❑ ازخودبیگانگی یک شاعر
«شعر سرزمینی است که در آن هر گفتهای تبدیل به واقعیت میشود. شاعر دیروز گفتهاست: زندگی همچون گریهای بیهوده است؛ و امروز میگوید: زندگی چون خنده شاد است، و هر بار درست گفتهاست. امروز میگوید: همه چیز پایان میپذیرد و در سکوت غرق میشود، فردا خواهد گفت: چیزی پایان نمییابد، همه چیز طنینی جاودانه دارد، و هر دو درست است. شاعر نیازی به اثبات هیچچیز ندارد؛ تنها دلیلش، شدت احساسات اوست»
اما شاعر چقدر در پی این است که احساساتش به جنبشی مردمی پیوند بخورد و همه او را شاعر انقلاب صدا بزنند؟
شاعر در خودشیفتگیاش جهان را و انسان را تا کجا بینقص و در اوج کمال میخواهد؟ انسان ایدهآل ذهن شاعر چه موقع عینیت پیدا میکند؟ در عشق؟ در مبارزه؟ در آزادی؟ در رسیدن به کدام اوج؟
میلان کوندرا در «زندگی جای دیگریست» شاعری خلق کرده است به نام یارومیل. اسمی وزین که مادری خیالپرداز و ناکام بر او نهاده است. نامی که قرار بود آپولون باشد و اگرچه به خاطر ترس از مضحکه شدن، به یارومیل نزول کرد اما در ذهن مادری انحصارطلب همچنان آپولون ماند و صاحبش را وادار به خداشدن کرد.
یارومیل در خلأ وجود پدر، در چنگ مادری همهچیزخواه و در فقدان شرایطی که او را با واقعیت و حقیقت رو در رو کند، بزرگ بودن خود را باور میکند. از سرنوشت تحمیلشده تبعیت میکند و میسراید و هر چه پیش میرود قافیه را بیشتر از قبل در دنیای خیالش گم میکند و از واقعیت فاصله میگیرد. در دنیای خیالش قهرمانی کامل میآفریند که مشخص است هرگز به آن تبدیل نخواهد شد: راهی به سوی ازخودبیگانگی و ناکامی. تعارض قهرمان خیالی یارومیل با حقیقت ناقص پیرامونش او را چنان به زیر میکشد که برای رهایی وادار به طغیان میشود. طغیان علیه ذات مطیع خودش، علیه دنیای زنانۀ مادرش؛ علیه وضع موجود. میلان کوندرا درست در میان این تشویش با لحنی گزنده، زندگی تباه شدۀ یارومیلها را به رخ میکشد. آنها که در پی بهشت موعودشان در زندگیِ دیگرند. کوندرا با نگاه تیزبینانهٔ خود این سؤال را مطرح میکند که آیا این ازخودبیگانگی چارهای ندارد؟ آیا زندگی هر فرد خود سایهای مات از زیستی اصیلتر و گرانمایهتر نیست؟ کوندرا با پیش کشیدن این مسئله خواننده را به تأملی دوباره دربارۀ هستی ناچیز و جستن معنا در رابطهی میان هنر و سیاست دعوت میکند. آیا این دو هرگز به همزیستی تنبه تن و برکشنده خواهند رسید؟ و اگر چنین شود حاصل این همزیستی چه خواهد بود؟ پرسشی برای روزگار پس از جنگ، انقلاب یا هر ویرانی دیگری.
✍️ سحر خانلو | کتابخانهٔ بابل
زندگی جای دیگری است | میلان کوندرا | ترجمهٔ پانتهآ مهاجر کنگرلو | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
«شعر سرزمینی است که در آن هر گفتهای تبدیل به واقعیت میشود. شاعر دیروز گفتهاست: زندگی همچون گریهای بیهوده است؛ و امروز میگوید: زندگی چون خنده شاد است، و هر بار درست گفتهاست. امروز میگوید: همه چیز پایان میپذیرد و در سکوت غرق میشود، فردا خواهد گفت: چیزی پایان نمییابد، همه چیز طنینی جاودانه دارد، و هر دو درست است. شاعر نیازی به اثبات هیچچیز ندارد؛ تنها دلیلش، شدت احساسات اوست»
اما شاعر چقدر در پی این است که احساساتش به جنبشی مردمی پیوند بخورد و همه او را شاعر انقلاب صدا بزنند؟
شاعر در خودشیفتگیاش جهان را و انسان را تا کجا بینقص و در اوج کمال میخواهد؟ انسان ایدهآل ذهن شاعر چه موقع عینیت پیدا میکند؟ در عشق؟ در مبارزه؟ در آزادی؟ در رسیدن به کدام اوج؟
میلان کوندرا در «زندگی جای دیگریست» شاعری خلق کرده است به نام یارومیل. اسمی وزین که مادری خیالپرداز و ناکام بر او نهاده است. نامی که قرار بود آپولون باشد و اگرچه به خاطر ترس از مضحکه شدن، به یارومیل نزول کرد اما در ذهن مادری انحصارطلب همچنان آپولون ماند و صاحبش را وادار به خداشدن کرد.
یارومیل در خلأ وجود پدر، در چنگ مادری همهچیزخواه و در فقدان شرایطی که او را با واقعیت و حقیقت رو در رو کند، بزرگ بودن خود را باور میکند. از سرنوشت تحمیلشده تبعیت میکند و میسراید و هر چه پیش میرود قافیه را بیشتر از قبل در دنیای خیالش گم میکند و از واقعیت فاصله میگیرد. در دنیای خیالش قهرمانی کامل میآفریند که مشخص است هرگز به آن تبدیل نخواهد شد: راهی به سوی ازخودبیگانگی و ناکامی. تعارض قهرمان خیالی یارومیل با حقیقت ناقص پیرامونش او را چنان به زیر میکشد که برای رهایی وادار به طغیان میشود. طغیان علیه ذات مطیع خودش، علیه دنیای زنانۀ مادرش؛ علیه وضع موجود. میلان کوندرا درست در میان این تشویش با لحنی گزنده، زندگی تباه شدۀ یارومیلها را به رخ میکشد. آنها که در پی بهشت موعودشان در زندگیِ دیگرند. کوندرا با نگاه تیزبینانهٔ خود این سؤال را مطرح میکند که آیا این ازخودبیگانگی چارهای ندارد؟ آیا زندگی هر فرد خود سایهای مات از زیستی اصیلتر و گرانمایهتر نیست؟ کوندرا با پیش کشیدن این مسئله خواننده را به تأملی دوباره دربارۀ هستی ناچیز و جستن معنا در رابطهی میان هنر و سیاست دعوت میکند. آیا این دو هرگز به همزیستی تنبه تن و برکشنده خواهند رسید؟ و اگر چنین شود حاصل این همزیستی چه خواهد بود؟ پرسشی برای روزگار پس از جنگ، انقلاب یا هر ویرانی دیگری.
✍️ سحر خانلو | کتابخانهٔ بابل
زندگی جای دیگری است | میلان کوندرا | ترجمهٔ پانتهآ مهاجر کنگرلو | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ سیاست، سلطه و تلفن همراه
چه دلیلی دارد که اجازه دهیم کسانی بر ما حکمرانی کنند؟ به این پرسش پاسخهای مختلفی میتوان داد. مثلاً به این دلیل که این کسان از جانب خداوند منصوب شدهاند یا فرّهی ایزدی دارند، یا به این دلیل که نسبت به ما فضیلتمندتر هستند و لایقتر، یا حتی به این دلیل که خودمان آنها را انتخاب کردهایم. فارغ از این که چه پاسخی به این پرسش بنیادین فلسفهی سیاسی بدهید، باید به یاد داشته باشید که واقعیت سیاسی جهان معاصر چنان به شکلی مهیب نسبت به جهان باستان دگرگون شده که اساساً طرح این پرسشها دیگر به شوخی میماند. حکمرانی مدرن یکسره از این دغدغهها جدا شده، فلسفهی سیاسی مدرن نمیتواند با این ژست بیطرفی باستانی به انقیاد سراسری و انتشار همهگیر ساختارها، تمهیدات، تکنولوژیها و در یک کلام، «آپاراتوسهای» سلطه و حکمرانی بیندیشد. حکمرانی مدرن عملکرد خودکار آپاراتوسها یا ترفندهای قدرت است که سراسر از هرگونه بنیادی در هستی خود را رها کردهاند. این گسست مطلقی است بین پرسش از چیستی جهان و انسان و واقعیت انقیاد و سلطه. جهان ما جهان مدیریت محض و بیبنیاد بر بدنهاست، آن هم در تمامی کردارهای آنها. در نظر آگامبن، این گسست بین وجود موجودات زنده و کنش آنها ریشه در شکافی الاهیاتی دارد که برحسب آن بین وجود و فعل خداوند گسستی ایجاد میشد. همین گسست بود که مهمترین مسئله در تاریخ الاهیات مسیحی قصد تبیین آن را داشت، یعنی مسئلهی تثلیث. هدف از طرح مسئلهی تثلیث نیز حلکردن این شکاف بین وجود و فعل خداوند بود، بین ملکوت و حکمرانی. اما حلنشدن این گسست در زمانهی مدرن خود را همچون استقلال استراتژیها و تاکتیکهای حکمرانی از هرگونه مبنای هستیشناختی نشان داد. به همین سبب سیاست در زمانهی ما هرگز نه معطوف به رهایی، که همواره معطوف به گسترش آپاراتوسها یا ترفندهای سلطه بوده است. این ترفندها با گسترش تکنولوژی چنبرهی خود را بر هستی ما تنگتر کردهاند. همین حالا که روی گوشی تلفن خود این متن را میخوانید با یکی از این آپاراتوسهای انقیاد روبرو هستید. اما راه رهایی از این وضعیت انسداد این است که بار دیگر تمام ابزارهای انقیاد را از کارکرد اختصاصی و خصوصیشان رها کنیم و به سپهر کاربرد عمومی و اشتراکی بازگردانیم. این مبارزهی مستمر در راه رهاکردن خود سلطهی آپاراتوسها باید هدف فلسفهی سیاسی رهاییبخشی باشد که جهانی مشترک برای همهی ما خلق میکند.
✍️ سروش سیدی | کتابخانهٔ بابل
آپاراتوس چیست؟ | جورجو آگامبن | ترجمهٔ یاسر همتی | رخداد نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
چه دلیلی دارد که اجازه دهیم کسانی بر ما حکمرانی کنند؟ به این پرسش پاسخهای مختلفی میتوان داد. مثلاً به این دلیل که این کسان از جانب خداوند منصوب شدهاند یا فرّهی ایزدی دارند، یا به این دلیل که نسبت به ما فضیلتمندتر هستند و لایقتر، یا حتی به این دلیل که خودمان آنها را انتخاب کردهایم. فارغ از این که چه پاسخی به این پرسش بنیادین فلسفهی سیاسی بدهید، باید به یاد داشته باشید که واقعیت سیاسی جهان معاصر چنان به شکلی مهیب نسبت به جهان باستان دگرگون شده که اساساً طرح این پرسشها دیگر به شوخی میماند. حکمرانی مدرن یکسره از این دغدغهها جدا شده، فلسفهی سیاسی مدرن نمیتواند با این ژست بیطرفی باستانی به انقیاد سراسری و انتشار همهگیر ساختارها، تمهیدات، تکنولوژیها و در یک کلام، «آپاراتوسهای» سلطه و حکمرانی بیندیشد. حکمرانی مدرن عملکرد خودکار آپاراتوسها یا ترفندهای قدرت است که سراسر از هرگونه بنیادی در هستی خود را رها کردهاند. این گسست مطلقی است بین پرسش از چیستی جهان و انسان و واقعیت انقیاد و سلطه. جهان ما جهان مدیریت محض و بیبنیاد بر بدنهاست، آن هم در تمامی کردارهای آنها. در نظر آگامبن، این گسست بین وجود موجودات زنده و کنش آنها ریشه در شکافی الاهیاتی دارد که برحسب آن بین وجود و فعل خداوند گسستی ایجاد میشد. همین گسست بود که مهمترین مسئله در تاریخ الاهیات مسیحی قصد تبیین آن را داشت، یعنی مسئلهی تثلیث. هدف از طرح مسئلهی تثلیث نیز حلکردن این شکاف بین وجود و فعل خداوند بود، بین ملکوت و حکمرانی. اما حلنشدن این گسست در زمانهی مدرن خود را همچون استقلال استراتژیها و تاکتیکهای حکمرانی از هرگونه مبنای هستیشناختی نشان داد. به همین سبب سیاست در زمانهی ما هرگز نه معطوف به رهایی، که همواره معطوف به گسترش آپاراتوسها یا ترفندهای سلطه بوده است. این ترفندها با گسترش تکنولوژی چنبرهی خود را بر هستی ما تنگتر کردهاند. همین حالا که روی گوشی تلفن خود این متن را میخوانید با یکی از این آپاراتوسهای انقیاد روبرو هستید. اما راه رهایی از این وضعیت انسداد این است که بار دیگر تمام ابزارهای انقیاد را از کارکرد اختصاصی و خصوصیشان رها کنیم و به سپهر کاربرد عمومی و اشتراکی بازگردانیم. این مبارزهی مستمر در راه رهاکردن خود سلطهی آپاراتوسها باید هدف فلسفهی سیاسی رهاییبخشی باشد که جهانی مشترک برای همهی ما خلق میکند.
✍️ سروش سیدی | کتابخانهٔ بابل
آپاراتوس چیست؟ | جورجو آگامبن | ترجمهٔ یاسر همتی | رخداد نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ تاریخ بیشکلی
نقاشی چیست؟ آیا اغراق کردهایم اگر بگوییم که نقاشی شورانگیزترین کوشش آدمی برای «شکل دادن» است؟ این موضوع ممکن است دلیلی موجه برای درک این مسئله باشد که چرا مورخان، کتابهای تاریخ هنر را نه براساس ادبیات یا معماری که اساساً بر پایهی نقاشی نوشتهاند. از طرفی، کالبد هر کسی که ما امروز بهعنوان یک هنرمند بزرگ میشناسیم، بستری بوده برای نزاعِ بین شکل و زندگی، روح و جسم، و زمین و آسمان. و بهقول بکت، تاریخ نقاشی ــ هنر، تاریخ شکستخوردن و رنجکشیدن است. تاریخ ناتوانی و عجز؛ و البته بهناگزیر تاریخِ بیان، تن دادن به امر نمادین، معنا ساختن و زیستن. مضاف بر این، نکتۀ روشنگری نیز در ارتباط بین کالبدها به عنوان شکلدهندگان به بیشکلی، و شدن در عین ناتوانی وجود دارد: میل به امر واقع. میل به آن چیزی که اسلاوی ژیژک مشخصاً دربارۀ مارک روتکو میگوید؛ قابگرفتن امر واقع بهواسطۀ بیرونگذاشتنِ واقعیت، بهواسطۀ شکافی که «شکل» اساساً با توسل به آن ممکن میشود. شکلدادن یعنی به دست آوردن حداقلی از بهنجاری و رهایی از آشوب. همۀ دورههای پیشین تاریخ هنر، مبتنیاند بر ادعای توانایی بشر به ادراک هستی و کشف معنای نهایی آن، و در نتیجه کشف شکل مطلق؛ حال آنکه هنر معاصر، هنر بیشکل بودن است و هنرمند معاصر، کسی است که از عجز و ناتوانی خویش بهعنوان یک جانور شکلدهنده به زندگی آگاه است، هرچند که در نهایت قدرت او زادهٔ همین ناتوانیست. بهگفتۀ گئورگ زیمل: «هر اندازه که اثر هنری در زمان حاضر نسبت به ذات زندگی، منسجم و بامعنا باشد، هنگامیکه در مقایسه با اشکال کلاسیک سنجیده میشود، غالباً ناموزون و گسسته و بیسر و ته جلوه میکند. این امر اما مربوط به کهولت رو به زوال خلاقیت هنری، و نشانۀ ضعف و پیری نیست؛ بلکه نشانۀ قوّت است.» این کتاب تاریخ شکل و بیشکلی را بیان میکند.
✍️ رامین اعلایی؛ کتابخانهٔ بابل
در جستجوی زبان نو | تحلیلی از سیر تحول هنر نقاشی در عصر جدید | رویین پاکباز | نشر نگاه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
نقاشی چیست؟ آیا اغراق کردهایم اگر بگوییم که نقاشی شورانگیزترین کوشش آدمی برای «شکل دادن» است؟ این موضوع ممکن است دلیلی موجه برای درک این مسئله باشد که چرا مورخان، کتابهای تاریخ هنر را نه براساس ادبیات یا معماری که اساساً بر پایهی نقاشی نوشتهاند. از طرفی، کالبد هر کسی که ما امروز بهعنوان یک هنرمند بزرگ میشناسیم، بستری بوده برای نزاعِ بین شکل و زندگی، روح و جسم، و زمین و آسمان. و بهقول بکت، تاریخ نقاشی ــ هنر، تاریخ شکستخوردن و رنجکشیدن است. تاریخ ناتوانی و عجز؛ و البته بهناگزیر تاریخِ بیان، تن دادن به امر نمادین، معنا ساختن و زیستن. مضاف بر این، نکتۀ روشنگری نیز در ارتباط بین کالبدها به عنوان شکلدهندگان به بیشکلی، و شدن در عین ناتوانی وجود دارد: میل به امر واقع. میل به آن چیزی که اسلاوی ژیژک مشخصاً دربارۀ مارک روتکو میگوید؛ قابگرفتن امر واقع بهواسطۀ بیرونگذاشتنِ واقعیت، بهواسطۀ شکافی که «شکل» اساساً با توسل به آن ممکن میشود. شکلدادن یعنی به دست آوردن حداقلی از بهنجاری و رهایی از آشوب. همۀ دورههای پیشین تاریخ هنر، مبتنیاند بر ادعای توانایی بشر به ادراک هستی و کشف معنای نهایی آن، و در نتیجه کشف شکل مطلق؛ حال آنکه هنر معاصر، هنر بیشکل بودن است و هنرمند معاصر، کسی است که از عجز و ناتوانی خویش بهعنوان یک جانور شکلدهنده به زندگی آگاه است، هرچند که در نهایت قدرت او زادهٔ همین ناتوانیست. بهگفتۀ گئورگ زیمل: «هر اندازه که اثر هنری در زمان حاضر نسبت به ذات زندگی، منسجم و بامعنا باشد، هنگامیکه در مقایسه با اشکال کلاسیک سنجیده میشود، غالباً ناموزون و گسسته و بیسر و ته جلوه میکند. این امر اما مربوط به کهولت رو به زوال خلاقیت هنری، و نشانۀ ضعف و پیری نیست؛ بلکه نشانۀ قوّت است.» این کتاب تاریخ شکل و بیشکلی را بیان میکند.
✍️ رامین اعلایی؛ کتابخانهٔ بابل
در جستجوی زبان نو | تحلیلی از سیر تحول هنر نقاشی در عصر جدید | رویین پاکباز | نشر نگاه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ چه وقت باید یک رمان را دوباره خواند؟
هوگو در نامهای به ناشر ایتالیایی «بینوایان» مینویسد: «هر جا که مردها دچار یأس و فراموشی شوند، هر جا که زنها خودشان را به خاطر یک تکه نان بفروشند، هر جا که بچهها از یک کتاب ساده یا کانون گرم خانواده محروم باشند، "بینوایان" در میزند و میگوید: در را باز کنید، من در خدمتتان هستم».
و این روزها چه خوب میتوان نامهی هوگو را تا بینهایت ادامه داد:
هر جا که خانهای را بر سر یک زن بیپناه خراب کنند، هر جا که انسانها کلیه و قرنیهی چشمشان را به خاطر دو روز زندگی بیشتر حراج کنند، هر جا که پدران امروز را دست خالی به خانه بازگردند و فردا و پسفردا را و مادران هیچ نداشته باشند که به فرزندانشان بدهند، هر جا که فکر و ذکر مردمی بینوا، از صبح تا شب، پول باشد و پول، هر جا که در نگاه بالاشهرنشینها و بچهزرنگها هر که پول ندارد یا تنبل است یا احمق، هر جا که مردمی از بیپناهی به حال خودشان بگریند و هر جا که زیست روزمره، کل هستی انسانها را در خود فرو بلعیده باشد، مطمئن باشید که «بینوایان» پشت در است و میخواهد که شما آنرا دوباره و دوباره بخوانید.
آنچه کتابهای بازاری موفقیت و سخنرانیهای انگیزشی، در همدستی با یک ساختار خشن و ظالمانه از چشم ما پنهان میکنند «تبعیض» است. از هر کسی که فقر را نتیجهی حماقت و تنبلی میداند بترسید و با او تنها در خانه نمانید. گوشهایتان را تیز کنید! در میزنند. «بینوایان»، قفسهی کتابهای فراموششدهی کلاسیک را ترک کرده و آمده تا به شما بگوید: «گول این آدمها را نخورید! مرا بخوانید! دوباره مرا بخوانید! من به شما خواهم گفت که چگونه تبعیض و بیعدالتی میتواند یک تراژدی سرد و سیاه بسازد. من به شما خواهم گفت که بیرون آمدن از سیاهی تنها با تصمیم فردی و ارادهی آهنین و کار زیاد ممکن نیست. من به شما خواهم گفت که چگونه یک ساختار ظالمانه میتواند انسانهایی شریف را قربانی کند تا منافع بیلیاقتها تأمین شود. مرا بخوانید! مرا دوباره بخوانید!»
شنیدید؟ خودتان را برای خواندن این تراژدی تیره با ترجمهی درخشان محمدرضا پارسایار آماده کنید.
✍️ شیرین مجد | کتابخانۀ بابل
بینوایان | ویکتور هوگو | ترجمۀ محمدرضا پارسایار | نشر هرمس
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
هوگو در نامهای به ناشر ایتالیایی «بینوایان» مینویسد: «هر جا که مردها دچار یأس و فراموشی شوند، هر جا که زنها خودشان را به خاطر یک تکه نان بفروشند، هر جا که بچهها از یک کتاب ساده یا کانون گرم خانواده محروم باشند، "بینوایان" در میزند و میگوید: در را باز کنید، من در خدمتتان هستم».
و این روزها چه خوب میتوان نامهی هوگو را تا بینهایت ادامه داد:
هر جا که خانهای را بر سر یک زن بیپناه خراب کنند، هر جا که انسانها کلیه و قرنیهی چشمشان را به خاطر دو روز زندگی بیشتر حراج کنند، هر جا که پدران امروز را دست خالی به خانه بازگردند و فردا و پسفردا را و مادران هیچ نداشته باشند که به فرزندانشان بدهند، هر جا که فکر و ذکر مردمی بینوا، از صبح تا شب، پول باشد و پول، هر جا که در نگاه بالاشهرنشینها و بچهزرنگها هر که پول ندارد یا تنبل است یا احمق، هر جا که مردمی از بیپناهی به حال خودشان بگریند و هر جا که زیست روزمره، کل هستی انسانها را در خود فرو بلعیده باشد، مطمئن باشید که «بینوایان» پشت در است و میخواهد که شما آنرا دوباره و دوباره بخوانید.
آنچه کتابهای بازاری موفقیت و سخنرانیهای انگیزشی، در همدستی با یک ساختار خشن و ظالمانه از چشم ما پنهان میکنند «تبعیض» است. از هر کسی که فقر را نتیجهی حماقت و تنبلی میداند بترسید و با او تنها در خانه نمانید. گوشهایتان را تیز کنید! در میزنند. «بینوایان»، قفسهی کتابهای فراموششدهی کلاسیک را ترک کرده و آمده تا به شما بگوید: «گول این آدمها را نخورید! مرا بخوانید! دوباره مرا بخوانید! من به شما خواهم گفت که چگونه تبعیض و بیعدالتی میتواند یک تراژدی سرد و سیاه بسازد. من به شما خواهم گفت که بیرون آمدن از سیاهی تنها با تصمیم فردی و ارادهی آهنین و کار زیاد ممکن نیست. من به شما خواهم گفت که چگونه یک ساختار ظالمانه میتواند انسانهایی شریف را قربانی کند تا منافع بیلیاقتها تأمین شود. مرا بخوانید! مرا دوباره بخوانید!»
شنیدید؟ خودتان را برای خواندن این تراژدی تیره با ترجمهی درخشان محمدرضا پارسایار آماده کنید.
✍️ شیرین مجد | کتابخانۀ بابل
بینوایان | ویکتور هوگو | ترجمۀ محمدرضا پارسایار | نشر هرمس
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ همهٔ حرفهای براین مگی
براین مگی شاعری کرد اما شاعر نماند. سیاست پیشه کرد اما سیاستمدار نشد. میگفت سیاستمدار شدن رؤیای بچهمدرسهایهاست که وقتی نزدیکش میشوی، رنگ میبازد. رمان نوشت اما نویسنده شناخته نشد. مجری یکی از مشهورترین برنامههای تاریخ بیبیسی شد اما مجری نماند. دربارهٔ فلسفه نوشت اما فیلسوف نامیده نشد. این کارها را هر آدمی ممکن است بکند و طبعی در هر کدام بسنجد اما هر کسی به جایگاه براین مگی نمیرسد. چرا؟ مگی ذرهای از هر کدام از این تجربهها را گرفت و در هم آمیخت و در آثارش پیاده کرد؛ آثاری که هم مقبولیت همگانی یافت هم نظر اندیشمندان را به خود جلب کرد. تحقیقات و کتاب او دربارهٔ واگنر هنوز از معتبرترین متون دربارهٔ اوست. سرگذشت فلسفهاش جزو کتابهای بالینی نوآموزان فلسفه است. مردان اندیشهاش همچنان در کتابفروشیها ورق میخورد و خریده میشود. «مواجهه با مرگ» که نیم قرنی از انتشارش میگذرد، در همین چند سال گذشته در زبان فارسی اقبال یافته است و خوانندگان را با سیمای رماننویس او نیز آشنا کرده است. همهٔ اینها در کنار هم چهرهای خاص از او میسازد و «پرسشهای بنیادین» او را که هم پرسشهایی همگانیست و هم پرسشهایی مهم در بین همهٔ فیلسوفان، خواندنی میسازد. انگار که جوهرهٔ همهٔ آثار او را ــ از شعر و رمان تا تاریخ فلسفه ــ میتوان در این کتاب یافت. کتابی که هم از جذابیت رمانهای او سود برده است هم دقت و تعمق فلسفی او را در خود جای داده است. کتابی که نخستین پرسشها و واپسین پرسشهای این چهرهٔ درخشان سدهٔ بیستم را در خود جای داده است؛ پرسشهایی که نخستینواپسین است. پایانآغاز است. اولینآخرین است.
براین مگی را تکیهداده بر صندلی رو به آفتاب دم عصر تصور میکنیم که مأمن پرسشهای همیشگی بشر شده است. مأمنی شادمانه و فروتن و اندیشناک.
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
پرسشهای اولین و آخرین | براین مگی | ترجمهٔ عبدالرضا سالاربهزادی | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
براین مگی شاعری کرد اما شاعر نماند. سیاست پیشه کرد اما سیاستمدار نشد. میگفت سیاستمدار شدن رؤیای بچهمدرسهایهاست که وقتی نزدیکش میشوی، رنگ میبازد. رمان نوشت اما نویسنده شناخته نشد. مجری یکی از مشهورترین برنامههای تاریخ بیبیسی شد اما مجری نماند. دربارهٔ فلسفه نوشت اما فیلسوف نامیده نشد. این کارها را هر آدمی ممکن است بکند و طبعی در هر کدام بسنجد اما هر کسی به جایگاه براین مگی نمیرسد. چرا؟ مگی ذرهای از هر کدام از این تجربهها را گرفت و در هم آمیخت و در آثارش پیاده کرد؛ آثاری که هم مقبولیت همگانی یافت هم نظر اندیشمندان را به خود جلب کرد. تحقیقات و کتاب او دربارهٔ واگنر هنوز از معتبرترین متون دربارهٔ اوست. سرگذشت فلسفهاش جزو کتابهای بالینی نوآموزان فلسفه است. مردان اندیشهاش همچنان در کتابفروشیها ورق میخورد و خریده میشود. «مواجهه با مرگ» که نیم قرنی از انتشارش میگذرد، در همین چند سال گذشته در زبان فارسی اقبال یافته است و خوانندگان را با سیمای رماننویس او نیز آشنا کرده است. همهٔ اینها در کنار هم چهرهای خاص از او میسازد و «پرسشهای بنیادین» او را که هم پرسشهایی همگانیست و هم پرسشهایی مهم در بین همهٔ فیلسوفان، خواندنی میسازد. انگار که جوهرهٔ همهٔ آثار او را ــ از شعر و رمان تا تاریخ فلسفه ــ میتوان در این کتاب یافت. کتابی که هم از جذابیت رمانهای او سود برده است هم دقت و تعمق فلسفی او را در خود جای داده است. کتابی که نخستین پرسشها و واپسین پرسشهای این چهرهٔ درخشان سدهٔ بیستم را در خود جای داده است؛ پرسشهایی که نخستینواپسین است. پایانآغاز است. اولینآخرین است.
براین مگی را تکیهداده بر صندلی رو به آفتاب دم عصر تصور میکنیم که مأمن پرسشهای همیشگی بشر شده است. مأمنی شادمانه و فروتن و اندیشناک.
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
پرسشهای اولین و آخرین | براین مگی | ترجمهٔ عبدالرضا سالاربهزادی | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ گشودن پرشتاب میخگرههای مالیخولیای روایت
توهم و خیال چطور به واقعیتِ داستان نفوذ میکند؟ از چه راهی باید نشت کند که بیهوا به خورد قصه برود و آب از آب تکان نخورد؟ تا به حال شده رویایی تکراری را چنان باور کنید که تجسمش از هر واقعیتی ملموستر باشد؟ حقیقت و تخیل را با کدام آهنگ میتوان دست در دست هم داد تا چنان برقصند که در اوج چرخشهایشان به واقعیت پیوند بخورند؟
اینها را باید از داستاننویسهایی بپرسید که از شکستن حصار خیالشان نمیترسند. آنها که واقعیت را زندگی میکنند اما قلمشان را در عالم خیال آنقدر میچرخانند تا رگ تپندهای از حقیقت بیابند و جوهرش را پر کنند.
آنها شاید در جوابتان بگویند ما خوب بلدیم خیال بسازیم و به مضراب باور چنان آهنگی ازش برآریم که هرکس شنید واقعیتش بپندارد. وقتی خیال و باور یکی شد، حقیقتِ خود را بر تنش میکنیم. خدای خود و شیطان خود را خلق میکنیم و جهانی از نو میآفرینیم. آدمهایی شبیه شما آنجا میگذاریم که چنان راسخ هر تصویر و وهمی را بپذیرند که درِ تمام تردیدهای عالم به روی شما بسته و ایمانتان رفتهرفته بیخآورِ این جهان نو شود. آن وقت است که حقیقت کلاممان در خلال قصه به ذهنتان نفوذ میکند و بستر میگیرد.
شاید اگر بهرام صادقی زنده بود و از او میپرسیدید چطور در «ملکوت» جهانی سراسر خیال را باورپذیر کرده است، همین جوابها را بهتان میداد. او برای خلق فضای مالیخولیاییِ ملکوت از سادهترین شخصیتها و موقعیتها استفاده میکند اما در نقش و روابطی پیچیده و گاه ناتمام رهایشان میکند. حاصل کارش، هم به سادگیِ امکاناتیست که به کار برده و هم مغلول پیچیدگی روابط و هم طرحی در فضاهای غریبآشنا. چه بسا او هم در فکرِ درآمیختن با رنگ و بویی جهانی تلاش کرده است تا به میان رودی بپرد و با دریاهایی پیوند بخورد مگر به اقیانوس برسد. او با شروعی نفسگیر شما را به دنیایی که ساخته میبرد، میان شخصیتهایی به ظاهر آشنا مینشاند و کمکم میان اوهام غرقتان میکند، با شخصیتی مهیب در گندمزار تنهایتان میگذارد و وقتی خوب آشفته شدید، سر میرسد و میکوشد که از تاریکی بیرونتان بیاورد؛ پس تمام سرسراهای داستان را بیدرنگ چراغانی میکند تا در عبوری پرشتاب تمام تابلوهای داستان را قبل از کنده شدن و افتادن از میخْگرههای روایت، ببینید و بگذرید.
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهٔ بابل
ملکوت | بهرام صادقی | نشر زمان
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
توهم و خیال چطور به واقعیتِ داستان نفوذ میکند؟ از چه راهی باید نشت کند که بیهوا به خورد قصه برود و آب از آب تکان نخورد؟ تا به حال شده رویایی تکراری را چنان باور کنید که تجسمش از هر واقعیتی ملموستر باشد؟ حقیقت و تخیل را با کدام آهنگ میتوان دست در دست هم داد تا چنان برقصند که در اوج چرخشهایشان به واقعیت پیوند بخورند؟
اینها را باید از داستاننویسهایی بپرسید که از شکستن حصار خیالشان نمیترسند. آنها که واقعیت را زندگی میکنند اما قلمشان را در عالم خیال آنقدر میچرخانند تا رگ تپندهای از حقیقت بیابند و جوهرش را پر کنند.
آنها شاید در جوابتان بگویند ما خوب بلدیم خیال بسازیم و به مضراب باور چنان آهنگی ازش برآریم که هرکس شنید واقعیتش بپندارد. وقتی خیال و باور یکی شد، حقیقتِ خود را بر تنش میکنیم. خدای خود و شیطان خود را خلق میکنیم و جهانی از نو میآفرینیم. آدمهایی شبیه شما آنجا میگذاریم که چنان راسخ هر تصویر و وهمی را بپذیرند که درِ تمام تردیدهای عالم به روی شما بسته و ایمانتان رفتهرفته بیخآورِ این جهان نو شود. آن وقت است که حقیقت کلاممان در خلال قصه به ذهنتان نفوذ میکند و بستر میگیرد.
شاید اگر بهرام صادقی زنده بود و از او میپرسیدید چطور در «ملکوت» جهانی سراسر خیال را باورپذیر کرده است، همین جوابها را بهتان میداد. او برای خلق فضای مالیخولیاییِ ملکوت از سادهترین شخصیتها و موقعیتها استفاده میکند اما در نقش و روابطی پیچیده و گاه ناتمام رهایشان میکند. حاصل کارش، هم به سادگیِ امکاناتیست که به کار برده و هم مغلول پیچیدگی روابط و هم طرحی در فضاهای غریبآشنا. چه بسا او هم در فکرِ درآمیختن با رنگ و بویی جهانی تلاش کرده است تا به میان رودی بپرد و با دریاهایی پیوند بخورد مگر به اقیانوس برسد. او با شروعی نفسگیر شما را به دنیایی که ساخته میبرد، میان شخصیتهایی به ظاهر آشنا مینشاند و کمکم میان اوهام غرقتان میکند، با شخصیتی مهیب در گندمزار تنهایتان میگذارد و وقتی خوب آشفته شدید، سر میرسد و میکوشد که از تاریکی بیرونتان بیاورد؛ پس تمام سرسراهای داستان را بیدرنگ چراغانی میکند تا در عبوری پرشتاب تمام تابلوهای داستان را قبل از کنده شدن و افتادن از میخْگرههای روایت، ببینید و بگذرید.
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهٔ بابل
ملکوت | بهرام صادقی | نشر زمان
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
نویسنده دربارهٔ کتابش چه فکر میکند؟ تصور واقعی نویسنده از کتابش چیست؟
گوینده: آزاد عندلیبی | متن، صداگذاری و تدوین: کتابخانهٔ بابل | #چشم_بابل
■ @babelbookreview
گوینده: آزاد عندلیبی | متن، صداگذاری و تدوین: کتابخانهٔ بابل | #چشم_بابل
■ @babelbookreview
❑ نوعی آرمانخواهی ناانسانی
«بینوایان»ِ هوگو به آمریکای بعد از جنگ ویتنام رسید. فریادِ «مرا بخوانید» خود را در آن سوی اقیانوس اطلس بلند کرد و جان رالز، کهنهسرباز جنگ ویتنام، نیز در میان خیل کسانی بود که کتاب را خواند، اما در زمرهی معدود خوانندههایی بود که بعد از بهزمین گذاشتن آن، معنای «انسانی» رمان هوگو را درک کرد و کوشید با خلق فضایی «ناانسانی،» انسانیت را از طریق طرح «نظریهای در باب عدالت» احیا کند. اما رالز بهخوبی میدانست که طرح مسئلهی عدالت به معنای آرمانی آن، گرچه بنیانهای ظاهراً سخت و استواری دارد اما در مواجهه با زمین سردِ واقعیت و جهان واقعاً موجود، دود میشود و به هوا میرود. بنابراین تصمیم گرفت تا جای انسانهای واقعاً موجود را با قسمی از انسان پر کند که پذیرای عدالت مدنظر او باشند. او در این کتاب، آزمایشگاه شخصی خود را برپا میکند و گونهای از انسانها را کشت میدهد که جایگاه اجتماعی، اقتصادی، جنسیت، دین یا نژاد خود را نمیشناسند و نمیدانند سهمشان از موهبتها و تواناییهای طبیعی، هوش، قدرت و چیزهای دیگر چقدر است. هیچکس نمیداند مفهومی که از خیر دارد چیست و میل روانشناختی خاصش کدام است. هیچکس نمیداند سیاه است یا سفید، فقیر است یا غنی، دانشمند است یا بیسواد، زن است یا مرد، جوان است یا پیر، و نمیداند چه منزلتی در جامعهی آینده خواهد داشت. این یک موقعیت نخستین است، وضع اولیه اما غیرطبیعی؛ انسانهای لولهی آزمایشگاهی جان رالز - که بیشباهت با باغ عدن در سفر پیدایش کتاب مقدس نیست- در فلاشبکی الاهیاتی-سیاسی در عصر معصومیت بهسر میبرند. او در معجونی بدیع، وضع طبیعیِ هابزی را با موقعیت پیشاشناختیِ آدم و حوا درهممیآمیزد تا مفهوم دلخواهِ خود از عدالت را چونان میوهای ممنوعه به خورد انسانهای کتابش دهد. اما آیا این انسانهای خیالین، بیرون از لولهی الاهیاتی رالزی هم میتوانند به حیات خود ادامه داده و یوتوپیای مدنظر کهنهسرباز انساندوست ما را محقق سازند؟
✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل
نظریهای در باب عدالت | جان رالز | ترجمهٔ مرتضی نوری | نشر مرکز
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
«بینوایان»ِ هوگو به آمریکای بعد از جنگ ویتنام رسید. فریادِ «مرا بخوانید» خود را در آن سوی اقیانوس اطلس بلند کرد و جان رالز، کهنهسرباز جنگ ویتنام، نیز در میان خیل کسانی بود که کتاب را خواند، اما در زمرهی معدود خوانندههایی بود که بعد از بهزمین گذاشتن آن، معنای «انسانی» رمان هوگو را درک کرد و کوشید با خلق فضایی «ناانسانی،» انسانیت را از طریق طرح «نظریهای در باب عدالت» احیا کند. اما رالز بهخوبی میدانست که طرح مسئلهی عدالت به معنای آرمانی آن، گرچه بنیانهای ظاهراً سخت و استواری دارد اما در مواجهه با زمین سردِ واقعیت و جهان واقعاً موجود، دود میشود و به هوا میرود. بنابراین تصمیم گرفت تا جای انسانهای واقعاً موجود را با قسمی از انسان پر کند که پذیرای عدالت مدنظر او باشند. او در این کتاب، آزمایشگاه شخصی خود را برپا میکند و گونهای از انسانها را کشت میدهد که جایگاه اجتماعی، اقتصادی، جنسیت، دین یا نژاد خود را نمیشناسند و نمیدانند سهمشان از موهبتها و تواناییهای طبیعی، هوش، قدرت و چیزهای دیگر چقدر است. هیچکس نمیداند مفهومی که از خیر دارد چیست و میل روانشناختی خاصش کدام است. هیچکس نمیداند سیاه است یا سفید، فقیر است یا غنی، دانشمند است یا بیسواد، زن است یا مرد، جوان است یا پیر، و نمیداند چه منزلتی در جامعهی آینده خواهد داشت. این یک موقعیت نخستین است، وضع اولیه اما غیرطبیعی؛ انسانهای لولهی آزمایشگاهی جان رالز - که بیشباهت با باغ عدن در سفر پیدایش کتاب مقدس نیست- در فلاشبکی الاهیاتی-سیاسی در عصر معصومیت بهسر میبرند. او در معجونی بدیع، وضع طبیعیِ هابزی را با موقعیت پیشاشناختیِ آدم و حوا درهممیآمیزد تا مفهوم دلخواهِ خود از عدالت را چونان میوهای ممنوعه به خورد انسانهای کتابش دهد. اما آیا این انسانهای خیالین، بیرون از لولهی الاهیاتی رالزی هم میتوانند به حیات خود ادامه داده و یوتوپیای مدنظر کهنهسرباز انساندوست ما را محقق سازند؟
✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل
نظریهای در باب عدالت | جان رالز | ترجمهٔ مرتضی نوری | نشر مرکز
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
- نام رمانت چیست؟
- سبکی تحملناپذیر هستی.
- فکر میکنم قبلا کسی آن را نوشته است.
- خودم نوشتم! اما آن موقع دربارهی عنوان کتاب اشتباه کردم. گمان میکنم آن عنوان، متعلق به رمانی است که الان دارم مینویسم.
«اگر شخصی هنوز آنقدر دیوانه باشد که این روزها بخواهد داستان بنویسد و بخواهد آنها را در امان نگه دارد باید رمانش را طوری بنویسد که نتوان آن را بازگو کرد.»
نه اشتباه نکنید! این بخشی از اعترافات نویسندهی مورد نظر ما نیست، بلکه این سخنرانی خود اوست در فصلی از «جاودانگی» با یکی از شخصیتهای رمانش (که نگران ملالآور شدن رمان نویسندهاش است!) سر میزی نشسته و مرغابی میخورد و از رمانش حرف میزند: «وقتی تو این مرغابی را میخوری آیا دچار ملال میشوی؟ برعکس میخواهی که این مرغابی هر چه آرامتر وارد بدنت بشود و مزهاش هرگز به پایان نرسد. رمان نباید شبیه مسابقهی دوچرخهسواری بشود. من منتظر فصل ششم کتاب هستم. یک شخصیت جدید وارد رمان میشود و در همان بخش بدون آنکه اثری از خود برجای بگذارد ناپدید میشود. من این شخصیت را به همین دلیل دوست دارم.» برای خواندن ادامهی این جملات به قسمت اول این متن مراجعه کنید.
کوندرا با حضور خود در رمان مانند آیینهای عمل میکند که در آن موقعیت قهرمانان و شخصیتهای داستان را انعکاس میدهد. قهرمانانی که هر یک از مفهومی فراتر از خودشان متولد میشوند و کوندرا همچون خدایی شاعر، لحظهی آفرینش آنها را میسراید و در هر فصلی از این آفرینش، حرکت آهستهی دست و بازویی را میبینیم که با عشوهگری عجیبی ما را با زندگی فرامیخواند. تکراری اغواگرانه و جاودانه!
تجربه و شوخطبعی دو شاهرگ اصلی این رماناند و بازی و نقاشی و موسیقی و عشق و رابطهی جنسی و تاریخ درون این رگها به گردش درآمدهاند.
نویسنده و راوی جاودانگی، تمامی این مضامین و مفاهیم را در هفت فصل ترسیم کرده است. شخصیتها و اتفاقاتی که به ظاهر جدای از هم هستند اما در واقع ارتباط تنگاتنگی باهم دارند. هفت فصل موازی و غیرخطی، با جزییاتی چنان تنظیمشده که در نهایت به «معنای جهان» ختم میشوند.
✍️ لیدا فلاح احمدی | کتابخانهٔ بابل
جاودانگی | میلان کوندرا | ترجمهٔ حشمتالله کامرانی | نشر فاخته
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
- سبکی تحملناپذیر هستی.
- فکر میکنم قبلا کسی آن را نوشته است.
- خودم نوشتم! اما آن موقع دربارهی عنوان کتاب اشتباه کردم. گمان میکنم آن عنوان، متعلق به رمانی است که الان دارم مینویسم.
«اگر شخصی هنوز آنقدر دیوانه باشد که این روزها بخواهد داستان بنویسد و بخواهد آنها را در امان نگه دارد باید رمانش را طوری بنویسد که نتوان آن را بازگو کرد.»
نه اشتباه نکنید! این بخشی از اعترافات نویسندهی مورد نظر ما نیست، بلکه این سخنرانی خود اوست در فصلی از «جاودانگی» با یکی از شخصیتهای رمانش (که نگران ملالآور شدن رمان نویسندهاش است!) سر میزی نشسته و مرغابی میخورد و از رمانش حرف میزند: «وقتی تو این مرغابی را میخوری آیا دچار ملال میشوی؟ برعکس میخواهی که این مرغابی هر چه آرامتر وارد بدنت بشود و مزهاش هرگز به پایان نرسد. رمان نباید شبیه مسابقهی دوچرخهسواری بشود. من منتظر فصل ششم کتاب هستم. یک شخصیت جدید وارد رمان میشود و در همان بخش بدون آنکه اثری از خود برجای بگذارد ناپدید میشود. من این شخصیت را به همین دلیل دوست دارم.» برای خواندن ادامهی این جملات به قسمت اول این متن مراجعه کنید.
کوندرا با حضور خود در رمان مانند آیینهای عمل میکند که در آن موقعیت قهرمانان و شخصیتهای داستان را انعکاس میدهد. قهرمانانی که هر یک از مفهومی فراتر از خودشان متولد میشوند و کوندرا همچون خدایی شاعر، لحظهی آفرینش آنها را میسراید و در هر فصلی از این آفرینش، حرکت آهستهی دست و بازویی را میبینیم که با عشوهگری عجیبی ما را با زندگی فرامیخواند. تکراری اغواگرانه و جاودانه!
تجربه و شوخطبعی دو شاهرگ اصلی این رماناند و بازی و نقاشی و موسیقی و عشق و رابطهی جنسی و تاریخ درون این رگها به گردش درآمدهاند.
نویسنده و راوی جاودانگی، تمامی این مضامین و مفاهیم را در هفت فصل ترسیم کرده است. شخصیتها و اتفاقاتی که به ظاهر جدای از هم هستند اما در واقع ارتباط تنگاتنگی باهم دارند. هفت فصل موازی و غیرخطی، با جزییاتی چنان تنظیمشده که در نهایت به «معنای جهان» ختم میشوند.
✍️ لیدا فلاح احمدی | کتابخانهٔ بابل
جاودانگی | میلان کوندرا | ترجمهٔ حشمتالله کامرانی | نشر فاخته
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ ببر، ببر سفید
فرض کنید در جایی چشم به جهان بگشایید که حق رؤیا داشتن و آرزو کردن و اساساً هر انتخابی از همان لحظهٔ تولد ازتان گرفته شده باشد. بهتان بگویند بفرمایید این زندگی شما، این جایگاه طبقاتیتان، این شغلتان و این هم بقیۀ عمرتان. اولین فکری که به ذهن هر انسان طاغیای میرسد فرار است. شاید پیش بیاید که انسانی همین زندگی متعین را بپذیرد، بی هیچ چشمانداز محتملی؛ اما دستکم در فکر خود از اختیار کردن چنین تقدیر محتومی تن میزنند. این سرنوشت بیبدیل آدمهاییست که در «کاست»های مشخصی در هند به دنیا میآیند. جایی که بلافاصله پس از تولد برچسب «چه بودن» بر وجود آدمها زده میشود. کاستهای فرودست، همیشه خادمان رامشدۀ کاستهای برتر هستند انگار که طعنهٔ ابدی بندگی بر ذات زندگیشان نشسته است و باید پوزخندی خدایانه را تا ابد تاب بیاورند. کاست برایشان خودِ بینقاب زندگی است در جبری ناگزیر. تکلیف آن کسی که نتواند این وضعیت را بپذیرد چیست؟ آن که دچار چنین تضادی شود، دو رنج را بر خود تحمیل کرده است، رنج زندگی محقر بیرون و رنج احساس فرومایگی درون. آیا فرار از قفس وضعیت را تغییر خواهد داد؟ تاوانش چه خواهد بود؟ تا کجا میشود گذشته را سوزاند و آیندهای جدید آفرید؟
رمان «ببر سفید» روایت زندگی کسی است که حتمیت تاریکی سرنوشت خود را نمیپذیرد و از بازی خارج میشود. زندگیاش را از کاست شیرینیپزان در لاکسمانگار به خیابانهای دهلی و از حاشیه لجنزار گنگ به بنگلور برمیکشد. «بالرام حلوایی» با وجود ترس زیاد و دانش اندکش بلندپروازانه دست به انتخاب آینده میزند و در این راه تردید را از ذهن و تنش میزداید. دست به انتخاب میزند، رویای خودش را میسازد و در راه رسیدن به رهایی از هیچ کار و هیچ کوشش و حتی هیچ رذیلتی دریغ نمیکند و یاد میگیرد تردید نکند تا بتواند از شومی تقدیرش بگریزد. او تلخی زیستن در جبر را عمیقاً حس میکند و به انتخاب سختتر خطر میکند؛ میرود و با زندگی پنجه در پنجه میایستد و برای غلبه به آن حتی یاری شیطان را هم رد نمیکند.
✍️ سحر خانلو | کتابخانهٔ بابل
ببر سفید | آراویند آدیگا | ترجمهٔ مژده دقیقی |نشر نیلوفر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
فرض کنید در جایی چشم به جهان بگشایید که حق رؤیا داشتن و آرزو کردن و اساساً هر انتخابی از همان لحظهٔ تولد ازتان گرفته شده باشد. بهتان بگویند بفرمایید این زندگی شما، این جایگاه طبقاتیتان، این شغلتان و این هم بقیۀ عمرتان. اولین فکری که به ذهن هر انسان طاغیای میرسد فرار است. شاید پیش بیاید که انسانی همین زندگی متعین را بپذیرد، بی هیچ چشمانداز محتملی؛ اما دستکم در فکر خود از اختیار کردن چنین تقدیر محتومی تن میزنند. این سرنوشت بیبدیل آدمهاییست که در «کاست»های مشخصی در هند به دنیا میآیند. جایی که بلافاصله پس از تولد برچسب «چه بودن» بر وجود آدمها زده میشود. کاستهای فرودست، همیشه خادمان رامشدۀ کاستهای برتر هستند انگار که طعنهٔ ابدی بندگی بر ذات زندگیشان نشسته است و باید پوزخندی خدایانه را تا ابد تاب بیاورند. کاست برایشان خودِ بینقاب زندگی است در جبری ناگزیر. تکلیف آن کسی که نتواند این وضعیت را بپذیرد چیست؟ آن که دچار چنین تضادی شود، دو رنج را بر خود تحمیل کرده است، رنج زندگی محقر بیرون و رنج احساس فرومایگی درون. آیا فرار از قفس وضعیت را تغییر خواهد داد؟ تاوانش چه خواهد بود؟ تا کجا میشود گذشته را سوزاند و آیندهای جدید آفرید؟
رمان «ببر سفید» روایت زندگی کسی است که حتمیت تاریکی سرنوشت خود را نمیپذیرد و از بازی خارج میشود. زندگیاش را از کاست شیرینیپزان در لاکسمانگار به خیابانهای دهلی و از حاشیه لجنزار گنگ به بنگلور برمیکشد. «بالرام حلوایی» با وجود ترس زیاد و دانش اندکش بلندپروازانه دست به انتخاب آینده میزند و در این راه تردید را از ذهن و تنش میزداید. دست به انتخاب میزند، رویای خودش را میسازد و در راه رسیدن به رهایی از هیچ کار و هیچ کوشش و حتی هیچ رذیلتی دریغ نمیکند و یاد میگیرد تردید نکند تا بتواند از شومی تقدیرش بگریزد. او تلخی زیستن در جبر را عمیقاً حس میکند و به انتخاب سختتر خطر میکند؛ میرود و با زندگی پنجه در پنجه میایستد و برای غلبه به آن حتی یاری شیطان را هم رد نمیکند.
✍️ سحر خانلو | کتابخانهٔ بابل
ببر سفید | آراویند آدیگا | ترجمهٔ مژده دقیقی |نشر نیلوفر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ کمان نیچه
نیچه میگفت فلسفهی یک فیلسوف مانند تیری است که از چلهی کمان رها شده است. فیلسوف فلسفهاش را در کمان میگذارد و به سویی پرتاب میکند. بعدها فیلسوفی دیگری میآید و آن تیر را در کمان میگذارد و به سویی دیگر میاندازد.
بهتر از این نمیتوان تأثیر فلاسفه بر یکدیگر را توضیح داد. فلسفهی یک فیلسوف میتواند تیری باشد در میان تیرهایی که فیلسوف جدید میخواهد به سوی هدفی تازه پرتاب کند. مسئله فقط فهم و شرح فلسفهی فیلسوفهای پیشین نیست، مسئله «استفاده» یا حتی «سو استفاده» از این فلسفههاست و این دقیقاً کاری است که متفکران فرانسوی نیمهی دوم قرن بیستم با نیچه کردند. آنها پیکان تیز نیچه را برداشتند و هر یک آنرا به سوی هدفی تازه نشانه گرفتند: دریدا به سوی فهم محدود انسان از جهان در قالب مفاهیم دو تایی (خیر/شر، زیبا/زشت، مرد/زن و ...)، فوکو به سوی روابط قدرت و نیروهایی که وضع موجود را شکل دادهاند، دلوز به سوی انقیاد میل و محدودیتهای خلاقیت و سیکسو به سوی اقتصاد مردانه و روابطی که این اقتصاد را مستقر کردهاند.
این دقیقاً رویکرد شریفت در این کتاب است: بررسی پروژههای این فیلسوفان فرانسوی – که به فیلسوفان پساساختارگرا شهرت دارند – و پیگیری ردی که از فلسفهی نیچه تا فلسفهی آنها کشیده شده است. نامهای کتاب (این کتاب دو نام یکسان دارد نه یک نام اصلی و یک نام فرعی) نمایانگر همه چیزند: از یک طرف «میراث فرانسوی نیچه» که فلاسفهی فرانسوی را «فرزندان نیچه» معرفی میکند و به ما میگوید که این پدر – که هیچگاه یک «پدر واقعی» نبود – چه چیز برای فرزندانش به ارث گذاشته است و از طرف دیگر «تبارشناسی پساساختارگرایی» نشان میدهد که ریشههای یک تفکر تناور و پرنفوذ چگونه میتواند به متون یک فیلسوف – که هیچگاه یک «فیلسوف واقعی» نبود – بازگردد.
خواندن این کتاب غیر از آشنایی با فلسفهی نیچه و بعضی از مضامین فلسفهی فرانسوی، دو فایدهی مهم دارد: ۱- این کتاب راهنمایی است برای آموزش نحوهی اثرپذیری از یک فیلسوف: یک فیلسوف چگونه فیلسوف قبلی را به تیری در کمان خود بدل میکند. ۲- این کتاب راهنمایی است برای ترجمهی دقیق و جذاب اثری که از فلاسفهای متفاوت با سبکهایی بسیار متفاوت سخن میگوید و در آن به قطعاتی از مهمترین آثار فلسفی قرن بیستم اشاره شده است. ترجمهی درخشان محمد جواد (سروش) سیدی را از دست ندهید.
✍️ شیرین مجد | کتابخانۀ بابل
میراث فرانسوی نیچه | آلن د. شریفت | ترجمۀ محمد جواد سیدی | نشر نیماژ
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
نیچه میگفت فلسفهی یک فیلسوف مانند تیری است که از چلهی کمان رها شده است. فیلسوف فلسفهاش را در کمان میگذارد و به سویی پرتاب میکند. بعدها فیلسوفی دیگری میآید و آن تیر را در کمان میگذارد و به سویی دیگر میاندازد.
بهتر از این نمیتوان تأثیر فلاسفه بر یکدیگر را توضیح داد. فلسفهی یک فیلسوف میتواند تیری باشد در میان تیرهایی که فیلسوف جدید میخواهد به سوی هدفی تازه پرتاب کند. مسئله فقط فهم و شرح فلسفهی فیلسوفهای پیشین نیست، مسئله «استفاده» یا حتی «سو استفاده» از این فلسفههاست و این دقیقاً کاری است که متفکران فرانسوی نیمهی دوم قرن بیستم با نیچه کردند. آنها پیکان تیز نیچه را برداشتند و هر یک آنرا به سوی هدفی تازه نشانه گرفتند: دریدا به سوی فهم محدود انسان از جهان در قالب مفاهیم دو تایی (خیر/شر، زیبا/زشت، مرد/زن و ...)، فوکو به سوی روابط قدرت و نیروهایی که وضع موجود را شکل دادهاند، دلوز به سوی انقیاد میل و محدودیتهای خلاقیت و سیکسو به سوی اقتصاد مردانه و روابطی که این اقتصاد را مستقر کردهاند.
این دقیقاً رویکرد شریفت در این کتاب است: بررسی پروژههای این فیلسوفان فرانسوی – که به فیلسوفان پساساختارگرا شهرت دارند – و پیگیری ردی که از فلسفهی نیچه تا فلسفهی آنها کشیده شده است. نامهای کتاب (این کتاب دو نام یکسان دارد نه یک نام اصلی و یک نام فرعی) نمایانگر همه چیزند: از یک طرف «میراث فرانسوی نیچه» که فلاسفهی فرانسوی را «فرزندان نیچه» معرفی میکند و به ما میگوید که این پدر – که هیچگاه یک «پدر واقعی» نبود – چه چیز برای فرزندانش به ارث گذاشته است و از طرف دیگر «تبارشناسی پساساختارگرایی» نشان میدهد که ریشههای یک تفکر تناور و پرنفوذ چگونه میتواند به متون یک فیلسوف – که هیچگاه یک «فیلسوف واقعی» نبود – بازگردد.
خواندن این کتاب غیر از آشنایی با فلسفهی نیچه و بعضی از مضامین فلسفهی فرانسوی، دو فایدهی مهم دارد: ۱- این کتاب راهنمایی است برای آموزش نحوهی اثرپذیری از یک فیلسوف: یک فیلسوف چگونه فیلسوف قبلی را به تیری در کمان خود بدل میکند. ۲- این کتاب راهنمایی است برای ترجمهی دقیق و جذاب اثری که از فلاسفهای متفاوت با سبکهایی بسیار متفاوت سخن میگوید و در آن به قطعاتی از مهمترین آثار فلسفی قرن بیستم اشاره شده است. ترجمهی درخشان محمد جواد (سروش) سیدی را از دست ندهید.
✍️ شیرین مجد | کتابخانۀ بابل
میراث فرانسوی نیچه | آلن د. شریفت | ترجمۀ محمد جواد سیدی | نشر نیماژ
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ داستان کارآگاهی و معمّای عدل الاهی: مورد شگفت آقای چسترتون
«شما خرد را به باد انتقاد گرفتید و بیمقدار قلمداد کردید. این نظر با اصول راستین الاهیات سازگار نیست». اشتباه نکنید، این جمله را نه اسپینوزا، بلکه گیلبرت کیث چسترتون، نویسندهی داستانهای کارآگاهی نوشته است. آیا این تبیینی درخشان از ماهیت الاهیات نیست؟ به عبارت دیگر: آیا داستان کارآگاهی بهترین شکل نوشتن متن الاهیاتی نیست؟
هر داستان کارآگاهی خوبی بیشک بر یک مفروض بنیادین استوار است: شرّ در جهان وجود ندارد. الاهیات داستان کارآگاهی یک درونمایهی بنیادین دارد: بیشک توضیحی برای هر جنایت میتوان یافت. اما اگر شرّ در جهان وجود نداشته باشد، اگر شرّ از سنخ عدم باشد، همانطور که اسپینوزا نشان داد، خیر و تعالی و معجزه هم در جهان جایی ندارند. بدترین نوع داستان کارآگاهی آن است که در آن نویسنده سرانجام معمای جنایت را با تکیه بر معجزه و جادو تبیین کند. در نظر چسترتون، کارآگاه الاهیدانی عقلگراست که عقلگرایی خود را تا سرحد نیهیلیسم میکشاند: خدا وجود دارد اما تنها به این دلیل که جز از طریق عقل عمل نمیکند. پدر براون، قهرمان داستانهای چسترتون، نه به معجزه اعتقاد دارد و نه به تعالی. او سخت به درونماندگاری قدرت خداوند پایبند است. او اسپینوزیستی تمامعیار است که در نظرش یک الاهیدان حقیقی هرگز در گشودن راز معماها به معجزه متوسل نمیشود. چسترتون جذابترین ژانر ادبیات داستانی را در خدمت داغترین بحث الاهیاتی تاریخ به کار میبندد: مسئلهی شرّ یا عدل الاهی. (آیا از این منظر، داستایفسکی، با آن شیفتگی ژرف به شرّ، نیای چسترتون نیست؟) داستانهای کارآگاهی چسترتون گواهی هستند بر آکندگی هستیشناختی جهان. کارآگاه موفق میشود، نه بدین سبب که خداوند معجزهای میکند، بلکه درست بالعکس، بدین سبب که معجزهای وجود ندارد. او ماتریالیستی بیبدیل است چرا که تنها یک ماتریالیست سرسخت میتواند به معجزهی تجسد مسیح باور داشته باشد. چسترتون انتولوژیست ادبیات پلیسی است. پرسش استعلایی چسترتون این است: هستی را چگونه باید تبیین کنیم تا شگفتی و امر نو نه حاصل معجزهای متعال، که مبیّن سرشت درونی و مادّی هستی باشند؟ وظیفهی فلسفیای که او پیش پای فلاسفهی آینده میگذارد این است که ماتریالیسم خود را به جای تقلیلگرایی به شگفتی و زایایی خود ماده پیوند بزنند. این ترکیب جذابی است از الاهیات، ادبیات پلیسی و نیز اشارتی به هستیشناسی شگفتی و معجزه در گسست از تعالی.
✍️ سروش سیدی | کتابخانهٔ بابل
صلیب آبی | گیلبرت کیت چسترتون | ترجمهٔ کاوه میرعباسی | نشر طرح نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
«شما خرد را به باد انتقاد گرفتید و بیمقدار قلمداد کردید. این نظر با اصول راستین الاهیات سازگار نیست». اشتباه نکنید، این جمله را نه اسپینوزا، بلکه گیلبرت کیث چسترتون، نویسندهی داستانهای کارآگاهی نوشته است. آیا این تبیینی درخشان از ماهیت الاهیات نیست؟ به عبارت دیگر: آیا داستان کارآگاهی بهترین شکل نوشتن متن الاهیاتی نیست؟
هر داستان کارآگاهی خوبی بیشک بر یک مفروض بنیادین استوار است: شرّ در جهان وجود ندارد. الاهیات داستان کارآگاهی یک درونمایهی بنیادین دارد: بیشک توضیحی برای هر جنایت میتوان یافت. اما اگر شرّ در جهان وجود نداشته باشد، اگر شرّ از سنخ عدم باشد، همانطور که اسپینوزا نشان داد، خیر و تعالی و معجزه هم در جهان جایی ندارند. بدترین نوع داستان کارآگاهی آن است که در آن نویسنده سرانجام معمای جنایت را با تکیه بر معجزه و جادو تبیین کند. در نظر چسترتون، کارآگاه الاهیدانی عقلگراست که عقلگرایی خود را تا سرحد نیهیلیسم میکشاند: خدا وجود دارد اما تنها به این دلیل که جز از طریق عقل عمل نمیکند. پدر براون، قهرمان داستانهای چسترتون، نه به معجزه اعتقاد دارد و نه به تعالی. او سخت به درونماندگاری قدرت خداوند پایبند است. او اسپینوزیستی تمامعیار است که در نظرش یک الاهیدان حقیقی هرگز در گشودن راز معماها به معجزه متوسل نمیشود. چسترتون جذابترین ژانر ادبیات داستانی را در خدمت داغترین بحث الاهیاتی تاریخ به کار میبندد: مسئلهی شرّ یا عدل الاهی. (آیا از این منظر، داستایفسکی، با آن شیفتگی ژرف به شرّ، نیای چسترتون نیست؟) داستانهای کارآگاهی چسترتون گواهی هستند بر آکندگی هستیشناختی جهان. کارآگاه موفق میشود، نه بدین سبب که خداوند معجزهای میکند، بلکه درست بالعکس، بدین سبب که معجزهای وجود ندارد. او ماتریالیستی بیبدیل است چرا که تنها یک ماتریالیست سرسخت میتواند به معجزهی تجسد مسیح باور داشته باشد. چسترتون انتولوژیست ادبیات پلیسی است. پرسش استعلایی چسترتون این است: هستی را چگونه باید تبیین کنیم تا شگفتی و امر نو نه حاصل معجزهای متعال، که مبیّن سرشت درونی و مادّی هستی باشند؟ وظیفهی فلسفیای که او پیش پای فلاسفهی آینده میگذارد این است که ماتریالیسم خود را به جای تقلیلگرایی به شگفتی و زایایی خود ماده پیوند بزنند. این ترکیب جذابی است از الاهیات، ادبیات پلیسی و نیز اشارتی به هستیشناسی شگفتی و معجزه در گسست از تعالی.
✍️ سروش سیدی | کتابخانهٔ بابل
صلیب آبی | گیلبرت کیت چسترتون | ترجمهٔ کاوه میرعباسی | نشر طرح نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ پارهنوشته
قطعهنویسی انعکاس شکل حقیقی اندیشه است. اندیشه شاید هرگز یک خط پیوسته نیست بلکه دقیقاً همان جایی است که خط گسسته میشود. از این رو اندیشیدن بیش از آنکه رسمِ خطی راست یا امتدادِ یک خط باشد، خط شکنی و خطخطی کردن است. اما پیشینهی قطعهنویسی به کدام تاریخ بازمیگردد؟ گرچه قطعهنویسی در میان فیلسوفان و نویسندگان مکتب رمانتیسیسم بود که شکوفا شد، پیشینهاش به یونان باستان میرسد. در آن دوره قطعهنوشته هرگز انبوهی آشفته از ایدهها تلقی نمیشد، بلکه نوعی از ادبیات مستقل بود که مابین نظاممندی و نظامگریزی در نوسان بود؛ پارادوکسی که هرگز به هیچکدام از این دو تبدیل نمیشد، اما همزمان هر دوِ آنها بود؛ این یعنی وضعیتی که در عمل میتوانست منجر به فضا دادن به نقطهنظرهای مختلف باشد. و همچنین یک اثر قطعهنوشته را همچون خرده آینههایی پخششده در متن بنمایاند که هر کدام از آنها شکلی از اشکال یک پدیده یا مقوله یا موضوع را بازمیتابانند.
نیچه از همین رو شیفتهی قطعهنویسی بود. نیز ویتگنشتاین، آدورنو، بلانشو. و امیل سیوران و سارا کین؛ نابغهی ناکام تئاتر. و هوارد بارکر. همو که شخصِ کین شکسپیر عصر ما میخواند و بزرگترین نمایشنامهنویس قرن بیستم انگلیس. او که چهارمین اثر بنیادین در اصول نظری درام را به سبک قطعهنویسی نوشت: پس از فن شعر ارسطو، ارغنونی کوتاه برای تئاتر از برتولت برشت و تئاتر قساوت از آنتونن آرتو. قطعاتی دربارهی تئاتر، آن یگانه (کدام یگانه؟) و هنر تئاتر. قطعاتی که انباشتهاند از مؤلفههایی همچون فردیت، قوهی تخیل، تراژدی، میل، زبانِ بدن، شورمندی و شاعرانگی، خودارزش-آفرینی و گوشت... تئاتر فاجعه. این کتاب دریاچهای از امواج جداجدا اما همساز است که از هر زاویه و هر فاصلهای نگاهش کنید، هر موجش را که نگاه کنید، تمامیتش را نگاه کردهاید. کل از جزء و بالعکس.
✍️ رامین اعلایی؛ کتابخانهٔ بابل
مرگ، آن یگانه، هنر تئاتر | هوارد بارکر | ترجمهٔ علیرضا فخرکننده | گام نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
قطعهنویسی انعکاس شکل حقیقی اندیشه است. اندیشه شاید هرگز یک خط پیوسته نیست بلکه دقیقاً همان جایی است که خط گسسته میشود. از این رو اندیشیدن بیش از آنکه رسمِ خطی راست یا امتدادِ یک خط باشد، خط شکنی و خطخطی کردن است. اما پیشینهی قطعهنویسی به کدام تاریخ بازمیگردد؟ گرچه قطعهنویسی در میان فیلسوفان و نویسندگان مکتب رمانتیسیسم بود که شکوفا شد، پیشینهاش به یونان باستان میرسد. در آن دوره قطعهنوشته هرگز انبوهی آشفته از ایدهها تلقی نمیشد، بلکه نوعی از ادبیات مستقل بود که مابین نظاممندی و نظامگریزی در نوسان بود؛ پارادوکسی که هرگز به هیچکدام از این دو تبدیل نمیشد، اما همزمان هر دوِ آنها بود؛ این یعنی وضعیتی که در عمل میتوانست منجر به فضا دادن به نقطهنظرهای مختلف باشد. و همچنین یک اثر قطعهنوشته را همچون خرده آینههایی پخششده در متن بنمایاند که هر کدام از آنها شکلی از اشکال یک پدیده یا مقوله یا موضوع را بازمیتابانند.
نیچه از همین رو شیفتهی قطعهنویسی بود. نیز ویتگنشتاین، آدورنو، بلانشو. و امیل سیوران و سارا کین؛ نابغهی ناکام تئاتر. و هوارد بارکر. همو که شخصِ کین شکسپیر عصر ما میخواند و بزرگترین نمایشنامهنویس قرن بیستم انگلیس. او که چهارمین اثر بنیادین در اصول نظری درام را به سبک قطعهنویسی نوشت: پس از فن شعر ارسطو، ارغنونی کوتاه برای تئاتر از برتولت برشت و تئاتر قساوت از آنتونن آرتو. قطعاتی دربارهی تئاتر، آن یگانه (کدام یگانه؟) و هنر تئاتر. قطعاتی که انباشتهاند از مؤلفههایی همچون فردیت، قوهی تخیل، تراژدی، میل، زبانِ بدن، شورمندی و شاعرانگی، خودارزش-آفرینی و گوشت... تئاتر فاجعه. این کتاب دریاچهای از امواج جداجدا اما همساز است که از هر زاویه و هر فاصلهای نگاهش کنید، هر موجش را که نگاه کنید، تمامیتش را نگاه کردهاید. کل از جزء و بالعکس.
✍️ رامین اعلایی؛ کتابخانهٔ بابل
مرگ، آن یگانه، هنر تئاتر | هوارد بارکر | ترجمهٔ علیرضا فخرکننده | گام نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ حکومتهای ادبی
ـــ نویسندهی مورد علاقهتان کیست؟
ـــ این نویسندهی مشهور در جهان و این نویسندهی مشهور در ایران.
بعضی از شما در پاسخ به پرسش دیروز ما، بدون لحظهای مکث و تردید، ادبیات ایران را از ادبیات جهان جدا کردید و نویسندهی مورد علاقهتان در جهان را کنار نویسندهی مورد علاقهتان در ایران گذاشتید. این برای بسیاری از علاقمندان ادبیات بدیهی و مشخص است. اما چرا؟ به این دلیل که ما معمولاً ادبیات را امری ملی میدانیم: ادبیات ایران، ادبیات انگلیس، ادبیات آرژانتین. برای ما، ادبیات از آنجا که به زبان پیوسته است، فعالیتی ملی است و کار نویسنده، به موقعیت جغرافیایی، فرهنگی، قومی و در نتیجه سیاسی او مربوط است. اما آیا واقعاً این گونه است؟
صادق هدایت را در نظر بگیرید. او رمانی نوشته به نام «بوف کور» که در آن از سبک ژرار دو نروال تأثیر گرفته، دو پاراگراف را عیناً از راینر ماریا ریلکه نقل کرده، از تکنیک جریان سیال ذهن به شیوهی وولف و جویس استفاده کرده، چند صحنه از سینمای اکسپرسیونیتی برداشته و از نظریهی روانکاوی فروید در پرداخت شخصیتها بهره برده است. همین تکنیکها، تئوریها و تصاویر «بوف کور» را ساختهاند. اگر ادبیات امری ملی است و مربوط به سنتها و فرهنگ یک ملت، پس اینها از کجا آمدهاند؟ چگونه به دست هدایت رسیدهاند؟ آیا اگر برای لحظهای زبان فارسی هدایت را کنار بگذاریم و ساختار متن او را تحلیل کنیم، میتوانیم نتیجه بگیریم که او نویسندهای ایرانی است؟ نه!
نتیجهی عجیب اما منطقی بررسی داستانهای هدایت این است: او ساکن مرزهای جنوبی کشور مدرنیستهای ادبیات است که گاهی از فرهنگ و سنتهای کشور همسایه، کشور پستمدرنها هم استفاده میکند. گاهی هم در سفر به سرزمین شاعران تغزلی شرق (که از قضا همزبان او هستند) تصاویری برمیدارد و در کارش به کار میبندد. میبینید که مرزها چگونه تغییر میکنند؟ اینجا دیگر با مرزها و حکومتها و سلطههای سیاسی طرف نیستیم اگرچه رد کمرنگی از آنها هنوز قابل مشاهده است. اینجا با حکومتها و سلطههای ادبی طرفیم. کدام مکتب یا دسته در جهان ادبیات قدرت دارد؟ کدام قلمرو ادبی تکنیکهای خود را صادر میکند؟ این تکنیکها و درونمایهها از چه راهی به دست نویسندگان ساکن در قلمروهای ادبی دیگر میرسد؟ هزینهشان چقدر است؟ و ...
اینها پرسشهایی هستند که کازانووا در این کتاب پیش کشیده و پاسخهایی به آنها داده که حتماً دید شما را نسبت به ادبیات جهانی دگرگون خواهد کرد.
✍️ علی شاهی | کتابخانۀ بابل
جمهوری جهانی ادبیات | پاسکال کازانووا | ترجمۀ شاپور اعتماد | نشر مرکز
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
ـــ نویسندهی مورد علاقهتان کیست؟
ـــ این نویسندهی مشهور در جهان و این نویسندهی مشهور در ایران.
بعضی از شما در پاسخ به پرسش دیروز ما، بدون لحظهای مکث و تردید، ادبیات ایران را از ادبیات جهان جدا کردید و نویسندهی مورد علاقهتان در جهان را کنار نویسندهی مورد علاقهتان در ایران گذاشتید. این برای بسیاری از علاقمندان ادبیات بدیهی و مشخص است. اما چرا؟ به این دلیل که ما معمولاً ادبیات را امری ملی میدانیم: ادبیات ایران، ادبیات انگلیس، ادبیات آرژانتین. برای ما، ادبیات از آنجا که به زبان پیوسته است، فعالیتی ملی است و کار نویسنده، به موقعیت جغرافیایی، فرهنگی، قومی و در نتیجه سیاسی او مربوط است. اما آیا واقعاً این گونه است؟
صادق هدایت را در نظر بگیرید. او رمانی نوشته به نام «بوف کور» که در آن از سبک ژرار دو نروال تأثیر گرفته، دو پاراگراف را عیناً از راینر ماریا ریلکه نقل کرده، از تکنیک جریان سیال ذهن به شیوهی وولف و جویس استفاده کرده، چند صحنه از سینمای اکسپرسیونیتی برداشته و از نظریهی روانکاوی فروید در پرداخت شخصیتها بهره برده است. همین تکنیکها، تئوریها و تصاویر «بوف کور» را ساختهاند. اگر ادبیات امری ملی است و مربوط به سنتها و فرهنگ یک ملت، پس اینها از کجا آمدهاند؟ چگونه به دست هدایت رسیدهاند؟ آیا اگر برای لحظهای زبان فارسی هدایت را کنار بگذاریم و ساختار متن او را تحلیل کنیم، میتوانیم نتیجه بگیریم که او نویسندهای ایرانی است؟ نه!
نتیجهی عجیب اما منطقی بررسی داستانهای هدایت این است: او ساکن مرزهای جنوبی کشور مدرنیستهای ادبیات است که گاهی از فرهنگ و سنتهای کشور همسایه، کشور پستمدرنها هم استفاده میکند. گاهی هم در سفر به سرزمین شاعران تغزلی شرق (که از قضا همزبان او هستند) تصاویری برمیدارد و در کارش به کار میبندد. میبینید که مرزها چگونه تغییر میکنند؟ اینجا دیگر با مرزها و حکومتها و سلطههای سیاسی طرف نیستیم اگرچه رد کمرنگی از آنها هنوز قابل مشاهده است. اینجا با حکومتها و سلطههای ادبی طرفیم. کدام مکتب یا دسته در جهان ادبیات قدرت دارد؟ کدام قلمرو ادبی تکنیکهای خود را صادر میکند؟ این تکنیکها و درونمایهها از چه راهی به دست نویسندگان ساکن در قلمروهای ادبی دیگر میرسد؟ هزینهشان چقدر است؟ و ...
اینها پرسشهایی هستند که کازانووا در این کتاب پیش کشیده و پاسخهایی به آنها داده که حتماً دید شما را نسبت به ادبیات جهانی دگرگون خواهد کرد.
✍️ علی شاهی | کتابخانۀ بابل
جمهوری جهانی ادبیات | پاسکال کازانووا | ترجمۀ شاپور اعتماد | نشر مرکز
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
👍2
قطره
قطره
قطره
سیاهِ جوهری
گشتوگذار فکر، جمعآوری واژهها و عبارات و اصطلاحات، نشستن و برخاستن با آدمهایی از قشرهای مختلف، خواندن، گوش سپردن، همه و همه برای او که مینویسد ذرهذره توشه در توبره انداختن است تا کجا چه فکری و چه واژهای به هم پیوند بخورند و داستانی از میانش سر برآورَد و شخصیتهایی پا بگیرند. قلم نویسنده گاهی در نقطهای فرود میآید و شخصیتی از جوهرش فرو میچکد که به خورد زبان و خاطرۀ ملتی میرود و دیگر پاک نمیشود. شخصیتهایی مثل داش آکل، میرزا یداللّه، میرزا حسینعلی. اما این قطرههای جوهر چطور باید در بافت جامعه و ذهن آدمهایش نفوذ کند؟ با چه فاصلهای باید از قلم چکه و کجا با صفحۀ سفید ذهن خواننده تلاقی کند؟ در نقطۀ اوج جنون و از گلولهای نشسته بر تن گربهای خیالی؟ در ادغام تردید و مرگ؟ از قمهای در پهلو یا از شنیدن شکرپرانی طوطی مقلد؟ میان نامههای عاشقانۀ زنی غربی؟ در میانۀ افشای جنایت؟ در چهرۀ معصوم لالوی کولی؟ در هیاهوی بالماسکه؟ در اتاق نمور بالای آبانبار یا در خشونتی موروثی؟ در اوج لحظات عرفانی؟ در انتهای حماقت؟ یا شاید ته شرارت؟
داستانهای مجموعۀ «سه قطره خون» و شخصیتهایش به هنگام فرود بر واقعیت، پایشان در لجهای خونخوار فرو میرود که آنها را در خود میکشد و عصارهشان را خراب و مفلوک به دست مخاطب میدهد. انگار در رگ زمان و مکان و آدمها به جای خون یخ جاریست. نخ هیچ رابطهای به دیگری گره نمیخورد و بریدهبریده، میان تردید و خشونت و خیانت و شیفتگی و فقر رها میشود. هر راهی به بنبستی از استیصال میرسد و در هر کنجی مرگ خفته است. هر آرزویی زود پوچ میشود و هیچ رویایی دوام ندارد. جهانی بهتمامی بناشده بر تزلزل و شک و خودویرانی که هر عشقی را تباه و هر امیدی را یأس میکند؛ پنجه بر چهرۀ مفاهیم والا میکشد و آسمان را به زیر میآورد تا چارهای باشد اما آسمان نیز چون سایهها زیر لوای جادو میگریزد و محو میشود. اما این جهان لغزان و تاریک برای ما آشناست. انقدر آشنا که مدت کوتاهی بعد از ورود به آن احساس میکنید که باید دستتان را به دیوار بگیرید تا زمین نخورید، اما شاید هیچ دیوار محکمی پیدا نکنید. پس آنگاه قدم به آن بگذارید که آمادۀ سقوط و ویرانی باشید.
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهٔ بابل
سه قطره خون | صادق هدایت | انتشارات امیرکبیر سابق (جعفری)
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
قطره
قطره
سیاهِ جوهری
گشتوگذار فکر، جمعآوری واژهها و عبارات و اصطلاحات، نشستن و برخاستن با آدمهایی از قشرهای مختلف، خواندن، گوش سپردن، همه و همه برای او که مینویسد ذرهذره توشه در توبره انداختن است تا کجا چه فکری و چه واژهای به هم پیوند بخورند و داستانی از میانش سر برآورَد و شخصیتهایی پا بگیرند. قلم نویسنده گاهی در نقطهای فرود میآید و شخصیتی از جوهرش فرو میچکد که به خورد زبان و خاطرۀ ملتی میرود و دیگر پاک نمیشود. شخصیتهایی مثل داش آکل، میرزا یداللّه، میرزا حسینعلی. اما این قطرههای جوهر چطور باید در بافت جامعه و ذهن آدمهایش نفوذ کند؟ با چه فاصلهای باید از قلم چکه و کجا با صفحۀ سفید ذهن خواننده تلاقی کند؟ در نقطۀ اوج جنون و از گلولهای نشسته بر تن گربهای خیالی؟ در ادغام تردید و مرگ؟ از قمهای در پهلو یا از شنیدن شکرپرانی طوطی مقلد؟ میان نامههای عاشقانۀ زنی غربی؟ در میانۀ افشای جنایت؟ در چهرۀ معصوم لالوی کولی؟ در هیاهوی بالماسکه؟ در اتاق نمور بالای آبانبار یا در خشونتی موروثی؟ در اوج لحظات عرفانی؟ در انتهای حماقت؟ یا شاید ته شرارت؟
داستانهای مجموعۀ «سه قطره خون» و شخصیتهایش به هنگام فرود بر واقعیت، پایشان در لجهای خونخوار فرو میرود که آنها را در خود میکشد و عصارهشان را خراب و مفلوک به دست مخاطب میدهد. انگار در رگ زمان و مکان و آدمها به جای خون یخ جاریست. نخ هیچ رابطهای به دیگری گره نمیخورد و بریدهبریده، میان تردید و خشونت و خیانت و شیفتگی و فقر رها میشود. هر راهی به بنبستی از استیصال میرسد و در هر کنجی مرگ خفته است. هر آرزویی زود پوچ میشود و هیچ رویایی دوام ندارد. جهانی بهتمامی بناشده بر تزلزل و شک و خودویرانی که هر عشقی را تباه و هر امیدی را یأس میکند؛ پنجه بر چهرۀ مفاهیم والا میکشد و آسمان را به زیر میآورد تا چارهای باشد اما آسمان نیز چون سایهها زیر لوای جادو میگریزد و محو میشود. اما این جهان لغزان و تاریک برای ما آشناست. انقدر آشنا که مدت کوتاهی بعد از ورود به آن احساس میکنید که باید دستتان را به دیوار بگیرید تا زمین نخورید، اما شاید هیچ دیوار محکمی پیدا نکنید. پس آنگاه قدم به آن بگذارید که آمادۀ سقوط و ویرانی باشید.
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهٔ بابل
سه قطره خون | صادق هدایت | انتشارات امیرکبیر سابق (جعفری)
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
آن لحظه چه بر سر ایمان داستایفسکی آمد؟ او در آن تابلو چه دید؟
گوینده: آزاد عندلیبی
نویسنده: علی شاهی
تدوین: تحریریهٔ کتابخانهٔ بابل
■ @BabelBookReview
■ instagram.com/BabelBookReview
گوینده: آزاد عندلیبی
نویسنده: علی شاهی
تدوین: تحریریهٔ کتابخانهٔ بابل
■ @BabelBookReview
■ instagram.com/BabelBookReview
❤1👍1👏1
❑ تاریخ فراموششدهی اذهان درخشان
«تاریخ فلسفهی سیاسی.» این عنوان برای ما مخاطبان مدرن طنینی دارد که همواره خصم نظری معمار اصلی اثر، یعنی لئو اشتراوس، محسوب میشد. لئو اشتراوس مدتها در پی نگارش تاریخی بدیل برای فلسفهی سیاسی یا اگر دقیقتر بگوییم فیلسوفان سیاسی مدنظر خود بود. پروژهای جاهطلبانه که مستلزم مساهمت چندین و چند اشتراوس بود. راهحل؟ سقراطیترین کاری که او از عهدهاش برمیآمد، یعنی شکار و پرورش استعدادهای درخشان و تربیت آنها. لئو اشتراوس با این کار هم خود را تکثیر کرد و هم خصم نظری و روششناختی خود در مطالعهی فلسفهی سیاسی را عملاً به چالش کشید. اما این خصم چه بود؟ شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد که بلافاصله و بدون درنگ، نظرِ فیلسوفی خاص را به شرایط سیاسیِ جامعهی محل زندگی، اوضاع عاطفی-شخصی یا طبقهی اقتصادی او نسبت بدهید، چنانکه گویی فیلسوف «صرفاً» بازتابی از زمانهی خود است و نه چیزی فراتر از آن. متدی تقلیلگرا که اگر از عنوان «زمینهگرایی حاد» برای آن استفاده کنیم، راه دوری نرفتهایم. لئو اشتراوس با سلاح متنگرایی به جدال تئوریک با این دگم غالب قرن بیستم رفت و گرچه موفق به شکستن هژمونی آن نشد اما اثراتی نازدودنی برجایگذاشت که ماحصل آن را در «تاریخ فلسفهی سیاسی» میبینیم. اثری که حتی از حیث صوری نیز بازتابندهی اغراض نظری او در فهم فلسفهی سیاسی به مثابه دیسیپلینی خودبنیاد و تأثیرگذار است. در این اثر، هر فصل به یک فیلسوف اختصاص دارد و در آن صرفاً بر متون اصلی همان فیلسوف تمرکز میشود و از حیث روششناختی نیز تحتتأثیر شیوهی تفسیری اشتراوس قرار دارد. در واقع کل اثر مصداق سنجش عملی تز اصلی اشتراوس از فلسفهی سیاسی به مثابه سیاست فلسفی و کشف استراتژی نوشتاریِ فیلسوف است. متنی که در آن بیش از هر چیز با خود فیلسوفان و نه تاریخ سیاسی-اجتماعی دوران زندگیشان مواجه خواهید شد و تجربهای مشابه ماکیاولی را از سر خواهید گذراند، حضور در ضیافت شبانهی اذهان درخشان.
✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل
تاریخ فلسفهی سیاسی | ویراستهی لئو اشتراوس و جوزف کراپسی | ویراستاران فارسی: یاشار جیرانی و شروین مقیمی | انتشارات روزگارنو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
«تاریخ فلسفهی سیاسی.» این عنوان برای ما مخاطبان مدرن طنینی دارد که همواره خصم نظری معمار اصلی اثر، یعنی لئو اشتراوس، محسوب میشد. لئو اشتراوس مدتها در پی نگارش تاریخی بدیل برای فلسفهی سیاسی یا اگر دقیقتر بگوییم فیلسوفان سیاسی مدنظر خود بود. پروژهای جاهطلبانه که مستلزم مساهمت چندین و چند اشتراوس بود. راهحل؟ سقراطیترین کاری که او از عهدهاش برمیآمد، یعنی شکار و پرورش استعدادهای درخشان و تربیت آنها. لئو اشتراوس با این کار هم خود را تکثیر کرد و هم خصم نظری و روششناختی خود در مطالعهی فلسفهی سیاسی را عملاً به چالش کشید. اما این خصم چه بود؟ شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد که بلافاصله و بدون درنگ، نظرِ فیلسوفی خاص را به شرایط سیاسیِ جامعهی محل زندگی، اوضاع عاطفی-شخصی یا طبقهی اقتصادی او نسبت بدهید، چنانکه گویی فیلسوف «صرفاً» بازتابی از زمانهی خود است و نه چیزی فراتر از آن. متدی تقلیلگرا که اگر از عنوان «زمینهگرایی حاد» برای آن استفاده کنیم، راه دوری نرفتهایم. لئو اشتراوس با سلاح متنگرایی به جدال تئوریک با این دگم غالب قرن بیستم رفت و گرچه موفق به شکستن هژمونی آن نشد اما اثراتی نازدودنی برجایگذاشت که ماحصل آن را در «تاریخ فلسفهی سیاسی» میبینیم. اثری که حتی از حیث صوری نیز بازتابندهی اغراض نظری او در فهم فلسفهی سیاسی به مثابه دیسیپلینی خودبنیاد و تأثیرگذار است. در این اثر، هر فصل به یک فیلسوف اختصاص دارد و در آن صرفاً بر متون اصلی همان فیلسوف تمرکز میشود و از حیث روششناختی نیز تحتتأثیر شیوهی تفسیری اشتراوس قرار دارد. در واقع کل اثر مصداق سنجش عملی تز اصلی اشتراوس از فلسفهی سیاسی به مثابه سیاست فلسفی و کشف استراتژی نوشتاریِ فیلسوف است. متنی که در آن بیش از هر چیز با خود فیلسوفان و نه تاریخ سیاسی-اجتماعی دوران زندگیشان مواجه خواهید شد و تجربهای مشابه ماکیاولی را از سر خواهید گذراند، حضور در ضیافت شبانهی اذهان درخشان.
✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل
تاریخ فلسفهی سیاسی | ویراستهی لئو اشتراوس و جوزف کراپسی | ویراستاران فارسی: یاشار جیرانی و شروین مقیمی | انتشارات روزگارنو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ طبیعت چیست؟
در میانهی جنگلی به شیئی ناشناخته برمیخورید که جلوی پایتان افتاده. اگر بخواهید آن را بشناسید چه سوالاتی به ذهنتان خواهد رسید؟ احتمالاً دامنهی سوالات گسترده خواهد بود، اما ارسطو میگوید این پرسشها به چهار پرسش فروکاسته میشوند: ۱. این شیء از چه ساخته شده است؟ برای ما مهم است که این شیء ناشناس از سفال ساخته شده یا مفرغ؛ از پلاستیک یا چوب. این بخش مهمی از چیزی است که در مورد اشیأ میخواهیم بدانیم. ۲. این تکه پلاستیک شکل خاصی دارد، «صورت» یا «فرمی»، که آن را بدل به شیء خاصی کرده. ما با یک تکه چوب یا پلاستیک مطلقاً بیشک سروکار نداریم. پس نکتهی بعدی صورت شیء است. ۳. اما بدون شک آنچه به ذهن ما میرسد این است که شکل خاص این شیء نمیتواند حاصل تصادف باشد. لاجرم کسی یا نیرویی این تکه ماده را به این صورت خاص درآورده است. ۴. و سرانجام اشیأ هریک به منظور خاصی ساخته میشوند یا وجود دارند و هدف یا غایتی را برآورده میکنند. ارسطو به این چهار مولفهی مقوم چیزها میگوید علل اربعه: علت مادی، علت صوری، علت فاعلی، علت غایی. طبیعتشناسی ارسطو میراث نافذی برای تمامی اعصار بعد برجا نهاد: انطباق تفکیک ماده/صورت بر تفکیک قوه/فعل. فیزیک ارسطویی تلاشی برای فهم طبیعت است بر مبنای توان چیزها و مبنای تمایز آنها. در نظر ارسطو همهی اشیأ طبیعت از ماده برخوردارند و در نتیجه مایهی تمایز چیزها عبارت است از صورت. ماده قوه یا توان شکلپذیری است و فعل تحقق شکل خاصی در ماده. چرا چیزها به یکدیگر مبدّل میشوند؟ در نظر ارسطو بدین سبب که در آنها قوّهای برای تبدیل به یکدیگر وجود دارد. اما حرکت و تغییر ما را به سمت مقولهی دیگری میکشاند، یعنی زمان. زمان به قول ارسطو شمارشگر حرکت است که قبل و بعد آن را مشخص میکند. هرچند کتاب ارسطو به طبیعت میپردازد، اما میراث آن برای فلسفهی سیاسی از این هم مهمتر بوده است: اگر چیزها «صورتی» داشته باشند، آیا این بدان معنا نیست که آنچه میتوانند بکنند برحسب ذاتی متعال از پیش مشخص شده و در نتیجه محکوم به باقیماندن در وضعیت همیشگی خود و تعاریف ازلی-ابدی خواهند بود؟ فارغ از هر پاسخی، این نشان از عظمت فیلسوفی دارد که حتی تا امروز نیز فلاسفهی سیاسی با مقولات ابداعی او دستوپنجه نرم میکنند.
✍️ سروش سیدی | کتابخانهٔ بابل
سماع طبیعی | ارسطو | ترجمهٔ محمدحسن لطفی | نشر طرح نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
در میانهی جنگلی به شیئی ناشناخته برمیخورید که جلوی پایتان افتاده. اگر بخواهید آن را بشناسید چه سوالاتی به ذهنتان خواهد رسید؟ احتمالاً دامنهی سوالات گسترده خواهد بود، اما ارسطو میگوید این پرسشها به چهار پرسش فروکاسته میشوند: ۱. این شیء از چه ساخته شده است؟ برای ما مهم است که این شیء ناشناس از سفال ساخته شده یا مفرغ؛ از پلاستیک یا چوب. این بخش مهمی از چیزی است که در مورد اشیأ میخواهیم بدانیم. ۲. این تکه پلاستیک شکل خاصی دارد، «صورت» یا «فرمی»، که آن را بدل به شیء خاصی کرده. ما با یک تکه چوب یا پلاستیک مطلقاً بیشک سروکار نداریم. پس نکتهی بعدی صورت شیء است. ۳. اما بدون شک آنچه به ذهن ما میرسد این است که شکل خاص این شیء نمیتواند حاصل تصادف باشد. لاجرم کسی یا نیرویی این تکه ماده را به این صورت خاص درآورده است. ۴. و سرانجام اشیأ هریک به منظور خاصی ساخته میشوند یا وجود دارند و هدف یا غایتی را برآورده میکنند. ارسطو به این چهار مولفهی مقوم چیزها میگوید علل اربعه: علت مادی، علت صوری، علت فاعلی، علت غایی. طبیعتشناسی ارسطو میراث نافذی برای تمامی اعصار بعد برجا نهاد: انطباق تفکیک ماده/صورت بر تفکیک قوه/فعل. فیزیک ارسطویی تلاشی برای فهم طبیعت است بر مبنای توان چیزها و مبنای تمایز آنها. در نظر ارسطو همهی اشیأ طبیعت از ماده برخوردارند و در نتیجه مایهی تمایز چیزها عبارت است از صورت. ماده قوه یا توان شکلپذیری است و فعل تحقق شکل خاصی در ماده. چرا چیزها به یکدیگر مبدّل میشوند؟ در نظر ارسطو بدین سبب که در آنها قوّهای برای تبدیل به یکدیگر وجود دارد. اما حرکت و تغییر ما را به سمت مقولهی دیگری میکشاند، یعنی زمان. زمان به قول ارسطو شمارشگر حرکت است که قبل و بعد آن را مشخص میکند. هرچند کتاب ارسطو به طبیعت میپردازد، اما میراث آن برای فلسفهی سیاسی از این هم مهمتر بوده است: اگر چیزها «صورتی» داشته باشند، آیا این بدان معنا نیست که آنچه میتوانند بکنند برحسب ذاتی متعال از پیش مشخص شده و در نتیجه محکوم به باقیماندن در وضعیت همیشگی خود و تعاریف ازلی-ابدی خواهند بود؟ فارغ از هر پاسخی، این نشان از عظمت فیلسوفی دارد که حتی تا امروز نیز فلاسفهی سیاسی با مقولات ابداعی او دستوپنجه نرم میکنند.
✍️ سروش سیدی | کتابخانهٔ بابل
سماع طبیعی | ارسطو | ترجمهٔ محمدحسن لطفی | نشر طرح نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ تئاتر، جیغ و طاعون
آنتونن آرتو در سال ۱۹۳۳ طی یک سخنرانی با عنوان «تئاتر و طاعون» در دانشگاه سوربن، پس از آنکه متوجه شد که حضار از حرفهایش سر درنمیآورند، از کوره در رفت و کوشید که با جیغ زدن و فریاد کشیدن نمونهای از تئاتر قساوت را اجرا کند. آنائیس نینِ رماننویس که در آن جلسه حضور داشت، بعدها اجرای آرتو را چنین توصیف کرد: «اضطراب چهرهاش را از شکل انداخت، چنانکه میتوانستی عرق ریختناش را ــ که موهایش را مرطوب میکرد ــ ببینی. چشمهایش گشاد شد، عضلاتش شل شد، و انگشتهای دستش میکوشیدند تا انعطافپذیری خود را حفظ کنند. حرکاتش باعث میشد که احساس کنی گلویت میسوزد، درد داری، تب و دلآشوب. [آرتو] عذاب میکشید. جیغ میزد. هذیان میگفت. در حال اجرای مرگ خودش بود، تصلیب خودش.»
آرتو دلبستهی بافت و مدولاسیون و طنین شنیداری جیغ زدن در اجرای تئاتر بود. بهواقع مزیت تئاتر قساوت را آنطور تصور میکرد که در آن نیروی بالقوهٔ جیغ در متزلزل کردن استبدادِ گفتار و تبدیل صدا به نیرویی ازلی، به مرحلهی ممکن شدن برسد. بهقول میشل روبین، تئاتر قساوت چنین بود: «بیرون کشیدن دل و رودهی بدن و خلق یک بدن صوتی جدید که از حدگذاریهای گوشت و پوست رها شده.» آرتو گمان میکرد که معماری صوتی جیغ در پیوند با مفهوم بدن بدون اندام قرار دارد که آن هم اتفاقاً محصول ذهن خودش بود. یعنی بُعد جدیدی از بدن که در برابر هر نوع سازماندهی ارگانیستی مقاومت میکند و زبان مفصلبندی نشدهی آن بیشتر به زوزه کشیدن شبیه است تا به زبانی که مفاهیم مشخص را منتقل میکند: «بدن بدون اندام در وضعیتیست که بدن از اندامها به تنگ آمده و میخواهد آنها را دور بریزد یا از دست بدهد. یک حرکت دستهجمعی طویل و کشیده.»
در هر حال، کتاب تئاتر و همزادش بیانیهای دربارهی «این بدن» است. دربارهی تئاتر قساوت و مهمتر از اینها، بینشیست عمیق در پیوند با زندگی و با انسان.
✍️ رامین اعلایی؛ کتابخانهٔ بابل
تئاتر و همزادش | آنتونن آرتو | ترجمهٔ نسرین خطاط | نشر قطره
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
آنتونن آرتو در سال ۱۹۳۳ طی یک سخنرانی با عنوان «تئاتر و طاعون» در دانشگاه سوربن، پس از آنکه متوجه شد که حضار از حرفهایش سر درنمیآورند، از کوره در رفت و کوشید که با جیغ زدن و فریاد کشیدن نمونهای از تئاتر قساوت را اجرا کند. آنائیس نینِ رماننویس که در آن جلسه حضور داشت، بعدها اجرای آرتو را چنین توصیف کرد: «اضطراب چهرهاش را از شکل انداخت، چنانکه میتوانستی عرق ریختناش را ــ که موهایش را مرطوب میکرد ــ ببینی. چشمهایش گشاد شد، عضلاتش شل شد، و انگشتهای دستش میکوشیدند تا انعطافپذیری خود را حفظ کنند. حرکاتش باعث میشد که احساس کنی گلویت میسوزد، درد داری، تب و دلآشوب. [آرتو] عذاب میکشید. جیغ میزد. هذیان میگفت. در حال اجرای مرگ خودش بود، تصلیب خودش.»
آرتو دلبستهی بافت و مدولاسیون و طنین شنیداری جیغ زدن در اجرای تئاتر بود. بهواقع مزیت تئاتر قساوت را آنطور تصور میکرد که در آن نیروی بالقوهٔ جیغ در متزلزل کردن استبدادِ گفتار و تبدیل صدا به نیرویی ازلی، به مرحلهی ممکن شدن برسد. بهقول میشل روبین، تئاتر قساوت چنین بود: «بیرون کشیدن دل و رودهی بدن و خلق یک بدن صوتی جدید که از حدگذاریهای گوشت و پوست رها شده.» آرتو گمان میکرد که معماری صوتی جیغ در پیوند با مفهوم بدن بدون اندام قرار دارد که آن هم اتفاقاً محصول ذهن خودش بود. یعنی بُعد جدیدی از بدن که در برابر هر نوع سازماندهی ارگانیستی مقاومت میکند و زبان مفصلبندی نشدهی آن بیشتر به زوزه کشیدن شبیه است تا به زبانی که مفاهیم مشخص را منتقل میکند: «بدن بدون اندام در وضعیتیست که بدن از اندامها به تنگ آمده و میخواهد آنها را دور بریزد یا از دست بدهد. یک حرکت دستهجمعی طویل و کشیده.»
در هر حال، کتاب تئاتر و همزادش بیانیهای دربارهی «این بدن» است. دربارهی تئاتر قساوت و مهمتر از اینها، بینشیست عمیق در پیوند با زندگی و با انسان.
✍️ رامین اعلایی؛ کتابخانهٔ بابل
تئاتر و همزادش | آنتونن آرتو | ترجمهٔ نسرین خطاط | نشر قطره
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ از خویشتن خویش بارویی پیافکندن
شاملو ــ رؤیایی: بامداد ــ رؤیا: «بارو». و این نام مجلهای بود که دو تن از بزرگترین شاعران ایران سودای آن را در سر داشتند و نشد. یعنی سه شمارهاش چاپ شد اما پیش نرفت، نشد. سودایی شد و نیمقرنی در صندوقچهای ماند و دوام آورد تا امروز؛ روزی از آخرین روزهای آخرین سال این قرن.
بارو دوباره برپا شده است. این بار نه بر روی کاغذ ـــ که شاید در این قرن جا بماند، که بر روی صفحات وب ـــ که به پیشباز قرن تازه خواهد رفت. هدف «بارو» این است که وعدهگاه نویسندگانی باشد از درون و بیرون ایران، از نسلهای پیش و از نسلهای بعد. بارو از ستونهای مختلفی ساخته شده است هر یک مستقل با نامی جداگانه و نویسندهای ثابت. هر ستون را نویسندهٔ همان ستون به هر طریق که بخواهد بالا میبرد. نویسندهای کتابش را فصل به فصل خواهد نوشت. نویسندهای سِری به سِری موضوعی را پی خواهد گرفت. نویسندهای جستار به جستار سراغ موضوعات گوناگون خواهد رفت. نویسندگان، همه مستقل از هر حکومت و هر تعلق حزبی. هدف «بارو»، گرد هم آوردن صداهای مستقل جداافتاده است برای نوشتن دربارهٔ زمینه و زمانه و افقهای گسترده در پیش انسانِ اینجایی؛ از ادبیات تا معماری، از موسیقی تا هوش مصنوعی، از فلسفه تا تاریخ، همه پهنههاییست که نویسندگان «بارو» در آنها خواهند نوشت. «بارو» به خانوادهای از وبسایتهای فرهنگی متعلق است و در آغاز زیرمجموعهٔ «وبسایت رسمی احمد شاملو»ست و بعدها راه خودش را خواهد رفت. ستونهای «بارو» هر ماه حداقل یکبار بهروز میشوند و هر ماه احتمالاً ستونهایی به ستونهای آن اضافه خواهد شد.
ستونِ ستونهای «بارو» این است: خوانده شدن.
پ.ن.: «بارو» خویشاوند نزدیک «کتابخانهٔ بابل» است و چهار نویسنده از هیأت تحریریهی ما در «بارو» ستون مینویسند:
ــ زهرا خانلو: باروت
ــ سروش سیدی: کائوسموتیکس
ــ آزاد عندلیبی: +من
ــ علی شاهی: کارتافیلیا
به بارو بپیوندید:
www.baru.wiki @Baruwiki
شاملو ــ رؤیایی: بامداد ــ رؤیا: «بارو». و این نام مجلهای بود که دو تن از بزرگترین شاعران ایران سودای آن را در سر داشتند و نشد. یعنی سه شمارهاش چاپ شد اما پیش نرفت، نشد. سودایی شد و نیمقرنی در صندوقچهای ماند و دوام آورد تا امروز؛ روزی از آخرین روزهای آخرین سال این قرن.
بارو دوباره برپا شده است. این بار نه بر روی کاغذ ـــ که شاید در این قرن جا بماند، که بر روی صفحات وب ـــ که به پیشباز قرن تازه خواهد رفت. هدف «بارو» این است که وعدهگاه نویسندگانی باشد از درون و بیرون ایران، از نسلهای پیش و از نسلهای بعد. بارو از ستونهای مختلفی ساخته شده است هر یک مستقل با نامی جداگانه و نویسندهای ثابت. هر ستون را نویسندهٔ همان ستون به هر طریق که بخواهد بالا میبرد. نویسندهای کتابش را فصل به فصل خواهد نوشت. نویسندهای سِری به سِری موضوعی را پی خواهد گرفت. نویسندهای جستار به جستار سراغ موضوعات گوناگون خواهد رفت. نویسندگان، همه مستقل از هر حکومت و هر تعلق حزبی. هدف «بارو»، گرد هم آوردن صداهای مستقل جداافتاده است برای نوشتن دربارهٔ زمینه و زمانه و افقهای گسترده در پیش انسانِ اینجایی؛ از ادبیات تا معماری، از موسیقی تا هوش مصنوعی، از فلسفه تا تاریخ، همه پهنههاییست که نویسندگان «بارو» در آنها خواهند نوشت. «بارو» به خانوادهای از وبسایتهای فرهنگی متعلق است و در آغاز زیرمجموعهٔ «وبسایت رسمی احمد شاملو»ست و بعدها راه خودش را خواهد رفت. ستونهای «بارو» هر ماه حداقل یکبار بهروز میشوند و هر ماه احتمالاً ستونهایی به ستونهای آن اضافه خواهد شد.
ستونِ ستونهای «بارو» این است: خوانده شدن.
پ.ن.: «بارو» خویشاوند نزدیک «کتابخانهٔ بابل» است و چهار نویسنده از هیأت تحریریهی ما در «بارو» ستون مینویسند:
ــ زهرا خانلو: باروت
ــ سروش سیدی: کائوسموتیکس
ــ آزاد عندلیبی: +من
ــ علی شاهی: کارتافیلیا
به بارو بپیوندید:
www.baru.wiki @Baruwiki
Telegram
attach 📎
❑ طاعون لاکانی
همه چیز از آن روز در بهار سال ۱۹۵۴ آغاز میشود که «ژاک لاکان» در میانه یکی از سمینارهای خود، صحبت خود را نیمهتمام رها میکند، سیگار برگ کج و معوج مشهورش را بر لب گذاشته و از حضار میپرسد: « آیا حقیقتا نسبتی میان اقتدارگرایی ایگو (خود) و روح اندیشههای فروید وجود دارد؟!».
اگر چه نمیدانیم شنوندگان آن سمینار چه پاسخی دادند اما با واکنش انجمنها و نهادهای روانکاوی فرانسه و امریکا آشنا هستیم: اخراج پی در پی لاکان از نهادهایی - که با اخذ نمایندگی انحصاری آرای فروید در قالب روانشناسی ایگو- در پی آن بودند تا با شفاءدادن ایگوی بیماران، آنها را به افرادی رام و دستآموز در بطن جامعه کاپیتالیستی «سالم» بدل کنند. ایگو به مثابهی شاقولی تعادلبخش میان فوران لذتطلبی «لیبیدو» و «سوپرایگو» سختگیر که مدام خطکش چوبیاش را در هوا چرخ میدهد و نگاه ملامتگرش از پشت عینک تهاستکانیاش پیداست. ایگویی درمانده میان دو مغاک روانپریشی (سایکوز) و روانرنجوری (نورز).
مشهور است هنگامی که « فروید» و « یونگ»، سوار بر کشتی اقیانوسپیما، به نیویورک نزدیک میشدند، «فروید» به شانه شاگردش زده و میگوید: « اینها نمیدانند که ما برایشان طاعون به ارمغان آوردیم». چندین سال بعد، یکی از شاگردان لاکان، رندانه اضافه میکند: « و واکسن آن طاعون همانا روانشناسی ایگوست. جایی که ایگو پروار میشود».
لاکان اما به جای ایگوی متورم و متوهم و منسجم بر سوژهای خطخورده ($) سرمایهگذاری میکند و از اینجا است که روانکاوی لاکانی راندهشده از انستیتوها و کلینیکهای روانکاوی پاریس به «کلژدوفرانس» پا میگذارد.
سوژه لاکانی، سوژه ناخودآگاه است با چرخشی صد و هشتاد درجهای نسبت به سوژه « دکارتی» و «کوگیتو» آن ( من دارم فکر میکنم پس هستم)، چرا که این سوژه خطخورده در لحظه کنش حضوری ناخودآگاه دارد و تنها با دیدن پیامدهای کنش خود، به شکلی بازگشتی، است که به حضور خود پی میبرد.
همین سوژه لاکانی است که طاعونی را برای تاریخ فلسفهای به ارمغان میآورد که همواره تمام هم و غم خود را به روی آگاهی و سوژه خودآگاه بارگذاری کرده است.
✍️ مهدی ملک | کتابخانهٔ بابل
سوژهٔ لکانی | بروس فینک | ترجمهٔ محمدعلی جعفری | نشر ققنوس
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
همه چیز از آن روز در بهار سال ۱۹۵۴ آغاز میشود که «ژاک لاکان» در میانه یکی از سمینارهای خود، صحبت خود را نیمهتمام رها میکند، سیگار برگ کج و معوج مشهورش را بر لب گذاشته و از حضار میپرسد: « آیا حقیقتا نسبتی میان اقتدارگرایی ایگو (خود) و روح اندیشههای فروید وجود دارد؟!».
اگر چه نمیدانیم شنوندگان آن سمینار چه پاسخی دادند اما با واکنش انجمنها و نهادهای روانکاوی فرانسه و امریکا آشنا هستیم: اخراج پی در پی لاکان از نهادهایی - که با اخذ نمایندگی انحصاری آرای فروید در قالب روانشناسی ایگو- در پی آن بودند تا با شفاءدادن ایگوی بیماران، آنها را به افرادی رام و دستآموز در بطن جامعه کاپیتالیستی «سالم» بدل کنند. ایگو به مثابهی شاقولی تعادلبخش میان فوران لذتطلبی «لیبیدو» و «سوپرایگو» سختگیر که مدام خطکش چوبیاش را در هوا چرخ میدهد و نگاه ملامتگرش از پشت عینک تهاستکانیاش پیداست. ایگویی درمانده میان دو مغاک روانپریشی (سایکوز) و روانرنجوری (نورز).
مشهور است هنگامی که « فروید» و « یونگ»، سوار بر کشتی اقیانوسپیما، به نیویورک نزدیک میشدند، «فروید» به شانه شاگردش زده و میگوید: « اینها نمیدانند که ما برایشان طاعون به ارمغان آوردیم». چندین سال بعد، یکی از شاگردان لاکان، رندانه اضافه میکند: « و واکسن آن طاعون همانا روانشناسی ایگوست. جایی که ایگو پروار میشود».
لاکان اما به جای ایگوی متورم و متوهم و منسجم بر سوژهای خطخورده ($) سرمایهگذاری میکند و از اینجا است که روانکاوی لاکانی راندهشده از انستیتوها و کلینیکهای روانکاوی پاریس به «کلژدوفرانس» پا میگذارد.
سوژه لاکانی، سوژه ناخودآگاه است با چرخشی صد و هشتاد درجهای نسبت به سوژه « دکارتی» و «کوگیتو» آن ( من دارم فکر میکنم پس هستم)، چرا که این سوژه خطخورده در لحظه کنش حضوری ناخودآگاه دارد و تنها با دیدن پیامدهای کنش خود، به شکلی بازگشتی، است که به حضور خود پی میبرد.
همین سوژه لاکانی است که طاعونی را برای تاریخ فلسفهای به ارمغان میآورد که همواره تمام هم و غم خود را به روی آگاهی و سوژه خودآگاه بارگذاری کرده است.
✍️ مهدی ملک | کتابخانهٔ بابل
سوژهٔ لکانی | بروس فینک | ترجمهٔ محمدعلی جعفری | نشر ققنوس
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎