کتابخانهٔ بابل
4.8K subscribers
268 photos
24 videos
2 files
494 links
■ نقد و بررسی کتاب در ایران

وب‌سایت

www.babelbookreview.com

در اینستاگرام

instagram.com/BabelBookReview

در تلگرام

t.me/BabelBookReview
Download Telegram
❑ آن طرف جهنمی

«فردینان، اگر شما جوان‌ها یک روز صبح کاری نکنید، ما سقوط خواهیم کرد، می‌فهمی، سقوط! در اثر بسط دادن و ظریف‌تر کردن و کلنجار رفتن با شعورمان، از مرز شعور هم خواهیم گذشت و به آن طرف، آن طرف جهنمی خواهیم رسید. و از آنجا برگشتی وجود ندارد!»
آن طرف جهنمی کجاست؟ آن طرف کاوش انسان امروز است برای یافتن حقیقت و زندگی ایدئال؟ کاوشی‌ست جانفرسا که در گذر از روند عادی زندگی در روزمرگی حل می‌شود؟ یا آن که در جبهه‌های جنگ از مرز بودن بیولوژیک و فیزیولوژیک عبور می‌کند و حتی مرگ را از اعتبار می‌اندازد؟ آن طرف، زندگی کم‌کم از واقعیت به هذیان تغییر شکل می‌دهد و انسان تصویر موهومی می‌شود کشیده‌شده از جبهه تا مستعمرات آفریقا تا آمریکا و تا حومۀ پاریس، لزج و ممتد، تن‌داده به مسلخ جمعی. آنجا که انتخاب از معنا تهی می‌شود و بی‌خیالی طوق رنگینی بر گردن طغیان می‌اندازد و گردن نهادن بر خواست تمامیت‌خواهان آسان می‌شود. آنجایی که به یقین کشتزار یأس است. آبشخورش اطاعت و تن زدن از زندگی. محصولش دروغ. دروغی به بزرگی معنای هستی. تکذیب پوچی قراردادهای انسان‌های در دام. دام‌هایی چون سلسله‌مراتب نظامی، چارچوب‌های اخلاقی، مراودات سیاسی، مراسم اجتماعی، نمایش‌های برتری. زنجیر این سلطۀ جهنمی از کدام نقطه گسسته می‌شود؟ از آنجا که مدال «شور و اشتیاق کثافت» را از سینه بکنیم؟ یا از لحظه‌ای که برایمان فرق کند که «همه چیز همانطور که هست باشد یا نباشد»؟
شاید صعود از جایی آغاز می‌شود که قاطعیت مضحک معنای حقیقت را دور بریزیم و شک کنیم. از آن لحظه‌ای که بپرسیم من چرا اینجایم و آنها چرا آنجایند؟ لحظه‌ای که دست کنیم بر تن یکپارچۀ مفاهیم فاخر و جگر آن را بیرون بکشیم و بر سیخ دلزدگی خود بزنیم و بر آتش عصیان کباب کنیم. از این لحظه است که معیارهای خوش‌دست سنجش آزادی و عدالت در دستان قدرت از ریخت می‌افتد و توانایی توده‌سازی را از دست می‌دهد. دیگر ناسیونالیسم و پاتریوتیسم توجیهی درخور برای حذف دیگری نیست. دیگر جغرافیا تاریخ را نمی‌سازد و انسان برای داشتن خط بزرگتری به نام خود در پهنۀ جهان کشتار نمی‌کند.
این است که «سفر به انتهای شب» نماد سقوطی رو به بالا از سطح به عمق می‌شود و مسافر راستینش که پیش و بیش از هر چیز شجاعت را توشۀ نوشتن سفرنامه‌اش کرده است تکفیر.


✍️ زهرا خانلو | کتابخانهٔ بابل

سفر به انتهای شب | لویی فردینان سلین | ترجمهٔ فرهاد غبرایی | نشر جامی

www.babelbookreview.comt.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
‍ ❑ دربارهٔ تجربهٔ دوران کرونا
علی شاهی
به‌دعوت مجلهٔ Bitácora del encierro

تنها در اتاقش خوابیده و در رؤیا می‌بیند که پانصد سال پیش است و طاعون آمده. این اتاق تنگ و تاریک، خانه‌باغی است که مردمی هراسان از طاعون در آن گرد آمده‌اند، مایحتاج خود را با خود آورده‌اند، در را به روی طاعون بسته‌اند و با روایت داستان‌های جذاب، تلاش می‌کنند بر تنهایی و سکوت قرنطینه پیروز شوند. اما او می‌داند که امروز که مایحتاجی حتی برای یک نفر هم در کار نیست و اجتماع بیش از چند نفر عواقب خوبی ندارد، هر کس باید طاعون را تنها و ساکت، در اتاقش شکست دهد (اگر اصلاً اتاقی در کار باشد).
او هم در این روزهای سکوت، کاری برایش نمانده جز این که داستان‌های کهنه را در تنهایی دوره کند و خودش برای خودش داستان بگوید. روزها. هفته‌ها. ماه‌ها. یعنی دقیقاً تا زمانی که مجله‌ای در آن سوی دنیا از او می‌خواهد تا از تجربه‌ی دوران قرنطینه‌اش برای آنها بنویسد. او دست به کار می‌شود، موضوعات مهم را لیست می‌کند، هر موضوع را به یک داستان کهن پیوند می‌دهد، داستان‌ها را دوباره می‌خواند اما هر چه می‌کند نمی‌تواند چیزی بنویسد. مگر می‌شود داستان یک تنهایی و بی‌پناهی عمیق را در چند صفحه باز گفت؟ مگر می‌شود چیزی نوشت وقتی حتی نمی‌توان حرف زد؟ مگر می‌توان به وضعیتی چشم دوخت که در آن، حتی کسی هم که مرگ با بیماری در تقدیرش نوشته نشده ترجیح می‌دهد به زندگی‌اش پایان ببخشد؟ او هر چه می‌خواند و هر چه فکر می‌کند و هر چه قدم می‌زند، به جایی نمی‌رسد تا این که مجبور می‌شود از خداوند کمک بگیرد اما هر چه جستجو می‌کند خدا را نمی‌یابد.

ادامه:

http://babelbookreview.com/article/11


🖱 ادامهٔ مقاله را در وب‌سایت کتابخانهٔ بابل بخوانید. فایل پی‌دی‌اف مقاله را نیز می‌توانید از وب‌سایت دریافت کنید.

www.babelbookreview.comt.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ حماسه‌ای برای جهان

داستان به هزاران سال پیش از دوران «ارباب حلقه‌ها» بازمی‌گردد، پیش از آنکه «سائورون» [لُرد تاریکی] هنوز برای خودش کسی باشد. اوایل تاریخ است و تنها چند دهه از پا به عرصه گذاشتنِ آدمیانی می‌گذرد که سخت برای بقا می‌جنگند و پیوسته از تاریکیِ رو به گسترش «مورگوث» [خدای تاریکی] می‌گریزند.
تمام اینها برای خواننده‌ای که می‌خواهد شناختن دنیای «تالکین» را از این کتاب آغاز کند همچون راز و رمزی دست‌نیافتنی به نظر می‌رسد، اما قدرت تراژیک نهفته در روایت نویسنده همه‌چیز را ساده می‌کند و خواننده پس از خواندن سطور آغازین و احساس کردنِ سرمای شمالیِ سرزمین‌هایی که در زمانهٔ «فرودو» [همو که حلقهٔ قدرت را به درون آتش نابودی انداخت] و یاران حلقهٔ دیگر به زیر آب رفته‌اند، درمی‌یابد که قرار نیست در انتها فرزندان هورین رستگار بشوند! کتاب، چرخ‌دندهٔ اصلی‌ای دارد که به عاقبت هر خویشکاریِ اِلف [نژادی از موجودات افسانه‌های تالکین] و هر انسان رنگی شوم می‌پاشد؛ رنگی که به‌تمامی پیامد نفرین مورگوث است، نفرین خدایی که از عالم خدایان طردش کرده‌اند.
«تورین»، فرزند ارشد «هورین»، که می‌بایست نسل آدمیان را حفظ کند و شاه آنان باشد اما قربانی کینهٔ آن خدا به پدرش شده است، «تورامبار» لقب دارد؛ یعنی ارباب سرنوشت. اما امان از آن سرنوشتی که هرچه می‌کنی از عاقبت شومش رهایی نمی‌یابی! مسالهٔ تالکین همچون بسیاری از تراژدی‌های کلاسیک، به دست آوردنِ عنان سرنوشت قهرمان است درحالی‌که می‌داند پیشگویی‌ها و نفرین‌ها سرنوشتی شوم را رقم زده‌اند و از همان آغازِ ماجرا نیروهای مرگ به آستانه رسیده.اند و بر در می‌کوبند. در هر حال، نویسنده در میانهٔ ناامیدی حاکم بر فضای دوران اول، با پیش کشیدن تقابلی دوگانه یک قهرمان دیگر را از آستین بیرون می‌کشد: «تور» فرزند دیگرِ آدمیان که از چشمِ همیشه‌نگران سیاهی می‌گریزد و شانس دائماً یارش است!
تالکین در سال‌های افسردهٔ جنگ جهانی اول و پیش از آنکه «هابیت» و ارباب حلقه‌ها را بنویسد نوشتن این روایت‌ها را آغاز کرد و به‌طور مستمر ادامه داد و این خود دلیلی است که می‌توان از ابتدا و بدون اطلاع قبلی با فرزندان هورین روبرو شد و دانسته از هر اتفاق داستان حیرت کرد. با اینکه این روایت‌ها هیچ‌گاه یک کتاب منسجم نبوده‌اند، «کریستوفر» فرزند تالکین پس از مرگ پدرش چاپشان کرد تا دیگربار دنیای افسانه و واقعیت روزمره در هم آمیزند و «فرزندی دیگر» تراژدی را به حماسه تبدیل کند. حماسه‌ای برای جهان.

✍️ نریمان مرتاض‌هجری | کتابخانهٔ بابل

فرزندان هوروین | جی. آر. آر. تالکین | ترجمهٔ رضا علیزاده و ابراهیم تقوی | نشر روزنه


t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ انقلاب، ملخ‌ها و گاوها

لابد همه‌ی شما پرسش مشهور عباس‌میرزای ولیعهد از ژنرال فرانسوی را شنیده‌اید، پرسشی سترگ که همچون سیاهچاله‌ای هولناک تمامی پرسش‌های سیاسیِ بعد خود را، تا زمان حاضر، در مدار جاذبه‌ی سهمگین خود قرار داده و فروبلعیده است. پرسش این بود: «اجنبی دلیل پیشرفت شما و ضعف ما چیست؟» ادعای گزافی نیست اگر بگوییم کل تاریخ روشنفکری ایران از زمان طرح این پرسش تا به امروز، به انحای مختلف، در جستجوی یافتن پاسخ این پرسش بوده‌ است. ربط این حرف‌ها و پرسش عباس‌میرزا با ادموند برک چیست؟ بیایید تصور کنیم که ادموند برک کسی بود که اتفاقاً بر خلاف آن فرانسوی، پاسخ عباس‌میرزا را در آستین داشت. ازقضا «تأملاتی بر انقلاب در فرانسه» درواقع نه کتاب، که نامه‌ای مفصل بود از سوی پدر محافظه‌کاری مدرن، خطاب به یکی از جوانان انقلابی و پرشور پاریسی. برک در این کتاب، راز تداوم شگفت‌انگیز حیات سیاسی در بریتانیا را حفاظت از سنت‌ها، نهادها و رویه‌های سودمند سیاسی این کشور و دلیل تناوردگی این درخت کهنسال و قدیمی‌ترین دموکراسی جهان را هرس به‌هنگام و به‌اندازه‌ی شاخ‌وبرگ‌های آن می‌داند. او که خطیبی زبردست و سیاستمداری کارکشته بود، با نوشتن این اثر، سنگ‌بنای سنتی را گذاشت که در آن اصل بر حفظ سنت‌های خوب و پرهیز از تغییرات بنیادینی‌ست که احتمالاً به نتایجی به‌مراتب بدتر از وضع موجود می‌انجامند. بنابراین و از این منظر، انقلاب آخرین مستمسکی خواهد بود که برای تغییر وضع سیاسی می‌توان بدان متوسل شد. دقیقاً التزام به همین اصل است که خط فارقی میان سنت سیاسی بریتانیا با همتای فرانسوی خود ترسیم می‌کند. فرانسه‌ای که از سال ۱۷۸۹ تاکنون پنج جمهوری به خود دید، در برابرِ کشوری پادشاهی که از قرن هفدهم بدین‌سو، همچون رود تیمز در قلب لندن، سیصد سال است که تنها شاهد رفت‌وآمدِ آرام مستأجرانِ خانه‌ی شماره‌ی دهِ خیابان داونینگ بوده است. به‌قول ادموند برک: «نیم‌دوجین ملخ در زیر یک سرخس، با جرینگ‌جرینگ کلافه‌کننده‌ی خود، یک مزرعه را به تصرف اصوات خود درمی‌آورند، درحالی‌که هزاران گاو بزرگ، در حال استراحت زیر سایه‌ی درختان بلوط انگلیسی و در حال نشخوار، ساکت‌‌اند. امیدوارم فکر نکنید آنها که سروصدا می‌کنند، تنها ساکنان مزرعه‌اند.»


✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل

تأملاتی بر انقلاب در فرانسه | ادموند برک | سهیل صفاری | نشر نگاه معاصر

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ لو دادنِ رمان

رمان‌خوان که باشید و تب رمان‌تان که بالا باشد، به‌احتمال زیاد نظرها و نوشته‌های خود رمان‌نویس‌ها هم برایتان گیرا و هیجان‌انگیز خواهد بود. چرا؟ چون ما همیشه در حین خواندن یک رمان عالی یا بعد از آن، همچون یک مخاطب حرفه‌ای این سؤال غیرحرفه‌ای را مدام تکرار می‌کنیم که «چگونه چنین چیزی را نوشته است؟» یکی از همین کسانی که رمان‌های عالی می‌نویسند، به این سؤال جدی ما با شوخی جواب داده است: «از چپ به راست!» مثل این‌که کسی در جواب این که «چگونه راه می‌روی» بگوید یکی از پاهایم را برمی‌دارم و جلوی پای دیگرم می‌گذارم. اما شوخ‌طبعی این رمان نویس نباید فریبمان دهد. او از غول‌های دنیای رمان است که با گذر از فلسفه و نشانه‌شناسی و نقد ادبی وارد دنیای رمان شد و در همین گذر، چنان دانشی کسب کرد که انگار کتابخانه‌ای‌ست با تمام کتاب‌های موجود و ممکن. تجسمی از کتابخانه‌ی بابل که اگر این تشبیه را می‌شنید، با توجه به ارادتش به بورخس، قطعاً از آن خوشحال می‌شد.
اکو، رمان‌نویس پیر جوان‌طبعی است که پیری‌اش را در واژه‌ها و جمله‌های عمیق و آبدیده و توصیف دقیق جهان رمان‌هایش و جوانی‌اش را در شادی و شوخ‌طبعی شخصیت‌هایش می‌بینیم. «اعترافات یک رمان نویس جوان» کتابی است متشکل از اعترافات این عالم پیر و نویسنده‌ی جوان. همو که ده درصد نبوغ نوشتن را شهود می‌داند و نود درصدش را عرق ریختن. او در این اعترافات، طرح‌ها و نقشه‌هایی را نشانمان می‌دهد که از جهان داستان‌هایش کشیده و از محدودسازهایی حرف می‌زند که دنیای ممکن روایی‌اش را شکل می‌دهند (اگر در این قسمت صدای سوسور به گوش‌تان می‌رسید تعجب نکنید. به هر حال اکو نشانه‌شناس است). او در این کتاب، قبل از اینکه رمان‌نویس باشد نظریه‌پردازی‌ست که مانند بارت به تأثیر مخاطب در تأویل اثر اشاره می‌کند و آن را بخشی از سازمان و ساختار تأویلی دنیای رمان می‌داند و بر این اساس مخاطبان را به دو گروه «الگویی» و «تجربی» تقسیم می‌کند.
اکو قواعد بازی را به‌عنوان یک نویسنده‌ی رمان به‌خوبی می‌داند و در «اعترافات یک رمان‌نویس جوان» با زیرکی و تیزهوشی تنها به بخش‌هایی از این قواعد اشاره می‌کند چرا که اعتقاد دارد: «نباید تمام آن ها را لو بدهم!»


✍️ لیدا فلاح احمدی | کتابخانهٔ بابل

اعترافات یک رمان‌نویس جوان | امبرتو اکو‌ | ترجمهٔ مجتبی ویسی | نشر مروارید

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ نوشتن با دوربین

روبر برسون فیلمسازی بود که به تنفر از بازیگران حرفه‌ای و نفرت از هر شکلی از «بیان» یا «انگیزه‌ی روانشناسانه» شهرت داشت. او ترجیح می­‌داد که با «مدل‌ها» کار کند، افرادی غیرحرفه‌ای و آماتور که هرگز پیش از آن ارتباطی با سینما نداشته‌اند و از این رو در مقابل دوربین فیلمبرداری چیزی نبودند جز یک ماشین که کار می‌کند. هدف برسون این بود: «نیت‌ها و قصدها را به‌شدت در مدل‌های خود سرکوب کنید». سبک بازیگری خشک، بی‌روح و بی‌­احساس فیلم‌­های برسون تنها از خلال پروسه‌ی طولانی از رمق انداختن و تهی‌ ­کردن بازیگران حاصل می‌شد. برسون این‌گونه «مدل‌هایش» را می­‌ساخت: «به آن‌چه می‌­گویید فکر نکنید، به آن‌چه انجام می‌­دهید فکر نکنید… درباره‌ی آن­‌چه می‌گویید فکر نکنید، درباره آن­‌چه انجام می‌­دهید فکر نکنید… هیچ‌­کس نباید مثل کسی دیگر یا خود بازی کند. کسی نباید مثل هیچ کس بازی کند». در نظر برسون یک ستاره‌‌ی هالیوودی به‌طور مضاعف بازی می­‌کرد: همفری بوگارت هم نقش بوگارت را بازی می‌­کند و هم شخصیتی را که قرار است در فیلم مفروض بازی کند. اما مدل­‌های برسون بازی نمی‌­کردند؛ آن‌ها نه خودشان بودند، نه کسی دیگر. آن‌ها خودشان را به‌هیچ‌وجه همچون بازیگری هالیوودی به نمایش نمی‌­گذاشتند. مدل‌­ها دقیقاً مانند همان چیزی بودند که ظاهر می‌شدند. آن‌ها در فیلم‌های برسون به‌صراحت در ژست‌های تهی و تکرارشونده و در تصاویر تهیِ خود ظاهر می‌شدند. آن‌ها به آدم­‌های مکانیکی بدون ذهن ِتهی از هستی درونی و بيانِ بیرونی تبدیل می‌شدند. چون‌که برسون مدام به ما یادآور می‌شد «نود درصد حرکات ما تابع عادت و حرکات غیرارادی است. پس این برخلاف طبیعت است که آن­‌ها را مطیع اراده به اندیشیدن کنیم». برسون در عمل نیز چنین می‌کرد. چنان‌که فیلم‌‌های او تلاشی برای رها ساختن حرکات غیرارادی از لنزهای اراده و اندیشه‌­ بودند، سینمایی برای به حرکت درآوردن حرکات غیرارادی و کنترل آن‌ها آن­‌گونه که بر پرده ظاهر می‌شوند و در نهایت انتقال این حرکات به تماشاگران. فیلم‌های برسون از این رو در سکوت‌ها و حذف‌هایشان تمامی اسطوره‌های ما از عمق و درونی بودن و انسجام روان‌شناختی را از بین می‌بردند. چون در نهایت آن‌ها «سینما» نبودند، «سینماتوگرافی» بودند! عنوانی که برسون ترجیح می‌داد سینما را به آن نام بخواند: نوشتن با سینما! نوشتن با دوربین. برسون با سینما و با دوربین می‌نوشت؛ همچون یک نویسنده!


✍️ رامین اعلایی | کتابخانهٔ بابل

یادداشت‌هایی در باب سینماتوگرافی | روبر برسون | ترجمهٔ علی اکبر علیزاد | نشر بیدگل

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ ویرانی تاریخ و آینده‌ٔ ناانسانی

تاریخ را چه کسی می‌نویسد؟ این تاریخ ستبر، غرورآفرین، فاشیستی و مردانه را چه کسانی نوشته‌اند و چه کسی باید آن را بازنویسی کند؟ این کتابی است جعلی. شب هزارویکم بیضایی، بار دیگر یکی از پیچیده‌ترین مسائل فلسفی را در هیأت روایاتی تاریخی-جعلی پیش‌روی ما می‌گذارد. این از معدود متونی است که بار دیگر این پرسش بنیادین را به شکلی ژرف می‌کاود: «تاریخ چیست؟». تاریخ، یا بهتر بگوییم، تبارشناسی بیضایی، ستیزه‌جویی بی‌وقفه‌ای است، نبردی است متصل در سراسر متون او، علیه هژمونی و سلطه‌ی تاریخ‌های معصوم، مردانه، غرورآفرین و فرودست. آری فرودست: بیضایی سخت به همبستگی این هسته‌های فاشیستی فرهنگ تأکید می‌کند: مردانگی، حقیقت، تاریخ، افتخار، سلطنت. حقیقت کجاست؟ آیا حقیقت همواره خواست متعال و مردانه‌ی سلطانی اساطیری نبوده که «تاریخ» دستان او را بی‌وقفه از سیلاب خون مردمان شسته و بر سریر خدایی نشانده است؟! در برابر تاریخی سراسر جعل و سراسر آماسیده از تورّم مردانگی-الوهیت متعال، چه کنشی انقلابی‌تر از تحریف؟! ماشین نوشتاری بیضایی ماشین تولید بی‌وقفه‌ی وانموده‌هاست. این ماشینی جنگی است که فرهنگ نفرت‌انگیز ما را بی‌وقفه متهم می‌کند. خلیفه دستور داده تا متون کهن را تحریف کنند و اصل آن را بسوزانند. نویسنده‌ای که خلاف میل سلطان داستان و تاریخ را روایت کند باید کشته شود. زنان همچون همیشه قهرمانان این سه روایت بیضایی هستند: آنان تاریخ را از چنگال سلطه‌ی مردانه‌ی حقیقت-شاهنشاهی می‌ربایند. از زنان دربار ضحاک تا زن و خواهر نویسنده‌ی الف لیله و لیله، تا زنان قاجاری که کتاب‌خواندن بر ایشان ممنوع شده. اما این بار هم زنی هست که نه تنها در تخطی خویش کتاب ممنوعه را خوانده، که دور از چشم مردان متن را تحریف هم کرده: تاریخ زنانه. تاریخ بیضایی تاریخی زنانه است، تاریخ فرودستان، مبارزان، ستیزه‌جویان، در برابر هژمونی تاریخ حقیقت، تاریخ مردانه‌ی تعالی. بدعت، ترجمه، تحریف و اسطوره: اینها قوای امر زنانه‌اند که بیضایی علیه افتخار و هسته‌ی سخت الاهیاتی یک تاریخ مردانه پیش می‌کشد. متن بیضایی ادعانامه‌ای قدرتمند است علیه سانسور، و نیز همزمان، علیه حقیقت. و مگر سانسور همواره همدست حقایق جعلی و متعال نیست؟! «هزارویک‌ شب» بیضایی فریادی است از درون تاریخ به سوی آینده‌ای که خواهد آمد، آینده‌ای رها از سنت، اختناق، انقیاد، آینده‌ای رها از حقیقت و تاریخ، آینده‌ای ناانسانی.


✍️ سروش سیدی | کتابخانهٔ بابل

شب هزارو‌یکم | بهرام بیضایی | انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

www.babelbookreview.comt.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ عادی و آسیب‌پذیر

چند وقتی از بهار پراگ گذشته و بساط دیکتاتوری سرخ به‌نوعی برچیده شده اما شهر آبستن روایت‌های تلخ و پیاپی است. مردم متأثر از تجربهٔ اندوه، از جنگ و اشغال گرفته تا نسل‌کشی و انقلاب، بر مرز بودن و نبودن زندگی می‌کنند؛ کسانی که در سایۀ جنگِ تمام‌شده پیِ آزادی و سعادت‌اند. جنگ در چک تمام شده اما همه‌چیز با جنگ تمام نمی‌شود. میراث جنگ سرخوردگی است که تلاش برای قطع پیوند و ارتباطش با زمان حال بی‌ثمر است. زخم‌های نامرئیِ جنگ که هرگز التیام نمی‌یابد و در دنباله‌اش پرسش‌هایی مدام از ذات زندگی و معنای زیستن پیش کشیده می‌شود. پرسش‌هایی که به طوفان می‌ماند و زمانیکه در ذهن پا بگیرد نظام ارزش‌ها و باورهای درونی‌شده را زیر و زبر می‌کند. در چنین بستری، ایوان کلیما شخصیتی می‌سازد عادی و آسیب‌پذیر اما بسیار زنده: زنی میان‌سال و مأیوس که در شرایط آشوب‌زدهٔ پس از جنگ عشق را تجربه می‌کند؛ عشقی که دریچه‌ایست به روزمرگی‌های بی‌پایان او. گذشته برای او گلدانی‌ خالی‌ست انباشته از هیچ که مفهوم زندگی‌ را پوسانده و راه نفسش را گرفته. مادری‌ست شکست‌خورده و سردرگم دربه‌در فهمیدن معنای زندگی. و این پرسش در صفحات کتاب کم‌کم شکل می‌گیرد: وقتی همه‌چیز بیهوده است، زندگی به چه کار می‌آید؟ زندگی زیر پرچم آرمانخواهی پدران که تنها دستاوردش هموار کردن جادۀ کشتار بود چه ارزشی دارد؟ برای نسلی که لطمه‌های رشد سرمایه‌داری را لمس کرده و ثروت مهم‌ترین رکن زندگی‌‌‌اش شده، زیستن چگونه معنا می‌شود؟ مگر نه اینکه بدرقهٔ عزیزان تا پشت اتاق‌های گاز مواجهۀ هر روزه با مرگ است؟ پس تکلیف زندگی بازماندگان چه می‌شود؟ وقتی باور به هر حقیقتی متزلزل شود معناباختگی، یأس و مرگ، شقیقهٔ حیات را نشانه می‌گیرد و این بی‌اطمینانی و تردید وحشتی به بار می‌آورد که به خودفراموشی و دست‌آخر ناتوانی در شناخت درون و بیرون راه می‌برد. اما به نظر می‌رسد که تنها باور مهم نیست، بلکه حقیقتی ساده در پس آن وجود دارد که غالباً در بطن احساسات کور و ایده‌های خطرناک مخفی‌ست: پذیرفتن خود و دیگری، حتی اگر از سر استیصال برای گذار از گذشته باشد. نیز درک این مسئله که حرمت‌گزاری به زندگی در گرو حرمت‌گزاری به حیات درونی بشر است، و پذیرش اینکه هیچ‌کس قادر به نجات‌ آدمی نیست مگر خودش. چرا؟ معلوم است: چه پیش از جنگ چه حین جنگ چه پس از جنگ، نه فرشته‌ای در کار است، نه قدیسی.


✍️ سحر خانلو | کتابخانهٔ بابل

نه فرشته نه قدیس | ایوان کلیما | ترجمهٔ حشمت کامرانی | نشر نو

www.babelbookreview.comt.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
👍1
❑ وصیت

نيمی از سنگ‌ها، صخره‌ها، کوهستان را گذاشته‌ام
با درّه‌هايش، پياله‌های شير
به‌خاطر پسرم
نيم دگر کوهستان، وقف باران است.
دريایی آبی و آرام را با فانوس روشن دريایی
می‌بخشم به همسرم.
شب‌های دريا را
بی‌آرام، بی‌آبی
با دلشوره‌های فانوس دريایی
به دوستان دوران سربازی که حالا پير شده‌اند.
رودخانه که می‌گذرد زير پل
مال تو
دختر پوست‌کشيدهٔ من بر استخوان بلور
که آب
پيراهنت شود تمام تابستان.
هر مزرعه و درخت
کشتزار و علف را
به کوير بدهيد، ششدانگ
به دانه‌های شن، زير آفتاب.
از صدای سه‌تار من
سبز سبز پاره‌های موسيقی
که ريخته‌ام در شيشه‌های گلاب و گذاشته‌ام
روی رف
يک سهم به مثنوی مولانا
دو سهم به «نی» بدهيد.
و می‌بخشم به پرندگان
رنگ‌ها، کاشی‌ها، گنبدها
به يوزپلنگانی که با من دويده‌اند
غار و قنديل‌های آهک و تنهائی
و بوی باغچه را
به فصل‌هایی که می‌آيند
بعد از من...

﴿چهل کلمه به او که اندوه‌ به‌ اندوه
روزی از این کتاب خواهد گفت
به آنها
که به دنیا دیر آمده‌اند یا زود
به کتابخانهٔ بابل
به آنها
که روزی این کتاب را می‌خوانند
به یوزپلنگانی که با من ندویده‌اند...﴾

بعد از طرح جلد ابراهیم حقیقی، بعد از وصیت بیژن نجدی، بعد از این مؤخره‌ای که جای مقدمه آمده چه چیز می‌شود نوشت که بهتر نشان بدهد که نجدی در ملتقای داستان و شعر نشسته است؟ که وقتی شعر می‌گوید انگار داستان می‌شنوید، و وقتی داستان می‌نویسد انگار که شعر می‌خوانید. تنها می‌شد وصیتی خیالی در امتداد وصیتش نوشت برای یوزپلنگانی که با او ندویده‌اند و دارند این کلمات را می‌خوانند. و چه لازم است نوشتنِ این‌که نوشتن نجدی توأم است با ننوشتن. آنها و آنجاها را که ننوشته می‌شود بیرون از غار و قندیل‌های آهکی دانست: زیر «آسمانی که نه آفتابی‌ست نه می‌بارد»، و فلاتی از تله‌های معلق در پیش پای یوزپلنگانی که می‌خواهند دویدن کنند.


✍️ آزاد عندلیبی؛ کتابخانهٔ بابل

یوزپلنگانی که با من دویده‌اند | بیژن نجدی | نشر مرکز

www.babelbookreview.comt.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ دریچه‌ای در اختیار ابلهان

شکسپیر در مکبث می‌گوید: «زندگی داستانی‌ست لبریز از خشم و هیاهو که از زبان ابلهی حکایت می‌شود و معنای آن هیچ است.»
ابلهی دارد زندگی را تماشا می‌کند و آنچه را می‌بیند برای شما مو به مو تعریف می‌کند. شما به دریچۀ دید او دسترسی ندارید اما باید از تعریف‌های او که اغلب انتقال گفتگوهاست او و جهانش را تصور کنید و بتوانید به قضاوتی نسبی از آن دست پیدا کنید. درک شما به نحوۀ تماشای او بستگی دارد. نه می‌توانید کاملاً به او اعتماد کنید و نه راه چارۀ دیگری دارید. باید دنیای مغشوشی که از خلال تعریف‌هایش شکل می‌گیرد بپذیرید. باید این دنیا را و آدم‌هایش را با تمام روابط آشفته و گاه آزارنده میان روزمرگی‌هاشان از نو بسازید. یکهو به خودتان می‌آیید و می‌بینید در زندگی خودتان هم در همین مخمصه گرفتار شده‌اید و پشت دریچه‌ای منتظر ایستاده‌اید تا ابلهان آنچه می‌بینند برای شما تعریف کنند و اسمش را زندگی بگذارند.کسانی که معلوم نیست چقدر صلاحیت این کار را دارند. هیچ‌گاه از گفته‌هاشان به یقینی قطعی نمی‌رسید. زمین زیر پایتان هرگز آنقدر محکم نمی‌شود که با خیالی آسوده بایستید و بگویید در نقطۀ درستی ایستاده‌اید. شاید نویسندگی درک همین تزلزل و نشان دادن آن است. برای همین فاکنر شما را در آغوش سبک‌سران رها می‌کند تا خود این تزلزل را دریابید. او در کتاب خشم و هیاهو تصمیم می‌گیرد زندگی را مبهم و مغشوش از زبان دیوانگان برای شما حکایت کند و خودش کنار بایستد. انگار شخصیت‌ها را خلق نمی‌کند و فقط با خود می‌آورد تا داستان زوال خانواده‌ای را در جنوب آمریکا برای شما تعریف کنند و خودش کنار می‌ایستد و با شما به حرف‌های این راوی‌ها گوش می‌کند. او شخصیت‌هایش را دوست دارد و برایشان دل می‌سوزاند و رفتارشان را با خنده‌ای پدرانه برای شما توجیه می‌کند اما این باعث نمی‌شود که به سخره‌شان نگیرد. چگونگی تقسیم اراضی و ملک و مالکیت آنها را از زبان خودشان بازمی‌گوید و اعراضشان از اصول بدوی را چون نفرینی دامنگیر می‌داند. او حتی بلد است شیوۀ عجیب روایتش با جملات نیمه‌کاره و درهم و روابط پرپیچ‌وخم و اسامی تکرارشونده و گیج‌کننده را هم به گردن خود آنها بیندازد و کنار بایستد. او قبل از این که خوب داستان بگوید خوب تماشا می‌کند.


✍️ زهرا خانلو؛ کتابخانهٔ بابل

خشم و هیاهو | ویلیام فاکنر | ترجمهٔ بهمن شعله‌ور | انتشارات نگاه

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ پرومته یا اُدیپ؟

جدال بر سر چیستی، تاریخ، خاستگاه و حتی میزان اهمیت مفهومی به نام مدرنیته، در تاریخ اندیشه‌ی غرب، قدمتی به اندازه‌ی خود مدرنیته دارد. در همین راستا، پرسش‌های زیادی از آن زمان تاکنون مطرح شده‌اند؛ پرسش‌هایی نظیر مدرنیته یا مدرنیته‌ها؟ اصلاً چرا «مدرن»؟ این دوران واجد چه خصوصیتی است که آن را از دوران پیشامدرن، از سنت مسیحی، متمایز می‌سازد؟ آیا این تمایز صرفاً شکلی و صوری است یا چیزی ماهوی در نحوه‌ی نگرش انسان به طبیعت، خدا و خودش تغییر کرده و از این حیث، آن را والاتر یا سودمندتر از نظرگاه دوران پیشامدرن ساخته است؟ والایی مهم است یا سودمندی؟ اصولاً وضع بشری در دوران مدرن بهتر شده یا بدتر؟ آیا قرون وسطی، چنان که می‌گویند و شنیده‌ایم، سراسر سیاهی و نکبت؛ و دوران مدرن، مزین به نور علم و آزادی‌ست؟ اما زمانی در قرن بیستم و تحت تأثیر فجایع و شروری که در پی وقوع جنگ‌های جهانی اول و دوم پدید آمدند، پرسشی کانونی مطرح شد دال بر اینکه شاید این مدرنیته‌ی ادعایی، آنچنان هم پاک و درخشان و مشروع نبوده که در بستر خود چنین فرزندان طاغی و چنین وقایع شرم‌آوری را پرورانده است. شاید اُدیپی‌ست که صرفاً ژست معصومانه‌ی یک پرومته‌ی رنجور و فداکار را به خود گرفته است؟ حول این پرسش، جدالی نفس‌گیر درگرفت و عده‌ای از برجسته‌ترین چهره‌های قرن بیستم در حوزه‌ی الاهیات و تاریخ را، با قلم‌هایی آخته، وارد نبردی تئوریک کرد. مایکل آلن گیلسپی نیز کوشیده تا آتش نبرد مزبور را، با گشودن جبهه‌های تئوریک جدید، زنده نگاه دارد. موتور این نزاع، سوخت خود را از پرسشی تأمین می‌کند که البته خود محلِ پرسش است: آیا مدرنیته فرزندی‌ست مشروع که بعد از رسیدن به بلوغ از والدین خود جدا شده و به مسیر خود رفته است یا طفلی‌ست نامشروع و نوپا که صرفاً محبت والدین مسیحی خود را پاک فراموش کرده است؟ پرسش جذابی‌ست، نه؟ پاسخ‌های جذاب‌تری هم دارد که یکی از آن‌ها همین کتاب است.

✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل

ریشه‌های الاهیاتی مدرنیته | مایکل گیلسپی | ترجمهٔ زانیار ابراهیمی | روزگار نو

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تحلیل ویدئویی | کتابخانهٔ بابل - ۷ | علی شاهی

رمان محاکمه | فرانتس کافکا

@BabelBookReview
❑ مرلوپونتی: گوشت جهان

ما چگونه جهان را ادراک می‌کنیم؟ شاید بشود گفت آن تصور بنیادینی که وجه تمایز پدیدارشناسی از تمام سنت‌های فلسفی دیگری است که به ادراک می‌پردازند، این است که پدیدارشناسی درست همین پرسش را بلاموضوع می‌داند. پدیدارشناسی با کنارزدن تمام جزم‌ها راجع به چیستی آگاهی (از ثنویت دکارتی تا عصب‌شناسی مدرن) به ادراک در مقام یک پدیدار در جهان می‌نگرد و می‌کوشد ویژگی‌های آن را تشریح کند. در نتیجه، از منظر پدیدارشناس بزرگی چون موریس مرلوپونتی، نمی‌توان این واقعیت را نادیده گرفت که ادراک نه امری مجرّد، که یک کارکرد اساساً بدنی است. نزد مرلوپونتی، در تداوم مسیری که از لوکرسیوس به اسپینوزا می‌رسد و از نیچه عبور می‌کند، بدن جذاب‌ترین پدیدار جهان است. آن هم به یک دلیل سراسر پدیدارشناختی: بدن پدیداری است که امکان پدیداری هر چیز دیگری را در جهان فراهم می‌کند. فلاسفه هرچقدر هم که با بدن دشمن باشند، این واقعیتی غیرقابل‌انکار است که ما بدون بدن نمی‌توانیم جهان را درک کنیم. بدن پنجره‌ی ماست رو به جهان. هرآنچه از جهان تجربه می‌کنیم سراسر به بدن ما گره خورده است. جهان نامتناهی است، اما برج دیدبانی شما به جانب این جهان نامتناهی همین بدن شماست. پس بی‌شک پدیدارشناسی (و فلسفه در کل) بیهوده کوشیده‌ است این مهم‌ترین پدیدار جهان را نادیده بگیرد. بدن میدانی را مشخص می‌کند که در آن امکان‌ها، امتناع‌ها و ضرورت‌های ادراک تعیین می‌شوند. بدن و جهان دو روی یک سکه‌اند، از یک سنخ‌اند. به عبارت دیگر، اگر شما می‌توانید جسمی را در جهان لمس کنید، این بدان معناست که جهان واجد قابلیت لمس‌شدن است. ما و جهان از گوشتی مشترک ساخته شده‌ایم، عضلاتی مشترک هستیم، درهم‌تنیده. مرلوپونتی هرچه پیش‌تر رفت بیشتر و بیشتر به نوعی هستی‌شناسی لحم یا گوشت نزدیک شد. در واپسین آثارش توصیفات پدیدارشناختی درخشانی از چیستی گوشت مشترک جهان می‌یابید. مرلوپونتی پدیدارشناسی را، که امروز متهم است همچنان فلسفه‌ای انسانی و زیاده‌انسانی است، به جانب امر ناانسانی راند. مرلوپونتی، پس از هوسرل، هایدگر و سارتر، بار دیگر گامی بلند در جهت رادیکالیزه‌کردن پدیدارشناسی برداشت. با مرلوپونتی ما تکه‌ای از گوشت سراسری جهان هستیم؛ جهانی از سنخ بدن ما؛ جهانی زنده و تپنده. شاید شما هم با خواندن این کتاب هوس کنید هرآنچه راجع به جهان می‌دانید را از منظری جدید بنگرید: زیستن، سیاست، عشق و حتی خود فلسفه.


✍️ سروش سیدی | کتابخانهٔ بابل

مرلوپونتی، ستایشگر فلسفه | تیلور کارمن | ترجمهٔ هانیه یاسری | نشر ققنوس

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
1
❑ رفتن به مزار

جمعه سر شب بود که مردم از خانه‌هایشان بیرون زدند و شهر را زیر چکمهٔ سربازان روس مسلح دیدند. آن روز «گورستان امپراتوری‌ها» به اشغال نظامیان روس درآمد. طولانی‌ترین جنگ تاریخ اتحاد شوروی آغاز شده بود و بعد از آن هرگز جهانِ افغان مثل قبل نشد. هنوز پرچم سرخ پایین نیامده نوبت به طالبان رسید تا بار دیگر نگون‌بختی را برای کودکان کابل و مزارشریف اختراع کند. بعد از آن یکسره جنگ بود و تبعیض و آوارگی و دربه‌دری. آثارش از ایران تا دورترین کشورها باقی است. دیگر کسی حق تعقیب «گودی‌پران» را در آسمان نداشت ــ رسم معمول هر سال بهار که آسمان افغانستان را رنگارنگ می‌کرد. رسمی که از هر کودک مبارزی شجاع می‌ساخت که برای پیروزی حریف را از میان به‌در کند و «آزادی» را در آسمان آبی به چنگ آورد. اتفاقی که برای راوی قصۀ بادبادک‌باز مهمترین لحظۀ زندگی‌اش است. راوی تنها با پیروزی می‌تواند ستایش پدرش را نصیب ببرد اما پیروزی به چه قیمت؟ او ناگزیر به انتخاب می‌شود یا باید بر ترسش غلبه کند یا چشم بر قربانی شدن رفیق وفادارش ببندد. او در تلاقی شفقت و قساوت، جبن و شجاعت، به نبردی بیهوده با جهان بیرون تن می‌دهد و برای پیروزی در بیرون از درون در هم می‌شکند. حالا بعد از سال‌ها دوری از وطن به خاطر جنگ، مجبور است به گذشته‌ای برگردد که با لکۀ ننگی‌ بر وجدانش پیوند خورده اما این بار فرصت جبران دارد. رمان حولِ رنجی پنهان روایت می‌شود؛ رنجی که خواننده را وامی‌دارد تا ارزش‌ها و تکیه‌گاه‌های وجودی‌اش را زیر بار پیچیدگی‌ و ابهام طبیعت بشری دوباره و چندباره بازتعریف کند. هر شخصیت رمان هم بالقوه در معرض چنین آزمون‌هایی قرار می‌گیرد. آزمونِ ارزش‌هایی که کُنه وجود آدمی را از پشت سایه‌ها بیرون می‌کشد و هر بار او را جدی‌تر می‌سنجد تا بهای تزلزل را هرقدر هم سخت، بپردازد. خالد حسینی در مقام نویسنده‌ای مهاجر شاید از سرزمینِ روایتش دور بوده اما تجربهٔ زیسته و جسارت و تخیل را در هم آمیخته تا بتواند از پس روایتی در چارچوب تاریخ و روان انسانِ افغان برآید. هر بار بازخوانی این رمان آزمونی‌ست برای او که داورش مخاطبی‌ست در افغانستان، ایران، آلمان یا هر کجای دیگر.


✍️ سحر خانلو | کتابخانهٔ بابل

بادبادک‌باز | خالد حسینی | ترجمهٔ مهدی غبرایی | نشر نیلوفر

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
1
❑ یک رنگ متفاوت

در سوررئالیسم آنچه دیده و شنیده نمی‌شود، خود مضمون اصلی است: واقعیت شکل‌گیری و رشد سرمایه‌داری، و بحران‌های اجتماعی ناشی از آن. فرآیندی که نه تنها افق خود را بر اساس کاهش یا حتی نابودی مخرب‌ترین جنبه‌های حکومت استبدادی پیش نمی‌برد، بلکه حتی سرِ آن دارد که این جنبه‌ها را با مقتضیات منافع خود وفق دهد و ایدئولوژی «پیشرفت» را بر اساس ارتجاعی‌ترین شیوه‌های قدیم و عدم پیشروی‌های بنیادین استوار کند. تو گویی می‌توان آنچه را مارکس در زمان خود در مورد تحولات آلمان گفته بود، بی‌کم‌و‌کاست درباره‌ی جهانِ دوره‌ی سوررئالیست‌ها –از ۱۹۲۲ به بعد- تکرار کرد: «ما در تمامی ‌قلمروهای دیگر ... نه تنها از توسعه‌ی تولید سرمایه‌داری، بلکه از نبود آن نیز رنج می‌بریم. در کنار اهریمنان معاصر، مجموعه‌ای کامل از شیاطین موروثی، برآمده از حیات بی‌تحرک شیوه‌های منسوخ و کهنه‌ی تولید، همراه با زنجیره‌ی مناسبات نابهنگام اجتماعی و سیاسی بر ما فشار می‌آورند. ما نه تنها از زندگان که از مردگان نیز در عذابیم. زندگان در چنگال مردگان اسیر هستند.»
اما واکنش سوررئالیست‌ها به این بحران چیست؟ آندره برتون می‌گوید: سفر کردن. به زعم او سوررئالیست‌ها مکرراً در درون قلمرو خود سفر می‌کنند تا به دور از عملکردهای واقعیت، ارزش مصرف خود را بازیابند. به واقع سفر برای سوررئالیست‌ها برآوردن تمام امیالی است که جهان خصمناک خارج، از به فعلیت رسیدن آن‌ها وحشت دارد. جهان خارج می‌خواهد امیال را سرکوب و از تحقق آن‌ها جلوگیری كند. در این مورد واکنش سوررئالیست‌ها طبیعی ا‌ست. آن‌ها ایمان دارند که برای نشان ‌دادن ابژه باید آن را تغییر داد، باید آن را رنگ‌آمیزی کرد ... و همان را نشان نداد، یا آن را چنان نشان داد که سویه‌های تفاوت‌اش بارزتر باشد. سوررئالیسم این است و سوررئالیست‌ها چنین‌اند: آن‌ها که به ابژه، رنگ متفاوتی می‌دهند و فکر می‌کنند: حالا محسوس‌تر شد، دیدنی‌تر شد و واقعی‌تر.


✍️ رامین اعلایی؛ کتابخانهٔ بابل

سرگذشت سوررئالیسم | گفت‌وگو با آندره برتون | ترجمهٔ عبدالله کوثری | نشر نی

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
ــ آیا کتاب‌هایی که نامی تا این حد فریبنده دارند، دیدگاهی ساده‌شده و سطحی از فلسفه ارائه می‌دهند؟ بله. به احتمال خیلی زیاد.

ــ آیا ممکن است این دیدگاه ساده‌شده باعث انحراف ذهن خواننده شود؟ بله. ممکن است

ــ آیا یادگیری فلسفه، کار یک کتاب و دو کتاب نیست و خواننده باید بسیار بخواند و بسیار بیندیشد؟ بله. قطعاً

ــ آیا فلسفه فعالیتی پیچیده است که احتمالاً هیچ «الفبا»یی ندارد؟ بله. احتمالاً

ــ آیا کتاب‌هایی در شرح چیستی فلسفه، با کتاب‌های خود فلاسفه متفاوتند و ممکن است نتوانند به پرسش «فلسفه چیست» پاسخ درستی بدهند؟ بله. همین‌طور است.

ــ آیا چنین کتاب‌هایی تاریخ فلسفه را تا حد زیادی نادیده می‌گیرند؟ بله. حتماً

ــ آیا فلسفه را مانند خود فیلسوفان باید از میانه آغاز کرد و در آن به دنبال مسئله‌ی شخصی گشت؟ بله. این راه خوبی برای مطالعه‌ی فلسفه است.

ــ با این اوصاف، آیا خواندن چنین کتابی اتلاف وقت است؟ نه

شاید تا به حال برایتان اتفاق افتاده باشد که در یک لحظه‌ی خاص، دنیا پیش چشمتان مبهم و محو شده باشد و صدایی در سرتان پیچیده باشد که «معنای این زندگی چیست؟ چرا ما هستیم به جای این که نباشیم؟ چرا باید بر طبق این قانون مشخص عمل کنم؟ چرا جهان این گونه است؟ یا چرا این تابلو را یک اثر هنری می‌نامند؟». اگر تا کنون به چنین پرسش‌هایی یا پرسش‌هایی شبیه به این‌ها اندیشیده‌اید، بدانید که سروکارتان با فلسفه است و اگر چیز زیادی از فلسفه نمی‌دانید، باید به هر حال از جایی شروع کنید. کتاب واربرتون یکی از بهترین نقاط شروع آشنایی شما با فلسفه است.
شاید چنین کتابی، کمابیش تمام عیب‌هایی را که بالاتر گفته شد داشته باشد اما کسی که می‌خواهد با فلسفه آشنا شود، چاره‌ای ندارد جز این که با در نظر داشتن تمام این هشدارها، به کتابی ساده در شرح چیستی فلسفه مراجعه کند و این کتاب یکی از بهترین کتاب‌ها در این دسته است. کتابی ساده و روشن، برای آنان که می‌خواهند بدانند این فعالیت والا و اصیل ذهن بشر، به چه چیزهایی می‌پردازد، به چه شکل پیش می‌رود، با چه پرسش‌هایی مواجه می‌شود، چگونه باید به این پرسش‌ها پاسخ داد و از همه مهم‌تر، اندیشیدن به این پرسش‌ها چه سودی برای زندگی بشر دارد.


✍️ شیرین مجد | کتابخانۀ بابل

الفبای فلسفه | نایجل واربرتون | ترجمۀ مسعود علیا | انتشارات ققنوس

www.babelbookreview.comt.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
از فراماسونری تا اینستاگرام

تاریخ‌دان مشهور در این کتاب سروقتِ پستوهای پنهان‌پیدای تاریخ رفته است. سراغ آن پستوها که همیشه آبستن شایعه و اوهام‌اند. تاریخ را معمولاً اسناد و مدارک منظم و مدونی شکل می‌دهند که بایگانی‌ دولت‌ها در اختیار افراد می‌گذارد اما جای اسناد یا روایاتی که راه به این بایگانی‌ها پیدا نمی‌کنند معمولاً خالی است و نتیجه این‌که راهی به آثار تاریخ‌نویسان هم پیدا نمی‌کنند. فرگسن راه دیگری در پیش گرفته و وقایع و ساختارهای مهمِ ناپیدا را به‌دقتِ یک جراح و به‌جذابیت سریال‌های نتفلیکس به نمایش درآورده.
فرگسن سراغ شبکه‌هایی رفته که معمولاً ‌به‌چشم آنها که به نظریه‌های توطئه علاقه‌مندند، شبکه‌هایی بی‌نهایت قدرتمند و ابدی به نظر می‌رسند و زمام امور جهان را در دست دارند: بانکداران، صاحبان قدرت، نظام حاکم، یهودیانِ پنهان در پشت هفت پرده، فراماسون‌ها، ایلومیناتی. و به‌وضوح نشان می‌دهد که چرا و چگونه چه مزخرفاتی حول این شبکه‌ها در اذهان مردم پدید آمده و البته از طرفی نشان می‌دهد که اگر این شبکه‌ها اصلاً وجود نمی‌داشتند، این تخیلات هم پدید نمی‌آمد.
قرن ۲۱ به «عصر شبکه‌ای» معروف است اما فرگسن در «برج و میدان» نشان می‌دهد که شبکه‌ به‌هیچ‌وجه پدیدهٔ نوظهوری نیست. از چاپخانه‌دارها و مبلّغانی که اصلاحات دینی از دست و دهان آنها درآمد گرفته تا فراماسون‌هایی که انقلاب امریکا را هدایت کردند تا معماران رنسانس و دیگران، شبکه‌سازانی بودند که نظم و سامانِ دیرینۀ پاپ‌ها و پادشاهان و برج‌های مسلط را بر هم زدند. پس عصر کنونی دومین عصر شبکه‌ای است و موبایل و کامپیوتر شخصی در آن همان نقش دستگاه چاپ را دارد: میدان در برابر برج.
پرسش ناگزیر:‌ بهتر است که در جهان امروز در دل شبکه باشی و نفوذ [اعتبار] داشته باشی یا جزئی از سلسله‌مراتب و قدرت [زمین و پول] به دست بیاوری؟ شما که دارید این ریویو را می‌خوانید کجا ایستاده‌اید؟ فرگسن نشان می‌دهد که هر یک از ما همین حالا هم عضو یک یا چند شبکه هستیم و البته عضو یک یا چند سلسله‌مراتب. او سعی کرده تا قصور عمدهٔ تاریخ‌نویسان و تحلیلگران را در ندیدن یا به رسمیت نشناختن شبکه‌ها، از عهد چپق تا روز چاپ کتابش، نشان بدهد. با استمداد از برج‌ و میدان‌های دیگر: از اقتصاد گرفته تا جامعه‌شناسی و از عصب‌پژوهی گرفته تا رفتار سازمانی. اصلاً چرا سال‌ها وقت پای چنین کاری گذاشته است؟ پاسخ روشن است: فرگسن شبکه‌ها را از مهمترین پدیده‌های جهان می‌داند، خصوصاً در دو برههٔ تاریخی: یکی دوران آغاز صنعت چاپ و یکی همین امروز، در عصر سیلیکون وَلی و توییتر و اینستاگرام. حتا همین کتاب را هم حاصل شبکه‌ها می‌داند!


✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل

برج و میدان | نیل فرگسن | ترجمۀ زهرا عالی | نشر نو

www.babelbookreview.comt.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ بلیت یکسره‌ای به سوی غم‌آوا

اگر نویسنده باشید و بخواهید فضایی خلق کنید که شخصیت داستانتان در آن و در مدتی کوتاه از خامی کودکانه‌ای به پختگی ناخواستۀ غیر قابل باوری برسد، از غرور و نخوت به حقارتی مثال‌زدنی، از سرکشی و طغیان به تسلیم، از اشتیاق به دلزدگی، از جاه‌طلبی به قناعت و رضایت، چه انتخابی می‌کنید؟ به جنگ می‌فرستیدش؟ از انقلاب عبورش می‌دهید؟ به سفری سخت وادارش می‌کنید؟ میان مشکلات و اندوه از پای درمی‌آوریدش؟ به درد عشق و فراق دچارش می‌کنید؟
به هر حال هر انتخابی که داشته باشید یا باید او را در زمانی کوتاه به رنجی عظیم دچار سازید یا در زمانی عظیم میان رنج‌های خرد لهش کنید. کوبو آبه نویسنده‌ای‌ست که شخصیت داستان «زن در ریگ روان» را در فضایی عجیب، با رنجی عظیم در مدتی کوتاه و میان مالیخولیایی باورنکردنی به فروپاشی عجیبی می‌رساند. از اشتیاق بیگانۀ خودِ شخصیت توری عظیم می‌بافد و او را در آن اسیر می‌کند. هوش و توان و غرور و آزادی‌خواهی‌اش را در این اسارت چنان متحول می‌کند که گویی نیکی جامپی قبل و بعد از ورود به این فضا دو انسان مجزاست. فضایی شگفت و زیبا و در عین حال ویرانگر میان گودالی از شن روان. نیکی جامپی فقط در شن فرو نمی‌رود بلکه بی آن که بخواهد و بداند، در عادت فرو می‌رود، در لذتی عذاب‌آور، در پوسیدگی، در طلب جسمی که هم می‌خواهدش و هم در آمیزش با آن «حس پیشین مبهمی دارد» و ترجیح می‌دهد «مرتاضی باشد شیشه‌گون» و به یأس نرسد. نیروی تسلیم هیولاوار زن در ابتدا ساده به نظر می‌رسد اما کم‌کم او را به درون می‌کشد چون نوری که حشره‌ای را. هوش به دادش می‌رسد و فرار می‌کند اما فرو رفتنی عمیق‌تر او را به فروپاشی کامل می‌رساند. نقطه‌ای که قلم نویسنده بر ضجۀ شخصیت فرود می‌آید و او را تبدیل به انسان بی‌هویتی می‌کند که برای کمی خوشی بیشتر تن به هر خفتی می‌دهد. زندگی، کار سخت و بیهوده، جامعه‌ای یکدست بدون تصور از آزادی و بردگی، با هدف تهیِ زنده ماندن صرف. جنگی عبث علیه طبیعت و «دیگرانی» که نباید نگران باشیم که چه بر سرشان می‌آید. «بلیت یکسره‌ای به سوی غم‌آوا» که در اوج درماندگی با دلخوشی ساده‌ای از کشفی ابتدایی به رنگ تن دادن و ماندن درمی‌آید.


✍️ زهرا خانلو | کتابخانهٔ بابل

زن در ریگ روان | کوبو آبه | ترجمهٔ مهدی غبرایی | نشر نیلوفر

www.babelbookreview.comt.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
از مشروطه به مشروطهٔ ایرانی؛ نیم‌نگاهی به کتاب مشروطهٔ ایرانی نوشتهٔ ماشاءالله آجودانی، نشر اختران.

گوینده: آزاد عندلیبی | صداگذار: حامد کیان | تدوین تصویر: کتابخانهٔ بابل‌

@Babelbookreview
❑ نجات یوزف کا

بر اساس باورهای قدیمی ساحل‌نشینان جنوب ایران، پری‌ها، دیوها و ارواح خیر و شر، همه باد یا خیال یا هوا هستند. این بادها در سر آدمیان رخنه می‌کنند و او را «مرکَب» خویش می‌سازند. اگر کسی گرفتار یکی از این بادها شود و بتواند از چنگ آن جان سالم به‌در ببرد، آن وقت به جرگه‌ی «اهل هوا» درمی‌آید؛ شرط رهایی از بند این موجودات مهیب آن‌گونه که راویان این قصه‌های مهیج می‌گویند، تن‌دادن به خواست‌های بعضاً غریب این اوهام هولناک است. لابد می‌پرسید این چیزها چه ارتباطی با کتاب آرنت دارند؟ به سراغ عنوان برویم. توتالیتاریسم را عموماً تمامیت‌خواهی ترجمه می‌کنند؛ اما تمامیت چه چیزی و از سوی چه کسانی؟ بیایید کمی تخیل کنیم. روح ناآرام یوزف کا که از ناتمامی سرنوشت خود به ستوه آمده و در برزخ سناریوهای ممکن دست‌وپا می‌زند، در شبی از شب‌های تبعید هانا آرنت، این یهودی سرگردان آلمانی که دور از هیاهوهای قرن کوتاه بیستم، در قلب آمریکا آرام گرفته، همراه با نسیمی خنک پا به رؤیای شبانه‌ی او می‌گذارد تا آرنت را «مرکب» خود سازد. از فردای آن شب سخت، آرنت دیگر «اهل هوا» شده، آرام و قرار ندارد و برای خلاصی از چنگ این وهم رنجور باید به خواست او تن بدهد. اما خواست کا چیست؟ او هنوز هم گیج آن سیستمی‌ست که همه‌ چیز او را می‌خواست و در نهایت هم گرفت. او به‌دنبال پاسخ پرسش خویش است: شما کیست‌اید و چرا همه چیز مرا ستاندید؟ اکنون دیگر توپ در زمین خانم فیلسوف است. فلسفه بدل به «مرکبِ» ادبیات شده و آرنت علاوه بر نجات خود باید پاسخ‌گوی اسارت فلسفه نیز باشد؛ گویی که کافکا تاریخ فلسفه را گروگان خود ساخته است، مشکل دوچندان می‌شود. پس شروع به نوشتن می‌کند تا پاسخ یوزف کا را بدهد و از شر این اسارت کافکایی خلاص شود. پاسخ آرنت اما نه‌تنها خود او، فلسفه و یوزف‌کا، بلکه وجدان قرن کوتاه بیستم را از شر عذابی جانکاه رها می‌سازد: پاسخی از سوی فلسفه به ادبیات.


✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل

توتالیتاریسم | هانا آرنت | ترجمهٔ محسن ثلاثی | نشر ثالث


t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ داستان‌ها و انسان‌ها

داستان‌خوان باشيد يا نباشيد، شنونده خوبی براي قصه‌های آدم‌ها باشيد يا نباشيد، شما را از داستان رهایی نيست.
وقتی صبح چشم باز می‌كنيد، پشت ميز صبحانه می‌نشینید و به رفتارهای ديشب فلان شخصيت زندگی‌تان فكر می‌كنيد (در اين حالت ذهنتان بازيگوشانه با تكه‌های پازل‌هايی از حرف‌ها و حوادث در حال طراحی سناريويی براي آن رفتار است، چرا؟). وقتي با ديدن دست‌های سرخ‌شده و سرما‌زده‌‌ی دخترکی فال‌فروش پشت ثانيه‌های چراغ قرمز، متأثر می‌شويد و در چهره‌ی معصومش دنبال بار سنگين و پراندوه زندگی‌اش می‌گرديد، (هر كداممان بر اساس شنيده‌ها و تجربياتمان می‌توانيم داستانی متفاوت برای اين كودک بسازيم. چرا؟). یا وقتی شب با انبوهی از گفته‌ها و شنيده‌ها و ديده‌ها به خواب می‌رويم و خواب می‌بينيم و خواب‌های ما روايتی گاه مبهم و گاه واضح از احساسات و تجربياتمان است. در تمام این حالات، ذهنمان بی‌تابانه در حال توليد و مصرف داستان است.
تمام چراها را كه جمع ببنديم به سوال‌های ديگری می‌رسيم:
اين كدام ضرورت است كه انسان را وامی‌دارد تا قصه‌ای بسازد يا قصه‌ای مصرف كند؟ چگونه است كه قصه، اين‌چنين ما را درون خود مكيده است؟ از سنت‌های دينی گرفته تا خواب و خيال‌پردازی، از كتاب‌های علمی تا ادبی، از كودک تا بزرگسال، چرا اين‌چنين با قصه عجين شده‌ايم؟ جاناتان گاتشال می‌گويد: «قصه برای انسان مانند آب است برای ماهی. همه‌ی اطراف او را گرفته و تقريباً حس نمی‌شود.» او می‌گويد قصه‌ها همه جا هستند، در خواب، در بيداری، در كشتی كچ، در كتاب، در تلويزيون. قصه‌ها همه جا هستند. حتی فهم ما از جهان با روايت‌ها شكل گرفته است. گاتشال در اين كتاب با طرح سوال‌هايی كه به مراتب جذابتر از پاسخ‌هايشان هستند، چرايی و چگونگی قصه را از ديدگاه‌های متفاوتی همچون تکامل‌گرایی داروینیستی، روانشناسی اجتماعی و زيست‌شناختی، بررسی مي‌كند. نرون‌های آينه‌ای با سيستم شبيه‌سازی داستانی در مغز، زخم‌ها و رنج‌ها و احساس‌هايی می‌آفرينند كه ما تجربه‌ای داشته باشيم بی‌آنكه آن را تجربه كرده باشيم.


✍️ لیدا فلاح احمدی | کتابخانهٔ بابل

حیوان قصه‌گو | جاناتان گاتشال | ترجمهٔ عباس مخبر | نشر مرکز

www.babelbookreview.comt.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
👍1