کتابخانهٔ بابل
4.8K subscribers
268 photos
24 videos
2 files
494 links
■ نقد و بررسی کتاب در ایران

وب‌سایت

www.babelbookreview.com

در اینستاگرام

instagram.com/BabelBookReview

در تلگرام

t.me/BabelBookReview
Download Telegram
‍ ❑‌ پیامبر مورخ

اینکه روش و منش یک نثر تاریخ‌نگارانه چگونه باید باشد، بحث درازدامنی‌ست. سبک‌ها و مکتب‌های تاریخ‌نگاری از یک منظر سبک‌ها و مکتب‌های زندگی‌اند. اما خب، عموم مورخان، خواه متعقد باشند که نثر تاریخی می‌باید صلب و سخت و سندمحور باشد، خواه بر آن باشند [مثل مکتب شیکاگویی‌ها] که تاریخ هم یک‌جور داستان است و می‌شود داستانی روایتش کرد، در تحلیل نهایی مورخ‌اند و قریب به اتفاقشان، به اقرب احتمال، خود در موضوعی که تاریخش را نوشته‌اند، نقشی نداشته‌اند. اما کم نیستند آن متون تاریخی که نویسندگانشان خود در واقعه نقش کلیدی داشته‌اند. اینکه نوشته‌های آنان تاریخ است یا واگویۀ شخصی، همواره محل بحث بوده‌ است. استدلال بی‌ربطی نیست استدلال آنان که می‌گویند ژانرها را باید از هم سوا کرد: تاریخ‌نگاری داریم، سوانح احوال شخصی داریم، روزنامۀ خاطرات داریم؛ نوشتۀ کسی که خود در واقعه نقش داشته، تاریخ است، اما تاریخ‌نگاری نیست؛ سوانح عمر مؤلف است، روزنامۀ خاطرات است. اما اگر کسی که در واقعه نقش داشته است بنشیند دربارۀ آن واقعه تاریخ بنویسد چه؟ یعنی فقط با اتکاء به چشم‌دیده‌ها ننویسد؛ بحث پیچیده می‌شود. تاریخ که فقط نمی‌گوید فلان واقعه روی‌ داد؛ تاریخ می‌گوید چگونه روی داد و اسباب و علل چه بود. حال، به فرض که کسی بیاید دربارۀ واقعه‌ای تاریخی بنویسد که خود در آن نقش داشته است؛ اصلاً بگو کل منابع و اسناد را هم حتی‌المقدور دیده است. چطور می‌توان نوشتۀ او را فارغ از کاست‌افزود و تحریف و خودمداری ندانست؟ معیار چیست... می‌دانید؟ با خواندن کتاب عظیم و خواندنی تاریخ انقلاب روسیه، نوشتۀ لئون تروتسکی، درگیر چنین پرسش‌ها و دغدغه‌هایی می‌شویم. اما مگر ممکن است که فقط همین باشد؟ آن‌همه شور و استعاره مگر می‌گذارد روایت مؤلف را باور نکنیم؟ شگفت کتابی‌ست این کتاب. پیامبری آن را نوشته که به قول آیزاک دویچر روزی مسلح بود، بعد بی‌سلاح شد و بعد مطرود. خوشبختانه می‌توانیم برخی فقرات کتاب را با کتاب‌های دیگر در این موضوع، در فارسی خودمان، بسنجیم؛ اما یک‌چیز؛ یک خواهش: می‌شود لطف کنید و اگر زورتان می‌آید هزار صفحه در قطع وزیری بخوانید یک وقتی بگذارید و فصل «انقلاب کاخی‌»‌اش را بخوانید؟ اگر قرار باشد فردا اتفاقی رخ دهد، دقیقاً همان فردا رخ می‌دهد، و اگر فردا رخ دهد، دیگر الزاماً با اتفاقی که ما امروز طلب می‌کنیم شباهتی نخواهد داشت...


✍️ مانی پارسا

تاریخ انقلاب روسیه | لئون تروتسکی | ترجمهٔ سعید باستانی | نشر نیلوفر

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑‌ شکسپیر و سیاست؟ پس اقتصاد چی؟

تصور می‌کنید شکسپیر چقدر می‌ارزد؟ منظورم ارزش دلاری اوست. نرفتم بگردم ببینم کسی این فکر به ذهنش خطور کرده یا نه، و اگر خطور کرده رفته تحقیق هم بکند تهش را دربیاورد مظنه بدهد؟ خودم هم درواقع نمی‌خواهم چنین کاری بکنم. ازم ساخته نیست. می‌خواهم با این فکر کمی بازی کنم، خیال بورزم و از خیالم نتیجه‌ای بگیرم. فرض کنید شکسپیر متولی دارد، یک مرکزی شخصی متولی‌اش است و منافع مالی مربوط به شکسپیر در هر جای دنیا به او می‌رسد. دقیقاً، یا حدوداً، چه رقمی؟ خب، تلاشمان را می‌کنیم... شکسپیر کجاها هست؟ ۱. کتاب؛ ۲. تئاتر؛ ۳. سینما. حالا اینکه مجسمه‌ و سردیس و نقاشی هم ازش درست می‌کنند و می‌فروشند به‌کنار اصلاً. در حوزۀ کتاب، کتاب‌هاش را ناشرهای مختلف [در زبان اصلی] با ویرایش‌های مختلف چاپ می‌کنند. ۳۸ کتاب، کمی بالا کمی پایین، به شکسپیر منسوب است. بازار کوچکی نیست. تازه در زبان اصلی، و آن هم اصل متن. بعد، این کتاب‌ها به زبان‌های مرده و زندۀ جهان ترجمه هم می‌شوند. یک اقتصاددان به کمکم بیاید لطفاً؟ چقدر؟ مسئله را در اقتصاد به‌ش می‌گویند سرمایۀ نمادین. من با آن هم کار ندارم. دقیقاً منظورم عایدی خالص و خلّص آن شخص متولی‌ست... بعد هم کلی خلاصه و «مخصوصِ کودکان» و «به زبان امروز». اینها را ضرب بفرمایید در پانصد سال! تک‌نگاری و زندگی‌نامه و این‌ها و ترجمه‌هاشان به زبان‌های زنده و مردۀ دنیا هم به جای خودش. خب، همه‌ی اینها چقدر می‌شود؟ بعد تازه می‌رسیم به تئاتر! در همۀ جهان! آن بابا که متولی‌ست از اینها هم سهم می‌برد. سینما؟ تهش درنیامده است هنوز. سر به‌ فلک می‌زند اقتباس‌ها از آثار شکسپیر. فروششان از مستر بین کمتر است، اما اصلاً قیاس نکنید سینما را با کتاب! ملموس‌ترین وجه شکسپیر، اما نه لزوماً محسوس‌ترین وجهش، پول است. عواید معنوی‌اش همین حرف‌هایی‌ست که ما می‌زنیم و کتاب می‌شود و کتاب نمی‌شود اگر نشود به پول نزدیکش کرد! حتی اگر آدمی مثل ریچارد سوم می‌دید که هیولایش را شکسپیر دارد تبدیل می‌کند به زر، خودش داوطلب خشونت‌ها و سبعیت‌های خلاق‌تر می‌شد، به شرط آنکه چیزی از این منبع تمام‌نشدنی بماسد به‌ش! اصلاً شوخی نمی‌کنم...
این افکار، که می‌دانم خاص آدم‌های بی‌پول و بی‌چشم‌ورویی‌ست که حقایق را نمی‌فهمند مگر آنکه تبدیلشان کنند به امر محسوس، به نان، حین خواندن کتاب درخشان جبار، شکسپیر و سیاست، به ذهنم آمد؛ کتابی که می‌خواهد به ما نشان بدهد جبار چطور فکر می‌کند و چه مسیری را طی می‌کند تا هوار تن و جان ما بیچارگان بشود که خیلی هم دخلی به ماجراها نداریم و سرمان گرم یک لقمه نان خودمان است. جای دوری نمی‌برد ما را این کتاب، دقیقاً در همین زمان و مکانی که هستیم، همین جغرافیا، لنگ‌درهوا نگه‌مان می‌دارد. لازم نیست دنبال مابه‌ازاهای ریچارد سوم و مکبث بگردیم در جهان امروز. جهان سیاست قرار نیست ملیح و مطبوع باشد. حالا گیرم امروز دیگر کسی آشکار نمی‌کند ریچارد سوم درونش را. اما من یکی که باور نمی‌کنم شاه و رئیس‌جمهور و رهبری بی‌زد و بند و توطئه‌ی داخلی و بین‌المللی آن بالا نشسته باشد، نه دیروز، نه امروز، نه هرگز. و دنیا دارد از همۀ این سبعیت پول درمی‌آورد! نیات سودبرندگان حتماً این نیست. فضایل بی‌شماری به شکسپیر و آثارش منسوب است و سودبرندگان، حتا شاید تا مغز استخوان صادقانه، می‌خواهند این فضایل را به جهانیان منتقل کنند. اما اگر جهان ما از روانی‌های توطئه‌بین و توطئه‌گری مثل ریچارد سوم و مکبث عاری شود چه؟ بعله قربان! شکسپیر در نمایش سبعیت خلاصه نمی‌شود! کمدی‌ هم دارد، خنده هم دارد. باشد اصلاً! خنده‌هاش بماند و گریه‌هاش در جهانی فرضاً گل و بلبل منتفی شود! اگر چنین شود چقدر از عواید متولی کم می‌شود؟...
و به همین علت، که دانی و افتد، کتاب جبار، مهم است.


✍️ مانی پارسا

جبار | استیون گرین‌بلت | ترجمهٔ آبتین گلکار | نشر همان

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑‌ دن کیشوت دن کیشوت!

روزگاری نویسنده‌ای بود که گاهی معرفی کتاب هم می‌نوشت. روزی هوس کرد رمان دن کیشوت را معرفی کند. پشت میزش نشست و از این نوشت که این رمان اولین رمان به معنای واقعی کلمه و پدر ادبیات داستانی مدرن است. صفحه‌های زیادی سیاه کرد تا توضیح دهد چگونه این رمان شیوه‌ی داستان‌گویی بشر را تغییر داده است. نوشت که رمان دن کیشوت هنوز هم پس از چهارصد سال بزرگ‌ترین رمان طنز تاریخ است و الگوی بسیاری از رمان‌ها و نمایش‌های طنز بوده است. بعد صفحات بسیاری سیاه کرد تا نشان دهد شخصیت‌پردازی دن کیشوت به‌قدری قدرتمند و زنده است که رد آن‌ را در تمام تاریخ چهارصدساله‌ی رمان اروپایی می‌توان یافت. روزها از این نوشت که داستان ساده‌ی یک نجیب‌زاده‌ی دیوانه که در اثر خواندن کتاب‌ها فکر کرده یک پهلوان است چگونه با پیچیده‌ترین تکنیک‌های داستان‌نویسی همراه شده تا اولین بار در تاریخ ادبیات، «فاصله‌گذاری» را معرفی و اجرا کند: تفکر به رابطه‌ی واقعیت و داستان و فاصله‌ی آن‌ها با یکدیگر. یک کتاب درباره‌ی کتاب‌ها، درباره‌ی کتاب‌خوانی و رابطه‌ی انسان با کتاب.
می‌نوشت و هر چه بیشتر می‌نوشت احساس می‌کرد موضوعات بیشتری هست که می‌تواند راجع به آن‌ها حرف بزند. یک کتاب و این همه موضوع آن هم فقط برای معرفی؟ گیج شده بود. کاغذ بر کاغذ تلنبار می‌کرد تا شاید بالأخره به نتیجه‌ای برسد و بتواند نوشته‌اش را به پایان برساند و نمی‌رسید. احساس کرد باید مشکلی در کار باشد که هر چه می‌نویسد تمام نمی‌شود. بازگشت تا دوباره نوشته‌اش را بخواند و مشکل را بیابد. وقتی نوشته‌های قبلی‌اش را نگاه کرد دید هیچ ننوشته مگر یک کلمه: «دن کیشوت». صفحات بسیاری که او طی روزها و ماه‌ها نوشته بود همه پر بودند از همین یک کلمه: «دن کیشوت دن کیشوت دن کیشوت...». ناامید شد. دست از نوشتن کشید و تصمیم گرفت دیگر هیچ‌گاه کتابی چنین بزرگ و بی‌انتها را معرفی نکند. قلم را کنار گذاشت، کاغذها را دور ریخت و دن کیشوت را باز کرد تا دوباره بخواند و خود را در جهان شگفت‌انگیز سروانتس غرق کند و این کاری است که هر عاشق ادبیاتی حداقل یک بار در طول زندگی‌اش باید انجام دهد.
عاشقان فارسی‌زبان ادبیات هم می‌توانند با خیال راحت ترجمه‌ی محمد قاضی را باز کنند و بارها بخوانند.


✍️ علی شاهی

دُن کیشوت | سروانتس | ترجمهٔ محمد قاضی | نشر ثالث


t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
4
❑‌ سرانجام تن می‌دهیم، مشتاقانه


خواننده‌ای که مختصر آشنایی با براین مگی دارد، چندان در بند ادبیت یگانه رمان این فلسفه‌دانِ مشهور نخواهد بود. او پیشاپیش مفروض می‌گیرد که از فیلسوف یا فلسفه‌دان حرفه‌ای رمان به معنای دقیقِ کلمه توقع نمی‌رود. مگی از جنسِ کامو یا سارتر نیست که پیش و بیش از آنکه فیلسوف باشند، ادیب و داستان‌نویس‌اند. او به سبب مصاحبه‌هاش با متخصصان در باب فلاسفه‌ی بزرگ و فلسفه‌ی تحلیلی شناخته است؛ نیز به سبب تک‌نگاری‌هاش درباره‌ی پوپر و شوپنهاور و داستان/ سرگذشت فلسفه‌اش. دغدغه‌ی اصلیِ او فلسفه است. اما، این آگاهی از لذت خواندن رمان او نمی‌کاهد. چرا؟ ماهیت لذتی که ممکن است از خواندن مواجهه با مرگ نصیب بریم، چیست؟ گزاره‌ی «جان سرطان می‌گیرد، می‌میرد» از همان اول صادق است و تا آخر صادق خواهد بود و نقض نخواهد شد. این، ادبیات به معنای ایجاد کشش در ماجرا نیست. اما، ما هم زنده‌ایم و روزی، به هر علت، خواهیم مرد. بیشتر آدم‌ها به مرگ طبیعی از دنیا می‌روند؛ بیشتر آدم‌ها بر اثر حوادث طبیعی یا حوادثی که دست بشر در آن دخالت دارد، نمی‌میرند. آدم‌ها اغلب، هر گاه فکر مرگ به سرشان می‌زند، برای خود خواهان مرگ طبیعی‌اند. تصوری جز مرگ طبیعی برای خودشان ندارند. مرگ سخت، برای دیگران است، برای خود هر شخص نیست، با اینکه از این احتمال منطقاً گریزی نیست. کم‌اند آدم‌هایی که بخواهند در تصادفِ رانندگی یا در جنگ بمیرند. برای همین است که به آن‌جور مردن می‌گویند «کشته شدن»، که یعنی سبب عاملی بیرونی بوده است. آدم ترجیح می‌دهد بیماری از پا درآوردش، تا یک گلوله، یا تیرآهنی از جوش دررفته. هیچ‌کس خواهان دخالت عامل بیرونی در مرگ خود نیست. خواست مرگ بر اثر تصادف یا اصابت گلوله و ترکش در جنگ یا نشان از شورِ جوانی دارد، یا نشان از طبع سوداوی و خلق قهرمانی. بیشتر آدم‌ها عادی‌اند، طبیعی‌اند. مواجهه با مرگ مواجهه با مرگ در وضع طبیعی و عادی‌ست، مرگ آدمی معقول. اما اگر خیال می‌کنیم مرگ طبیعی عاری از درد است، سخت در اشتباهیم. سرانجام چطور می‌پذیریم مرگ را؟ مواجهه با مرگ، با نثر درخشان مجتبی عبدالله‌نژاد، کتابی‌ست پرسش‌آفرین، و تا مدت‌ها آدم را درگیر خودش نگه می‌دارد.


✍️ مانی پارسا

مواجهه با مرگ | براین مگی | ترجمه‌ی مجتبی عبدالله‌نژاد | نشر نو

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑‌ چارهٔ دیگری نداشت؟

«چارهٔ دیگری نداشت». این جملهٔ آرتور شلزینگر را دربارهٔ جان‌ اف. کندی شاید بتوان «جملهٔ خلاص» حکمرانان چپه‌شدهٔ تاریخ دانست. جمله‌ای که هم شخصِ وصف‌شده را در مقام «طفلک» می‌نشاند و هم گواهی‌ست بر سرانجامی که به‌دست خودش یا به‌ید بیضای روزگار برایش رقم خورده است. باربارا تاکمن را مورخ‌نویسنده‌ای می‌شناسیم که حاضر نشد شورمندی و کششِ روایت را فدای طول و تفصیلِ جزئیات و یافته‌های تاریخی و بیان آکادمیک کند تا مبادا خواننده‌ای کتاب را خوانده‌نخوانده بگذارد در قفسهٔ کتابخانه برای تکمیلِ دکور و روز مبادا. او در تاریخ بی‌خردی هم همین سبک و سیاق را در پیش گرفته و تاریخ را به‌مثابهٔ رمان ورق می‌زند. شخصیت‌ها را یکی‌یکی به «صحنهٔ بی‌خردی» احضار می‌کند، می‌چرخاند، زیر و بالا می‌کند و با نهیب «چه شد که چنین شد» می‌فرستد پشت پرده. این که چرا شهروندانِ تروا دندان اسب پیشکشی را نشمردند، تردید کاپوس و کاساندرا را به هیچ گرفتند و صبح شهر را تسخیرشده یافتند؛ یا این‌که چطور حماقت و تداومِ حماقتِ پاپ‌ها کار را به مشق قتال در دارالشفای مقدس کشاند و اسباب جداسریِ پروتستان‌ها و ایلغار رُم فراهم شد؛ یا چه شد که بریتانیا، این پهناورترین امپراتوری تاریخ بشر، آمریکا را دستی‌دستی از دست داد؛ یا چه شد که آمریکا در باتلاق‌های هوشی‌مین زمین‌گیر شد و از فرو رفتن نیز تن نزد ـــ همه و همه را در صحنهٔ بی‌انقضای «بی‌خردی» زیر و بالا می‌کند. تاکمن در خلال روایت، نخی ناپیدا را از قماشِ چهل‌تکهٔ بی‌خردی می‌کشد بیرون جلو چشم می‌گیرد که این است دستورالعمل شکست و تباهی در همهٔ دوران‌ها: جمود فکری در اصول و حدود اولیهٔ سیاسی، پافشاری بر اصول و باورهای تغییرناپذیر به‌رغم ناهماهنگی و ناکامی در آن‌ها، و در نهایت تداوم و پی‌گیریِ اصول اولیه به‌رغم تحول روزگار. اکنون که «ماجرای کرونا» بشریت را یک بار دیگر یک‌لنگه‌پا بر صحنهٔ بی‌خردی نگه داشته، بازخوانیِ «تاریخ بی‌خردی» ممکن است دست‌ودلِ شماری از خوانندگان را بلرزاند. حالا که اسبِ پیشکشی از دروازه‌ها گذشته و شیهه‌صدا در کوچه و خیابان می‌دود، شاید صدای تردیدآمیز کاپوس و کاساندا از اعماق خاکسترهای تروا شنیده شود. همین حالا. پیش از آن‌که قلم بردارند بنویسند: «چارهٔ دیگری نداشت».


✍️ آزاد عندلیبی

تاریخ بی‌خردی | باربارا تاکمن | ترجمهٔ حسن کامشاد | نشر کارنامه

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
‍ ❑‌ رؤیای فروید...

صد و پنجاه سال پیش، یک عصب‌شناس یهودی رؤیایی در سر داشت. او در نامه‌ای به یکی از دوستانش نوشت: «چیزی در بند بند وجودم فریاد می‌زند که روزی در شمار ده هزار انسان برتر جامعه‌ی اتریش قرار خواهم گرفت». تعبیر رؤیا، کتابی بود که رؤیای او را تعبیر کرد و او را بر تارک یکی از پنج متفکر بزرگ قرن بیستم نشاند. خودش درباره‌ی این کتاب می‌گفت: «بعید است چنین بصیرتی بیش از یک بار در زندگی هر انسانی به او روی بیاورد».
ما امروز در گفتار روزمره‌ی خود از مفاهیمی مانند «ناخودآگاه»، «تداعی آزاد» و «عقده‌ی ادیپ» استفاده می‌کنیم و بیشترمان تا به حال به این فکر نکرده‌ایم که این مفاهیم از کجا آمده‌اند. احتمالاً با خود می‌گویید این چه پرسشی است؟ این‌ها هم مانند بسیاری از مفاهیم دیگر در زبان‌های بشری وجود داشته‌اند و منشأشان مشخص نیست. باید به شما بگویم که اشتباه می‌کنید. این‌ها ابداعات و دستاوردهای فرویدند که اولین بار در کتابی پدیدار شدند که امروز به «انجیل روانکاوان» مشهور است: تعبیر رؤیا یا همان تفسیر خواب.
می‌گویند این کتاب دیگر به درد تفسیر خواب نمی‌خورد. هر رؤیایی را نمی‌توان با نظریه و تکنیک‌هایی که فروید به‌بهترین شکل ممکن در کتابش توضیح داده تفسیر کرد [بله! بهترین شکل ممکن! کتاب پر است از مثال‌هایی بسیار جذاب و چنان پر تب و تاب و طوری ماجرایی نوشته شده که بیشتر به یک رمان پُرکشش شبیه است تا یک کتاب نظری]. شاید این گفته‌ها درست باشد. شاید دانش و توانایی‌های ما در قرن اخیر چنان افزایش یافته باشد که دیگر یک نظریه و چند تکنیک برای تفسیر تمام رؤیاهای ما کافی نباشد. شاید شما نتوانید با خواندن این کتاب تمام رؤیاهای خود را تفسیر کنید اما قطعاً می‌توانید رؤیاهای بلندپروازانه‌ی فیلسوفان، رمان‌نویسان، روانکاوان و منتقدان ادبی قرن بیستم را تفسیر کنید. مگر می‌شود بدون خواندن چندباره‌ی این کتاب، چیزی از سیر فلسفه و داستان و نقد ادبی در قرن بیستم دانست؟ از لکان و دلوز و فوکو تا بارت و دریدا و بودریار، از لارنس و فاکنر و کامو، تا سارتر و سلینجر و هدایت، از سوررئالیسم تا پست‌مدرنیسم، از مکتب فرانکورت تا چپ نو، از دادائیسم تا پساساختارگرایی، همه به‌نوعی رؤیاهای خود را از طریق این کتاب تفسیر کرده‌اند. فروید پیامبر قرن بیستم و «تفسیر خواب» کتاب مقدسش بود. قرنی که برای یهودیان بیشتر شبیه یک کابوس بود تا یک رؤیا...


✍️ علی شاهی

تفسیر خواب | زیگموند فروید | ترجمهٔ شیوا رویگریان | نشر مرکز

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑‌ در جهان نوابغ

از جیمز جویس پرسیدند: «در جزیره‌ای متروک، کتاب کدام نویسنده را می‌خوانی؟» جواب داد: «دوست دارم بگویم دانته، ولی ترجیح می‌دهم بگویم همان جناب انگلیسی را، چون غنای این حضرت بیشتر است.» به نظر هرولد بلوم، نویسندۀ کتاب خواندنی نبوغ، جویس انتخاب درستی کرده است؛ شکسپیر، به نظر او، سرسالار نوابغ است، حتا اگر معترف منظور عرضش را با لحن خصمانه‌ی ایرلندی‌جماعت به استحضار برساند! حداقل اینکه اگر جویس جسارت می‌کرد و می‌گفت دانته، ممکن بود نویسندۀ نبوغ از ذکر نام او در مجمع صد نابغۀ بزرگ بپرهیزد [در ترجمۀ فارسی مترجم نیمی از این صد نابغۀ بلوم را گزیده است]. باری، در سراسر کتاب نبوغ، شکسپیر شخص اول است. او خورشید منظومۀ شعور بشری‌ست و باقی نوابغ اقمار منظومه‌اند، البته چند تایی‌ از این اقمار داعیۀ هماوردی دارند با خورشید اعظم، اما تا می‌آیند از مدارشان خارج شوند و جای خورشید را بگیرند، سروکله‌ی فالستاف پیدا می‌شود و رندانه سروانتس و دانته و گوته و پروست و تالستوی را به گوشه‌ای می‌کشد و یک‌جورهایی حواسشان را پرت می‌کند. بلوم نقش سرداری را بازی می‌کند که محافظ تاج و تخت شکسپیر است. شاهزاده‌ها و کنت‌ها و مارکی‌های جهان نبوغ را سر می‌کوبد اگر هوس تاج‌وتخت به سرشان بزند، با شاهان قلمروهای خودمختار هم به‌سیاست و حیلت برخورد می‌کند. اوج این هماوردی‌ها را در مدخل سروانتس بازمی‌یابیم. در صحنه‌ای خیالی، به‌وام از آنتونی برجس، سروانتس و شکسپیر بعد از اجرای هملت در بایادولید اسپانیا با هم روبه‌رو می‌شوند. شکسپیر از لج سروانتس که پیش‌تر او را به نیشخندی نواخته بود، تغییری در اجرا می‌دهد. سوژۀ این تغییر فالستاف است. سروانتس و شکسپیر در پایان نمایش یکدیگر را می‌بینند. سروانتس گلایه می‌کند که: «چاقه و لاغره را از من دزدیدی.» شکسپیر پاسخ می‌دهد: نه‌خیر آقا جان، آنها خیلی پیش از آنکه اسم تو به گوشم خورده باشد در تماشاخانه‌های لندن موجود بودند.» در عالم واقع سروانتس هرگز از وجود شکسپیر اطلاع نیافت، اما شکسپیر در اواخر عمر از نام و شوکت سروانتس خبر یافت. و بیراه نیست این سخن که سروانتس خاطر شکسپیر را پریشان می‌کرد: یکه‌حریفی هم‌عصر بود که دو شخصیت آفریده‌اش [سانچو پانزا و دُن کیشوت] اگر بزرگ‌تر از شخصیت‌های شکسپیر نباشند، کوچک‌تر هم نیستند.


✍️ مانی پارسا

نبوغ | هرولد بلوم | ترجمۀ محبوبه مهاجر | هرمس

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
👍1
❑‌ رمانی که رمان نیست

شما مشغول خواندن معرفی کتاب اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری اثر ایتالو کالوینو هستید. این ریویو را علی شاهی نوشته و آن‌را در مجله‌ی اینترنتی «کتابخانه‌ی بابل» منتشر کرده است. شما صفحه‌ی مجله را باز کرده‌اید، به دنبال نوشته‌ی تازه‌ی علی شاهی گشته‌اید، آن‌را بالای صفحه یافته‌اید و تصمیم گرفته‌اید آن‌را بخوانید. راحت روی صندلی‌تان نشسته‌اید، نور صفحه‌ی نمایش‌تان را تنظیم کرده‌اید و با آرامش شروع به خواندن معرفی‌ای کرده‌اید که در آن نوشته شده: «شما مشغول خواندن معرفی کتاب «اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری» اثر ایتالو کالوینو هستید. این ریویو را علی شاهی نوشته...».
آیا این نوشته قواعد مألوف معرفی‌نویسی را نقض کرده است؟ آیا انتظار نداشتید چنین معرفی کتابی را در یک مجله‌ی اینترنتی بخوانید و معتقدید که نویسنده نباید فاصله‌ی خودش با شما را بر هم بزند و در نوشته‌اش به خودش، به شما و به خود نوشته اشاره کند؟ حق با شماست. حس عجیبی دارید و نمی‌دانید با این متن چه کنید. این همان اتفاقی است که وقتی مشغول خواندن رمان «اگر شبی...» هستید بارها و بارها برایتان می‌افتد. داستانی درباره‌ی خواننده‌ای که تصمیم دارد رمانی بخواند به نام «اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری» اما هر بار به راهی غیر از آن‌چه پیش‌بینی می‌کنید کشیده می‌شود. روایتی که در آن قواعد مألوف داستان‌نویسی به هیچ وجه رعایت نشده و راوی آگاه به این که مشغول روایت برای شماست مدام بین شما و داستان فاصله می‌اندازد. رمانی با چند شروع و چند پایان مختلف که در طول روایت پخش شده‌اند. هزارتویی که در آن از هر راهی بروید به همان جایی که قبلاً بوده‌اید باز خواهید گشت. یک اثر شاخص و تعیین‌کننده‌ در جنبش ادبی پست‌مدرنیسم. کالوینو در بهترین حالت خود.
نویسنده با طراحی یک ساختار بدیع و جذاب، مسائل مهمی را درباره‌ی رابطه‌ی داستان با جهان واقعی، رابطه‌ی نویسنده با خواننده و رابطه‌ی انسان با کتاب مطرح می‌کند. رمان مانند نقاشی‌های فان آیک یا بلاسکز مخاطب را به درون خود می‌کشد و شما با نزدیک‌شدن به شخصیت کتاب‌خوان داستان هم در تجارب او شریک می‌شوید و هم تجارب خود را به اشتراک می‌گذارید.
حال به انتهای معرفی رسیده‌اید و می‌خواهید یک بار دیگر آن‌را بخوانید. نگاهی به کل متن می‌اندازید. جمله‌ی آخر بیش از همه شما را برانگیخته و درگیرتان کرده است: «تجربه‌ی خواندن رمان کالوینو را به هیچ وجه از دست ندهید»...


✍️ علی شاهی

اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری | ایتالو کالوینو | ترجمهٔ لیلی گلستان | نشر آگه

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
1
❑‌ در زمان خواهد آمد

[«بلوم پیش از رسیدنشان به مقصد درباره‌ی توالی نامرتب تاریخ‌های ۱۸۸۴، ۱۸۸۵، ۱۸۸۶، ۱۸۸۸، ۱۸۹۲، ۱۸۹۳، ۱۹۰۴ چه فکری می‌کرد؟» ــ «فکر می‌کرد که گسترش پیش‌رونده‌ی عرصه‌ی پرورش و تجربه‌ی فردی با تنگنای پس‌رونده‌ای در زمینه‌ی معکوس روابط بین افراد همراه است.» ــ «مثلاً به چه طریقی؟» ــ از نیستی به هستی هرکس به نزد کسان کثیری می‌آید و او را به صورت واحدی می‌پذیرند: در عالم هستی با هستان کسی‌ست با هرکسی همچون هرکسی با هرکسی: از هستی که به نیست‌شدگی رفت همه‌کس او را هیچ می‌داند.»] [و می‌دانید که حرکت منقسم می‌شود به متقدم و متأخر و متقدم از حرکت آن است که در متقدم از مسافت باشد و متأخر از حرکت آن است که در متأخر از مسافت باشد جز اینکه وجود متقدم در حرکت با وجود متأخرش جمع نمی‌شود ولی وجود متقدم و متأخر در مسافت با هم جمع هستند و از حرکت در مسافت آنچه مطابق متقدم است ممکن نیست متأخر شود و آنچه مطابق متأخر است متقدم گردد و حال آنکه در مسافت ممکن است.] [چه خوب که در مسافت ممکن است ما و اولیس جویسِ «بدیعی» به هم برسیم اما ای‌کاشکی پورسینا در سماع طبیعی (ترجمه‌ی فروغی، طبع نشر نو سابق) مداقه می‌فرمود که اگر در مسافت برسیم و در زمان نرسیم نه زمان در مسافت بوده‌‌ست نه مسافت در زمان و نه ما در مسافت و زمان بوده‌ایم و نه مسافت و زمان در ما که یعنی: «از هستی که به نیست‌شدگی رفت همه‌کس او را هیچ می‌داند» و ما تا همین‌جاش هم هیچیم که رفت عمر در مسافت و پای فرسود در زمان و فارسیِ اولیس آن مرد نیامد که پیوندش بزنیم به فارسی فروغی و فکر پورسینا و چه می‌شد مگر که در این جغرافیای پوچ که ما بدان پرتاب شده‌ایم به وجود لختی در سکرات مسکرات کلامی زمانمان را لمحه‌ای دوامی می‌بود و تاریخِ ما تاریخ بودِ ما می‌بود نه تاریخِ نبود ما؟ فصل ۱۷ اولیس به ترجمه‌ی بدیعی داغی بر دل فارسی‌ست. بر دل ما. دریا نزدیک، دیوارها بلند، و صدای نوازش امواج آرام از ساحلی که قدم زدن در آن ممنوع بود/ است.]


✍️ مانی پارسا

جیمز جویس همراه با بخش ۱۷ اولیس | جی. آی. ام. استیوارت | ترجمه‌ی منوچهر بدیعی | نیلوفر

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑‌ در سوگ اُدیپ
به یاد شاهرخ مسکوب

آن چیست که صبح با چهار پا راه می‌رود، ظهر با دو پا و غروب با سه پا؟ نمی‌دانید؟ افسانه‌های تبای را بخوانید.
خدایی پیشگویی کرده که ادیپ، پدرش را می‌کشد و با مادرش ازدواج خواهد کرد. اُدیپ از سرنوشتش فرار می‌کند. آیا موفق می‌شود؟ نمی‌دانید؟ افسانه‌های تبای را بخوانید.
طاعونی شهر را فرا گرفته و خدایی پیام فرستاده: تا قاتلی که در شهر هست پیدا نشود، طاعون نخواهد رفت. قاتل کیست؟ نمی‌دانید؟ افسانه‌های تبای را بخوانید.
ادیپ شهریار را همه می‌شناسند اما چند نفر می‌دانند فرجام او چه خواهد شد؟ شما هم نمی‌دانید؟ افسانه‌های تبای را بخوانید.
آنتیگونه می‌خواهد برادر شورشی خود را به خاک بسپارد اما دایی‌شان، پادشاه تبس، به او اجازه نمی‌دهد. خدایان طرف چه کسی را خواهند گرفت؟ نظم شهر یا روابط خانوادگی؟ نمی‌دانید؟ افسانه‌های تبای را بخوانید.

اگر به شما بگویم که نویسنده‌ای توانا تمام این معماها را با مهارت و نبوغ تمام در سه نمایشنامه جمع کرده و پاسخ داده، حتماً این معرفی را رها خواهید کرد و به سراغ خواندن کتاب خواهید رفت. اما بگذارید قبل رفتن چیز دیگری هم به شما بگویم: می‌گویند مردم یونان پیشاپیش پاسخ تمام این پرسش‌ها را می‌دانسته‌اند. پیشاپیش از تمام داستان‌هایی که سوفوکل در این کتاب نوشته خبر داشته‌اند. پیشاپیش می‌دانسته‌اند، پیشاپیش خبر داشته‌اند و با این وصف، پای نمایش‌های این کتاب، باز هم دهان‌شان باز می‌مانده و تا انتها با شگفتی و تعجب نمایش را دنبال می‌کرده‌اند. بله. سوفوکل چنان نویسنده‌ی بزرگی بوده که حتی با روایت داستان‌هایی تکراری هم خوانندگان و بینندگان را شگفت‌زده می‌کرده است و حتی کلمه‌ی «نابغه» هم نمی‌تواند دقیقاً او را وصف کند. امروز، کدام نمایش‌نامه‌نویس بزرگی جرأت دارد داستانی تکراری بنویسد و کماکان خواننده را با یک هول و شگفتی عظیم تنها بگذارد؟
اگر هنوز هم پای خواندن این معرفی نشسته‌اید و سراغ کتاب افسانه‌های تبای نرفته‌اید، می‌توانم آخرین حرفم را هم به شما بگویم. این کتاب را نویسنده‌ای به فارسی ترجمه کرده که نثرش قسمت مهمی از تاریخ نثر ماست. قسمت مهمی از تاریخ نثرهای زیبایی که ما در زبان فارسی خوانده‌ایم. همان نویسنده‌ای که از روز اول فعالیتش، چشم به آثار بزرگ ادبیات جهان داشت و تاریخ ترجمه‌هایش قسمت برجسته‌ای از تاریخ آشنایی ما با شاهکارهای ادبیات جهان است. همان نویسنده‌ای که خودش از آثارش بسیار بزرگ‌تر بود و این نوشته‌ی کوچک به او تقدیم شده است.


✍️ علی شاهی

افسانه‌های تبای | سوفوکل | ترجمهٔ شاهرخ مسکوب | نشر خوارزمی

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑‌ آقای عکس

لانگ‌شات. قاب: داریم با یکی از منتقدان بلندآوازهٔ عکاسی ایران گپ می‌زنیم. هر دو سر ذوق آمده‌ایم. نور پخش شده کف اتاق. شعف‌زده از پیش‌انگاشت و کمپوزیسیون و ریزه‌کاری عکس‌های بیل برانت و اَودُن و کارتیه‌برسون می‌گوید و من به این فکر می‌کنم که چطور من هم این ریزه‌کاری‌ها را دیده‌ام و فهمیده‌ام بی‌آن‌که عکاس باشم؟ چطور است که می‌توانم پاهم‌پای او از زیر و بمِ عکس‌ها بگویم و به شادی او و خودم دامن بزنم؟ بی‌درنگ یاد نام آقا معلم می‌افتم: تری بَرِت. می‌گویم همه این‌ها را از کسی آموخته‌ام که حتماً می‌شناسیش. می‌شناسم؟ بله بله. آقای برت. آن پروفسور بازنشستهٔ محجوب که با نثر موقر و آموزگارانه‌اش دست نوآموز را می‌گیرد تاتی‌تاتی می‌برد از برابر چشم‌اندازهای شگفت‌آسای آنسل آدامز عبورش می‌دهد و به دری می‌رساند که ویلیام تالبوت با آن جاروی دسته‌بلند تا ابد باز گذاشته که تازه‌واردها غریبگی نکنند. از در که وارد می‌شوی، تاریکخانهٔ روشنی عظیم پیش رویت گشوده می‌شود که سردرش خورده است: عکاس. عکس. عکاسی.
می‌گویم اگر می‌توانستم مستقیم با او صحبت کنم از چیزهایی می‌گفتم که او نگفته و کاش می‌گفت. می‌گوید: ای آقا! حضرتشان پشت هفت پرده پنهان‌اند. شبش می‌آیم نامش را جستجو می‌کنم. می‌بینم پرده‌ای در قاب نیست. عمق میدان واضح‌تر از تصور است. دارد بازنشستگی را هم در فیس‌بوکش با عکس سر می‌کند. یک عکس، یک اشاره، یک نکته. همه چیز سر جایش است. قاب‌ها بی‌نقص. عکس در زندگی‌اش جاری‌ست و زندگی‌ را هنوز از دریچهٔ دوربین‌ها محک می‌زند. کامنت جویندگان را جواب می‌دهد و معلمی می‌کند.
تری برت در نقد عکس همهٔ آن چیزهایی را که برای ورود به جهان عکس لازم است، مو به مو پیش کشیده است؛ از «دیدن عکس» تا «نوشتن عکس». از «نگریستن عکس» تا درک «عکس به‌مثابهٔ متن». [قاب: استاد عکس را لخت مادرزاد کرده بر میز تشریح گذاشته ظاهر و باطنش را پیکسل به پیکسل به بیننده نشان می‌دهد.] اگر هر روز تا چشم باز می‌کنید قاب شبکه‌های اجتماعی را باز می‌کنید و از هجوم دائمیِ میلیاردها عکس به ستوه می‌آیید، شاید وقتش رسیده که «ندیدن» را بیاموزید. آقای معلم این آموزهٔ بزرگ را به شما پیشکش می‌کند: ـــ اول: «چگونه ببینید». دوم: چگونه «نبینید» تا «ببینید».


✍️ آزاد عندلیبی

نقد عکس | تری برت | ترجمهٔ اسماعیل عباسی و کاوه میرعباسی | نشر مرکز

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑‌ ارمغان پروست؟

شاهرخ مسکوب دهه‌ای پیش از نوشتن ارمغان مور غرق خواندن در جست‌وجوی زمان ازدست‌رفته شد. یادداشت‌های روزانه‌اش دربارۀ پروست حکایت سرگشتگی اوست در جهان این کتاب. خواندنِ در جست‌وجو سفری درازآهنگ و گاه فرساینده‌ست، همچون سفر تنانۀ آدمی در زندگی. در سفر، زمان پشت سر جا می‌ماند و هرگز بازنمی‌گردد. پروست به جست‌وجوی زمان ازدست‌رفته می‌رود و زمانی را که از دست رفته «با» و «در» هنر که حقیقت است بازمی‌یابد. مسکوب: «راوی دختر دوست درگذشته‌اش... را می‌بیند... پس از شرح طولانیِ بسیار ظریف و بسیار هنرمندانۀ پیری، مرگ و ویرانکاری زمان در زیباییِ جوان این دختر، زمان ازدست‌رفته بازیافته می‌شود.» او چند سال بعد که نوشتن ارمغان مور را آغاز می‌کند، اندوخته‌ای از پروست در ناخودآگاه دارد، شاید هم در خودآگاه، اما از آن تجربه در فهم شاهنامه، مستقیماً، بهره نمی‌برد. در فرازی از حق ناخودآگاه بر اثر ادبی سخن می‌گوید و درباره‌ٔ کتاب خودش یادآور می‌شود که «این جست‌وجو بازگشت به اول، تأویل ناخودآگاه شاعر است در شاهنامه.» کلمه‌های «جست‌وجو» و «بازگشت» ما را ارجاع می‌دهند به پروست. اشارات دیگری هم به «زمان ویرانکار» دارد، و اینکه شاعر چگونه می‌تواند از دام آن بگریزد. می‌گوید: ارمغان مور «تلاشی‌ست برای رسیدن به دریافتی دیگر از شاهنامه، از داستانی، روایتی و گفتاری، جست‌وجویی به امید دستیابی به حقیقتی ازنو.» اما فقط ملاحظاتش دربارۀ زمان و بازگرداندن زمان در شاهنامه و اسطوره نیست که ما را متوجه پروست می‌کند: خود ساختار ارمغان مور نیز الگویی پروستی دارد؛ کتاب با گفتاری دربارۀ زمان آغاز می‌شود و با گفتاری دربارۀ سخن پایان می‌گیرد و سخن را با زمان پیوند می‌زند: «بپردازیم به کاری که شعر با شاعر می‌کند و او را از قفس زمان به افقی دورتر پرواز می‌دهد.» آیا می‌توان از حق ناخودآگاه بر «ارمغان مور» سخن نیز گفت؟ چه چیز مسکوب را بدین اندیشه رهنمون ‌شد که بگوید اگرچه شاهنامه از حیث آنکه حماسه و تاریخ است بازتاب زمان بیرونی‌ست، اما می‌توان، «به‌ظاهر متناقض»، آن را درون‌زا هم دانست؟ ارمغان مور هم تأویل شاهنامه‌ست و هم خود به اثری ادبی تبدیل می‌شود که باید تأویل شود، و بیش از آنکه «تحقیق» در معنی باشد، «خلق» معنی‌ست، گیرم نویسنده فروتنی به خرج داده تحفه‌اش را به مصداق سخن سعدی «تحفۀ مور» نامیده: «عیبم مکن و بدار معذور/ پای ملخی‌ست تحفۀ مور».


✍️ مانی پارسا

ارمغان مور | شاهرخ مسکوب | نشر نی


t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
‍❑‌ بیایید کمی رمان بنوازیم!

اگر به شما بگویند رمانی نوشته شده که از اتاق‌های نمور و دالان‌های مخوف و تاریک شوروی استالینی آغاز می‌کند و به آخرین دستاوردهای فیزیک مدرن در قرن بیست و یکم می‌رسد نظرتان چیست؟ داستان یک نقاش روس که آرزو داشته داوینچی شود اما سر از اداره‌های سانسور شوروی درآورده و از هنرش برای حذف چهره‌های مغضوب حکومت در تصاویر استفاده می‌کند، با سفری رنگارنگ و طولانی به یک سفینهٔ فضایی خواهد رسید که مشغول خروج از منظومهٔ شمسی است. آیا این یک داستان علمی‌ ــ تخیلی است؟ نه. یک داستان «واقع‌گرا»ست. حتماً با خود می‌گویید چنین طرحی به‌طور قطع شکست خواهد خورد.
تازه همه‌اش همین نیست. اگر به شما بگویم نویسنده این رمان را تکه‌تکه کرده و در قالب آهنگ‌های یک نوار کاست آن‌ را نوشته چه؟ اگر بگویم قطعات رمان از هم جدا هستند، هر یک شروع، میانه، پایان و پی‌رنگ خود را دارند و تنها با تعدادی تصویر و شخصیت به هم متصل می‌شوند؛ یا اگر بگویم ساختار کتاب دقیقاً مانند یک آلبوم موسیقی است: دو روی الف و ب دارد با یک میان‌پرده. شبیه منشوری که تاریخ صد سالهٔ روسیه را به ۹ رنگ مختلف تجزیه می‌کند. نُه بار شروع می‌شود، پی‌رنگی تازه طرح می‌ریزد و نُه بار پایان می‌یابد: «تاریخ اشتباهی است که تا ابد تصحیحش می‌کنیم». اگر این‌ها را بگویم مطمئن خواهید شد که این طرحی است قطعاً ناکام و شکست‌خورده و احتمالاً بسیار شگفت‌زده و متعجب خواهید شد اگر به شما بگویم: نه! این طرح شگفت و غریب نه‌تنها شکست نخورده، که حتی شجاعت نویسنده‌اش را در بهترین حالت ممکن به نمایش گذاشته است: یک رمان تکان‌دهنده و جذاب که در عین حال یک کلاس داستان‌نویسی عالی است. نمی‌توانید بپذیرید؟ امتحان کنید.
ترجمهٔ کتاب هم کاملاً قابل قبول و خواندنی است و هیچ‌جا خواننده را به درد سر نمی‌اندازد.


✍️ علی شاهی

تزار عشق و تکنو | آنتونی مارا | ترجمهٔ مریم حسین‌زاده | نشر نو

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
1
❑‌ زمان بی‌زمانی

هستی در معرض فناست. هیچ چیز باقی نخواهد ماند، نه انسانی، نه شیئی، نه کتابی، نه قانونی. پس من که یک موجود فانی‌ام به چه چیز باید تکیه کنم و به چه امید داشته باشم؟ به یک موجود «جاودانه»؟ اما جاودانگی یعنی چه؟ یعنی دوام آوردن در طول زمان؟ یعنی تسلیم زمان نشدن؟ اما زمان چیست؟ آن چیزی که «وقتی کسی از من نمی‌پرسد می‌دانم چیست و وقتی کسی می‌پرسد نمی‌دانم»؟ من چگونه به این زمان دسترسی دارم؟ از طریق زندگی‌ای که زیسته‌ام و زمانی که بر من گذشته است؟ خودش است. باید با مرور روز به روز زندگی‌ام، با مرور آن‌چه به نام زندگی در حافظه‌ام نگه داشته‌ام، دریابم که زمان چیست. اما یک لحظه! چگونه می‌توانم این زندگی پنهانی و پر از گناه را در انظار عموم مرور کنم؟ مگر می‌شود مقابل چشم همگان، از گناهان وحشتناک و گمراهی‌های تکان‌دهنده‌ام با صدایی بلند سخن بگویم؟ نه. نمی‌شود. اما مگر پنهان‌کاری سودی هم دارد وقتی که خداوند حاضر در همه جا و ناظر بر همه چیز است؟ اگر خدا نیست که زندگی بر باد است و اگر هست، پنهان‌کاری معنایی ندارد. کار تمام است. مرور می‌کنم. همه را، با تمام گناهان و سرشکستگی‌ها مرور می‌کنم. در محضر خداوند، در مقابل خودش. بگذار این موجود جاودانه به اعترافاتم گوش فرا بسپارد. هر چه بادا باد...
اما من کیستم؟ این زندگی چیست؟ من که مدت‌هاست «برای خودم به مسئله‌ای بدل شده‌ام» باید از کجا شروع کنم؟ از پدر؟ مادر؟ جامعه؟ نه. از کتاب‌هایی که خوانده‌ام شروع می‌کنم. کتاب‌هایی که به زندگی‌ام شکل داده‌اند. از همان ابتدا هر چه بود از همین کتاب‌ها شروع شد. یافتم. کتابی می‌نویسم درباره‌ی زندگی‌ام که در عین حال کتابی درباره‌ی کتاب‌هاست. با مرور زندگی کتاب‌گونه‌ام خواهم فهمید که زمان چیست و اگر بفهمم زمان چیست، به راز جاودانگی پی خواهم برد. «اعترافات» شروع می‌شود.
نُه فصل اول اعترافات مرور زندگی شخصی آگوستین به روایت خود اوست. یک زندگی پرتب‌وتاب، گناه‌آلود و شگفت‌انگیز که در نهایت به تأملات فلسفی بی‌زمانی در مورد زمان و جاودانگی ختم خواهد شد. این یکی از تکان‌دهنده‌ترین و جذاب‌ترین کتاب‌های تاریخ فلسفه است. کتابی ادبی و داستانی که هنوز هم در بحث‌های مربوط به زمان، یکی از مراجع مهم فلاسفه است.
نسخه‌ی فارسی اعترافات با ترجمه‌ی خوب سایه میثمی و ویراستاری مصطفی ملکیان، نسخه‌ای جذاب و خواندنی است که توانسته تا حدود زیادی تب و تاب و زیبایی نسخه‌ی اصلی را منتقل کند.


✍️ علی شاهی

اعترافات | قدیس آگوستین | ترجمهٔ سایه میثمی | ویراستهٔ مصطفی ملکیان | دفتر پژوهش و نشر سهرودی | کتابخانهٔ بابل

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑‌ اختراع صلح، اختراع خاورمیانه

انقلاب صنعتی پی‌آیند عصر اکتشاف بود. اروپاییان از خواب برخاسته بودند و می‌خواستند به ثروت‌های مشرق‌زمین دسترسی یابند. از راه زمینی نمی‌شد. راه شرق از قلمرو اسلام می‌گذشت. زدند به آب و نه‌فقط مشرق‌زمینی را که می‌شناختند با دور زدن اسلام بازیافتند، بلکه تصادفاً سر از دنیای جدید درآوردند. در اقیانوس‌ها سرگردان شدند. بادها و جریان‌های اقیانوسی را کشف کردند. نظام مستعمرات شکل گرفت، چرخ‌های صنعت با مثلث فضیلت [زغال‌سنگ، آهن، بخار] به گردش درآمد. دنیای جدید و مشرق‌زمین شدند تدارکاتچی غرب. پنبه می‌رفت آنجا پارچه می‌شد برمی‌گشت به دنیای جدید و مشرق‌زمین. دانستند که دانش قدرت است؛ اختیارش را به دست گرفتند. همان‌طور که دربارۀ اصل انواع و نظام فیزیکی عالم تحقیق کردند و دانش آفریدند، دربارۀ مشرق‌زمین هم شروع کردند به تحقیق. دانشی پدید آوردند به نام شرق‌شناسی. ما را مدوّن کردند و به خورد خودمان دادند. البته بر سر تفسیر جهان میانشان مناقشه بود. دیگر بخار جواب صنعت را نمی‌داد. نفت که پا به میدان تاریخ گذاشت، آن مناقشه بالا گرفت. تا قبل از آن شرق عبارت بود از چین و هند و جزایر ادویه، حالا نزدیک‌تر شده بود. در پایان جنگ اول که نشستند دور میز می‌دانستند چه می‌خواهند. یک نقشه گذاشتند روی میز، خط‌کش و قلمی برداشتند، مفهوم «خاورمیانه» را اختراع و قلمرو عثمانی را بین خودشان تقسیم کردند. مسئله‌ی ارض موعود هم باید حل‌وفصل می‌شد. قیمومیت آن منطقه‌ی مناقشه‌برانگیز به انگلستان رسید. انگار جنگ دیگری لازم بود، تأسیس اسرائیل افتاد به ۱۹۴۷، بعد از جنگ دوم. اما سرنوشت ما و خاورمیانه در همان دوره‌ی جنگ اول و پس از آن، در مذاکرات صلحی که همه‌ی صلح‌ها را بر باد داد، رقم خورد، با اعلامیه‌ی بالفور و عهدنامه‌ی ورسای. اروپا برای آنکه به آن نقطه و آن میز برسد راه درازی را پیموده بود. کمابیش چهارصد سال تا چرچیل، لوید جرج، بالفور و کیچنر راه پیموده بود. ما هم این‌گوشۀ جهان برای خودمان خوش بودیم. خوب است بعد از خواندن کتاب خوش‌خوانی که عکسش را ملاحظه می‌فرمایید، یادداشت‌های روزانه‌ی محمدعلی فروغی از سفر کنفرانس صلح پاریس [نشر سخن] را نیز بخوانید تا شمه‌ای دریابید که ما آن موقع کجای داستان بودیم.


✍️ مانی پارسا

صلحی که همۀ صلح‌ها را بر باد داد | دیوید فرامکین | ترجمهٔ حسن افشار | نشر ماهی

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
👍1
❑‌ گل سرخ یا هر نام دیگری

فرض کنید یک نشانه‌شناس مشهور هستید که تحصیلاتتان در رشته‌ی فلسفه بوده. تخصص‌تان فلسفه و هنر قرون وسطاست، مسئله‌تان الهیات مسیحی است، نویسنده‌اید و نوشتن را دوست دارید، عاشق داستان‌های پلیسی هستید، بورخس و مفاهیمش [کتابخانه و هزارتو] را می‌پرستید، کلکسیونی از کتاب‌های خطی باستانی دارید و موضوع بیشتر تفکرات و نوشته‌هایتان در نظریه‌ی پست‌مدرن و رابطه‌ی بین حقیقت و باور یا چگونگی ساخته‌شدن حقیقت دسته‌بندی می‌شود. تا همین‌جا هم باعث شگفتی ما شده‌اید. حالا فرض کنید می‌خواهید رمانی بنویسید که تمام این شاخه‌ها به نوعی در آن وجود داشته باشد. چه می‌کنید؟
ممکن است پس از مدت‌ها تفکر و آزمایش راه‌های مختلف به این نتیجه برسید که اگر شرلوک هولمز را از کانن‌دویل بدزدید و به قرون وسطی ببرید، یک نام قرون وسطایی برایش انتخاب کنید [ویلیام باسکرویلی که به رمان «تازی باسکرویل» کانن‌دویل هم ارجاع دارد. یک دزدی شرافتمندانه!]، مأمورش کنید که به صومعه‌ای برود تا در آن راز قتلی را کشف کند، شخصیت او را جوری بپردازید که مانند نشانه‌شناس‌ها از طریق تفسیر نشانه‌ها به حل معما نزدیک شود، و در نهایت صومعه را به مکانی تبدیل کنید که راهبانش، صبح تا شب مشغول نسخه‌برداری از کتاب‌های باستانی‌اند، تا حدود زیادی به هدف‌تان نزدیک شده‌اید. راه‌حل بسیار خلاقانه‌ای به نظر می‌رسد اما بقیه‌اش چه؟ فلسفه کجا وارد می‌شود؟ الهیات مسیحی باید چه نقشی را بازی کند؟ بورخس و هزارتویش کجا هستند؟ پست‌مدرنیسم؟ این یکی را دیگر حتماً شوخی می‌کنید.
ساختار رمان «آنک نام گل» با پاسخ به چنین پرسش‌هایی شکل گرفته و هر پاسخ با وارد کردن شاخه‌ی تازه‌ای به رمان، قسمتی از روایت را پیش می‌برد. اکو، به شکلی معجزه‌آسا پاسخی بسیار خلاقانه برای هر یک از این پرسش‌ها می‌یابد و رمان را بر این پاسخ‌های شگفت‌انگیز بنا می‌کند. خلاقیت پشت خلاقیت، شگفتی پشت شگفتی، اعجاز پشت اعجاز. چگونه ممکن است شاخه‌هایی چنین گسترده و نامرتبط در یک متن، به شکلی کاملاً منسجم در هم بافته و تنیده شوند؟ پاسخ: «آنک نام گل». اکو شخصیت می‌دزدد، متن جعلی می‌سازد، بحث‌های الهیاتی پیش می‌کشد، معمای پلیسی را پیچیده‌تر می‌کند، راه‌های اشتباه را به جای راه درست جا می‌زند و در نهایت داستانی به شما تحویل می‌دهد که نه می‌توانید آن‌را تا پایان زمین بگذارید و نه بعد از اتمام کتاب فراموشش خواهید کرد.
ترجمه‌ی کتاب، طبق معمول ترجمه‌های علیزاده از اکو، ترجمه‌ای قابل اطمینان و جذاب است.


✍️ علی شاهی

آنک نام گل | امبرتو اکو | ترجمهٔ رضا علیزاده | نشر روزنه

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
2👍1
❑‌ به خلوتی و بی‌پایانیِ روزِ بی‌نان

همیشه دلم می‌خواست یک‌بار هم که شده قلمم چنان قوّتی پیدا کند که آنچه می‌خواهم و می‌تراود بشود. نه این‌طوری که مثلاً بگویم درخت بیفت و، درخت بیفتد: قلم، فقط قلم، بی‌حصر و استثناء. پشت میز خطابه هم نه؛ آن‌جور جاها ملک طلق آدم‌هایی‌ست که دوست دارند شوری را که در خلق‌اللّه به‌پا می‌کنند به‌عینه ببینند و با کف‌و‌سوت‌ها دلشان غنج برود؛ همان‌ها که می‌خواهند راه نشان آدم بدهند، آنها که ذهنشان پر از شیاطین است و دربارۀ فرشتگان داد سخن می‌دهند. خواست من همچو ظهوراتی ندارد. انتزاع محض. و نمی‌دانم تحقق یک‌ فعل انتزاعی چه‌جوری‌ست و اصلاً به چه کاری می‌آید و آدم چطور با همچو چیزی، به شرط وقوع، سرِ کیف می‌آید و اصلاً این فکر یعنی چه؟ زد و اجباری در زندگی انسان‌ها پیش‌آمد کرد و من هم مجبور شدم تا رفع آن اجبار در خانه حبس کنم خودم را. اسمش را نمی‌آورم چون هرچه گذشت بی‌نام‌تر شد در نظرم، موهوم‌تر؛ مثل یورش هون‌ها که ندیده‌ای و شنیده‌ای و داستان است ولی هنوز ترس می‌انگیزد. اما هرچه هم که بی‌نام بود و موهوم بود و داستان بود، یک‌چیزی برای من داشت: از فرصتِ به‌نظر بی‌پایان مداقه در احوال خودم استفاده کنم و ببینم واقعاً دلم چه می‌خواهد که از قلمم بتراود و همان بشود. تصادفاً، و شاید با یک‌جور رخوت و بی‌میلی، کتابی را که عکسش درج است برداشتم؛ البته چاپ اولِ حالا دیگر می‌شود گفت خیلی قدیمش را، چاپ ۶۹، با طرح جلد مرتضی ممیز. برداشتم و بنا کردم به دوباره‌خوانی‌اش. با جمله‌ای که شد عنوان این یادداشت، در آن ظهر داغ تابستان مدیترانه‌ای یخ کردم. نشستم یک‌نفس کتاب را تا آخر خواندم. کلش به‌کنار، همان بخش اولش به نظرم یکی از کامل‌ترین چیزهایی‌ست که تا حالا خوانده‌ام. برگشتم و انگار شخص پاسکوآل دوآرته در من حلول کرده باشد آن بخش را بازخواندم و یک‌لحظه دلم خواست تعدادی آدم که نمی‌بینم و نمی‌شناسمشان بردارند این کتاب را همزمان تو خلوتشان بخوانند و با خودشان فکر کنند: آخر رو چه حسابی پاسکوآل دوآرته‌، آن روستاییِ ساده‌زی که آن‌جور شیرین و لطیف محیط اطرافش را توصیف می‌کند، یک‌کاره برداشت دو تا تیر چکاند تو تن آن سگ بیچاره؟ مگر چه کرده بود آن سگ؟ فقط داشت نگاه می‌کرد...


✍️ مانی پارسا

خانواده‌ٔ پاسکوآل دوآرته | کامیلو خوسه‌سلا | ترجمۀ فرهاد غبرایی | نشر ماهی

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
‍❑‌ طرف غمگین زمین

از زمانی که آثار نیچه چاپ شدند دعوایی بر سر آن‌ها در گرفت: آیا نیچه یک شاعر نامنسجم و بی‌نظم است که پاره‌های فکر خود را تبدیل به کتاب کرده یا متفکری است نظام‌مند و منسجم که نتایج تفکر خود را در قالب نظامی فلسفی ارائه داده است. تفاسیر بزرگ نیچه همواره در یکی از دو سوی این دعوا ایستاده‌اند و تفسیر دلوز هم از این قاعده مستثنی نیست. دلوز تفسیری نظام‌مند و هم‌خوان از نیچه ارائه می‌دهد و تلاش می‌کند پاره‌های فکر او را در ساختاری منظم بچیند. اما با یک تفاوت بزرگ: او معنای دیگری از مفهوم «نظم» در سر دارد که با معنای مورد نظر منتقدان نیچه متفاوت است. نظم مورد نظر منتقدان نیچه «نظم معمارانه» است: یک توالی خطی که در آن هر مفهوم از طریق استدلال و استنتاج از دل مفهوم قبلی زاده می‌شود و پیش می‌رود و به این ترتیب بنایی افراشته شکل می‌گیرد که آن‌را نظام فلسفی می‌نامند. هر آجر به ترتیب بر آجر قبلی گذاشته می‌شود و رابطه‌ی آجرها با هم یک رابطه‌ی مشخص افقی یا عمودی است. نظم مورد نظر دلوز نظمی پراکنده یا به قول نیچه یک نظم «میوه‌ای» است: میوه‌های یک درخت اگرچه هر یک مستقل‌اند و در راهی متفاوت رشد می‌کنند اما با هم در ارتباطند و همه، میوه‌ی یک درخت‌اند. این شکل خاصی از نظم و رابطه است که با تصور معمول مفهوم نظم یعنی نظم معمارانه تفاوت زیادی دارد: یک نظم پراکنده، متکثر و شاخه‌شاخه. دلوز در این کتاب تلاش می‌کند نشان دهد مفاهیم نیچه چگونه مانند میوه‌های یک درخت به هم مرتبطند و از نظم خاصی تبعیت می‌کنند اما در نهایت رابطه‌ای صرفاً افقی یا عمودی با هم ندارند.
اما هدف دلوز از این کار چیست؟ نیچه می‌گفت فیلسوف مانند کمان‌داری است که فلسفه‌اش را به سوی هدفی پرتاب می‌کند. فیلسوف بعدی همان تیر را برمی‌دارد و به سوی هدفی دیگر می‌اندازد. فلسفه‌ی نیچه در دستان دلوز تیری است به سوی هدفی تازه: «تصویر جزمی اندیشه» یا همان اندیشه‌ی منظم آکادمیک که جزمیت و حماقتش به زندگی‌های ما شکلی محدود و غمگین بخشیده است: فرار از اندیشه‌ی بدنی، عشق به تخصص، روشن بودن تکلیف و در نهایت معلوم بودن جایگاه. دلوز در مقابل این تفکر، نظمی کوچ‌گرانه و بدنی را پیش می‌کشد: تصویر جدید اندیشه.
این کتابی است بسیار شاد و گریزگر که همواره از وضع مستقر اندیشه بیرون می‌رود. کتابی شاد برای انسانی که «همیشه در طرف غمگین زمین زیسته است».


✍️ علی شاهی

نیچه و فلسفه | ژیل دلوز | ترجمهٔ عادل مشایخی | نشر نی


t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
‍ ‍ ‍❑‌ حق اشتباه کردن

تا حالا به این فکر کرده‌اید که «اشتباه کردن» یکی از حقوق انسانی است؟ تا حالا فکر کرده‌اید که اصرار بر «حق داشتن» و «بهتر دانستن هر چیز» ممکن است منجر به فاجعه‌‌ای شود که پشیمانی به بار بیاورد؟
چقدر در زندگی‌تان به «قضاوت کردن» و «قضاوت شدن» فکر کرده‌اید؟ چقدر بلد بوده‌اید درست فکر و قضاوت کنید؟ چقدر ایدئالیست بوده‌اید و دلتان می‌خواسته همه را نجات دهید و در این راه حتی کوشش‌هایی هم کرده‌اید؟ و مهمتر از همه، چقدر در راه نجات دادن همه به این نتیجه رسیده‌اید که کاش قبلش بیشتر فکر می‌کردید؟
اگر تا به حال به اینها فکر نکرده‌اید پس بهتر است از اول به «فکر کردن» فکر کنید. اگر همیشه به قضاوت‌هایتان، دیده‌ها و شنیده‌هایتان مثل وحی منزل معتقد و مؤمن بوده‌اید، متأسفانه باید راه رفته‌تان را برگردید و از اول «رفتن» را آغاز کنید و این بار با سلاح «تردید». بی‌مقدمه: بهتر است با خواندن «اردک وحشی» آغاز کنید. با «گرِگِرْس» آشنا شوید و به یاد بیاورید چه وقت‌ها مثل او بوده‌اید. با «گینا» دمخور شوید و ببینید رازهای مگوی چه کسانی را فاش کرده‌اید. اردک وحشی را «هنریک ایبسن» نوشته است. هنریک ایبسن، این غول زیبای نروژی، با داستانی ساده و شیرین و با خلق شخصیت‌هایی عمیق و فضاسازی بی‌نظیر، این افکار را در سر شما می‌اندازد. در نمایشنامۀ اردک وحشی، شما را از دل داستانی ساده، به اوج فاجعه‌ای مرگبار می‌کشاند و مجبورتان می‌کند به «حقیقت» و «دروغ» از نو بیندیشید. و به «اندیشیدن» هم اساساً از نو بیندیشید.
همانطور که می‌شود نمایشنامه‌نویسی را از ایبسن آموخت، می‌شود شکسته‌نویسی را هم از انور آموخت. منوچهر انور را با صدای «باد صبا» به یاد می‌آوریم، صدایی که دلمان می‌خواهد دوباره بشنویم و این خصلت در ترجمۀ او هم هست. کتاب را که ببندید دلتان می‌خواهد باز هم بخوانیدش. شاید رازش در زبان زنده‌اش باشد، در موسیقی گفتار.


✍️ زهرا خانلو

اردک وحشی | هنریک ایبسن | ترجمهٔ منوچهر انور | نشر کارنامه


t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
‍❑ از شیطان و شیزوفرنی

اگر شیزوفرنی مانند یک ویروس سرایت کند چه؟ «می‌دانم که هر دو از نوعی بیماری روانی رنج می‌بریم که احتمالاً از من به تو سرایت کرده». اگر همه‌ی شهروندان یک شهر به جنون مبتلا شوند آیا دیگر جنونی وجود خواهد داشت؟ اگر یک نفر توان تفاوت‌گذاری بین توهم و واقعیت را از دست بدهد و هویتی پاره پاره داشته باشد بقیه متوجه خواهند شد و او را بیمار خواهند خواند. اما اگر این اتفاق برای همه بیفتد چه؟ چه کسی متوجه خواهد شد؟ آیا جنون جای واقعیت را نخواهد گرفت؟ در «مرشد و مارگریتا» شیزوفرنی نه‌تنها از شخصی به شخصی دیگر که از شخصی به شهری، از شهری به کشوری و از کشوری به کل تاریخ سرایت می‌کند. همه چیز در هم و بر هم است. همه چیز در مرز میان توهم و واقعیت حرکت می‌کند. همه چیز جن‌زده است. یک بحث کوچک و بی‌اهمیت، شهری را بر باد می‌دهد و تاریخی را میان رؤیا و واقعیت چند پاره می‌کند.
اما همه‌اش همین نیست. اگر به شما بگویم که شیزوفرنی می‌تواند از یک شخص به یک رمان، به ساختار و سبک یک رمان، سرایت کند حتماً خودم هم متهم به جنون خواهم شد. اما بهتر است خودتان قضاوت کنید: رمانی که قسمت‌هایی از آن‌را یکی از شخصیت‌های درون رمان نوشته اما این قسمت‌ها را دیگرانی که آن شخصیت را نمی‌شناسند در خواب می‌بینند یا برای هم تعریف می‌کنند، اگر شیزوفرنیک نیست پس چیست؟ رمانی که دو پایان دارد و هر پایان را یکی از شخصیت‌های درون رمان نوشته و نویسنده اطلاع دقیقی از این پایان‌ها ندارد اگر جن‌زده نیست پس چیست؟ ما با چند نویسنده طرفیم؟ یکی؟ چند تا؟ بی‌نهایت؟ اگر هنوز هم فکر می‌کنید شیزوفرنی از رمان به من سرایت کرده و دیوانه شده‌ام، پس شما را به خدا جواب این سؤال را خودتان بدهید: نویسنده‌های انجیل، درون این رمان چه می‌کنند؟ آن هم نه به عنوان شخصیت‌هایی داستانی بلکه به عنوان دستیار نویسنده.
این رمان در یک کلام جن‌زده است. در مرکزش شیطان قرار دارد و همه چیز را قدرت بی‌پایان شیطان معین کرده است، حتی پی‌رنگ را. هیچ زمینه‌ی مشخصی وجود ندارد. خواننده هیچ‌گاه نمی‌داند باید رویدادها را در چه بافت و زمینه‌ای بفهمد: واقعیت، رؤیا، تاریخ، متن، توهم، شیزوفرنی، دروغ و ... . همه به هم آمیخته‌اند تا رمانی تکان‌دهنده بسازند. ترکیبی از شیطان و شیزوفرنی. از جن‌زدگی و جادو. از داستایفسکی و مارکز.
ترجمه‌ی عباس میلانی از نمونه‌های خوب ترجمه‌ی رمان در زبان فارسی است.

✍️ علی شاهی

مرشد و مارگریتا | میخائیل بولگاکف | ترجمهٔ عباس میلانی | نشر نو


t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
‍ ‍❑ جوانب ادبیات

دوستی می‌گفت چون جامعه‌‎شناسان ما کلاً اهل ادبیات به معنی مثلاً خواندنِ رمان، محض لذت بردن صرف نیستند مطلب درخوری هم تولید نکرده‌‎اند. من مطلب درخور را این‌طور فهمیدم که کارکرد شاخه‌‎های فکریِ جنبیِ ادبی در گام نخست باید قابلیت ترغیب به خواندنِ خود ادبیات را داشته باشد. به عنوان شاهد تقریباً تمام کسانی که رمان عصر بیگناهی ادیث وارتون را خوانده‌اند مقاله‌ی اسنوبیسم محمد قائد در کتاب خاطرات خنده و فراموشی را هم خوانده‌اند. احمد اخوت یک مجموعه داستان کوتاه دارد. ترجمه‌های ویلیام فاکنرش خواندنی‌ست. دلیل اصلی‌اش هم این است که خودش یک‌‎پا هوادار فاکنر است. این را از مقالات مُنضَم به ترجمه‌هایش می‌شود دید. کتاب‌های نظری‌اش را هم از زاویه‌ی یک خوره‌ی کتاب می‌‎نویسد. زبانی ساده، فهمیدنی و بیانی اغلب فروتن دارد. آثار نظری‌اش مانند همین کتاب و دستور زبان داستان و نشانه‌‎شناسی مطایبه یا کتاب تا روشنایی بنویس‌اش که حاصل مقالات مرتبط با هم است از این قاعده پیروی می‌کند. یعنی هم در روساخت مطالب با نویسنده‌ای مطلع و دانشمند روبرو هستی و هم در زیرساختِ متن با خواننده‎ای هم‌‎کلامی که مشعوف خوانده‌هایش، تو را دعوت به خواندن می‌‎کند. به‌‎تقریب هر مقاله یا کتابش از زاویه‌‎ی یک خوره‌ی کتاب است. شاخص آن، کتابِ داستان ماشین تحریر من است. کتاب لطیفه‌‎ها از کجا می‌‎آیند مثل بسیاری از کارهای اخوت مجموعه‌ای از مقالات مرتبط به هم نیست. کتابی‌‎ست که معطوف به عنوانش نوشته شده. درباره‌‎ی تعاریف لطیفه، معانی و بیان، تحلیل‌‎های زبان‌‎شناسانه و روا‌ن‌‎شناسانه، تمایزش با چیستان و درنهایت با گریزی به جامعه‌شناسی لطیفه و دیدگاه آن پایان می‌‎پذیرد. کتاب خلاصه‌ی ترجمه‌‎های جسته و گریخته نیست. از طرفی قرار نیست با حجم اطلاعات مربوط و نامربوط خواننده مرعوب شود. درنهایت نویسنده درصدد ایجاد تعریفی مشخص از لطیفه و چیستان و غیره است. جان کلام این است: می‌‎شود گاهی فقط شنید یا ترجمه کرد. کاری که اخوت در این کتاب چندین بار پیشنهاد می‌دهد. نکته‌‎ی آخر این که مباحث مطرح شده در کتاب بدیلی در زبان فارسی ندارد و این برای افزایش دانش ادبی هر خواننده‌ای حتی آماتورهاش غنیمت است.


✍️ کامران سلیمانیان مقدم


لطیفه‌ها از کجا می‌آیند | احمد اخوت| نشر قصه

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview