❑ پرومته یا اُدیپ؟
جدال بر سر چیستی، تاریخ، خاستگاه و حتی میزان اهمیت مفهومی به نام مدرنیته، در تاریخ اندیشهی غرب، قدمتی به اندازهی خود مدرنیته دارد. در همین راستا، پرسشهای زیادی از آن زمان تاکنون مطرح شدهاند؛ پرسشهایی نظیر مدرنیته یا مدرنیتهها؟ اصلاً چرا «مدرن»؟ این دوران واجد چه خصوصیتی است که آن را از دوران پیشامدرن، از سنت مسیحی، متمایز میسازد؟ آیا این تمایز صرفاً شکلی و صوری است یا چیزی ماهوی در نحوهی نگرش انسان به طبیعت، خدا و خودش تغییر کرده و از این حیث، آن را والاتر یا سودمندتر از نظرگاه دوران پیشامدرن ساخته است؟ والایی مهم است یا سودمندی؟ اصولاً وضع بشری در دوران مدرن بهتر شده یا بدتر؟ آیا قرون وسطی، چنان که میگویند و شنیدهایم، سراسر سیاهی و نکبت؛ و دوران مدرن، مزین به نور علم و آزادیست؟ اما زمانی در قرن بیستم و تحت تأثیر فجایع و شروری که در پی وقوع جنگهای جهانی اول و دوم پدید آمدند، پرسشی کانونی مطرح شد دال بر اینکه شاید این مدرنیتهی ادعایی، آنچنان هم پاک و درخشان و مشروع نبوده که در بستر خود چنین فرزندان طاغی و چنین وقایع شرمآوری را پرورانده است. شاید اُدیپیست که صرفاً ژست معصومانهی یک پرومتهی رنجور و فداکار را به خود گرفته است؟ حول این پرسش، جدالی نفسگیر درگرفت و عدهای از برجستهترین چهرههای قرن بیستم در حوزهی الاهیات و تاریخ را، با قلمهایی آخته، وارد نبردی تئوریک کرد. مایکل آلن گیلسپی نیز کوشیده تا آتش نبرد مزبور را، با گشودن جبهههای تئوریک جدید، زنده نگاه دارد. موتور این نزاع، سوخت خود را از پرسشی تأمین میکند که البته خود محلِ پرسش است: آیا مدرنیته فرزندیست مشروع که بعد از رسیدن به بلوغ از والدین خود جدا شده و به مسیر خود رفته است یا طفلیست نامشروع و نوپا که صرفاً محبت والدین مسیحی خود را پاک فراموش کرده است؟ پرسش جذابیست، نه؟ پاسخهای جذابتری هم دارد که یکی از آنها همین کتاب است.
✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل
ریشههای الاهیاتی مدرنیته | مایکل گیلسپی | ترجمهٔ زانیار ابراهیمی | روزگار نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
جدال بر سر چیستی، تاریخ، خاستگاه و حتی میزان اهمیت مفهومی به نام مدرنیته، در تاریخ اندیشهی غرب، قدمتی به اندازهی خود مدرنیته دارد. در همین راستا، پرسشهای زیادی از آن زمان تاکنون مطرح شدهاند؛ پرسشهایی نظیر مدرنیته یا مدرنیتهها؟ اصلاً چرا «مدرن»؟ این دوران واجد چه خصوصیتی است که آن را از دوران پیشامدرن، از سنت مسیحی، متمایز میسازد؟ آیا این تمایز صرفاً شکلی و صوری است یا چیزی ماهوی در نحوهی نگرش انسان به طبیعت، خدا و خودش تغییر کرده و از این حیث، آن را والاتر یا سودمندتر از نظرگاه دوران پیشامدرن ساخته است؟ والایی مهم است یا سودمندی؟ اصولاً وضع بشری در دوران مدرن بهتر شده یا بدتر؟ آیا قرون وسطی، چنان که میگویند و شنیدهایم، سراسر سیاهی و نکبت؛ و دوران مدرن، مزین به نور علم و آزادیست؟ اما زمانی در قرن بیستم و تحت تأثیر فجایع و شروری که در پی وقوع جنگهای جهانی اول و دوم پدید آمدند، پرسشی کانونی مطرح شد دال بر اینکه شاید این مدرنیتهی ادعایی، آنچنان هم پاک و درخشان و مشروع نبوده که در بستر خود چنین فرزندان طاغی و چنین وقایع شرمآوری را پرورانده است. شاید اُدیپیست که صرفاً ژست معصومانهی یک پرومتهی رنجور و فداکار را به خود گرفته است؟ حول این پرسش، جدالی نفسگیر درگرفت و عدهای از برجستهترین چهرههای قرن بیستم در حوزهی الاهیات و تاریخ را، با قلمهایی آخته، وارد نبردی تئوریک کرد. مایکل آلن گیلسپی نیز کوشیده تا آتش نبرد مزبور را، با گشودن جبهههای تئوریک جدید، زنده نگاه دارد. موتور این نزاع، سوخت خود را از پرسشی تأمین میکند که البته خود محلِ پرسش است: آیا مدرنیته فرزندیست مشروع که بعد از رسیدن به بلوغ از والدین خود جدا شده و به مسیر خود رفته است یا طفلیست نامشروع و نوپا که صرفاً محبت والدین مسیحی خود را پاک فراموش کرده است؟ پرسش جذابیست، نه؟ پاسخهای جذابتری هم دارد که یکی از آنها همین کتاب است.
✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل
ریشههای الاهیاتی مدرنیته | مایکل گیلسپی | ترجمهٔ زانیار ابراهیمی | روزگار نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ مرلوپونتی: گوشت جهان
ما چگونه جهان را ادراک میکنیم؟ شاید بشود گفت آن تصور بنیادینی که وجه تمایز پدیدارشناسی از تمام سنتهای فلسفی دیگری است که به ادراک میپردازند، این است که پدیدارشناسی درست همین پرسش را بلاموضوع میداند. پدیدارشناسی با کنارزدن تمام جزمها راجع به چیستی آگاهی (از ثنویت دکارتی تا عصبشناسی مدرن) به ادراک در مقام یک پدیدار در جهان مینگرد و میکوشد ویژگیهای آن را تشریح کند. در نتیجه، از منظر پدیدارشناس بزرگی چون موریس مرلوپونتی، نمیتوان این واقعیت را نادیده گرفت که ادراک نه امری مجرّد، که یک کارکرد اساساً بدنی است. نزد مرلوپونتی، در تداوم مسیری که از لوکرسیوس به اسپینوزا میرسد و از نیچه عبور میکند، بدن جذابترین پدیدار جهان است. آن هم به یک دلیل سراسر پدیدارشناختی: بدن پدیداری است که امکان پدیداری هر چیز دیگری را در جهان فراهم میکند. فلاسفه هرچقدر هم که با بدن دشمن باشند، این واقعیتی غیرقابلانکار است که ما بدون بدن نمیتوانیم جهان را درک کنیم. بدن پنجرهی ماست رو به جهان. هرآنچه از جهان تجربه میکنیم سراسر به بدن ما گره خورده است. جهان نامتناهی است، اما برج دیدبانی شما به جانب این جهان نامتناهی همین بدن شماست. پس بیشک پدیدارشناسی (و فلسفه در کل) بیهوده کوشیده است این مهمترین پدیدار جهان را نادیده بگیرد. بدن میدانی را مشخص میکند که در آن امکانها، امتناعها و ضرورتهای ادراک تعیین میشوند. بدن و جهان دو روی یک سکهاند، از یک سنخاند. به عبارت دیگر، اگر شما میتوانید جسمی را در جهان لمس کنید، این بدان معناست که جهان واجد قابلیت لمسشدن است. ما و جهان از گوشتی مشترک ساخته شدهایم، عضلاتی مشترک هستیم، درهمتنیده. مرلوپونتی هرچه پیشتر رفت بیشتر و بیشتر به نوعی هستیشناسی لحم یا گوشت نزدیک شد. در واپسین آثارش توصیفات پدیدارشناختی درخشانی از چیستی گوشت مشترک جهان مییابید. مرلوپونتی پدیدارشناسی را، که امروز متهم است همچنان فلسفهای انسانی و زیادهانسانی است، به جانب امر ناانسانی راند. مرلوپونتی، پس از هوسرل، هایدگر و سارتر، بار دیگر گامی بلند در جهت رادیکالیزهکردن پدیدارشناسی برداشت. با مرلوپونتی ما تکهای از گوشت سراسری جهان هستیم؛ جهانی از سنخ بدن ما؛ جهانی زنده و تپنده. شاید شما هم با خواندن این کتاب هوس کنید هرآنچه راجع به جهان میدانید را از منظری جدید بنگرید: زیستن، سیاست، عشق و حتی خود فلسفه.
✍️ سروش سیدی | کتابخانهٔ بابل
مرلوپونتی، ستایشگر فلسفه | تیلور کارمن | ترجمهٔ هانیه یاسری | نشر ققنوس
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
ما چگونه جهان را ادراک میکنیم؟ شاید بشود گفت آن تصور بنیادینی که وجه تمایز پدیدارشناسی از تمام سنتهای فلسفی دیگری است که به ادراک میپردازند، این است که پدیدارشناسی درست همین پرسش را بلاموضوع میداند. پدیدارشناسی با کنارزدن تمام جزمها راجع به چیستی آگاهی (از ثنویت دکارتی تا عصبشناسی مدرن) به ادراک در مقام یک پدیدار در جهان مینگرد و میکوشد ویژگیهای آن را تشریح کند. در نتیجه، از منظر پدیدارشناس بزرگی چون موریس مرلوپونتی، نمیتوان این واقعیت را نادیده گرفت که ادراک نه امری مجرّد، که یک کارکرد اساساً بدنی است. نزد مرلوپونتی، در تداوم مسیری که از لوکرسیوس به اسپینوزا میرسد و از نیچه عبور میکند، بدن جذابترین پدیدار جهان است. آن هم به یک دلیل سراسر پدیدارشناختی: بدن پدیداری است که امکان پدیداری هر چیز دیگری را در جهان فراهم میکند. فلاسفه هرچقدر هم که با بدن دشمن باشند، این واقعیتی غیرقابلانکار است که ما بدون بدن نمیتوانیم جهان را درک کنیم. بدن پنجرهی ماست رو به جهان. هرآنچه از جهان تجربه میکنیم سراسر به بدن ما گره خورده است. جهان نامتناهی است، اما برج دیدبانی شما به جانب این جهان نامتناهی همین بدن شماست. پس بیشک پدیدارشناسی (و فلسفه در کل) بیهوده کوشیده است این مهمترین پدیدار جهان را نادیده بگیرد. بدن میدانی را مشخص میکند که در آن امکانها، امتناعها و ضرورتهای ادراک تعیین میشوند. بدن و جهان دو روی یک سکهاند، از یک سنخاند. به عبارت دیگر، اگر شما میتوانید جسمی را در جهان لمس کنید، این بدان معناست که جهان واجد قابلیت لمسشدن است. ما و جهان از گوشتی مشترک ساخته شدهایم، عضلاتی مشترک هستیم، درهمتنیده. مرلوپونتی هرچه پیشتر رفت بیشتر و بیشتر به نوعی هستیشناسی لحم یا گوشت نزدیک شد. در واپسین آثارش توصیفات پدیدارشناختی درخشانی از چیستی گوشت مشترک جهان مییابید. مرلوپونتی پدیدارشناسی را، که امروز متهم است همچنان فلسفهای انسانی و زیادهانسانی است، به جانب امر ناانسانی راند. مرلوپونتی، پس از هوسرل، هایدگر و سارتر، بار دیگر گامی بلند در جهت رادیکالیزهکردن پدیدارشناسی برداشت. با مرلوپونتی ما تکهای از گوشت سراسری جهان هستیم؛ جهانی از سنخ بدن ما؛ جهانی زنده و تپنده. شاید شما هم با خواندن این کتاب هوس کنید هرآنچه راجع به جهان میدانید را از منظری جدید بنگرید: زیستن، سیاست، عشق و حتی خود فلسفه.
✍️ سروش سیدی | کتابخانهٔ بابل
مرلوپونتی، ستایشگر فلسفه | تیلور کارمن | ترجمهٔ هانیه یاسری | نشر ققنوس
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❤1
❑ رفتن به مزار
جمعه سر شب بود که مردم از خانههایشان بیرون زدند و شهر را زیر چکمهٔ سربازان روس مسلح دیدند. آن روز «گورستان امپراتوریها» به اشغال نظامیان روس درآمد. طولانیترین جنگ تاریخ اتحاد شوروی آغاز شده بود و بعد از آن هرگز جهانِ افغان مثل قبل نشد. هنوز پرچم سرخ پایین نیامده نوبت به طالبان رسید تا بار دیگر نگونبختی را برای کودکان کابل و مزارشریف اختراع کند. بعد از آن یکسره جنگ بود و تبعیض و آوارگی و دربهدری. آثارش از ایران تا دورترین کشورها باقی است. دیگر کسی حق تعقیب «گودیپران» را در آسمان نداشت ــ رسم معمول هر سال بهار که آسمان افغانستان را رنگارنگ میکرد. رسمی که از هر کودک مبارزی شجاع میساخت که برای پیروزی حریف را از میان بهدر کند و «آزادی» را در آسمان آبی به چنگ آورد. اتفاقی که برای راوی قصۀ بادبادکباز مهمترین لحظۀ زندگیاش است. راوی تنها با پیروزی میتواند ستایش پدرش را نصیب ببرد اما پیروزی به چه قیمت؟ او ناگزیر به انتخاب میشود یا باید بر ترسش غلبه کند یا چشم بر قربانی شدن رفیق وفادارش ببندد. او در تلاقی شفقت و قساوت، جبن و شجاعت، به نبردی بیهوده با جهان بیرون تن میدهد و برای پیروزی در بیرون از درون در هم میشکند. حالا بعد از سالها دوری از وطن به خاطر جنگ، مجبور است به گذشتهای برگردد که با لکۀ ننگی بر وجدانش پیوند خورده اما این بار فرصت جبران دارد. رمان حولِ رنجی پنهان روایت میشود؛ رنجی که خواننده را وامیدارد تا ارزشها و تکیهگاههای وجودیاش را زیر بار پیچیدگی و ابهام طبیعت بشری دوباره و چندباره بازتعریف کند. هر شخصیت رمان هم بالقوه در معرض چنین آزمونهایی قرار میگیرد. آزمونِ ارزشهایی که کُنه وجود آدمی را از پشت سایهها بیرون میکشد و هر بار او را جدیتر میسنجد تا بهای تزلزل را هرقدر هم سخت، بپردازد. خالد حسینی در مقام نویسندهای مهاجر شاید از سرزمینِ روایتش دور بوده اما تجربهٔ زیسته و جسارت و تخیل را در هم آمیخته تا بتواند از پس روایتی در چارچوب تاریخ و روان انسانِ افغان برآید. هر بار بازخوانی این رمان آزمونیست برای او که داورش مخاطبیست در افغانستان، ایران، آلمان یا هر کجای دیگر.
✍️ سحر خانلو | کتابخانهٔ بابل
بادبادکباز | خالد حسینی | ترجمهٔ مهدی غبرایی | نشر نیلوفر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
جمعه سر شب بود که مردم از خانههایشان بیرون زدند و شهر را زیر چکمهٔ سربازان روس مسلح دیدند. آن روز «گورستان امپراتوریها» به اشغال نظامیان روس درآمد. طولانیترین جنگ تاریخ اتحاد شوروی آغاز شده بود و بعد از آن هرگز جهانِ افغان مثل قبل نشد. هنوز پرچم سرخ پایین نیامده نوبت به طالبان رسید تا بار دیگر نگونبختی را برای کودکان کابل و مزارشریف اختراع کند. بعد از آن یکسره جنگ بود و تبعیض و آوارگی و دربهدری. آثارش از ایران تا دورترین کشورها باقی است. دیگر کسی حق تعقیب «گودیپران» را در آسمان نداشت ــ رسم معمول هر سال بهار که آسمان افغانستان را رنگارنگ میکرد. رسمی که از هر کودک مبارزی شجاع میساخت که برای پیروزی حریف را از میان بهدر کند و «آزادی» را در آسمان آبی به چنگ آورد. اتفاقی که برای راوی قصۀ بادبادکباز مهمترین لحظۀ زندگیاش است. راوی تنها با پیروزی میتواند ستایش پدرش را نصیب ببرد اما پیروزی به چه قیمت؟ او ناگزیر به انتخاب میشود یا باید بر ترسش غلبه کند یا چشم بر قربانی شدن رفیق وفادارش ببندد. او در تلاقی شفقت و قساوت، جبن و شجاعت، به نبردی بیهوده با جهان بیرون تن میدهد و برای پیروزی در بیرون از درون در هم میشکند. حالا بعد از سالها دوری از وطن به خاطر جنگ، مجبور است به گذشتهای برگردد که با لکۀ ننگی بر وجدانش پیوند خورده اما این بار فرصت جبران دارد. رمان حولِ رنجی پنهان روایت میشود؛ رنجی که خواننده را وامیدارد تا ارزشها و تکیهگاههای وجودیاش را زیر بار پیچیدگی و ابهام طبیعت بشری دوباره و چندباره بازتعریف کند. هر شخصیت رمان هم بالقوه در معرض چنین آزمونهایی قرار میگیرد. آزمونِ ارزشهایی که کُنه وجود آدمی را از پشت سایهها بیرون میکشد و هر بار او را جدیتر میسنجد تا بهای تزلزل را هرقدر هم سخت، بپردازد. خالد حسینی در مقام نویسندهای مهاجر شاید از سرزمینِ روایتش دور بوده اما تجربهٔ زیسته و جسارت و تخیل را در هم آمیخته تا بتواند از پس روایتی در چارچوب تاریخ و روان انسانِ افغان برآید. هر بار بازخوانی این رمان آزمونیست برای او که داورش مخاطبیست در افغانستان، ایران، آلمان یا هر کجای دیگر.
✍️ سحر خانلو | کتابخانهٔ بابل
بادبادکباز | خالد حسینی | ترجمهٔ مهدی غبرایی | نشر نیلوفر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❤1
❑ یک رنگ متفاوت
در سوررئالیسم آنچه دیده و شنیده نمیشود، خود مضمون اصلی است: واقعیت شکلگیری و رشد سرمایهداری، و بحرانهای اجتماعی ناشی از آن. فرآیندی که نه تنها افق خود را بر اساس کاهش یا حتی نابودی مخربترین جنبههای حکومت استبدادی پیش نمیبرد، بلکه حتی سرِ آن دارد که این جنبهها را با مقتضیات منافع خود وفق دهد و ایدئولوژی «پیشرفت» را بر اساس ارتجاعیترین شیوههای قدیم و عدم پیشرویهای بنیادین استوار کند. تو گویی میتوان آنچه را مارکس در زمان خود در مورد تحولات آلمان گفته بود، بیکموکاست دربارهی جهانِ دورهی سوررئالیستها –از ۱۹۲۲ به بعد- تکرار کرد: «ما در تمامی قلمروهای دیگر ... نه تنها از توسعهی تولید سرمایهداری، بلکه از نبود آن نیز رنج میبریم. در کنار اهریمنان معاصر، مجموعهای کامل از شیاطین موروثی، برآمده از حیات بیتحرک شیوههای منسوخ و کهنهی تولید، همراه با زنجیرهی مناسبات نابهنگام اجتماعی و سیاسی بر ما فشار میآورند. ما نه تنها از زندگان که از مردگان نیز در عذابیم. زندگان در چنگال مردگان اسیر هستند.»
اما واکنش سوررئالیستها به این بحران چیست؟ آندره برتون میگوید: سفر کردن. به زعم او سوررئالیستها مکرراً در درون قلمرو خود سفر میکنند تا به دور از عملکردهای واقعیت، ارزش مصرف خود را بازیابند. به واقع سفر برای سوررئالیستها برآوردن تمام امیالی است که جهان خصمناک خارج، از به فعلیت رسیدن آنها وحشت دارد. جهان خارج میخواهد امیال را سرکوب و از تحقق آنها جلوگیری كند. در این مورد واکنش سوررئالیستها طبیعی است. آنها ایمان دارند که برای نشان دادن ابژه باید آن را تغییر داد، باید آن را رنگآمیزی کرد ... و همان را نشان نداد، یا آن را چنان نشان داد که سویههای تفاوتاش بارزتر باشد. سوررئالیسم این است و سوررئالیستها چنیناند: آنها که به ابژه، رنگ متفاوتی میدهند و فکر میکنند: حالا محسوستر شد، دیدنیتر شد و واقعیتر.
✍️ رامین اعلایی؛ کتابخانهٔ بابل
سرگذشت سوررئالیسم | گفتوگو با آندره برتون | ترجمهٔ عبدالله کوثری | نشر نی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
در سوررئالیسم آنچه دیده و شنیده نمیشود، خود مضمون اصلی است: واقعیت شکلگیری و رشد سرمایهداری، و بحرانهای اجتماعی ناشی از آن. فرآیندی که نه تنها افق خود را بر اساس کاهش یا حتی نابودی مخربترین جنبههای حکومت استبدادی پیش نمیبرد، بلکه حتی سرِ آن دارد که این جنبهها را با مقتضیات منافع خود وفق دهد و ایدئولوژی «پیشرفت» را بر اساس ارتجاعیترین شیوههای قدیم و عدم پیشرویهای بنیادین استوار کند. تو گویی میتوان آنچه را مارکس در زمان خود در مورد تحولات آلمان گفته بود، بیکموکاست دربارهی جهانِ دورهی سوررئالیستها –از ۱۹۲۲ به بعد- تکرار کرد: «ما در تمامی قلمروهای دیگر ... نه تنها از توسعهی تولید سرمایهداری، بلکه از نبود آن نیز رنج میبریم. در کنار اهریمنان معاصر، مجموعهای کامل از شیاطین موروثی، برآمده از حیات بیتحرک شیوههای منسوخ و کهنهی تولید، همراه با زنجیرهی مناسبات نابهنگام اجتماعی و سیاسی بر ما فشار میآورند. ما نه تنها از زندگان که از مردگان نیز در عذابیم. زندگان در چنگال مردگان اسیر هستند.»
اما واکنش سوررئالیستها به این بحران چیست؟ آندره برتون میگوید: سفر کردن. به زعم او سوررئالیستها مکرراً در درون قلمرو خود سفر میکنند تا به دور از عملکردهای واقعیت، ارزش مصرف خود را بازیابند. به واقع سفر برای سوررئالیستها برآوردن تمام امیالی است که جهان خصمناک خارج، از به فعلیت رسیدن آنها وحشت دارد. جهان خارج میخواهد امیال را سرکوب و از تحقق آنها جلوگیری كند. در این مورد واکنش سوررئالیستها طبیعی است. آنها ایمان دارند که برای نشان دادن ابژه باید آن را تغییر داد، باید آن را رنگآمیزی کرد ... و همان را نشان نداد، یا آن را چنان نشان داد که سویههای تفاوتاش بارزتر باشد. سوررئالیسم این است و سوررئالیستها چنیناند: آنها که به ابژه، رنگ متفاوتی میدهند و فکر میکنند: حالا محسوستر شد، دیدنیتر شد و واقعیتر.
✍️ رامین اعلایی؛ کتابخانهٔ بابل
سرگذشت سوررئالیسم | گفتوگو با آندره برتون | ترجمهٔ عبدالله کوثری | نشر نی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
ــ آیا کتابهایی که نامی تا این حد فریبنده دارند، دیدگاهی سادهشده و سطحی از فلسفه ارائه میدهند؟ بله. به احتمال خیلی زیاد.
ــ آیا ممکن است این دیدگاه سادهشده باعث انحراف ذهن خواننده شود؟ بله. ممکن است
ــ آیا یادگیری فلسفه، کار یک کتاب و دو کتاب نیست و خواننده باید بسیار بخواند و بسیار بیندیشد؟ بله. قطعاً
ــ آیا فلسفه فعالیتی پیچیده است که احتمالاً هیچ «الفبا»یی ندارد؟ بله. احتمالاً
ــ آیا کتابهایی در شرح چیستی فلسفه، با کتابهای خود فلاسفه متفاوتند و ممکن است نتوانند به پرسش «فلسفه چیست» پاسخ درستی بدهند؟ بله. همینطور است.
ــ آیا چنین کتابهایی تاریخ فلسفه را تا حد زیادی نادیده میگیرند؟ بله. حتماً
ــ آیا فلسفه را مانند خود فیلسوفان باید از میانه آغاز کرد و در آن به دنبال مسئلهی شخصی گشت؟ بله. این راه خوبی برای مطالعهی فلسفه است.
ــ با این اوصاف، آیا خواندن چنین کتابی اتلاف وقت است؟ نه
شاید تا به حال برایتان اتفاق افتاده باشد که در یک لحظهی خاص، دنیا پیش چشمتان مبهم و محو شده باشد و صدایی در سرتان پیچیده باشد که «معنای این زندگی چیست؟ چرا ما هستیم به جای این که نباشیم؟ چرا باید بر طبق این قانون مشخص عمل کنم؟ چرا جهان این گونه است؟ یا چرا این تابلو را یک اثر هنری مینامند؟». اگر تا کنون به چنین پرسشهایی یا پرسشهایی شبیه به اینها اندیشیدهاید، بدانید که سروکارتان با فلسفه است و اگر چیز زیادی از فلسفه نمیدانید، باید به هر حال از جایی شروع کنید. کتاب واربرتون یکی از بهترین نقاط شروع آشنایی شما با فلسفه است.
شاید چنین کتابی، کمابیش تمام عیبهایی را که بالاتر گفته شد داشته باشد اما کسی که میخواهد با فلسفه آشنا شود، چارهای ندارد جز این که با در نظر داشتن تمام این هشدارها، به کتابی ساده در شرح چیستی فلسفه مراجعه کند و این کتاب یکی از بهترین کتابها در این دسته است. کتابی ساده و روشن، برای آنان که میخواهند بدانند این فعالیت والا و اصیل ذهن بشر، به چه چیزهایی میپردازد، به چه شکل پیش میرود، با چه پرسشهایی مواجه میشود، چگونه باید به این پرسشها پاسخ داد و از همه مهمتر، اندیشیدن به این پرسشها چه سودی برای زندگی بشر دارد.
✍️ شیرین مجد | کتابخانۀ بابل
الفبای فلسفه | نایجل واربرتون | ترجمۀ مسعود علیا | انتشارات ققنوس
■ www.babelbookreview.com ■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
ــ آیا ممکن است این دیدگاه سادهشده باعث انحراف ذهن خواننده شود؟ بله. ممکن است
ــ آیا یادگیری فلسفه، کار یک کتاب و دو کتاب نیست و خواننده باید بسیار بخواند و بسیار بیندیشد؟ بله. قطعاً
ــ آیا فلسفه فعالیتی پیچیده است که احتمالاً هیچ «الفبا»یی ندارد؟ بله. احتمالاً
ــ آیا کتابهایی در شرح چیستی فلسفه، با کتابهای خود فلاسفه متفاوتند و ممکن است نتوانند به پرسش «فلسفه چیست» پاسخ درستی بدهند؟ بله. همینطور است.
ــ آیا چنین کتابهایی تاریخ فلسفه را تا حد زیادی نادیده میگیرند؟ بله. حتماً
ــ آیا فلسفه را مانند خود فیلسوفان باید از میانه آغاز کرد و در آن به دنبال مسئلهی شخصی گشت؟ بله. این راه خوبی برای مطالعهی فلسفه است.
ــ با این اوصاف، آیا خواندن چنین کتابی اتلاف وقت است؟ نه
شاید تا به حال برایتان اتفاق افتاده باشد که در یک لحظهی خاص، دنیا پیش چشمتان مبهم و محو شده باشد و صدایی در سرتان پیچیده باشد که «معنای این زندگی چیست؟ چرا ما هستیم به جای این که نباشیم؟ چرا باید بر طبق این قانون مشخص عمل کنم؟ چرا جهان این گونه است؟ یا چرا این تابلو را یک اثر هنری مینامند؟». اگر تا کنون به چنین پرسشهایی یا پرسشهایی شبیه به اینها اندیشیدهاید، بدانید که سروکارتان با فلسفه است و اگر چیز زیادی از فلسفه نمیدانید، باید به هر حال از جایی شروع کنید. کتاب واربرتون یکی از بهترین نقاط شروع آشنایی شما با فلسفه است.
شاید چنین کتابی، کمابیش تمام عیبهایی را که بالاتر گفته شد داشته باشد اما کسی که میخواهد با فلسفه آشنا شود، چارهای ندارد جز این که با در نظر داشتن تمام این هشدارها، به کتابی ساده در شرح چیستی فلسفه مراجعه کند و این کتاب یکی از بهترین کتابها در این دسته است. کتابی ساده و روشن، برای آنان که میخواهند بدانند این فعالیت والا و اصیل ذهن بشر، به چه چیزهایی میپردازد، به چه شکل پیش میرود، با چه پرسشهایی مواجه میشود، چگونه باید به این پرسشها پاسخ داد و از همه مهمتر، اندیشیدن به این پرسشها چه سودی برای زندگی بشر دارد.
✍️ شیرین مجد | کتابخانۀ بابل
الفبای فلسفه | نایجل واربرتون | ترجمۀ مسعود علیا | انتشارات ققنوس
■ www.babelbookreview.com ■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ از فراماسونری تا اینستاگرام
تاریخدان مشهور در این کتاب سروقتِ پستوهای پنهانپیدای تاریخ رفته است. سراغ آن پستوها که همیشه آبستن شایعه و اوهاماند. تاریخ را معمولاً اسناد و مدارک منظم و مدونی شکل میدهند که بایگانی دولتها در اختیار افراد میگذارد اما جای اسناد یا روایاتی که راه به این بایگانیها پیدا نمیکنند معمولاً خالی است و نتیجه اینکه راهی به آثار تاریخنویسان هم پیدا نمیکنند. فرگسن راه دیگری در پیش گرفته و وقایع و ساختارهای مهمِ ناپیدا را بهدقتِ یک جراح و بهجذابیت سریالهای نتفلیکس به نمایش درآورده.
فرگسن سراغ شبکههایی رفته که معمولاً بهچشم آنها که به نظریههای توطئه علاقهمندند، شبکههایی بینهایت قدرتمند و ابدی به نظر میرسند و زمام امور جهان را در دست دارند: بانکداران، صاحبان قدرت، نظام حاکم، یهودیانِ پنهان در پشت هفت پرده، فراماسونها، ایلومیناتی. و بهوضوح نشان میدهد که چرا و چگونه چه مزخرفاتی حول این شبکهها در اذهان مردم پدید آمده و البته از طرفی نشان میدهد که اگر این شبکهها اصلاً وجود نمیداشتند، این تخیلات هم پدید نمیآمد.
قرن ۲۱ به «عصر شبکهای» معروف است اما فرگسن در «برج و میدان» نشان میدهد که شبکه بههیچوجه پدیدهٔ نوظهوری نیست. از چاپخانهدارها و مبلّغانی که اصلاحات دینی از دست و دهان آنها درآمد گرفته تا فراماسونهایی که انقلاب امریکا را هدایت کردند تا معماران رنسانس و دیگران، شبکهسازانی بودند که نظم و سامانِ دیرینۀ پاپها و پادشاهان و برجهای مسلط را بر هم زدند. پس عصر کنونی دومین عصر شبکهای است و موبایل و کامپیوتر شخصی در آن همان نقش دستگاه چاپ را دارد: میدان در برابر برج.
پرسش ناگزیر: بهتر است که در جهان امروز در دل شبکه باشی و نفوذ [اعتبار] داشته باشی یا جزئی از سلسلهمراتب و قدرت [زمین و پول] به دست بیاوری؟ شما که دارید این ریویو را میخوانید کجا ایستادهاید؟ فرگسن نشان میدهد که هر یک از ما همین حالا هم عضو یک یا چند شبکه هستیم و البته عضو یک یا چند سلسلهمراتب. او سعی کرده تا قصور عمدهٔ تاریخنویسان و تحلیلگران را در ندیدن یا به رسمیت نشناختن شبکهها، از عهد چپق تا روز چاپ کتابش، نشان بدهد. با استمداد از برج و میدانهای دیگر: از اقتصاد گرفته تا جامعهشناسی و از عصبپژوهی گرفته تا رفتار سازمانی. اصلاً چرا سالها وقت پای چنین کاری گذاشته است؟ پاسخ روشن است: فرگسن شبکهها را از مهمترین پدیدههای جهان میداند، خصوصاً در دو برههٔ تاریخی: یکی دوران آغاز صنعت چاپ و یکی همین امروز، در عصر سیلیکون وَلی و توییتر و اینستاگرام. حتا همین کتاب را هم حاصل شبکهها میداند!
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
برج و میدان | نیل فرگسن | ترجمۀ زهرا عالی | نشر نو
■ www.babelbookreview.com ■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
تاریخدان مشهور در این کتاب سروقتِ پستوهای پنهانپیدای تاریخ رفته است. سراغ آن پستوها که همیشه آبستن شایعه و اوهاماند. تاریخ را معمولاً اسناد و مدارک منظم و مدونی شکل میدهند که بایگانی دولتها در اختیار افراد میگذارد اما جای اسناد یا روایاتی که راه به این بایگانیها پیدا نمیکنند معمولاً خالی است و نتیجه اینکه راهی به آثار تاریخنویسان هم پیدا نمیکنند. فرگسن راه دیگری در پیش گرفته و وقایع و ساختارهای مهمِ ناپیدا را بهدقتِ یک جراح و بهجذابیت سریالهای نتفلیکس به نمایش درآورده.
فرگسن سراغ شبکههایی رفته که معمولاً بهچشم آنها که به نظریههای توطئه علاقهمندند، شبکههایی بینهایت قدرتمند و ابدی به نظر میرسند و زمام امور جهان را در دست دارند: بانکداران، صاحبان قدرت، نظام حاکم، یهودیانِ پنهان در پشت هفت پرده، فراماسونها، ایلومیناتی. و بهوضوح نشان میدهد که چرا و چگونه چه مزخرفاتی حول این شبکهها در اذهان مردم پدید آمده و البته از طرفی نشان میدهد که اگر این شبکهها اصلاً وجود نمیداشتند، این تخیلات هم پدید نمیآمد.
قرن ۲۱ به «عصر شبکهای» معروف است اما فرگسن در «برج و میدان» نشان میدهد که شبکه بههیچوجه پدیدهٔ نوظهوری نیست. از چاپخانهدارها و مبلّغانی که اصلاحات دینی از دست و دهان آنها درآمد گرفته تا فراماسونهایی که انقلاب امریکا را هدایت کردند تا معماران رنسانس و دیگران، شبکهسازانی بودند که نظم و سامانِ دیرینۀ پاپها و پادشاهان و برجهای مسلط را بر هم زدند. پس عصر کنونی دومین عصر شبکهای است و موبایل و کامپیوتر شخصی در آن همان نقش دستگاه چاپ را دارد: میدان در برابر برج.
پرسش ناگزیر: بهتر است که در جهان امروز در دل شبکه باشی و نفوذ [اعتبار] داشته باشی یا جزئی از سلسلهمراتب و قدرت [زمین و پول] به دست بیاوری؟ شما که دارید این ریویو را میخوانید کجا ایستادهاید؟ فرگسن نشان میدهد که هر یک از ما همین حالا هم عضو یک یا چند شبکه هستیم و البته عضو یک یا چند سلسلهمراتب. او سعی کرده تا قصور عمدهٔ تاریخنویسان و تحلیلگران را در ندیدن یا به رسمیت نشناختن شبکهها، از عهد چپق تا روز چاپ کتابش، نشان بدهد. با استمداد از برج و میدانهای دیگر: از اقتصاد گرفته تا جامعهشناسی و از عصبپژوهی گرفته تا رفتار سازمانی. اصلاً چرا سالها وقت پای چنین کاری گذاشته است؟ پاسخ روشن است: فرگسن شبکهها را از مهمترین پدیدههای جهان میداند، خصوصاً در دو برههٔ تاریخی: یکی دوران آغاز صنعت چاپ و یکی همین امروز، در عصر سیلیکون وَلی و توییتر و اینستاگرام. حتا همین کتاب را هم حاصل شبکهها میداند!
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
برج و میدان | نیل فرگسن | ترجمۀ زهرا عالی | نشر نو
■ www.babelbookreview.com ■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ بلیت یکسرهای به سوی غمآوا
اگر نویسنده باشید و بخواهید فضایی خلق کنید که شخصیت داستانتان در آن و در مدتی کوتاه از خامی کودکانهای به پختگی ناخواستۀ غیر قابل باوری برسد، از غرور و نخوت به حقارتی مثالزدنی، از سرکشی و طغیان به تسلیم، از اشتیاق به دلزدگی، از جاهطلبی به قناعت و رضایت، چه انتخابی میکنید؟ به جنگ میفرستیدش؟ از انقلاب عبورش میدهید؟ به سفری سخت وادارش میکنید؟ میان مشکلات و اندوه از پای درمیآوریدش؟ به درد عشق و فراق دچارش میکنید؟
به هر حال هر انتخابی که داشته باشید یا باید او را در زمانی کوتاه به رنجی عظیم دچار سازید یا در زمانی عظیم میان رنجهای خرد لهش کنید. کوبو آبه نویسندهایست که شخصیت داستان «زن در ریگ روان» را در فضایی عجیب، با رنجی عظیم در مدتی کوتاه و میان مالیخولیایی باورنکردنی به فروپاشی عجیبی میرساند. از اشتیاق بیگانۀ خودِ شخصیت توری عظیم میبافد و او را در آن اسیر میکند. هوش و توان و غرور و آزادیخواهیاش را در این اسارت چنان متحول میکند که گویی نیکی جامپی قبل و بعد از ورود به این فضا دو انسان مجزاست. فضایی شگفت و زیبا و در عین حال ویرانگر میان گودالی از شن روان. نیکی جامپی فقط در شن فرو نمیرود بلکه بی آن که بخواهد و بداند، در عادت فرو میرود، در لذتی عذابآور، در پوسیدگی، در طلب جسمی که هم میخواهدش و هم در آمیزش با آن «حس پیشین مبهمی دارد» و ترجیح میدهد «مرتاضی باشد شیشهگون» و به یأس نرسد. نیروی تسلیم هیولاوار زن در ابتدا ساده به نظر میرسد اما کمکم او را به درون میکشد چون نوری که حشرهای را. هوش به دادش میرسد و فرار میکند اما فرو رفتنی عمیقتر او را به فروپاشی کامل میرساند. نقطهای که قلم نویسنده بر ضجۀ شخصیت فرود میآید و او را تبدیل به انسان بیهویتی میکند که برای کمی خوشی بیشتر تن به هر خفتی میدهد. زندگی، کار سخت و بیهوده، جامعهای یکدست بدون تصور از آزادی و بردگی، با هدف تهیِ زنده ماندن صرف. جنگی عبث علیه طبیعت و «دیگرانی» که نباید نگران باشیم که چه بر سرشان میآید. «بلیت یکسرهای به سوی غمآوا» که در اوج درماندگی با دلخوشی سادهای از کشفی ابتدایی به رنگ تن دادن و ماندن درمیآید.
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهٔ بابل
زن در ریگ روان | کوبو آبه | ترجمهٔ مهدی غبرایی | نشر نیلوفر
■ www.babelbookreview.com ■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
اگر نویسنده باشید و بخواهید فضایی خلق کنید که شخصیت داستانتان در آن و در مدتی کوتاه از خامی کودکانهای به پختگی ناخواستۀ غیر قابل باوری برسد، از غرور و نخوت به حقارتی مثالزدنی، از سرکشی و طغیان به تسلیم، از اشتیاق به دلزدگی، از جاهطلبی به قناعت و رضایت، چه انتخابی میکنید؟ به جنگ میفرستیدش؟ از انقلاب عبورش میدهید؟ به سفری سخت وادارش میکنید؟ میان مشکلات و اندوه از پای درمیآوریدش؟ به درد عشق و فراق دچارش میکنید؟
به هر حال هر انتخابی که داشته باشید یا باید او را در زمانی کوتاه به رنجی عظیم دچار سازید یا در زمانی عظیم میان رنجهای خرد لهش کنید. کوبو آبه نویسندهایست که شخصیت داستان «زن در ریگ روان» را در فضایی عجیب، با رنجی عظیم در مدتی کوتاه و میان مالیخولیایی باورنکردنی به فروپاشی عجیبی میرساند. از اشتیاق بیگانۀ خودِ شخصیت توری عظیم میبافد و او را در آن اسیر میکند. هوش و توان و غرور و آزادیخواهیاش را در این اسارت چنان متحول میکند که گویی نیکی جامپی قبل و بعد از ورود به این فضا دو انسان مجزاست. فضایی شگفت و زیبا و در عین حال ویرانگر میان گودالی از شن روان. نیکی جامپی فقط در شن فرو نمیرود بلکه بی آن که بخواهد و بداند، در عادت فرو میرود، در لذتی عذابآور، در پوسیدگی، در طلب جسمی که هم میخواهدش و هم در آمیزش با آن «حس پیشین مبهمی دارد» و ترجیح میدهد «مرتاضی باشد شیشهگون» و به یأس نرسد. نیروی تسلیم هیولاوار زن در ابتدا ساده به نظر میرسد اما کمکم او را به درون میکشد چون نوری که حشرهای را. هوش به دادش میرسد و فرار میکند اما فرو رفتنی عمیقتر او را به فروپاشی کامل میرساند. نقطهای که قلم نویسنده بر ضجۀ شخصیت فرود میآید و او را تبدیل به انسان بیهویتی میکند که برای کمی خوشی بیشتر تن به هر خفتی میدهد. زندگی، کار سخت و بیهوده، جامعهای یکدست بدون تصور از آزادی و بردگی، با هدف تهیِ زنده ماندن صرف. جنگی عبث علیه طبیعت و «دیگرانی» که نباید نگران باشیم که چه بر سرشان میآید. «بلیت یکسرهای به سوی غمآوا» که در اوج درماندگی با دلخوشی سادهای از کشفی ابتدایی به رنگ تن دادن و ماندن درمیآید.
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهٔ بابل
زن در ریگ روان | کوبو آبه | ترجمهٔ مهدی غبرایی | نشر نیلوفر
■ www.babelbookreview.com ■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
■ از مشروطه به مشروطهٔ ایرانی؛ نیمنگاهی به کتاب مشروطهٔ ایرانی نوشتهٔ ماشاءالله آجودانی، نشر اختران.
گوینده: آزاد عندلیبی | صداگذار: حامد کیان | تدوین تصویر: کتابخانهٔ بابل
■ @Babelbookreview
گوینده: آزاد عندلیبی | صداگذار: حامد کیان | تدوین تصویر: کتابخانهٔ بابل
■ @Babelbookreview
❑ نجات یوزف کا
بر اساس باورهای قدیمی ساحلنشینان جنوب ایران، پریها، دیوها و ارواح خیر و شر، همه باد یا خیال یا هوا هستند. این بادها در سر آدمیان رخنه میکنند و او را «مرکَب» خویش میسازند. اگر کسی گرفتار یکی از این بادها شود و بتواند از چنگ آن جان سالم بهدر ببرد، آن وقت به جرگهی «اهل هوا» درمیآید؛ شرط رهایی از بند این موجودات مهیب آنگونه که راویان این قصههای مهیج میگویند، تندادن به خواستهای بعضاً غریب این اوهام هولناک است. لابد میپرسید این چیزها چه ارتباطی با کتاب آرنت دارند؟ به سراغ عنوان برویم. توتالیتاریسم را عموماً تمامیتخواهی ترجمه میکنند؛ اما تمامیت چه چیزی و از سوی چه کسانی؟ بیایید کمی تخیل کنیم. روح ناآرام یوزف کا که از ناتمامی سرنوشت خود به ستوه آمده و در برزخ سناریوهای ممکن دستوپا میزند، در شبی از شبهای تبعید هانا آرنت، این یهودی سرگردان آلمانی که دور از هیاهوهای قرن کوتاه بیستم، در قلب آمریکا آرام گرفته، همراه با نسیمی خنک پا به رؤیای شبانهی او میگذارد تا آرنت را «مرکب» خود سازد. از فردای آن شب سخت، آرنت دیگر «اهل هوا» شده، آرام و قرار ندارد و برای خلاصی از چنگ این وهم رنجور باید به خواست او تن بدهد. اما خواست کا چیست؟ او هنوز هم گیج آن سیستمیست که همه چیز او را میخواست و در نهایت هم گرفت. او بهدنبال پاسخ پرسش خویش است: شما کیستاید و چرا همه چیز مرا ستاندید؟ اکنون دیگر توپ در زمین خانم فیلسوف است. فلسفه بدل به «مرکبِ» ادبیات شده و آرنت علاوه بر نجات خود باید پاسخگوی اسارت فلسفه نیز باشد؛ گویی که کافکا تاریخ فلسفه را گروگان خود ساخته است، مشکل دوچندان میشود. پس شروع به نوشتن میکند تا پاسخ یوزف کا را بدهد و از شر این اسارت کافکایی خلاص شود. پاسخ آرنت اما نهتنها خود او، فلسفه و یوزفکا، بلکه وجدان قرن کوتاه بیستم را از شر عذابی جانکاه رها میسازد: پاسخی از سوی فلسفه به ادبیات.
✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل
توتالیتاریسم | هانا آرنت | ترجمهٔ محسن ثلاثی | نشر ثالث
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
بر اساس باورهای قدیمی ساحلنشینان جنوب ایران، پریها، دیوها و ارواح خیر و شر، همه باد یا خیال یا هوا هستند. این بادها در سر آدمیان رخنه میکنند و او را «مرکَب» خویش میسازند. اگر کسی گرفتار یکی از این بادها شود و بتواند از چنگ آن جان سالم بهدر ببرد، آن وقت به جرگهی «اهل هوا» درمیآید؛ شرط رهایی از بند این موجودات مهیب آنگونه که راویان این قصههای مهیج میگویند، تندادن به خواستهای بعضاً غریب این اوهام هولناک است. لابد میپرسید این چیزها چه ارتباطی با کتاب آرنت دارند؟ به سراغ عنوان برویم. توتالیتاریسم را عموماً تمامیتخواهی ترجمه میکنند؛ اما تمامیت چه چیزی و از سوی چه کسانی؟ بیایید کمی تخیل کنیم. روح ناآرام یوزف کا که از ناتمامی سرنوشت خود به ستوه آمده و در برزخ سناریوهای ممکن دستوپا میزند، در شبی از شبهای تبعید هانا آرنت، این یهودی سرگردان آلمانی که دور از هیاهوهای قرن کوتاه بیستم، در قلب آمریکا آرام گرفته، همراه با نسیمی خنک پا به رؤیای شبانهی او میگذارد تا آرنت را «مرکب» خود سازد. از فردای آن شب سخت، آرنت دیگر «اهل هوا» شده، آرام و قرار ندارد و برای خلاصی از چنگ این وهم رنجور باید به خواست او تن بدهد. اما خواست کا چیست؟ او هنوز هم گیج آن سیستمیست که همه چیز او را میخواست و در نهایت هم گرفت. او بهدنبال پاسخ پرسش خویش است: شما کیستاید و چرا همه چیز مرا ستاندید؟ اکنون دیگر توپ در زمین خانم فیلسوف است. فلسفه بدل به «مرکبِ» ادبیات شده و آرنت علاوه بر نجات خود باید پاسخگوی اسارت فلسفه نیز باشد؛ گویی که کافکا تاریخ فلسفه را گروگان خود ساخته است، مشکل دوچندان میشود. پس شروع به نوشتن میکند تا پاسخ یوزف کا را بدهد و از شر این اسارت کافکایی خلاص شود. پاسخ آرنت اما نهتنها خود او، فلسفه و یوزفکا، بلکه وجدان قرن کوتاه بیستم را از شر عذابی جانکاه رها میسازد: پاسخی از سوی فلسفه به ادبیات.
✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل
توتالیتاریسم | هانا آرنت | ترجمهٔ محسن ثلاثی | نشر ثالث
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ داستانها و انسانها
داستانخوان باشيد يا نباشيد، شنونده خوبی براي قصههای آدمها باشيد يا نباشيد، شما را از داستان رهایی نيست.
وقتی صبح چشم باز میكنيد، پشت ميز صبحانه مینشینید و به رفتارهای ديشب فلان شخصيت زندگیتان فكر میكنيد (در اين حالت ذهنتان بازيگوشانه با تكههای پازلهايی از حرفها و حوادث در حال طراحی سناريويی براي آن رفتار است، چرا؟). وقتي با ديدن دستهای سرخشده و سرمازدهی دخترکی فالفروش پشت ثانيههای چراغ قرمز، متأثر میشويد و در چهرهی معصومش دنبال بار سنگين و پراندوه زندگیاش میگرديد، (هر كداممان بر اساس شنيدهها و تجربياتمان میتوانيم داستانی متفاوت برای اين كودک بسازيم. چرا؟). یا وقتی شب با انبوهی از گفتهها و شنيدهها و ديدهها به خواب میرويم و خواب میبينيم و خوابهای ما روايتی گاه مبهم و گاه واضح از احساسات و تجربياتمان است. در تمام این حالات، ذهنمان بیتابانه در حال توليد و مصرف داستان است.
تمام چراها را كه جمع ببنديم به سوالهای ديگری میرسيم:
اين كدام ضرورت است كه انسان را وامیدارد تا قصهای بسازد يا قصهای مصرف كند؟ چگونه است كه قصه، اينچنين ما را درون خود مكيده است؟ از سنتهای دينی گرفته تا خواب و خيالپردازی، از كتابهای علمی تا ادبی، از كودک تا بزرگسال، چرا اينچنين با قصه عجين شدهايم؟ جاناتان گاتشال میگويد: «قصه برای انسان مانند آب است برای ماهی. همهی اطراف او را گرفته و تقريباً حس نمیشود.» او میگويد قصهها همه جا هستند، در خواب، در بيداری، در كشتی كچ، در كتاب، در تلويزيون. قصهها همه جا هستند. حتی فهم ما از جهان با روايتها شكل گرفته است. گاتشال در اين كتاب با طرح سوالهايی كه به مراتب جذابتر از پاسخهايشان هستند، چرايی و چگونگی قصه را از ديدگاههای متفاوتی همچون تکاملگرایی داروینیستی، روانشناسی اجتماعی و زيستشناختی، بررسی ميكند. نرونهای آينهای با سيستم شبيهسازی داستانی در مغز، زخمها و رنجها و احساسهايی میآفرينند كه ما تجربهای داشته باشيم بیآنكه آن را تجربه كرده باشيم.
✍️ لیدا فلاح احمدی | کتابخانهٔ بابل
حیوان قصهگو | جاناتان گاتشال | ترجمهٔ عباس مخبر | نشر مرکز
■ www.babelbookreview.com ■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
داستانخوان باشيد يا نباشيد، شنونده خوبی براي قصههای آدمها باشيد يا نباشيد، شما را از داستان رهایی نيست.
وقتی صبح چشم باز میكنيد، پشت ميز صبحانه مینشینید و به رفتارهای ديشب فلان شخصيت زندگیتان فكر میكنيد (در اين حالت ذهنتان بازيگوشانه با تكههای پازلهايی از حرفها و حوادث در حال طراحی سناريويی براي آن رفتار است، چرا؟). وقتي با ديدن دستهای سرخشده و سرمازدهی دخترکی فالفروش پشت ثانيههای چراغ قرمز، متأثر میشويد و در چهرهی معصومش دنبال بار سنگين و پراندوه زندگیاش میگرديد، (هر كداممان بر اساس شنيدهها و تجربياتمان میتوانيم داستانی متفاوت برای اين كودک بسازيم. چرا؟). یا وقتی شب با انبوهی از گفتهها و شنيدهها و ديدهها به خواب میرويم و خواب میبينيم و خوابهای ما روايتی گاه مبهم و گاه واضح از احساسات و تجربياتمان است. در تمام این حالات، ذهنمان بیتابانه در حال توليد و مصرف داستان است.
تمام چراها را كه جمع ببنديم به سوالهای ديگری میرسيم:
اين كدام ضرورت است كه انسان را وامیدارد تا قصهای بسازد يا قصهای مصرف كند؟ چگونه است كه قصه، اينچنين ما را درون خود مكيده است؟ از سنتهای دينی گرفته تا خواب و خيالپردازی، از كتابهای علمی تا ادبی، از كودک تا بزرگسال، چرا اينچنين با قصه عجين شدهايم؟ جاناتان گاتشال میگويد: «قصه برای انسان مانند آب است برای ماهی. همهی اطراف او را گرفته و تقريباً حس نمیشود.» او میگويد قصهها همه جا هستند، در خواب، در بيداری، در كشتی كچ، در كتاب، در تلويزيون. قصهها همه جا هستند. حتی فهم ما از جهان با روايتها شكل گرفته است. گاتشال در اين كتاب با طرح سوالهايی كه به مراتب جذابتر از پاسخهايشان هستند، چرايی و چگونگی قصه را از ديدگاههای متفاوتی همچون تکاملگرایی داروینیستی، روانشناسی اجتماعی و زيستشناختی، بررسی ميكند. نرونهای آينهای با سيستم شبيهسازی داستانی در مغز، زخمها و رنجها و احساسهايی میآفرينند كه ما تجربهای داشته باشيم بیآنكه آن را تجربه كرده باشيم.
✍️ لیدا فلاح احمدی | کتابخانهٔ بابل
حیوان قصهگو | جاناتان گاتشال | ترجمهٔ عباس مخبر | نشر مرکز
■ www.babelbookreview.com ■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
👍1
❑ کتاب کتابها
کوندرا در زندگیاش کارهای زیادی کرده است.
یک رسالهی فلسفی نوشته در ضدیت با ایدهی «بازگشت جاودان» نیچه. او میگوید اگر قرار باشد هر رویداد زندگی ما بینهایت بار بازگردد، باید خیلی مراقب هر عقیده و رفتارمان در طول زندگی باشیم. این مراقبت گاهی چنان سنگین خواهد شد که کمرمان را خرد خواهد کرد. ما همواره برای مقابله با این «سنگینی»، به مقداری آزادی و «سبکی» نیاز داریم حتی اگر تحملناپذیر باشد. او در این رساله از مثالهای داستانی زیادی استفاده میکند تا نشان دهد زندگی عاشقانهی سنگین یا سبک، به چه صورت است.
او یک رمان عاشقانه هم نوشته است که در آن روابط عاطفی و جنسی چهار نفر را در برهههای زمانی مختلف و به خصوص در یک برههی سیاسی خاص روایت میکند. راوی این رمان، مدام روایت را قطع میکند تا با یک بحث فلسفی عمیق، مختصات روابط این چهار نفر را نشان دهد و از چیستی عشق و عاطفهی آنها با خواننده سخن بگوید.
او همچنین یک رمان سیاسی نوشته که در آن اتفاقات دوران موسوم به «بهار پراگ» و حملهی شوروی به این شهر، بر بستر روابطی عاشقانه و شخصی روایت شده است. او در این رمان دربارهی نحوهی کارکرد «ایدئولوژی»، مختصات آن و پیامدهایی که در یک جامعه دارد، بحث میکند: چگونه یک حکومت ایدئولوژیک شکل میگیرد و بر چه پایههایی پایدار میماند.
در نهایت او یک رسالهی آموزشی هم نوشته و در آن، برای خوانندهاش توضیح میدهد که شخصیتپردازی در رمان چگونه باید باشد و به چه صورت یک روایت عاشقانه را میتوان با یک بحث فلسفی درآمیخت. او مدام از یک داستان عاشقانه مثال میآورد و با حوصله شخصیتهای این داستان را (که خودش نوشته) تحلیل میکند و به خواننده میگوید که چگونه آنها را ساخته و در یک روایت عاشقانه-سیاسی-فلسفی قرار داده است.
نام تمام این کتابها «بار هستی» (یا درستتر: «سبکی تحملناپذیر هستی») است. کتابی که از هر طرف به آن نگاه کنید یکی از این کتابها را خواهید دید و متعجب خواهید شد که یک نویسنده چگونه میتواند این سبکها و روشهای متفاوت را این چنین استادانه با هم در آمیزد و یک شاهکار ادبی-فلسفی خلق کند.
کوندرا در زندگیاش کارهای زیادی کرده اما نوشتن کتابی که گاهی زیر بار سنگینی آن خم میشوید و گاهی سبکیاش برایتان تحملناپذیر میشود، قطعاً مهمترین آنهاست: کتابی که کمی از «چنین گفت زرتشت» سنگینتر و کمی از «دن کیشوت» سبکتر است.
✍️ علی شاهی | کتابخانۀ بابل
بار هستی | میلان کوندرا | ترجمۀ پرویز همایونپور | نشر قطره
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
کوندرا در زندگیاش کارهای زیادی کرده است.
یک رسالهی فلسفی نوشته در ضدیت با ایدهی «بازگشت جاودان» نیچه. او میگوید اگر قرار باشد هر رویداد زندگی ما بینهایت بار بازگردد، باید خیلی مراقب هر عقیده و رفتارمان در طول زندگی باشیم. این مراقبت گاهی چنان سنگین خواهد شد که کمرمان را خرد خواهد کرد. ما همواره برای مقابله با این «سنگینی»، به مقداری آزادی و «سبکی» نیاز داریم حتی اگر تحملناپذیر باشد. او در این رساله از مثالهای داستانی زیادی استفاده میکند تا نشان دهد زندگی عاشقانهی سنگین یا سبک، به چه صورت است.
او یک رمان عاشقانه هم نوشته است که در آن روابط عاطفی و جنسی چهار نفر را در برهههای زمانی مختلف و به خصوص در یک برههی سیاسی خاص روایت میکند. راوی این رمان، مدام روایت را قطع میکند تا با یک بحث فلسفی عمیق، مختصات روابط این چهار نفر را نشان دهد و از چیستی عشق و عاطفهی آنها با خواننده سخن بگوید.
او همچنین یک رمان سیاسی نوشته که در آن اتفاقات دوران موسوم به «بهار پراگ» و حملهی شوروی به این شهر، بر بستر روابطی عاشقانه و شخصی روایت شده است. او در این رمان دربارهی نحوهی کارکرد «ایدئولوژی»، مختصات آن و پیامدهایی که در یک جامعه دارد، بحث میکند: چگونه یک حکومت ایدئولوژیک شکل میگیرد و بر چه پایههایی پایدار میماند.
در نهایت او یک رسالهی آموزشی هم نوشته و در آن، برای خوانندهاش توضیح میدهد که شخصیتپردازی در رمان چگونه باید باشد و به چه صورت یک روایت عاشقانه را میتوان با یک بحث فلسفی درآمیخت. او مدام از یک داستان عاشقانه مثال میآورد و با حوصله شخصیتهای این داستان را (که خودش نوشته) تحلیل میکند و به خواننده میگوید که چگونه آنها را ساخته و در یک روایت عاشقانه-سیاسی-فلسفی قرار داده است.
نام تمام این کتابها «بار هستی» (یا درستتر: «سبکی تحملناپذیر هستی») است. کتابی که از هر طرف به آن نگاه کنید یکی از این کتابها را خواهید دید و متعجب خواهید شد که یک نویسنده چگونه میتواند این سبکها و روشهای متفاوت را این چنین استادانه با هم در آمیزد و یک شاهکار ادبی-فلسفی خلق کند.
کوندرا در زندگیاش کارهای زیادی کرده اما نوشتن کتابی که گاهی زیر بار سنگینی آن خم میشوید و گاهی سبکیاش برایتان تحملناپذیر میشود، قطعاً مهمترین آنهاست: کتابی که کمی از «چنین گفت زرتشت» سنگینتر و کمی از «دن کیشوت» سبکتر است.
✍️ علی شاهی | کتابخانۀ بابل
بار هستی | میلان کوندرا | ترجمۀ پرویز همایونپور | نشر قطره
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ ازخودبیگانگی یک شاعر
«شعر سرزمینی است که در آن هر گفتهای تبدیل به واقعیت میشود. شاعر دیروز گفتهاست: زندگی همچون گریهای بیهوده است؛ و امروز میگوید: زندگی چون خنده شاد است، و هر بار درست گفتهاست. امروز میگوید: همه چیز پایان میپذیرد و در سکوت غرق میشود، فردا خواهد گفت: چیزی پایان نمییابد، همه چیز طنینی جاودانه دارد، و هر دو درست است. شاعر نیازی به اثبات هیچچیز ندارد؛ تنها دلیلش، شدت احساسات اوست»
اما شاعر چقدر در پی این است که احساساتش به جنبشی مردمی پیوند بخورد و همه او را شاعر انقلاب صدا بزنند؟
شاعر در خودشیفتگیاش جهان را و انسان را تا کجا بینقص و در اوج کمال میخواهد؟ انسان ایدهآل ذهن شاعر چه موقع عینیت پیدا میکند؟ در عشق؟ در مبارزه؟ در آزادی؟ در رسیدن به کدام اوج؟
میلان کوندرا در «زندگی جای دیگریست» شاعری خلق کرده است به نام یارومیل. اسمی وزین که مادری خیالپرداز و ناکام بر او نهاده است. نامی که قرار بود آپولون باشد و اگرچه به خاطر ترس از مضحکه شدن، به یارومیل نزول کرد اما در ذهن مادری انحصارطلب همچنان آپولون ماند و صاحبش را وادار به خداشدن کرد.
یارومیل در خلأ وجود پدر، در چنگ مادری همهچیزخواه و در فقدان شرایطی که او را با واقعیت و حقیقت رو در رو کند، بزرگ بودن خود را باور میکند. از سرنوشت تحمیلشده تبعیت میکند و میسراید و هر چه پیش میرود قافیه را بیشتر از قبل در دنیای خیالش گم میکند و از واقعیت فاصله میگیرد. در دنیای خیالش قهرمانی کامل میآفریند که مشخص است هرگز به آن تبدیل نخواهد شد: راهی به سوی ازخودبیگانگی و ناکامی. تعارض قهرمان خیالی یارومیل با حقیقت ناقص پیرامونش او را چنان به زیر میکشد که برای رهایی وادار به طغیان میشود. طغیان علیه ذات مطیع خودش، علیه دنیای زنانۀ مادرش؛ علیه وضع موجود. میلان کوندرا درست در میان این تشویش با لحنی گزنده، زندگی تباه شدۀ یارومیلها را به رخ میکشد. آنها که در پی بهشت موعودشان در زندگیِ دیگرند. کوندرا با نگاه تیزبینانهٔ خود این سؤال را مطرح میکند که آیا این ازخودبیگانگی چارهای ندارد؟ آیا زندگی هر فرد خود سایهای مات از زیستی اصیلتر و گرانمایهتر نیست؟ کوندرا با پیش کشیدن این مسئله خواننده را به تأملی دوباره دربارۀ هستی ناچیز و جستن معنا در رابطهی میان هنر و سیاست دعوت میکند. آیا این دو هرگز به همزیستی تنبه تن و برکشنده خواهند رسید؟ و اگر چنین شود حاصل این همزیستی چه خواهد بود؟ پرسشی برای روزگار پس از جنگ، انقلاب یا هر ویرانی دیگری.
✍️ سحر خانلو | کتابخانهٔ بابل
زندگی جای دیگری است | میلان کوندرا | ترجمهٔ پانتهآ مهاجر کنگرلو | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
«شعر سرزمینی است که در آن هر گفتهای تبدیل به واقعیت میشود. شاعر دیروز گفتهاست: زندگی همچون گریهای بیهوده است؛ و امروز میگوید: زندگی چون خنده شاد است، و هر بار درست گفتهاست. امروز میگوید: همه چیز پایان میپذیرد و در سکوت غرق میشود، فردا خواهد گفت: چیزی پایان نمییابد، همه چیز طنینی جاودانه دارد، و هر دو درست است. شاعر نیازی به اثبات هیچچیز ندارد؛ تنها دلیلش، شدت احساسات اوست»
اما شاعر چقدر در پی این است که احساساتش به جنبشی مردمی پیوند بخورد و همه او را شاعر انقلاب صدا بزنند؟
شاعر در خودشیفتگیاش جهان را و انسان را تا کجا بینقص و در اوج کمال میخواهد؟ انسان ایدهآل ذهن شاعر چه موقع عینیت پیدا میکند؟ در عشق؟ در مبارزه؟ در آزادی؟ در رسیدن به کدام اوج؟
میلان کوندرا در «زندگی جای دیگریست» شاعری خلق کرده است به نام یارومیل. اسمی وزین که مادری خیالپرداز و ناکام بر او نهاده است. نامی که قرار بود آپولون باشد و اگرچه به خاطر ترس از مضحکه شدن، به یارومیل نزول کرد اما در ذهن مادری انحصارطلب همچنان آپولون ماند و صاحبش را وادار به خداشدن کرد.
یارومیل در خلأ وجود پدر، در چنگ مادری همهچیزخواه و در فقدان شرایطی که او را با واقعیت و حقیقت رو در رو کند، بزرگ بودن خود را باور میکند. از سرنوشت تحمیلشده تبعیت میکند و میسراید و هر چه پیش میرود قافیه را بیشتر از قبل در دنیای خیالش گم میکند و از واقعیت فاصله میگیرد. در دنیای خیالش قهرمانی کامل میآفریند که مشخص است هرگز به آن تبدیل نخواهد شد: راهی به سوی ازخودبیگانگی و ناکامی. تعارض قهرمان خیالی یارومیل با حقیقت ناقص پیرامونش او را چنان به زیر میکشد که برای رهایی وادار به طغیان میشود. طغیان علیه ذات مطیع خودش، علیه دنیای زنانۀ مادرش؛ علیه وضع موجود. میلان کوندرا درست در میان این تشویش با لحنی گزنده، زندگی تباه شدۀ یارومیلها را به رخ میکشد. آنها که در پی بهشت موعودشان در زندگیِ دیگرند. کوندرا با نگاه تیزبینانهٔ خود این سؤال را مطرح میکند که آیا این ازخودبیگانگی چارهای ندارد؟ آیا زندگی هر فرد خود سایهای مات از زیستی اصیلتر و گرانمایهتر نیست؟ کوندرا با پیش کشیدن این مسئله خواننده را به تأملی دوباره دربارۀ هستی ناچیز و جستن معنا در رابطهی میان هنر و سیاست دعوت میکند. آیا این دو هرگز به همزیستی تنبه تن و برکشنده خواهند رسید؟ و اگر چنین شود حاصل این همزیستی چه خواهد بود؟ پرسشی برای روزگار پس از جنگ، انقلاب یا هر ویرانی دیگری.
✍️ سحر خانلو | کتابخانهٔ بابل
زندگی جای دیگری است | میلان کوندرا | ترجمهٔ پانتهآ مهاجر کنگرلو | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ سیاست، سلطه و تلفن همراه
چه دلیلی دارد که اجازه دهیم کسانی بر ما حکمرانی کنند؟ به این پرسش پاسخهای مختلفی میتوان داد. مثلاً به این دلیل که این کسان از جانب خداوند منصوب شدهاند یا فرّهی ایزدی دارند، یا به این دلیل که نسبت به ما فضیلتمندتر هستند و لایقتر، یا حتی به این دلیل که خودمان آنها را انتخاب کردهایم. فارغ از این که چه پاسخی به این پرسش بنیادین فلسفهی سیاسی بدهید، باید به یاد داشته باشید که واقعیت سیاسی جهان معاصر چنان به شکلی مهیب نسبت به جهان باستان دگرگون شده که اساساً طرح این پرسشها دیگر به شوخی میماند. حکمرانی مدرن یکسره از این دغدغهها جدا شده، فلسفهی سیاسی مدرن نمیتواند با این ژست بیطرفی باستانی به انقیاد سراسری و انتشار همهگیر ساختارها، تمهیدات، تکنولوژیها و در یک کلام، «آپاراتوسهای» سلطه و حکمرانی بیندیشد. حکمرانی مدرن عملکرد خودکار آپاراتوسها یا ترفندهای قدرت است که سراسر از هرگونه بنیادی در هستی خود را رها کردهاند. این گسست مطلقی است بین پرسش از چیستی جهان و انسان و واقعیت انقیاد و سلطه. جهان ما جهان مدیریت محض و بیبنیاد بر بدنهاست، آن هم در تمامی کردارهای آنها. در نظر آگامبن، این گسست بین وجود موجودات زنده و کنش آنها ریشه در شکافی الاهیاتی دارد که برحسب آن بین وجود و فعل خداوند گسستی ایجاد میشد. همین گسست بود که مهمترین مسئله در تاریخ الاهیات مسیحی قصد تبیین آن را داشت، یعنی مسئلهی تثلیث. هدف از طرح مسئلهی تثلیث نیز حلکردن این شکاف بین وجود و فعل خداوند بود، بین ملکوت و حکمرانی. اما حلنشدن این گسست در زمانهی مدرن خود را همچون استقلال استراتژیها و تاکتیکهای حکمرانی از هرگونه مبنای هستیشناختی نشان داد. به همین سبب سیاست در زمانهی ما هرگز نه معطوف به رهایی، که همواره معطوف به گسترش آپاراتوسها یا ترفندهای سلطه بوده است. این ترفندها با گسترش تکنولوژی چنبرهی خود را بر هستی ما تنگتر کردهاند. همین حالا که روی گوشی تلفن خود این متن را میخوانید با یکی از این آپاراتوسهای انقیاد روبرو هستید. اما راه رهایی از این وضعیت انسداد این است که بار دیگر تمام ابزارهای انقیاد را از کارکرد اختصاصی و خصوصیشان رها کنیم و به سپهر کاربرد عمومی و اشتراکی بازگردانیم. این مبارزهی مستمر در راه رهاکردن خود سلطهی آپاراتوسها باید هدف فلسفهی سیاسی رهاییبخشی باشد که جهانی مشترک برای همهی ما خلق میکند.
✍️ سروش سیدی | کتابخانهٔ بابل
آپاراتوس چیست؟ | جورجو آگامبن | ترجمهٔ یاسر همتی | رخداد نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
چه دلیلی دارد که اجازه دهیم کسانی بر ما حکمرانی کنند؟ به این پرسش پاسخهای مختلفی میتوان داد. مثلاً به این دلیل که این کسان از جانب خداوند منصوب شدهاند یا فرّهی ایزدی دارند، یا به این دلیل که نسبت به ما فضیلتمندتر هستند و لایقتر، یا حتی به این دلیل که خودمان آنها را انتخاب کردهایم. فارغ از این که چه پاسخی به این پرسش بنیادین فلسفهی سیاسی بدهید، باید به یاد داشته باشید که واقعیت سیاسی جهان معاصر چنان به شکلی مهیب نسبت به جهان باستان دگرگون شده که اساساً طرح این پرسشها دیگر به شوخی میماند. حکمرانی مدرن یکسره از این دغدغهها جدا شده، فلسفهی سیاسی مدرن نمیتواند با این ژست بیطرفی باستانی به انقیاد سراسری و انتشار همهگیر ساختارها، تمهیدات، تکنولوژیها و در یک کلام، «آپاراتوسهای» سلطه و حکمرانی بیندیشد. حکمرانی مدرن عملکرد خودکار آپاراتوسها یا ترفندهای قدرت است که سراسر از هرگونه بنیادی در هستی خود را رها کردهاند. این گسست مطلقی است بین پرسش از چیستی جهان و انسان و واقعیت انقیاد و سلطه. جهان ما جهان مدیریت محض و بیبنیاد بر بدنهاست، آن هم در تمامی کردارهای آنها. در نظر آگامبن، این گسست بین وجود موجودات زنده و کنش آنها ریشه در شکافی الاهیاتی دارد که برحسب آن بین وجود و فعل خداوند گسستی ایجاد میشد. همین گسست بود که مهمترین مسئله در تاریخ الاهیات مسیحی قصد تبیین آن را داشت، یعنی مسئلهی تثلیث. هدف از طرح مسئلهی تثلیث نیز حلکردن این شکاف بین وجود و فعل خداوند بود، بین ملکوت و حکمرانی. اما حلنشدن این گسست در زمانهی مدرن خود را همچون استقلال استراتژیها و تاکتیکهای حکمرانی از هرگونه مبنای هستیشناختی نشان داد. به همین سبب سیاست در زمانهی ما هرگز نه معطوف به رهایی، که همواره معطوف به گسترش آپاراتوسها یا ترفندهای سلطه بوده است. این ترفندها با گسترش تکنولوژی چنبرهی خود را بر هستی ما تنگتر کردهاند. همین حالا که روی گوشی تلفن خود این متن را میخوانید با یکی از این آپاراتوسهای انقیاد روبرو هستید. اما راه رهایی از این وضعیت انسداد این است که بار دیگر تمام ابزارهای انقیاد را از کارکرد اختصاصی و خصوصیشان رها کنیم و به سپهر کاربرد عمومی و اشتراکی بازگردانیم. این مبارزهی مستمر در راه رهاکردن خود سلطهی آپاراتوسها باید هدف فلسفهی سیاسی رهاییبخشی باشد که جهانی مشترک برای همهی ما خلق میکند.
✍️ سروش سیدی | کتابخانهٔ بابل
آپاراتوس چیست؟ | جورجو آگامبن | ترجمهٔ یاسر همتی | رخداد نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ تاریخ بیشکلی
نقاشی چیست؟ آیا اغراق کردهایم اگر بگوییم که نقاشی شورانگیزترین کوشش آدمی برای «شکل دادن» است؟ این موضوع ممکن است دلیلی موجه برای درک این مسئله باشد که چرا مورخان، کتابهای تاریخ هنر را نه براساس ادبیات یا معماری که اساساً بر پایهی نقاشی نوشتهاند. از طرفی، کالبد هر کسی که ما امروز بهعنوان یک هنرمند بزرگ میشناسیم، بستری بوده برای نزاعِ بین شکل و زندگی، روح و جسم، و زمین و آسمان. و بهقول بکت، تاریخ نقاشی ــ هنر، تاریخ شکستخوردن و رنجکشیدن است. تاریخ ناتوانی و عجز؛ و البته بهناگزیر تاریخِ بیان، تن دادن به امر نمادین، معنا ساختن و زیستن. مضاف بر این، نکتۀ روشنگری نیز در ارتباط بین کالبدها به عنوان شکلدهندگان به بیشکلی، و شدن در عین ناتوانی وجود دارد: میل به امر واقع. میل به آن چیزی که اسلاوی ژیژک مشخصاً دربارۀ مارک روتکو میگوید؛ قابگرفتن امر واقع بهواسطۀ بیرونگذاشتنِ واقعیت، بهواسطۀ شکافی که «شکل» اساساً با توسل به آن ممکن میشود. شکلدادن یعنی به دست آوردن حداقلی از بهنجاری و رهایی از آشوب. همۀ دورههای پیشین تاریخ هنر، مبتنیاند بر ادعای توانایی بشر به ادراک هستی و کشف معنای نهایی آن، و در نتیجه کشف شکل مطلق؛ حال آنکه هنر معاصر، هنر بیشکل بودن است و هنرمند معاصر، کسی است که از عجز و ناتوانی خویش بهعنوان یک جانور شکلدهنده به زندگی آگاه است، هرچند که در نهایت قدرت او زادهٔ همین ناتوانیست. بهگفتۀ گئورگ زیمل: «هر اندازه که اثر هنری در زمان حاضر نسبت به ذات زندگی، منسجم و بامعنا باشد، هنگامیکه در مقایسه با اشکال کلاسیک سنجیده میشود، غالباً ناموزون و گسسته و بیسر و ته جلوه میکند. این امر اما مربوط به کهولت رو به زوال خلاقیت هنری، و نشانۀ ضعف و پیری نیست؛ بلکه نشانۀ قوّت است.» این کتاب تاریخ شکل و بیشکلی را بیان میکند.
✍️ رامین اعلایی؛ کتابخانهٔ بابل
در جستجوی زبان نو | تحلیلی از سیر تحول هنر نقاشی در عصر جدید | رویین پاکباز | نشر نگاه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
نقاشی چیست؟ آیا اغراق کردهایم اگر بگوییم که نقاشی شورانگیزترین کوشش آدمی برای «شکل دادن» است؟ این موضوع ممکن است دلیلی موجه برای درک این مسئله باشد که چرا مورخان، کتابهای تاریخ هنر را نه براساس ادبیات یا معماری که اساساً بر پایهی نقاشی نوشتهاند. از طرفی، کالبد هر کسی که ما امروز بهعنوان یک هنرمند بزرگ میشناسیم، بستری بوده برای نزاعِ بین شکل و زندگی، روح و جسم، و زمین و آسمان. و بهقول بکت، تاریخ نقاشی ــ هنر، تاریخ شکستخوردن و رنجکشیدن است. تاریخ ناتوانی و عجز؛ و البته بهناگزیر تاریخِ بیان، تن دادن به امر نمادین، معنا ساختن و زیستن. مضاف بر این، نکتۀ روشنگری نیز در ارتباط بین کالبدها به عنوان شکلدهندگان به بیشکلی، و شدن در عین ناتوانی وجود دارد: میل به امر واقع. میل به آن چیزی که اسلاوی ژیژک مشخصاً دربارۀ مارک روتکو میگوید؛ قابگرفتن امر واقع بهواسطۀ بیرونگذاشتنِ واقعیت، بهواسطۀ شکافی که «شکل» اساساً با توسل به آن ممکن میشود. شکلدادن یعنی به دست آوردن حداقلی از بهنجاری و رهایی از آشوب. همۀ دورههای پیشین تاریخ هنر، مبتنیاند بر ادعای توانایی بشر به ادراک هستی و کشف معنای نهایی آن، و در نتیجه کشف شکل مطلق؛ حال آنکه هنر معاصر، هنر بیشکل بودن است و هنرمند معاصر، کسی است که از عجز و ناتوانی خویش بهعنوان یک جانور شکلدهنده به زندگی آگاه است، هرچند که در نهایت قدرت او زادهٔ همین ناتوانیست. بهگفتۀ گئورگ زیمل: «هر اندازه که اثر هنری در زمان حاضر نسبت به ذات زندگی، منسجم و بامعنا باشد، هنگامیکه در مقایسه با اشکال کلاسیک سنجیده میشود، غالباً ناموزون و گسسته و بیسر و ته جلوه میکند. این امر اما مربوط به کهولت رو به زوال خلاقیت هنری، و نشانۀ ضعف و پیری نیست؛ بلکه نشانۀ قوّت است.» این کتاب تاریخ شکل و بیشکلی را بیان میکند.
✍️ رامین اعلایی؛ کتابخانهٔ بابل
در جستجوی زبان نو | تحلیلی از سیر تحول هنر نقاشی در عصر جدید | رویین پاکباز | نشر نگاه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ چه وقت باید یک رمان را دوباره خواند؟
هوگو در نامهای به ناشر ایتالیایی «بینوایان» مینویسد: «هر جا که مردها دچار یأس و فراموشی شوند، هر جا که زنها خودشان را به خاطر یک تکه نان بفروشند، هر جا که بچهها از یک کتاب ساده یا کانون گرم خانواده محروم باشند، "بینوایان" در میزند و میگوید: در را باز کنید، من در خدمتتان هستم».
و این روزها چه خوب میتوان نامهی هوگو را تا بینهایت ادامه داد:
هر جا که خانهای را بر سر یک زن بیپناه خراب کنند، هر جا که انسانها کلیه و قرنیهی چشمشان را به خاطر دو روز زندگی بیشتر حراج کنند، هر جا که پدران امروز را دست خالی به خانه بازگردند و فردا و پسفردا را و مادران هیچ نداشته باشند که به فرزندانشان بدهند، هر جا که فکر و ذکر مردمی بینوا، از صبح تا شب، پول باشد و پول، هر جا که در نگاه بالاشهرنشینها و بچهزرنگها هر که پول ندارد یا تنبل است یا احمق، هر جا که مردمی از بیپناهی به حال خودشان بگریند و هر جا که زیست روزمره، کل هستی انسانها را در خود فرو بلعیده باشد، مطمئن باشید که «بینوایان» پشت در است و میخواهد که شما آنرا دوباره و دوباره بخوانید.
آنچه کتابهای بازاری موفقیت و سخنرانیهای انگیزشی، در همدستی با یک ساختار خشن و ظالمانه از چشم ما پنهان میکنند «تبعیض» است. از هر کسی که فقر را نتیجهی حماقت و تنبلی میداند بترسید و با او تنها در خانه نمانید. گوشهایتان را تیز کنید! در میزنند. «بینوایان»، قفسهی کتابهای فراموششدهی کلاسیک را ترک کرده و آمده تا به شما بگوید: «گول این آدمها را نخورید! مرا بخوانید! دوباره مرا بخوانید! من به شما خواهم گفت که چگونه تبعیض و بیعدالتی میتواند یک تراژدی سرد و سیاه بسازد. من به شما خواهم گفت که بیرون آمدن از سیاهی تنها با تصمیم فردی و ارادهی آهنین و کار زیاد ممکن نیست. من به شما خواهم گفت که چگونه یک ساختار ظالمانه میتواند انسانهایی شریف را قربانی کند تا منافع بیلیاقتها تأمین شود. مرا بخوانید! مرا دوباره بخوانید!»
شنیدید؟ خودتان را برای خواندن این تراژدی تیره با ترجمهی درخشان محمدرضا پارسایار آماده کنید.
✍️ شیرین مجد | کتابخانۀ بابل
بینوایان | ویکتور هوگو | ترجمۀ محمدرضا پارسایار | نشر هرمس
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
هوگو در نامهای به ناشر ایتالیایی «بینوایان» مینویسد: «هر جا که مردها دچار یأس و فراموشی شوند، هر جا که زنها خودشان را به خاطر یک تکه نان بفروشند، هر جا که بچهها از یک کتاب ساده یا کانون گرم خانواده محروم باشند، "بینوایان" در میزند و میگوید: در را باز کنید، من در خدمتتان هستم».
و این روزها چه خوب میتوان نامهی هوگو را تا بینهایت ادامه داد:
هر جا که خانهای را بر سر یک زن بیپناه خراب کنند، هر جا که انسانها کلیه و قرنیهی چشمشان را به خاطر دو روز زندگی بیشتر حراج کنند، هر جا که پدران امروز را دست خالی به خانه بازگردند و فردا و پسفردا را و مادران هیچ نداشته باشند که به فرزندانشان بدهند، هر جا که فکر و ذکر مردمی بینوا، از صبح تا شب، پول باشد و پول، هر جا که در نگاه بالاشهرنشینها و بچهزرنگها هر که پول ندارد یا تنبل است یا احمق، هر جا که مردمی از بیپناهی به حال خودشان بگریند و هر جا که زیست روزمره، کل هستی انسانها را در خود فرو بلعیده باشد، مطمئن باشید که «بینوایان» پشت در است و میخواهد که شما آنرا دوباره و دوباره بخوانید.
آنچه کتابهای بازاری موفقیت و سخنرانیهای انگیزشی، در همدستی با یک ساختار خشن و ظالمانه از چشم ما پنهان میکنند «تبعیض» است. از هر کسی که فقر را نتیجهی حماقت و تنبلی میداند بترسید و با او تنها در خانه نمانید. گوشهایتان را تیز کنید! در میزنند. «بینوایان»، قفسهی کتابهای فراموششدهی کلاسیک را ترک کرده و آمده تا به شما بگوید: «گول این آدمها را نخورید! مرا بخوانید! دوباره مرا بخوانید! من به شما خواهم گفت که چگونه تبعیض و بیعدالتی میتواند یک تراژدی سرد و سیاه بسازد. من به شما خواهم گفت که بیرون آمدن از سیاهی تنها با تصمیم فردی و ارادهی آهنین و کار زیاد ممکن نیست. من به شما خواهم گفت که چگونه یک ساختار ظالمانه میتواند انسانهایی شریف را قربانی کند تا منافع بیلیاقتها تأمین شود. مرا بخوانید! مرا دوباره بخوانید!»
شنیدید؟ خودتان را برای خواندن این تراژدی تیره با ترجمهی درخشان محمدرضا پارسایار آماده کنید.
✍️ شیرین مجد | کتابخانۀ بابل
بینوایان | ویکتور هوگو | ترجمۀ محمدرضا پارسایار | نشر هرمس
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ همهٔ حرفهای براین مگی
براین مگی شاعری کرد اما شاعر نماند. سیاست پیشه کرد اما سیاستمدار نشد. میگفت سیاستمدار شدن رؤیای بچهمدرسهایهاست که وقتی نزدیکش میشوی، رنگ میبازد. رمان نوشت اما نویسنده شناخته نشد. مجری یکی از مشهورترین برنامههای تاریخ بیبیسی شد اما مجری نماند. دربارهٔ فلسفه نوشت اما فیلسوف نامیده نشد. این کارها را هر آدمی ممکن است بکند و طبعی در هر کدام بسنجد اما هر کسی به جایگاه براین مگی نمیرسد. چرا؟ مگی ذرهای از هر کدام از این تجربهها را گرفت و در هم آمیخت و در آثارش پیاده کرد؛ آثاری که هم مقبولیت همگانی یافت هم نظر اندیشمندان را به خود جلب کرد. تحقیقات و کتاب او دربارهٔ واگنر هنوز از معتبرترین متون دربارهٔ اوست. سرگذشت فلسفهاش جزو کتابهای بالینی نوآموزان فلسفه است. مردان اندیشهاش همچنان در کتابفروشیها ورق میخورد و خریده میشود. «مواجهه با مرگ» که نیم قرنی از انتشارش میگذرد، در همین چند سال گذشته در زبان فارسی اقبال یافته است و خوانندگان را با سیمای رماننویس او نیز آشنا کرده است. همهٔ اینها در کنار هم چهرهای خاص از او میسازد و «پرسشهای بنیادین» او را که هم پرسشهایی همگانیست و هم پرسشهایی مهم در بین همهٔ فیلسوفان، خواندنی میسازد. انگار که جوهرهٔ همهٔ آثار او را ــ از شعر و رمان تا تاریخ فلسفه ــ میتوان در این کتاب یافت. کتابی که هم از جذابیت رمانهای او سود برده است هم دقت و تعمق فلسفی او را در خود جای داده است. کتابی که نخستین پرسشها و واپسین پرسشهای این چهرهٔ درخشان سدهٔ بیستم را در خود جای داده است؛ پرسشهایی که نخستینواپسین است. پایانآغاز است. اولینآخرین است.
براین مگی را تکیهداده بر صندلی رو به آفتاب دم عصر تصور میکنیم که مأمن پرسشهای همیشگی بشر شده است. مأمنی شادمانه و فروتن و اندیشناک.
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
پرسشهای اولین و آخرین | براین مگی | ترجمهٔ عبدالرضا سالاربهزادی | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
براین مگی شاعری کرد اما شاعر نماند. سیاست پیشه کرد اما سیاستمدار نشد. میگفت سیاستمدار شدن رؤیای بچهمدرسهایهاست که وقتی نزدیکش میشوی، رنگ میبازد. رمان نوشت اما نویسنده شناخته نشد. مجری یکی از مشهورترین برنامههای تاریخ بیبیسی شد اما مجری نماند. دربارهٔ فلسفه نوشت اما فیلسوف نامیده نشد. این کارها را هر آدمی ممکن است بکند و طبعی در هر کدام بسنجد اما هر کسی به جایگاه براین مگی نمیرسد. چرا؟ مگی ذرهای از هر کدام از این تجربهها را گرفت و در هم آمیخت و در آثارش پیاده کرد؛ آثاری که هم مقبولیت همگانی یافت هم نظر اندیشمندان را به خود جلب کرد. تحقیقات و کتاب او دربارهٔ واگنر هنوز از معتبرترین متون دربارهٔ اوست. سرگذشت فلسفهاش جزو کتابهای بالینی نوآموزان فلسفه است. مردان اندیشهاش همچنان در کتابفروشیها ورق میخورد و خریده میشود. «مواجهه با مرگ» که نیم قرنی از انتشارش میگذرد، در همین چند سال گذشته در زبان فارسی اقبال یافته است و خوانندگان را با سیمای رماننویس او نیز آشنا کرده است. همهٔ اینها در کنار هم چهرهای خاص از او میسازد و «پرسشهای بنیادین» او را که هم پرسشهایی همگانیست و هم پرسشهایی مهم در بین همهٔ فیلسوفان، خواندنی میسازد. انگار که جوهرهٔ همهٔ آثار او را ــ از شعر و رمان تا تاریخ فلسفه ــ میتوان در این کتاب یافت. کتابی که هم از جذابیت رمانهای او سود برده است هم دقت و تعمق فلسفی او را در خود جای داده است. کتابی که نخستین پرسشها و واپسین پرسشهای این چهرهٔ درخشان سدهٔ بیستم را در خود جای داده است؛ پرسشهایی که نخستینواپسین است. پایانآغاز است. اولینآخرین است.
براین مگی را تکیهداده بر صندلی رو به آفتاب دم عصر تصور میکنیم که مأمن پرسشهای همیشگی بشر شده است. مأمنی شادمانه و فروتن و اندیشناک.
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
پرسشهای اولین و آخرین | براین مگی | ترجمهٔ عبدالرضا سالاربهزادی | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ گشودن پرشتاب میخگرههای مالیخولیای روایت
توهم و خیال چطور به واقعیتِ داستان نفوذ میکند؟ از چه راهی باید نشت کند که بیهوا به خورد قصه برود و آب از آب تکان نخورد؟ تا به حال شده رویایی تکراری را چنان باور کنید که تجسمش از هر واقعیتی ملموستر باشد؟ حقیقت و تخیل را با کدام آهنگ میتوان دست در دست هم داد تا چنان برقصند که در اوج چرخشهایشان به واقعیت پیوند بخورند؟
اینها را باید از داستاننویسهایی بپرسید که از شکستن حصار خیالشان نمیترسند. آنها که واقعیت را زندگی میکنند اما قلمشان را در عالم خیال آنقدر میچرخانند تا رگ تپندهای از حقیقت بیابند و جوهرش را پر کنند.
آنها شاید در جوابتان بگویند ما خوب بلدیم خیال بسازیم و به مضراب باور چنان آهنگی ازش برآریم که هرکس شنید واقعیتش بپندارد. وقتی خیال و باور یکی شد، حقیقتِ خود را بر تنش میکنیم. خدای خود و شیطان خود را خلق میکنیم و جهانی از نو میآفرینیم. آدمهایی شبیه شما آنجا میگذاریم که چنان راسخ هر تصویر و وهمی را بپذیرند که درِ تمام تردیدهای عالم به روی شما بسته و ایمانتان رفتهرفته بیخآورِ این جهان نو شود. آن وقت است که حقیقت کلاممان در خلال قصه به ذهنتان نفوذ میکند و بستر میگیرد.
شاید اگر بهرام صادقی زنده بود و از او میپرسیدید چطور در «ملکوت» جهانی سراسر خیال را باورپذیر کرده است، همین جوابها را بهتان میداد. او برای خلق فضای مالیخولیاییِ ملکوت از سادهترین شخصیتها و موقعیتها استفاده میکند اما در نقش و روابطی پیچیده و گاه ناتمام رهایشان میکند. حاصل کارش، هم به سادگیِ امکاناتیست که به کار برده و هم مغلول پیچیدگی روابط و هم طرحی در فضاهای غریبآشنا. چه بسا او هم در فکرِ درآمیختن با رنگ و بویی جهانی تلاش کرده است تا به میان رودی بپرد و با دریاهایی پیوند بخورد مگر به اقیانوس برسد. او با شروعی نفسگیر شما را به دنیایی که ساخته میبرد، میان شخصیتهایی به ظاهر آشنا مینشاند و کمکم میان اوهام غرقتان میکند، با شخصیتی مهیب در گندمزار تنهایتان میگذارد و وقتی خوب آشفته شدید، سر میرسد و میکوشد که از تاریکی بیرونتان بیاورد؛ پس تمام سرسراهای داستان را بیدرنگ چراغانی میکند تا در عبوری پرشتاب تمام تابلوهای داستان را قبل از کنده شدن و افتادن از میخْگرههای روایت، ببینید و بگذرید.
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهٔ بابل
ملکوت | بهرام صادقی | نشر زمان
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
توهم و خیال چطور به واقعیتِ داستان نفوذ میکند؟ از چه راهی باید نشت کند که بیهوا به خورد قصه برود و آب از آب تکان نخورد؟ تا به حال شده رویایی تکراری را چنان باور کنید که تجسمش از هر واقعیتی ملموستر باشد؟ حقیقت و تخیل را با کدام آهنگ میتوان دست در دست هم داد تا چنان برقصند که در اوج چرخشهایشان به واقعیت پیوند بخورند؟
اینها را باید از داستاننویسهایی بپرسید که از شکستن حصار خیالشان نمیترسند. آنها که واقعیت را زندگی میکنند اما قلمشان را در عالم خیال آنقدر میچرخانند تا رگ تپندهای از حقیقت بیابند و جوهرش را پر کنند.
آنها شاید در جوابتان بگویند ما خوب بلدیم خیال بسازیم و به مضراب باور چنان آهنگی ازش برآریم که هرکس شنید واقعیتش بپندارد. وقتی خیال و باور یکی شد، حقیقتِ خود را بر تنش میکنیم. خدای خود و شیطان خود را خلق میکنیم و جهانی از نو میآفرینیم. آدمهایی شبیه شما آنجا میگذاریم که چنان راسخ هر تصویر و وهمی را بپذیرند که درِ تمام تردیدهای عالم به روی شما بسته و ایمانتان رفتهرفته بیخآورِ این جهان نو شود. آن وقت است که حقیقت کلاممان در خلال قصه به ذهنتان نفوذ میکند و بستر میگیرد.
شاید اگر بهرام صادقی زنده بود و از او میپرسیدید چطور در «ملکوت» جهانی سراسر خیال را باورپذیر کرده است، همین جوابها را بهتان میداد. او برای خلق فضای مالیخولیاییِ ملکوت از سادهترین شخصیتها و موقعیتها استفاده میکند اما در نقش و روابطی پیچیده و گاه ناتمام رهایشان میکند. حاصل کارش، هم به سادگیِ امکاناتیست که به کار برده و هم مغلول پیچیدگی روابط و هم طرحی در فضاهای غریبآشنا. چه بسا او هم در فکرِ درآمیختن با رنگ و بویی جهانی تلاش کرده است تا به میان رودی بپرد و با دریاهایی پیوند بخورد مگر به اقیانوس برسد. او با شروعی نفسگیر شما را به دنیایی که ساخته میبرد، میان شخصیتهایی به ظاهر آشنا مینشاند و کمکم میان اوهام غرقتان میکند، با شخصیتی مهیب در گندمزار تنهایتان میگذارد و وقتی خوب آشفته شدید، سر میرسد و میکوشد که از تاریکی بیرونتان بیاورد؛ پس تمام سرسراهای داستان را بیدرنگ چراغانی میکند تا در عبوری پرشتاب تمام تابلوهای داستان را قبل از کنده شدن و افتادن از میخْگرههای روایت، ببینید و بگذرید.
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهٔ بابل
ملکوت | بهرام صادقی | نشر زمان
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
نویسنده دربارهٔ کتابش چه فکر میکند؟ تصور واقعی نویسنده از کتابش چیست؟
گوینده: آزاد عندلیبی | متن، صداگذاری و تدوین: کتابخانهٔ بابل | #چشم_بابل
■ @babelbookreview
گوینده: آزاد عندلیبی | متن، صداگذاری و تدوین: کتابخانهٔ بابل | #چشم_بابل
■ @babelbookreview
❑ نوعی آرمانخواهی ناانسانی
«بینوایان»ِ هوگو به آمریکای بعد از جنگ ویتنام رسید. فریادِ «مرا بخوانید» خود را در آن سوی اقیانوس اطلس بلند کرد و جان رالز، کهنهسرباز جنگ ویتنام، نیز در میان خیل کسانی بود که کتاب را خواند، اما در زمرهی معدود خوانندههایی بود که بعد از بهزمین گذاشتن آن، معنای «انسانی» رمان هوگو را درک کرد و کوشید با خلق فضایی «ناانسانی،» انسانیت را از طریق طرح «نظریهای در باب عدالت» احیا کند. اما رالز بهخوبی میدانست که طرح مسئلهی عدالت به معنای آرمانی آن، گرچه بنیانهای ظاهراً سخت و استواری دارد اما در مواجهه با زمین سردِ واقعیت و جهان واقعاً موجود، دود میشود و به هوا میرود. بنابراین تصمیم گرفت تا جای انسانهای واقعاً موجود را با قسمی از انسان پر کند که پذیرای عدالت مدنظر او باشند. او در این کتاب، آزمایشگاه شخصی خود را برپا میکند و گونهای از انسانها را کشت میدهد که جایگاه اجتماعی، اقتصادی، جنسیت، دین یا نژاد خود را نمیشناسند و نمیدانند سهمشان از موهبتها و تواناییهای طبیعی، هوش، قدرت و چیزهای دیگر چقدر است. هیچکس نمیداند مفهومی که از خیر دارد چیست و میل روانشناختی خاصش کدام است. هیچکس نمیداند سیاه است یا سفید، فقیر است یا غنی، دانشمند است یا بیسواد، زن است یا مرد، جوان است یا پیر، و نمیداند چه منزلتی در جامعهی آینده خواهد داشت. این یک موقعیت نخستین است، وضع اولیه اما غیرطبیعی؛ انسانهای لولهی آزمایشگاهی جان رالز - که بیشباهت با باغ عدن در سفر پیدایش کتاب مقدس نیست- در فلاشبکی الاهیاتی-سیاسی در عصر معصومیت بهسر میبرند. او در معجونی بدیع، وضع طبیعیِ هابزی را با موقعیت پیشاشناختیِ آدم و حوا درهممیآمیزد تا مفهوم دلخواهِ خود از عدالت را چونان میوهای ممنوعه به خورد انسانهای کتابش دهد. اما آیا این انسانهای خیالین، بیرون از لولهی الاهیاتی رالزی هم میتوانند به حیات خود ادامه داده و یوتوپیای مدنظر کهنهسرباز انساندوست ما را محقق سازند؟
✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل
نظریهای در باب عدالت | جان رالز | ترجمهٔ مرتضی نوری | نشر مرکز
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
«بینوایان»ِ هوگو به آمریکای بعد از جنگ ویتنام رسید. فریادِ «مرا بخوانید» خود را در آن سوی اقیانوس اطلس بلند کرد و جان رالز، کهنهسرباز جنگ ویتنام، نیز در میان خیل کسانی بود که کتاب را خواند، اما در زمرهی معدود خوانندههایی بود که بعد از بهزمین گذاشتن آن، معنای «انسانی» رمان هوگو را درک کرد و کوشید با خلق فضایی «ناانسانی،» انسانیت را از طریق طرح «نظریهای در باب عدالت» احیا کند. اما رالز بهخوبی میدانست که طرح مسئلهی عدالت به معنای آرمانی آن، گرچه بنیانهای ظاهراً سخت و استواری دارد اما در مواجهه با زمین سردِ واقعیت و جهان واقعاً موجود، دود میشود و به هوا میرود. بنابراین تصمیم گرفت تا جای انسانهای واقعاً موجود را با قسمی از انسان پر کند که پذیرای عدالت مدنظر او باشند. او در این کتاب، آزمایشگاه شخصی خود را برپا میکند و گونهای از انسانها را کشت میدهد که جایگاه اجتماعی، اقتصادی، جنسیت، دین یا نژاد خود را نمیشناسند و نمیدانند سهمشان از موهبتها و تواناییهای طبیعی، هوش، قدرت و چیزهای دیگر چقدر است. هیچکس نمیداند مفهومی که از خیر دارد چیست و میل روانشناختی خاصش کدام است. هیچکس نمیداند سیاه است یا سفید، فقیر است یا غنی، دانشمند است یا بیسواد، زن است یا مرد، جوان است یا پیر، و نمیداند چه منزلتی در جامعهی آینده خواهد داشت. این یک موقعیت نخستین است، وضع اولیه اما غیرطبیعی؛ انسانهای لولهی آزمایشگاهی جان رالز - که بیشباهت با باغ عدن در سفر پیدایش کتاب مقدس نیست- در فلاشبکی الاهیاتی-سیاسی در عصر معصومیت بهسر میبرند. او در معجونی بدیع، وضع طبیعیِ هابزی را با موقعیت پیشاشناختیِ آدم و حوا درهممیآمیزد تا مفهوم دلخواهِ خود از عدالت را چونان میوهای ممنوعه به خورد انسانهای کتابش دهد. اما آیا این انسانهای خیالین، بیرون از لولهی الاهیاتی رالزی هم میتوانند به حیات خود ادامه داده و یوتوپیای مدنظر کهنهسرباز انساندوست ما را محقق سازند؟
✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل
نظریهای در باب عدالت | جان رالز | ترجمهٔ مرتضی نوری | نشر مرکز
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
- نام رمانت چیست؟
- سبکی تحملناپذیر هستی.
- فکر میکنم قبلا کسی آن را نوشته است.
- خودم نوشتم! اما آن موقع دربارهی عنوان کتاب اشتباه کردم. گمان میکنم آن عنوان، متعلق به رمانی است که الان دارم مینویسم.
«اگر شخصی هنوز آنقدر دیوانه باشد که این روزها بخواهد داستان بنویسد و بخواهد آنها را در امان نگه دارد باید رمانش را طوری بنویسد که نتوان آن را بازگو کرد.»
نه اشتباه نکنید! این بخشی از اعترافات نویسندهی مورد نظر ما نیست، بلکه این سخنرانی خود اوست در فصلی از «جاودانگی» با یکی از شخصیتهای رمانش (که نگران ملالآور شدن رمان نویسندهاش است!) سر میزی نشسته و مرغابی میخورد و از رمانش حرف میزند: «وقتی تو این مرغابی را میخوری آیا دچار ملال میشوی؟ برعکس میخواهی که این مرغابی هر چه آرامتر وارد بدنت بشود و مزهاش هرگز به پایان نرسد. رمان نباید شبیه مسابقهی دوچرخهسواری بشود. من منتظر فصل ششم کتاب هستم. یک شخصیت جدید وارد رمان میشود و در همان بخش بدون آنکه اثری از خود برجای بگذارد ناپدید میشود. من این شخصیت را به همین دلیل دوست دارم.» برای خواندن ادامهی این جملات به قسمت اول این متن مراجعه کنید.
کوندرا با حضور خود در رمان مانند آیینهای عمل میکند که در آن موقعیت قهرمانان و شخصیتهای داستان را انعکاس میدهد. قهرمانانی که هر یک از مفهومی فراتر از خودشان متولد میشوند و کوندرا همچون خدایی شاعر، لحظهی آفرینش آنها را میسراید و در هر فصلی از این آفرینش، حرکت آهستهی دست و بازویی را میبینیم که با عشوهگری عجیبی ما را با زندگی فرامیخواند. تکراری اغواگرانه و جاودانه!
تجربه و شوخطبعی دو شاهرگ اصلی این رماناند و بازی و نقاشی و موسیقی و عشق و رابطهی جنسی و تاریخ درون این رگها به گردش درآمدهاند.
نویسنده و راوی جاودانگی، تمامی این مضامین و مفاهیم را در هفت فصل ترسیم کرده است. شخصیتها و اتفاقاتی که به ظاهر جدای از هم هستند اما در واقع ارتباط تنگاتنگی باهم دارند. هفت فصل موازی و غیرخطی، با جزییاتی چنان تنظیمشده که در نهایت به «معنای جهان» ختم میشوند.
✍️ لیدا فلاح احمدی | کتابخانهٔ بابل
جاودانگی | میلان کوندرا | ترجمهٔ حشمتالله کامرانی | نشر فاخته
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
- سبکی تحملناپذیر هستی.
- فکر میکنم قبلا کسی آن را نوشته است.
- خودم نوشتم! اما آن موقع دربارهی عنوان کتاب اشتباه کردم. گمان میکنم آن عنوان، متعلق به رمانی است که الان دارم مینویسم.
«اگر شخصی هنوز آنقدر دیوانه باشد که این روزها بخواهد داستان بنویسد و بخواهد آنها را در امان نگه دارد باید رمانش را طوری بنویسد که نتوان آن را بازگو کرد.»
نه اشتباه نکنید! این بخشی از اعترافات نویسندهی مورد نظر ما نیست، بلکه این سخنرانی خود اوست در فصلی از «جاودانگی» با یکی از شخصیتهای رمانش (که نگران ملالآور شدن رمان نویسندهاش است!) سر میزی نشسته و مرغابی میخورد و از رمانش حرف میزند: «وقتی تو این مرغابی را میخوری آیا دچار ملال میشوی؟ برعکس میخواهی که این مرغابی هر چه آرامتر وارد بدنت بشود و مزهاش هرگز به پایان نرسد. رمان نباید شبیه مسابقهی دوچرخهسواری بشود. من منتظر فصل ششم کتاب هستم. یک شخصیت جدید وارد رمان میشود و در همان بخش بدون آنکه اثری از خود برجای بگذارد ناپدید میشود. من این شخصیت را به همین دلیل دوست دارم.» برای خواندن ادامهی این جملات به قسمت اول این متن مراجعه کنید.
کوندرا با حضور خود در رمان مانند آیینهای عمل میکند که در آن موقعیت قهرمانان و شخصیتهای داستان را انعکاس میدهد. قهرمانانی که هر یک از مفهومی فراتر از خودشان متولد میشوند و کوندرا همچون خدایی شاعر، لحظهی آفرینش آنها را میسراید و در هر فصلی از این آفرینش، حرکت آهستهی دست و بازویی را میبینیم که با عشوهگری عجیبی ما را با زندگی فرامیخواند. تکراری اغواگرانه و جاودانه!
تجربه و شوخطبعی دو شاهرگ اصلی این رماناند و بازی و نقاشی و موسیقی و عشق و رابطهی جنسی و تاریخ درون این رگها به گردش درآمدهاند.
نویسنده و راوی جاودانگی، تمامی این مضامین و مفاهیم را در هفت فصل ترسیم کرده است. شخصیتها و اتفاقاتی که به ظاهر جدای از هم هستند اما در واقع ارتباط تنگاتنگی باهم دارند. هفت فصل موازی و غیرخطی، با جزییاتی چنان تنظیمشده که در نهایت به «معنای جهان» ختم میشوند.
✍️ لیدا فلاح احمدی | کتابخانهٔ بابل
جاودانگی | میلان کوندرا | ترجمهٔ حشمتالله کامرانی | نشر فاخته
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎