❑ تا سیاهچالهٔ تخیل
این کتاب بهبهترین نحو نشان میدهد که یک دانشمند چطور میتواند نویسنده هم باشد؛ میتواند همانقدر که عدد و فرمول بلد است، تکنیک نوشتن هم بلد باشد؛ همانقدر که ذرات بنیادی و میدانهای کوانتومی را میشناسد، ادبیات و تاریخ هم بداند و همه را نهایتاً در قلهٔ بلند «تخیل» به هم برساند. بتواند نقاط اوج نبوغ اینشتین و دانته را نه دو نقطهٔ متفاوت از دو جهان دوردست که دو خورشید هممدار ببیند و فوتونهای شباهتشان را نشان بدهد. «واقعیت ناپیدا» با بنیادها سر و کار دارد. بنیادهای ماده، بنیادهای فکر، بنیادهای دانش، بنیادهای تخیل. بعید میدانم که چیزی از باورها و تصوراتتان از جهان وجود داشته باشد که بعد از خواندن این کتاب به ارتعاش و تلاطم نیفتد [بماند که گرانش کوانتومی میگوید همان تصورات هم چیزی جز ارتعاشات کوانتومی نیست، همانطور که این کتاب و گوشی شما و اینستاگرام و این کلمات و انگشت شما روی صفحهٔ موبایل!].
آیا معتقدید که «زمان وجود دارد»؟ باور دارید که «فضا وجود دارد»؟ خیال میکنید که «جهان بیانتهاست»؟ تصور میکنید که «بیگبنگ نقطهٔ آغاز هستی است»؟ میپندارید که «محرّکی متعالی کیهان را ساخته است»؟ شنیدهاید که «هرچه به سیاهچاله برسد نابود میشود و دیگر برنمیگردد»؟ از کلماتی مانند «بیشمار» و «بینهایت» زیاد استفاده میکنید؟ اگر نتوانید طاقت بیاورید، این کتاب همهٔ این تصورات شما را از آنچه «واقعیت» تلقی میکنید شخم میزند. سعی کنید بخوانید و تاب بیاورید. «واقعیت ناپیدا» کتابیست توأمان مهاجم و قصهگو، توأمان بیرحم و نوازشگر، بیاعتنا و شیدا، توأمان فیزیک و ادبیات، مارش و رقص، تشر و تَسلیٰ. شما را به تماشای جهانِ عمیقاً تکاندهندهای دعوت میکند که هم این جهانِ پیش چشمتان هست هم نیست. هم آن جهانی هست که خواندهاید و شنیدهاید، هم نیست. روولی جنون دانته در نوشتن و خطرپذیری فیزیکدانهای مدرن را در هم آمیخته و با نثری چنان ساده و زنده دموکریتوس و آناکسیماندر را قدمزنان تا مرزهای سیاهچاله و کیهان پیش برده است که مخاطب هر لحظه ممکن است از خود بپرسد که این نویسندهایست کارکشته با چند رمان یا یکی از بزرگترین فیزیکدانهای نظری زندهٔ جهان؟ و ممکن است از خود بپرسد که چه میشد اگر همه کتابهای علمی همینطور نوشته میشد؟ چطور میتوان تخیل را تا چنین مرزهای باورناپذیری به حرکت وا داشت؟
نثر مترجم به صلابت و شورمندی نثر نویسنده است، و خوشحالم که میتوانیم این اثر را به فارسی بخوانیم.
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
واقعیت ناپیدا | کارلو روولی | ترجمهٔ علی شاهی | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
این کتاب بهبهترین نحو نشان میدهد که یک دانشمند چطور میتواند نویسنده هم باشد؛ میتواند همانقدر که عدد و فرمول بلد است، تکنیک نوشتن هم بلد باشد؛ همانقدر که ذرات بنیادی و میدانهای کوانتومی را میشناسد، ادبیات و تاریخ هم بداند و همه را نهایتاً در قلهٔ بلند «تخیل» به هم برساند. بتواند نقاط اوج نبوغ اینشتین و دانته را نه دو نقطهٔ متفاوت از دو جهان دوردست که دو خورشید هممدار ببیند و فوتونهای شباهتشان را نشان بدهد. «واقعیت ناپیدا» با بنیادها سر و کار دارد. بنیادهای ماده، بنیادهای فکر، بنیادهای دانش، بنیادهای تخیل. بعید میدانم که چیزی از باورها و تصوراتتان از جهان وجود داشته باشد که بعد از خواندن این کتاب به ارتعاش و تلاطم نیفتد [بماند که گرانش کوانتومی میگوید همان تصورات هم چیزی جز ارتعاشات کوانتومی نیست، همانطور که این کتاب و گوشی شما و اینستاگرام و این کلمات و انگشت شما روی صفحهٔ موبایل!].
آیا معتقدید که «زمان وجود دارد»؟ باور دارید که «فضا وجود دارد»؟ خیال میکنید که «جهان بیانتهاست»؟ تصور میکنید که «بیگبنگ نقطهٔ آغاز هستی است»؟ میپندارید که «محرّکی متعالی کیهان را ساخته است»؟ شنیدهاید که «هرچه به سیاهچاله برسد نابود میشود و دیگر برنمیگردد»؟ از کلماتی مانند «بیشمار» و «بینهایت» زیاد استفاده میکنید؟ اگر نتوانید طاقت بیاورید، این کتاب همهٔ این تصورات شما را از آنچه «واقعیت» تلقی میکنید شخم میزند. سعی کنید بخوانید و تاب بیاورید. «واقعیت ناپیدا» کتابیست توأمان مهاجم و قصهگو، توأمان بیرحم و نوازشگر، بیاعتنا و شیدا، توأمان فیزیک و ادبیات، مارش و رقص، تشر و تَسلیٰ. شما را به تماشای جهانِ عمیقاً تکاندهندهای دعوت میکند که هم این جهانِ پیش چشمتان هست هم نیست. هم آن جهانی هست که خواندهاید و شنیدهاید، هم نیست. روولی جنون دانته در نوشتن و خطرپذیری فیزیکدانهای مدرن را در هم آمیخته و با نثری چنان ساده و زنده دموکریتوس و آناکسیماندر را قدمزنان تا مرزهای سیاهچاله و کیهان پیش برده است که مخاطب هر لحظه ممکن است از خود بپرسد که این نویسندهایست کارکشته با چند رمان یا یکی از بزرگترین فیزیکدانهای نظری زندهٔ جهان؟ و ممکن است از خود بپرسد که چه میشد اگر همه کتابهای علمی همینطور نوشته میشد؟ چطور میتوان تخیل را تا چنین مرزهای باورناپذیری به حرکت وا داشت؟
نثر مترجم به صلابت و شورمندی نثر نویسنده است، و خوشحالم که میتوانیم این اثر را به فارسی بخوانیم.
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
واقعیت ناپیدا | کارلو روولی | ترجمهٔ علی شاهی | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
رادیو برج بابل، بهزودی...
«رادیو برج بابل» صدای «کتابخانهٔ بابل» است. در این پادکست صداهای دور و نزدیک در ادبیات و اندیشه را به گوش مخاطبان میرسانیم. از فلسفه و تاریخ فلسفه گرفته تا قصهخوانی و اجرای نمایشی، و از گفتگو دربارهٔ ایدهها و اثرها تا شعر و دکلمه، از همه در برج بابل خواهید شنید.
■ @BabelBookReview
«رادیو برج بابل» صدای «کتابخانهٔ بابل» است. در این پادکست صداهای دور و نزدیک در ادبیات و اندیشه را به گوش مخاطبان میرسانیم. از فلسفه و تاریخ فلسفه گرفته تا قصهخوانی و اجرای نمایشی، و از گفتگو دربارهٔ ایدهها و اثرها تا شعر و دکلمه، از همه در برج بابل خواهید شنید.
■ @BabelBookReview
❑ پلهای گفتگو
پس از بابل چه کسی به داد انسانها رسید؟ وقتی خدایان برج را ویران کردند و کاری کردند که انسانها حرف یکدیگر را نفهمند، چه کسی جرأت کرد در مقابلشان بایستد؟ وقتی قرار بود انسانها با آن عذاب الهی عجیب، منزوی شوند، گفتگو را گم کنند، ارتباطشان را از دست دهند و در تنهایی بمیرند، چه کسی آنها را نجات داد؟ مترجمان. مترجمان بودند که خود را در میانه انداختند و در مقابل ارادهی خدایان ایستادند تا انسانها بار دیگر بتوانند از انزوای مطلق بیرون بیایند و با یکدیگر گفتگو کنند. مترجمان بودند که خاطرهی برج بابل را زنده نگاه داشتند و جهان را به کتابخانهی بابل مبدل کردند. مترجمان بودند که فرهنگهای تکافتاده و در-خود-فروبسته را ویران کردند مبادا خدایان به خواستههایشان برسند و چشم انسانها را تنها به خود بدوزند.
چه کسی غیر از اسحاق ابن حنین، فلسفه را به فرهنگ اسلامی یاد داد تا این فرهنگ، همیشه در برابر خود سلاح برندهی «عشق به دانایی» را داشته باشد؟ اسحاق ابن حنین و فرزندانش، همواره درهای این فرهنگ را رو به بیرون باز نگاه خواهند داشت.
چه کسی غیر از ویلیام موئربکی، بزرگترین فلاسفه و شاعران قرون وسطی را از دانستن یونانی بینیاز کرد و به آتها فرصت داد که با خواندن دوبارهی ارسطو، رنسانس را به راه بیندازند؟ ویلیام همواره زیباترین پل گفتگوی بشری و بزرگترین هنرمند ترجمه به شمار خواهد آمد.
چه کسی غیر از جان ویکلیف، راز کلیسای کاتولیک را با ترجمهی کتاب مقدس به انگلیسی، با خود بیرون برد، از عرش اعلا به زیر کشید و به دست مردم کوچه و بازار داد؟ ویکلیف تا همیشه، سپیدهدم پنهان دوران رفرم باقی خواهد ماند.
چه کسی غیر از آن زن بینام - همسر از خود گذشتهی فردوسی – با ترجمهی خداینامهی پهلوی به فارسی، فردوسی را وا داشت تا از بقایای یک فرهنگ کهنه، یک هویت تازه بسازد؟ بر سردر هویت ایرانی همواره طرحی از چهرهی همین «بت خوبروی» ترجمه نقش بسته است.
چه کسی غیر از یک مترجم، میتواند در دل یک فرهنگ بسته شکاف بیندازد و امر نیندیشیده را به اندیشهی مستقر وارد کند؟ چه کسی غیر از یک مترجم میتواند زخم بزند تا خون تیرهی کهنه جاری شود و خون تازه جای آنرا بگیرد؟ چه کسی غیر از یک مترجم، میتواند پیامآور یک جهان جدید باشد؟
بد نیست به بهانهی روز جهانی مترجم بار دیگر از خود بپرسیم «چه کسی از مترجمان میترسد؟» و شجاعت و دلاوری مترجمانی را به یاد آوریم که از زندگیشان گذشتند و در مقابل امر خدایان ایستادند تا مبادا انسانها در تنهایی و انزوا بمیرند...
✍️ علی شاهی | کتابخانهٔ بابل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
پس از بابل چه کسی به داد انسانها رسید؟ وقتی خدایان برج را ویران کردند و کاری کردند که انسانها حرف یکدیگر را نفهمند، چه کسی جرأت کرد در مقابلشان بایستد؟ وقتی قرار بود انسانها با آن عذاب الهی عجیب، منزوی شوند، گفتگو را گم کنند، ارتباطشان را از دست دهند و در تنهایی بمیرند، چه کسی آنها را نجات داد؟ مترجمان. مترجمان بودند که خود را در میانه انداختند و در مقابل ارادهی خدایان ایستادند تا انسانها بار دیگر بتوانند از انزوای مطلق بیرون بیایند و با یکدیگر گفتگو کنند. مترجمان بودند که خاطرهی برج بابل را زنده نگاه داشتند و جهان را به کتابخانهی بابل مبدل کردند. مترجمان بودند که فرهنگهای تکافتاده و در-خود-فروبسته را ویران کردند مبادا خدایان به خواستههایشان برسند و چشم انسانها را تنها به خود بدوزند.
چه کسی غیر از اسحاق ابن حنین، فلسفه را به فرهنگ اسلامی یاد داد تا این فرهنگ، همیشه در برابر خود سلاح برندهی «عشق به دانایی» را داشته باشد؟ اسحاق ابن حنین و فرزندانش، همواره درهای این فرهنگ را رو به بیرون باز نگاه خواهند داشت.
چه کسی غیر از ویلیام موئربکی، بزرگترین فلاسفه و شاعران قرون وسطی را از دانستن یونانی بینیاز کرد و به آتها فرصت داد که با خواندن دوبارهی ارسطو، رنسانس را به راه بیندازند؟ ویلیام همواره زیباترین پل گفتگوی بشری و بزرگترین هنرمند ترجمه به شمار خواهد آمد.
چه کسی غیر از جان ویکلیف، راز کلیسای کاتولیک را با ترجمهی کتاب مقدس به انگلیسی، با خود بیرون برد، از عرش اعلا به زیر کشید و به دست مردم کوچه و بازار داد؟ ویکلیف تا همیشه، سپیدهدم پنهان دوران رفرم باقی خواهد ماند.
چه کسی غیر از آن زن بینام - همسر از خود گذشتهی فردوسی – با ترجمهی خداینامهی پهلوی به فارسی، فردوسی را وا داشت تا از بقایای یک فرهنگ کهنه، یک هویت تازه بسازد؟ بر سردر هویت ایرانی همواره طرحی از چهرهی همین «بت خوبروی» ترجمه نقش بسته است.
چه کسی غیر از یک مترجم، میتواند در دل یک فرهنگ بسته شکاف بیندازد و امر نیندیشیده را به اندیشهی مستقر وارد کند؟ چه کسی غیر از یک مترجم میتواند زخم بزند تا خون تیرهی کهنه جاری شود و خون تازه جای آنرا بگیرد؟ چه کسی غیر از یک مترجم، میتواند پیامآور یک جهان جدید باشد؟
بد نیست به بهانهی روز جهانی مترجم بار دیگر از خود بپرسیم «چه کسی از مترجمان میترسد؟» و شجاعت و دلاوری مترجمانی را به یاد آوریم که از زندگیشان گذشتند و در مقابل امر خدایان ایستادند تا مبادا انسانها در تنهایی و انزوا بمیرند...
✍️ علی شاهی | کتابخانهٔ بابل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑همپای فراموشی
کلود لانزمن، کارگردان «شوآ» مشهورترین فیلم مستند دربارهی هولوکاست، زمانی گفته بود که شخصاً حاضر است تمام اسناد استفادهی نازیها از کورههای آدمسوزی و اتاقهای گاز در داخائو و آشویتس را بسوزاند چون که ایمان دارد سندسازی و بایگانی، مرحلهی اول فراموشی است و او نمیتواند فراموش کند. اما آیا این اعترافی از سر عجز از مقابله با فراموشی نیست همپا با عبارت مشهور ژاک لاکان: «برای اینکه چیزی را فراموش کنیم ابتدا باید آن را بهخوبی به یاد بیاوریم»؟ لانزمن دارد میگوید که مستند ساختن از یک واقعهی تاریخی، توأمان کوشش برای فراموش کردن آن است. گشودنِ در برای ورود فراموشی. همیشه فراموشی بعد از یک یادآوری کامل رُخ میدهد. از این رو برای اینکه فراموش نکنیم مجبوریم که تماماً به یاد نیاوریم. مجروح شدن بهتر است از مُردن. ما با یادآوریِ کامل یک واقعهی تاریخی میمیریم. مرگ نه بهمعنای جسمانی آن [اضمحلال و پوسیدن و متلاشیشدن بدن] که بهمعنای غیاب و نا-حضور. ما چون با یادآوری کامل یک واقعهی تاریخی، آن را فراموش میکنیم، دیگر قادر نیستیم به وقوع آن شهادت دهیم. شاهد نیستیم چون که عملاً حضور نداریم.
از طرفی، بسیار گفته شده که هر واقعهی تاریخی که با فاجعه عجین است، اگر مستند نشود، در نهایت روزی همچون یک امر تروماتیک به عرصهی عمومی بازمیگردد تا معذبمان کند. اما آیا این عذاب، این شرم از تاریخ، لذتبخشتر از جذبهی فراموشی است؟ همچنین آیا جراحتی که در تصویر خاطرهی محوی از سرکوب، روحمان را نهیب میزند، وجدانگیز است؟ آدورنو زمانی گفته بود که «طرح این پرسش که یک میلیون یا دو میلیون نفر در آشویتس یا داخائو کشته شدهاند، موضوعیت چندانی ندارد چون که این آمار و ارقام صرفاً میخواهند از بُعد تروماتیک این واقعه بکاهند.» یک میلیون یا دو میلیون نفر! چه فرقی میکند؟ اینجا همان جایی است که اعداد از کار میافتند ــ ریاضیات، فیزیک، منطق. اینجا همهی اعداد و ارقام با یکدیگر برابرند. یک برابر با هزار است و دو برابر با دو میلیون.
✍️ رامین اعلایی | کتابخانهٔ بابل
تاریخ داخائو | پل بربن | ترجمهٔ جمشید نوایی | نشر نی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
کلود لانزمن، کارگردان «شوآ» مشهورترین فیلم مستند دربارهی هولوکاست، زمانی گفته بود که شخصاً حاضر است تمام اسناد استفادهی نازیها از کورههای آدمسوزی و اتاقهای گاز در داخائو و آشویتس را بسوزاند چون که ایمان دارد سندسازی و بایگانی، مرحلهی اول فراموشی است و او نمیتواند فراموش کند. اما آیا این اعترافی از سر عجز از مقابله با فراموشی نیست همپا با عبارت مشهور ژاک لاکان: «برای اینکه چیزی را فراموش کنیم ابتدا باید آن را بهخوبی به یاد بیاوریم»؟ لانزمن دارد میگوید که مستند ساختن از یک واقعهی تاریخی، توأمان کوشش برای فراموش کردن آن است. گشودنِ در برای ورود فراموشی. همیشه فراموشی بعد از یک یادآوری کامل رُخ میدهد. از این رو برای اینکه فراموش نکنیم مجبوریم که تماماً به یاد نیاوریم. مجروح شدن بهتر است از مُردن. ما با یادآوریِ کامل یک واقعهی تاریخی میمیریم. مرگ نه بهمعنای جسمانی آن [اضمحلال و پوسیدن و متلاشیشدن بدن] که بهمعنای غیاب و نا-حضور. ما چون با یادآوری کامل یک واقعهی تاریخی، آن را فراموش میکنیم، دیگر قادر نیستیم به وقوع آن شهادت دهیم. شاهد نیستیم چون که عملاً حضور نداریم.
از طرفی، بسیار گفته شده که هر واقعهی تاریخی که با فاجعه عجین است، اگر مستند نشود، در نهایت روزی همچون یک امر تروماتیک به عرصهی عمومی بازمیگردد تا معذبمان کند. اما آیا این عذاب، این شرم از تاریخ، لذتبخشتر از جذبهی فراموشی است؟ همچنین آیا جراحتی که در تصویر خاطرهی محوی از سرکوب، روحمان را نهیب میزند، وجدانگیز است؟ آدورنو زمانی گفته بود که «طرح این پرسش که یک میلیون یا دو میلیون نفر در آشویتس یا داخائو کشته شدهاند، موضوعیت چندانی ندارد چون که این آمار و ارقام صرفاً میخواهند از بُعد تروماتیک این واقعه بکاهند.» یک میلیون یا دو میلیون نفر! چه فرقی میکند؟ اینجا همان جایی است که اعداد از کار میافتند ــ ریاضیات، فیزیک، منطق. اینجا همهی اعداد و ارقام با یکدیگر برابرند. یک برابر با هزار است و دو برابر با دو میلیون.
✍️ رامین اعلایی | کتابخانهٔ بابل
تاریخ داخائو | پل بربن | ترجمهٔ جمشید نوایی | نشر نی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ موهبت توقف زمان در تن
شر مثل وبا از دل یک نفر به ذهن او سرایت میکند و از ذهن او به ذهن تمام آدمهایی که متقاعد شدهاند باید از او اطاعت کنند. از او که شاید نجاتدهنده باشد. نجاتدهنده همیشه برای گسترش خود در ذهنها و قلبها به گسترش مرزها نیاز دارد و برای گسترش مرزها به جنگها. او آنقدر ادامه میدهد تا جنون عادت هر روزه شود. و آنچه همه هر روز زندگی میکنند، رفتهرفته حقیقت را وارونه میکند. وقتی حقیقت بهتمامی با خون و گلوله چهره عوض کرد، شیپورها و طبلهای پایان نواخته میشوند. جامها پر میشود و مردم به رقص پای میکوبند که از جهنم جنگ بیرون آمدهاند. دیگر کسی به رستاخیزی که قرار بود نجاتدهنده به پا کند فکر نمیکند. کسی اهمیت نمیدهد که چه جوانهایی چه طلوع آفتابهایی را ندیدند. و اگر جنگ تمام شده باشد دیگر هیچ کدام از اینها مهم نیست اما افسوس که جنگها تمام نمی شوند، زیر پوست شهرها میخزند و خود را در ذهنها به شکلی تازه میکارند. جنگ هرگز اجازه نمیدهد که آدمها بهراحتی فراموشش کنند. گذر زمان در نظر سربازی که در میدان جنگیده برای فراموشی کافی نیست. او به توقف زمان نیاز دارد، توقفی حتی قبل از آغاز جنگ. توقفی در رشد تن که آمادهترین آماج فرونشاندن تیرهای خشونت رهبران است. توقفی که تن را از شایستگی حضور در کنار مرگ برهاند و در وادی پست زندگی در امان، نگهش دارد. هر سربازی فقط در صورتی میتواند جنگ را فراموش کند که به آن نرفته باشد یا از آن برنگشته باشد.
اسکارِ طبل حلبی به موهبت توقف زمان در تن خود نائل میشود اما ذهنش بیوقفه پیش میرود و آنجا که باید بایستد، متوقف میشود و عرصه را به تن میسپارد تا آنقدر بزرگ شود که روایتش اعتباری داشته باشد. روایت خانواده و سرزمینش. قصهای که از آلبومها عبور میکند نه از تریبونها. تریبونهایی که «باید مواظبشان باشیم» چرا که به تداوم تخدیر حقیقت مشغولند گو این که حقیقت بخواهد چون فریادی از هزار دهان بیرون بریزد و بگوید که آغوش فراموشی هزاران بار گرمتر است از مرور تقدسهای خونین.
گونتر گراس در این رمان پیکارسک، طنازانه تاریخ خود را مینویسد و با این که از ترس قضاوت به نسیان پناه برده است، بهزیبایی علیه فراموشی قلم میزند.
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهٔ بابل
طبل حلبی | گونتر گراس | ترجمهٔ سروش حبیبی | نشر نیلوفر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
شر مثل وبا از دل یک نفر به ذهن او سرایت میکند و از ذهن او به ذهن تمام آدمهایی که متقاعد شدهاند باید از او اطاعت کنند. از او که شاید نجاتدهنده باشد. نجاتدهنده همیشه برای گسترش خود در ذهنها و قلبها به گسترش مرزها نیاز دارد و برای گسترش مرزها به جنگها. او آنقدر ادامه میدهد تا جنون عادت هر روزه شود. و آنچه همه هر روز زندگی میکنند، رفتهرفته حقیقت را وارونه میکند. وقتی حقیقت بهتمامی با خون و گلوله چهره عوض کرد، شیپورها و طبلهای پایان نواخته میشوند. جامها پر میشود و مردم به رقص پای میکوبند که از جهنم جنگ بیرون آمدهاند. دیگر کسی به رستاخیزی که قرار بود نجاتدهنده به پا کند فکر نمیکند. کسی اهمیت نمیدهد که چه جوانهایی چه طلوع آفتابهایی را ندیدند. و اگر جنگ تمام شده باشد دیگر هیچ کدام از اینها مهم نیست اما افسوس که جنگها تمام نمی شوند، زیر پوست شهرها میخزند و خود را در ذهنها به شکلی تازه میکارند. جنگ هرگز اجازه نمیدهد که آدمها بهراحتی فراموشش کنند. گذر زمان در نظر سربازی که در میدان جنگیده برای فراموشی کافی نیست. او به توقف زمان نیاز دارد، توقفی حتی قبل از آغاز جنگ. توقفی در رشد تن که آمادهترین آماج فرونشاندن تیرهای خشونت رهبران است. توقفی که تن را از شایستگی حضور در کنار مرگ برهاند و در وادی پست زندگی در امان، نگهش دارد. هر سربازی فقط در صورتی میتواند جنگ را فراموش کند که به آن نرفته باشد یا از آن برنگشته باشد.
اسکارِ طبل حلبی به موهبت توقف زمان در تن خود نائل میشود اما ذهنش بیوقفه پیش میرود و آنجا که باید بایستد، متوقف میشود و عرصه را به تن میسپارد تا آنقدر بزرگ شود که روایتش اعتباری داشته باشد. روایت خانواده و سرزمینش. قصهای که از آلبومها عبور میکند نه از تریبونها. تریبونهایی که «باید مواظبشان باشیم» چرا که به تداوم تخدیر حقیقت مشغولند گو این که حقیقت بخواهد چون فریادی از هزار دهان بیرون بریزد و بگوید که آغوش فراموشی هزاران بار گرمتر است از مرور تقدسهای خونین.
گونتر گراس در این رمان پیکارسک، طنازانه تاریخ خود را مینویسد و با این که از ترس قضاوت به نسیان پناه برده است، بهزیبایی علیه فراموشی قلم میزند.
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهٔ بابل
طبل حلبی | گونتر گراس | ترجمهٔ سروش حبیبی | نشر نیلوفر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ نوشتن با پتک
همهی ما وقتی برای خرید به سوپرمارکت میرویم، اگر برند خاصی را از قبل مدنظر نداشته باشیم، به ظاهرِ اجناس و نوع بستهبندی آنها توجه میکنیم و چهبسا که یک ظاهر جذاب و بستهبندی شکیل، برای خرید متقاعدمان کند. لابد با خود خواهید گفت که این جملات چه ارتباطی به ارسطو و کتاب خطابه دارد؟ شاید هم مثالم را سخیف و سطحی بخوانید. میکوشم متقاعدتان کنم که اشتباه میکنید. فرض کنید این ریویو را اینطور آغاز میکردم: ارسطو در کتاب خطابه با برشمردن مهمترین عوامل مؤثر بر میزان نفوذ کلام شفاهی یا مکتوب، ابزاری در اختیار نویسندگان و سخنوران قرار میدهد تا به میانجی آن بتوانند مخاطب خود را قانع سازند که حقیقت را در چنته دارند و یا سخنانشان برای مخاطب سودمند است. انتخاب اینکه کدام یک از این دو شروع میتوانست بیشتر شما را به خواندن ادامهی این معرفی ترغیب کند، همان غرضیست که به گمانم معلم اول را به نوشتن این رساله برانگیخت. حالا و حتی پس از گذشت قرنها میتوان اثرات فنون اقناعی تشریح شده در این اثر را در خطابههای پرشور رهبران کاریزماتیک سیاسی یا ترفندهای رقبای سیاسی در مناظرات انتخاباتی، بهوضوح مشاهده کرد. اما این فقط بخشی از ماجراست. ارسطو فنِ اقناع مخاطب را ملکِ طلق مردان سیاست نمیداند. هنر نوشتن در هر سطحی نمیتواند بینیاز از شگردهای اثرگذاری بر مخاطب باشد. پس بیایید سطح بحث را به والاترین نوع هنر نوشتار بکشانیم. هنر نوشتار فیلسوف. اکثر فلاسفهی بزرگ نویسندگان چیرهدستی بودند. سرآغاز دوران مدرن را تصور کنید. امثال ماکیاولی، هابز و لاک بدون استفاده از تکنیکهای درخشان نویسندگی، قادر نبودند کالای خود را در قالب حقیقت به جهان اذهان مردمان آن عصر بفروشند و اصولاً بخشی از نبرد ازلی-ابدی میان فلسفه و دین را باید نبرد میان هنر نوشتار فلاسفهی بزرگ و توانایی هولناک متون مقدس ادیانِ وحیانی در اقناع عوام دانست. چرا راه دور برویم؟ خود خطابه را باز کنید تا در پایان کتاب دیگر نتوانید از زیر سایهی نفوذ کلام آن خارج شوید.
✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل
خطابه | ارسطو | ترجمهٔ اسماعیل سعادت | هرمس
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
همهی ما وقتی برای خرید به سوپرمارکت میرویم، اگر برند خاصی را از قبل مدنظر نداشته باشیم، به ظاهرِ اجناس و نوع بستهبندی آنها توجه میکنیم و چهبسا که یک ظاهر جذاب و بستهبندی شکیل، برای خرید متقاعدمان کند. لابد با خود خواهید گفت که این جملات چه ارتباطی به ارسطو و کتاب خطابه دارد؟ شاید هم مثالم را سخیف و سطحی بخوانید. میکوشم متقاعدتان کنم که اشتباه میکنید. فرض کنید این ریویو را اینطور آغاز میکردم: ارسطو در کتاب خطابه با برشمردن مهمترین عوامل مؤثر بر میزان نفوذ کلام شفاهی یا مکتوب، ابزاری در اختیار نویسندگان و سخنوران قرار میدهد تا به میانجی آن بتوانند مخاطب خود را قانع سازند که حقیقت را در چنته دارند و یا سخنانشان برای مخاطب سودمند است. انتخاب اینکه کدام یک از این دو شروع میتوانست بیشتر شما را به خواندن ادامهی این معرفی ترغیب کند، همان غرضیست که به گمانم معلم اول را به نوشتن این رساله برانگیخت. حالا و حتی پس از گذشت قرنها میتوان اثرات فنون اقناعی تشریح شده در این اثر را در خطابههای پرشور رهبران کاریزماتیک سیاسی یا ترفندهای رقبای سیاسی در مناظرات انتخاباتی، بهوضوح مشاهده کرد. اما این فقط بخشی از ماجراست. ارسطو فنِ اقناع مخاطب را ملکِ طلق مردان سیاست نمیداند. هنر نوشتن در هر سطحی نمیتواند بینیاز از شگردهای اثرگذاری بر مخاطب باشد. پس بیایید سطح بحث را به والاترین نوع هنر نوشتار بکشانیم. هنر نوشتار فیلسوف. اکثر فلاسفهی بزرگ نویسندگان چیرهدستی بودند. سرآغاز دوران مدرن را تصور کنید. امثال ماکیاولی، هابز و لاک بدون استفاده از تکنیکهای درخشان نویسندگی، قادر نبودند کالای خود را در قالب حقیقت به جهان اذهان مردمان آن عصر بفروشند و اصولاً بخشی از نبرد ازلی-ابدی میان فلسفه و دین را باید نبرد میان هنر نوشتار فلاسفهی بزرگ و توانایی هولناک متون مقدس ادیانِ وحیانی در اقناع عوام دانست. چرا راه دور برویم؟ خود خطابه را باز کنید تا در پایان کتاب دیگر نتوانید از زیر سایهی نفوذ کلام آن خارج شوید.
✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل
خطابه | ارسطو | ترجمهٔ اسماعیل سعادت | هرمس
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ قانون و خشونت
قانون مهمترین دستاورد زندگی جمعی و سیاسی آدمی است. قانون وضع شد نه برای سرکوب ما، که برای تضمین این که هرگز کسی نتواند به تنهایی تمامی حقوق را به تصرف خود درآورد. در تصور ما قانون همواره نماد مرزی است بین تمدن و توحش، آستانهای که ما را از وحشت زیست منفرد و «حیوانی» بیرون نگاه میدارد. اما این داستان جذاب، برخلاف انتظار ما، هرگز بدین شکل متعادل تحقق نیافته است. مرزها چنان مخدوش شدهاند که دیگر هیچ نقطهای از زندگی از چنبرهی کنترلگر و سرکوبگر قانون در امان نیست. حاکمیت بدل به محفظهای بسته شده است که در آن از قانون چیزی جز زور و خشونت محض آن باقی نمانده است. قدرت خشن قانون حالا بر سراسر حیات چنگ انداخته. این گزاره بینهایت مهم است. چرا که دوران مدرن یک امکان بنیادین را در زیست سیاسی آدمی کشف کرد: هرگاه نظمی قانونی، که قرار بود زیست جمعی ما را تضمین کند، همچون غدهای سرطانی کل بدن جامعه را به تباهی بکشد، مردم با توسل به قدرت برسازندهی خود این نظم منسوخ را سرنگون خواهند کرد: انقلاب. اما قدرت مطلقه درست به واسطهی وحشت از همین کنش بنیانگذار مردمی، خود را در زمانهی ما همچون قطب مخالف و منافی آن تعریف کرده است: وضعیت استثنایی. اگر انقلاب مردمی خنثیکردن نظم قانونی یک سیستم منسوخ است برای تأسیس یک نظم جدید، در مقابل آن وضعیت استثنایی در صور مختلفش تلاش قدرت برساخته است برای جلوگیری از این بازآفرینی. وضعیت استثنایی تکنیکی سیاسی است که حاکم به کار میبرد تا اعلام کند زندگی و کنش هرگز بیرون از نظم موجود امکان ندارد: هر زمان که نظم حاکمیت احساس خطر بکند، قانون را به شکلی تعلیق میکند که درواقع با کل واقعیت همسان شود و عملاً بتوان هر کنش سادهای را جرم تلقی کرد. پس برای تجربهی زیستنی متفاوت و آزاد، وظیفهی ما گسستن مفصل و پیوند بین خشونت و قانون؛ زندگی و هنجار است. وضعیت استثنایی و سیطرهی قانون بر زندگی، درواقع امکان هرگونه سیاست را از بین برده است. بازگشودن این امکان در گرو گشودن همین فضای بین قانون و زندگی است در قالب کنشی سیاسی که رشتهی پیوند خشونت و قانون را بگسلد. کنش انسانی بدین ترتیب از محبس اهداف رها میشود و بدل به وسیلهای بیهدف میگردد: پراکسیس یا کنش انسانی، رها از هرگونه وابستگی به قانون.
✍️ سروش سیدی | کتابخانهٔ بابل
وضعیت استثنایی | جورجو آگامبن | ترجمهٔ پویا ایمانی | نشر نی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
قانون مهمترین دستاورد زندگی جمعی و سیاسی آدمی است. قانون وضع شد نه برای سرکوب ما، که برای تضمین این که هرگز کسی نتواند به تنهایی تمامی حقوق را به تصرف خود درآورد. در تصور ما قانون همواره نماد مرزی است بین تمدن و توحش، آستانهای که ما را از وحشت زیست منفرد و «حیوانی» بیرون نگاه میدارد. اما این داستان جذاب، برخلاف انتظار ما، هرگز بدین شکل متعادل تحقق نیافته است. مرزها چنان مخدوش شدهاند که دیگر هیچ نقطهای از زندگی از چنبرهی کنترلگر و سرکوبگر قانون در امان نیست. حاکمیت بدل به محفظهای بسته شده است که در آن از قانون چیزی جز زور و خشونت محض آن باقی نمانده است. قدرت خشن قانون حالا بر سراسر حیات چنگ انداخته. این گزاره بینهایت مهم است. چرا که دوران مدرن یک امکان بنیادین را در زیست سیاسی آدمی کشف کرد: هرگاه نظمی قانونی، که قرار بود زیست جمعی ما را تضمین کند، همچون غدهای سرطانی کل بدن جامعه را به تباهی بکشد، مردم با توسل به قدرت برسازندهی خود این نظم منسوخ را سرنگون خواهند کرد: انقلاب. اما قدرت مطلقه درست به واسطهی وحشت از همین کنش بنیانگذار مردمی، خود را در زمانهی ما همچون قطب مخالف و منافی آن تعریف کرده است: وضعیت استثنایی. اگر انقلاب مردمی خنثیکردن نظم قانونی یک سیستم منسوخ است برای تأسیس یک نظم جدید، در مقابل آن وضعیت استثنایی در صور مختلفش تلاش قدرت برساخته است برای جلوگیری از این بازآفرینی. وضعیت استثنایی تکنیکی سیاسی است که حاکم به کار میبرد تا اعلام کند زندگی و کنش هرگز بیرون از نظم موجود امکان ندارد: هر زمان که نظم حاکمیت احساس خطر بکند، قانون را به شکلی تعلیق میکند که درواقع با کل واقعیت همسان شود و عملاً بتوان هر کنش سادهای را جرم تلقی کرد. پس برای تجربهی زیستنی متفاوت و آزاد، وظیفهی ما گسستن مفصل و پیوند بین خشونت و قانون؛ زندگی و هنجار است. وضعیت استثنایی و سیطرهی قانون بر زندگی، درواقع امکان هرگونه سیاست را از بین برده است. بازگشودن این امکان در گرو گشودن همین فضای بین قانون و زندگی است در قالب کنشی سیاسی که رشتهی پیوند خشونت و قانون را بگسلد. کنش انسانی بدین ترتیب از محبس اهداف رها میشود و بدل به وسیلهای بیهدف میگردد: پراکسیس یا کنش انسانی، رها از هرگونه وابستگی به قانون.
✍️ سروش سیدی | کتابخانهٔ بابل
وضعیت استثنایی | جورجو آگامبن | ترجمهٔ پویا ایمانی | نشر نی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
وقتی برای حل مشکلی پیش یک روانشناس میروید، او از احساسات شما در آن مقطع میپرسد: خشمگین هستید؟ اندوهگیناید؟ میلی به جهان اطرافتان ندارید؟ و ... . او با همین احساسات و عواطف کار را ادامه میدهد و منشأ مشکل را در منابع احساس شما میکاود: کجا چنین احساسی شکل گرفته؟ گناه؟ خشم؟ سرخوردگی؟ آرزوی برآوردهنشده؟ و ... . این را تشخیص «عاطفه-محور» مینامند.
اما خود این عواطف از کجا میآیند و چگونه شکل میگیرند؟ زیستشناسی!
منشأ بسیاری از عواطف و احساسات ما (و شاید همهشان)، نوع ادراک ما از جهان است: یک احساس حاصل شیوهی مواجههی ما با جهان و ارتباطی است که با آن برقرار میکنیم. احساس خشم میتواند حاصل ناتوانی ما در شنیدن بسیاری از صداها (یا برعکس، حساسیتمان در شنیدن آنها) و احساس بیعلاقگی میتواند حاصل ناتوانی ما در لمس کارآمد چیزها در جهان باشد. در نتیجه پرسش درست به جای «احساس شما چیست؟» این است: «جهان را چگونه میبینید و درک میکنید؟».
اینجا پای مغز به میان میآید چرا که ساختار مغز، نوع رابطهی ما با جهان و در نتیجه ادراکات ما را مشخص میکند.
اما خود این ساختار مشخص مغز از کجا آمده؟ ژنتیک!
بالفعلشدن اطلاعات نهفته در ژنهای ما به مغزمان شکل میدهد. پس آیا منشأ مشکلات روانی ما ژنها هستند؟ آیا این زیادی ساده نیست؟
ریتی اینجا وارد کار میشود: ساختار مغز قابلیت تغییر دارد چرا که مغز یک موجود زنده است نه صرفاً یک نقشه که اطلاعات ژنها را بازنمایی کند. نوع خواب، خوراک، ارتباطات و فعالیتهای شما، بر مغزتان تأثیر میگذارد و آنرا دوباره سیمپیچی میکند. عبارت اصلی کتاب همین «سیمپیچی» است: نورونها میتوانند کاربریشان را تغییر دهند و با نورونهای جدید وارد رابطه شوند و در نتیجه نوع ادراک شما از جهان را دگرگون کنند. شما میتوانید از طریق تمرین و تکرار، قابلیتهایی را در مغز (و به تبع آن در بدن) خود به وجود بیاورید که قبلاً نداشتهاید.
اما حد این تغییرات تا کجاست؟ محدودیتهای ژنتیک!
اطلاعات درون ژنها تا یک جایی اجازهی تغییر به مغز میدهند. پیچیده شد، نه؟ نحوهی کارکرد مغز، ترکیبی از اطلاعات ژنهاست به علاوهی فعالیتهایی که ما برای سیمپیچی دوبارهی آن انجام میدهیم.
ریتی در این کتاب درخشان توضیح میدهد که چگونه این دو با هم ترکیب میشوند و به کارکرد مغز شکل میدهند. بر مادران، روانشناسان، فلاسفه، مهندسان، ورزشکاران و خلاصه، همهی «کاربران مغز» واجب است که این کتاب را حداقل یک بار بخوانند.
✍️ شیرین مجد | کتابخانهٔ بابل
راهنمای کاربران مغز | جان ریتی | ترجمهٔ رضا امیررحیمی | نشر نیلوفر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
اما خود این عواطف از کجا میآیند و چگونه شکل میگیرند؟ زیستشناسی!
منشأ بسیاری از عواطف و احساسات ما (و شاید همهشان)، نوع ادراک ما از جهان است: یک احساس حاصل شیوهی مواجههی ما با جهان و ارتباطی است که با آن برقرار میکنیم. احساس خشم میتواند حاصل ناتوانی ما در شنیدن بسیاری از صداها (یا برعکس، حساسیتمان در شنیدن آنها) و احساس بیعلاقگی میتواند حاصل ناتوانی ما در لمس کارآمد چیزها در جهان باشد. در نتیجه پرسش درست به جای «احساس شما چیست؟» این است: «جهان را چگونه میبینید و درک میکنید؟».
اینجا پای مغز به میان میآید چرا که ساختار مغز، نوع رابطهی ما با جهان و در نتیجه ادراکات ما را مشخص میکند.
اما خود این ساختار مشخص مغز از کجا آمده؟ ژنتیک!
بالفعلشدن اطلاعات نهفته در ژنهای ما به مغزمان شکل میدهد. پس آیا منشأ مشکلات روانی ما ژنها هستند؟ آیا این زیادی ساده نیست؟
ریتی اینجا وارد کار میشود: ساختار مغز قابلیت تغییر دارد چرا که مغز یک موجود زنده است نه صرفاً یک نقشه که اطلاعات ژنها را بازنمایی کند. نوع خواب، خوراک، ارتباطات و فعالیتهای شما، بر مغزتان تأثیر میگذارد و آنرا دوباره سیمپیچی میکند. عبارت اصلی کتاب همین «سیمپیچی» است: نورونها میتوانند کاربریشان را تغییر دهند و با نورونهای جدید وارد رابطه شوند و در نتیجه نوع ادراک شما از جهان را دگرگون کنند. شما میتوانید از طریق تمرین و تکرار، قابلیتهایی را در مغز (و به تبع آن در بدن) خود به وجود بیاورید که قبلاً نداشتهاید.
اما حد این تغییرات تا کجاست؟ محدودیتهای ژنتیک!
اطلاعات درون ژنها تا یک جایی اجازهی تغییر به مغز میدهند. پیچیده شد، نه؟ نحوهی کارکرد مغز، ترکیبی از اطلاعات ژنهاست به علاوهی فعالیتهایی که ما برای سیمپیچی دوبارهی آن انجام میدهیم.
ریتی در این کتاب درخشان توضیح میدهد که چگونه این دو با هم ترکیب میشوند و به کارکرد مغز شکل میدهند. بر مادران، روانشناسان، فلاسفه، مهندسان، ورزشکاران و خلاصه، همهی «کاربران مغز» واجب است که این کتاب را حداقل یک بار بخوانند.
✍️ شیرین مجد | کتابخانهٔ بابل
راهنمای کاربران مغز | جان ریتی | ترجمهٔ رضا امیررحیمی | نشر نیلوفر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ نگاه شکاک به واقعیت
کژ نگریستن یعنی چه؟ چرا باید انسانی به موضوعی کژ بنگرد؟ کژ نگریستن چه ضرورتی دارد؟ ژیژک پاسخ میدهد که کژ نگریستن نه یک ژست یا رفتار جسمانی مربوط به عضلات چهره، که اساساً مفهومی فلسفی است. مفهومی با یک مشخصهی بنیادین که بهسبب آن هرگز نمیتوان واقعیت را آنگونه که ارائه میشود، فهم کرد. چون آنچه در برخوردِ اول از واقعیت آشکارا دیده میشود، بسیار گمراهکننده است به این دلیل که واقعیت انسانی پیوسته همراه با فریبندگی و تحریف است. چنانکه لاکان میگوید انسان تنها موجودیست که با بیان حقیقت میتواند دیگری را بفریبد.
از این رو اساس فلسفه همراه است با بدبینی و سوء ظن به واقعیت انسانی. مثلاً آنجا که وانمود میشود که ما حق انتخاب داريم، اسباب کژنگری نهیبمان میزند که امکان دارد از اساس انتخابی در کار نباشد و یا اینکه نتیجهی همهی انتخابها یکسان است و اصل انتخاب فریبیست که در انتظار ماست. البته در این میان وضعیت دیگری هم متصور است که در آن شاید پرهیز از فریب خوردن، خود خطا و اشتباه باشد.
بهواقع ما در بسیاری از موارد صرفاً وانمود میکنیم که مستعد فریب خوردن هستیم تا این طور طرف مقابلمان را به انجام عملی که مطلوب ماست، سوق دهیم. هرچند اگر دقیقتر شویم، میتوانیم متهم دیگری هم پیدا کنیم که نه هیچکدام از «ما» (در اصل شما و طرف مقابلتان) که یک «دیگری»ست. یعنی همو که همچون شخص پشتِ دوربین مداربسته و مخفی در آسانسور این اطمینان را در دیگران [در این مورد مشخصاً کسانی که در داخل آسانسور ایستادهاند] به وجود میآورد که در نهایت کسی جز آنها نمیتواند شاهد اتفاقاتی باشد که امکان دارد در داخل آسانسور رخ بدهد؛ حال آنکه این موقعیتِ فراهم شده، از اساس یک موقعیت فریب و اغواگری است. ژیژک توضیحی دربارهی نحوهی برخورد ما با این موقعیت فریب دارد یا نه؟ پاسخ البته که مثبت است! او مینویسد که بهواقع کژ نگریستن توسل به همان ترفندیست که در خودِ واقعیت نهفته است، تا ما بتوانیم نشان دهیم که کلیت سامانهی نمادین تنها یک موقعیت فریب است، هر چند که شاید درعمل نتوان هرگز این را اثبات کرد؛ کاری که ژیژک دستکم در مواجهه با سینما بهعنوان یک سامانهی نمادین انجام میدهد. مثلاً با دستاویز قرار دادن فیلمهای آلفرد هیچکاک، فیلمسازی که مشخصاً در نزد ژیژک همان عملکردی را دارد که همان شخصِ پشتِ دوربین مداربسته و مخفی آسانسور. چون او «موقعیتِ فریبساز» قهاریست...
✍️ رامین اعلایی | کتابخانهٔ بابل
کژ نگریستن | اسلاوی ژیژک | ترجمهٔ مازیار اسلامی، صالح نجفی | نشر نی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
کژ نگریستن یعنی چه؟ چرا باید انسانی به موضوعی کژ بنگرد؟ کژ نگریستن چه ضرورتی دارد؟ ژیژک پاسخ میدهد که کژ نگریستن نه یک ژست یا رفتار جسمانی مربوط به عضلات چهره، که اساساً مفهومی فلسفی است. مفهومی با یک مشخصهی بنیادین که بهسبب آن هرگز نمیتوان واقعیت را آنگونه که ارائه میشود، فهم کرد. چون آنچه در برخوردِ اول از واقعیت آشکارا دیده میشود، بسیار گمراهکننده است به این دلیل که واقعیت انسانی پیوسته همراه با فریبندگی و تحریف است. چنانکه لاکان میگوید انسان تنها موجودیست که با بیان حقیقت میتواند دیگری را بفریبد.
از این رو اساس فلسفه همراه است با بدبینی و سوء ظن به واقعیت انسانی. مثلاً آنجا که وانمود میشود که ما حق انتخاب داريم، اسباب کژنگری نهیبمان میزند که امکان دارد از اساس انتخابی در کار نباشد و یا اینکه نتیجهی همهی انتخابها یکسان است و اصل انتخاب فریبیست که در انتظار ماست. البته در این میان وضعیت دیگری هم متصور است که در آن شاید پرهیز از فریب خوردن، خود خطا و اشتباه باشد.
بهواقع ما در بسیاری از موارد صرفاً وانمود میکنیم که مستعد فریب خوردن هستیم تا این طور طرف مقابلمان را به انجام عملی که مطلوب ماست، سوق دهیم. هرچند اگر دقیقتر شویم، میتوانیم متهم دیگری هم پیدا کنیم که نه هیچکدام از «ما» (در اصل شما و طرف مقابلتان) که یک «دیگری»ست. یعنی همو که همچون شخص پشتِ دوربین مداربسته و مخفی در آسانسور این اطمینان را در دیگران [در این مورد مشخصاً کسانی که در داخل آسانسور ایستادهاند] به وجود میآورد که در نهایت کسی جز آنها نمیتواند شاهد اتفاقاتی باشد که امکان دارد در داخل آسانسور رخ بدهد؛ حال آنکه این موقعیتِ فراهم شده، از اساس یک موقعیت فریب و اغواگری است. ژیژک توضیحی دربارهی نحوهی برخورد ما با این موقعیت فریب دارد یا نه؟ پاسخ البته که مثبت است! او مینویسد که بهواقع کژ نگریستن توسل به همان ترفندیست که در خودِ واقعیت نهفته است، تا ما بتوانیم نشان دهیم که کلیت سامانهی نمادین تنها یک موقعیت فریب است، هر چند که شاید درعمل نتوان هرگز این را اثبات کرد؛ کاری که ژیژک دستکم در مواجهه با سینما بهعنوان یک سامانهی نمادین انجام میدهد. مثلاً با دستاویز قرار دادن فیلمهای آلفرد هیچکاک، فیلمسازی که مشخصاً در نزد ژیژک همان عملکردی را دارد که همان شخصِ پشتِ دوربین مداربسته و مخفی آسانسور. چون او «موقعیتِ فریبساز» قهاریست...
✍️ رامین اعلایی | کتابخانهٔ بابل
کژ نگریستن | اسلاوی ژیژک | ترجمهٔ مازیار اسلامی، صالح نجفی | نشر نی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
مرگ شجریان پایان یک دوران بود. دورانی که در آن، بزرگترین هنرمند ما، میتوانست کوتاه بیاید و نیامد. میتوانست فاسد بشود و نشد. میتوانست کجدار و مریز تا کند و نکرد. امروز همه چیز تمام شد. این دوران پر از لغزش و دلهره به پایان رسید و شجریان رفت تا ما با میراث عظیم او تنها بمانیم.
سوگواری را فراموش کنید. مرگ او هیچ ربطی به نیستی و فقدان یک مرگ ساده ندارد. این حفرهی تیره و تاریک قبلاً با میراث باارزش او پر شده است.
میراثی که در لحظه به لحظه، نت به نت و تحریر به تحریر آن، برای ما شادی مانده و شور. شادی شناختن شخصیتی بزرگ که کوتاه نیامد، سازش نکرد، رام نشد و خواند. و شور تجربهی کاروبار هنرمندی که هیچگاه تن به سادگی نداد، بازار را به چیزی نگرفت، آسان نخواند، از ارزشهایش دست نکشید و هر لحظه با ابتذال جنگید.
هر بار که صدای شجریان را بشنویم، به یاد خواهیم آورد که در هر تحریر و کرشمهی این صدا چه تلاش و مبارزهی عظیمی با متوسطبودن و کوتاهآمدن خوابیده است. هیچ چیز این صدا ساده نیست. هیچ چیز این میراث متوسط نیست. سوگواری را فراموش کنید. صدای هنرمند ما هنوز اینجاست. همان صدایی که آرام آرام صدای ما شد. همان صدایی که او عمرش را پای آن گذاشت تا یادگاری باشد از درختی که جلوی چشمان ما پا گرفت، بالید و تناور شد. درختی که سایهاش، امروز، جای آموزش است نه آرمیدن.
ما و فرزندان ما و فرزندان فرزندان ما، کار هنری بزرگ را از میراث درخشانی که در این صدا نهفته است، خواهیم آموخت و تا ابد یاد هنرمندی را زنده نگاه خواهیم داشت که به ما یاد داد مسیر هنر از کدام طرف میگذرد.
دیروز کسی جایی نوشته بود: «آقای شجریان! برای ما افغانستانیها خیلی عزیز بودی».
برای ما هم...
✍️ کتابخانهٔ بابل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
سوگواری را فراموش کنید. مرگ او هیچ ربطی به نیستی و فقدان یک مرگ ساده ندارد. این حفرهی تیره و تاریک قبلاً با میراث باارزش او پر شده است.
میراثی که در لحظه به لحظه، نت به نت و تحریر به تحریر آن، برای ما شادی مانده و شور. شادی شناختن شخصیتی بزرگ که کوتاه نیامد، سازش نکرد، رام نشد و خواند. و شور تجربهی کاروبار هنرمندی که هیچگاه تن به سادگی نداد، بازار را به چیزی نگرفت، آسان نخواند، از ارزشهایش دست نکشید و هر لحظه با ابتذال جنگید.
هر بار که صدای شجریان را بشنویم، به یاد خواهیم آورد که در هر تحریر و کرشمهی این صدا چه تلاش و مبارزهی عظیمی با متوسطبودن و کوتاهآمدن خوابیده است. هیچ چیز این صدا ساده نیست. هیچ چیز این میراث متوسط نیست. سوگواری را فراموش کنید. صدای هنرمند ما هنوز اینجاست. همان صدایی که آرام آرام صدای ما شد. همان صدایی که او عمرش را پای آن گذاشت تا یادگاری باشد از درختی که جلوی چشمان ما پا گرفت، بالید و تناور شد. درختی که سایهاش، امروز، جای آموزش است نه آرمیدن.
ما و فرزندان ما و فرزندان فرزندان ما، کار هنری بزرگ را از میراث درخشانی که در این صدا نهفته است، خواهیم آموخت و تا ابد یاد هنرمندی را زنده نگاه خواهیم داشت که به ما یاد داد مسیر هنر از کدام طرف میگذرد.
دیروز کسی جایی نوشته بود: «آقای شجریان! برای ما افغانستانیها خیلی عزیز بودی».
برای ما هم...
✍️ کتابخانهٔ بابل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ پناهندگی به وزارت درد
نویسنده پیش از شروع رمان در صفحهای نوشته است که «راوی، داستان او، شخصیتها و موقعیت آنها در رمانی که خواهید خواند همه خیالیاند. حتی شهر آمستردام کاملاً واقعی نیست.» البته میتوان این حرف او را پذیرفت چراکه بههرحال حدی از تخیل در اثر راه پیدا کرده و اختلالی در سیر زمان و روابط شخصیتها و سرنوشت هر کدام ایجاد کرده. اما میشود این را هم اضافه کرد که این رمان «مابعدِ واقعیت» واقعهایست که زندگی آنهایی را روایت میکند که دیگر فقط میتوانند خودشان را با «ما» تعریف کنند نه چیزِ دیگر. واقعه چیست؟ آخرین حادثهٔ کشور درندشت سابق: فروپاشی یوگوسلاوی. راوی که خانه و زندگی را جا گذاشته و برای نجات جانش از کشورش گریخته، در روندی تکاندهنده به مرور خاطرات و ردّشان در اکنون سرگرم است. خانهٔ مصادرهشده و صاحبخانههای جدید را به یاد میآورد. انگار هر چیز که در «اکنون» هست جلدی از گذشته رویش کشیده شده. هر اتفاق بلافاصله گذشته را احضار میکند. گذشته اکنون است و اکنون در گذشته جریان دارد. هر دو در هم سرریز میشوند و اندوه و شادیهای کوچکی را به یاد میآورند که دیگر خونی زیر پوستشان نیست. ترکیب همه اینها نوری بر واقعهٔ بزرگ میاندازد. راوی با خونسردیای که انگار ریشه در قصهگویی «یوگیها» دارد سعی میکند اجزای متعدد «فروپاشی» را ذرهذره کنار هم بچیند بلکه تعبیری از چرائیِ فاجعهٔ بزرگ به دست بیاورد؛ بلکه بتواند این درهمتنیدگی دائمی و احضار گذشتهاکنون را در روانِ ملتهبش به قرار برساند.
او در میانِ دیگر فراریها و مهاجرانی گیر افتاده است که هر کدام جز اینکه تیپ یا شخصیتی برای پیشبرد رماناند، ترکشی خونین از پیکرهٔ فاجعهاند. هیچکدام نمیتوانند هویت خود را سرراست تعریف کنند. تکلیفشان با هویتشان معلوم نیست. فقط میتوانند اکنون را با گذشته تعریف کنند. گذشتهای که در عالم واقع امتداد نیافته است. یعنی اکنون زمانی تعریفپذیر میشود که گذشته باشد، آن هم گذشتهای جراحیشده: «ما»، «مردم ما»، «زبان ما»، «کشور ما». آن هم وقتی که دیگر نه «ما» در کار است نه زبان مشترک نه کشور مشترک. دیگر چیزی برای نامیدن باقی نمانده. همهچیز نامش را از دست داده است. فاجعه رخ داده و کسی نتوانسته کاری بکند. هرکس باید مسیر سرنوشتش را در پیش بگیرد و اگر توانست، از گذشته رها شود: یکی به دورترین نقطه از کشور سابق پناه میبرد، یکی پرستار خانگی خانههای بیشمار میشود، یکی خودش را به بیماری روانی میزند تا دیپورت نشود، یکی آوارهٔ کوچههای جهان میشود به آواز و لعنتخوانی، یکی هم راه را در معبد سکسِ خشن و فریاد میجوید: در «وزارت درد».
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
وزارت درد | دوبراوکا اوگرشیچ | ترجمۀ نسرین طباطبایی | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
نویسنده پیش از شروع رمان در صفحهای نوشته است که «راوی، داستان او، شخصیتها و موقعیت آنها در رمانی که خواهید خواند همه خیالیاند. حتی شهر آمستردام کاملاً واقعی نیست.» البته میتوان این حرف او را پذیرفت چراکه بههرحال حدی از تخیل در اثر راه پیدا کرده و اختلالی در سیر زمان و روابط شخصیتها و سرنوشت هر کدام ایجاد کرده. اما میشود این را هم اضافه کرد که این رمان «مابعدِ واقعیت» واقعهایست که زندگی آنهایی را روایت میکند که دیگر فقط میتوانند خودشان را با «ما» تعریف کنند نه چیزِ دیگر. واقعه چیست؟ آخرین حادثهٔ کشور درندشت سابق: فروپاشی یوگوسلاوی. راوی که خانه و زندگی را جا گذاشته و برای نجات جانش از کشورش گریخته، در روندی تکاندهنده به مرور خاطرات و ردّشان در اکنون سرگرم است. خانهٔ مصادرهشده و صاحبخانههای جدید را به یاد میآورد. انگار هر چیز که در «اکنون» هست جلدی از گذشته رویش کشیده شده. هر اتفاق بلافاصله گذشته را احضار میکند. گذشته اکنون است و اکنون در گذشته جریان دارد. هر دو در هم سرریز میشوند و اندوه و شادیهای کوچکی را به یاد میآورند که دیگر خونی زیر پوستشان نیست. ترکیب همه اینها نوری بر واقعهٔ بزرگ میاندازد. راوی با خونسردیای که انگار ریشه در قصهگویی «یوگیها» دارد سعی میکند اجزای متعدد «فروپاشی» را ذرهذره کنار هم بچیند بلکه تعبیری از چرائیِ فاجعهٔ بزرگ به دست بیاورد؛ بلکه بتواند این درهمتنیدگی دائمی و احضار گذشتهاکنون را در روانِ ملتهبش به قرار برساند.
او در میانِ دیگر فراریها و مهاجرانی گیر افتاده است که هر کدام جز اینکه تیپ یا شخصیتی برای پیشبرد رماناند، ترکشی خونین از پیکرهٔ فاجعهاند. هیچکدام نمیتوانند هویت خود را سرراست تعریف کنند. تکلیفشان با هویتشان معلوم نیست. فقط میتوانند اکنون را با گذشته تعریف کنند. گذشتهای که در عالم واقع امتداد نیافته است. یعنی اکنون زمانی تعریفپذیر میشود که گذشته باشد، آن هم گذشتهای جراحیشده: «ما»، «مردم ما»، «زبان ما»، «کشور ما». آن هم وقتی که دیگر نه «ما» در کار است نه زبان مشترک نه کشور مشترک. دیگر چیزی برای نامیدن باقی نمانده. همهچیز نامش را از دست داده است. فاجعه رخ داده و کسی نتوانسته کاری بکند. هرکس باید مسیر سرنوشتش را در پیش بگیرد و اگر توانست، از گذشته رها شود: یکی به دورترین نقطه از کشور سابق پناه میبرد، یکی پرستار خانگی خانههای بیشمار میشود، یکی خودش را به بیماری روانی میزند تا دیپورت نشود، یکی آوارهٔ کوچههای جهان میشود به آواز و لعنتخوانی، یکی هم راه را در معبد سکسِ خشن و فریاد میجوید: در «وزارت درد».
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
وزارت درد | دوبراوکا اوگرشیچ | ترجمۀ نسرین طباطبایی | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ قربانی عریانی صداقت خویش
صداقت چه رابطهای با کلام دارد؟ چه رابطهای با تفکر دارد؟ چرا انقدر خواستنی و در عین حال دور از دسترس است؟ همه میخواهند حرف دیگران را باور کنند اما باور نمیکنند، چرا؟
جهانی را در نظر بگیرید با پادشاهی که هر حرفی و هر ادعایی را با بیخردی و هیجانزدگی و بدون چون و چرا باور کند و اساس تصمیمگیریاش را بر آن بنا کند. این جهان، جهان شاه لیر است. شاهی که از عشق به قلمرو و حکومت خسته شده و به دام خواستن این باور میافتد که گفتار متظاهران را مبنای کردار خود و آیندۀ کشور قرار دهد. شیرینی این باور، حتی کاذب، بر ذهنش چنان غلبه میکند که «شاید» به «باید» تبدیل میشود. «باید» گونریل همانطور که میگوید او را بیش از بینایی چشم و بیش از آزادی دوست بدارد. «باید» ریگان چنان که میگوید تنها در دوست داشتن پدر، خود را سعادتمند ببیند. کوردلیا هم «باید» به سنگدلیِ آن «هیچ»ِ رانده بر زبانش باشد. پس قلمرو به چاپلوسان واگذار میشود و صداقتپیشگان به دوری محکوم. کنت صادقانه میگوید: « هنگامی که فرّ پادشاهی به بیخردی میگراید، شرف وظیفه دارد که بیپرده سخن بگوید.» اما این بیپرده سخن گفتن موجب مغضوب و رانده شدن از درگاه است. سالوسانِ مزین به لباس فاخر دروغ، قلمرو را به یغما میبرند و در مراهنۀ فساد از هم پیشی میگیرند. «گناه را با زر آراسته کن و تیغ تیز عدالت بیآنکه گزندی برساند، میشکند. حالا آن را به لباس مندرس بپوشان؛ نیزه کوتوله آفریقایی هم آن را میدَرَد». پادشاه تاوان قضاوت پرشتاب خود را با صحت روانش میپردازد و دیوانهسر رو به بیابان میگذارد. اما کیست که نداند یک سرِ جنون، عقل صیقلخورده است. وقتی شمشیر حقیقت، لایهلایه جهانِ زرینِ دروغ را مقابل چشم انسان میبُرد و دور میریزد، آنچه میماند، از فرط خلوص چنان ناخواستنیست که تمام دلبستگانش را به شیدایی میکشاند. آمیختگی سادهدلی و فریبکاریْ گردابی پدید میآورد که ادموند را از گلاوستر و ادگار بازنمیشناسد و همه را فرو میبرد و کور و کشته به ساحل نیستی میافکند. آشفتهبازارِ عشق و هوس و خیانت خواهران، سپیدی صلح و آرامش را با رشحات سرخ جنگ و شتک سیاه نفرت تباه میکند. کوردلیای صافی هم جان به در نمیبرد و قربانی عریانی صداقت خویش میگردد.
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهٔ بابل
شاه لیر | ویلیام شکسپیر | ترجمهٔ م. ا. به آذین | نشر دات
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
صداقت چه رابطهای با کلام دارد؟ چه رابطهای با تفکر دارد؟ چرا انقدر خواستنی و در عین حال دور از دسترس است؟ همه میخواهند حرف دیگران را باور کنند اما باور نمیکنند، چرا؟
جهانی را در نظر بگیرید با پادشاهی که هر حرفی و هر ادعایی را با بیخردی و هیجانزدگی و بدون چون و چرا باور کند و اساس تصمیمگیریاش را بر آن بنا کند. این جهان، جهان شاه لیر است. شاهی که از عشق به قلمرو و حکومت خسته شده و به دام خواستن این باور میافتد که گفتار متظاهران را مبنای کردار خود و آیندۀ کشور قرار دهد. شیرینی این باور، حتی کاذب، بر ذهنش چنان غلبه میکند که «شاید» به «باید» تبدیل میشود. «باید» گونریل همانطور که میگوید او را بیش از بینایی چشم و بیش از آزادی دوست بدارد. «باید» ریگان چنان که میگوید تنها در دوست داشتن پدر، خود را سعادتمند ببیند. کوردلیا هم «باید» به سنگدلیِ آن «هیچ»ِ رانده بر زبانش باشد. پس قلمرو به چاپلوسان واگذار میشود و صداقتپیشگان به دوری محکوم. کنت صادقانه میگوید: « هنگامی که فرّ پادشاهی به بیخردی میگراید، شرف وظیفه دارد که بیپرده سخن بگوید.» اما این بیپرده سخن گفتن موجب مغضوب و رانده شدن از درگاه است. سالوسانِ مزین به لباس فاخر دروغ، قلمرو را به یغما میبرند و در مراهنۀ فساد از هم پیشی میگیرند. «گناه را با زر آراسته کن و تیغ تیز عدالت بیآنکه گزندی برساند، میشکند. حالا آن را به لباس مندرس بپوشان؛ نیزه کوتوله آفریقایی هم آن را میدَرَد». پادشاه تاوان قضاوت پرشتاب خود را با صحت روانش میپردازد و دیوانهسر رو به بیابان میگذارد. اما کیست که نداند یک سرِ جنون، عقل صیقلخورده است. وقتی شمشیر حقیقت، لایهلایه جهانِ زرینِ دروغ را مقابل چشم انسان میبُرد و دور میریزد، آنچه میماند، از فرط خلوص چنان ناخواستنیست که تمام دلبستگانش را به شیدایی میکشاند. آمیختگی سادهدلی و فریبکاریْ گردابی پدید میآورد که ادموند را از گلاوستر و ادگار بازنمیشناسد و همه را فرو میبرد و کور و کشته به ساحل نیستی میافکند. آشفتهبازارِ عشق و هوس و خیانت خواهران، سپیدی صلح و آرامش را با رشحات سرخ جنگ و شتک سیاه نفرت تباه میکند. کوردلیای صافی هم جان به در نمیبرد و قربانی عریانی صداقت خویش میگردد.
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهٔ بابل
شاه لیر | ویلیام شکسپیر | ترجمهٔ م. ا. به آذین | نشر دات
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❤1
❑ طبیب دموکراسی
در عصری که ما در آن زندگی میکنیم، لااقل در سطح رتوریک، مردم جایگاه والایی دارند و بههمین سبب، دموکراسی اسمرمز ورود به پانتئون سیاست در دنیای مدرن محسوب میشود. اما آیا این بدین معناست که در هر تصمیمی باید به آراء عمومی مراجعه کرد و رأی اکثریت را ملاکِ عمل قرار داد؟ بزرگترین خطر برای دموکراسی از خودِ دموکراسی نشأت میگیرد. چرا؟ بگذارید منظورم را با یک مثال روشنتر کنم. فرض کنید با تعدادی از دوستانتان به پیکنیک رفتهاید و قرار است در خصوص تقسیم وظایف رأیگیری کنید و هر کس قسمتی از کار را عهدهدار شود. تا اینجای کار شما بهنسبت دموکراتیک عمل کردهاید. اما اگر هنگام صرف ناهارعدهای حقِ غذاخوردنِ یکی از اعضا را به رأی بگذارند چه؟ باید به رأی اکثریت تن داد؟ لابد پاسخ به این پرسش برای شما آنقدر بدیهیست که حتی ممکن است لزوم طرح آن از جانب من را زیر سؤال ببرید. حق دارید؛ فکر میکنم ما بداهتِ پاسخ به این پرسش و فهمِ امروزین خود از دموکراسی را مدیون ژرفاندیشی و نکتهبینیِ الکسی دوتوکویل، اشرافزادهی فرانسوی، هستیم که ماحصل تجربیات خود از سفری نهماهه به ایالات متحدهی قرن نوزدهم را به یکی از درخشانترین آثار هم در نقد و هم در تثبیت مفهومِ دموکراسی بدل ساخت. توکویل در «دموکراسی در آمریکا» با مشاهدهی دقیق روندها و نهادهای دموکراتیکِ ایالات متحده و با برشمردن مزایا و معایب این رژیم که بهزعم او نمونهی اعلای دموکراسی بود، مدعی شد که برای تبیین این شرایط جدید به «علم جدید سیاست» نیازمندیم. او شورمندانه در برابر این یقین جزمی و خوشبینی افراطیِ جبرگرایانی که مدعی بودند با استقرار دموکراسی، آخرین سنگرهای جباریت نیز فتح شده و سرچشمههای آن خشک خواهد شد، ایستاد. توکویل پیروزی اصل برابری در شرایط جدید را پذیرفت اما به لطف تربیتِ آریستوکراتیک خود میدانست که انسانها نمیتوانند از حیث هوش و استعداد برابر باشند و این همان پاشنهی آشیلیست که انسانهای برابریخواه مدرن را ازدیدن ضعفهای دموکراسی بازمیدارد. مخاطبان مستقیم و نخستین کتاب، هم هواداران دموکراسی بودند و هم منتقدان آن و فیلسوف فرانسوی با اثر خود دست به خلق فضایی زد که در آن امکان گفتگو میان این دو طیف فراهم شد. او فیلسوفانه کوشید درمانی دموکراتیک برای بیماریهای دموکراسی تجویز کند؛ او طبیبِ دموکراسی بود.
✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل
تحلیل دموکراسی در امریکا | الکسی دو توکویل | ترجمهٔ رحمتالله مقدم | علمی و فرهنگی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
در عصری که ما در آن زندگی میکنیم، لااقل در سطح رتوریک، مردم جایگاه والایی دارند و بههمین سبب، دموکراسی اسمرمز ورود به پانتئون سیاست در دنیای مدرن محسوب میشود. اما آیا این بدین معناست که در هر تصمیمی باید به آراء عمومی مراجعه کرد و رأی اکثریت را ملاکِ عمل قرار داد؟ بزرگترین خطر برای دموکراسی از خودِ دموکراسی نشأت میگیرد. چرا؟ بگذارید منظورم را با یک مثال روشنتر کنم. فرض کنید با تعدادی از دوستانتان به پیکنیک رفتهاید و قرار است در خصوص تقسیم وظایف رأیگیری کنید و هر کس قسمتی از کار را عهدهدار شود. تا اینجای کار شما بهنسبت دموکراتیک عمل کردهاید. اما اگر هنگام صرف ناهارعدهای حقِ غذاخوردنِ یکی از اعضا را به رأی بگذارند چه؟ باید به رأی اکثریت تن داد؟ لابد پاسخ به این پرسش برای شما آنقدر بدیهیست که حتی ممکن است لزوم طرح آن از جانب من را زیر سؤال ببرید. حق دارید؛ فکر میکنم ما بداهتِ پاسخ به این پرسش و فهمِ امروزین خود از دموکراسی را مدیون ژرفاندیشی و نکتهبینیِ الکسی دوتوکویل، اشرافزادهی فرانسوی، هستیم که ماحصل تجربیات خود از سفری نهماهه به ایالات متحدهی قرن نوزدهم را به یکی از درخشانترین آثار هم در نقد و هم در تثبیت مفهومِ دموکراسی بدل ساخت. توکویل در «دموکراسی در آمریکا» با مشاهدهی دقیق روندها و نهادهای دموکراتیکِ ایالات متحده و با برشمردن مزایا و معایب این رژیم که بهزعم او نمونهی اعلای دموکراسی بود، مدعی شد که برای تبیین این شرایط جدید به «علم جدید سیاست» نیازمندیم. او شورمندانه در برابر این یقین جزمی و خوشبینی افراطیِ جبرگرایانی که مدعی بودند با استقرار دموکراسی، آخرین سنگرهای جباریت نیز فتح شده و سرچشمههای آن خشک خواهد شد، ایستاد. توکویل پیروزی اصل برابری در شرایط جدید را پذیرفت اما به لطف تربیتِ آریستوکراتیک خود میدانست که انسانها نمیتوانند از حیث هوش و استعداد برابر باشند و این همان پاشنهی آشیلیست که انسانهای برابریخواه مدرن را ازدیدن ضعفهای دموکراسی بازمیدارد. مخاطبان مستقیم و نخستین کتاب، هم هواداران دموکراسی بودند و هم منتقدان آن و فیلسوف فرانسوی با اثر خود دست به خلق فضایی زد که در آن امکان گفتگو میان این دو طیف فراهم شد. او فیلسوفانه کوشید درمانی دموکراتیک برای بیماریهای دموکراسی تجویز کند؛ او طبیبِ دموکراسی بود.
✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل
تحلیل دموکراسی در امریکا | الکسی دو توکویل | ترجمهٔ رحمتالله مقدم | علمی و فرهنگی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ طاعون سفید
خودکامگی چیزی است شبیه ویروس. خطرناکترین وجه فاشیسم این نیست که ما را به بند میکشد، بلکه بدتر از آن، این است که سعی میکند ما را شبیه خود کند. از کامو تا ساراماگو، این اصرار بر تشبیه وضعیتهای خشونتبار فاشیستی به بیماریهای واگیردار نشان از ژرفای درک سیاسی نویسندگان دارد. فاشیسم بیش از هر چیز بر بدنها چنگ میاندازد، بر زندگی، بر سلامتی و شادی. اما برخلاف آنچه در نگاه نخست به نظر میرسد، رمان ساراماگو، نویسندهی چیرهدستی که با نثر پرالتهابش کاری میکند هراس این وضعیت را با تمام وجود حس کنید و کثافت تجاوز و بیماری را بر تمام بدن خود ادراک کنید، نه کتابی راجع به هراس از قدرت فائقهی فاشیسم، که کتابی است در مورد قدرت خاموشنشدنی مقاومتِ زندگی. ساراماگو با تیزبینی تمام این باور بنیادین سیاست رادیکال را به تصویر میکشد: قدرت برسازندهی زندگی سرکوبشدنی نیست. رمان ساراماگو نه در مورد فاشیستها، که در مورد یک گروه کوچک مقاومت است. مقاومت به معنای سیاسی درست در چنین وضعیت استثنایی هولناکی است که با خود قدرت زندگی یکی میشود. رمان ساراماگو بهتر از هر رسالهی فلسفی کمک میکند تا دریابیم مقاومت چگونه چیزی است، و مهمتر از آن، این که مقاومت جمعی همواره در قالب همزیستی و حرکت گروه کوچکی از مبارزان تجلی میکند، بیآنکه نیازی به مرکزیت متعال حزب یا دولت داشته باشد. گروه کوچک مقاومت در این رمان نه سردستهای دارند و نه سلسلهمراتبی بر آنها حکمفرماست. تنها یک چیز آنها را به هم متصل کرده است: میل بیحدوحصر و وحشی به زیستن، به پسزدن مرگ و کوری، به مقاومت در برابر طاعون کوری سفیدی که میخواهد همگان را به سیاهی ناامیدی و مرگ عادت دهد. «کوری» نقدی بیپروا بر سیاستهای فاشیستی حاکم بر جهان ماست. رمان تصویری دقیق از وضعیتی است که در آن قانون و اضطرار میکوشند زندگی و قدرت برسازندهی آن را تا نهایت به بند بکشند (و درست به همین سبب است که توحش را بازتولید میکنند). حبس، قرنطینه، جیرهبندی، کنترل سراسری در کلمات ساراماگو با واقعگرایی گزندهای تصویر میشوند. اما بیشک آنچه همواره زنده است میل وحشی زیستن و مقاومت است، میل این شخصیتهای بینام، که هر لحظه میکوشند در سیاهترین لحظات این کوری سفید، شعلهی زیستن را روشن نگاه دارند: رانهی زیستن را در برابر مرگ و توحش.
✍️ سروش سیدی | کتابخانهٔ بابل
کوری | ژوزه ساراماگو | ترجمهٔ مینو مشیری | نشر علم
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
خودکامگی چیزی است شبیه ویروس. خطرناکترین وجه فاشیسم این نیست که ما را به بند میکشد، بلکه بدتر از آن، این است که سعی میکند ما را شبیه خود کند. از کامو تا ساراماگو، این اصرار بر تشبیه وضعیتهای خشونتبار فاشیستی به بیماریهای واگیردار نشان از ژرفای درک سیاسی نویسندگان دارد. فاشیسم بیش از هر چیز بر بدنها چنگ میاندازد، بر زندگی، بر سلامتی و شادی. اما برخلاف آنچه در نگاه نخست به نظر میرسد، رمان ساراماگو، نویسندهی چیرهدستی که با نثر پرالتهابش کاری میکند هراس این وضعیت را با تمام وجود حس کنید و کثافت تجاوز و بیماری را بر تمام بدن خود ادراک کنید، نه کتابی راجع به هراس از قدرت فائقهی فاشیسم، که کتابی است در مورد قدرت خاموشنشدنی مقاومتِ زندگی. ساراماگو با تیزبینی تمام این باور بنیادین سیاست رادیکال را به تصویر میکشد: قدرت برسازندهی زندگی سرکوبشدنی نیست. رمان ساراماگو نه در مورد فاشیستها، که در مورد یک گروه کوچک مقاومت است. مقاومت به معنای سیاسی درست در چنین وضعیت استثنایی هولناکی است که با خود قدرت زندگی یکی میشود. رمان ساراماگو بهتر از هر رسالهی فلسفی کمک میکند تا دریابیم مقاومت چگونه چیزی است، و مهمتر از آن، این که مقاومت جمعی همواره در قالب همزیستی و حرکت گروه کوچکی از مبارزان تجلی میکند، بیآنکه نیازی به مرکزیت متعال حزب یا دولت داشته باشد. گروه کوچک مقاومت در این رمان نه سردستهای دارند و نه سلسلهمراتبی بر آنها حکمفرماست. تنها یک چیز آنها را به هم متصل کرده است: میل بیحدوحصر و وحشی به زیستن، به پسزدن مرگ و کوری، به مقاومت در برابر طاعون کوری سفیدی که میخواهد همگان را به سیاهی ناامیدی و مرگ عادت دهد. «کوری» نقدی بیپروا بر سیاستهای فاشیستی حاکم بر جهان ماست. رمان تصویری دقیق از وضعیتی است که در آن قانون و اضطرار میکوشند زندگی و قدرت برسازندهی آن را تا نهایت به بند بکشند (و درست به همین سبب است که توحش را بازتولید میکنند). حبس، قرنطینه، جیرهبندی، کنترل سراسری در کلمات ساراماگو با واقعگرایی گزندهای تصویر میشوند. اما بیشک آنچه همواره زنده است میل وحشی زیستن و مقاومت است، میل این شخصیتهای بینام، که هر لحظه میکوشند در سیاهترین لحظات این کوری سفید، شعلهی زیستن را روشن نگاه دارند: رانهی زیستن را در برابر مرگ و توحش.
✍️ سروش سیدی | کتابخانهٔ بابل
کوری | ژوزه ساراماگو | ترجمهٔ مینو مشیری | نشر علم
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
یک کاغذ مستطیل طوری تا خورده که دو مربع دقیقاً هماندازه و متقارن در دو طرف خط تا درست شدهاند. بالای یکی از این مربعها نوشته شده: «بهشت/خیر» و بالای دیگری دقیقاً روبروی اولی نوشته شده: «جهنم/شر». جایی روی اولی نوشته شده: «کلی» و جایی دقیقاً روبروی آن روی دومی نوشته شده: «جزیی». به همین شکل برای «همگانی/فردی»، «خود/دیگری»، «وجود/ماهیت»، «ضرورت/امکان»، «مرد/زن»، «ثبات/تغییر» و ... . اگر دو مربع کاغذ را دقیقاً از خط تا به یکدیگر بچسبانید، هر یک از این نقطهها دقیقاً روی نقطهی مقابلش (که کلمهی متضادش روی آن نوشته شده) خواهد افتاد. کاغذ مستطیل ما کاملاً متقارن است و پر از تقابلهای دوگانه و متضاد. هیچ نقطهای وجود ندارد که روی نقطهی مقابلش کلمهی متضادش نوشته نشده باشد. هر نقطهای روی این صفحه یک همزاد دارد: یک نقطهی متقارن. یک نقطهی مقابل.
کمی بادقتتر به کاغذ نگاه کنید. بله! روی کاغذ نقاطی هست که هیچ تقابلی در آنها ممکن نیست. این نقاط، همزاد ندارند، نقطهای مقابلشان نیست، متقارن نیستند. درست حدس زدید: نقاطی که دقیقاً روی «خط تا» قرار گرفتهاند. نقاط روی خط تا نه کلیاند نه جزیی، نه ضروریاند نه ممکن، نه متعلق به بهشتاند نه جهنم. آنها از نقطهای فراسوی خیر و شر آمدهاند: «از برزخ».
ساختار کتاب «همبودگی آینده» شبیه این کاغذ است و آگامبن، در آن خطی کشیده تا از میان این تقابلهای معروف بشری گذر کند و هر بار، چیزی «نه این/نه آن» را بین دو طرف تقابل به ما معرفی کند. جمعِ این «نه این/ نه آن»ها یک موجود جدید است.
موجودی که بیهویت است اما نام دارد. بیزبان است اما سراپایش توان برقراری ارتباط است. بیدولت است اما کاملاً سیاسی است. بیشکل است اما زندگیاش تنها در «ژست»ها بالفعل میشود. موجودی مسخره، مرموز و شگفت که شبیه انسان است اما خصلتهایی ناانسانی دارد. با «تکینگی هرسان» آشنا شوید!
اگر هنوز ترغیب نشدهاید که به سراغ کتاب بروید، باید بگویم که این کتاب، مانند بسیاری از کتابهای معروف فلسفه، یک اتوپیانامه است. کتابی که قرار است در تحقق اتوپیایی بکوشد که فلاسفه همواره وعدهی آنرا به بشر دادهاند. بله! ادعایی همینقدر بزرگ و دیوانهوار: تحقق یک اتوپیا و تکمیل سعادت انسان. دیوانهوارتر هم میشود اگر بدانید که این ادعا معطوف به آینده نیست. این کتاب میخواهد اتوپیا را در همین لحظه بالفعل کند. در همین جا، در زمان حال، در زمانی که نمیگذرد، در «زمانی که باقی میماند»...
✍️ علی شاهی | کتابخانهٔ بابل
همبودگی آینده | جورجو آگامبن | ترجمه فؤاد جراحباشی | انتشارات ققنوس
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
کمی بادقتتر به کاغذ نگاه کنید. بله! روی کاغذ نقاطی هست که هیچ تقابلی در آنها ممکن نیست. این نقاط، همزاد ندارند، نقطهای مقابلشان نیست، متقارن نیستند. درست حدس زدید: نقاطی که دقیقاً روی «خط تا» قرار گرفتهاند. نقاط روی خط تا نه کلیاند نه جزیی، نه ضروریاند نه ممکن، نه متعلق به بهشتاند نه جهنم. آنها از نقطهای فراسوی خیر و شر آمدهاند: «از برزخ».
ساختار کتاب «همبودگی آینده» شبیه این کاغذ است و آگامبن، در آن خطی کشیده تا از میان این تقابلهای معروف بشری گذر کند و هر بار، چیزی «نه این/نه آن» را بین دو طرف تقابل به ما معرفی کند. جمعِ این «نه این/ نه آن»ها یک موجود جدید است.
موجودی که بیهویت است اما نام دارد. بیزبان است اما سراپایش توان برقراری ارتباط است. بیدولت است اما کاملاً سیاسی است. بیشکل است اما زندگیاش تنها در «ژست»ها بالفعل میشود. موجودی مسخره، مرموز و شگفت که شبیه انسان است اما خصلتهایی ناانسانی دارد. با «تکینگی هرسان» آشنا شوید!
اگر هنوز ترغیب نشدهاید که به سراغ کتاب بروید، باید بگویم که این کتاب، مانند بسیاری از کتابهای معروف فلسفه، یک اتوپیانامه است. کتابی که قرار است در تحقق اتوپیایی بکوشد که فلاسفه همواره وعدهی آنرا به بشر دادهاند. بله! ادعایی همینقدر بزرگ و دیوانهوار: تحقق یک اتوپیا و تکمیل سعادت انسان. دیوانهوارتر هم میشود اگر بدانید که این ادعا معطوف به آینده نیست. این کتاب میخواهد اتوپیا را در همین لحظه بالفعل کند. در همین جا، در زمان حال، در زمانی که نمیگذرد، در «زمانی که باقی میماند»...
✍️ علی شاهی | کتابخانهٔ بابل
همبودگی آینده | جورجو آگامبن | ترجمه فؤاد جراحباشی | انتشارات ققنوس
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ چرا انقلاب انقلاب است؟
دیدگاه آلن بدیو در خصوص رخداد-حقیقت برپایهی ایدهایست که تماماً با رویکرد لکان در خصوص برساخته شدن سوژه مطابقت دارد. بدیو بین دو مفهوم «معرفت» و «حقیقت» تمایز قائل است: به اعتقاد او معرفت، شناخت ما از امور تجربی و عینی و انضمامیست. حال آنکه حقیقت امریست تماماً سوژهمحور که فقط در افقِ سوژهی انسانی رؤیتپذیر است. یعنی حقیقت تنها در نظرگاه انسان درست آنجا قابل شناسایی است که واقعیت اجتماعیِ تثبیتشده از هم میگسلد. بهبیان بدیو، رخدادی که در عرصهی سیاست و علم و هنر و عشق رخ میدهد بهمنزلهی شکافیست در وضعیت قبلی و این بهترین مجال را برای ظهور سوژهی کنشگر فراهم میکند. بهواقع، کنشگران در وفاداری به چنین رخدادهاییست که منزلت سوژگی پیدا میکنند. اگرچه در نهایت با کسر سوژه از رخدادها تنها چیزی که باقی میماند، کثرتی نامنسجم از حوادثِ بیمعناست. برای اینکه رویدادی به مرحلهی «رخداد» بودن برسد، اولاً لازم است سوژههای مداخلهگری وجود داشته باشند که آن رویداد منحصربفرد را بهمنزلهی یک رخداد بازشناسی کنند. بدون نگاهی مداخلهگر که مُصرّانه از درون وضعیت به وقوع رخداد ایمان داشته باشد رخدادی به منصهی ظهور نمیرسد. ثانیاً، بهگفتهی بدیو، یک رخداد از این حیث که خود را توصیف میکند، امری خود-ارجاع است: مثلاً بدیو مینویسد که وصف نمادین «انقلاب فرانسه» خود بخشی از محتوای توصیفی است، چون اگر ما این وصف را از آن کسر کنیم، محتوای توصیفشده به کثرتی از وقایع ایجابی قابل حصول برای معرفت بدل میشود. به این معنا که یک رخداد متضمن سوژهمندیست: «چشمانداز سوژهمندِ» متعهد به رخداد بخشی از خود رخداد است. انقلاب فرانسه تنها به این دلیل «انقلاب فرانسه» است که انقلابیون آن را بهعنوان یک انقلاب پذیرفته و در حد یک رخداد استعلایی ارتقا دادهاند. ثالثاً ما هرگز در لحظهی حال با رخداد مواجه نمیشویم، چون این موقعیت صرفاً عطف به ماسبق (retroactively) است که بازشناخته میشود. یعنی انقلابیون در یک لحظه به این بصیرت میرسند که تغییر از پیش آغاز شده است، از این رو انقلابیون صرفاً در عرصهی آگاهی است که تحولات را تحلیل میکنند تا آن واقعه در آینده بهعنوان یک انقلاب به رسمیت شناخته شود.
✍️ رامین اعلایی | کتابخانهٔ بابل
فلسفه و رخداد | آلن بدیو | ترجمهی علی فردوسی | نشر دیبایه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
دیدگاه آلن بدیو در خصوص رخداد-حقیقت برپایهی ایدهایست که تماماً با رویکرد لکان در خصوص برساخته شدن سوژه مطابقت دارد. بدیو بین دو مفهوم «معرفت» و «حقیقت» تمایز قائل است: به اعتقاد او معرفت، شناخت ما از امور تجربی و عینی و انضمامیست. حال آنکه حقیقت امریست تماماً سوژهمحور که فقط در افقِ سوژهی انسانی رؤیتپذیر است. یعنی حقیقت تنها در نظرگاه انسان درست آنجا قابل شناسایی است که واقعیت اجتماعیِ تثبیتشده از هم میگسلد. بهبیان بدیو، رخدادی که در عرصهی سیاست و علم و هنر و عشق رخ میدهد بهمنزلهی شکافیست در وضعیت قبلی و این بهترین مجال را برای ظهور سوژهی کنشگر فراهم میکند. بهواقع، کنشگران در وفاداری به چنین رخدادهاییست که منزلت سوژگی پیدا میکنند. اگرچه در نهایت با کسر سوژه از رخدادها تنها چیزی که باقی میماند، کثرتی نامنسجم از حوادثِ بیمعناست. برای اینکه رویدادی به مرحلهی «رخداد» بودن برسد، اولاً لازم است سوژههای مداخلهگری وجود داشته باشند که آن رویداد منحصربفرد را بهمنزلهی یک رخداد بازشناسی کنند. بدون نگاهی مداخلهگر که مُصرّانه از درون وضعیت به وقوع رخداد ایمان داشته باشد رخدادی به منصهی ظهور نمیرسد. ثانیاً، بهگفتهی بدیو، یک رخداد از این حیث که خود را توصیف میکند، امری خود-ارجاع است: مثلاً بدیو مینویسد که وصف نمادین «انقلاب فرانسه» خود بخشی از محتوای توصیفی است، چون اگر ما این وصف را از آن کسر کنیم، محتوای توصیفشده به کثرتی از وقایع ایجابی قابل حصول برای معرفت بدل میشود. به این معنا که یک رخداد متضمن سوژهمندیست: «چشمانداز سوژهمندِ» متعهد به رخداد بخشی از خود رخداد است. انقلاب فرانسه تنها به این دلیل «انقلاب فرانسه» است که انقلابیون آن را بهعنوان یک انقلاب پذیرفته و در حد یک رخداد استعلایی ارتقا دادهاند. ثالثاً ما هرگز در لحظهی حال با رخداد مواجه نمیشویم، چون این موقعیت صرفاً عطف به ماسبق (retroactively) است که بازشناخته میشود. یعنی انقلابیون در یک لحظه به این بصیرت میرسند که تغییر از پیش آغاز شده است، از این رو انقلابیون صرفاً در عرصهی آگاهی است که تحولات را تحلیل میکنند تا آن واقعه در آینده بهعنوان یک انقلاب به رسمیت شناخته شود.
✍️ رامین اعلایی | کتابخانهٔ بابل
فلسفه و رخداد | آلن بدیو | ترجمهی علی فردوسی | نشر دیبایه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❤1
❑ نابهنگامی یک صدا
اگر ارزشهای حاکم بر اخلاق و جهانبینی یک جامعه ارزشهایی مردانه باشد، زنها راهی ندارند جز این که مردانه تربیت شوند. اشتباه نکنید! منظورم این نیست که زنها در چنین جامعهای شبیه به مردها بار میآیند و خصلتهایی مردانه کسب میکنند. نه! بدتر از آن. زنها در چنین جامعهای به آن چیزی تبدیل میشوند که مردان میخواهند و از آنان انتظار دارند. زنها کماکان زناند اما صدا ندارند چرا که صدایشان صدایی مردانه است. در چنین جامعهای صدای زنان شنیده نخواهد شد زیرا چنین صدایی اصلاً فرصت شکلگیری، پرداخت و بیان ندارد. صدای زنانه صدایی پرلکنت، خام و آموزشندیده است که گاهی در میان هیاهوی کرکنندهی مردانه نجوایی میکند و به سرعت خاموش میشود (دوگانهی کلیشهای «مردان پلید» و «زنان فرشته»؟ نه! مسئله خباثت مردان نیست، فقدان صدای زنانه است. صدایی که خوب یا بد، فرشتهگون یا شیطانی، اصلاً فرصت بیان نیافته است. مسئله، زنی است که همواره پیش روی ماست اما در واقع وجود ندارد).
در خانهای اشرافی، در عشقآباد، چند زن با خصلتها و شخصیتهایی متفاوت به هم میرسند تا داستان ناکامیهای زندگیشان را روایت کنند. داستانهایی متفاوت از عشقهای ناکام و جفاهای جهان و جامعهی مردسالار، که در یک چیز مشترکند: صدای تمام این داستانها مردانه است. این زنها، خسته از ارزشهای مردانهای که بر زندگی و عشق حاکم است، در گوشهای تاریک و افسرده پناه گرفتهاند تا زنانگی خود را بازیابند غافل از این که صدای مردانهشان، کماکان آنها را در جهان مردسالاری که از آن گریختهاند نگاه میدارد. زنهای این رمان، هر یک به شکلی قربانی ارزشهای مردسالارانه شدهاند و صدای زنانهشان پرورشنایافته باقی مانده است.
انقلابیون به خانه میریزند تا باز هم ارزشهای مردانه را حاکم کنند. اما این بار، بر خلاف کل تاریخ و سنت چند هزار ساله، چیزی تازه در جریان است: زنها، در برخورد با این فضای خشن، کمکم صدای خود را میپرورانند و بلند میکنند.
از خلال روایتهای این زن چندپاره، این زن متکثر، کمکم صدایی شکل میگیرد که در تاریخ رمان فارسی بیسابقه است: صدای زنانه. علیزاده خودش را در قالب چند زن پارهپاره میکند تا به صدایی تازه و زنانه برسد: صدایی که از طریق آن، زنها میتوانند به خودشان بیندیشند و ارزشهایشان را بنا کنند. نتیجه، یکی از درخشانترین رمانهای فارسی است: «خانهی ادریسیها» یا، با چه زبانی خود را در مقام یک زن به جامعه بازگردانیم.
✍️ شیرین مجد | کتابخانهٔ بابل
خانهٔ ادریسیها | غزاله علیزاده | انتشارات توس
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
اگر ارزشهای حاکم بر اخلاق و جهانبینی یک جامعه ارزشهایی مردانه باشد، زنها راهی ندارند جز این که مردانه تربیت شوند. اشتباه نکنید! منظورم این نیست که زنها در چنین جامعهای شبیه به مردها بار میآیند و خصلتهایی مردانه کسب میکنند. نه! بدتر از آن. زنها در چنین جامعهای به آن چیزی تبدیل میشوند که مردان میخواهند و از آنان انتظار دارند. زنها کماکان زناند اما صدا ندارند چرا که صدایشان صدایی مردانه است. در چنین جامعهای صدای زنان شنیده نخواهد شد زیرا چنین صدایی اصلاً فرصت شکلگیری، پرداخت و بیان ندارد. صدای زنانه صدایی پرلکنت، خام و آموزشندیده است که گاهی در میان هیاهوی کرکنندهی مردانه نجوایی میکند و به سرعت خاموش میشود (دوگانهی کلیشهای «مردان پلید» و «زنان فرشته»؟ نه! مسئله خباثت مردان نیست، فقدان صدای زنانه است. صدایی که خوب یا بد، فرشتهگون یا شیطانی، اصلاً فرصت بیان نیافته است. مسئله، زنی است که همواره پیش روی ماست اما در واقع وجود ندارد).
در خانهای اشرافی، در عشقآباد، چند زن با خصلتها و شخصیتهایی متفاوت به هم میرسند تا داستان ناکامیهای زندگیشان را روایت کنند. داستانهایی متفاوت از عشقهای ناکام و جفاهای جهان و جامعهی مردسالار، که در یک چیز مشترکند: صدای تمام این داستانها مردانه است. این زنها، خسته از ارزشهای مردانهای که بر زندگی و عشق حاکم است، در گوشهای تاریک و افسرده پناه گرفتهاند تا زنانگی خود را بازیابند غافل از این که صدای مردانهشان، کماکان آنها را در جهان مردسالاری که از آن گریختهاند نگاه میدارد. زنهای این رمان، هر یک به شکلی قربانی ارزشهای مردسالارانه شدهاند و صدای زنانهشان پرورشنایافته باقی مانده است.
انقلابیون به خانه میریزند تا باز هم ارزشهای مردانه را حاکم کنند. اما این بار، بر خلاف کل تاریخ و سنت چند هزار ساله، چیزی تازه در جریان است: زنها، در برخورد با این فضای خشن، کمکم صدای خود را میپرورانند و بلند میکنند.
از خلال روایتهای این زن چندپاره، این زن متکثر، کمکم صدایی شکل میگیرد که در تاریخ رمان فارسی بیسابقه است: صدای زنانه. علیزاده خودش را در قالب چند زن پارهپاره میکند تا به صدایی تازه و زنانه برسد: صدایی که از طریق آن، زنها میتوانند به خودشان بیندیشند و ارزشهایشان را بنا کنند. نتیجه، یکی از درخشانترین رمانهای فارسی است: «خانهی ادریسیها» یا، با چه زبانی خود را در مقام یک زن به جامعه بازگردانیم.
✍️ شیرین مجد | کتابخانهٔ بابل
خانهٔ ادریسیها | غزاله علیزاده | انتشارات توس
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ ژنتیک قصههای جهان
از هر قوم و زبانی که باشیم، از هر دهه و هر سال، از هر شهر و هر ولایت، گوش کودکیهایمان پر است از قصههای «دیو و پری». قصههای «شاه و گدا» قصههای «خوب و خراب». حتی کارتونهای رنگارنگ تلویزیونهای سیاه و سفیدمان نیز جدای از رنگ و لعاب متفاوتی که داشتند، تکرار همان قصههای عامیانهای بود که ریخته بودند درون نقاشیهای متحرکی که علاوه بر گوشها، چشمهایمان را نیز پر میکرد. کودکی که به دنبال مادرش بود(هاچ زنبور عسل و چوبین)، کودکان بیپدر و مادر (حنا، جودی ابوت، آن شرلی و پرین)، جادوگر خرابکار (مارجی در بلفی و لیلی پیت) خیر و شر و موفقیت دائمی خیر (در پسر شجاع و گرگ بدجنس).
از قصههای بومی تا کارتونهای وارداتی آنچه در یادمان مانده «نقشه» و «ریخت» مشخصی از ساختار این قصههاست که در نهایت همهی آنها را با تمامی نقش و نگارهای متفاوت به هم پیوند میزند. نهتنها پیکرهی قصههای کودکی ما که پیکرهی قصههای همهی کودکان دنیا از مصالح یکسانی ساخته شدهاند. این را من نمیگویم. پژوهشگر مهم روسها ولادیمیر پراپ میگوید: قصهها از عناصر محدود و مشخصی تشکیل شدهاند و استخوانبندی مشخصی دارند. (حالا به چه دلیل؟ شاید جواب در استخوانبندی یکسان مغز بشر باشد.) پراپ از پژوهشگران موفقی بود که دست گذاشت روی این شباهتها و نقشه و ساختار کلی تمام قصههای جهان را با حلقههای مشخص و محدودی به هم پیوند داد. «غیبت بزرگتران» ، «نهی و دستور»، «جمعآوری اطلاعات توسط شریر»، «اغواگریهای شریر»، «به کار بردن عناصر جادویی» و «واکنش قهرمان» و «کشمکش قهرمان و شریر» و در نهایت «پیروزی یافتن بر شریر» از جمله حلقههای مشترک تمامی قصههای دنیاست که پراپ به خوبی از میان هزاران قصه بیرون کشیده و همچون زیستشناسی که به دسته بندی انواع گیاهان با مشخص کردن اجزا و ساختار و ساختمان وجودیشان میپردازد، به دقت و حوصله و ساختارمندی یک روس به دستهبندی و کدگذاری عناصر قصهها پرداخته. عناصری که بعدها منتقدان مهمی همچون بارت در کدگذاری اسطورههایشان از آن بهرهها جستهاند.
✍️ لیدا فلاح احمدی | کتابخانهٔ بابل
ریختشناسی قصههای پریان | ولادیمیر پراپ | ترجمهٔ فریدون بدرهای | انتشارات توس
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
از هر قوم و زبانی که باشیم، از هر دهه و هر سال، از هر شهر و هر ولایت، گوش کودکیهایمان پر است از قصههای «دیو و پری». قصههای «شاه و گدا» قصههای «خوب و خراب». حتی کارتونهای رنگارنگ تلویزیونهای سیاه و سفیدمان نیز جدای از رنگ و لعاب متفاوتی که داشتند، تکرار همان قصههای عامیانهای بود که ریخته بودند درون نقاشیهای متحرکی که علاوه بر گوشها، چشمهایمان را نیز پر میکرد. کودکی که به دنبال مادرش بود(هاچ زنبور عسل و چوبین)، کودکان بیپدر و مادر (حنا، جودی ابوت، آن شرلی و پرین)، جادوگر خرابکار (مارجی در بلفی و لیلی پیت) خیر و شر و موفقیت دائمی خیر (در پسر شجاع و گرگ بدجنس).
از قصههای بومی تا کارتونهای وارداتی آنچه در یادمان مانده «نقشه» و «ریخت» مشخصی از ساختار این قصههاست که در نهایت همهی آنها را با تمامی نقش و نگارهای متفاوت به هم پیوند میزند. نهتنها پیکرهی قصههای کودکی ما که پیکرهی قصههای همهی کودکان دنیا از مصالح یکسانی ساخته شدهاند. این را من نمیگویم. پژوهشگر مهم روسها ولادیمیر پراپ میگوید: قصهها از عناصر محدود و مشخصی تشکیل شدهاند و استخوانبندی مشخصی دارند. (حالا به چه دلیل؟ شاید جواب در استخوانبندی یکسان مغز بشر باشد.) پراپ از پژوهشگران موفقی بود که دست گذاشت روی این شباهتها و نقشه و ساختار کلی تمام قصههای جهان را با حلقههای مشخص و محدودی به هم پیوند داد. «غیبت بزرگتران» ، «نهی و دستور»، «جمعآوری اطلاعات توسط شریر»، «اغواگریهای شریر»، «به کار بردن عناصر جادویی» و «واکنش قهرمان» و «کشمکش قهرمان و شریر» و در نهایت «پیروزی یافتن بر شریر» از جمله حلقههای مشترک تمامی قصههای دنیاست که پراپ به خوبی از میان هزاران قصه بیرون کشیده و همچون زیستشناسی که به دسته بندی انواع گیاهان با مشخص کردن اجزا و ساختار و ساختمان وجودیشان میپردازد، به دقت و حوصله و ساختارمندی یک روس به دستهبندی و کدگذاری عناصر قصهها پرداخته. عناصری که بعدها منتقدان مهمی همچون بارت در کدگذاری اسطورههایشان از آن بهرهها جستهاند.
✍️ لیدا فلاح احمدی | کتابخانهٔ بابل
ریختشناسی قصههای پریان | ولادیمیر پراپ | ترجمهٔ فریدون بدرهای | انتشارات توس
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
فلسفه.
فیلسوف.
تفلسف.
فلسفهورزی.
ف...
هنوز از خواندن متنی که در آغازش این کلمهها به چشم میخورد منصرف نشدهاید؟ هنوز تلخیِ «دشواری» و «حوصلهسربری» چسبیده به این کلمات منصرفتان نکرده؟ پس احتمالاً میتوانید پای برنامه یا کتاب جناب آقای براین مگی بنشینید.
لابد دیدهاید که تا پای این واژهها وسط میآید اولین چیزی که به ذهن عمدهٔ خوانندگان خطور میکند سختی و دشوارفهمی و دست و پا زدنی عبث است برای کار شاقِ طاقتسوزِ «فهمیدن». البته این تصور پر بیراه هم نیست. کم نبودهاند نیستند فیلسوفان و حتا شارحانِ فلسفهای که برای فهمیدن حرفهایشان یک اکیپ مترجم و شارح و مفسر و تحلیلگر لازم است. در همین شبکههای اجتماعی که بگردید برمیخورید به کسانی که انگار دارند اورادی کوانتومی از سیارههایی دیگر را با در و دیوار و تایملاین مطرح میکنند. عدهای هم البته همیشه هستند که بهتأیید برایشان سر تکان بدهند؛ کسانی که اگر یکدو خط قابل فهم بنویسند تعجب میکنید. تاریخ فلسفه کم از این چهرهها ندارد و امروز هم کم نیستند کسانی که واقعاً یا ظاهراً چنین پیچیده به نظر میرسند. در این هزارتوی بیانتها، کمتر از کماند کتابهایی به فارسی که فیلسوفان دربارهٔ «موضوعات» حرف زدهاند. و کمتر از کمتر کتابهایی که در آنها فیلسوفان بهزبانی ساده دربارهٔ موضوعات حرف زده باشند. براین مگی کتاب «مردان اندیشه» را از جهتی در پاسخ به چنین وضعیتی ساخته است. این کتاب حاصل یکی از مشهورترین و موفقترین برنامههای یک شبکهٔ تلویزیونی در سراسر قرن بیستم است. زمانی که بیبیسی جهانی این برنامه را تولید کرد شاید خیال نمیکرد که تایمز آن را اینطور توصیف کند که «در هیچ شبکهٔ تلویزیونی عمومی تا به حال چیزی چنین جدّی و پردامنه وجود نداشته است.» در این کتاب بخشی از مهمترین چهرههای فلسفهٔ قرن بیستم نشستهاند جلوی دوربین دربارهٔ همان موضوعاتی صحبت کردهاند که از سرمنشأهای آن «پیچیدگی» به حساب میآیند. موضوعاتی دشوار که معمولاً اسباب ترس کتابخوانها و فلسفهدوستها بوده است. مگی در مقام مصاحبهکنندهای کمنظیر این فیلسوفان را واداشته است تا با زبانی که لازمهٔ یک برنامهٔ تلویزیونی پربیننده است ــ و البته از غنای فلسفی هم کمبهره نیست ــ جذابترین برنامهٔ تلویزیونی تاریخ دربارهٔ فلسفه را به وجود بیاورند. کتاب عیناً پیادهشدهٔ آن برنامهها نیست. همین کموبیش تغییراتِ مصاحبهها در این کتاب یک دورهٔ آموزشیست برای همهٔ کسانی که میخواهند درسگفتار و سخنرانی و مصاحبه را تبدیل به کتاب کنند: همهچیز بهاندازه، سر جای خود، نه کم نه زیاد. فلسفی.
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
مردان اندیشه | براین مگی | ترجمهٔ عزتالله فولادوند | طرح نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
فیلسوف.
تفلسف.
فلسفهورزی.
ف...
هنوز از خواندن متنی که در آغازش این کلمهها به چشم میخورد منصرف نشدهاید؟ هنوز تلخیِ «دشواری» و «حوصلهسربری» چسبیده به این کلمات منصرفتان نکرده؟ پس احتمالاً میتوانید پای برنامه یا کتاب جناب آقای براین مگی بنشینید.
لابد دیدهاید که تا پای این واژهها وسط میآید اولین چیزی که به ذهن عمدهٔ خوانندگان خطور میکند سختی و دشوارفهمی و دست و پا زدنی عبث است برای کار شاقِ طاقتسوزِ «فهمیدن». البته این تصور پر بیراه هم نیست. کم نبودهاند نیستند فیلسوفان و حتا شارحانِ فلسفهای که برای فهمیدن حرفهایشان یک اکیپ مترجم و شارح و مفسر و تحلیلگر لازم است. در همین شبکههای اجتماعی که بگردید برمیخورید به کسانی که انگار دارند اورادی کوانتومی از سیارههایی دیگر را با در و دیوار و تایملاین مطرح میکنند. عدهای هم البته همیشه هستند که بهتأیید برایشان سر تکان بدهند؛ کسانی که اگر یکدو خط قابل فهم بنویسند تعجب میکنید. تاریخ فلسفه کم از این چهرهها ندارد و امروز هم کم نیستند کسانی که واقعاً یا ظاهراً چنین پیچیده به نظر میرسند. در این هزارتوی بیانتها، کمتر از کماند کتابهایی به فارسی که فیلسوفان دربارهٔ «موضوعات» حرف زدهاند. و کمتر از کمتر کتابهایی که در آنها فیلسوفان بهزبانی ساده دربارهٔ موضوعات حرف زده باشند. براین مگی کتاب «مردان اندیشه» را از جهتی در پاسخ به چنین وضعیتی ساخته است. این کتاب حاصل یکی از مشهورترین و موفقترین برنامههای یک شبکهٔ تلویزیونی در سراسر قرن بیستم است. زمانی که بیبیسی جهانی این برنامه را تولید کرد شاید خیال نمیکرد که تایمز آن را اینطور توصیف کند که «در هیچ شبکهٔ تلویزیونی عمومی تا به حال چیزی چنین جدّی و پردامنه وجود نداشته است.» در این کتاب بخشی از مهمترین چهرههای فلسفهٔ قرن بیستم نشستهاند جلوی دوربین دربارهٔ همان موضوعاتی صحبت کردهاند که از سرمنشأهای آن «پیچیدگی» به حساب میآیند. موضوعاتی دشوار که معمولاً اسباب ترس کتابخوانها و فلسفهدوستها بوده است. مگی در مقام مصاحبهکنندهای کمنظیر این فیلسوفان را واداشته است تا با زبانی که لازمهٔ یک برنامهٔ تلویزیونی پربیننده است ــ و البته از غنای فلسفی هم کمبهره نیست ــ جذابترین برنامهٔ تلویزیونی تاریخ دربارهٔ فلسفه را به وجود بیاورند. کتاب عیناً پیادهشدهٔ آن برنامهها نیست. همین کموبیش تغییراتِ مصاحبهها در این کتاب یک دورهٔ آموزشیست برای همهٔ کسانی که میخواهند درسگفتار و سخنرانی و مصاحبه را تبدیل به کتاب کنند: همهچیز بهاندازه، سر جای خود، نه کم نه زیاد. فلسفی.
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
مردان اندیشه | براین مگی | ترجمهٔ عزتالله فولادوند | طرح نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ گم شدن در هزارتوی ابدی ابهام
انقلاب برای هر سرزمینی بویی دارد، چهرهای، ردپایی در غبار، زخمی که چون داغ بر دل تاریخ آن حک میشود. فضای انقلاب چنان مالیخولیاییست که هر انسانی از آن رد شود روحش را جایی میان قابهای آن آویزان میکند و جسمش را یا به خاک میاندازد یا با خود به دوران بعد از انقلاب میکشاند. «انقلاب یک خانوادۀ بزرگ است». اگر رهبری مثل پانچو ویلا داشته باشد و در مکزیک اتفاق بیفتد، هر سر پرشوری میخواهد عضوی از آن باشد. «مکزیک مملکت بدی نیست. فقط مملکت متفاوتی است.» «در مکزیک نه چیزی برای مهار زدن بود و نه چیزی برای نجات دادن» بهترین جا برای این که نویسندهای با قلمی تلخ که سران جراید را به ستوه آورده است، زندگیاش را به ورق آخر برساند. همان گرینگوی پیری که از شمال به میان انقلاب و آشوب آمده تا مرگ را پناه خود سازد و زندگی را تف کند. گرینگویی که هیجانهای فکریاش، روان پریشانی برای پسرهایش گذاشته چنان که آنها را در الف ابتدای جوانی به کام مرگ کشانده است. او به جنوب آمده، با دنکیشوتی در چمدان و تنهایی تلخ و ساکتی در قلب. او یک بار انقلاب را در زندگیاش زیست و گم شد و یک بار هم در خیال فوئنتس در کنار گرینگایی زیبا و ژنرالی شجاع، در ملک میراندا. چه چیزی میتواند پیرمردی مأیوس و تلخکام که مرگ را چنین خواستنی میطلبد، به زندگی برگرداند؟ هیچ. حتی عشق گرینگایی زیبا که خیال فوئنتس میسازدش، آن که به خاطر گرینگو ژنرال را در آغوش میپذیرد و تفاوت حرارت تند مشرقی را درک میکند. حتی این عشق خیالانگیز هم نمیتواند او را از خواستن و عطش مردن در میان انقلاب منصرف کند. برای گرینگوی شجاع، مرگ آغوشی گرمتر دارد و او چنان میطلبدش که دو بار ازش کام میگیرد. او که در تاریخ در هزارتوی ابدی ابهام گم شده است، در میان کلمات فوئنتس راهش را به امریکا بازمییابد و با گرینگای زیبا به سرزمینهای شمال برمیگردد. او جای پدری را که در جنگ کوبا گم شده، میگیرد. جای تمام پدرهای گمشده در تمام جنگها و تمام انقلابها. پدری سلحشور که مستقیم به صف دشمن میتازد و تار و مار میکند اما حتی در میان میدان تنهاست. چرا که «تنهایی غیبت زمان است».
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهٔ بابل
گرینگوی پیر | کارلوس فوئنتس | ترجمهٔ عبدالله کوثری | نشر ماهی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
انقلاب برای هر سرزمینی بویی دارد، چهرهای، ردپایی در غبار، زخمی که چون داغ بر دل تاریخ آن حک میشود. فضای انقلاب چنان مالیخولیاییست که هر انسانی از آن رد شود روحش را جایی میان قابهای آن آویزان میکند و جسمش را یا به خاک میاندازد یا با خود به دوران بعد از انقلاب میکشاند. «انقلاب یک خانوادۀ بزرگ است». اگر رهبری مثل پانچو ویلا داشته باشد و در مکزیک اتفاق بیفتد، هر سر پرشوری میخواهد عضوی از آن باشد. «مکزیک مملکت بدی نیست. فقط مملکت متفاوتی است.» «در مکزیک نه چیزی برای مهار زدن بود و نه چیزی برای نجات دادن» بهترین جا برای این که نویسندهای با قلمی تلخ که سران جراید را به ستوه آورده است، زندگیاش را به ورق آخر برساند. همان گرینگوی پیری که از شمال به میان انقلاب و آشوب آمده تا مرگ را پناه خود سازد و زندگی را تف کند. گرینگویی که هیجانهای فکریاش، روان پریشانی برای پسرهایش گذاشته چنان که آنها را در الف ابتدای جوانی به کام مرگ کشانده است. او به جنوب آمده، با دنکیشوتی در چمدان و تنهایی تلخ و ساکتی در قلب. او یک بار انقلاب را در زندگیاش زیست و گم شد و یک بار هم در خیال فوئنتس در کنار گرینگایی زیبا و ژنرالی شجاع، در ملک میراندا. چه چیزی میتواند پیرمردی مأیوس و تلخکام که مرگ را چنین خواستنی میطلبد، به زندگی برگرداند؟ هیچ. حتی عشق گرینگایی زیبا که خیال فوئنتس میسازدش، آن که به خاطر گرینگو ژنرال را در آغوش میپذیرد و تفاوت حرارت تند مشرقی را درک میکند. حتی این عشق خیالانگیز هم نمیتواند او را از خواستن و عطش مردن در میان انقلاب منصرف کند. برای گرینگوی شجاع، مرگ آغوشی گرمتر دارد و او چنان میطلبدش که دو بار ازش کام میگیرد. او که در تاریخ در هزارتوی ابدی ابهام گم شده است، در میان کلمات فوئنتس راهش را به امریکا بازمییابد و با گرینگای زیبا به سرزمینهای شمال برمیگردد. او جای پدری را که در جنگ کوبا گم شده، میگیرد. جای تمام پدرهای گمشده در تمام جنگها و تمام انقلابها. پدری سلحشور که مستقیم به صف دشمن میتازد و تار و مار میکند اما حتی در میان میدان تنهاست. چرا که «تنهایی غیبت زمان است».
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهٔ بابل
گرینگوی پیر | کارلوس فوئنتس | ترجمهٔ عبدالله کوثری | نشر ماهی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
👍1
❑ در جستجوی سعادت بشری
بهترین آرزویی که برای نزدیکترین دوستان و عزیزانتان دارید چیست؟ سلامتی؟ شادی؟ برخورداری مادی؟ آرامش معنوی؟ خب اگر بخواهید همهی این آرزوهای خوب را در یک کلمه خلاصه کنید چه میگویید؟ اجازه بدهید من بهجای شما پاسخ دهم: شما برای طرف مقابلتان آرزوی خوشبختی یا سعادت میکنید. اما مشکل درست از همینجا آغاز میشود. سعادت چیست و مرجع تعریف و تعیین مصادیق آن کیست؟ در روزگار ما دیگر کسی به یک نسخهی کامل برای رسیدن به سعادت باوری ندارد و همه گمان میکنند که هیچکس از عهدهی پاسخ نهایی به پرسشِ «زندگی خوب چیست؟» برنمیآید؛ اتفاقاً برعکس، همه صرفاً خود را مرجع نهایی تعیینِ بهترین شیوهی زندگی که منجر به سعادت خودشان میشود، میدانند. چرا؟ چون سعادت امریست «ذهنی» و «نسبی.» یعنی به احوالات درونی ما بستگی دارد و چون ما به درونیات انسانها دسترسی نداریم پس سعادت به معنای کلی کلمه، چیزیست ناشناخته و بیمعنا؛ و اگر هم معنایی دارد، آن معنا از دسترس ما خارج است. این باور رایج عصر ماست. اما در طول تاریخ انسانهایی وجود داشتند که برخلاف ما مردمان هزارهی دوم، زندگی خوب و سعادت را امری عینی و قابلدستیابی میدانستند. این انسانها را میتوان به دو دسته تقسیم کرد: انبیاء و فلاسفه. دستهی نخست این ادعا را به پشتوانهی متون مقدسی که مدعی دریافت آن از منبعی فرابشری بودند، مطرح کردند و دستهی دوم، عقل مستقل انسانی را مبنای تجویز نسخهی خود قرار دادند. ارسطو در زمرهی فلاسفهایست که خود را در جایگاه تعریف سعادت غایی انسان و تعیین مصادیق آن میدیدند. از منظر ارسطو، یکی از پیششرطهای دستیابی انسان به سعادت، عضویت در یک اجتماع سیاسی است. او این وضعیت را بهتفصیل در کتاب سیاست شرح میدهد؛ پس یکی از پایههای این سعادت را باید در کتاب سیاست یافت؛ اما ساختمانِ سعادتِ ارسطویی بدون ستون دوم آن، یعنی اخلاق، ناقص میماند. با توضیحات ابتدای متن، هنوز هم حق دارید که به این ادعای ارسطو شک کنید. شاید فکر میکنید که تعریف سعادت بشری، لااقل برای انسان، مأموریتی غیرممکن است. اما من حدس میزنم که ارسطو در پایان کتاب نظرتان را تغییر خواهد داد.
✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل
اخلاق نیکوماخوس | ارسطو | ترجمهٔ محمدحسن لطفی | طرح نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
بهترین آرزویی که برای نزدیکترین دوستان و عزیزانتان دارید چیست؟ سلامتی؟ شادی؟ برخورداری مادی؟ آرامش معنوی؟ خب اگر بخواهید همهی این آرزوهای خوب را در یک کلمه خلاصه کنید چه میگویید؟ اجازه بدهید من بهجای شما پاسخ دهم: شما برای طرف مقابلتان آرزوی خوشبختی یا سعادت میکنید. اما مشکل درست از همینجا آغاز میشود. سعادت چیست و مرجع تعریف و تعیین مصادیق آن کیست؟ در روزگار ما دیگر کسی به یک نسخهی کامل برای رسیدن به سعادت باوری ندارد و همه گمان میکنند که هیچکس از عهدهی پاسخ نهایی به پرسشِ «زندگی خوب چیست؟» برنمیآید؛ اتفاقاً برعکس، همه صرفاً خود را مرجع نهایی تعیینِ بهترین شیوهی زندگی که منجر به سعادت خودشان میشود، میدانند. چرا؟ چون سعادت امریست «ذهنی» و «نسبی.» یعنی به احوالات درونی ما بستگی دارد و چون ما به درونیات انسانها دسترسی نداریم پس سعادت به معنای کلی کلمه، چیزیست ناشناخته و بیمعنا؛ و اگر هم معنایی دارد، آن معنا از دسترس ما خارج است. این باور رایج عصر ماست. اما در طول تاریخ انسانهایی وجود داشتند که برخلاف ما مردمان هزارهی دوم، زندگی خوب و سعادت را امری عینی و قابلدستیابی میدانستند. این انسانها را میتوان به دو دسته تقسیم کرد: انبیاء و فلاسفه. دستهی نخست این ادعا را به پشتوانهی متون مقدسی که مدعی دریافت آن از منبعی فرابشری بودند، مطرح کردند و دستهی دوم، عقل مستقل انسانی را مبنای تجویز نسخهی خود قرار دادند. ارسطو در زمرهی فلاسفهایست که خود را در جایگاه تعریف سعادت غایی انسان و تعیین مصادیق آن میدیدند. از منظر ارسطو، یکی از پیششرطهای دستیابی انسان به سعادت، عضویت در یک اجتماع سیاسی است. او این وضعیت را بهتفصیل در کتاب سیاست شرح میدهد؛ پس یکی از پایههای این سعادت را باید در کتاب سیاست یافت؛ اما ساختمانِ سعادتِ ارسطویی بدون ستون دوم آن، یعنی اخلاق، ناقص میماند. با توضیحات ابتدای متن، هنوز هم حق دارید که به این ادعای ارسطو شک کنید. شاید فکر میکنید که تعریف سعادت بشری، لااقل برای انسان، مأموریتی غیرممکن است. اما من حدس میزنم که ارسطو در پایان کتاب نظرتان را تغییر خواهد داد.
✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل
اخلاق نیکوماخوس | ارسطو | ترجمهٔ محمدحسن لطفی | طرح نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎