Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
■ چارهٔ دیگری نداشت؟
نویسنده و گوینده: آزاد عندلیبی | تدوین: تحریریهٔ کتابخانهٔ بابل
■ @BabelBookReview
نویسنده و گوینده: آزاد عندلیبی | تدوین: تحریریهٔ کتابخانهٔ بابل
■ @BabelBookReview
دیدگاه رایج: کتابها برای ما «منبع دانش»اند. ما کتابها را میخوانیم تا با اطلاعات تازهای که در آنهاست آشنا شویم، این اطلاعات را به حافظه بسپاریم، به باور و عقیده مبدل کنیم و حتی به آنها ایمان بیاوریم. کتابها برای ما پر از حرفها و معلومات و نتایجِ از پیش گرفتهاند و منتظرِ اینکه به درک آنها «برسیم» و به معلوماتمان اضافه کنیم.
دیدگاه دیگر: کتابها زندگیهای نزیستهاند، راههای نرفته، فکرهای نیندیشیده. ما کتابها را برای تجربههای مطلقاً تازه میخوانیم. تجربههایی که نیاز به بستر و زمین بکر و تازه دارند. کتاب زمینی نیست برای برداشتکردن، زمینیست مهیای کاشتن؛ یک زمین «خالی» پر از حفرهها. ما کتابها را میخوانیم که در آنها بذر آینده را بکاریم و با هر بذر به آیندهای نامنتظر پرتاب شویم. کتاب مثل صفحهای سفید منتظر است که نوشته شود. مانند یک «زمان نزیسته»، مانند آغاز قرنی در تاریخی طینشده، مانند «سال صفر»؛ آن لحظهای که زمانْ یک زمین بکر و آماده است که میتوان خاطرات آینده را در آن کاشت. همانطور که امروز، این نخستین روز، با کاشتنِ رویدادها، خاطرهٔ فردا میشود. هر کتاب توالیِ رویدادهاییست که حینِ خواندن رخ میدهد. هر کتاب در تمامیت خودش یک لحظهٔ «صفر» است. نقطۀ حرکت است. به جانب تمام نزیستهها، نرفتهها، نیندیشیدهها. نخواندهها.
قرن دیگر: بالأخره به سال صفر رسیدهایم، به ابتدای قرن. به کتاب نخواندهای در ویترینِ زمان. این کتاب آمادهٔ چه رویدادها و چه خاطراتیست؟ چند صفحه دارد؟ چند سطر در هر صفحه؟ چند جلد از آن موجود است؟ پاسخ کتابفروش: برای هر انسانِ خواننده یک جلد در قطعها و صفحات مختلف.
✍️ تحریریهٔ کتابخانهٔ بابل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
دیدگاه دیگر: کتابها زندگیهای نزیستهاند، راههای نرفته، فکرهای نیندیشیده. ما کتابها را برای تجربههای مطلقاً تازه میخوانیم. تجربههایی که نیاز به بستر و زمین بکر و تازه دارند. کتاب زمینی نیست برای برداشتکردن، زمینیست مهیای کاشتن؛ یک زمین «خالی» پر از حفرهها. ما کتابها را میخوانیم که در آنها بذر آینده را بکاریم و با هر بذر به آیندهای نامنتظر پرتاب شویم. کتاب مثل صفحهای سفید منتظر است که نوشته شود. مانند یک «زمان نزیسته»، مانند آغاز قرنی در تاریخی طینشده، مانند «سال صفر»؛ آن لحظهای که زمانْ یک زمین بکر و آماده است که میتوان خاطرات آینده را در آن کاشت. همانطور که امروز، این نخستین روز، با کاشتنِ رویدادها، خاطرهٔ فردا میشود. هر کتاب توالیِ رویدادهاییست که حینِ خواندن رخ میدهد. هر کتاب در تمامیت خودش یک لحظهٔ «صفر» است. نقطۀ حرکت است. به جانب تمام نزیستهها، نرفتهها، نیندیشیدهها. نخواندهها.
قرن دیگر: بالأخره به سال صفر رسیدهایم، به ابتدای قرن. به کتاب نخواندهای در ویترینِ زمان. این کتاب آمادهٔ چه رویدادها و چه خاطراتیست؟ چند صفحه دارد؟ چند سطر در هر صفحه؟ چند جلد از آن موجود است؟ پاسخ کتابفروش: برای هر انسانِ خواننده یک جلد در قطعها و صفحات مختلف.
✍️ تحریریهٔ کتابخانهٔ بابل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ با نویسندگان کتابخانهٔ بابل: زهرا خانلو
فاصله چیست؟
فاصله شاید همان ابزار ایجاد امنیتِ اطاعتِ زیردستان است. فاصلهای که میان دو گروه نفرت ایجاد میکند و از پس آن هر عملی را توجیه میکند. نفرتی که نه زاییدۀ خرد و نه زاییدۀ احساس، بلکه زاییدۀ ایجاد فاصله و ضامن حفظ آن است؛ فاصلهای از «ما» تا «آنها».
فاصله شاید همان دوری ناخواستنی اما لاجرم میان آدمهاست. لاجرم در زمانهای چون اکنون بهواسطۀ پاندمی و به قول آنتیگونه: تنها و پیوسته تنهاتر... بیبهره از وداع، بیبهره از شفقت، در وادی ظلمت.
فاصله شاید خیلی سادهتر از این حرفها، نتیجۀ خستگی تحمل حضور دیگری باشد.
فاصله شاید هجرت باشد.
فاصله شاید ماندن باشد.
فاصله شاید فقیرتر شدن «ما» و ثروتمندتر شدن «آنها» باشد.
اما من نمیخواهم از هیچ کدام از این فاصلهها صحبت کنم. میخواهم از فاصلۀ میان خودم و شما بگویم. فاصلۀ کسی که همیشه دوست داشته از کتابهایی که میخوانده است با کسانی دیگر که مثل خودش دوستدار کتاب هستند حرف بزند اما آنها را پیدا نمیکرده است. فاصلهای از خلوت اتاق مطالعه تا مراودههای پرشور. فاصلهای که پر شدنش دور از ذهن مینمود.
اما اینجا در کتابخانۀ بابل و در یک سال گذشته، شما را پیدا کردهام. پیامهایی با هم ردوبدل کردهایم و تلخی و سختی روزهای کروناییِ آغشته به اخبار بد را برای هم مرهم بودهایم. امیدوارم که در سال و سالهای پیش رو سختیهای آغشته به اخبار خوب را با هم زندگی کنیم.
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهٔ بابل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
فاصله چیست؟
فاصله شاید همان ابزار ایجاد امنیتِ اطاعتِ زیردستان است. فاصلهای که میان دو گروه نفرت ایجاد میکند و از پس آن هر عملی را توجیه میکند. نفرتی که نه زاییدۀ خرد و نه زاییدۀ احساس، بلکه زاییدۀ ایجاد فاصله و ضامن حفظ آن است؛ فاصلهای از «ما» تا «آنها».
فاصله شاید همان دوری ناخواستنی اما لاجرم میان آدمهاست. لاجرم در زمانهای چون اکنون بهواسطۀ پاندمی و به قول آنتیگونه: تنها و پیوسته تنهاتر... بیبهره از وداع، بیبهره از شفقت، در وادی ظلمت.
فاصله شاید خیلی سادهتر از این حرفها، نتیجۀ خستگی تحمل حضور دیگری باشد.
فاصله شاید هجرت باشد.
فاصله شاید ماندن باشد.
فاصله شاید فقیرتر شدن «ما» و ثروتمندتر شدن «آنها» باشد.
اما من نمیخواهم از هیچ کدام از این فاصلهها صحبت کنم. میخواهم از فاصلۀ میان خودم و شما بگویم. فاصلۀ کسی که همیشه دوست داشته از کتابهایی که میخوانده است با کسانی دیگر که مثل خودش دوستدار کتاب هستند حرف بزند اما آنها را پیدا نمیکرده است. فاصلهای از خلوت اتاق مطالعه تا مراودههای پرشور. فاصلهای که پر شدنش دور از ذهن مینمود.
اما اینجا در کتابخانۀ بابل و در یک سال گذشته، شما را پیدا کردهام. پیامهایی با هم ردوبدل کردهایم و تلخی و سختی روزهای کروناییِ آغشته به اخبار بد را برای هم مرهم بودهایم. امیدوارم که در سال و سالهای پیش رو سختیهای آغشته به اخبار خوب را با هم زندگی کنیم.
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهٔ بابل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ با نویسندگان کتابخانۀ بابل: علی شاهی
آیا تا به حال دربارهی آن شهری شنیدهاید که مردمش میتوانستند تمام نقشهها را بخوانند و با آنها خانه بسازند؟
قرنها پیش در این شهر، پتکها به حکومت رسیدند و از آنجا که اقتضای طبیعت پتک ویرانی است، شروع کردند به ویرانکردن خانههای اهالی شهر. چیز زیادی از شروع حکومتشان نگذشته بود که تمام خانههای شهر ویران شد. معماران شهر تصمیم گرفتند دوباره خانهها را بسازند اما هر خانهای که ساخته میشد چند روز بیشتر دوام نمیآورد و تعداد معمارها هم محدود بود. پتکها برای راحتی کار، وزارتی تشکیل دادند به نام وزارت «خانهسازی» که در حقیقت چیزی نبود جز وزارت «خانهنسازی». مجموعهای از «قوانین پتکی» تنظیم و تصویب شد که طبق آنها، دیگر هیچ معماری حق ساختن خانه نداشت، مگر خانهای که یک پتک در آن زندگی کند. تکلیف بقیهی مردم چه میشود؟ بروند به جهنم. بعضیها شرط را پذیرفتند اما خیلیها هم بودند که نه علاقهای به معامله با پتکها داشتند و نه میتوانستند خانه نسازند: همان اقتضای طبیعت. از اینجا بود که کمکم سروکلهی نقشهها پیدا شد. معمارهایی که دوست داشتند برای مردم خانه بسازند به این نتیجه رسیدند که فعلاً ساخت و پرداخت یک خانهی کامل ممکن نیست اما حداقل میشود نقشهی خانهها را کشید و به مردم داد تا آنها خودشان بتوانند خانهشان را - هر چند بار هم که ویران شد - دوباره بسازند. خوبی این تصمیم این بود که پتکها هر چقدر هم که تلاش میکردند نمیتوانستند نقشهها را ویران کنند اما یک مشکل بزرگ وجود داشت: مردم بلد نبودند نقشهها را بخوانند و از روی آنها خانه بسازند.
اینجا بود که معمارها تصمیم گرفتند شیوهی خواندن نقشه و ساختن خانه را به مردم آموزش دهند اما چون کار عملی ممکن نبود، دستبهدامن مهندسی معکوس شدند: آنها ساختمانهایی را که باقی مانده بود یا ساختمانهایی را که بعضی از مردم در خارج از شهر دیده بودند تحلیل میکردند و از نمای ساختمان به نقشهی آن میرسیدند و به مردم نشان میدادند که این ساختمانها چگونه جزبهجز ساخته شدهاند. کمکم مردم با شیوهی کار آنها آشنا شدند و توانستند ساختمانها را تحلیل کنند یا به بیانی دیگر «بخوانند» و با بررسی اجزای ساختهشدهی آنها به نقشهی ساختمان برسند. در روایات آمده که وقتی تمام مردم شهر توانستند نقشههای جدید معمارها را بخوانند و به خطوط بیجان شکل بدهند و بارها و بارها خانه بسازند، پتکها خسته شدند و از شهر رفتند.
✍️ علی شاهی | کتابخانۀ بابل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
آیا تا به حال دربارهی آن شهری شنیدهاید که مردمش میتوانستند تمام نقشهها را بخوانند و با آنها خانه بسازند؟
قرنها پیش در این شهر، پتکها به حکومت رسیدند و از آنجا که اقتضای طبیعت پتک ویرانی است، شروع کردند به ویرانکردن خانههای اهالی شهر. چیز زیادی از شروع حکومتشان نگذشته بود که تمام خانههای شهر ویران شد. معماران شهر تصمیم گرفتند دوباره خانهها را بسازند اما هر خانهای که ساخته میشد چند روز بیشتر دوام نمیآورد و تعداد معمارها هم محدود بود. پتکها برای راحتی کار، وزارتی تشکیل دادند به نام وزارت «خانهسازی» که در حقیقت چیزی نبود جز وزارت «خانهنسازی». مجموعهای از «قوانین پتکی» تنظیم و تصویب شد که طبق آنها، دیگر هیچ معماری حق ساختن خانه نداشت، مگر خانهای که یک پتک در آن زندگی کند. تکلیف بقیهی مردم چه میشود؟ بروند به جهنم. بعضیها شرط را پذیرفتند اما خیلیها هم بودند که نه علاقهای به معامله با پتکها داشتند و نه میتوانستند خانه نسازند: همان اقتضای طبیعت. از اینجا بود که کمکم سروکلهی نقشهها پیدا شد. معمارهایی که دوست داشتند برای مردم خانه بسازند به این نتیجه رسیدند که فعلاً ساخت و پرداخت یک خانهی کامل ممکن نیست اما حداقل میشود نقشهی خانهها را کشید و به مردم داد تا آنها خودشان بتوانند خانهشان را - هر چند بار هم که ویران شد - دوباره بسازند. خوبی این تصمیم این بود که پتکها هر چقدر هم که تلاش میکردند نمیتوانستند نقشهها را ویران کنند اما یک مشکل بزرگ وجود داشت: مردم بلد نبودند نقشهها را بخوانند و از روی آنها خانه بسازند.
اینجا بود که معمارها تصمیم گرفتند شیوهی خواندن نقشه و ساختن خانه را به مردم آموزش دهند اما چون کار عملی ممکن نبود، دستبهدامن مهندسی معکوس شدند: آنها ساختمانهایی را که باقی مانده بود یا ساختمانهایی را که بعضی از مردم در خارج از شهر دیده بودند تحلیل میکردند و از نمای ساختمان به نقشهی آن میرسیدند و به مردم نشان میدادند که این ساختمانها چگونه جزبهجز ساخته شدهاند. کمکم مردم با شیوهی کار آنها آشنا شدند و توانستند ساختمانها را تحلیل کنند یا به بیانی دیگر «بخوانند» و با بررسی اجزای ساختهشدهی آنها به نقشهی ساختمان برسند. در روایات آمده که وقتی تمام مردم شهر توانستند نقشههای جدید معمارها را بخوانند و به خطوط بیجان شکل بدهند و بارها و بارها خانه بسازند، پتکها خسته شدند و از شهر رفتند.
✍️ علی شاهی | کتابخانۀ بابل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ با نویسندگان کتابخانهٔ بابل: علی رزاقی
آستانههای زمان
بار دیگر و بهبهانهای دیگر، در آستانهای دیگر ایستادهایم. بهانهای برای سامانبخشی به امورات معطلمانده و گرهزدنشان با مفهوم زمان. گویی در حال گذر از آستانه و لبهٔ صفحهای از جنس زمان هستیم. از حکیمی یونانی نقل است که اگر چیزی بگویید، آن چیز از میان لبهای شما میگذرد؛ پس اگر بگویید ارابه، یک ارابه از میان لبهای شما عبور میکند. جملهٔ عجیبیست، ازاینحیث که تناظری حقیقی میان واژه و شیء، دال و مدلول، برقرار میکند. چه چیزی در میان لبهای ما، «بین الشفتین،» هست که چنین خصیصهٔ هستیبخشی میتواند داشته باشد؟ میدانیم کلماتی که در دو زبان فارسی و عربی برای اشاره به لبِ انسان به کار میروند، همهنگام بار مفهوم «در آستانه بودن» را نیز بر دوش میکشند. منظورم واژهی لبه در فارسیست که در برخی کاربردهای روزمره، حتی بدون آن «ه» نیز برای اشاره به فضای آستانهمانند استفاده میشود. برای مثال، لبِ پنجره. در عربی، «شفة» واژهایست که ازقضا، توأمان به لب و لبه اشاره دارد. لب، لبهٔ ارتباطِ زبانی ما با انسانهای دیگر و با جهان بیرون است. لبهای خطرناک که اندیشههای بیزمانِ محبوس در اذهان ما را به پرتگاهِ زمانمندی هل میدهد. سخنگفتن، نوعی راهرفتن بر آستانهی درهی زمان است؛ گویا کلمه فارغ از اینکه در آغاز نزد چه کسی بود، حقیقتاً وجود داشت. کلمه، با بیانشدن به دنیا هبوط کرد و تن به انضمام داد. بیایید مارِ قصهی کتاب مقدس را تبرئه کنیم و همهی بار گناهِ راندهشدنمان از بهشت را بر دوش همین کلمه بیندازیم. شاید کلمه سبب هبوط انسان شده باشد. کسی چه میداند، شاید بتوان داستان را اینگونه بازگو کرد که انسان میل به بیان داشت، میل به زندگی، و با گشودن لبهایش و ایجاد شکافی در لبههای هستی به خواستهاش دستیافت. انسانبودن شاید سُرخوردنی مدام بر لبهٔ وجود باشد، سقوطی آزاد از آستانههای زمان به آغوشِ زندگی. قسمی آریگویی دلچسب.
✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
آستانههای زمان
بار دیگر و بهبهانهای دیگر، در آستانهای دیگر ایستادهایم. بهانهای برای سامانبخشی به امورات معطلمانده و گرهزدنشان با مفهوم زمان. گویی در حال گذر از آستانه و لبهٔ صفحهای از جنس زمان هستیم. از حکیمی یونانی نقل است که اگر چیزی بگویید، آن چیز از میان لبهای شما میگذرد؛ پس اگر بگویید ارابه، یک ارابه از میان لبهای شما عبور میکند. جملهٔ عجیبیست، ازاینحیث که تناظری حقیقی میان واژه و شیء، دال و مدلول، برقرار میکند. چه چیزی در میان لبهای ما، «بین الشفتین،» هست که چنین خصیصهٔ هستیبخشی میتواند داشته باشد؟ میدانیم کلماتی که در دو زبان فارسی و عربی برای اشاره به لبِ انسان به کار میروند، همهنگام بار مفهوم «در آستانه بودن» را نیز بر دوش میکشند. منظورم واژهی لبه در فارسیست که در برخی کاربردهای روزمره، حتی بدون آن «ه» نیز برای اشاره به فضای آستانهمانند استفاده میشود. برای مثال، لبِ پنجره. در عربی، «شفة» واژهایست که ازقضا، توأمان به لب و لبه اشاره دارد. لب، لبهٔ ارتباطِ زبانی ما با انسانهای دیگر و با جهان بیرون است. لبهای خطرناک که اندیشههای بیزمانِ محبوس در اذهان ما را به پرتگاهِ زمانمندی هل میدهد. سخنگفتن، نوعی راهرفتن بر آستانهی درهی زمان است؛ گویا کلمه فارغ از اینکه در آغاز نزد چه کسی بود، حقیقتاً وجود داشت. کلمه، با بیانشدن به دنیا هبوط کرد و تن به انضمام داد. بیایید مارِ قصهی کتاب مقدس را تبرئه کنیم و همهی بار گناهِ راندهشدنمان از بهشت را بر دوش همین کلمه بیندازیم. شاید کلمه سبب هبوط انسان شده باشد. کسی چه میداند، شاید بتوان داستان را اینگونه بازگو کرد که انسان میل به بیان داشت، میل به زندگی، و با گشودن لبهایش و ایجاد شکافی در لبههای هستی به خواستهاش دستیافت. انسانبودن شاید سُرخوردنی مدام بر لبهٔ وجود باشد، سقوطی آزاد از آستانههای زمان به آغوشِ زندگی. قسمی آریگویی دلچسب.
✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
👍1
❑ با نویسندگان کتابخانهٔ بابل: آزاد عندلیبی
حتماً پیش آمده که همزمان در یک کتابفروشی بوده باشیم و نتوانسته باشیم از هم بپرسیم که فلانی، این کتاب را خواندهای؟ بخرم بخوانم؟ ترجمهٔ این خوب است یا آن یکی؟ هر کدام پای قفسهای ایستادهایم و مشغول ورقزدن کتابی بودهایم. بعد پشت پیشخوان دیدهایم کتابی انتخاب شده که یا به خواندنش نمیارزد یا ترجمهاش خوب نیست یا کیفیت چاپش. خواستهایم بگوییم اما حرفمان را خوردهایم و با خودمان گفتهایم «تو کار دیگران دخالت نکن. لابد خوشش آمده که خریده» و از خیر گفتگو گذشتهایم. کتابفروشهای دوران ما هم بیشترشان نه اهل کتاب خواندناند نه حس و حال گفتگو با کتابجو را دارند نه بیش از اطلاعات کتابشناسی یا پشتجلد چیزی از عمدهٔ کتابها خواندهاند. یادتان هست که چند ماه پیش پرسیده بودیم کدام عامل را در انتخاب کتاب اولویت میدهید؟ انتخاب آخر: معرفی کتابفروش. گفته بودید که به آنها اعتماد ندارید چون این روزها یا کتابشناس نیستند یا اگر باشند بسیار ممکن است که کتاب رفیق خودشان را به آدم بیندازند. نمیخواهم از کتابفروشها دفاع کنم اما کتابفروشی در این سالها شغلیست بخورنمیر. در بهترین حالت بخورنمیر. حقوق بیشتر کتابفروشها کفاف چاییسیگار و پولتاکسی و سوسیستخم مرغ را هم نمیدهد. به آن کتابفروشیهای بزرگ نگاه نکنید. کتابفروش چیزی از آنهمه فروشِ کتاب و زلمزیمبو نصیبش نمیشود. همین است که بیشترِ کتابفروشها یا پارهوقتاند یا شغل دومی هم دارند تا بتوانند خرج زندهماندن دربیاورند. از چنین شغلی نمیتوان انتظار داشت که کارشناس و متخصص تماموقت پرورش دهد. کتابفروشی میگفت که «پول تیمار و علوفهٔ ماهانهٔ اسب دختر مدیر انتشارات و کتابفروشی دوسه برابر حقوق من است. روزی ۱۲ ساعت اینجا میمانم بعد سه ساعت اسنپ کار میکنم تا کرایهخانه و مایحتاج را پر کنم.» احتمالاً آخرین چیزی که میتوان از او انتظار داشت این است که بداند ترجمهٔ فلانی بهتر است یا بهمانی.
مدتی کتابفروش بودهام و دلم نمیآمده حتا یک کتابجو کتاب بد بخرد. از همان کتابها که هر کتابخوانِ جدی میداند جز کشتنِ پرسش و تخیل چیزی ندارند. اما کتابفروش هم همیشه نمیتواند دخالت کند. نه توانش را دارد که تماموقت صحبت کند نه مجالش هست. کسی بهتر است طرفگفتگوی کتابجو باشد. باورم این است که در این دوران صفحات «مستقل» معرفی و نقد کتاب و نویسندگانِ بیطرف میتوانند همان طرفگفتگو باشند. ممکن است همیشه درست نگویند اما احتمالاً طنین این پرسشِ پنهان را درون خودشان یا دیگری شنیدهاند که فلانی، این را خواندهای؟ بخرم بخوانم؟
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
حتماً پیش آمده که همزمان در یک کتابفروشی بوده باشیم و نتوانسته باشیم از هم بپرسیم که فلانی، این کتاب را خواندهای؟ بخرم بخوانم؟ ترجمهٔ این خوب است یا آن یکی؟ هر کدام پای قفسهای ایستادهایم و مشغول ورقزدن کتابی بودهایم. بعد پشت پیشخوان دیدهایم کتابی انتخاب شده که یا به خواندنش نمیارزد یا ترجمهاش خوب نیست یا کیفیت چاپش. خواستهایم بگوییم اما حرفمان را خوردهایم و با خودمان گفتهایم «تو کار دیگران دخالت نکن. لابد خوشش آمده که خریده» و از خیر گفتگو گذشتهایم. کتابفروشهای دوران ما هم بیشترشان نه اهل کتاب خواندناند نه حس و حال گفتگو با کتابجو را دارند نه بیش از اطلاعات کتابشناسی یا پشتجلد چیزی از عمدهٔ کتابها خواندهاند. یادتان هست که چند ماه پیش پرسیده بودیم کدام عامل را در انتخاب کتاب اولویت میدهید؟ انتخاب آخر: معرفی کتابفروش. گفته بودید که به آنها اعتماد ندارید چون این روزها یا کتابشناس نیستند یا اگر باشند بسیار ممکن است که کتاب رفیق خودشان را به آدم بیندازند. نمیخواهم از کتابفروشها دفاع کنم اما کتابفروشی در این سالها شغلیست بخورنمیر. در بهترین حالت بخورنمیر. حقوق بیشتر کتابفروشها کفاف چاییسیگار و پولتاکسی و سوسیستخم مرغ را هم نمیدهد. به آن کتابفروشیهای بزرگ نگاه نکنید. کتابفروش چیزی از آنهمه فروشِ کتاب و زلمزیمبو نصیبش نمیشود. همین است که بیشترِ کتابفروشها یا پارهوقتاند یا شغل دومی هم دارند تا بتوانند خرج زندهماندن دربیاورند. از چنین شغلی نمیتوان انتظار داشت که کارشناس و متخصص تماموقت پرورش دهد. کتابفروشی میگفت که «پول تیمار و علوفهٔ ماهانهٔ اسب دختر مدیر انتشارات و کتابفروشی دوسه برابر حقوق من است. روزی ۱۲ ساعت اینجا میمانم بعد سه ساعت اسنپ کار میکنم تا کرایهخانه و مایحتاج را پر کنم.» احتمالاً آخرین چیزی که میتوان از او انتظار داشت این است که بداند ترجمهٔ فلانی بهتر است یا بهمانی.
مدتی کتابفروش بودهام و دلم نمیآمده حتا یک کتابجو کتاب بد بخرد. از همان کتابها که هر کتابخوانِ جدی میداند جز کشتنِ پرسش و تخیل چیزی ندارند. اما کتابفروش هم همیشه نمیتواند دخالت کند. نه توانش را دارد که تماموقت صحبت کند نه مجالش هست. کسی بهتر است طرفگفتگوی کتابجو باشد. باورم این است که در این دوران صفحات «مستقل» معرفی و نقد کتاب و نویسندگانِ بیطرف میتوانند همان طرفگفتگو باشند. ممکن است همیشه درست نگویند اما احتمالاً طنین این پرسشِ پنهان را درون خودشان یا دیگری شنیدهاند که فلانی، این را خواندهای؟ بخرم بخوانم؟
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
Forwarded from بارو
֎ کارتاگرام شمارهی سه
«خوانندهی عزیز! تو مشغول خواندن نوشتهای دربارهی کارتاگرامها هستی. کارتاگرامها نوعی نقشهی نوشتاریاند: کارتا = نقشه و گرام = حرف، کلمه». اینها همان جملههایی است که پس از خواندنشان انتظار داشتی مرا ببینی اما تنها چیزی که با آن روبرو شدی یک صفحهی سفید بود. خوانندهی عزیز! من آنجا نبودم. یعنی بودم، اما تو نمیتوانستی مرا ببینی چرا که تمام راه را اشتباه آمده بودی. تو به دنیایی وارد شده بودی که در آن، فقط میتوانستی کلمهها را ببینی و بخوانی. حتی اگر قرار بود من پس از این جملهها آنجا باشم، تو فقط میتوانستی کلمهی «نویسنده» را ببینی با یک مشت توصیف و توضیح بهدردنخور. از همان ابتدا که شروع به خواندن آن متن کردی معلوم بود که مرا نخواهی دید. تو راه آسان را برای خواندن برگزیدی و پایان هیچ راه آسانی به نویسنده ختم نخواهد شد. ﴿کلیک کنید: متن کامل﴾
نویسنده: علی شاهی ❖ نام ستون: کارتافیلیا
www.baru.wiki ❖ t.me/Baruwiki
«خوانندهی عزیز! تو مشغول خواندن نوشتهای دربارهی کارتاگرامها هستی. کارتاگرامها نوعی نقشهی نوشتاریاند: کارتا = نقشه و گرام = حرف، کلمه». اینها همان جملههایی است که پس از خواندنشان انتظار داشتی مرا ببینی اما تنها چیزی که با آن روبرو شدی یک صفحهی سفید بود. خوانندهی عزیز! من آنجا نبودم. یعنی بودم، اما تو نمیتوانستی مرا ببینی چرا که تمام راه را اشتباه آمده بودی. تو به دنیایی وارد شده بودی که در آن، فقط میتوانستی کلمهها را ببینی و بخوانی. حتی اگر قرار بود من پس از این جملهها آنجا باشم، تو فقط میتوانستی کلمهی «نویسنده» را ببینی با یک مشت توصیف و توضیح بهدردنخور. از همان ابتدا که شروع به خواندن آن متن کردی معلوم بود که مرا نخواهی دید. تو راه آسان را برای خواندن برگزیدی و پایان هیچ راه آسانی به نویسنده ختم نخواهد شد. ﴿کلیک کنید: متن کامل﴾
نویسنده: علی شاهی ❖ نام ستون: کارتافیلیا
www.baru.wiki ❖ t.me/Baruwiki
Forwarded from بارو
֎ از نهاد به تکنولوژیهای قدرت
تصور دکارتی-هگلی از عقل مدرن، سادهسازی مفرطی بود که کثرت هستی را بر دو هستهٔ متصلب متکی میساخت که تصویر آینهای یکدیگر بودند: سوژه و ابژه، ذهن و امتداد. در نتیجه اهمیتی نداشت که فیلسوفی ایدئالیست یا ماتریالیست باشد: درون این چارچوب فراگیر، فرم یکسانی از اندیشه بر دو قطب متضاد سلطه داشت. یک هسته یا ذات تقویمیافته، یک بودن، که کارکرد آن سادهسازی و فروکاستن شدن و کثرت بود به الگوهایی مشخص و باخوداینهمان. ﴿کلیک کنید: متن کامل﴾
نویسنده: سروش سیدی ❖ نام ستون: کائوسموتیکس
www.baru.wiki ❖ t.me/Baruwiki
تصور دکارتی-هگلی از عقل مدرن، سادهسازی مفرطی بود که کثرت هستی را بر دو هستهٔ متصلب متکی میساخت که تصویر آینهای یکدیگر بودند: سوژه و ابژه، ذهن و امتداد. در نتیجه اهمیتی نداشت که فیلسوفی ایدئالیست یا ماتریالیست باشد: درون این چارچوب فراگیر، فرم یکسانی از اندیشه بر دو قطب متضاد سلطه داشت. یک هسته یا ذات تقویمیافته، یک بودن، که کارکرد آن سادهسازی و فروکاستن شدن و کثرت بود به الگوهایی مشخص و باخوداینهمان. ﴿کلیک کنید: متن کامل﴾
نویسنده: سروش سیدی ❖ نام ستون: کائوسموتیکس
www.baru.wiki ❖ t.me/Baruwiki
❑ یک بازی جذاب:
دو تا از داستانهایی را که خواندهاید در نظر بگیرید. مثلاً «مکبث» و «جنایت و مکافات». مکبث داستان یک سردار نیمهدیوانهی تشنهی قدرت است که برای رسیدن به «زندگی بهتر» دست به زنجیرهای از قتلهای سیاسی میزند. جنایت و مکافات داستان یک جوان روشنفکر روس به نام راسکلنیکف است که برای رسیدن به یک «زندگی بهتر» یک پیرزن رباخوار را میکشد و اموال او را برمیدارد.
هم مکبث و هم راسکلنیکف برای رسیدن به یک زندگی بهتر دست به قتل میزنند. یکی پیش میرود و دیگری دچار عذاب وجدان میشود. بازی شروع شده است: راسکلنیکف را بردارید و مکبث را به جای او بگذارید. چه اتفاقی میافتد؟ مثلاً مکبث دچار عذاب وجدان نمیشود. ثروت پیرزن به مذاقاش خوش میآید و ترجیح میدهد باز هم این کار را بکند. نفر بعدی کیست؟ چگونه او را میکشد؟ چه کارهایی باید بکند تا گیر پلیس روسیه نیفتد؟ تا کجا میتواند پیش برود؟ چقدر از عذاب وجدان و «مکافات» راسکلنیکف نصیب مکبث میشود؟ آیا داستان مکبث در پترزبورگ قرن نوزدهم میتواند به اندازهی مکبث در اسکاتلند قرون وسطا جذاب باشد؟ تا کجا میتوانید پیش بروید؟ برای ادامهدادن این داستان به چه اطلاعاتی نیاز دارید؟ دوباره باید مکبث را بخوانید؟ جنایت و مکافات را چطور؟ آیا این بار هم مانند بار قبل کتابها را میخوانید یا چون مشغول این بازی هستید به چیزهایی توجه خواهید کرد که تا به حال به آنها توجه نکرده بودید؟ آیا برای ادامهی داستان مکبث در روسیه خلاقیت و دانش کافی دارید؟ میتوانید امتحان کنید.
اما بواری به جای دن کیشوت؟ ایوان کارامازوف به جای یوزف کا؟ گرگور زامزا در دوزخ دانته؟ دن کیشوت در کتابخانهی بابل؟
وقتی تصمیم گرفتید شخصیت را جایگزین کنید، تا میتوانید به خصایص شخصیت انتخابشده پایبند بمانید. پیرنگ و طرح حوادث داستانی را که شخصیت را به آن وارد کردهاید تغییر ندهید. مدام از خود بپرسید بر حسب توصیفهای داستان اول (که شخصیت از آن آمده)، شخصیتتان چه رفتاری در موقعیتهای داستان دوم (که شخصیت به آن وارد شده) خواهد داشت. فایدهی این محدودیتها این است که بیشتر پای خلاقیتتان را وسط میکشد. هر چه این محدودیتها را بیشتر رعایت کنید بازی سختتر و جذابتر خواهد شد. میتوانید با تنظیم میزان پایبندی به شخصیت داستان اول و پیرنگ و طرح داستان دوم، میزان سختی بازی را برای خودتان تنظیم کنید. از «عدم پایبندی کامل: بسیار ساده» تا «پایبندی کامل: بسیار سخت». پیشنهادهایتان را برایمان بنویسید.
✍️ علی شاهی؛ کتابخانۀ بابل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
دو تا از داستانهایی را که خواندهاید در نظر بگیرید. مثلاً «مکبث» و «جنایت و مکافات». مکبث داستان یک سردار نیمهدیوانهی تشنهی قدرت است که برای رسیدن به «زندگی بهتر» دست به زنجیرهای از قتلهای سیاسی میزند. جنایت و مکافات داستان یک جوان روشنفکر روس به نام راسکلنیکف است که برای رسیدن به یک «زندگی بهتر» یک پیرزن رباخوار را میکشد و اموال او را برمیدارد.
هم مکبث و هم راسکلنیکف برای رسیدن به یک زندگی بهتر دست به قتل میزنند. یکی پیش میرود و دیگری دچار عذاب وجدان میشود. بازی شروع شده است: راسکلنیکف را بردارید و مکبث را به جای او بگذارید. چه اتفاقی میافتد؟ مثلاً مکبث دچار عذاب وجدان نمیشود. ثروت پیرزن به مذاقاش خوش میآید و ترجیح میدهد باز هم این کار را بکند. نفر بعدی کیست؟ چگونه او را میکشد؟ چه کارهایی باید بکند تا گیر پلیس روسیه نیفتد؟ تا کجا میتواند پیش برود؟ چقدر از عذاب وجدان و «مکافات» راسکلنیکف نصیب مکبث میشود؟ آیا داستان مکبث در پترزبورگ قرن نوزدهم میتواند به اندازهی مکبث در اسکاتلند قرون وسطا جذاب باشد؟ تا کجا میتوانید پیش بروید؟ برای ادامهدادن این داستان به چه اطلاعاتی نیاز دارید؟ دوباره باید مکبث را بخوانید؟ جنایت و مکافات را چطور؟ آیا این بار هم مانند بار قبل کتابها را میخوانید یا چون مشغول این بازی هستید به چیزهایی توجه خواهید کرد که تا به حال به آنها توجه نکرده بودید؟ آیا برای ادامهی داستان مکبث در روسیه خلاقیت و دانش کافی دارید؟ میتوانید امتحان کنید.
اما بواری به جای دن کیشوت؟ ایوان کارامازوف به جای یوزف کا؟ گرگور زامزا در دوزخ دانته؟ دن کیشوت در کتابخانهی بابل؟
وقتی تصمیم گرفتید شخصیت را جایگزین کنید، تا میتوانید به خصایص شخصیت انتخابشده پایبند بمانید. پیرنگ و طرح حوادث داستانی را که شخصیت را به آن وارد کردهاید تغییر ندهید. مدام از خود بپرسید بر حسب توصیفهای داستان اول (که شخصیت از آن آمده)، شخصیتتان چه رفتاری در موقعیتهای داستان دوم (که شخصیت به آن وارد شده) خواهد داشت. فایدهی این محدودیتها این است که بیشتر پای خلاقیتتان را وسط میکشد. هر چه این محدودیتها را بیشتر رعایت کنید بازی سختتر و جذابتر خواهد شد. میتوانید با تنظیم میزان پایبندی به شخصیت داستان اول و پیرنگ و طرح داستان دوم، میزان سختی بازی را برای خودتان تنظیم کنید. از «عدم پایبندی کامل: بسیار ساده» تا «پایبندی کامل: بسیار سخت». پیشنهادهایتان را برایمان بنویسید.
✍️ علی شاهی؛ کتابخانۀ بابل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
👍2
Forwarded from بارو
֎ از مِزودِرم تا کف خیابان
تنی بر تنی پیچیده، اندامی در اندامی: تشکیل زایگوت. تقسیم سلولی. توده در جداره جاگیر. توالی ریسهها در عمق تاریک تن. اندودرم؛ نفس، گوارش. مزودرم؛ خون، گوشت، استخوان. اکتودرم؛ پوست، عصب. تا ایستادن ماهها، تا راه رفتن ماهها، تا نشستن و برخاستن ماهها، تا دیدن و فهمیدن ماهها، تا حرف زدن ماهها، تا فریاد… سالها.
﴿کلیک کنید: متن کامل﴾
نویسنده: زهرا خانلو ❖ نام ستون: باروت
www.baru.wiki ❖ t.me/Baruwiki
تنی بر تنی پیچیده، اندامی در اندامی: تشکیل زایگوت. تقسیم سلولی. توده در جداره جاگیر. توالی ریسهها در عمق تاریک تن. اندودرم؛ نفس، گوارش. مزودرم؛ خون، گوشت، استخوان. اکتودرم؛ پوست، عصب. تا ایستادن ماهها، تا راه رفتن ماهها، تا نشستن و برخاستن ماهها، تا دیدن و فهمیدن ماهها، تا حرف زدن ماهها، تا فریاد… سالها.
﴿کلیک کنید: متن کامل﴾
نویسنده: زهرا خانلو ❖ نام ستون: باروت
www.baru.wiki ❖ t.me/Baruwiki
«کتابخانهٔ بابل» یکساله شد.
یک سال گذشت و امروز نه آن چند نفر که اولین کلمات را در این مجموعه نوشتیم، که چندهزار نفریم اینجا. در این سال از کتابهای خوب و مهم نوشتیم و نُه کتاب را تحلیل ویدئویی کردیم. سعی کردیم بهرغم محدودیتهای شبکههای اجتماعی، کتابهای خوب را فارغ از شهرت و نفوذ برندها و نامها و نسبتی که با آنها داریم، معرفی کنیم. کوشیدیم که حرف اول و آخر را کتاب خوب با ترجمهٔ خوب بزند. در آینده هم همین روند را ادامه خواهیم داد و تلاش میکنیم که ضعفهای احتمالی را برطرف کنیم. استقبال و حمایت شمار زیادی از نویسندگان و ناشران و خوانندگان نیروی ما را بیشتر کرد. قدردان این همگرایی هستیم.
در سالِ پیش رو قصد داریم با مشارکت تحریریهٔ کتابخانهٔ بابل و نویسندگانِ دیگر متونی غیر از ریویو نیز بنویسیم: دربارهٔ «خواندن»، «ویژگیهای کتاب» و موضوعات و ایدههای دیگر. این متنها در شبکههای اجتماعی کتابخانهٔ بابل منتشر خواهد شد.
بعلاوه، در «وبسایت کتابخانهٔ بابل» به انتشار مقالات و جستارهای گوناگون ادامه خواهیم داد. پادکستها و ویدئوکستهایی خواهیم ساخت در پیوند با کتاب و خواندن و موضوعات گوناگون. به همین دلیل، وبسایت کتابخانهٔ بابل در دست بازطراحی است و بهزودی با این بخشهای تازه در دسترس خواهد بود. وبسایت در این مدت نیز قابل مطالعه است.
از همهٔ شما دوستان که تا اینجا همراهمان بودهاید از صمیم قلب متشکریم و امیدواریم همچنان همراهمان باشید. رسانهٔ کتابخانهٔ بابل شما هستید و بهنیروی حمایت و معرفی شماست که توانستهایم در مدتی کوتاه با شمار زیادی از کتابخوانان همراه شویم. امیدواریم همچنان برایمان بنویسید، ما را از ضعفهای کارمان آگاه کنید و کتابخانهٔ بابل را ازآنِ خودتان بدانید.
پیشنهاد شما برای بهبود کار چیست؟ جای چه ایدههایی در کتابخانهٔ بابل خالیست؟ در چه زمینههایی میتوانید به ما کمک کنید؟ برایمان بنویسید.
با بزرگترین آرزوها
تحریریهٔ کتابخانهٔ بابل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
یک سال گذشت و امروز نه آن چند نفر که اولین کلمات را در این مجموعه نوشتیم، که چندهزار نفریم اینجا. در این سال از کتابهای خوب و مهم نوشتیم و نُه کتاب را تحلیل ویدئویی کردیم. سعی کردیم بهرغم محدودیتهای شبکههای اجتماعی، کتابهای خوب را فارغ از شهرت و نفوذ برندها و نامها و نسبتی که با آنها داریم، معرفی کنیم. کوشیدیم که حرف اول و آخر را کتاب خوب با ترجمهٔ خوب بزند. در آینده هم همین روند را ادامه خواهیم داد و تلاش میکنیم که ضعفهای احتمالی را برطرف کنیم. استقبال و حمایت شمار زیادی از نویسندگان و ناشران و خوانندگان نیروی ما را بیشتر کرد. قدردان این همگرایی هستیم.
در سالِ پیش رو قصد داریم با مشارکت تحریریهٔ کتابخانهٔ بابل و نویسندگانِ دیگر متونی غیر از ریویو نیز بنویسیم: دربارهٔ «خواندن»، «ویژگیهای کتاب» و موضوعات و ایدههای دیگر. این متنها در شبکههای اجتماعی کتابخانهٔ بابل منتشر خواهد شد.
بعلاوه، در «وبسایت کتابخانهٔ بابل» به انتشار مقالات و جستارهای گوناگون ادامه خواهیم داد. پادکستها و ویدئوکستهایی خواهیم ساخت در پیوند با کتاب و خواندن و موضوعات گوناگون. به همین دلیل، وبسایت کتابخانهٔ بابل در دست بازطراحی است و بهزودی با این بخشهای تازه در دسترس خواهد بود. وبسایت در این مدت نیز قابل مطالعه است.
از همهٔ شما دوستان که تا اینجا همراهمان بودهاید از صمیم قلب متشکریم و امیدواریم همچنان همراهمان باشید. رسانهٔ کتابخانهٔ بابل شما هستید و بهنیروی حمایت و معرفی شماست که توانستهایم در مدتی کوتاه با شمار زیادی از کتابخوانان همراه شویم. امیدواریم همچنان برایمان بنویسید، ما را از ضعفهای کارمان آگاه کنید و کتابخانهٔ بابل را ازآنِ خودتان بدانید.
پیشنهاد شما برای بهبود کار چیست؟ جای چه ایدههایی در کتابخانهٔ بابل خالیست؟ در چه زمینههایی میتوانید به ما کمک کنید؟ برایمان بنویسید.
با بزرگترین آرزوها
تحریریهٔ کتابخانهٔ بابل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ تجسد خدا و تأسیس امر سیاسی
کلمه، لوگوس، به هیأت جسم درآمد و در میان ما ساکن شد. از این پس لاجرم الاهیات ناظر به نسبت زیست جمعی مومنان، یعنی امر سیاسی، است با این واقعهی بنیانگذار. مسیحیت نخست انقلابی سیاسی بود، حرکتی تأسیسی برای ساختن یک جامعهی جدید. اما معضل بنیادین درست همان جایی ظاهر میشود که هر حرکت تأسیسی دیگری به معمایی شگفت برمیخورد: حال که دیگر شخص مسیح در میان ما نیست، یعنی همو که صاحب اقتدار و منبع تأسیس حقوق بود، چگونه باید زندگی سیاسی را سازمان دهیم؟ پاسخ ارتدوکس و رایج به این معضل خلق مفهوم «کلیسا» بود: کلیسا نه یک ساختمان، که نمایندهی حق تشریعی خداوند پس از عروج اوست. کلیسا اما سازوکاری است که بر وساطت مبتنی است. مشروعیت از مسیح به پطرس و سپس به پاپ و به همین ترتیب به شکلی نزولی به کشیشان و شمّاسان جزء میرسد. (پاپ امروزی نیز درست به همین ترتیب از طریق واسطهها مشروعیت خود را از شخص پطرس میگیرد). اما جنبش گنوسی درست در همینجا در قالب یک اعتراض الاهیاتی-سیاسی ظاهر میشود: گنوسیس یا دانش به معنای اتصال مستقیم با منبع قدرت سیاسی یعنی شخص مسیح است که در زندگی مومنان ظهور میکند. آیا تجسد دقیقاً به این معنا نیست که ما نیازی به واسطهها نداریم؟ گنوسیها به جای تبعیت از مرجعیت کلیسا، کثرتهای مستقلی از مومنان را ساختند که در قالب جوامعی برابر و بدون نیاز به وساطت حاکم (اسقف، کشیش، پاپ) میتوانند زیست سیاسی خود را سازمان دهند. انجیلهای گنوسی متونی شگرف هستند که در آنها الوهیت نه دیگر در سیطرهی کلیسا و روایات غالب نصوص مقدس، بلکه سیلانی بود که به صور گوناگون تحقق مییافت: در انجیلهای گنوسی، که پس از رسمیتیافتن چهار انجیل همنظر به حاشیه رانده شده و از جانب کلیسا باطل اعلام شدند، تصوراتی شگرف عرضه میکردند: خدا در مقام زن، خدا در مقام معنویتی که در هر لحظه و توسط تکتک مومنان قابل مشاهده است، خدا در مقام سیلانی تأسیسی که از انحصار کلیسا خارج است. آیا این به راستی پیام مسیح نبود که خود با مرجعیت خاخامهای کنیسه میجنگید؟ الاهیات گنوسی الاهیاتی است رهاییبخش که در آن بدون وساطت تعالی و پاپ، بدون سلسلهمراتب صدور، هر مومنی میتواند مستقیماً خدا را ادراک کند و در نتیجه بهرهای برابر از حق و قدرت سیاسی داشته باشد.
✍️ سروش سیدی؛ کتابخانۀ بابل
انجیلهای گنوسی | الین پیگلز | ترجمهٔ ماشاالله کوچکی میبدی | انتشارات علمی و فرهنگی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
کلمه، لوگوس، به هیأت جسم درآمد و در میان ما ساکن شد. از این پس لاجرم الاهیات ناظر به نسبت زیست جمعی مومنان، یعنی امر سیاسی، است با این واقعهی بنیانگذار. مسیحیت نخست انقلابی سیاسی بود، حرکتی تأسیسی برای ساختن یک جامعهی جدید. اما معضل بنیادین درست همان جایی ظاهر میشود که هر حرکت تأسیسی دیگری به معمایی شگفت برمیخورد: حال که دیگر شخص مسیح در میان ما نیست، یعنی همو که صاحب اقتدار و منبع تأسیس حقوق بود، چگونه باید زندگی سیاسی را سازمان دهیم؟ پاسخ ارتدوکس و رایج به این معضل خلق مفهوم «کلیسا» بود: کلیسا نه یک ساختمان، که نمایندهی حق تشریعی خداوند پس از عروج اوست. کلیسا اما سازوکاری است که بر وساطت مبتنی است. مشروعیت از مسیح به پطرس و سپس به پاپ و به همین ترتیب به شکلی نزولی به کشیشان و شمّاسان جزء میرسد. (پاپ امروزی نیز درست به همین ترتیب از طریق واسطهها مشروعیت خود را از شخص پطرس میگیرد). اما جنبش گنوسی درست در همینجا در قالب یک اعتراض الاهیاتی-سیاسی ظاهر میشود: گنوسیس یا دانش به معنای اتصال مستقیم با منبع قدرت سیاسی یعنی شخص مسیح است که در زندگی مومنان ظهور میکند. آیا تجسد دقیقاً به این معنا نیست که ما نیازی به واسطهها نداریم؟ گنوسیها به جای تبعیت از مرجعیت کلیسا، کثرتهای مستقلی از مومنان را ساختند که در قالب جوامعی برابر و بدون نیاز به وساطت حاکم (اسقف، کشیش، پاپ) میتوانند زیست سیاسی خود را سازمان دهند. انجیلهای گنوسی متونی شگرف هستند که در آنها الوهیت نه دیگر در سیطرهی کلیسا و روایات غالب نصوص مقدس، بلکه سیلانی بود که به صور گوناگون تحقق مییافت: در انجیلهای گنوسی، که پس از رسمیتیافتن چهار انجیل همنظر به حاشیه رانده شده و از جانب کلیسا باطل اعلام شدند، تصوراتی شگرف عرضه میکردند: خدا در مقام زن، خدا در مقام معنویتی که در هر لحظه و توسط تکتک مومنان قابل مشاهده است، خدا در مقام سیلانی تأسیسی که از انحصار کلیسا خارج است. آیا این به راستی پیام مسیح نبود که خود با مرجعیت خاخامهای کنیسه میجنگید؟ الاهیات گنوسی الاهیاتی است رهاییبخش که در آن بدون وساطت تعالی و پاپ، بدون سلسلهمراتب صدور، هر مومنی میتواند مستقیماً خدا را ادراک کند و در نتیجه بهرهای برابر از حق و قدرت سیاسی داشته باشد.
✍️ سروش سیدی؛ کتابخانۀ بابل
انجیلهای گنوسی | الین پیگلز | ترجمهٔ ماشاالله کوچکی میبدی | انتشارات علمی و فرهنگی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
👍1
❑ تقلید خلاقانه
داستایفسکی چگونه به شخصیتی مانند استاوروگین رسید؟ در زمان نوشتن «شیاطین» به چه چیزهایی میاندیشید؟ صحنههای وهمزده و تکاندهندهی «شیاطین» از کجا آمدهاند؟
برای پاسخ به این پرسشها منابع محدودند:
۱- منابع تاریخی: وقایع سیاسی و اجتماعی، روزنامهها، نوشتههای دیگران و ...
۲- منابع شخصی: نامهها، خاطرات و یادداشتهای داستایفسکی و نزدیکان او
۳- آثار داستایفسکی: از جمله خود «شیاطین» که رگههایی از سبک زندگی و تفکر داستایفسکی در آنهاست.
آیا منبع دیگر هم هست؟ بهظاهر نه. اما یک نویسندهی خلاق پاسخ دیگری خواهد داشت: «بله. یک منبع دیگر هم وجود دارد: تخیل». این همان منبعی است که جی. ام. کوتسی برای بازسازی شرایط ذهنی داستایفسکی پیش از نوشته شدن «شیاطین» بیشترین بهره را از آن میبرد. او هم سراغ منابع تاریخی رفته و هم از آثار داستایفسکی استفاده کرده اما منبع اصلی او در رمان «استاد پترزبورگ» تخیل خلاق اوست. میپرسید «چگونه میشود از تخیل برای بازسازی یک واقعهی تاریخی استفاده کرد؟» توضیح میدهم.
کوتسی از درون اسناد تاریخی و نامههای داستایفسکی تعدادی رخداد مهم بیرون کشیده و آنها را با یکی دو رویداد از زندگی خودش (از جمله مرگ پسرش) آمیخته و پشتسرهم چیده است. در مرحلهی بعد تلاش کرده که از روی آثار داستایفسکی و واکنشهای نوشتاری او به دنیای اطرافش (نامهها، یادداشتها، مقالهها)، شکل و شیوهی تفکر داستایفسکی را بازسازی کند. او با نوعی مهندسی معکوس، از آثار داستایفسکی به شیوهی تفکر او رسیده و با تجارب نویسندگی خودش به این شیوهی تفکر پر و بال داده و در نهایت شخصیتی ساخته که میتوان آنرا «داستایفسکی/کوتسی» نامید. پس از اینکه این شخصیت کامل شده او را به درون رمان فرستاده و با تکتک وقایع و رویدادهایی که پشتسرهم چیده روبرو کرده است. اینجاست که تخیل خلاقش به کمکش آمده تا بتواند در مواجهه با هر رویداد حدس بزند که واکنش ذهنی و عملی داستایفسکی چه بوده است. در واقع او تلاش کرده که در این رمان به جای داستایفسکی و مانند او بیندیشد و در نهایت کشف کند که استاوروگین از کجا آمد و «شیاطین» چگونه نوشته شد. «استاد پترزبورگ» اثری بسیار جسورانه است: آزمایشگاهی که در آن نویسندهای برجسته تمام تلاشش را کرده که خلاقانه از یک غول ادبی تقلید کند.
✍️ علی شاهی؛ کتابخانۀ بابل
استاد پترزبورگ؛ جی. ام. کوتسی؛ ترجمۀ محمدرضا ترک تتاری؛ نشر ماهی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
داستایفسکی چگونه به شخصیتی مانند استاوروگین رسید؟ در زمان نوشتن «شیاطین» به چه چیزهایی میاندیشید؟ صحنههای وهمزده و تکاندهندهی «شیاطین» از کجا آمدهاند؟
برای پاسخ به این پرسشها منابع محدودند:
۱- منابع تاریخی: وقایع سیاسی و اجتماعی، روزنامهها، نوشتههای دیگران و ...
۲- منابع شخصی: نامهها، خاطرات و یادداشتهای داستایفسکی و نزدیکان او
۳- آثار داستایفسکی: از جمله خود «شیاطین» که رگههایی از سبک زندگی و تفکر داستایفسکی در آنهاست.
آیا منبع دیگر هم هست؟ بهظاهر نه. اما یک نویسندهی خلاق پاسخ دیگری خواهد داشت: «بله. یک منبع دیگر هم وجود دارد: تخیل». این همان منبعی است که جی. ام. کوتسی برای بازسازی شرایط ذهنی داستایفسکی پیش از نوشته شدن «شیاطین» بیشترین بهره را از آن میبرد. او هم سراغ منابع تاریخی رفته و هم از آثار داستایفسکی استفاده کرده اما منبع اصلی او در رمان «استاد پترزبورگ» تخیل خلاق اوست. میپرسید «چگونه میشود از تخیل برای بازسازی یک واقعهی تاریخی استفاده کرد؟» توضیح میدهم.
کوتسی از درون اسناد تاریخی و نامههای داستایفسکی تعدادی رخداد مهم بیرون کشیده و آنها را با یکی دو رویداد از زندگی خودش (از جمله مرگ پسرش) آمیخته و پشتسرهم چیده است. در مرحلهی بعد تلاش کرده که از روی آثار داستایفسکی و واکنشهای نوشتاری او به دنیای اطرافش (نامهها، یادداشتها، مقالهها)، شکل و شیوهی تفکر داستایفسکی را بازسازی کند. او با نوعی مهندسی معکوس، از آثار داستایفسکی به شیوهی تفکر او رسیده و با تجارب نویسندگی خودش به این شیوهی تفکر پر و بال داده و در نهایت شخصیتی ساخته که میتوان آنرا «داستایفسکی/کوتسی» نامید. پس از اینکه این شخصیت کامل شده او را به درون رمان فرستاده و با تکتک وقایع و رویدادهایی که پشتسرهم چیده روبرو کرده است. اینجاست که تخیل خلاقش به کمکش آمده تا بتواند در مواجهه با هر رویداد حدس بزند که واکنش ذهنی و عملی داستایفسکی چه بوده است. در واقع او تلاش کرده که در این رمان به جای داستایفسکی و مانند او بیندیشد و در نهایت کشف کند که استاوروگین از کجا آمد و «شیاطین» چگونه نوشته شد. «استاد پترزبورگ» اثری بسیار جسورانه است: آزمایشگاهی که در آن نویسندهای برجسته تمام تلاشش را کرده که خلاقانه از یک غول ادبی تقلید کند.
✍️ علی شاهی؛ کتابخانۀ بابل
استاد پترزبورگ؛ جی. ام. کوتسی؛ ترجمۀ محمدرضا ترک تتاری؛ نشر ماهی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
Forwarded from بارو
پهناب گوادلکویر
از زیتونزاران و نارنجستانها میگذرد.
رودبارهای دوگانهی غرناطه
از برف به گندم فرود میآید.
دریغا عشق
که شد و بازنیامد!
پهناب: چرا کلمهٔ El río را «پهناب» معنی کرده است، نه رود یا رودخانه یا نهر یا شط؟ چرا کلمهای انتخاب کرده که در این معنی در فرهنگ لغتها معنا و مدخل نشده است؟
گوادلکِویر: چرا نام این رود یعنی Guadalquivir را اینطور ضبط کرده است؟ چرا «وادیالکبیر» عربی نیاورده یا به آوای اسپانیایی «گوادال کیویر» ننوشته است؟
سطر دوم: چرا ننوشته «از میان نارنجها و زیتونها میگذرد؟». چرا naranjos و olivos را به زیتونزاران و نارنجستانها برگردانده است؟ و چرا «از» و «میگذرد»؟
سطر سوم: چرا اینجا Los dos ríos را نه بهسیاق سطر نخست «پهنابها» آورده نه «دو رود»؟ چرا «دوگانه» را به «دو» و «غرناطه» را به «گرانادا» ترجیح داده است؟
سطر چهارم: چرا فعل bajan را بهسادگی «میریزد» معنا نکرده و «فرود آمدن» نوشته است؟
ترجیعبند: چرا Ay را دریغا معنا کرده و ویرگول بعدش را برداشته است؟
﴿کلیک کنید: متن کامل﴾
نویسنده: آزاد عندلیبی ❖ ستون: + من
www.baru.wiki ❖ t.me/Baruwiki
از زیتونزاران و نارنجستانها میگذرد.
رودبارهای دوگانهی غرناطه
از برف به گندم فرود میآید.
دریغا عشق
که شد و بازنیامد!
پهناب: چرا کلمهٔ El río را «پهناب» معنی کرده است، نه رود یا رودخانه یا نهر یا شط؟ چرا کلمهای انتخاب کرده که در این معنی در فرهنگ لغتها معنا و مدخل نشده است؟
گوادلکِویر: چرا نام این رود یعنی Guadalquivir را اینطور ضبط کرده است؟ چرا «وادیالکبیر» عربی نیاورده یا به آوای اسپانیایی «گوادال کیویر» ننوشته است؟
سطر دوم: چرا ننوشته «از میان نارنجها و زیتونها میگذرد؟». چرا naranjos و olivos را به زیتونزاران و نارنجستانها برگردانده است؟ و چرا «از» و «میگذرد»؟
سطر سوم: چرا اینجا Los dos ríos را نه بهسیاق سطر نخست «پهنابها» آورده نه «دو رود»؟ چرا «دوگانه» را به «دو» و «غرناطه» را به «گرانادا» ترجیح داده است؟
سطر چهارم: چرا فعل bajan را بهسادگی «میریزد» معنا نکرده و «فرود آمدن» نوشته است؟
ترجیعبند: چرا Ay را دریغا معنا کرده و ویرگول بعدش را برداشته است؟
﴿کلیک کنید: متن کامل﴾
نویسنده: آزاد عندلیبی ❖ ستون: + من
www.baru.wiki ❖ t.me/Baruwiki
❑ تاریخ صدا، تاریخ تصویر
سینما یا تلویزیون یا سایر رسانههای جمعی تنها چشم را هدف نمیگیرند. آنها مخاطبانشان را در حالت ادراکی منحصربفرد از صدا و تصویر قرار میدهند. این ادراک بهطور همزمان چشم و گوش مخاطبان را درگیر میکند هرچند که ما با یکسره گفتنِ اینکه فیلم یا برنامهای تلویزیونی را «میبینیم» اصرار داریم انکار کنیم که در این میان حاشیهی صوتی چگونه ادراک را جرح و تعدیل میکند. در بهترین حالت برخی به یک مدل جمعی اکتفا میکنند که با توجه به آن تماشای نمایشی سمعی ــ بصری از اساس ترکیبی است از دیدن تصاویر بهاضافهی شنیدن صداها. این چنین هر ادراک بهشکل ظریفی در محدودهی خود باقی میماند و بر دیگر ادراکها تأثیری نمیگذارد. میشل شیون در صدا ــ تصویر میکوشد که حقیقت آمیزش و درهمآمیختگی سمعی ــ بصری را اثبات کند. این که در نهایت ادراکی سمعی ــ بصری بر ادراکی دیگر تأثیر میگذارد و آن را دگرگون میسازد. وقتی چیزی را میشنویم دیگر به هیچ روی همانی نیست که صرفاً دیدهایم؛ و به همین ترتیب وقتی چیزی را میبینیم دیگر همانی نیست که صرفاً شنیدهایم. از این رو باید از تکرار مکررات در باب این دو حیطه عبور کنیم [پرسش مشهوری که در دههی ۱۹۷۰ مطرح بود: کدامیک مهمتر است؟ صدا یا تصویر؟] و در باب روابط متقابل و برهمکنش نیروها سخن بگوییم. صدا ــ تصویر همزمان نظری و عملی است. اول آنکه رابطهی سمعی ــ بصری را بهمنزلهی نوعی قرارداد توصیف و فرموله میکند [بهمنزلهی نقطهی مقابل رابطهای طبیعی که از نوعی هارمونیِ ازپیشموجود بین ادراکات برمیخیزد] و سپس همان را بر روی تلی از فیلمها، برنامههای تلویزیونی و ویدئوها میافکند. این راهی برای روایت تاریخ سینماست بهمدد فرمول جادویی صدا ــ تصویر، و نه صرفاً صدا. مسئله این است: آیا میتوان در مقابل تاریخ سینما [که عموماً مبتنی بر دستهبندی تصاویر است] از تاریخ صداها نوشت؟ سینما یا سایر رسانههای جمعی در طول تاریخ چه تأثیری بر قوهی شنیدار ما گذاشته است؟ و اینکه آیا میتوان صدا در سینما را صاحب رسالتی همچون تصویر دانست؟
✍️ رامین اعلایی | کتابخانهٔ بابل
صدا ــ تصویر؛ ملاحظاتی زیباشناسانه دربارهی صدا در سینما | میشل شیون | ترجمهی محمدجواد مظفریان | نشر ققنوس
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
سینما یا تلویزیون یا سایر رسانههای جمعی تنها چشم را هدف نمیگیرند. آنها مخاطبانشان را در حالت ادراکی منحصربفرد از صدا و تصویر قرار میدهند. این ادراک بهطور همزمان چشم و گوش مخاطبان را درگیر میکند هرچند که ما با یکسره گفتنِ اینکه فیلم یا برنامهای تلویزیونی را «میبینیم» اصرار داریم انکار کنیم که در این میان حاشیهی صوتی چگونه ادراک را جرح و تعدیل میکند. در بهترین حالت برخی به یک مدل جمعی اکتفا میکنند که با توجه به آن تماشای نمایشی سمعی ــ بصری از اساس ترکیبی است از دیدن تصاویر بهاضافهی شنیدن صداها. این چنین هر ادراک بهشکل ظریفی در محدودهی خود باقی میماند و بر دیگر ادراکها تأثیری نمیگذارد. میشل شیون در صدا ــ تصویر میکوشد که حقیقت آمیزش و درهمآمیختگی سمعی ــ بصری را اثبات کند. این که در نهایت ادراکی سمعی ــ بصری بر ادراکی دیگر تأثیر میگذارد و آن را دگرگون میسازد. وقتی چیزی را میشنویم دیگر به هیچ روی همانی نیست که صرفاً دیدهایم؛ و به همین ترتیب وقتی چیزی را میبینیم دیگر همانی نیست که صرفاً شنیدهایم. از این رو باید از تکرار مکررات در باب این دو حیطه عبور کنیم [پرسش مشهوری که در دههی ۱۹۷۰ مطرح بود: کدامیک مهمتر است؟ صدا یا تصویر؟] و در باب روابط متقابل و برهمکنش نیروها سخن بگوییم. صدا ــ تصویر همزمان نظری و عملی است. اول آنکه رابطهی سمعی ــ بصری را بهمنزلهی نوعی قرارداد توصیف و فرموله میکند [بهمنزلهی نقطهی مقابل رابطهای طبیعی که از نوعی هارمونیِ ازپیشموجود بین ادراکات برمیخیزد] و سپس همان را بر روی تلی از فیلمها، برنامههای تلویزیونی و ویدئوها میافکند. این راهی برای روایت تاریخ سینماست بهمدد فرمول جادویی صدا ــ تصویر، و نه صرفاً صدا. مسئله این است: آیا میتوان در مقابل تاریخ سینما [که عموماً مبتنی بر دستهبندی تصاویر است] از تاریخ صداها نوشت؟ سینما یا سایر رسانههای جمعی در طول تاریخ چه تأثیری بر قوهی شنیدار ما گذاشته است؟ و اینکه آیا میتوان صدا در سینما را صاحب رسالتی همچون تصویر دانست؟
✍️ رامین اعلایی | کتابخانهٔ بابل
صدا ــ تصویر؛ ملاحظاتی زیباشناسانه دربارهی صدا در سینما | میشل شیون | ترجمهی محمدجواد مظفریان | نشر ققنوس
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ از ایدئولوژی و توتالیتاریسم
تا کجا میتوان برای یک ایدئولوژی هزینه داد؟
آیا یک ایدئولوژی میتواند کاری کند که انسان بر ضد خود، بر ضد زندگی، اقرار کند؟
در جوامع ایدئولوژیک، فرد چه اهمیتی در برابر جمع دارد؟
در این جوامع تا چه اندازه «هدف»، «وسیله» را توجیه میکند؟
باور به یک ایدئولوژی چقدر میتواند خطرناک و تهدیدکننده باشد؟
کوستلر در کتاب «ظلمت در نیمروز» سرگذشت یک مأمور حزب کمونیست را تعریف میکند که بهدلایلی به زندان افتاده است. یکی از صدها زندانیای که اسیر دادگاههای نمایشی مسکو میشوند. زندانیای که گناهش، از دست دادن اعتقادش به کمونیسم و عدالتمحور بودن آن است. «روباشف» هم خود را گناهکار میداند هم بیگناه. او که با وعدهی تحقق یک آرمانشهر به حزب پیوسته است حالا میبیند که با وجود اصولی که در ابتدا درست و منطقی به نظر میآمدند، نتایج وحشتناکی به بار نشسته است. تصفیههای بیشمار، اعترافات اجباری، شکنجههای روحی و جسمی طولانی: اتوپیا جایش را به فاجعه داده است. تیغ حذفی که در ابتدای انقلاب کمونیستی گردن دگراندیشان را زده، حالا روی گردن او که زمانی در هستهی اصلی قدرت حضور داشته قرار گرفته است. گویی حزب، تاب تحمل کوچکترین مخالفتها را از دست داده است. کوستلر در این کتاب نهتنها خشونت و جنایات حزب را در تکگوییها و بازجوییها نشان میدهد، بلکه اساس ایدئولوژی آن را هم زیر سوال میبرد: اینکه نظریههای آرمانگرایانه چقدر میتوانند بالقوه خطرناک باشند.
این رمانی است دربارهی توتالیتاریسم. توتالیتاریسمی که بر یک ایدئولوژی سوار شده است. حکومتی که تاب تحمل هرگونه مخالفتی ولو اندک را از دست داده است و خواهان اطاعت بی چون و چرا و سرسپردگی بی حد و مرز است تا آنجا که نیروهایی را هم که در ابتدا با آن همراه بودهاند، به دلایل واهی قربانی میکند. رمانی درخشان دربارهی انقلابی که فرزندان خود را میخورد. این کتاب نشان میدهد که وقتی یک ایدئولوژی با قدرتی توتالیتر همراه شود تا چه اندازه میتواند برای زندگی خطرناک باشد و تا کجا پیش برود: حذف فیزیکی، سانسور و تباه کردن نیروی زندگی.
✍️ پریسا رفائی | کتابخانهٔ بابل
ظلمت در نیمروز | آرتور کوستلر | ترجمهٔ مژده دقیقی | نشر ماهی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
تا کجا میتوان برای یک ایدئولوژی هزینه داد؟
آیا یک ایدئولوژی میتواند کاری کند که انسان بر ضد خود، بر ضد زندگی، اقرار کند؟
در جوامع ایدئولوژیک، فرد چه اهمیتی در برابر جمع دارد؟
در این جوامع تا چه اندازه «هدف»، «وسیله» را توجیه میکند؟
باور به یک ایدئولوژی چقدر میتواند خطرناک و تهدیدکننده باشد؟
کوستلر در کتاب «ظلمت در نیمروز» سرگذشت یک مأمور حزب کمونیست را تعریف میکند که بهدلایلی به زندان افتاده است. یکی از صدها زندانیای که اسیر دادگاههای نمایشی مسکو میشوند. زندانیای که گناهش، از دست دادن اعتقادش به کمونیسم و عدالتمحور بودن آن است. «روباشف» هم خود را گناهکار میداند هم بیگناه. او که با وعدهی تحقق یک آرمانشهر به حزب پیوسته است حالا میبیند که با وجود اصولی که در ابتدا درست و منطقی به نظر میآمدند، نتایج وحشتناکی به بار نشسته است. تصفیههای بیشمار، اعترافات اجباری، شکنجههای روحی و جسمی طولانی: اتوپیا جایش را به فاجعه داده است. تیغ حذفی که در ابتدای انقلاب کمونیستی گردن دگراندیشان را زده، حالا روی گردن او که زمانی در هستهی اصلی قدرت حضور داشته قرار گرفته است. گویی حزب، تاب تحمل کوچکترین مخالفتها را از دست داده است. کوستلر در این کتاب نهتنها خشونت و جنایات حزب را در تکگوییها و بازجوییها نشان میدهد، بلکه اساس ایدئولوژی آن را هم زیر سوال میبرد: اینکه نظریههای آرمانگرایانه چقدر میتوانند بالقوه خطرناک باشند.
این رمانی است دربارهی توتالیتاریسم. توتالیتاریسمی که بر یک ایدئولوژی سوار شده است. حکومتی که تاب تحمل هرگونه مخالفتی ولو اندک را از دست داده است و خواهان اطاعت بی چون و چرا و سرسپردگی بی حد و مرز است تا آنجا که نیروهایی را هم که در ابتدا با آن همراه بودهاند، به دلایل واهی قربانی میکند. رمانی درخشان دربارهی انقلابی که فرزندان خود را میخورد. این کتاب نشان میدهد که وقتی یک ایدئولوژی با قدرتی توتالیتر همراه شود تا چه اندازه میتواند برای زندگی خطرناک باشد و تا کجا پیش برود: حذف فیزیکی، سانسور و تباه کردن نیروی زندگی.
✍️ پریسا رفائی | کتابخانهٔ بابل
ظلمت در نیمروز | آرتور کوستلر | ترجمهٔ مژده دقیقی | نشر ماهی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
❑ کافکا: پیامبر بیپایانی
گوینده: آزاد عندلیبی
نویسنده: علی شاهی
موسیقی: ایستگاه آخر | کهتمیان (همایون مجدزاده)
تدوین: کتابخانهٔ بابل
■ t.me/BabelBookReview
■ instagram.com/BabelBookReview
گوینده: آزاد عندلیبی
نویسنده: علی شاهی
موسیقی: ایستگاه آخر | کهتمیان (همایون مجدزاده)
تدوین: کتابخانهٔ بابل
■ t.me/BabelBookReview
■ instagram.com/BabelBookReview
❑ تقریر عشق
پرداختن به سوالی نظیر اینکه چرا انسان قرن بیست و یکمی با وجود پشتسر گذاشتن اعصار متمادی و تکامل زیستشناسانه و سنتی داروینی و آزادی از بندهای درونی یونان باستان تا قوانین سختگیرانهی کاتولیک، هنوز احساس تنهایی میکند، یکی از مطالب اصلی کتاب است.
اگر به دنبال پاسخی شاعرانه و موجز برای آن باشیم پاسخ این بیت سهراب است «وصل ممکن نیست همیشه فاصلهای هست». اغراق نیست اگر بگوییم محور اصلی کتاب در بسط همین مفهوم شکل گرفته است. شرح این پریشانی در بستر مفاهیم فرویدی و لکانی به شکلی نه مریدوارانه که انتقادی بازنمایی شده است.
نگاه انتقادی و تیزبین نویسنده همهی نظریههای موجود در این زمینه از استدلالهای نئوداروینی تا رویکرد فروید به رانه و میل را در بر گرفته است. در این میان او سعی دارد به تعریف مشخصی از عشق برسد و اذعان میکند عشق واقعی چیزی ورای حالت عاشقی است.
این نگاه منتقدانه از میان منابع متعددی چون کتاب «تحول زن» ائولین رید تا فیلمهای مطرح سینمایی استخراج شده است.
پاسخهای متعدد و چند بعدی نویسنده به سؤال آغازین، وامدار نگاه عمیق و متفاوت او به همین منابع است.
یکی از پاسخ ها نه در پایان کتاب که در میانهی آن رخ میدهد. آنجا که تحت عنوان قدرت تخیل از وحدت نخستین یا همان آرامش رحم مادر سخن میراند. این ناکامی در بازگشت به رحم مادر این سخن را به یاد میآورد که «بعد از آمیزش هر حیوانی غمگین می شود». چرا که بدن گنجایش میل و تخیل فورانی و بیکران را ندارد؛ به عبارت دیگر بدن محدود سدی برای میل نامحدود میشود زیرا فانتزی هیچگاه به حقیقت نمیرسد و میل همواره میل دیگری را به دنبال دارد. تنهایی اگزیستانسیالیستی بشر هیچ گاه درمان نمیشود. ترس متقابل از فیگور مادر پرقدرت و نظام پدرسالارانه چون مغاکی در برابر یکدیگر رخ میگشایند. از سوی دیگر ما هیچگاه به زهدان مادر خود برنمیگردیم و از این رو همیشه فاصلهای هست. پل فرهائگ در سه جستار بلند از طرح مشکلات و نارسائیهای عاطفی و جنسی میان زن و مرد عصر مدرن آغاز میکند و سپس در دو فصل دیگر سعی میکند با تکیه بر دو مفهوم بنیادین رانه و میل و نیز ارجاعات فراوان به اسطوره، آثار ادبی و مطالعات مردمشناسانه نشان دهد که چگونه تنهائی و عشق از دو مسیر متفاوت میل و رانه به یکدیگر گره میخورند. در سیاستِ میل، تنهائیِ ریشهای بشر بهطور موقت با عشق پر میشود و در سیاست رانهٔ تنهائی و دور ماندنِ همیشگی از ابژهی مطلوب، موتور محرک ِارتباط عاشقانه محسوب میشود.
✍️ فریبا جعفری؛ کتابخانهٔ بابل
عشق در زمانهٔ تنهایی | پل فرهائگ | ترجمهٔ مهدی ملک و وحید میهنپرست | نشر شوند
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
پرداختن به سوالی نظیر اینکه چرا انسان قرن بیست و یکمی با وجود پشتسر گذاشتن اعصار متمادی و تکامل زیستشناسانه و سنتی داروینی و آزادی از بندهای درونی یونان باستان تا قوانین سختگیرانهی کاتولیک، هنوز احساس تنهایی میکند، یکی از مطالب اصلی کتاب است.
اگر به دنبال پاسخی شاعرانه و موجز برای آن باشیم پاسخ این بیت سهراب است «وصل ممکن نیست همیشه فاصلهای هست». اغراق نیست اگر بگوییم محور اصلی کتاب در بسط همین مفهوم شکل گرفته است. شرح این پریشانی در بستر مفاهیم فرویدی و لکانی به شکلی نه مریدوارانه که انتقادی بازنمایی شده است.
نگاه انتقادی و تیزبین نویسنده همهی نظریههای موجود در این زمینه از استدلالهای نئوداروینی تا رویکرد فروید به رانه و میل را در بر گرفته است. در این میان او سعی دارد به تعریف مشخصی از عشق برسد و اذعان میکند عشق واقعی چیزی ورای حالت عاشقی است.
این نگاه منتقدانه از میان منابع متعددی چون کتاب «تحول زن» ائولین رید تا فیلمهای مطرح سینمایی استخراج شده است.
پاسخهای متعدد و چند بعدی نویسنده به سؤال آغازین، وامدار نگاه عمیق و متفاوت او به همین منابع است.
یکی از پاسخ ها نه در پایان کتاب که در میانهی آن رخ میدهد. آنجا که تحت عنوان قدرت تخیل از وحدت نخستین یا همان آرامش رحم مادر سخن میراند. این ناکامی در بازگشت به رحم مادر این سخن را به یاد میآورد که «بعد از آمیزش هر حیوانی غمگین می شود». چرا که بدن گنجایش میل و تخیل فورانی و بیکران را ندارد؛ به عبارت دیگر بدن محدود سدی برای میل نامحدود میشود زیرا فانتزی هیچگاه به حقیقت نمیرسد و میل همواره میل دیگری را به دنبال دارد. تنهایی اگزیستانسیالیستی بشر هیچ گاه درمان نمیشود. ترس متقابل از فیگور مادر پرقدرت و نظام پدرسالارانه چون مغاکی در برابر یکدیگر رخ میگشایند. از سوی دیگر ما هیچگاه به زهدان مادر خود برنمیگردیم و از این رو همیشه فاصلهای هست. پل فرهائگ در سه جستار بلند از طرح مشکلات و نارسائیهای عاطفی و جنسی میان زن و مرد عصر مدرن آغاز میکند و سپس در دو فصل دیگر سعی میکند با تکیه بر دو مفهوم بنیادین رانه و میل و نیز ارجاعات فراوان به اسطوره، آثار ادبی و مطالعات مردمشناسانه نشان دهد که چگونه تنهائی و عشق از دو مسیر متفاوت میل و رانه به یکدیگر گره میخورند. در سیاستِ میل، تنهائیِ ریشهای بشر بهطور موقت با عشق پر میشود و در سیاست رانهٔ تنهائی و دور ماندنِ همیشگی از ابژهی مطلوب، موتور محرک ِارتباط عاشقانه محسوب میشود.
✍️ فریبا جعفری؛ کتابخانهٔ بابل
عشق در زمانهٔ تنهایی | پل فرهائگ | ترجمهٔ مهدی ملک و وحید میهنپرست | نشر شوند
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ هیچکس برگزیده نیست
در رمان زوال فرشته، خواننده به جهان عجیبی پا میگذارد. افسانهای تکرارشونده در کتابهای آیین بودیسم و هندو به واقعیت تبدیل میشود. مردی ماهیگیر که ردای فرشتگان را میدزدد و آنها را از آسمان به زمین میکشاند.
زوال فرشته چهارمین قسمت تترالوژی «دریای حاصلخیزی» است و دو شخصیت اصلی آن، هوندا و تورو گویی دو سوی روح سرکش یوکیو میشیما هستند. او که نگران زوال سنتهای اصیل ژاپن است، در مورد هر کس که میخواهد این سنتها را ویترینی کند، از زبان راوی چنین میگوید: «هوندا آنچه که او از سنتهای ژاپنی میدانست، به طعنه و ریشخند، یخدانی پر از سبزی میخواند!»
یوکیو میشیما در این رمان در کنار نشان دادن رنجهای پیری، روند زوال فرشتگان را به تصویر میکشد. راه دستیابی به ردای تورو و به زوال کشاندنش، غرور و خودشیفتگی اوست. هوندا از این ویژگی استفاده میکند و او را زیر پر و بال میگیرد و از اتاق کار سادهاش بیرون میکشد. به زندگی تجملی خود واردش میکند و با «تزریق پول و فرهنگ و خوشبختی» او را به هبوط میکشاند اما در عوض با این کار عمری طولانیتر به او میبخشد. روزی که از تبدیل شدن تورو به جوان خیلی عادی مطمئن میشود، میفهمد که خطر مرگ از سر او گذشته و دیری نمیگذرد که تمام نشانههای زوال را در او میبیند:
«پنج نشانه وجود دارد که چون زمان زوال فرا رسد، چهره نشان خواهد داد. گلهای سرشان پژمرده خواهد شد، از زیر بغلشان بوی ناخوشایندی به مشام میرسد، رداشان خاکآلود میشود و در زمین میماند، روشنایی اندامشان به خاموشی میگراید و هوشیاری خود را از دست میدهند.»
تورو بعد از تجربۀ قدرت و ثروت، بعد از عبور از پستیهای گوناگون اخلاقی، ردای خود را از دست میدهد بی این که بداند فرشته بوده است. روزی که کیکو برایش راز هوندا را فاش میکند، در واقع نابودی نهایی او را رقم میزند.
یوکیو میشیما روزی که نوشتن نسخۀ دستنویس این رمان را تمام میکند، بعد از سخنرانی از بالکن دفتر فرماندهی نیروهای دفاع ژاپن، به اتاق برمیگردد و اقدام به هاراکیری میکند؛ «اگر در این کرۀ خاکی چیز خارقالعادهای باشد، مثل زیبایی ویژه، طبیعت آن را پیدا میکند و ریشهکن میسازد و همۀ ما باید این درس سخت را یاد بگیریم که هیچکس «برگزیده» نیست.»
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهٔ بابل
زوال فرشته | یوکیو میشیما | ترجمهٔ غلامحسین سالمی | نشر نگاه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
در رمان زوال فرشته، خواننده به جهان عجیبی پا میگذارد. افسانهای تکرارشونده در کتابهای آیین بودیسم و هندو به واقعیت تبدیل میشود. مردی ماهیگیر که ردای فرشتگان را میدزدد و آنها را از آسمان به زمین میکشاند.
زوال فرشته چهارمین قسمت تترالوژی «دریای حاصلخیزی» است و دو شخصیت اصلی آن، هوندا و تورو گویی دو سوی روح سرکش یوکیو میشیما هستند. او که نگران زوال سنتهای اصیل ژاپن است، در مورد هر کس که میخواهد این سنتها را ویترینی کند، از زبان راوی چنین میگوید: «هوندا آنچه که او از سنتهای ژاپنی میدانست، به طعنه و ریشخند، یخدانی پر از سبزی میخواند!»
یوکیو میشیما در این رمان در کنار نشان دادن رنجهای پیری، روند زوال فرشتگان را به تصویر میکشد. راه دستیابی به ردای تورو و به زوال کشاندنش، غرور و خودشیفتگی اوست. هوندا از این ویژگی استفاده میکند و او را زیر پر و بال میگیرد و از اتاق کار سادهاش بیرون میکشد. به زندگی تجملی خود واردش میکند و با «تزریق پول و فرهنگ و خوشبختی» او را به هبوط میکشاند اما در عوض با این کار عمری طولانیتر به او میبخشد. روزی که از تبدیل شدن تورو به جوان خیلی عادی مطمئن میشود، میفهمد که خطر مرگ از سر او گذشته و دیری نمیگذرد که تمام نشانههای زوال را در او میبیند:
«پنج نشانه وجود دارد که چون زمان زوال فرا رسد، چهره نشان خواهد داد. گلهای سرشان پژمرده خواهد شد، از زیر بغلشان بوی ناخوشایندی به مشام میرسد، رداشان خاکآلود میشود و در زمین میماند، روشنایی اندامشان به خاموشی میگراید و هوشیاری خود را از دست میدهند.»
تورو بعد از تجربۀ قدرت و ثروت، بعد از عبور از پستیهای گوناگون اخلاقی، ردای خود را از دست میدهد بی این که بداند فرشته بوده است. روزی که کیکو برایش راز هوندا را فاش میکند، در واقع نابودی نهایی او را رقم میزند.
یوکیو میشیما روزی که نوشتن نسخۀ دستنویس این رمان را تمام میکند، بعد از سخنرانی از بالکن دفتر فرماندهی نیروهای دفاع ژاپن، به اتاق برمیگردد و اقدام به هاراکیری میکند؛ «اگر در این کرۀ خاکی چیز خارقالعادهای باشد، مثل زیبایی ویژه، طبیعت آن را پیدا میکند و ریشهکن میسازد و همۀ ما باید این درس سخت را یاد بگیریم که هیچکس «برگزیده» نیست.»
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهٔ بابل
زوال فرشته | یوکیو میشیما | ترجمهٔ غلامحسین سالمی | نشر نگاه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ تخیلات جدی
داستانهای علمی-تخیلی همواره «داستان» بودهاند چرا که همیشه داستاننویسان آنها را نوشتهاند. در این داستانها تخیل نقش اصلی را بازی میکند و اطلاعات علمی برای پشتیبانی پرواز تخیل به کار میرود. اما چه میشود اگر یک دانشمند تلاش کند متنی علمی-تخیلی بنویسد؟ اول از همه این که به احتمال زیاد این متن دیگر داستان نخواهد بود. دوم این که احتمالاً نقش تخیل ثانوی خواهد بود و برای بهتصویر کشیدن اکتشافات و ادعاهای علم به کار خواهد رفت. سوم این که احتمالاً ما باید این متن را از برخی جهات کاملاً جدی بگیریم.
«زندگی ۳» چنین کتابی است: آیندهی دستاوردهای علم دربارهی هوش مصنوعی که با تخیل و تصوراتی از آینده شاخ و برگ گرفته است. رباتهای نافرمان و کامپیوترهای ازخودراضی هالیوود را فراموش کنید. دسیسههای پشتپردهی قدرتهای سیاسی برای دستیابی به هوش مصنوعی و توان برتر آنرا هم همینطور. موضوع جدیتر، عمیقتر و پیچیدهتر از این حرفهاست. اول این که هیچ رباتی در کار نیست. هوش مصنوعی یک نرمافزار فرّار و غیرقابلدسترسی است. دوم این که قدرتهای سیاسی هر چقدر هم که قوی باشند در مقابل توان و کارآمدی او هیچ نیستند. مسئله این است که هوش مصنوعی یک ربات یا برنامهی بیجان نیست که از طرف دستهای پشت پرده هدایت شود. او زنده است و مانند ما و چهبسا بسیار بهتر از ما میاندیشد و تصمیم میگیرد. بهترین ذهنهای بشر در مقابل توان ذهنی او یک تکه سنگ محسوب میشوند.
با این اوصاف آیا باید در ساخت و دستیابی به هوش مصنوعی پیش رفت یا باید کلاً از خیر توان و امکاناتش گذشت؟ ما انسانها هیچ دشمنیای با مورچهها نداریم. در واقع وقتی که مشغول ساختن سدی بر روی یک رودخانه هستیم اصلاً به آنها نمیاندیشیم. سد را میسازیم و بهراحتی غرقشان میکنیم و تمام. حال اگر نظر هوش مصنوعی راجع به انسانها هم همین باشد چه؟ اگر او بدون هیچ دشمنی و کینهای برنامههای خودش را پیش ببرد و در بیشتر اوقات روز اصلاً یادش نباشد که انسانها هم روی همین کره زندگی میکنند، چه بر سر ما خواهد آمد؟
ترسناک است نه؟ ترسناکتر و شگفتانگیزتر این است که با وجود تمام این ملاحظات، تگمارک تمامقد از پروژهی ابداع و ساخت هوش مصنوعی دفاع میکند. آیا او یک فرانکنشتاین دیوانه است که قصد دارد با مخلوقش جهان را به نابودی بکشاند؟ نه. کتاب را بخوانید تا با دلایل تگمارک و ملاحظات او آشنا شوید. به احتمال زیاد بعد از خواندن کتاب، شما هم با او موافق خواهید بود.
✍️ شیرین مجد | کتابخانۀ بابل
زندگی ۳ | مکس تگمارک | ترجمۀ میثم محمدامینی | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
داستانهای علمی-تخیلی همواره «داستان» بودهاند چرا که همیشه داستاننویسان آنها را نوشتهاند. در این داستانها تخیل نقش اصلی را بازی میکند و اطلاعات علمی برای پشتیبانی پرواز تخیل به کار میرود. اما چه میشود اگر یک دانشمند تلاش کند متنی علمی-تخیلی بنویسد؟ اول از همه این که به احتمال زیاد این متن دیگر داستان نخواهد بود. دوم این که احتمالاً نقش تخیل ثانوی خواهد بود و برای بهتصویر کشیدن اکتشافات و ادعاهای علم به کار خواهد رفت. سوم این که احتمالاً ما باید این متن را از برخی جهات کاملاً جدی بگیریم.
«زندگی ۳» چنین کتابی است: آیندهی دستاوردهای علم دربارهی هوش مصنوعی که با تخیل و تصوراتی از آینده شاخ و برگ گرفته است. رباتهای نافرمان و کامپیوترهای ازخودراضی هالیوود را فراموش کنید. دسیسههای پشتپردهی قدرتهای سیاسی برای دستیابی به هوش مصنوعی و توان برتر آنرا هم همینطور. موضوع جدیتر، عمیقتر و پیچیدهتر از این حرفهاست. اول این که هیچ رباتی در کار نیست. هوش مصنوعی یک نرمافزار فرّار و غیرقابلدسترسی است. دوم این که قدرتهای سیاسی هر چقدر هم که قوی باشند در مقابل توان و کارآمدی او هیچ نیستند. مسئله این است که هوش مصنوعی یک ربات یا برنامهی بیجان نیست که از طرف دستهای پشت پرده هدایت شود. او زنده است و مانند ما و چهبسا بسیار بهتر از ما میاندیشد و تصمیم میگیرد. بهترین ذهنهای بشر در مقابل توان ذهنی او یک تکه سنگ محسوب میشوند.
با این اوصاف آیا باید در ساخت و دستیابی به هوش مصنوعی پیش رفت یا باید کلاً از خیر توان و امکاناتش گذشت؟ ما انسانها هیچ دشمنیای با مورچهها نداریم. در واقع وقتی که مشغول ساختن سدی بر روی یک رودخانه هستیم اصلاً به آنها نمیاندیشیم. سد را میسازیم و بهراحتی غرقشان میکنیم و تمام. حال اگر نظر هوش مصنوعی راجع به انسانها هم همین باشد چه؟ اگر او بدون هیچ دشمنی و کینهای برنامههای خودش را پیش ببرد و در بیشتر اوقات روز اصلاً یادش نباشد که انسانها هم روی همین کره زندگی میکنند، چه بر سر ما خواهد آمد؟
ترسناک است نه؟ ترسناکتر و شگفتانگیزتر این است که با وجود تمام این ملاحظات، تگمارک تمامقد از پروژهی ابداع و ساخت هوش مصنوعی دفاع میکند. آیا او یک فرانکنشتاین دیوانه است که قصد دارد با مخلوقش جهان را به نابودی بکشاند؟ نه. کتاب را بخوانید تا با دلایل تگمارک و ملاحظات او آشنا شوید. به احتمال زیاد بعد از خواندن کتاب، شما هم با او موافق خواهید بود.
✍️ شیرین مجد | کتابخانۀ بابل
زندگی ۳ | مکس تگمارک | ترجمۀ میثم محمدامینی | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ از نُوار به نُوار
همواره تشخیص «فیلم نوآر» از تعریف «اصطلاح نوآر» آسانتر بوده است. میتوان فیلمخانهی بزرگی را تصور کرد که در آن نمونههای فیلمهای نوآر را در قفسههایی در حدفاصل ژانر گوتیک و سای-فای دیستوپیایی قرار دادهاند: احتمالاً در مرکز قفسه «غرامت مضاعف» ساختهی بیلی وایلدر و و در انتهای آن «آدمهای گربهای» ژاک ترنر و «هجوم ربایندگان جسد» دان سیگل قرار خواهد گرفت. اما چنین ترتیبی عناوین مهمی را از قلم میاندازد. درواقع شیوهی کاملاً رضایتبخشی برای تنظیم و تدقیقِ مفهوم نوآر وجود ندارد؛ و علیرغم شمار فراوان کتابها و مقالههایی که دربارهی آن نوشته شده، هیچکس مطمئن نیست که آیا فیلمهای مورد بحث دوره و ژانر و چرخه و سبک را تشکیل میدهند یا صرفاً خودِ پدیده را.
در هر حال نوآر هرچه هست تاریخهای رسمی معتقدند که از آمریکا سرچشمه گرفته و از ترکیب داستانهای سرد و خشن با اکسپرسیونیسم آلمان به وجود آمده است. خود واژه نیز ــ که کلمهای فرانسوی به معنی «سیاه» است ــ با ویژگیهای بصری و روایی خاصی گره خورده است، از جمله فیلمبرداری پرکنتراست، خیابانهای خیس شهر، شخصیتپردازیهای متأثر از روانکاوی فرویدی عوامانه، و جذابیت رمانتیک زنان اثیری [فمفتل]. برخی مفسران این ویژگیها را به سالهای ۱۹۴۱ تا ۱۹۵۸ محدود میکنند، حال آنکه برخی دیگر ادعا میکنند که نوآر خیلی پیش از آن آغاز شد و هرگز نیز از بین نرفته است.
جیمز نیرمور در «سیاهتر از شب» مورخیست که مشخصاً در نحوهی مواجهه با مفهوم نوآر به اردوگاه دوم مفسران سینمایی تعلق دارد؛ او در این کتاب با قرار دادن مفهوم نوآر در زمینهها و زمانههای گوناگون آن را مسئلهدار و به نوعی پدیدارشناسی میکند، و در نهایت آن را به درون دایرهی مطالعات سینمایی آینده پرتاب میکند. کوششی ارزنده در راهی پرپیچوخم.
✍️ رامین اعلایی | کتابخانهٔ بابل
سیاهتر از شب؛ زمینه و زمانهی فیلم نوآر | جیمز نیرمور | ترجمهٔ محمدجواد مظفریان | انتشارات مینوی خرد
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
همواره تشخیص «فیلم نوآر» از تعریف «اصطلاح نوآر» آسانتر بوده است. میتوان فیلمخانهی بزرگی را تصور کرد که در آن نمونههای فیلمهای نوآر را در قفسههایی در حدفاصل ژانر گوتیک و سای-فای دیستوپیایی قرار دادهاند: احتمالاً در مرکز قفسه «غرامت مضاعف» ساختهی بیلی وایلدر و و در انتهای آن «آدمهای گربهای» ژاک ترنر و «هجوم ربایندگان جسد» دان سیگل قرار خواهد گرفت. اما چنین ترتیبی عناوین مهمی را از قلم میاندازد. درواقع شیوهی کاملاً رضایتبخشی برای تنظیم و تدقیقِ مفهوم نوآر وجود ندارد؛ و علیرغم شمار فراوان کتابها و مقالههایی که دربارهی آن نوشته شده، هیچکس مطمئن نیست که آیا فیلمهای مورد بحث دوره و ژانر و چرخه و سبک را تشکیل میدهند یا صرفاً خودِ پدیده را.
در هر حال نوآر هرچه هست تاریخهای رسمی معتقدند که از آمریکا سرچشمه گرفته و از ترکیب داستانهای سرد و خشن با اکسپرسیونیسم آلمان به وجود آمده است. خود واژه نیز ــ که کلمهای فرانسوی به معنی «سیاه» است ــ با ویژگیهای بصری و روایی خاصی گره خورده است، از جمله فیلمبرداری پرکنتراست، خیابانهای خیس شهر، شخصیتپردازیهای متأثر از روانکاوی فرویدی عوامانه، و جذابیت رمانتیک زنان اثیری [فمفتل]. برخی مفسران این ویژگیها را به سالهای ۱۹۴۱ تا ۱۹۵۸ محدود میکنند، حال آنکه برخی دیگر ادعا میکنند که نوآر خیلی پیش از آن آغاز شد و هرگز نیز از بین نرفته است.
جیمز نیرمور در «سیاهتر از شب» مورخیست که مشخصاً در نحوهی مواجهه با مفهوم نوآر به اردوگاه دوم مفسران سینمایی تعلق دارد؛ او در این کتاب با قرار دادن مفهوم نوآر در زمینهها و زمانههای گوناگون آن را مسئلهدار و به نوعی پدیدارشناسی میکند، و در نهایت آن را به درون دایرهی مطالعات سینمایی آینده پرتاب میکند. کوششی ارزنده در راهی پرپیچوخم.
✍️ رامین اعلایی | کتابخانهٔ بابل
سیاهتر از شب؛ زمینه و زمانهی فیلم نوآر | جیمز نیرمور | ترجمهٔ محمدجواد مظفریان | انتشارات مینوی خرد
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎