کتابخانهٔ بابل
4.81K subscribers
268 photos
24 videos
2 files
494 links
■ نقد و بررسی کتاب در ایران

وب‌سایت

www.babelbookreview.com

در اینستاگرام

instagram.com/BabelBookReview

در تلگرام

t.me/BabelBookReview
Download Telegram
❑ روز زن

نقاش پشت بومی نشسته و پرتره‌ای خلق می‌کند. پرترۀ زنی نشسته بر صندلی چوبی. لحظه‌ای گذرا به فکر فرو می‌رود: آیا ممکن است این پرتره جاودان شود؟ چقدر پس از او عمر خواهد کرد؟ این رنگ‌ها و این روش نقاشی او را جاودان خواهد کرد یاصاحب این چهره را؟ جاودانگی نقاش از دست‌هایش آغاز می‌شود و در نامش ممتد می‌شود؛ شاید هیچ‌کس چهرۀ او را حتی به یاد هم نیاورد اما چهرۀ زن بر این بوم ممکن است تا ابد به هر بیننده‌ای لبخند بزند.
اما آیا زن هم به جاودان شدن خودش در آن لحظات کسالت‌آور می‌اندیشد؟ آیا حسرت مهارت دستان نقاش را می‌خورد؟ آیا به جاودانگی خود در مقام مخلوق واقف است؟ آیا نگریسته‌شدن را انتخاب کرده و از نگریستن و خلقت تن زده است؟ نمی‌دانیم. اما نقاش به شکم او که می‌رسد، قوس بزرگی می‌کشد و دستی که زیر این قوس را نگه داشته است؛ زن آبستن آفرینشی دیگر است. انگار هر تاش نقاش بر بوم نقاشی با تشکیل هر بافتی در جنین برابری می‌کند. گویی هر خطی همان سلولی‌ست که در بدنِ این موجود عجیبِ آویخته به دیوارۀ رحم، تکثیر می‌شود. هر نگاه نقاش به خطوط چهرۀ زن انگار همان ژنی‌ست که زن از پس معاشقه‌ای دلخواه در تن خود حمل می‌کند. هر رنگ سرخی گویی همان قطره‌های خونی‌ست که از رگ‌های مادر به تن کودکش می‌ریزد. نقاش از او می‌پرسد: «دلت نمی‌خواهد نقاشی کنی؟» زن می‌خندد. به شکمش اشاره می‌کند. تن او زادگاهی ابدی‌ست و اولین گام هر انسانی از درون آن آغاز می‌شود. اما نگاه حسرت‌بارش از چیز دیگری سخن می‌گوید؛ از تنی که تبعیدگاه او شده است. تبعیدی از خلقت‌به‌اختیار به خلقت‌به‌جبر. تبعیدی از وابستگی به مخلوقاتی زاییدۀ توان فکری و جسمی خویش به دوست‌داشتن مخلوقاتی تکراری؛ زاییدۀ طبیعت. تبعیدی از حس خوشایندِ گرفتن زندگی در دست‌های خود به حس متعلق بودن زندگی به دیگری. تبعیدی از میل و ارادۀ بودن و برخاستن و دیده شدن به نامرئی شدن اجباری در تاریکی دالان‌های خانه. رهایی از این تبعیدگاه چگونه میسر خواهد شد؟ با عبور از یقینِ زایایی تن خویش؟ یا با پشت سر گذاشتن هر چه ترس و پذیرفتن عادی بودن این نطفه‌گاه به عنوان عضوی از بدن و آنگاه خطر کردن به زندگی و آفرینش توأمان؟ زن نمی‌دانست. اما حسرت در نگاهش ماند و روی بوم نقاش جاودانه شد.


✍️ زهرا خانلو | کتابخانهٔ بابل

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
«وقتی خانۀ آدم آتش گرفته، آدم اهل خانه را توی اتاق پذیرایی جمع نمی‌کند که یک ساعت دربارۀ بهترین راه فرار از آتش بحث کند.»
برای عبور از بحران در امور مملکتی چطور؟ مضحک است اگر از پیشخدمت خانه انتظار داشته باشیم که بتواند راه درست را انتخاب کند؟ آیا درست این نیست که پیشخدمت‌ها بهترین خدمت را برای اربابان فراهم کنند و زمام امور به‌تمامی به اربابان سپرده شود؟ یا در میان پیشخدمت‌ها کسانی خواهند بود که تصمیمات ارباب را با نگاه انتقادی بسنجند و در عین حال بی‌عیب‌ونقص کار کنند؟ آیا بهتر نیست دست از کندوکاو بردارند و وفاداری‌شان را به اثبات برسانند؟ چه چیزی در این طرز رفتار محل ایراد است و چه تبعاتی خواهد داشت؟
«استیونز» در رمان «بازماندۀ روز» پیشخدمتی‌ست مطیع و چاکرمآب. کسی که تمام هم‌وغمش نائل‌شدن به درجۀ «پیشخدمت برتر» است. برای او جهان چرخی‌ست که ارباب در محور آن قرار دارد و هرچه بیشتر به محور نزدیک شود، از تشخص و حیثیت بیشتری نصیب خواهد برد. استیونز سودایی جز اطاعت ندارد و در این مسیر تردیدی هم به خود راه نمی‌دهد. در نگاه او، ارباب مظهر تمام صفات قابل تحسین است و ارزش‌های اخلاقی در چارچوب مورد تأیید او معنا می‌یابند. او چنان حرمتی برای شغلش قائل است که لحظه‌ای به مطالبات زندگی فردی‌اش نمی‌اندیشد چه رسد به مطالبات کشوری. استیونز در راه انجام وظیفه بر همه چیز حتی عشق چشم می‌بندد و به خود می‌بالد که اجازه نمی‌دهد موقعیت‌های دشوار او را از آمال حرفه‌ایش منفک سازد. اما آیا در این منش حیثیتی نهفته است؟ چه تشخص و اصالتی در این نوع زندگی دیده می‌شود؟ وقتی به این حقیقت هولناک برسد که تمام زندگیش بر محوری اشتباه می‌چرخیده آیا جسارت تغییر دارد یا باید به تباهی تن دهد؟ روایت ایشی گورو از سرنوشت استیونز در رمان «بازماندۀ روز» روایت نوعی ملال و ترس است. ترسی که به انفعال میل می‌کند. ترسی که توانایی ایجاد هر تغییری را از انسان می‌ستاند و انسان را وامی‌دارد تا از مسیرش منحرف نشود. ایشی‌گورو در "بازماندۀ روز" بخشی مغبون و هراسیده از وجود ما را به چالش می‌کشد که از پذیرش سرشت عصیانگر عشق رو بر‌گردانده و خود را پشت نقاب خدمت‌رسانی پنهان می‌کند. بخشی ناپیدا که از یاد می‌برد روشنی روز بدون تجربۀ حسرت، به تاریکی شب پیوند نخواهد خورد و سهم ما در زندگی هرچه هست می‌تواند ارزشی حقیقی به سرمایۀ دنیا بیفزاید.


✍️ سحر خانلو | کتابخانهٔ بابل

بازماندهٔ روز | کازوئو ایشی‌گورو | ترجمهٔ نجف دریابندری | نشر کارنامه


t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ هندسه‌ی هگل

فرض کنید شکل هندسی فلسفه‌ی دکارت یک پاره‌خط مستقیم دوطرفه باشد. سوژه‌ی دکارتی مسیر حرکتش همین است: از خود به خود و باز به خود اولی. از دل همین آینه‌های روبرو، خود از خود بیرون زده است. این کشف بنیادین دکارت بود: هستی یعنی اینهمانی ولی تنها مصداق اینهمانی خودِ «من» است یعنی سوژه. این اطمینان و یقین حقیقت است در حضور همیشگی ثبات در میان سیلان گمراهی. اما فیلسوفی دیوانه‌تر از دکارت سر می‌رسد. نامش هگل است. به آلمانی نامفهوم و دشواری می‌نویسد. او معتقد است شکل هندسی دکارت زیادی ساده است: سوژه نه یک پاره‌خط با دو قطب، که یک مخروط واژگون است. فرض کنید یک گوی را بر دهانه‌ی مخروط هگلی رها کنیم. مسیر حرکت آن دیگر مسیر دکارتی نخواهد بود: این حرکت نزولی مارپیچی است که در هر چرخش بر سطح درونی مخروط، دایره‌ی کوچکتری می‌سازد. به عبارت دیگر بزرگترین دایره همان کوچکترین دایره است ولی در سایز کوچکتر: معضل گسست سوژه و ابژه معضلی است دروغین (تنها اگر در ابتدای مخروط باشید این معضل درگیرتان می‌کند) چرا که شکاف سوژه و ابژه درواقع اتصال نوک مخروط و قاعده‌ی مدوّر آن است: اینها اجزأ یک شکل واحدند، و گوی در مسیر حرکتش سرانجام از خود به خود، از من به عقل جهان خواهد رسید. اتصال این دوایر درونی سطح مخروط تاریخ را می‌سازد: گوی عقل بر دهانه رها شده. دوایر گشاد هستند و گوی با خود بیگانه است. هرچه تاریخ به پیش یا پایین مخروط می‌رود، گوی به خود نزدیک‌تر می‌شود. تا سرانجام بر کف مخروط به مقصد خود برسد: مدرنیته یا خودآگاهی عقل در تاریخ. اما تمام نکته همین است: روح در جریان رسیدن به خودآگاهی سراسر سطح درونی مخروط را پیموده است اما هربار نشان داده که این دایره‌های موقتی ناقصند و معنای خود را در دوایر بعدی می‌یابند. حرکت روح چگالش مستمر و بی‌وقفه‌ی گوی عقل است در مسیر تاریخ. فلسفه‌ی هگل علی‌رغم محتوای به ظاهر انضمامی‌اش، فرم انتزاعی شگفت‌آوری دارد. گویی این شکل هندسی خود به تنهایی از فُرم اندیشه‌ی بشری فراتر می‌رود. این ابرکامپیوتری هوشمند است. پدیدارشناسی روح را معلمان فلسفه از منظر محتوای جذابش می‌خوانند، اما بیایید آن را از منظر دیگری بخوانیم و خود را با سر به دل گرداب آن بیفکنیم. این پیچش اصلی داستان است: هر خواننده‌ی کتاب هگل لاجرم خود بخشی از پیرنگ کتاب خواهد شد.


✍️ سروش سیدی | کتابخانهٔ بابل

پدیدارشناسی جان | ویلهلم فردریش هگل | ترجمهٔ باقر پرهام | نشر کند و کاو

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ رمان انگیزه و دیوانگی

اگر می‌خواهید داستانی درباره‌ی «انگیزه» بنویسید بهترین راه این است که یک شخصیت معقول را با یک تصمیم دیوانه‌وار درگیر کنید. مثلاً یک پیرمرد را، یک ماهیگیر ماهر قدیمی را که مدت‌هاست افول کرده و سه ماه است حتی یک ماهی کوچک هم نگرفته، سوار بر یک قایق کهنه‌ی کوچک، به جنگ بزرگ‌ترین ماهی منطقه بفرستید. دست خالی. تنها. می‌گویید چرا باید یک انسان ضعیف و ناتوان چنین تصمیم دیوانه‌واری بگیرد؟ این دقیقاً همان پرسشی است که خواننده‌ی داستان‌تان باید بارها و بارها از خود بپرسد و هر بار به پاسخی متفاوت برسد تا با ماهیت «انگیزه»های بشری بیشتر آشنا شود: آیا پیرمرد به رنج‌کشیدن علاقه دارد و همین علاقه‌اش او را به این جنگ بزرگ می‌کشاند؟ آیا او می‌خواهد گذشته‌های دور خود را زنده کند و نشان دهد که یک قهرمان بازنشسته نیست؟ آیا در پی احیای غرورش است؟ آیا تشنه‌ی احترام است و می‌خواهد در چشم ماهیگیران جوان، یک قهرمان دست‌نیافتنی به نظر برسد؟ آیا از ملال و پوچی زندگی ساکت و ساکنش خسته شده و می‌گریزد؟ آیا می‌خواهد یک بار دیگر تکنیک و مهارتش را محک بزند؟ قدرت بدنی‌اش را؟ یا شاید هم گرسنه است و می‌خواهد با این شکار بزرگ مدتی شکم خود را سیر نگاه دارد؟ کدام یک از اینها انگیزه‌ی پیرمرد برای رفتن به جنگ ماهی بزرگ و کوسه‌ها با دست خالی است؟
اگر داستان‌تان را در کمتر از صد و پنجاه صفحه طوری روایت کنید که در نهایت خواننده با این پرسش‌ها درگیر شود، شما شاهکاری درباره‌ی ماهیت «انگیزه»ی انسانی آفریده‌اید که کمتر خواننده‌ای می‌تواند نیمه‌خوانده از کنارش بگذرد. اما اگر وقت یا حوصله‌ی نوشتن چنین شاهکاری را ندارید نگران نباشید. همینگوی قبلاً این کار را برای شما انجام داده و می‌توانید به جای تلاش دیوانه‌وار برای نوشتن چنین رمانی، «پیرمرد و دریا»ی او را بخوانید و عمیقاً به انگیزه‌های متکثر و عموماً پنهان انسان‌ها برای انجام کارهای دیوانه‌وار بیندیشید.
در دورانی که انگیزه‌ها مانند هر کالای دیگری فروخته می‌شوند و عده‌ای بازاریاب با فریادهایی کرکننده و مشتی جمله‌ی قصار سعی می‌کنند به شما انگیزه بفروشند و جیب‌شان را از تصمیم‌های دیوانه‌وار اما ناکام‌تان پر کنند، خواندن شاهکار همینگوی و اندیشیدن به این که هیچ تصمیم دیوانه‌وار و بزرگی صرفاً از اراده‌ی تحریک‌شده‌ی یک شخص سربرنمی‌آورد، از نان شب هم واجب‌تر است.


✍️ علی شاهی | کتابخانۀ بابل

پیرمرد و دریا | ارنست همینگوی | ترجمۀ نازی عظیما | نشر افق


t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
👍1
❑ با آخرین نفس‌هایش

هنگامی که بونوئل در هشتاد و سه سالگی درگذشت، در آگهی ترحیمش در نیویورک تایمز از او با صفاتی همچون «تابوشکن و انقلابی‌ای که در جوانی یکی از رهبران جنبش سوررئالیسم آوانگارد بود و برای نیم‌قرن بعدی هم فیلمسازی چیره‌دست» یاد شد. پیش از این فدریکو فلینی در ستایش از مقام او نوشته بود که سینما با بونوئل به والاترین زبان خود دست پیدا کرد، یعنی زبان رؤیاها. فیلمسازی که خود همواره می‌گفت هر آنچه بورژوازی اخلاق می‌داند، برایش عین بی‌اخلاقی است. و این ایده‌ی بنیادین سرتاسر همان نیم قرنی بود که بونوئل در آن با چیره‌دستی فیلم می‌ساخت. فیلم‌هایی که در آن‌ها همه چیز واژگون می‌شد، از سیاست تا مذهب، از فرهنگ تا نهاد دولت ... و در پس پشت این فیلم‌ها، سیمای هنرمندی پیدا بود که به یاغی‌گری شهرت داشت. و به نظر همواره عبوس می‌رسید. تصویری که البته با انتشار کتاب «با آخرین نفس‌هایم»؛ که شرحی بود شوخ و شنگ از زندگی فیلمساز، پاره‌پاره شد. بونوئل مشخصاً «با آخرین نفس‌هایم» را در دو سال پایانی زندگی‌اش نوشت. آن هنگام که دیگر به دلیل کهولت سن نمی‌توانست فیلم بسازد و خانه‌نشین بود، یعنی با آخرین نفس‌هایش. کتابی که علاوه بر روایت داستانی جذاب از زندگی روزمره‌ی شخص بونوئل، به شناخت و تاریخ‌نگاری جنبش‌های هنری آوانگارد قرن بیستم و هنرمندانی که در آن سال‌ها در پاریس، مادرید، هالیوود و مکزیک به سر می‌بردند، کمک می‌کند. اما «با آخرین نفس‌هایم» صرفاً علاقه‌مندان هنر و سینما را ذوق‌زده نمی‌کند. زیرا که بونوئل به‌جز شرح خاطراتش، فصل‌های کوتاهی از کتاب را به تأملات و افکاری اختصاص داده که ذهنش را در زندگی به خود مشغول می‌کرده؛ چنان‌که گاه در آن از کافه و بارهای فرانسه می‌گوید و تفاوت مابین این دو، و گاه از عدالت حرف می‌زند، و جایی از نقش تصادف در زندگی سخن می‌گوید، و جایی دیگر از شیفتگی‌اش به تنهایی و دوری از هیاهو. از همین رو هم هست که «با آخرین نفس‌هایم» هرگز صرفاً فهرستی از نام هنرمندان و دوستان بونوئل و شرحی اضافه بر فیلم‌های او نیست، بلکه حدیث‌نفس فیلمسازی‌ست که از آشوب و ناآرامی وحشت داشت اما آنارشیست بود، و با اینکه بی‌ایمان بود هرگز نمی‌توانست از میراث دین چشم بپوشد: «هر آنچه مسیحی نباشد، با من بیگانه است.»


✍️ رامین اعلایی | کتابخانهٔ بابل

با آخرین نفس‌هایم | لوییس بونوئل | ترجمهٔ علی امینی نجفی | کتابسرای نیک

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ کماندار و سایه‌اش

سرمایه‌داری چیست و چطور ممکن است که نسبتی با قسمی اخلاق دینی داشته باشد؟ چرا اخلاق پروتستانی و نه کاتولیکی یا ارتدوکسی؟ و اصولاً چرا شاخه‌ای از مسیحیت؟ همه‌ی این پرسش‌ها در بدو مواجهه با یکی از مهم‌ترین متون فلسفی ــ جامعه‌شناختی قرن بیستم، به ذهن متبادر می‌شود. کار ماکس وبر، اندیشمند آلمانی و یکی از برجسته‌ترین نظریه‌پردازان قرون نوزدهم و بیستم، در این کتاب، یکی از مصادیق کماندار نیچه‌ای‌ست که تیرِ مفهومِ کماندار پیشین را بدون توجه به نیت و غرض او، به سمت‌وسویی دیگر پرتاب کرد. اما تیر نیچه چه بود و وبر با آن چه کرد؟ مهم‌ترین پدیداری که ذهن وبر را برای مدت‌ها درگیر خود ساخت، خاستگاه عقلانیت مدرن بود. نظیر تقریباً همه‌ی متفکران دیگر، وبر نیز برای بررسی این مفهوم از یک‌سو به دانش یونانی و از سوی دیگر به اندیشه‌ی برآمده از کتاب مقدس، بازگشت. شاید بتوان موضع نخستین وبر را این‌طور خلاصه کرد: یاکوب بورکهارت، نظریه‌پرداز عصر رنسانس، کشف انسان و جهان را به این عصر نسبت داده بود، او این کار را از رهگذر برقراری نوعی تضاد میان این‌جهانی بودنِ رنسانس و مدرنیته از یک‌سو و اندیشه‌ی آن‌جهانی حاکم بر قرون وسطا، به سرانجام رساند. اما ما فیلسوفی داریم که مدرنیته را مستقیماً با جهان پیشامدرن مقایسه کرد و به این نتیجه رسید که حیات مدرن مبتنی بر زُهدی بنیادگرایانه است. این فیلسوف نیچه بود. او این تز، یا بنا به تفسیری نیچه‌ای، تیر را، در بخش یا جستار سوم تبارشناسی اخلاق و تحت عنوان «معنای آرمان‌ زهد چیست؟» طرح کرد. این همان تیری بود که وبر به عنوان نخستین کماندار، آن را یافت و در چله‌ی کمان ذهن خود قرار داد. او گمشده‌ی خود را یافته بود. اخلاق زاهدانه‌ی مسیحیان پروتستان، روح سرمایه‌داری‌ و عقلانیت مدرن است. تفصیل یافتن این تیر و مراحل پرتاب آن را از زبان خود وبر بخوانید.


✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل

اخلاق پروتستانی و روح سرمایه‌داری | ماکس وبر | ترجمهٔ عبدالکریم رشیدیان و پریسا منوچهری کاشانی | انتشارات علمی فرهنگی

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ حسرت؛ تطهیر تباهی

«آب تپه‌ها» رمانی‌ست که دو بخش دارد به نام‌های ژان‌دوفلورت و دختر چشمه. این رمان به همان آرامی جاری شدن سرچشمه‌ای به سوی زمین آغاز می‌شود و بستر روایت را کم‌کم مرطوب می‌کند. وقتی آب خوب به خورد زمین رفت، خاک جان می‌گیرد و به‌شتاب بذرهایش را می‌ترکاند و جوانه‌هایش را به روی خاک می‌راند. از نیمۀ رمان به بعد، انگار که خواب زمستانی طی شده باشد، روایت به جنب‌وجوش می‌افتد و خواننده را با خود به باغی پرشکوفه می‌برد اما نمی‌گذارد او آسوده از آن بگذرد. تمام بستر ساخته‌شده را به تباهی می‌کشاند و مخاطب را هم به آن آلوده می‌کند.
مارسل پانیول به بهانۀ ارثی نامنتظر انسان شهریِ گشوده‌ای را به روستایی دور و کوچک، میان مردمی بسته می‌کشاند. انگار نویسنده با این کارش قصد دارد طینت آدمی را به جغرافیای زیستی‌اش پیوند بزند. او گوژپشت خوش‌خویی خلق می‌کند که علی‌رغم ژن‌های آشنایی که از همان مردم و همان دیار در تن خود حمل می‌کند، میان آنها غریب است. غربتی که نه به‌واسطۀ خون، بلکه به‌واسطۀ تجارب زیستی سربرآورده است. او از ماندن و مقاومت برای ماندن تن نمی‌زند و بر سر آباد کردن رؤیاهایش نرد جان می‌بازد و میان توطئه‌هایی از سر بخل و آز، ویران می‌شود. پس از او دختر نیز ماندن و ساختن را به رفتن و خلاصی ترجیح می‌دهد. گویی آن که می‌رود، باید رنج ناتمامی همیشگی را بر روانش تحمل کند. اما آن که می‌ماند حتی به بهای جان، از ناتمام ماندن می‌گریزد. در خلال روایت، عشق مثل پیچکی به تنۀ روایت می‌تند و از شیرۀ آن می‌مکد و خود را وسعت می‌دهد. اما نویسنده به این‌ها بسنده نمی‌کند و در اواخر رمان داوی روان می‌کند که مخاطب را هم‌زمان با شخصیت داستان به حسرتی جانگزا مبتلا می‌کند. رازی از پرده بیرون می‌افتد و پوچی دسیسه‌های خنده‌آور آدمی را برملا می‌کند. دریغ و از پس آن وجدانی زخم‌خورده به مثابۀ بارانی برای تطهیر تباهی. مارسل پانیول چشمه‌ای روان می‌کند، به عمق می‌رساند، تباه می‌کند و در نهایت با حسی از پشیمانی و حسرت و عذاب وجدان تطهیر سرائر می‌کند.


✍️ زهرا خانلو | کتابخانهٔ بابل

ژان دو فلورت | مارسل پانیول | ترجمهٔ سروش حبیبی | نشر چشمه


t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
ایوان کارامازوف: فئودور؟ فئودور؟

داستایفسکی: بله قربان!

- چیزهایی را که باید از قول من در رمانت بگویی و کارهایی را که باید به من نسبت دهی، برایت تمام و کمال روی این برگه‌ها نوشته‌ام. ببر و دقیق بخوان و بدون این که کلمه‌ای را تغییر دهی، آن‌ها را در رمانت بنویس.

+ اما قربان! این درست نیست. قصد جسارت ندارم اما مطمئنم بسیاری از ایده‌ها و حرف‌های شما مخالف آن چیزی است که من می‌خواهم در رمانم بگویم. حرف‌های شما هم ایده‌های مرا تضعیف خواهد کرد و هم ساختار رمانم را به هم خواهد ریخت.

- چه اهمیتی دارد؟ مگر من تو را خلق نکرده‌ام که بیان‌گر ایده‌های من باشی؟

+ بله قربان. درست است که شما مرا خلق کرده‌اید اما من یک نویسنده‌ام. شما خواستید که باشم. قاعده این است که نویسنده شخصیت‌های رمانش را خودش خلق کند و به آنها یاد دهد چه بگویند و چه کار کنند تا پیام نویسنده در یک ساختار منسجم و باورپذیر منتقل شود. مخالفتی هم اگر هست باید در راستای تقویت مواضع نویسنده باشد و در نهایت به نفع ایده‌ی مرکزی رمان شود. اما من مطمئنم که مواضع و ایده‌های شما به نفع ایده‌ی مرکزی رمان نیست.

- آه فئودور. فئودور ساده‌لوح. اگر من تو را خلق نمی‌کردم و به تو نوشتن یاد نمی‌دادم تو الان کجا بودی که برایم از ایده‌ها و ساختار رمانت حرف بزنی؟ من مهم‌ترم یا تو؟

+ قطعاً شما. اما اگر مسئله ایده‌های من هم نباشد به هر حال ساختار رمان اهمیت دارد. آخر می‌دانید، چگونه بگویم، فقط شما نیستید که. قبل از شما برادرهایتان، پدرتان، برادر ناتنی‌تان و حتی آن کشیش دیوانه هم ادعا کرده‌اند که مرا آفریده‌اند و می‌خواهند در رمان حضور داشته باشند. خودتان بگویید، من چگونه می‌توانم این همه صدای مخالف و در عین حال معتبر را در یک رمان جا دهم؟ فکر نمی‌کنید کار در نهایت کمی شلخته و نامنسجم از آب دربیاید؟

- نمی‌دانم فئودور. ناسلامتی تو نویسنده‌ای. نه مرا حذف کن، نه برادرانم را و نه حتی آن کشیش بی‌مایه را. برو و فکری به حال رمانت بکن.

***

داستایفسکی چگونه موفق می‌شود چنین کاری را انجام دهد؟ چگونه می‌تواند از میان مکالمه و مخالفت این همه صدای معتبر که بر صدا و اهداف خود او ارجحیت دارند رمانش را بنویسد؟ چنین رمانی چگونه شکل خواهد گرفت؟ کتاب درخشان باختین پاسخی جذاب به این مسئله است. این که داستایفسکی چگونه می‌توانست این همه صدای معتبر و مخالف با عقاید خودش را در یک رمان جا دهد و انسجام و ساختار رمان‌هایش را هم حفظ کند.


✍️ علی شاهی | کتابخانۀ بابل

پرسش‌های بوطیقای داستایفسکی | میخائیل باختین | ترجمۀ سعید صلح‌جو | نشر نیلوفر


t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
■ چارهٔ دیگری نداشت؟

نویسنده و گوینده: آزاد عندلیبی | تدوین: تحریریهٔ کتابخانهٔ بابل

@BabelBookReview
دیدگاه رایج: کتاب‌ها برای ما «منبع دانش»اند. ما کتاب‌ها را می‌خوانیم تا با اطلاعات تازه‌ای که در آنهاست آشنا شویم، این اطلاعات را به حافظه بسپاریم، به باور و عقیده مبدل کنیم و حتی به آنها ایمان بیاوریم. کتاب‌ها برای ما پر از حرف‌ها و معلومات و نتایجِ از پیش گرفته‌اند و منتظرِ اینکه به درک آنها «برسیم» و به معلوماتمان اضافه کنیم.

دیدگاه دیگر: کتاب‌ها زندگی‌های نزیسته‌اند، راه‌های نرفته، فکرهای نیندیشیده. ما کتاب‌ها را برای تجربه‌های مطلقاً تازه می‌خوانیم. تجربه‌هایی که نیاز به بستر و زمین بکر و تازه دارند. کتاب‌ زمینی نیست برای برداشت‌کردن، زمینی‌ست مهیای کاشتن؛ یک زمین «خالی» پر از حفره‌ها. ما کتاب‌ها را می‌خوانیم که در آنها بذر آینده را بکاریم و با هر بذر به آینده‌ای نامنتظر پرتاب شویم. کتاب مثل صفحه‌ای سفید منتظر است که نوشته شود. مانند یک «زمان نزیسته»، مانند آغاز قرنی در تاریخی طی‌نشده، مانند «سال صفر»؛ آن لحظه‌ای که زمانْ یک زمین بکر و آماده است که می‌توان خاطرات آینده را در آن کاشت. همان‌طور که امروز، این نخستین روز، با کاشتنِ رویدادها، خاطرهٔ فردا می‌شود. هر کتاب توالیِ رویدادهایی‌ست که حینِ خواندن رخ می‌دهد. هر کتاب در تمامیت خودش یک لحظهٔ «صفر» است. نقطۀ حرکت است. به جانب تمام نزیسته‌ها، نرفته‌ها، نیندیشیده‌ها. نخوانده‌ها.

قرن دیگر: بالأخره به سال صفر رسیده‌ایم، به ابتدای قرن. به کتاب نخوانده‌ای در ویترینِ زمان. این کتاب آمادهٔ چه رویدادها و چه خاطراتی‌ست؟ چند صفحه دارد؟ چند سطر در هر صفحه؟ چند جلد از آن موجود است؟ پاسخ کتابفروش: برای هر انسانِ خواننده یک جلد در قطع‌ها‌ و صفحات مختلف.


✍️ تحریریهٔ کتابخانهٔ بابل

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ با نویسندگان کتابخانهٔ بابل: زهرا خانلو


فاصله چیست؟
فاصله شاید همان ابزار ایجاد امنیتِ اطاعتِ زیردستان است. فاصله‌ای که میان دو گروه نفرت ایجاد می‌کند و از پس آن هر عملی را توجیه می‌کند. نفرتی که نه زاییدۀ خرد و نه زاییدۀ احساس، بلکه زاییدۀ ایجاد فاصله و ضامن حفظ آن است؛ فاصله‌ای از «ما» تا «آنها».
فاصله شاید همان دوری ناخواستنی اما لاجرم میان آدم‌هاست. لاجرم در زمانه‌ای چون اکنون به‌واسطۀ پاندمی و به قول آنتیگونه: تنها و پیوسته تنهاتر... بی‌بهره از وداع، بی‌بهره از شفقت، در وادی ظلمت.
فاصله شاید خیلی ساده‌تر از این حرف‌ها، نتیجۀ خستگی تحمل حضور دیگری باشد.
فاصله شاید هجرت باشد.
فاصله شاید ماندن باشد.
فاصله شاید فقیرتر شدن «ما» و ثروتمندتر شدن «آنها» باشد.
اما من نمی‌خواهم از هیچ کدام از این فاصله‌ها صحبت کنم. می‌خواهم از فاصلۀ میان خودم و شما بگویم. فاصلۀ کسی که همیشه دوست داشته از کتاب‌هایی که می‌خوانده است با کسانی دیگر که مثل خودش دوستدار کتاب هستند حرف بزند اما آنها را پیدا نمی‌کرده است. فاصله‌ای از خلوت اتاق مطالعه تا مراوده‌های پرشور. فاصله‌ای که پر شدنش دور از ذهن می‌نمود.
اما اینجا در کتابخانۀ بابل و در یک سال گذشته، شما را پیدا کرده‌ام. پیام‌هایی با هم ردوبدل کرده‌ایم و تلخی و سختی روزهای کروناییِ آغشته به اخبار بد را برای هم مرهم بوده‌ایم. امیدوارم که در سال و سال‌های پیش رو سختی‌های آغشته به اخبار خوب را با هم زندگی کنیم.


✍️ زهرا خانلو | کتابخانهٔ بابل


t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ با نویسندگان کتابخانۀ بابل: علی شاهی

آیا تا به حال درباره‌ی آن شهری شنیده‌اید که مردمش می‌توانستند تمام نقشه‌ها را بخوانند و با آنها خانه بسازند؟
قرن‌ها پیش در این شهر، پتک‌ها به حکومت رسیدند و از آنجا که اقتضای طبیعت پتک ویرانی است، شروع کردند به ویران‌کردن خانه‌های اهالی شهر. چیز زیادی از شروع حکومت‌شان نگذشته بود که تمام خانه‌های شهر ویران شد. معماران شهر تصمیم گرفتند دوباره خانه‌ها را بسازند اما هر خانه‌ای که ساخته می‌شد چند روز بیشتر دوام نمی‌آورد و تعداد معمارها هم محدود بود. پتک‌ها برای راحتی کار، وزارتی تشکیل دادند به نام وزارت «خانه‌سازی» که در حقیقت چیزی نبود جز وزارت «خانه‌نسازی». مجموعه‌ای از «قوانین پتکی» تنظیم و تصویب شد که طبق آنها، دیگر هیچ معماری حق ساختن خانه نداشت، مگر خانه‌ای که یک پتک در آن زندگی کند. تکلیف بقیه‌ی مردم چه می‌شود؟ بروند به جهنم. بعضی‌ها شرط را پذیرفتند اما خیلی‌ها هم بودند که نه علاقه‌ای به معامله با پتک‌ها داشتند و نه می‌توانستند خانه نسازند: همان اقتضای طبیعت. از اینجا بود که کم‌کم سروکله‌ی نقشه‌ها پیدا شد. معمارهایی که دوست داشتند برای مردم خانه بسازند به این نتیجه رسیدند که فعلاً ساخت و پرداخت یک خانه‌ی کامل ممکن نیست اما حداقل می‌شود نقشه‌ی خانه‌ها را کشید و به مردم داد تا آنها خودشان بتوانند خانه‌شان را - هر چند بار هم که ویران شد - دوباره بسازند. خوبی این تصمیم این بود که پتک‌ها هر چقدر هم که تلاش می‌کردند نمی‌توانستند نقشه‌ها را ویران کنند اما یک مشکل بزرگ وجود داشت: مردم بلد نبودند نقشه‌ها را بخوانند و از روی آنها خانه بسازند.
اینجا بود که معمارها تصمیم گرفتند شیوه‌ی خواندن نقشه و ساختن خانه را به مردم آموزش دهند اما چون کار عملی ممکن نبود، دست‌به‌دامن مهندسی معکوس شدند: آنها ساختمان‌هایی را که باقی مانده بود یا ساختمان‌هایی را که بعضی از مردم در خارج از شهر دیده بودند تحلیل می‌کردند و از نمای ساختمان به نقشه‌ی آن می‌رسیدند و به مردم نشان می‌دادند که این ساختمان‌ها چگونه جزبه‌جز ساخته شده‌اند. کم‌کم مردم با شیوه‌ی کار آنها آشنا شدند و توانستند ساختمان‌ها را تحلیل کنند یا به بیانی دیگر «بخوانند» و با بررسی اجزای ساخته‌شده‌ی آنها به نقشه‌ی ساختمان برسند. در روایات آمده که وقتی تمام مردم شهر توانستند نقشه‌های جدید معمارها را بخوانند و به خطوط بی‌جان شکل بدهند و بارها و بارها خانه بسازند، پتک‌ها خسته شدند و از شهر رفتند.


✍️ علی شاهی | کتابخانۀ بابل

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ با نویسندگان کتابخانهٔ بابل: علی رزاقی
آستانه‌های زمان

بار دیگر و به‌بهانه‌ای دیگر، در آستانه‌ای دیگر ایستاده‌ایم. بهانه‌ای برای سامان‌بخشی به امورات معطل‌مانده و گره‌زدن‌شان با مفهوم زمان. گویی در حال گذر از آستانه و لبهٔ صفحه‌ای از جنس زمان هستیم. از حکیمی یونانی نقل است که اگر چیزی بگویید، آن چیز از میان لب‌های شما می‌گذرد؛ پس اگر بگویید ارابه، یک ارابه از میان لب‌های شما عبور می‌کند. جملهٔ عجیبی‌ست، ازاین‌حیث که تناظری حقیقی میان واژه و شیء، دال و مدلول، برقرار می‌کند. چه چیزی در میان لب‌های ما، «بین الشفتین،» هست که چنین خصیصهٔ هستی‌بخشی می‌تواند داشته باشد؟ می‌دانیم کلماتی که در دو زبان فارسی و عربی برای اشاره به لبِ انسان به کار می‌روند، هم‌هنگام بار مفهوم «در آستانه بودن» را نیز بر دوش می‌کشند. منظورم واژه‌ی لبه در فارسی‌ست که در برخی کاربردهای روزمره، حتی بدون آن «ه» نیز برای اشاره به فضای آستانه‌مانند استفاده می‌شود. برای مثال، لبِ پنجره. در عربی، «شفة» واژه‌ای‌ست که ازقضا، توأمان به لب و لبه اشاره دارد. لب، لبهٔ ارتباطِ زبانی ما با انسان‌های دیگر و با جهان بیرون است. لبه‌ای خطرناک که اندیشه‌های بی‌زمانِ محبوس در اذهان ما را به پرتگاهِ زمانمندی هل می‌دهد. سخن‌گفتن، نوعی راه‌رفتن بر آستانه‌ی دره‌ی زمان است؛ گویا کلمه فارغ از اینکه در آغاز نزد چه کسی بود، حقیقتاً وجود داشت. کلمه، با بیان‌شدن به دنیا هبوط کرد و تن به انضمام داد. بیایید مارِ قصه‌ی کتاب مقدس را تبرئه کنیم و همه‌ی بار گناهِ رانده‌شدن‌مان از بهشت را بر دوش همین کلمه بیندازیم. شاید کلمه سبب هبوط انسان شده باشد. کسی چه می‌داند، شاید بتوان داستان را این‌گونه بازگو کرد که انسان میل به بیان داشت، میل به زندگی، و با گشودن لب‌هایش و ایجاد شکافی در لبه‌های هستی به خواسته‌اش دست‌یافت. انسان‌بودن شاید سُرخوردنی مدام بر لبهٔ وجود باشد، سقوطی آزاد از آستانه‌های زمان به آغوشِ زندگی. قسمی آری‌گویی دلچسب.


✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
👍1
❑ با نویسندگان کتابخانهٔ بابل: آزاد عندلیبی

حتماً پیش آمده که همزمان در یک کتابفروشی بوده باشیم و نتوانسته باشیم از هم بپرسیم که فلانی، این کتاب را خوانده‌ای؟ بخرم بخوانم؟ ترجمهٔ این خوب است یا آن یکی؟ هر کدام پای قفسه‌ای ایستاده‌ایم و مشغول ورق‌زدن کتابی بوده‌ایم. بعد پشت پیشخوان دیده‌ایم کتابی انتخاب شده که یا به خواندنش نمی‌ارزد یا ترجمه‌اش خوب نیست یا کیفیت چاپش. خواسته‌ایم بگوییم اما حرفمان را خورده‌ایم و با خودمان گفته‌ایم «تو کار دیگران دخالت نکن. لابد خوشش آمده که خریده» و از خیر گفتگو گذشته‌ایم. کتابفروش‌های دوران ما هم بیشترشان نه اهل کتاب خواندن‌اند نه حس و حال گفتگو با کتاب‌جو را دارند نه بیش از اطلاعات کتابشناسی یا پشت‌جلد چیزی از عمدهٔ کتاب‌ها خوانده‌اند. یادتان هست که چند ماه پیش پرسیده بودیم کدام عامل را در انتخاب کتاب اولویت می‌دهید؟ انتخاب آخر: معرفی کتابفروش. گفته بودید که به آنها اعتماد ندارید چون این روزها یا کتاب‌شناس نیستند یا اگر باشند بسیار ممکن است که کتاب رفیق خودشان را به آدم بیندازند. نمی‌خواهم از کتابفروش‌ها دفاع کنم اما کتابفروشی در این سال‌ها شغلی‌ست بخورنمیر. در بهترین حالت بخورنمیر. حقوق بیشتر کتابفروش‌ها کفاف چایی‌سیگار و پول‌تاکسی و سوسیس‌تخم مرغ را هم نمی‌دهد. به آن کتابفروشی‌های بزرگ نگاه نکنید. کتابفروش چیزی از آن‌همه فروشِ کتاب و زلم‌زیمبو نصیبش نمی‌شود. همین است که بیشترِ کتابفروش‌ها یا پاره‌وقت‌اند یا شغل دومی هم دارند تا بتوانند خرج زنده‌ماندن دربیاورند. از چنین شغلی نمی‌توان انتظار داشت که کارشناس و متخصص تمام‌وقت پرورش دهد. کتابفروشی می‌گفت که «پول تیمار و علوفهٔ ماهانهٔ اسب دختر مدیر انتشارات و کتابفروشی دوسه برابر حقوق من است. روزی ۱۲ ساعت اینجا می‌مانم بعد سه ساعت اسنپ کار می‌کنم تا کرایه‌خانه و مایحتاج را پر کنم.» احتمالاً آخرین چیزی که می‌توان از او انتظار داشت این است که بداند ترجمهٔ فلانی بهتر است یا بهمانی.
مدتی کتابفروش بوده‌ام و دلم نمی‌آمده حتا یک کتابجو کتاب بد بخرد. از همان کتاب‌ها که هر کتابخوانِ جدی می‌داند جز کشتنِ پرسش و تخیل چیزی ندارند. اما کتابفروش هم همیشه نمی‌تواند دخالت کند. نه توانش را دارد که تمام‌وقت صحبت کند نه مجالش هست. کسی بهتر است طرف‌گفتگوی کتابجو باشد. باورم این است که در این دوران صفحات «مستقل» معرفی و نقد کتاب و نویسندگانِ بی‌طرف می‌توانند همان طرف‌گفتگو باشند. ممکن است همیشه درست نگویند اما احتمالاً طنین این پرسشِ پنهان را درون خودشان یا دیگری شنیده‌اند که فلانی، این را خوانده‌ای؟ بخرم بخوانم؟


✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
Forwarded from بارو
֎ کارتاگرام شماره‌ی سه

«خواننده‌ی عزیز! تو مشغول خواندن نوشته‌ای درباره‌ی کارتاگرام‌ها هستی. کارتاگرام‌ها نوعی نقشه‌ی نوشتاری‌اند: کارتا = نقشه و گرام = حرف، کلمه». این‌ها همان جمله‌هایی است که پس از خواندنشان انتظار داشتی مرا ببینی اما تنها چیزی که با آن روبرو شدی یک صفحه‌ی سفید بود. خواننده‌ی عزیز! من آنجا نبودم. یعنی بودم، اما تو نمی‌توانستی مرا ببینی چرا که تمام راه را اشتباه آمده بودی. تو به دنیایی وارد شده بودی که در آن، فقط می‌توانستی کلمه‌ها را ببینی و بخوانی. حتی اگر قرار بود من پس از این جمله‌ها آنجا باشم، تو فقط می‌توانستی کلمه‌ی «نویسنده» را ببینی با یک مشت توصیف و توضیح به‌درد‌نخور. از همان ابتدا که شروع به خواندن آن متن کردی معلوم بود که مرا نخواهی دید. تو راه آسان را برای خواندن برگزیدی و پایان هیچ راه آسانی به نویسنده ختم نخواهد شد. ﴿کلیک کنید: متن کامل﴾


نویسنده: علی شاهی ❖ نام ستون: کارتافیلیا

www.baru.wikit.me/Baruwiki
Forwarded from بارو
֎ از نهاد به تکنولوژی‌های قدرت

تصور دکارتی-هگلی از عقل مدرن، ساده‌سازی مفرطی بود که کثرت هستی را بر دو هستهٔ متصلب متکی می‌ساخت که تصویر آینه‌ای یکدیگر بودند: سوژه و ابژه، ذهن و امتداد. در نتیجه اهمیتی نداشت که فیلسوفی ایدئالیست یا ماتریالیست باشد: درون این چارچوب فراگیر، فرم یکسانی از اندیشه بر دو قطب متضاد سلطه داشت. یک هسته یا ذات تقویم‌یافته، یک بودن، که کارکرد آن ساده‌سازی و فروکاستن شدن و کثرت بود به الگوهایی مشخص و باخوداین‌همان. ﴿کلیک کنید: متن کامل﴾


نویسنده: سروش سیدی ❖ نام ستون: کائوسموتیکس

www.baru.wikit.me/Baruwiki
❑ یک بازی جذاب:

دو تا از داستان‌هایی را که خوانده‌اید در نظر بگیرید. مثلاً «مکبث» و «جنایت و مکافات». مکبث داستان یک سردار نیمه‌دیوانه‌ی تشنه‌ی قدرت است که برای رسیدن به «زندگی بهتر» دست به زنجیره‌ای از قتل‌های سیاسی می‌زند. جنایت و مکافات داستان یک جوان روشنفکر روس به نام راسکلنیکف است که برای رسیدن به یک «زندگی بهتر» یک پیرزن رباخوار را می‌کشد و اموال او را برمی‌دارد.
هم مکبث و هم راسکلنیکف برای رسیدن به یک زندگی بهتر دست به قتل می‌زنند. یکی پیش می‌رود و دیگری دچار عذاب وجدان می‌شود. بازی شروع شده است: راسکلنیکف را بردارید و مکبث را به جای او بگذارید. چه اتفاقی می‌افتد؟ مثلاً مکبث دچار عذاب وجدان نمی‌شود. ثروت پیرزن به مذاق‌اش خوش می‌آید و ترجیح می‌دهد باز هم این کار را بکند. نفر بعدی کیست؟ چگونه او را می‌کشد؟ چه کارهایی باید بکند تا گیر پلیس روسیه نیفتد؟ تا کجا می‌تواند پیش برود؟ چقدر از عذاب وجدان و «مکافات» راسکلنیکف نصیب مکبث می‌شود؟ آیا داستان مکبث در پترزبورگ قرن نوزدهم می‌تواند به اندازه‌ی مکبث در اسکاتلند قرون وسطا جذاب باشد؟ تا کجا می‌توانید پیش بروید؟ برای ادامه‌دادن این داستان به چه اطلاعاتی نیاز دارید؟ دوباره باید مکبث را بخوانید؟ جنایت و مکافات را چطور؟ آیا این بار هم مانند بار قبل کتاب‌ها را می‌خوانید یا چون مشغول این بازی هستید به چیزهایی توجه خواهید کرد که تا به حال به آن‌ها توجه نکرده بودید؟ آیا برای ادامه‌ی داستان مکبث در روسیه خلاقیت و دانش کافی دارید؟ می‌توانید امتحان کنید.
اما بواری به جای دن کیشوت؟ ایوان کارامازوف به جای یوزف کا؟ گرگور زامزا در دوزخ دانته؟ دن کیشوت در کتابخانه‌ی بابل؟
وقتی تصمیم گرفتید شخصیت را جایگزین کنید، تا می‌توانید به خصایص شخصیت انتخاب‌شده پای‌بند بمانید. پی‌رنگ و طرح حوادث داستانی را که شخصیت را به آن وارد کرده‌اید تغییر ندهید. مدام از خود بپرسید بر حسب توصیف‌های داستان اول (که شخصیت از آن آمده)، شخصیت‌تان چه رفتاری در موقعیت‌های داستان دوم (که شخصیت به آن وارد شده) خواهد داشت. فایده‌ی این محدودیت‌ها این است که بیشتر پای خلاقیت‌تان را وسط می‌کشد. هر چه این محدودیت‌ها را بیشتر رعایت کنید بازی سخت‌تر و جذاب‌تر خواهد شد. می‌توانید با تنظیم میزان پای‌بندی به شخصیت داستان اول و پی‌رنگ و طرح داستان دوم، میزان سختی بازی را برای خودتان تنظیم کنید. از «عدم پای‌بندی کامل: بسیار ساده» تا «پای‌بندی کامل: بسیار سخت». پیشنهادهایتان را برایمان بنویسید.


✍️ علی شاهی؛ کتابخانۀ بابل

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
👍2
Forwarded from بارو
֎ از مِزودِرم تا کف خیابان

تنی بر تنی پیچیده، اندامی در اندامی: تشکیل زایگوت. تقسیم سلولی. توده در جداره جاگیر. توالی ریسه‌ها در عمق تاریک تن. اندودرم؛ نفس، گوارش. مزودرم؛ خون، گوشت، استخوان. اکتودرم؛ پوست، عصب. تا ایستادن ماه‌ها، تا راه رفتن ماه‌ها، تا نشستن و برخاستن ماه‌ها، تا دیدن و فهمیدن ماه‌ها، تا حرف زدن ماه‌ها، تا فریاد… سال‌ها.
﴿کلیک کنید: متن کامل﴾


نویسنده: زهرا خانلو ❖ نام ستون: باروت

www.baru.wikit.me/Baruwiki
«کتابخانهٔ بابل» یک‌ساله شد.

یک سال گذشت و امروز نه آن چند نفر که اولین کلمات را در این مجموعه نوشتیم، که چندهزار نفریم اینجا. در این سال از کتاب‌های خوب و مهم نوشتیم و نُه کتاب را تحلیل ویدئویی کردیم. سعی کردیم به‌رغم محدودیت‌های شبکه‌های اجتماعی، کتاب‌های خوب را فارغ از شهرت و نفوذ برندها و نام‌ها و نسبتی که با آنها داریم، معرفی کنیم. کوشیدیم که حرف اول و آخر را کتاب خوب با ترجمهٔ خوب بزند. در آینده هم همین روند را ادامه خواهیم داد و تلاش می‌کنیم که ضعف‌های احتمالی را برطرف کنیم. استقبال و حمایت شمار زیادی از نویسندگان و ناشران و خوانندگان نیروی ما را بیشتر کرد. قدردان این همگرایی هستیم.
در سالِ پیش رو قصد داریم با مشارکت تحریریهٔ کتابخانهٔ بابل و نویسندگانِ دیگر متونی غیر از ریویو نیز بنویسیم: دربارهٔ «خواندن»، «ویژگی‌های کتاب» و موضوعات و ایده‌های دیگر. این متن‌ها در شبکه‌های اجتماعی کتابخانهٔ بابل منتشر خواهد شد.
بعلاوه، در «وب‌سایت کتابخانهٔ بابل» به انتشار مقالات و جستارهای گوناگون ادامه خواهیم داد. پادکست‌ها و ویدئوکست‌هایی خواهیم ساخت در پیوند با کتاب و خواندن و موضوعات گوناگون. به همین دلیل، وب‌سایت کتابخانهٔ بابل در دست بازطراحی است و به‌زودی با این بخش‌های تازه در دسترس خواهد بود. وب‌سایت در این مدت نیز قابل مطالعه است.
از همهٔ شما دوستان که تا اینجا همراهمان بوده‌اید از صمیم قلب متشکریم و امیدواریم همچنان همراهمان باشید. رسانهٔ کتابخانهٔ بابل شما هستید و به‌نیروی حمایت و معرفی شماست که توانسته‌ایم در مدتی کوتاه با شمار زیادی از کتابخوانان همراه شویم. امیدواریم همچنان برایمان بنویسید، ما را از ضعف‌های کارمان آگاه کنید و کتابخانهٔ بابل را ازآنِ خودتان بدانید.

پیشنهاد شما برای بهبود کار چیست؟ جای چه ایده‌هایی در کتابخانهٔ بابل خالی‌ست؟ در چه زمینه‌هایی می‌توانید به ما کمک کنید؟ برایمان بنویسید.


با بزرگ‌ترین آرزوها
تحریریهٔ کتابخانهٔ بابل

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ تجسد خدا و تأسیس امر سیاسی

کلمه، لوگوس، به هیأت جسم درآمد و در میان ما ساکن شد. از این پس لاجرم الاهیات ناظر به نسبت زیست جمعی مومنان، یعنی امر سیاسی، است با این واقعه‌ی بنیانگذار. مسیحیت نخست انقلابی سیاسی بود، حرکتی تأسیسی برای ساختن یک جامعه‌ی جدید. اما معضل بنیادین درست همان جایی ظاهر می‌شود که هر حرکت تأسیسی دیگری به معمایی شگفت برمی‌خورد: حال که دیگر شخص مسیح در میان ما نیست، یعنی همو که صاحب اقتدار و منبع تأسیس حقوق بود، چگونه باید زندگی سیاسی را سازمان دهیم؟ پاسخ ارتدوکس و رایج به این معضل خلق مفهوم «کلیسا» بود: کلیسا نه یک ساختمان، که نماینده‌ی حق تشریعی خداوند پس از عروج اوست. کلیسا اما سازوکاری است که بر وساطت مبتنی است. مشروعیت از مسیح به پطرس و سپس به پاپ و به همین ترتیب به شکلی نزولی به کشیشان و شمّاسان جزء می‌رسد. (پاپ امروزی نیز درست به همین ترتیب از طریق واسطه‌ها مشروعیت خود را از شخص پطرس می‌گیرد). اما جنبش گنوسی درست در همین‌جا در قالب یک اعتراض الاهیاتی-سیاسی ظاهر می‌شود: گنوسیس یا دانش به معنای اتصال مستقیم با منبع قدرت سیاسی یعنی شخص مسیح است که در زندگی مومنان ظهور می‌کند. آیا تجسد دقیقاً به این معنا نیست که ما نیازی به واسطه‌ها نداریم؟ گنوسی‌ها به جای تبعیت از مرجعیت کلیسا، کثرت‌های مستقلی از مومنان را ساختند که در قالب جوامعی برابر و بدون نیاز به وساطت حاکم (اسقف، کشیش، پاپ) می‌توانند زیست سیاسی خود را سازمان دهند. انجیل‌های گنوسی متونی شگرف هستند که در آنها الوهیت نه دیگر در سیطره‌ی کلیسا و روایات غالب نصوص مقدس، بلکه سیلانی بود که به صور گوناگون تحقق می‌یافت: در انجیل‌های گنوسی، که پس از رسمیت‌یافتن چهار انجیل هم‌نظر به حاشیه رانده شده و از جانب کلیسا باطل اعلام شدند، تصوراتی شگرف عرضه می‌کردند: خدا در مقام زن، خدا در مقام معنویتی که در هر لحظه و توسط تک‌تک مومنان قابل مشاهده است، خدا در مقام سیلانی تأسیسی که از انحصار کلیسا خارج است. آیا این به راستی پیام مسیح نبود که خود با مرجعیت خاخام‌های کنیسه می‌جنگید؟ الاهیات گنوسی الاهیاتی است رهایی‌بخش که در آن بدون وساطت تعالی و پاپ، بدون سلسله‌مراتب صدور، هر مومنی می‌تواند مستقیماً خدا را ادراک کند و در نتیجه بهره‌ای برابر از حق و قدرت سیاسی داشته باشد.


✍️ سروش سیدی؛ کتابخانۀ بابل

انجیل‌های گنوسی | الین پیگلز | ترجمه‌ٔ ماشاالله کوچکی میبدی | انتشارات علمی و فرهنگی


t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
👍1
❑ تقلید خلاقانه

داستایفسکی چگونه به شخصیتی مانند استاوروگین رسید؟ در زمان نوشتن «شیاطین» به چه چیزهایی می‌اندیشید؟ صحنه‌های وهم‌زده و تکان‌دهنده‌ی «شیاطین» از کجا آمده‌اند؟
برای پاسخ به این پرسش‌ها منابع محدودند:
۱- منابع تاریخی: وقایع سیاسی و اجتماعی، روزنامه‌ها، نوشته‌های دیگران و ...
۲- منابع شخصی: نامه‌ها، خاطرات و یادداشت‌های داستایفسکی و نزدیکان او
۳- آثار داستایفسکی: از جمله خود «شیاطین» که رگه‌هایی از سبک زندگی و تفکر داستایفسکی در آنهاست.
آیا منبع دیگر هم هست؟ به‌ظاهر نه. اما یک نویسنده‌ی خلاق پاسخ دیگری خواهد داشت: «بله. یک منبع دیگر هم وجود دارد: تخیل». این همان منبعی است که جی. ام. کوتسی برای بازسازی شرایط ذهنی داستایفسکی پیش از نوشته شدن «شیاطین» بیشترین بهره را از آن می‌برد. او هم سراغ منابع تاریخی رفته و هم از آثار داستایفسکی استفاده کرده اما منبع اصلی او در رمان «استاد پترزبورگ» تخیل خلاق اوست. می‌پرسید «چگونه می‌شود از تخیل برای بازسازی یک واقعه‌ی تاریخی استفاده کرد؟» توضیح می‌دهم.
کوتسی از درون اسناد تاریخی و نامه‌های داستایفسکی تعدادی رخداد مهم بیرون کشیده و آنها را با یکی دو رویداد از زندگی خودش (از جمله مرگ پسرش) آمیخته و پشت‌سرهم چیده است. در مرحله‌ی بعد تلاش کرده که از روی آثار داستایفسکی و واکنش‌های نوشتاری او به دنیای اطرافش (نامه‌ها، یادداشت‌ها، مقاله‌ها)، شکل و شیوه‌ی تفکر داستایفسکی را بازسازی کند. او با نوعی مهندسی معکوس، از آثار داستایفسکی به شیوه‌ی تفکر او رسیده و با تجارب نویسندگی خودش به این شیوه‌ی تفکر پر و بال داده و در نهایت شخصیتی ساخته که می‌توان آن‌را «داستایفسکی/کوتسی» نامید. پس از اینکه این شخصیت کامل شده او را به درون رمان فرستاده و با تک‌تک وقایع و رویدادهایی که پشت‌سرهم چیده روبرو کرده است. اینجاست که تخیل خلاقش به کمکش آمده تا بتواند در مواجهه با هر رویداد حدس بزند که واکنش ذهنی و عملی داستایفسکی چه بوده است. در واقع او تلاش کرده که در این رمان به جای داستایفسکی و مانند او بیندیشد و در نهایت کشف کند که استاوروگین از کجا آمد و «شیاطین» چگونه نوشته شد. «استاد پترزبورگ» اثری بسیار جسورانه است: آزمایشگاهی که در آن نویسنده‌ای برجسته تمام تلاشش را کرده که خلاقانه از یک غول ادبی تقلید کند.


✍️ علی شاهی؛ کتابخانۀ بابل

استاد پترزبورگ؛ جی. ام. کوتسی؛ ترجمۀ محمدرضا ترک تتاری؛ نشر ماهی

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview