا شوید و به یاد بیاورید چه وقتها مثل او بودهاید. با «گینا» دمخور شوید و ببینید رازهای مگوی چه کسانی را فاش کردهاید. اردک وحشی را «هنریک ایبسن» نوشته است. هنریک ایبسن، این غول زیبای نروژی، با داستانی ساده و شیرین و با خلق شخصیتهایی عمیق و فضاسازی بینظیر، این افکار را در سر شما میاندازد. در نمایشنامۀ اردک وحشی، شما را از دل داستانی ساده، به اوج فاجعهای مرگبار میکشاند و مجبورتان میکند به «حقیقت» و «دروغ» از نو بیندیشید. و به «اندیشیدن» هم اساساً از نو بیندیشید.
همانطور که میشود نمایشنامهنویسی را از ایبسن آموخت، میشود شکستهنویسی را هم از انور آموخت. منوچهر انور را با صدای «باد صبا» به یاد میآوریم، صدایی که دلمان میخواهد دوباره بشنویم و این خصلت در ترجمۀ او هم هست. کتاب را که ببندید دلتان میخواهد باز هم بخوانیدش. شاید رازش در زبان زندهاش باشد، در موسیقی گفتار.
✍️ زهرا خانلو
اردک وحشی | هنریک ایبسن | ترجمهٔ منوچهر انور | نشر کارنامه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ از شیطان و شیزوفرنی
اگر شیزوفرنی مانند یک ویروس سرایت کند چه؟ «میدانم که هر دو از نوعی بیماری روانی رنج میبریم که احتمالاً از من به تو سرایت کرده». اگر همهی شهروندان یک شهر به جنون مبتلا شوند آیا دیگر جنونی وجود خواهد داشت؟ اگر یک نفر توان تفاوتگذاری بین توهم و واقعیت را از دست بدهد و هویتی پاره پاره داشته باشد بقیه متوجه خواهند شد و او را بیمار خواهند خواند. اما اگر این اتفاق برای همه بیفتد چه؟ چه کسی متوجه خواهد شد؟ آیا جنون جای واقعیت را نخواهد گرفت؟ در «مرشد و مارگریتا» شیزوفرنی نهتنها از شخصی به شخصی دیگر که از شخصی به شهری، از شهری به کشوری و از کشوری به کل تاریخ سرایت میکند. همه چیز در هم و بر هم است. همه چیز در مرز میان توهم و واقعیت حرکت میکند. همه چیز جنزده است. یک بحث کوچک و بیاهمیت، شهری را بر باد میدهد و تاریخی را میان رؤیا و واقعیت چند پاره میکند.
اما همهاش همین نیست. اگر به شما بگویم که شیزوفرنی میتواند از یک شخص به یک رمان، به ساختار و سبک یک رمان، سرایت کند حتماً خودم هم متهم به جنون خواهم شد. اما بهتر است خودتان قضاوت کنید: رمانی که قسمتهایی از آنرا یکی از شخصیتهای درون رمان نوشته اما این قسمتها را دیگرانی که آن شخصیت را نمیشناسند در خواب میبینند یا برای هم تعریف میکنند، اگر شیزوفرنیک نیست پس چیست؟ رمانی که دو پایان دارد و هر پایان را یکی از شخصیتهای درون رمان نوشته و نویسنده اطلاع دقیقی از این پایانها ندارد اگر جنزده نیست پس چیست؟ ما با چند نویسنده طرفیم؟ یکی؟ چند تا؟ بینهایت؟ اگر هنوز هم فکر میکنید شیزوفرنی از رمان به من سرایت کرده و دیوانه شدهام، پس شما را به خدا جواب این سؤال را خودتان بدهید: نویسندههای انجیل، درون این رمان چه میکنند؟ آن هم نه به عنوان شخصیتهایی داستانی بلکه به عنوان دستیار نویسنده.
این رمان در یک کلام جنزده است. در مرکزش شیطان قرار دارد و همه چیز را قدرت بیپایان شیطان معین کرده است، حتی پیرنگ را. هیچ زمینهی مشخصی وجود ندارد. خواننده هیچگاه نمیداند باید رویدادها را در چه بافت و زمینهای بفهمد: واقعیت، رؤیا، تاریخ، متن، توهم، شیزوفرنی، دروغ و ... . همه به هم آمیختهاند تا رمانی تکاندهنده بسازند. ترکیبی از شیطان و شیزوفرنی. از جنزدگی و جادو. از داستایفسکی و مارکز.
ترجمهی عباس میلانی از نمونههای خوب ترجمهی رمان در زبان فارسی است.
✍️ علی شاهی
مرشد و مارگریتا | میخائیل بولگاکف | ترجمهٔ عباس میلانی | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
اگر شیزوفرنی مانند یک ویروس سرایت کند چه؟ «میدانم که هر دو از نوعی بیماری روانی رنج میبریم که احتمالاً از من به تو سرایت کرده». اگر همهی شهروندان یک شهر به جنون مبتلا شوند آیا دیگر جنونی وجود خواهد داشت؟ اگر یک نفر توان تفاوتگذاری بین توهم و واقعیت را از دست بدهد و هویتی پاره پاره داشته باشد بقیه متوجه خواهند شد و او را بیمار خواهند خواند. اما اگر این اتفاق برای همه بیفتد چه؟ چه کسی متوجه خواهد شد؟ آیا جنون جای واقعیت را نخواهد گرفت؟ در «مرشد و مارگریتا» شیزوفرنی نهتنها از شخصی به شخصی دیگر که از شخصی به شهری، از شهری به کشوری و از کشوری به کل تاریخ سرایت میکند. همه چیز در هم و بر هم است. همه چیز در مرز میان توهم و واقعیت حرکت میکند. همه چیز جنزده است. یک بحث کوچک و بیاهمیت، شهری را بر باد میدهد و تاریخی را میان رؤیا و واقعیت چند پاره میکند.
اما همهاش همین نیست. اگر به شما بگویم که شیزوفرنی میتواند از یک شخص به یک رمان، به ساختار و سبک یک رمان، سرایت کند حتماً خودم هم متهم به جنون خواهم شد. اما بهتر است خودتان قضاوت کنید: رمانی که قسمتهایی از آنرا یکی از شخصیتهای درون رمان نوشته اما این قسمتها را دیگرانی که آن شخصیت را نمیشناسند در خواب میبینند یا برای هم تعریف میکنند، اگر شیزوفرنیک نیست پس چیست؟ رمانی که دو پایان دارد و هر پایان را یکی از شخصیتهای درون رمان نوشته و نویسنده اطلاع دقیقی از این پایانها ندارد اگر جنزده نیست پس چیست؟ ما با چند نویسنده طرفیم؟ یکی؟ چند تا؟ بینهایت؟ اگر هنوز هم فکر میکنید شیزوفرنی از رمان به من سرایت کرده و دیوانه شدهام، پس شما را به خدا جواب این سؤال را خودتان بدهید: نویسندههای انجیل، درون این رمان چه میکنند؟ آن هم نه به عنوان شخصیتهایی داستانی بلکه به عنوان دستیار نویسنده.
این رمان در یک کلام جنزده است. در مرکزش شیطان قرار دارد و همه چیز را قدرت بیپایان شیطان معین کرده است، حتی پیرنگ را. هیچ زمینهی مشخصی وجود ندارد. خواننده هیچگاه نمیداند باید رویدادها را در چه بافت و زمینهای بفهمد: واقعیت، رؤیا، تاریخ، متن، توهم، شیزوفرنی، دروغ و ... . همه به هم آمیختهاند تا رمانی تکاندهنده بسازند. ترکیبی از شیطان و شیزوفرنی. از جنزدگی و جادو. از داستایفسکی و مارکز.
ترجمهی عباس میلانی از نمونههای خوب ترجمهی رمان در زبان فارسی است.
✍️ علی شاهی
مرشد و مارگریتا | میخائیل بولگاکف | ترجمهٔ عباس میلانی | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ جوانب ادبیات
دوستی میگفت چون جامعهشناسان ما کلاً اهل ادبیات به معنی مثلاً خواندنِ رمان، محض لذت بردن صرف نیستند مطلب درخوری هم تولید نکردهاند. من مطلب درخور را اینطور فهمیدم که کارکرد شاخههای فکریِ جنبیِ ادبی در گام نخست باید قابلیت ترغیب به خواندنِ خود ادبیات را داشته باشد. به عنوان شاهد تقریباً تمام کسانی که رمان عصر بیگناهی ادیث وارتون را خواندهاند مقالهی اسنوبیسم محمد قائد در کتاب خاطرات خنده و فراموشی را هم خواندهاند. احمد اخوت یک مجموعه داستان کوتاه دارد. ترجمههای ویلیام فاکنرش خواندنیست. دلیل اصلیاش هم این است که خودش یکپا هوادار فاکنر است. این را از مقالات مُنضَم به ترجمههایش میشود دید. کتابهای نظریاش را هم از زاویهی یک خورهی کتاب مینویسد. زبانی ساده، فهمیدنی و بیانی اغلب فروتن دارد. آثار نظریاش مانند همین کتاب و دستور زبان داستان و نشانهشناسی مطایبه یا کتاب تا روشنایی بنویساش که حاصل مقالات مرتبط با هم است از این قاعده پیروی میکند. یعنی هم در روساخت مطالب با نویسندهای مطلع و دانشمند روبرو هستی و هم در زیرساختِ متن با خوانندهای همکلامی که مشعوف خواندههایش، تو را دعوت به خواندن میکند. بهتقریب هر مقاله یا کتابش از زاویهی یک خورهی کتاب است. شاخص آن، کتابِ داستان ماشین تحریر من است. کتاب لطیفهها از کجا میآیند مثل بسیاری از کارهای اخوت مجموعهای از مقالات مرتبط به هم نیست. کتابیست که معطوف به عنوانش نوشته شده. دربارهی تعاریف لطیفه، معانی و بیان، تحلیلهای زبانشناسانه و روانشناسانه، تمایزش با چیستان و درنهایت با گریزی به جامعهشناسی لطیفه و دیدگاه آن پایان میپذیرد. کتاب خلاصهی ترجمههای جسته و گریخته نیست. از طرفی قرار نیست با حجم اطلاعات مربوط و نامربوط خواننده مرعوب شود. درنهایت نویسنده درصدد ایجاد تعریفی مشخص از لطیفه و چیستان و غیره است. جان کلام این است: میشود گاهی فقط شنید یا ترجمه کرد. کاری که اخوت در این کتاب چندین بار پیشنهاد میدهد. نکتهی آخر این که مباحث مطرح شده در کتاب بدیلی در زبان فارسی ندارد و این برای افزایش دانش ادبی هر خوانندهای حتی آماتورهاش غنیمت است.
✍️ کامران سلیمانیان مقدم
لطیفهها از کجا میآیند | احمد اخوت| نشر قصه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
دوستی میگفت چون جامعهشناسان ما کلاً اهل ادبیات به معنی مثلاً خواندنِ رمان، محض لذت بردن صرف نیستند مطلب درخوری هم تولید نکردهاند. من مطلب درخور را اینطور فهمیدم که کارکرد شاخههای فکریِ جنبیِ ادبی در گام نخست باید قابلیت ترغیب به خواندنِ خود ادبیات را داشته باشد. به عنوان شاهد تقریباً تمام کسانی که رمان عصر بیگناهی ادیث وارتون را خواندهاند مقالهی اسنوبیسم محمد قائد در کتاب خاطرات خنده و فراموشی را هم خواندهاند. احمد اخوت یک مجموعه داستان کوتاه دارد. ترجمههای ویلیام فاکنرش خواندنیست. دلیل اصلیاش هم این است که خودش یکپا هوادار فاکنر است. این را از مقالات مُنضَم به ترجمههایش میشود دید. کتابهای نظریاش را هم از زاویهی یک خورهی کتاب مینویسد. زبانی ساده، فهمیدنی و بیانی اغلب فروتن دارد. آثار نظریاش مانند همین کتاب و دستور زبان داستان و نشانهشناسی مطایبه یا کتاب تا روشنایی بنویساش که حاصل مقالات مرتبط با هم است از این قاعده پیروی میکند. یعنی هم در روساخت مطالب با نویسندهای مطلع و دانشمند روبرو هستی و هم در زیرساختِ متن با خوانندهای همکلامی که مشعوف خواندههایش، تو را دعوت به خواندن میکند. بهتقریب هر مقاله یا کتابش از زاویهی یک خورهی کتاب است. شاخص آن، کتابِ داستان ماشین تحریر من است. کتاب لطیفهها از کجا میآیند مثل بسیاری از کارهای اخوت مجموعهای از مقالات مرتبط به هم نیست. کتابیست که معطوف به عنوانش نوشته شده. دربارهی تعاریف لطیفه، معانی و بیان، تحلیلهای زبانشناسانه و روانشناسانه، تمایزش با چیستان و درنهایت با گریزی به جامعهشناسی لطیفه و دیدگاه آن پایان میپذیرد. کتاب خلاصهی ترجمههای جسته و گریخته نیست. از طرفی قرار نیست با حجم اطلاعات مربوط و نامربوط خواننده مرعوب شود. درنهایت نویسنده درصدد ایجاد تعریفی مشخص از لطیفه و چیستان و غیره است. جان کلام این است: میشود گاهی فقط شنید یا ترجمه کرد. کاری که اخوت در این کتاب چندین بار پیشنهاد میدهد. نکتهی آخر این که مباحث مطرح شده در کتاب بدیلی در زبان فارسی ندارد و این برای افزایش دانش ادبی هر خوانندهای حتی آماتورهاش غنیمت است.
✍️ کامران سلیمانیان مقدم
لطیفهها از کجا میآیند | احمد اخوت| نشر قصه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ فرمالیسم، از سر خط
«ایسم»ها زندگی دوگانهای دارند. در نظر واضعان و موافقانشان موضوع ستایش و باورند و ابزار و اسباب کوبیدن خصم، در نظر مخالفانشان اسباب تحقیر و تکفیر. حتا برخی از «ایسم»ها حکم دشنام و لیچار یافتهاند. در همین ایران خودمان همینطوری سرسری هم که بنگریم چندتاییشان یادمان میآید: لیبرالیست! (مرفه بیدرد) کمونیست! (لامذهب که تحریفشدهاش میشود لامصّب!) آنارشیست! (هرهریمذهب، بیاصل و اصول، آشوبطلب) و... فرمالیست! (ظاهربینِ ظاهرپرستِ فوفولمآبِ بیدردِ نامتعهد) اما همهی اینها مکاتب فکریاند نه مشتی لاطائلات. مثلاً همین فرمالیسم. اگر اصلاً ندانی که چیست و ناظر بحثی باشی و کسی آن وسط حریف را بهتحقیر فرمالیست خطاب کند، لابد فکر خواهی کرد که فرمالیسم دغدغهی منحط ازمابهتران است. ولی بعد که میروی چهارتا مقالۀ اصلی از واضعان فرمالیسم میخوانی، مثلاً در کتابی که تودوروف از فرمالیستهای روس گرد آورده، از دقت نظر و وسعت دید کوشندگان آن مکتب در شگفت میشوی. ممکن است برخی فقرات را بپذیری برخی را نه؛ حتا ممکن است بهکلی هیچچیزش را نپذیری. اما دیگر اینطوری نیست که آن مکتب را مترادف ظاهربین و ظاهرپرست بدانی. فرمالیسم چیست؟ آیخنباوم میگوید: «مسئلۀ اساسی فرمالیستها روش مطالعات ادبی نیست، مسئلۀ آنان ادبیات به منزلهی موضوع این مطالعات است». مثلاً ممکن است ما ریتم را در شعر تابع عروض بدانیم و عروض را فرع بر معنی ارزیابی کنیم. در این صورت ریتم مفهومی انتزاعی خواهد بود که خود را بر شعر تحمیل میکند. و آنگاه شعر چه خواهد بود؟ شعر «معنی» خواهد بود که شاعر میکوشد به واسطهی ریتم بیان کند. این طرز تلقی با ایجاد ثنویتی مصنوعی سطر شعر را به دو اقلیم «معنی» و «صناعت» تقسیم میکند. دردمندان را سفیران «معنی» به شمار میآورد، فکلکراواتیهای بیدرد را رهگمکردگان طریق «صناعت». اما مطالعۀ نظرورزانۀ اُ. بریک به ما نشان میدهد که ریتم مقولهای انتزاعی نیست؛ ریتم در مرتبۀ نخست با اساس زبانی شعر یعنی جمله ارتباط دارد. ارتباط ریتم با عروض ثانویست. ریتم مکمل شعر [معنی] نیست، بنیان سازندۀ آن است. بنابراین، فرمالیسم انتزاعی کردن «مطلب» نیست، طریق از انتزاع درآوردن آن وجهی از «مطلب» است که زائدهای انتزاعی بر شعر قلمداد شده است. با این مجموعهمتن انگار تازه با مفاهیمی آشنا میشویم که گمان میکردیم از آنها برگذشتهایم.
✍️ مانی پارسا
نظریهی ادبیات، متنهایی از فرمالیستهای روس | تزوتان تودوروف | ترجمهی عاطفه طاهایی | نشر دات
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
«ایسم»ها زندگی دوگانهای دارند. در نظر واضعان و موافقانشان موضوع ستایش و باورند و ابزار و اسباب کوبیدن خصم، در نظر مخالفانشان اسباب تحقیر و تکفیر. حتا برخی از «ایسم»ها حکم دشنام و لیچار یافتهاند. در همین ایران خودمان همینطوری سرسری هم که بنگریم چندتاییشان یادمان میآید: لیبرالیست! (مرفه بیدرد) کمونیست! (لامذهب که تحریفشدهاش میشود لامصّب!) آنارشیست! (هرهریمذهب، بیاصل و اصول، آشوبطلب) و... فرمالیست! (ظاهربینِ ظاهرپرستِ فوفولمآبِ بیدردِ نامتعهد) اما همهی اینها مکاتب فکریاند نه مشتی لاطائلات. مثلاً همین فرمالیسم. اگر اصلاً ندانی که چیست و ناظر بحثی باشی و کسی آن وسط حریف را بهتحقیر فرمالیست خطاب کند، لابد فکر خواهی کرد که فرمالیسم دغدغهی منحط ازمابهتران است. ولی بعد که میروی چهارتا مقالۀ اصلی از واضعان فرمالیسم میخوانی، مثلاً در کتابی که تودوروف از فرمالیستهای روس گرد آورده، از دقت نظر و وسعت دید کوشندگان آن مکتب در شگفت میشوی. ممکن است برخی فقرات را بپذیری برخی را نه؛ حتا ممکن است بهکلی هیچچیزش را نپذیری. اما دیگر اینطوری نیست که آن مکتب را مترادف ظاهربین و ظاهرپرست بدانی. فرمالیسم چیست؟ آیخنباوم میگوید: «مسئلۀ اساسی فرمالیستها روش مطالعات ادبی نیست، مسئلۀ آنان ادبیات به منزلهی موضوع این مطالعات است». مثلاً ممکن است ما ریتم را در شعر تابع عروض بدانیم و عروض را فرع بر معنی ارزیابی کنیم. در این صورت ریتم مفهومی انتزاعی خواهد بود که خود را بر شعر تحمیل میکند. و آنگاه شعر چه خواهد بود؟ شعر «معنی» خواهد بود که شاعر میکوشد به واسطهی ریتم بیان کند. این طرز تلقی با ایجاد ثنویتی مصنوعی سطر شعر را به دو اقلیم «معنی» و «صناعت» تقسیم میکند. دردمندان را سفیران «معنی» به شمار میآورد، فکلکراواتیهای بیدرد را رهگمکردگان طریق «صناعت». اما مطالعۀ نظرورزانۀ اُ. بریک به ما نشان میدهد که ریتم مقولهای انتزاعی نیست؛ ریتم در مرتبۀ نخست با اساس زبانی شعر یعنی جمله ارتباط دارد. ارتباط ریتم با عروض ثانویست. ریتم مکمل شعر [معنی] نیست، بنیان سازندۀ آن است. بنابراین، فرمالیسم انتزاعی کردن «مطلب» نیست، طریق از انتزاع درآوردن آن وجهی از «مطلب» است که زائدهای انتزاعی بر شعر قلمداد شده است. با این مجموعهمتن انگار تازه با مفاهیمی آشنا میشویم که گمان میکردیم از آنها برگذشتهایم.
✍️ مانی پارسا
نظریهی ادبیات، متنهایی از فرمالیستهای روس | تزوتان تودوروف | ترجمهی عاطفه طاهایی | نشر دات
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ نامهٔ داد و دانایی و زیبایی
در بهار چی بهتر از نوروزنامه رسالهای کمحجم، منسوب به خیّام، همان خیّام بزرگ، خیّام «خودمان»، و طبیعتاً دربارهٔ نوروز. از نخستین تصحیحهای مجتبیٰ مینویست. ادیبی ایراندوست و جدّی و پرکار که هنوز همه ریزهخوار خوانی هستیم که او با عکس برداشتن از صدها نسخهٔ خطّی ارزشمند از سراسر جهان (و عمدتاً ترکیّه) گسترد. مینوی مقدّمهای بر رساله نوشته که فایدهاش از خود متن کمتر نیست. راهنمای رویکرد اندیشمندانه به آثار ادبی کهن است. نشان میدهد که هم خیّام چه دوستداشتنیست و هم کتابش، و هم چرا انتساب این رساله به خیّام با عقل جور درمیآید. در این مقدّمه هم علّامهٔ قزوینی هست و هم صادق هدایت. درستش هم همین است. حیف است چیزی ازش نقل کنم. خودتان باید بخوانید! در نوروزنامه از جلوهها و جنبههای خوشایند روح ایرانی اثرها هست: با «هیچ چیز نیافتم شریفتر از سخن و رفیعتر از کلام» شروع و به «فال نیکِ روی نکو» ختم میشود. از دوست با «در نیکعهدی یگانه بود» تعریف میکند و از شاه با «جهان بخرّمی بگذاشت و بنام نیک از جهان بیرون شد». تفسیرش از سقوط جمشید این است که «از خواستهٔ (مال) مردمان گنج نهادن گرفت، جهانیان ازو برَنج افتادند. شب و روز از ایزد تعالی زوال مُلک او میخواستند.» این وصف که «آیین ملوک عجم اندر داد دادن و عمارت کردن و دانش آموختن و حکمت ورزیدن و داناآن را گرامی داشتن همّتی عظیم بودهاست» اندرزیست ابدی، و آنچه در بهپایانرساندن بنای نیمهتمام شاهان پیشین گفته و در بازداشتن عمّال از ستم، و در رساندن معیشت معیّنکرده، «بی تقاضا» هم همینطور. در دعای نوروزیاش میتوان خواند «رسم نیاکان در همّت بلند و نیکوکاری و ورزش و داد و راستی نگاه دار... پیشت هنری و دانا گرانی و دِرَم خوار». چه ذهن و روح زیبایی! ستودن دلیری و جوانی و زیبایی و دانایی و خوشی از ویژگیهای فرهنگ ایرانی بوده و هنوز هم، از پس قرنها شکست و ماتم و القای ضعف و درماندگی، در ما زنده است و زندهتر باد! چون از درگذشت مینوی نزدیک نیم قرن میگذرد و اگر هم نوروزنامه چاپ شود چیزی از حق تالیف ناچیزش به بازماندگان او نمیرسد، «خواندن» آن و اندیشیدن در محتوای آن ــ حتّی اگر افست و پیدیاف باشد ــ حتما روح مصحّح را شاد میکند.
✍️ علی شاپوران
نوروزنامه | خیام | تصحیح مجتبی مینوی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
در بهار چی بهتر از نوروزنامه رسالهای کمحجم، منسوب به خیّام، همان خیّام بزرگ، خیّام «خودمان»، و طبیعتاً دربارهٔ نوروز. از نخستین تصحیحهای مجتبیٰ مینویست. ادیبی ایراندوست و جدّی و پرکار که هنوز همه ریزهخوار خوانی هستیم که او با عکس برداشتن از صدها نسخهٔ خطّی ارزشمند از سراسر جهان (و عمدتاً ترکیّه) گسترد. مینوی مقدّمهای بر رساله نوشته که فایدهاش از خود متن کمتر نیست. راهنمای رویکرد اندیشمندانه به آثار ادبی کهن است. نشان میدهد که هم خیّام چه دوستداشتنیست و هم کتابش، و هم چرا انتساب این رساله به خیّام با عقل جور درمیآید. در این مقدّمه هم علّامهٔ قزوینی هست و هم صادق هدایت. درستش هم همین است. حیف است چیزی ازش نقل کنم. خودتان باید بخوانید! در نوروزنامه از جلوهها و جنبههای خوشایند روح ایرانی اثرها هست: با «هیچ چیز نیافتم شریفتر از سخن و رفیعتر از کلام» شروع و به «فال نیکِ روی نکو» ختم میشود. از دوست با «در نیکعهدی یگانه بود» تعریف میکند و از شاه با «جهان بخرّمی بگذاشت و بنام نیک از جهان بیرون شد». تفسیرش از سقوط جمشید این است که «از خواستهٔ (مال) مردمان گنج نهادن گرفت، جهانیان ازو برَنج افتادند. شب و روز از ایزد تعالی زوال مُلک او میخواستند.» این وصف که «آیین ملوک عجم اندر داد دادن و عمارت کردن و دانش آموختن و حکمت ورزیدن و داناآن را گرامی داشتن همّتی عظیم بودهاست» اندرزیست ابدی، و آنچه در بهپایانرساندن بنای نیمهتمام شاهان پیشین گفته و در بازداشتن عمّال از ستم، و در رساندن معیشت معیّنکرده، «بی تقاضا» هم همینطور. در دعای نوروزیاش میتوان خواند «رسم نیاکان در همّت بلند و نیکوکاری و ورزش و داد و راستی نگاه دار... پیشت هنری و دانا گرانی و دِرَم خوار». چه ذهن و روح زیبایی! ستودن دلیری و جوانی و زیبایی و دانایی و خوشی از ویژگیهای فرهنگ ایرانی بوده و هنوز هم، از پس قرنها شکست و ماتم و القای ضعف و درماندگی، در ما زنده است و زندهتر باد! چون از درگذشت مینوی نزدیک نیم قرن میگذرد و اگر هم نوروزنامه چاپ شود چیزی از حق تالیف ناچیزش به بازماندگان او نمیرسد، «خواندن» آن و اندیشیدن در محتوای آن ــ حتّی اگر افست و پیدیاف باشد ــ حتما روح مصحّح را شاد میکند.
✍️ علی شاپوران
نوروزنامه | خیام | تصحیح مجتبی مینوی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ عقاید مسلحانه!
بیستوپنجم اکتبر ۱۹۴۶، «انجمن علوم اخلاقی کیمبریج»، مجادلهای کوتاه میان دو فیلسوف وینی؛ میهمان: کارل پوپر، میزبان: لودویگ ویتگنشتاین. در اینکه مجادله روی داده است، تردید نیست. دهدوازده تا مغز فسلفی آنجا بودهاند و هریک روایت اردوگاه خود را بازگفتهاند. حقیقت کجای ماجراست؟ جدال بر سر توالی رویدادهاست، توالی رویدادهای روایتها. روایت است که تعیین میکند چه اتفاقی افتاده، حقیقت چه بوده. اما از نظر کی؟ ــ از نظر راوی. چون طرف مقابل هم روایت خودش را دارد. مخاطب این دو روایت کیها هستند؟ ــ هریک از طرفین مجادله مخاطبان خودشان را دارد. اینطرف مجادله برای آنطرف وجود خارجی ندارد. شکاف عمیق است. پرشدنی نیست. ضرورتی هم ندارد که پر شود. مهم حفظ سنگر است. برای حفظ ابوابجمعی خودشان با هم میجنگند. حقیقت تقسیمناپذیر است. ابداً مهم نیست که «مسئلهی فلسفی وجود دارد؟» [موضوع سخنرانی پوپر] یا نه. سالها بعد هم که پوپر در جستوجوی ناتمام [ترجمهی فارسی: ۱۳۶۹]، از آن روز داستانسرایی کرد، مسئلهاش انکشاف حقیقت نبود. میخواست افسانهی خودش را به حقیقت تبدیل کند. اما چرا بحث به آن سیخ بخاری افسانهای کشید؟ پوپر بر آن بود که اگر مسئلهی فسلفی وجود نداشت، فیلسوفی همچون خودش هم وجود نداشت که به انجمنی فلسفی دعوت شود تا دربارۀ «معماهای فلسفی» سخن بگوید. از نظر ویتگنشتاین بحث دربارهی استقراییبودن یا نبودن شناخت موضوع فلسفه نیست، موضوع منطق است، بحث دربارهی بینهایتهای بالفعل موضوع ریاضیست نه فلسفه. اما اخلاق چی؟ ویتگنشتاین، که سیخ بخاری را به دست دارد: «مثالی از قواعد اخلاقی بیاورید». پوپر: «تهدیدنکردن میهمان سخنران با سیخ بخاری». ویتگنشتاین خشمگین برمیخیزد، سیخ را با عصبانیت میاندازد روی زمین، میرود. این بحث و واکنش ورای جدالی فلسفیست: حکایتیست از دو سبک زندگی، دو پایگاه اجتماعی متفاوت؛ زندگی پوپر: طبقۀ متوسط وینی؛ زندگی ویتگنشتاین: یهودیتبار ثروتمند. پوپر خاندان ویتگنشتاین را نیک میشناخت، از دیرباز. اما بعید است ویتگنشتاین هنگامی که در کاخ پدریاش در وین میزیست و ریشارت اشتراوس با برادر او دوئت مینواخت، اصلاً نامی از خانوادۀ پوپر شنیده بوده باشد. پشت این مجادله داستانی تلخ و طنزآمیز نهفته است. حکایتی از زوال امپراتوری اتریش ــ مجارستان، ظهور هیتلر و نازیسم و... مسیر فلسفه به واقعیت عینی یکطرفه نیست.
✍️ مانی پارسا
ویتگنشتاین ــ پوپر و ماجرای سیخ بخاری | دیوید ادموندز و جان آیدینو | حسن کامشاد | نشر نی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
بیستوپنجم اکتبر ۱۹۴۶، «انجمن علوم اخلاقی کیمبریج»، مجادلهای کوتاه میان دو فیلسوف وینی؛ میهمان: کارل پوپر، میزبان: لودویگ ویتگنشتاین. در اینکه مجادله روی داده است، تردید نیست. دهدوازده تا مغز فسلفی آنجا بودهاند و هریک روایت اردوگاه خود را بازگفتهاند. حقیقت کجای ماجراست؟ جدال بر سر توالی رویدادهاست، توالی رویدادهای روایتها. روایت است که تعیین میکند چه اتفاقی افتاده، حقیقت چه بوده. اما از نظر کی؟ ــ از نظر راوی. چون طرف مقابل هم روایت خودش را دارد. مخاطب این دو روایت کیها هستند؟ ــ هریک از طرفین مجادله مخاطبان خودشان را دارد. اینطرف مجادله برای آنطرف وجود خارجی ندارد. شکاف عمیق است. پرشدنی نیست. ضرورتی هم ندارد که پر شود. مهم حفظ سنگر است. برای حفظ ابوابجمعی خودشان با هم میجنگند. حقیقت تقسیمناپذیر است. ابداً مهم نیست که «مسئلهی فلسفی وجود دارد؟» [موضوع سخنرانی پوپر] یا نه. سالها بعد هم که پوپر در جستوجوی ناتمام [ترجمهی فارسی: ۱۳۶۹]، از آن روز داستانسرایی کرد، مسئلهاش انکشاف حقیقت نبود. میخواست افسانهی خودش را به حقیقت تبدیل کند. اما چرا بحث به آن سیخ بخاری افسانهای کشید؟ پوپر بر آن بود که اگر مسئلهی فسلفی وجود نداشت، فیلسوفی همچون خودش هم وجود نداشت که به انجمنی فلسفی دعوت شود تا دربارۀ «معماهای فلسفی» سخن بگوید. از نظر ویتگنشتاین بحث دربارهی استقراییبودن یا نبودن شناخت موضوع فلسفه نیست، موضوع منطق است، بحث دربارهی بینهایتهای بالفعل موضوع ریاضیست نه فلسفه. اما اخلاق چی؟ ویتگنشتاین، که سیخ بخاری را به دست دارد: «مثالی از قواعد اخلاقی بیاورید». پوپر: «تهدیدنکردن میهمان سخنران با سیخ بخاری». ویتگنشتاین خشمگین برمیخیزد، سیخ را با عصبانیت میاندازد روی زمین، میرود. این بحث و واکنش ورای جدالی فلسفیست: حکایتیست از دو سبک زندگی، دو پایگاه اجتماعی متفاوت؛ زندگی پوپر: طبقۀ متوسط وینی؛ زندگی ویتگنشتاین: یهودیتبار ثروتمند. پوپر خاندان ویتگنشتاین را نیک میشناخت، از دیرباز. اما بعید است ویتگنشتاین هنگامی که در کاخ پدریاش در وین میزیست و ریشارت اشتراوس با برادر او دوئت مینواخت، اصلاً نامی از خانوادۀ پوپر شنیده بوده باشد. پشت این مجادله داستانی تلخ و طنزآمیز نهفته است. حکایتی از زوال امپراتوری اتریش ــ مجارستان، ظهور هیتلر و نازیسم و... مسیر فلسفه به واقعیت عینی یکطرفه نیست.
✍️ مانی پارسا
ویتگنشتاین ــ پوپر و ماجرای سیخ بخاری | دیوید ادموندز و جان آیدینو | حسن کامشاد | نشر نی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ توهمهای تاتاری
بین این دو شکل زندگی کدامیک را انتخاب میکنید: یک زندگی آرام، یک شغل معمولی، همراه زن و فرزند و خانواده در خانهای که مایهی آرامش است یا یک زندگی سخت و فعالیت در شغلی که شما را به شدت درگیر میکند، آماده نگهتان میدارد، باعث میشود تمام وقتتان را به آن اختصاص دهید تا به مدارج بالا برسید. شغلی که به زندگی شما معنا میدهد.
احتمالاً میگویید دومی. یک زندگی حماسی پر از فراز و نشیب و غرور و افتخار. اما موضوع به این سادگی هم نیست.
اگر این شغل سرسختانه و معنادار، خدمت در یک پادگان نظامی دور افتاده برای جنگ با تاتارها باشد چه؟ تاتارها؟ در قرن بیستم؟ بله. تاتارها در قرن بیستم. همینقدر بیمعنا و توهمآمیز. حالا چطور؟ انتخابتان را تغییر میدهید؟ زن و فرزند و آرامش؟ آیا اینها بیش از انتظار برای درگیری با تاتارها معنادار است؟ پس چه کنیم؟ بر سر همان انتخاب اولیه بایستیم و بگذاریم که یک موقعیت بیمعنا، یک توهم، به زندگی ما معنا دهد؟ دیدید ساده نیست؟
رمان «بیابان تاتارها» بر سر همین دو راهی نوشته شده است. جیوانی دروگو، به سادگی گزینهی اول را انتخاب کرده چرا که هیچ درکی از گزینهی دوم ندارد. جوانی که عاشق دختری است و میخواهد یک زندگی آرام کنار خانوادهاش تشکیل دهد اما با یک مشکل دستبهگریبان است: باید خدمت سربازی را در پادگانی دوراُفتاده بگذراند که برای مقابله با حملهی تاتارها ساخته شده است. میدانم که این کلمهی «تاتارها» شما را هم مثل من و هر خوانندهی دیگری اذیت میکند. با خود میگویید تاتار دیگر چیست. چارهای نیست. وضع همین است. حس و حال شما در این لحظه بسیار شبیه به حس و حال دروگوست. دروگویی که مجبور میشود به خدمت برود و حرفهای اولین افسری که روی گذرگاه میبیند چنان برایش بیمعناست که سرش گیج میرود. حرفهایی که بیست سال بعد... رمان را بخوانید تا ببینید چگونه یک موقعیت بیمعنا میتواند هر کدام از ما را در خود ببلعد و تاتارها را به قسمت مهمی از زندگیمان بدل کند. بخوانید تا بدانید که زندگی انسان چیزی نیست جز غرقشدن در یک توهم بیمعنا. توهمی چنان قدرتمند و چنان غمانگیز، که میتواند شما را در حضور معشوق سابقتان به این تصویر بکشاند که: «آن بالا هم بهار نزدیک میشد. گیاهان، بیجلایی، با جسارت از لای سنگها سر برمیآوردند. صدها سال پیش از آن نیز شاید تاتارها در همین فصل سر رسیده بودند».
✍️ علی شاهی
■ بیابان تاتارها | دینو بوتزاتی | ترجمهٔ سروش حبیبی | کتاب خورشید
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
بین این دو شکل زندگی کدامیک را انتخاب میکنید: یک زندگی آرام، یک شغل معمولی، همراه زن و فرزند و خانواده در خانهای که مایهی آرامش است یا یک زندگی سخت و فعالیت در شغلی که شما را به شدت درگیر میکند، آماده نگهتان میدارد، باعث میشود تمام وقتتان را به آن اختصاص دهید تا به مدارج بالا برسید. شغلی که به زندگی شما معنا میدهد.
احتمالاً میگویید دومی. یک زندگی حماسی پر از فراز و نشیب و غرور و افتخار. اما موضوع به این سادگی هم نیست.
اگر این شغل سرسختانه و معنادار، خدمت در یک پادگان نظامی دور افتاده برای جنگ با تاتارها باشد چه؟ تاتارها؟ در قرن بیستم؟ بله. تاتارها در قرن بیستم. همینقدر بیمعنا و توهمآمیز. حالا چطور؟ انتخابتان را تغییر میدهید؟ زن و فرزند و آرامش؟ آیا اینها بیش از انتظار برای درگیری با تاتارها معنادار است؟ پس چه کنیم؟ بر سر همان انتخاب اولیه بایستیم و بگذاریم که یک موقعیت بیمعنا، یک توهم، به زندگی ما معنا دهد؟ دیدید ساده نیست؟
رمان «بیابان تاتارها» بر سر همین دو راهی نوشته شده است. جیوانی دروگو، به سادگی گزینهی اول را انتخاب کرده چرا که هیچ درکی از گزینهی دوم ندارد. جوانی که عاشق دختری است و میخواهد یک زندگی آرام کنار خانوادهاش تشکیل دهد اما با یک مشکل دستبهگریبان است: باید خدمت سربازی را در پادگانی دوراُفتاده بگذراند که برای مقابله با حملهی تاتارها ساخته شده است. میدانم که این کلمهی «تاتارها» شما را هم مثل من و هر خوانندهی دیگری اذیت میکند. با خود میگویید تاتار دیگر چیست. چارهای نیست. وضع همین است. حس و حال شما در این لحظه بسیار شبیه به حس و حال دروگوست. دروگویی که مجبور میشود به خدمت برود و حرفهای اولین افسری که روی گذرگاه میبیند چنان برایش بیمعناست که سرش گیج میرود. حرفهایی که بیست سال بعد... رمان را بخوانید تا ببینید چگونه یک موقعیت بیمعنا میتواند هر کدام از ما را در خود ببلعد و تاتارها را به قسمت مهمی از زندگیمان بدل کند. بخوانید تا بدانید که زندگی انسان چیزی نیست جز غرقشدن در یک توهم بیمعنا. توهمی چنان قدرتمند و چنان غمانگیز، که میتواند شما را در حضور معشوق سابقتان به این تصویر بکشاند که: «آن بالا هم بهار نزدیک میشد. گیاهان، بیجلایی، با جسارت از لای سنگها سر برمیآوردند. صدها سال پیش از آن نیز شاید تاتارها در همین فصل سر رسیده بودند».
✍️ علی شاهی
■ بیابان تاتارها | دینو بوتزاتی | ترجمهٔ سروش حبیبی | کتاب خورشید
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ شاه گوش میکند
یکی از مشاغل مهم دربار هایله گبر سلاسی، بالشکشی بود. همهی ۵۲ اورنگ شاهی پایههایی بلند داشتند، در اندازههای مختلف. اورنگها را در قوارهی امپراتور پیشین ساخته بودند که مردی بلندقد بود. شایسته نبود گبر سلاسی کوتاهقامت فرمان دهد تختهایی در قوارهی خودش بسازند یا پایهی تختهای موجود را کوتاه کنند. بیم آن میرفت که ایمان مردم به فرمانروای کوتاهقامت سست شود، و خدمهی دربار ناخودآگاه او را پستتر از امپراتور پیشین بشمارند. اما نشستن بر تختهایی بلند با پاهای معلق بر هوا نیز شایستهی حضرت اقدس نبود. امپراتور ستون خرگاه دولت است؛ در سیاست ستون باید اصولاً بلند و خدنگ باشد. کوتاه باشد، یا باید عکس را روتوش کرد یا زیر ستون چیزی گذاشت که بلندتر شود. تدبیر آسمانی گبر سلاسی این بود که هنگام جلوس بالشی زیر پاهاش بگذارند. اما نهادن بهموقع بالش به زیر پای همایونی به این آسانیها نبود. شخصی که بدین شغل گمارده شد، ۲۶ سال وظیفهای جز بالشکشی و بالشگذاری نداشت. او در همهی مسافرتهای امپراتور همواره از ملازمان رکاب بود، چون شایسته نبود امپراتور سرین مبارک را بر نشیمنگاهی جز اورنگ شاهی بنهند. و چنین بود که همایونی به هر کجای عالم که نزول اجلال میفرمودند، اورنگشان را نیز همراه میبردند. ۵۲ بالش برای ۵۲ اورنگ. بالشکش باید بهسرعت درمییافت بالش مخصوص فلان اورنگ که پادشاه امروز میل فرمودهاند بر آن بنشیند، کدام است. کاپوشچینسکی عین گزارش بالشکش اعظم را نقل کرده. اگر شما در این گزارش اثری از طنز در سخن بالشکش یافتید من هم مییابم. مطلقا. مگر میشود مسألۀ به این مهمی را طنز پنداشت؟ از نظر بالشکش، حتا حالا که سالها از برافتادن امپراتوری گذشته، بالشکشی شغل و منصبی بس مهم بوده. احتمالاً هم فقط برای یکنفر دیگر همان اهمیت حیاتی را داشته: شخص شخیص امپراتور. باقی ارکان نظام اگر هم جرأت نمیکردند در جلوت بر این طنز و تلخند بگریند یا بخندند، لابد در خلوت یکی از این حالات بهشان دست میداد. کتاب پر است از این وحشتهای خندهناک! بعد از خواندنش، با آن روایت سحرآمیز و ترجمۀ دلانگیز، بیدرنگ یاد داستانکوتاهی از کالوینو افتادم و آن را هم بار دیگر خواندم و اسم یادداشت هم شد اسم همان داستانکوتاه.
✍️ مانی پارسا
امپراتور | ریشارد کاپوشچینسکی | حسن کامشاد | ماهی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
یکی از مشاغل مهم دربار هایله گبر سلاسی، بالشکشی بود. همهی ۵۲ اورنگ شاهی پایههایی بلند داشتند، در اندازههای مختلف. اورنگها را در قوارهی امپراتور پیشین ساخته بودند که مردی بلندقد بود. شایسته نبود گبر سلاسی کوتاهقامت فرمان دهد تختهایی در قوارهی خودش بسازند یا پایهی تختهای موجود را کوتاه کنند. بیم آن میرفت که ایمان مردم به فرمانروای کوتاهقامت سست شود، و خدمهی دربار ناخودآگاه او را پستتر از امپراتور پیشین بشمارند. اما نشستن بر تختهایی بلند با پاهای معلق بر هوا نیز شایستهی حضرت اقدس نبود. امپراتور ستون خرگاه دولت است؛ در سیاست ستون باید اصولاً بلند و خدنگ باشد. کوتاه باشد، یا باید عکس را روتوش کرد یا زیر ستون چیزی گذاشت که بلندتر شود. تدبیر آسمانی گبر سلاسی این بود که هنگام جلوس بالشی زیر پاهاش بگذارند. اما نهادن بهموقع بالش به زیر پای همایونی به این آسانیها نبود. شخصی که بدین شغل گمارده شد، ۲۶ سال وظیفهای جز بالشکشی و بالشگذاری نداشت. او در همهی مسافرتهای امپراتور همواره از ملازمان رکاب بود، چون شایسته نبود امپراتور سرین مبارک را بر نشیمنگاهی جز اورنگ شاهی بنهند. و چنین بود که همایونی به هر کجای عالم که نزول اجلال میفرمودند، اورنگشان را نیز همراه میبردند. ۵۲ بالش برای ۵۲ اورنگ. بالشکش باید بهسرعت درمییافت بالش مخصوص فلان اورنگ که پادشاه امروز میل فرمودهاند بر آن بنشیند، کدام است. کاپوشچینسکی عین گزارش بالشکش اعظم را نقل کرده. اگر شما در این گزارش اثری از طنز در سخن بالشکش یافتید من هم مییابم. مطلقا. مگر میشود مسألۀ به این مهمی را طنز پنداشت؟ از نظر بالشکش، حتا حالا که سالها از برافتادن امپراتوری گذشته، بالشکشی شغل و منصبی بس مهم بوده. احتمالاً هم فقط برای یکنفر دیگر همان اهمیت حیاتی را داشته: شخص شخیص امپراتور. باقی ارکان نظام اگر هم جرأت نمیکردند در جلوت بر این طنز و تلخند بگریند یا بخندند، لابد در خلوت یکی از این حالات بهشان دست میداد. کتاب پر است از این وحشتهای خندهناک! بعد از خواندنش، با آن روایت سحرآمیز و ترجمۀ دلانگیز، بیدرنگ یاد داستانکوتاهی از کالوینو افتادم و آن را هم بار دیگر خواندم و اسم یادداشت هم شد اسم همان داستانکوتاه.
✍️ مانی پارسا
امپراتور | ریشارد کاپوشچینسکی | حسن کامشاد | ماهی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ همه میخواهند زنده بمانند
فرض کنید دارید توی خیابان راه میروید، یکهو فرشتهای نازل میشود و براتی به دستتان میدهد که عمرتان را تا ابد تضمین میکند. از فکرش هم دل آدم غنج میزند. قرار است با این همه سال چه کنید؟ شاید اصلاً به ذهنتان خطور نمیکند که احتمالش هست که از زنده بودن خسته شوید. به این فکر کردهاید که مفاهیمی مثل زمان، انتخاب، جوانی و پیری، فرصت و شانس برای آدمی که قرار است تا ابد بر زمین زنده باشد، چه معنایی دارد؟ همه بیمعنا میشوند، نمیشوند؟ انسان جاودان به دور و تسلسل جهان میپیوندد و زندگیاش بر مدار صفر میگردد، دیگر فرقی با ابرهای آن بالا در گذر، با امواج دریا، با درخت و با گیاه ندارد.
برای درک بهتر این حس میتوان رمان «همه میمیرند» را برداشت و خواند. در این رمان، علاوه بر تجربۀ این حس، با بلندپروازیهای قهرمان داستان همراه میشوید و بخشی از تاریخ را با او زندگی میکنید، به نظارۀ جنگها مینشینید، قارهها را کشف میکنید، به شکل زندگی سرخپوستها و مالکیت جمعی افراد قبیله بر «زمین اینکا و خورشید» غبطه میخورید و وادار میشوید که از نو به ارزش زندگی و مرگ، به انسان و جایگاهش در هستی و تاریخ فکر کنید. به اتوپیا شک میکنید و با خود فکر میکنید که اگر تامس مور عمر جاودان داشت و سر از تنش جدا نمیشد، شبیهترین آدم به «فوسکا»ی رمان میشد. مردی برای تمام فصول. و این همه در یک رمان!
شاید سیمون دوبووُآر را بیشتر فیلسوف و کمتر رماننویس بدانیم. زنی که آزادی را هم آزادانه تعریف کرد و زیست؛ حتی اگزیستانسیالیستتر از سارتر. با این همه، بعد از خواندن رمان «همه میمیرند» تراز ترازو در ذهنتان تغییر خواهد کرد و اگر کفهٔ رماننویسیاش سنگینتر از کفهٔ تفکر و زیست فلسفیاش نشود، دستکم همترازش خواهد شد.
مهدی سحابی، شوالیۀ مترجمان ایران، این رمان را به فارسی ترجمه کرده است. مترجمی که ترجمه برایش فرودآمدنگاه روح بیقرارش بود. روح سرکش او که در هنرهای دیگر چنان بیقرار بود، در ترجمه آرام گرفت، نشست و حاصلش کتابهای بسیاری شد که بدون همت او جایشان در زبان فارسی خالی بود. از جمله «همه میمیرند».
✍️ زهرا خانلو
همه میمیرند | سیمون دوبوار | ترجمهٔ مهدی سحابی | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
فرض کنید دارید توی خیابان راه میروید، یکهو فرشتهای نازل میشود و براتی به دستتان میدهد که عمرتان را تا ابد تضمین میکند. از فکرش هم دل آدم غنج میزند. قرار است با این همه سال چه کنید؟ شاید اصلاً به ذهنتان خطور نمیکند که احتمالش هست که از زنده بودن خسته شوید. به این فکر کردهاید که مفاهیمی مثل زمان، انتخاب، جوانی و پیری، فرصت و شانس برای آدمی که قرار است تا ابد بر زمین زنده باشد، چه معنایی دارد؟ همه بیمعنا میشوند، نمیشوند؟ انسان جاودان به دور و تسلسل جهان میپیوندد و زندگیاش بر مدار صفر میگردد، دیگر فرقی با ابرهای آن بالا در گذر، با امواج دریا، با درخت و با گیاه ندارد.
برای درک بهتر این حس میتوان رمان «همه میمیرند» را برداشت و خواند. در این رمان، علاوه بر تجربۀ این حس، با بلندپروازیهای قهرمان داستان همراه میشوید و بخشی از تاریخ را با او زندگی میکنید، به نظارۀ جنگها مینشینید، قارهها را کشف میکنید، به شکل زندگی سرخپوستها و مالکیت جمعی افراد قبیله بر «زمین اینکا و خورشید» غبطه میخورید و وادار میشوید که از نو به ارزش زندگی و مرگ، به انسان و جایگاهش در هستی و تاریخ فکر کنید. به اتوپیا شک میکنید و با خود فکر میکنید که اگر تامس مور عمر جاودان داشت و سر از تنش جدا نمیشد، شبیهترین آدم به «فوسکا»ی رمان میشد. مردی برای تمام فصول. و این همه در یک رمان!
شاید سیمون دوبووُآر را بیشتر فیلسوف و کمتر رماننویس بدانیم. زنی که آزادی را هم آزادانه تعریف کرد و زیست؛ حتی اگزیستانسیالیستتر از سارتر. با این همه، بعد از خواندن رمان «همه میمیرند» تراز ترازو در ذهنتان تغییر خواهد کرد و اگر کفهٔ رماننویسیاش سنگینتر از کفهٔ تفکر و زیست فلسفیاش نشود، دستکم همترازش خواهد شد.
مهدی سحابی، شوالیۀ مترجمان ایران، این رمان را به فارسی ترجمه کرده است. مترجمی که ترجمه برایش فرودآمدنگاه روح بیقرارش بود. روح سرکش او که در هنرهای دیگر چنان بیقرار بود، در ترجمه آرام گرفت، نشست و حاصلش کتابهای بسیاری شد که بدون همت او جایشان در زبان فارسی خالی بود. از جمله «همه میمیرند».
✍️ زهرا خانلو
همه میمیرند | سیمون دوبوار | ترجمهٔ مهدی سحابی | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ از پتِلپورت تا پطرزبورگ
بچه که بودم یکبار پدربزرگم مرا فرستاد داسی برایش بیاورم. از کِیفِ الاغسواری دیر برگشتم. وقتی برگشتم اخمی کرد گفت: «پسر مگر رفتی از پتلپورت داس بیاوری که دیر آمدی.» پتلپورت! چه اسم عجیبی! چند روزی فقط به این کلمه فکر میکردم. کجاست؟ چهجور جاییست؟ معلوم بود خیلی دور است. نپرسیدم و فراموشم شد. سالها بعد در «شکر تلخ» جعفر شهری خواندم: «مگس به نجاستشان بنشیند تا پتلپورت عقبش میدوند دست و پایش را بلیسند.» اینبار دیگر فهمیدم منظور کدام شهر است: سنپطرزبورگ، بر کرانهی رود نِوا، پس از مسکو بزرگترین و مهمترین شهر روسیه، پایتخت پطر کبیر، پنجرهی روسیه به اروپا، شهر شبهای سفید با آن معماری باروک و کلاسیکش، شهر دکابریستها [۱۸۲۵]، انقلابیون ۱۹۰۵، بولشویکهای ۱۹۱۷، شهر بولوار نیِفسکی، ادبیات. همین کافی بود که برای خواندن رمان «پطرزبورگ» آندری بیِهلی درنگ نکنم؛ حتا اگر ولادیمیر ناباکوف این رمان را در کنار «اولیس»، «مسخ» و «در جستوجوی زمان ازدسترفته» از شاهکارهای قرن بیستم نمیدانست. پیش از این یادکرد سنپطرزبورگ را در «سوار مفرغی» پوشکین، «بیبی پیک» و «دماغ» و «شنل» گوگول، و «جنایت و مکافات» داستایفسکی خواندهایم. در رمان بیهلی، شخصیت اصلی سنپطرزبورگ است، گرچه نویسنده قداست [سَنت] را از پطر برداشته. رمانیست سمبولیستی با محوریت شهر سنپطرزبورگ، در ادامهی سنت ادبی آثار برجستهی روسی، با ارجاعاتی به گذشتهی شهر و آثار ادبی که وقایعشان در این شهر میگذرد. اما آنچه این رمان را از آثار پیشین متفاوت میکند، نه محتوای داستانی که بر این شهر بار شده است، بلکه شیوهی نوآورانهی روایت آن است. درواقع رمان در زبان اتفاق میافتد، نه در قصه و پیرنگ. نحو را به هم میریزد. اصوات برایش معنا دارد. بیِهلی میگوید: «تمامی پطرزبورگ بر صوت ساخته شده است، بر یک صوتِ پُرهمهمه و شوم ـ اُاُاُاُـ اُاُاُاُ ـ اُاُاُ ـ که در سراسر رمان به گوش میرسد.» زمینه انقلاب ۱۹۰۵ است. در فضایی سیال و وهمآلود، کمیتهی انقلابی پسر کارمندی عالیرتبه را مأمور ترور پدرش میکند. در جریان ماجراهای میان این پدر و پسر، برخی از شخصیتهای ممتاز روسیه در آغاز سدهی بیستم به روی صحنه میآیند. اعتقاد یا بینش سیاسی در کار نیست؛ تب انقلابی همه را مسخ کرده است. و همهی اینها در اصوات شهر... تازه پس از خواندن این رمان بود که بعد چهل سال فهمیدم چرا این شهر غریب را دوست میدارم.
✍️ بهرام معصومی
■ پطرزبورگ | آندرِی بیِهلی | فرزانه طاهری | نشر مرکز
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
بچه که بودم یکبار پدربزرگم مرا فرستاد داسی برایش بیاورم. از کِیفِ الاغسواری دیر برگشتم. وقتی برگشتم اخمی کرد گفت: «پسر مگر رفتی از پتلپورت داس بیاوری که دیر آمدی.» پتلپورت! چه اسم عجیبی! چند روزی فقط به این کلمه فکر میکردم. کجاست؟ چهجور جاییست؟ معلوم بود خیلی دور است. نپرسیدم و فراموشم شد. سالها بعد در «شکر تلخ» جعفر شهری خواندم: «مگس به نجاستشان بنشیند تا پتلپورت عقبش میدوند دست و پایش را بلیسند.» اینبار دیگر فهمیدم منظور کدام شهر است: سنپطرزبورگ، بر کرانهی رود نِوا، پس از مسکو بزرگترین و مهمترین شهر روسیه، پایتخت پطر کبیر، پنجرهی روسیه به اروپا، شهر شبهای سفید با آن معماری باروک و کلاسیکش، شهر دکابریستها [۱۸۲۵]، انقلابیون ۱۹۰۵، بولشویکهای ۱۹۱۷، شهر بولوار نیِفسکی، ادبیات. همین کافی بود که برای خواندن رمان «پطرزبورگ» آندری بیِهلی درنگ نکنم؛ حتا اگر ولادیمیر ناباکوف این رمان را در کنار «اولیس»، «مسخ» و «در جستوجوی زمان ازدسترفته» از شاهکارهای قرن بیستم نمیدانست. پیش از این یادکرد سنپطرزبورگ را در «سوار مفرغی» پوشکین، «بیبی پیک» و «دماغ» و «شنل» گوگول، و «جنایت و مکافات» داستایفسکی خواندهایم. در رمان بیهلی، شخصیت اصلی سنپطرزبورگ است، گرچه نویسنده قداست [سَنت] را از پطر برداشته. رمانیست سمبولیستی با محوریت شهر سنپطرزبورگ، در ادامهی سنت ادبی آثار برجستهی روسی، با ارجاعاتی به گذشتهی شهر و آثار ادبی که وقایعشان در این شهر میگذرد. اما آنچه این رمان را از آثار پیشین متفاوت میکند، نه محتوای داستانی که بر این شهر بار شده است، بلکه شیوهی نوآورانهی روایت آن است. درواقع رمان در زبان اتفاق میافتد، نه در قصه و پیرنگ. نحو را به هم میریزد. اصوات برایش معنا دارد. بیِهلی میگوید: «تمامی پطرزبورگ بر صوت ساخته شده است، بر یک صوتِ پُرهمهمه و شوم ـ اُاُاُاُـ اُاُاُاُ ـ اُاُاُ ـ که در سراسر رمان به گوش میرسد.» زمینه انقلاب ۱۹۰۵ است. در فضایی سیال و وهمآلود، کمیتهی انقلابی پسر کارمندی عالیرتبه را مأمور ترور پدرش میکند. در جریان ماجراهای میان این پدر و پسر، برخی از شخصیتهای ممتاز روسیه در آغاز سدهی بیستم به روی صحنه میآیند. اعتقاد یا بینش سیاسی در کار نیست؛ تب انقلابی همه را مسخ کرده است. و همهی اینها در اصوات شهر... تازه پس از خواندن این رمان بود که بعد چهل سال فهمیدم چرا این شهر غریب را دوست میدارم.
✍️ بهرام معصومی
■ پطرزبورگ | آندرِی بیِهلی | فرزانه طاهری | نشر مرکز
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ گاه ناچیز مرگ
لحظهی مرگ همواره یک لحظهی بسیار کوتاه، تقسیمناپذیر و کاملاً بدون امتداد است. در همان لحظهای که زندگی انسانی آخرین نفس خود را میکشد نیستی آغاز میشود. یک نقطه و تنها یک نقطه بین پایان زندگی انسانی و آغاز نیستی.
اما فرض کنید این نقطه چندان هم بدون امتداد و کوتاه نباشد. اشتباه نکنید! از احتضار و رفتن به سوی مرگ حرف نمیزنم. از فاصلهای حرف میزنم که در آن نه زندگی انسانی وجود دارد و نه نیستی کامل. از نقطهی پایان زندگی و آغاز مرگ. اگر این نقطه نه دقیقاً یک نقطه، که یک خط باشد چه؟ فاصلهای بین دو وضعیت متضاد. حفرهای بین هستی و نیستی. میپرسید کجا؟ به شما میگویم: «مسخ».
رمان مسخ در همین حفره نوشته شده است. فکرش را بکنید. لحظهای چنان کوتاه و بیامتداد، چیزی نزدیک به صد صفحه دوام میآورد: تاریک، سنگین، بدون هوا. همان خط اول رمان زندگی انسانی پایان یافته است: «یک روز که گرگور زامزا از خواب برخاست، دید که به حشرهای عظیم مبدل شده است». دیگر خبری از زندگی انسانی نیست. کل رمان با غیاب زامزای انسان پیش میرود. او مرده پیش از آنکه بمیرد. یک مرگ دو نوبته، یک مرگ مضاعف. در ابتدای رمان زامزا غایب میشود، نیست میشود و جای خود را به حشرهای عظیم میدهد. حشرهای که هم زامزاست و هم نیست. مسخ رمانی است که زندگی انسانی شخصیت اصلی آن تمام شده و در حفرهای که قاعدتاً باید یک آن دوام بیاورد، روزها و هفتهها به سوی نیستیاش پیش میرود. از درون همین ناسازه است که زامزا به مرگ خودش مینگرد. او یک شاهد است. شاهدی که نظارهگر مرگ خود در جهان اطراف است چرا که مرگ همواره در بیرون اتفاق میافتد: جهان بدون زامزا، جهان بدون ما، چگونه جهانی خواهد بود؟ زامزا، روزها و هفتهها آرام آرام نیستی خود را تجربه میکند تا در نهایت به آخر خط برسد. همان خطی که قرار بوده یک نقطه باشد. دو مرگ در یک مرگ. دو زمان در یک زمان.
کافکا در این کتاب یک مرگ را درون مرگی دیگر قرار داده است، یک زمان چند هفتهای را درون یک لحظه. خاک مرگ نهتنها بر تمام اشیا و شخصیتهای رمان، که بر روی پیرنگ روایت هم پاشیده شده است: سخت، سنگین، یکنواخت و تاریک. «فضای کافکایی» در یکی از بهترین تجلیهای آن. فضایی که همواره همین نقطهی تاریک و مرموز را برای بیان خود انتخاب میکند.
ترجمهی علی اصغر حداد جای هیچ بحثی باقی نگذاشته است.
✍️ علی شاهی
مسخ | فرانتس کافکا | ترجمهی علی اصغر حداد | نشر ماهی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
لحظهی مرگ همواره یک لحظهی بسیار کوتاه، تقسیمناپذیر و کاملاً بدون امتداد است. در همان لحظهای که زندگی انسانی آخرین نفس خود را میکشد نیستی آغاز میشود. یک نقطه و تنها یک نقطه بین پایان زندگی انسانی و آغاز نیستی.
اما فرض کنید این نقطه چندان هم بدون امتداد و کوتاه نباشد. اشتباه نکنید! از احتضار و رفتن به سوی مرگ حرف نمیزنم. از فاصلهای حرف میزنم که در آن نه زندگی انسانی وجود دارد و نه نیستی کامل. از نقطهی پایان زندگی و آغاز مرگ. اگر این نقطه نه دقیقاً یک نقطه، که یک خط باشد چه؟ فاصلهای بین دو وضعیت متضاد. حفرهای بین هستی و نیستی. میپرسید کجا؟ به شما میگویم: «مسخ».
رمان مسخ در همین حفره نوشته شده است. فکرش را بکنید. لحظهای چنان کوتاه و بیامتداد، چیزی نزدیک به صد صفحه دوام میآورد: تاریک، سنگین، بدون هوا. همان خط اول رمان زندگی انسانی پایان یافته است: «یک روز که گرگور زامزا از خواب برخاست، دید که به حشرهای عظیم مبدل شده است». دیگر خبری از زندگی انسانی نیست. کل رمان با غیاب زامزای انسان پیش میرود. او مرده پیش از آنکه بمیرد. یک مرگ دو نوبته، یک مرگ مضاعف. در ابتدای رمان زامزا غایب میشود، نیست میشود و جای خود را به حشرهای عظیم میدهد. حشرهای که هم زامزاست و هم نیست. مسخ رمانی است که زندگی انسانی شخصیت اصلی آن تمام شده و در حفرهای که قاعدتاً باید یک آن دوام بیاورد، روزها و هفتهها به سوی نیستیاش پیش میرود. از درون همین ناسازه است که زامزا به مرگ خودش مینگرد. او یک شاهد است. شاهدی که نظارهگر مرگ خود در جهان اطراف است چرا که مرگ همواره در بیرون اتفاق میافتد: جهان بدون زامزا، جهان بدون ما، چگونه جهانی خواهد بود؟ زامزا، روزها و هفتهها آرام آرام نیستی خود را تجربه میکند تا در نهایت به آخر خط برسد. همان خطی که قرار بوده یک نقطه باشد. دو مرگ در یک مرگ. دو زمان در یک زمان.
کافکا در این کتاب یک مرگ را درون مرگی دیگر قرار داده است، یک زمان چند هفتهای را درون یک لحظه. خاک مرگ نهتنها بر تمام اشیا و شخصیتهای رمان، که بر روی پیرنگ روایت هم پاشیده شده است: سخت، سنگین، یکنواخت و تاریک. «فضای کافکایی» در یکی از بهترین تجلیهای آن. فضایی که همواره همین نقطهی تاریک و مرموز را برای بیان خود انتخاب میکند.
ترجمهی علی اصغر حداد جای هیچ بحثی باقی نگذاشته است.
✍️ علی شاهی
مسخ | فرانتس کافکا | ترجمهی علی اصغر حداد | نشر ماهی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
👍1
❑ بدن، هرزهگویی، ضیافت
در کارناوال چه نیرویی به حرکت درمیآید و آن نیرو چه قوهی جاسنگین متضادی را دستکم یکچند پس میراند؟ کارناوال جشنوارهی بدنها و زبانهاست. بدن کارناوالی در سه وضعیت ظاهر میشود: شکمچرانی، نمایش گروتسکوار آزادی [عریانی، لباس مبدل، نقاب]، و رقص. سیاست و مذهب هرسهی این تجلیات تنانه را تکفیر میکنند. بدن آدمی در قید اوامر و مناهی سفتوسخت مذهب و سیاست است. بدن است که در صورت ارتکاب به جرمی که سیاست و مذهب تعریفش کردهاند، دچار تعذیب میشود. در کارناوال بدن از این قیود میرهد و با رهیدنش زبان نیز لختی از ذکر و دعا و ثنای قدیسان و شاهان خلاصی مییابد. زبان کارناوالی صورتبندیهای صلب را وامینهد، به سخرهشان میگیرد. طغیان هرزهگویی و خنده به هر گوشهوکنار دیر و کاخی سرایت میکند، و بدینسان شفاهیات کوچهوبازاری جای زبان تعذیبگر مذهب و سیاست را میگیرد. زبان در کارناوال میل به گفتوگو و چندصدایی دارد، عاری از روش و منش، جهت و مقصود؛ رمانگرا و وعظگریز است. مسیر یکطرفهی سیاستپیشگان و مذهبپیشگان به رعایا و مقلدان در مقاطعی از سال دوطرفه میشود. رعایا و مقلدان به سخن درمیآیند و به سخن که درآیند زبان سخرهگر خود را به جهان سرایت میدهد. اینها و مضامین بسیار دیگر در مطالعات گستردهی باختین صورتبندی شده است. البته ملاحظات باختین عمدتاً عطف به داستایفسکی و رابله صورتبندی میشود، اما چنین نیست که مصادیق مفهومپردازیهای او صرفاً دربارهی این دو نویسنده کاربست داشته باشد. خود باختین به دیگران نیز اشاراتی دارد، ازجمله به شکسپیر: «عنصر کارناوالی صرفاً به بنمایههای ثانویهی دلقکبازی در نمایشنامههای او مربوط نمیشود... درام شکسپیر جنبههای کارناوالی مشهود فراوانی دارد: انگارههای اسافل اعضای جسمانی و مادی، انگارههای مستهجن دوسویه و صحنههای ضیافتهای مردمی.» نویسندگان مجموعهمقالاتی که ملاحظه میفرمایید، هریک از منظری کاربست نظریهی باختین را در آثار شکسپیر پی گرفتهاند: نقش دلقکوار جک کِید در «هنری ششم، بخش دوم»، جوهرهی گروتسکوار مرگ کارناوالی در «رومئو و ژولیت»، فالستاف میخوارهی بیسروپای رند در نمایشنامههایی که در آنها ظاهر میشود، منطق کارناوالی «هملت»، و ملاحظات دیگر. مقالههایی عالمانه از دو منظر: کاربست عینی نظریه در تفسیر اثر، و ملاحظات شکسپیرشناسانه. شاید این نیز به خاطر خوانندهی فارسی خطور کند که نظریهی باختین در تفسیر فلان منظومه و رمان فارسی کاربستهایی تواند داشت و، برود و بجوید و راهی بگشاید.
✍️ مانی پارسا
شکسپیر و کارناوال پس از باختین|رونلد نولز | رؤیا پورآذر | هرمس
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
در کارناوال چه نیرویی به حرکت درمیآید و آن نیرو چه قوهی جاسنگین متضادی را دستکم یکچند پس میراند؟ کارناوال جشنوارهی بدنها و زبانهاست. بدن کارناوالی در سه وضعیت ظاهر میشود: شکمچرانی، نمایش گروتسکوار آزادی [عریانی، لباس مبدل، نقاب]، و رقص. سیاست و مذهب هرسهی این تجلیات تنانه را تکفیر میکنند. بدن آدمی در قید اوامر و مناهی سفتوسخت مذهب و سیاست است. بدن است که در صورت ارتکاب به جرمی که سیاست و مذهب تعریفش کردهاند، دچار تعذیب میشود. در کارناوال بدن از این قیود میرهد و با رهیدنش زبان نیز لختی از ذکر و دعا و ثنای قدیسان و شاهان خلاصی مییابد. زبان کارناوالی صورتبندیهای صلب را وامینهد، به سخرهشان میگیرد. طغیان هرزهگویی و خنده به هر گوشهوکنار دیر و کاخی سرایت میکند، و بدینسان شفاهیات کوچهوبازاری جای زبان تعذیبگر مذهب و سیاست را میگیرد. زبان در کارناوال میل به گفتوگو و چندصدایی دارد، عاری از روش و منش، جهت و مقصود؛ رمانگرا و وعظگریز است. مسیر یکطرفهی سیاستپیشگان و مذهبپیشگان به رعایا و مقلدان در مقاطعی از سال دوطرفه میشود. رعایا و مقلدان به سخن درمیآیند و به سخن که درآیند زبان سخرهگر خود را به جهان سرایت میدهد. اینها و مضامین بسیار دیگر در مطالعات گستردهی باختین صورتبندی شده است. البته ملاحظات باختین عمدتاً عطف به داستایفسکی و رابله صورتبندی میشود، اما چنین نیست که مصادیق مفهومپردازیهای او صرفاً دربارهی این دو نویسنده کاربست داشته باشد. خود باختین به دیگران نیز اشاراتی دارد، ازجمله به شکسپیر: «عنصر کارناوالی صرفاً به بنمایههای ثانویهی دلقکبازی در نمایشنامههای او مربوط نمیشود... درام شکسپیر جنبههای کارناوالی مشهود فراوانی دارد: انگارههای اسافل اعضای جسمانی و مادی، انگارههای مستهجن دوسویه و صحنههای ضیافتهای مردمی.» نویسندگان مجموعهمقالاتی که ملاحظه میفرمایید، هریک از منظری کاربست نظریهی باختین را در آثار شکسپیر پی گرفتهاند: نقش دلقکوار جک کِید در «هنری ششم، بخش دوم»، جوهرهی گروتسکوار مرگ کارناوالی در «رومئو و ژولیت»، فالستاف میخوارهی بیسروپای رند در نمایشنامههایی که در آنها ظاهر میشود، منطق کارناوالی «هملت»، و ملاحظات دیگر. مقالههایی عالمانه از دو منظر: کاربست عینی نظریه در تفسیر اثر، و ملاحظات شکسپیرشناسانه. شاید این نیز به خاطر خوانندهی فارسی خطور کند که نظریهی باختین در تفسیر فلان منظومه و رمان فارسی کاربستهایی تواند داشت و، برود و بجوید و راهی بگشاید.
✍️ مانی پارسا
شکسپیر و کارناوال پس از باختین|رونلد نولز | رؤیا پورآذر | هرمس
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎