کتابخانهٔ بابل
4.81K subscribers
268 photos
24 videos
2 files
494 links
■ نقد و بررسی کتاب در ایران

وب‌سایت

www.babelbookreview.com

در اینستاگرام

instagram.com/BabelBookReview

در تلگرام

t.me/BabelBookReview
Download Telegram
دو قرن تنهایی

اعدامش را شاید بتوان اولین «اعدام تشریفاتی» یا «اعدام سرپایی» یک صدراعظم در تاریخ ایران دانست. پیش از آن‌که هلیکوپتر در زندان قصر بنشیند، پیش از آن‌که کیفرخواست محتوم را بشود، پیش از آن‌که در حیاط کوچک زمستان در زندان به‌جای ارکیده‌ای که بر یقهٔ کتش نصب می‌کرد گلولهٔ هفت‌تیر از پشت پهن زمینش کند، آخرین رمان زندگی‌اش را شروع کرده بود. این بار او خوانندهٔ رمان نبود. نویسنده‌اش هم نه خودش بود نه برادرش فریدون. قرار بود ضد قهرمان داستان باشد. تیپ‌ها شخصیت‌وار صف کشیده بودند بی‌تابانه تقلا می‌کردند قهرمان داستان شوند. نخست‌وزیر سابقی که با معیارهای امروز هم زیادی خوش‌پوش و انتلکتوئل به نظر می‌رسید، کف سلول روی تشک به چه فکر می‌کرد؟‌ شاید مصاحبه‌بازجویی خبرنگار فرانسوی «صد سال تنهایی» مارکز را برایش تداعی کرده بود. جای سرهنگ بوئندیا را خبرنگار در داستان گرفته و خودش نشسته جای ژنرال مونکادا. سرهنگ آئورلیانو بوئندیا به ژنرال گفته بود: «دوست من، فراموش نکن که این من نیستم که تو را محکوم به اعدام می‌کنم بلکه انقلاب است که تو را تیرباران می‌کند.» خبرنگار هم به او گفته بود «دوست من، من نیستم که می‌پرسم بلکه انقلاب است که می‌پرسد.» او هم مانند ژنرال خوزه راکل مونکادا جواب داده بود: «دوست من، گورت را گم کن.» ضد قهرمان داستان با آن شمّ کارآگاهی که از رمان‌های جنایی فرانسوی نصیب برده بود از آن لحظه فهمیده بود که انقلاب‌ها همیشه می‌توانند جادویی‌تر از نسخهٔ قبلی باشند. شاید هم شنیع‌تر. فهمیده بود که «یک قربانی لازم است» و هلیکوپتر و کیفرخواست را به هم ربط داده بود. رفته بود هواخوری چه کند؟ معماست. هفت‌تیرکش داستان که بود؟ معماست. پس نویسندهٔ این صحنه‌ها قرار است چه کسی باشد؟ چه کسی قرار است آخرین رمان [زندگینامهٔ] هویدا را بنویسد؟ حتا گابریل گارسیا مارکز هم نمی‌توانست حدس بزند که نویسنده دانشجوی انقلابی‌ای خواهد بود که دو سه دهه بعد می‌فهمد که غریو و غوغا و رگ گردن آن روزها ممکن است خیلی مربوط به واقعیت نبوده باشد و لازم است در همه‌چیز شک کند و همه‌چیز را از نو بنویسد. قرار است تونلی در کوه ناممکن‌ها بزند: به اسنادی دست پیدا کند همه طبقه‌بندی‌شده، با کسانی مصاحبه کند همه صف‌آرایی‌کرده در برابر یکدیگر، دوستانی که هنوز با میزان تورم رگ گردن و تیزیِ زخم زبان از هم شناخته می‌شوند، و مهمتر از همه: پرسوناژ معماییِ کسی که تا دو پشتش همه جنایی‌خوان بوده‌اند؛ روشنفکری خورهٔ کتاب با عصا و پیپ و کلاه با پاکت زردرنگ پر از اسناد آمادهٔ افشا. یعنی «قلب معما» که هیچ‌وقت معلوم نشد. همان‌طور که جزئیات خطرساز دیگرِ ماجرا.


✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل

معمای هویدا | عباس میلانی | نشر اختران

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ جهان کتاب‌ها

در نظر یک عاشق ادبیات، یکی از جدی‌ترین مسائل ادبی، نحوه‌ی تأثیر متن‌ها بر جهان است. کتاب‌ها چگونه بر جهان اثر می‌گذارند؟ چگونه دنیای اطرافشان را تغییر می‌دهند؟ چگونه تاریخ را دگرگون می‌کنند و از نو می‌نویسند؟ آیا جهانی که ما در آن زندگی می‌کنیم جهانی نیست که آنرا کتاب‌ها نوشته‌اند؟ پاسخ پوشنر به این پرسش، خبری خوش برای اهالی ادبیات است: چرا! هست!
از روزی که اسکندر تصمیم گرفت ایلیاد را در جهان واقعی بازسازی کند تا امروز که عاشقان هری پاتر هر ساله در محلی جمع می‌شوند تا تجربیات ادبی خود را با هم رد و بدل کنند، انسان‌ها در جهانی زندگی می‌کنند که کتاب‌ها آنرا نوشته‌اند: «جهان مکتوب».
چگونه یک متن باعث یک جنگ بزرگ شد؟ چگونه یک کتاب به یک امپراتوری شکل داد؟ چگونه تاریخ دین تحت تأثیر کتاب‌ها تغییر کرد؟ چگونه یک قوم هویت سنتی خود را با نگارش یک متن نجات داد؟ چگونه یک زن، از ته پستوهای مردسالاری، هزار سال است که با جهانیان حرف می‌زند؟ چگونه قصه‌های عامیانه‌ی کوچه و بازار تاریخ ادبیات را دگرگون کرد؟ چگونه سرقت ادبی به وجود آمد؟ شانزده فصل و شانزده «چگونه»ی جذاب که در هر کدام از آنها تأثیر یک متن بزرگ بر جهان و تاریخ بررسی می‌شود. از نویسنده‌ی بزرگی مانند پوشنر، کم‌تر از این هم نمی‌توان انتظار داشت. حتماً می‌پرسید: فقط شانزده کتاب روی جهان تأثیر گذاشته‌اند؟ تکلیف بقیه‌ی کتاب‌ها چه می‌شود؟
هر فصل کتاب، تنها یک بررسی تاریخی ساده نیست. یک «الگو»ست. یک دستورالعمل که خواننده با فرا گرفتن آن می‌تواند به سراغ هر کتابی که می‌خواهد برود و تأثیر آن کتاب را بر جهان و تاریخ بررسی کند. این یک کتاب بالینی است. یک «کتاب راهنما». یک «کاتالوگ»: چگونه کتاب‌ها جهان را دوباره می‌نویسند.
از من می‌شنوید این کتاب را بارها و بارها بخوانید چرا که برای عاشقان ادبیات و کتاب‌ها، هیچ مسئله‌ای به اندازه‌ی میزان تأثیر یک کتاب بر جهان اهمیت ندارد. مگر شما عاشق ادبیات و کتاب‌ها نیستید؟ اگر نیستید اینجا چه می‌کنید؟


✍️ شیرین مجد؛ کتابخانه‌ٔ بابل

جهان مکتوب | مارتین پوکنر | ترجمهٔ علی منصوری | نشر بیدگل


t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
1
❑ چیست سینما؟

«آنچه سینما هستِ» دادلی اندرو [What Cinema is! در مقابل What is Cinema؟ آندره بازن] کوششی‌ست در جهت اعاده‌ی حیثیت از نظریه‌ی رئالیستی آندره بازن در مواجهه با هزاره‌ی جدید سینما. اندرو در این کتاب این هدف را با دستاویز قرار دادن آرای خود بازن و تطبیق آن‌ها با امکانات و ماهیت جدید سینما دنبال می‌کند. کتاب او طوری فصل‌بندی شده که نویسنده را مجاب می‌کند قدم به قدم ایده‌های رئالیستی بازن در مورد غایت سینما را، آن هم مشخصاً با کنار هم گذاشتنِ مراحل تولید یک فیلم، بازخوانی کند. اما همانطوری که اندرو (البته از زبان سرژ دنی) نیز بدان اشاره می‌کند اصل موضوعه‌ی همیشگی بازن در خواندن سینما، مناسبت بنیادین آن است با سینما. اصلی که البته هرگز بنای این را ندارد که امر واقع را همان گونه که هست بازنمایی کند. در هر صورت این انگاره‌ کانون اصلی بحث بر سر سینمای مطلوب میراث‌داران بازن در مجله‌ی «کایه دو سینما» نیز محسوب می‌شد. چنان که آن‌ها این انگاره را در دهه‌های متمادی و در مقابله با سینمایی که بیش از اندازه متمایل به «تصویرسازی» بود پرورش دادند؛ یعنی سینمایی که در دهه‌ی هشتاد از سوی نویسندگان کایه به «سینمای جلوه» معروف شده بود. آنچنان که سرژ دنی فیلم‌های شهیر این قسم سینما را «شکلی از عرضه‌داشت خودپسندانه‌ی چشم‌اندازها و اشیای قابل شناسایی (کالاهایی که فیلم نمایش می‌دهد و در واقع خود به یکی از آن‌ها بدل می‌شود)» می‌خواند. و این به‌واقع در تضاد با سینمایی بود که باید از غیاب زاینده‌ی درون کانون تصویر برای جستجو در واقعیت بهره گیرد. اما، در نهایت مسئله یک چیز است: اینکه آیا می‌توان همچنان بازن را صاحب تئوری‌هایی زنده برای درک سینمای پیچیده‌ی امروز [چه از منظر روایت و چه از منظر مواجهه‌ی آن با مفهوم واقعیت] قلمداد کرد یا نه؟ اندرو با آنچه سینما هست می‌گوید: احتمالاً بله! بازن همچنان زنده است اما نه صرفاً به‌واسطه‌ی آنچه پیشتر نوشته است، بلکه به‌دلیل مفصل‌هایی که دیگران از جمله خود اندرو در متون او جاسازی کرده‌اند.


✍️ رامین اعلایی | کتابخانهٔ بابل

آنچه سینما هست! | دادلی اندرو | ترجمه‌ٔ مجید اخگر | نشر بیدگل

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ باورِ خواسته‌شدن

- می‌دانی حسادت شبیه چیست؟
- در صفحۀ حوادث روزنامه‌ای روزی در جایی نوشته بود: « مورچه‌های آدم‌خوار به مردی حمله کردند و او به مغز خودش شلیک کرد». حسادت باید چیزی شبیه این باشد.
- او به مغز خودش شلیک نکرد، به مغز آن دیگریِ منفور که داشت عذابی ناخواسته را به او تحمیل می‌کرد، شلیک کرد. این عذاب ناخواسته حسادت است؛ تدریجی و کشنده.
- مگر حسادت «من» را به «دیگری» تبدیل می‌کند؟
- هر انسانی نیازمند خواسته شدن از جانب کسی‌ست، عمیق و لاینقطع. هر گاه این خواسته شدنِ «من» به خواسته شدن «دیگری» تبدیل شود، بخشی از «من» بی‌ارزش می‌شود. برای یکپارچگی «من» باید هر چه «دیگری»ست از بین برود. «دیگری»هایی چون دزدمونا و کاسیو و از نظر یاگو، دیگری‌هایی چون اتللو.
- اما دزدمونا اتللو را می‌خواست.
- باور خواستن مهم‌تر از خواستن است. اتللو به باورِ «خواسته نشدن» رسید. خود را بی‌ارزش دید و عذابی دائمی بر روحش مستولی شد. از لحظۀ آغاز تردید تا رسیدن به باور دوباره، رنجی کاهنده در راه است که هرکس تاب تحملش را ندارد. اتللو به یاگو گفت که ترجیح می‌دهد کاملاً فریفته شود تا این که در شک و تردید به سر ببرد. پس خواستن دزدمونا در باوری که یاگو در ذهن اتللو ذره ذره تنیده بود محو شد و رنگ باخت.
- چرا اتللو برای نابودی «دیگری» اینقدر شتاب به خرج داد؟ آیا نمی‌ارزید برای یافتن حقیقت تلاش کند؟
- می‌دانست که اگر حقیقت با صد چهره هم روبرویش برقصد، توان زدودن شک را ندارد. اتللو فهمید که یا باید بکشد یا تلخکامی ابدی تردید را بر خود هموار کند. او کشتن را انتخاب کرد.
- اگر خودخواسته این رشتۀ رنج را بریده بود، پس چرا بعد از رویارویی با حقیقت خود را هم به شمشیر خشم و انتقام کشت؟
- کشتن، حذف دیگری‌ست اما بعدش تسلایی در کار نیست. «من نیک» دیروز که در طول عمرش اعتبار و شرفی به هم زده بود، ناگهان به «من پلید» قاتل بی‌آبروی امروز تبدیل می‌شود که عذاب تحملش سخت‌تر از تحمل هر تردیدی‌ست. آن که برای زدودن رنج روح خود به‌شتاب به کشتن دیگری دست می‌زند، از خودکشی ابایی ندارد مگر این که شیطان به حربه‌ای او را از شر دستان خون‌آلودش خلاص کرده باشد.


✍️ زهرا خانلو | کتابخانه‌ٔ بابل

اتللو | ویلیام شکسپیر | ترجمهٔ م. ا. به‌آذین | نشر دات

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ پرومته در زنجیر

پس‌لرزه‌های خروج لویاتان از اعماق اقیانوسِ دوران مدرن تمامی نداشت و سواحل فرانسه را نیز متلاطم کرد. کتاب ژان‌-ژاک روسو واریاسون دیگری‌ست روی تمِ هابزیِ قرارداد اجتماعی اما این‌بار با لحنی فرانسوی و طبعاً رمانتیک. او اثر مشهور خود را با این جملات شورانگیز آغاز می‌کند: « انسان آزاد به‌دنیا می‌آید اما همه‌جا در زنجیر است...چگونه این‌چنین شده است؟ نمی‌دانم. چه چیزی بدان مشروعیت بخشیده است؟ گمان می‌کنم بتوانم به این پرسش پاسخ دهم.» مسئله‌ی روسو فهم نابسندگی یکی از مفاهیم سیاسی مقدّس دوران ماست: «مردم.» چگونه و با چه جامپ‌کات فلسفی‌ای می‌توان از تک‌فریم‌های افرادِ مختلفی که تنها به فکر منافع شخصی خود هستند به لانگ‌شاتِ پیکره‌ای منسجم از شهروندان رسید که حاضرند همان منافع شخصی خود را به مسلخ ایده‌ای به نام خیر مشترک ببرند؟ آیا نباید به کلمه‌ی «ما» مشکوک بود و آن را دسیسه‌ی جماعتی اندک دانست که با فریب و زور، منافع خود را خیر مشترک نامیده و بدین‌ترتیب ایده‌ی مردم را مصادره به مطلوب می‌کنند؟ یا شاید هم واقعاً «من»‌هایی وجود دارند که با باور به تحققِ خیر مشترک، حاضرند حتی جان‌شان را نیز در این راه گذاشته و معصومانه به مردم بدل شوند؟ این فرآیند یعنی تبدیل انسان‌هایی رها و آزاد به موجوداتی دربندِ اجتماع که یوغِ قانون بر گرده دارند، وجدان روسو را معذب ساخته بود. در نظر او وضع طبیعی برخلاف نظرگاه هابز، وضعیتی آزاد و رها بود که قیود جامعه‌ی مدنی یا سیاسی، معصومیت آن را خدشه‌دار می‌ساخت؛ انتقال از انسان طبیعی به انسان سیاسی یا مدنی مستلزم تبیینی بود که به‌ناچار پای تاریخ را به میان می‌کشید. تلاش روسو در این مسیر به نخستین جرقه‌های انسان‌شناسی مدرن بدل شد. روسو وظیفه‌ی خود را نه بازگشتی خیالین به وضعِ نخستینِ انسان طبیعی، بلکه بهبود وضع انسان مدنی، از رهگذر مشروعیت‌بخشی به زور و ترسِ ناشی از برقراری حاکمیت قانونِ مطلوب، می‌دانست. به باور روسو، علی‌رغم وجود مغاکی عمیق میان انسان طبیعی و مدنی و با اذعان به اینکه دیگر امکان بازگشت به دوران خوش زندگی در وضع طبیعی میسر نیست، هنوز هم می‌توان خودِ ایده‌ی قرارداد اجتماعی را به زنجیری برای مهار گردن‌کشی لویاتان حاکم بدل ساخت.


✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل

قرارداد اجتماعی | ژان-ژاک روسو | ترجمهٔ مرتضی کلانتریان | نشر آگه


t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ معجزه‌ٔ حاکم و اقتدار الوهی

سیاست مدرن یک شاخصه‌ی بارز دارد: کسی برای ما تصمیم نمی‌گیرد، ما مردم هستیم که برای سرنوشت خود در جامعه تصمیم می‌گیریم. اما آیا به راستی چنین است؟! آیا در مورد کثرتی از افراد می‌توان همچون یک فرد واحد، از "تصمیم‌گرفتن" حرف زد؟ به نظر این خطرناک‌ترین متفکر سیاسی دوران مدرن، یعنی کارل اشمیت، پاسخ منفی است. تصمیم همواره کنش یک فرد واحد است. اگر هم این فرضیه را قبول ندارید، اشمیت مثال عجیبی می‌زند تا شما را متقاعد کند: وضعیت استثنایی. وضعیت سیاسی تأسیس شد تا ما از توحش و خطری که در «وضع طبیعی» ما را تهدید می‌کند، در امان باشیم، یعنی در وضعیتی که قانون وجود نداشت. اشمیت معتقد است که روح دموکراسی‌خواهی و برابری‌طلبی مدرن چیزی جز میل به بازگشت به همین وضعیت توحش نیست: جنگ همه علیه همه. در نتیجه، حاکم کسی است که برای جلوگیری از سقوط به درون چنین مغاکی، همواره باید دارای اقتداری شگفت و متعال باشد که بتواند در هر لحظه که خواست، کل قانون را به حالت تعلیق درآورد. پس اقتدار حاکم نمی‌تواند خود مشتق از قانون باشد، بلکه خود حاکم است که منبع مشروعیت قانون است: پارادوکس حاکمیت. قانون بدون حاکم معنایی ندارد. اشمیت یک انسان‌گرای خطرناک است: اگر همه‌چیز را به قانون فروبکاهیم، چیزی از اراده‌ی انسانی باقی نمی‌ماند. سازمان سیاسی دوران مدرن شبیه به یک نظام الاهیاتی است که در آن از معجزه اثری نباشد: از استثنأ. در نظر اشمیت دموکراسی مدرن همزمان با تصوری الاهیاتی شکل گرفت که می‌گفت خدا بدون مداخله‌ی معجزه‌آسا جهان را اداره می‌کند: سیاست و جامعه به ماشین‌های خودکار فروکاسته می‌شوند. حذف تعالی حاکم از امر سیاسی در نظر اشمیت درافتادن به مغاک یک زیست سیاسی ماشینی و بی‌روح است. و او سخت اصرار دارد که حاکم را در مقام روح این جهان بی‌روح بار دیگر برتر از هر شکل قانونی-تأسیسی مردمی احیأ کند. اگر شما هم از اندیشه‌های شگفت این حقوق‌دان عجیب به هراس افتاده‌اید، باید بدانید که این ترس بی‌دلیل نیست. اشمیت حقوق‌دان محبوب نازی‌ها بود. اما پیش از آنکه به این دلیل از او بگریزیم، باید به یاد بیاوریم که این متفکر اقتدارگرای دست‌راستی راز حاکمیت در زمانه‌ی ما را افشا کرد و به همین سبب الهام‌بخش متفکران چپ رادیکالی چون آگامبن و دریدا شد که سرسخت‌ترین منتقدان حاکمیت، اقتدار و فاشیسم در زمانه‌ی ما هستند.


✍️ سروش سیدی | کتابخانه‌ٔ بابل

الاهیات سیاسی: چهار فصل در مفهوم حاکمیت | کارل اشمیت | ترجمهٔ لیلا چمن‌خواه | نشر نگاه معاصر

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تحلیل ویدئویی | کتابخانهٔ بابل - ۵ | علی شاهی

داستان کتابخانهٔ بابل | خورخه لوییس بورخس

@BabelBookReview
❑ تا سیاهچالهٔ تخیل

این کتاب به‌بهترین نحو نشان می‌دهد که یک دانشمند چطور می‌تواند نویسنده هم باشد؛ می‌تواند همان‌قدر که عدد و فرمول بلد است، تکنیک نوشتن هم بلد باشد؛ همان‌قدر که ذرات بنیادی و میدان‌های کوانتومی را می‌شناسد، ادبیات و تاریخ هم بداند و همه را نهایتاً در قلهٔ بلند «تخیل» به هم برساند. بتواند نقاط اوج نبوغ اینشتین و دانته را نه دو نقطهٔ متفاوت از دو جهان دوردست که دو خورشید هم‌مدار ببیند و فوتون‌های شباهتشان را نشان بدهد. «واقعیت ناپیدا» با بنیادها سر و کار دارد. بنیادهای ماده، بنیادهای فکر، بنیادهای دانش، بنیادهای تخیل. بعید می‌دانم که چیزی از باورها و تصوراتتان از جهان وجود داشته باشد که بعد از خواندن این کتاب به ارتعاش و تلاطم نیفتد [بماند که گرانش کوانتومی می‌گوید همان تصورات هم چیزی جز ارتعاشات کوانتومی نیست، همانطور که این کتاب و گوشی شما و اینستاگرام و این کلمات و انگشت شما روی صفحهٔ موبایل!].
آیا معتقدید که «زمان وجود دارد»؟ باور دارید که «فضا وجود دارد»؟ خیال می‌کنید که «جهان بی‌انتهاست»؟ تصور می‌کنید که «بیگ‌بنگ نقطهٔ آغاز هستی است»؟ می‌پندارید که «محرّکی متعالی کیهان را ساخته است»؟ شنیده‌اید که «هرچه به سیاهچاله برسد نابود می‌شود و دیگر برنمی‌گردد»؟ از کلماتی مانند «بی‌شمار» و «بی‌نهایت» زیاد استفاده می‌کنید؟ اگر نتوانید طاقت بیاورید، این کتاب همهٔ این تصورات شما را از آنچه «واقعیت» تلقی می‌کنید شخم می‌زند. سعی کنید بخوانید و تاب بیاورید. «واقعیت ناپیدا» کتابی‌ست توأمان مهاجم و قصه‌گو، توأمان بی‌رحم و نوازشگر، بی‌اعتنا و شیدا، توأمان فیزیک و ادبیات، مارش و رقص، تشر و تَسلیٰ. شما را به تماشای جهان‌ِ عمیقاً تکان‌دهنده‌ای دعوت می‌کند که هم این جهانِ پیش چشمتان هست هم نیست. هم آن جهانی هست که خوانده‌اید و شنیده‌اید، هم نیست. روولی جنون دانته در نوشتن و خطرپذیری فیزیک‌دان‌های مدرن را در هم آمیخته و با نثری چنان ساده و زنده دموکریتوس و آناکسیماندر را قدم‌زنان تا مرزهای سیاهچاله و کیهان پیش برده است که مخاطب هر لحظه ممکن است از خود بپرسد که این نویسنده‌ای‌ست کارکشته با چند رمان یا یکی از بزرگ‌ترین فیزیک‌دان‌های نظری زندهٔ جهان؟ و ممکن است از خود بپرسد که چه می‌شد اگر همه کتاب‌های علمی همین‌طور نوشته می‌شد؟ چطور می‌توان تخیل را تا چنین مرزهای باورناپذیری به حرکت وا داشت؟
نثر مترجم به صلابت و شورمندی نثر نویسنده است، و خوشحالم که می‌توانیم این اثر را به فارسی بخوانیم.


✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل

واقعیت ناپیدا | کارلو روولی | ترجمهٔ علی شاهی | نشر نو


t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
رادیو برج بابل، به‌زودی...

«رادیو برج بابل» صدای «کتابخانهٔ بابل» است. در این پادکست صداهای دور و نزدیک در ادبیات و اندیشه را به گوش مخاطبان می‌رسانیم. از فلسفه و تاریخ فلسفه گرفته تا قصه‌خوانی و اجرای نمایشی، و از گفتگو دربارهٔ ایده‌ها و اثرها تا شعر و دکلمه، از همه در برج بابل خواهید شنید.

@BabelBookReview
❑ پل‌های گفتگو

پس از بابل چه کسی به داد انسان‌ها رسید؟ وقتی خدایان برج را ویران کردند و کاری کردند که انسان‌ها حرف یکدیگر را نفهمند، چه کسی جرأت کرد در مقابلشان بایستد؟ وقتی قرار بود انسان‌ها با آن عذاب الهی عجیب، منزوی شوند، گفتگو را گم کنند، ارتباطشان را از دست دهند و در تنهایی بمیرند، چه کسی آنها را نجات داد؟ مترجمان. مترجمان بودند که خود را در میانه انداختند و در مقابل اراده‌ی خدایان ایستادند تا انسان‌ها بار دیگر بتوانند از انزوای مطلق بیرون بیایند و با یکدیگر گفتگو کنند. مترجمان بودند که خاطره‌ی برج بابل را زنده نگاه داشتند و جهان را به کتابخانه‌ی بابل مبدل کردند. مترجمان بودند که فرهنگ‌های تک‌افتاده و در-خود-فروبسته را ویران کردند مبادا خدایان به خواسته‌هایشان برسند و چشم انسان‌ها را تنها به خود بدوزند.
چه کسی غیر از اسحاق ابن حنین، فلسفه را به فرهنگ اسلامی یاد داد تا این فرهنگ، همیشه در برابر خود سلاح برنده‌ی «عشق به دانایی» را داشته باشد؟ اسحاق ابن حنین و فرزندانش، همواره درهای این فرهنگ را رو به بیرون باز نگاه خواهند داشت.
چه کسی غیر از ویلیام موئربکی، بزرگترین فلاسفه و شاعران قرون وسطی را از دانستن یونانی بی‌نیاز کرد و به آتها فرصت داد که با خواندن دوباره‌ی ارسطو، رنسانس را به راه بیندازند؟ ویلیام همواره زیباترین پل گفتگوی بشری و بزرگ‌ترین هنرمند ترجمه به شمار خواهد آمد.
چه کسی غیر از جان ویکلیف، راز کلیسای کاتولیک را با ترجمه‌ی کتاب مقدس به انگلیسی، با خود بیرون برد، از عرش اعلا به زیر کشید و به دست مردم کوچه و بازار داد؟ ویکلیف تا همیشه، سپیده‌دم پنهان دوران رفرم باقی خواهد ماند.
چه کسی غیر از آن زن بی‌نام - همسر از خود گذشته‌ی فردوسی – با ترجمه‌ی خداینامه‌ی پهلوی به فارسی، فردوسی را وا داشت تا از بقایای یک فرهنگ کهنه، یک هویت تازه بسازد؟ بر سردر هویت ایرانی همواره طرحی از چهره‌ی همین «بت خوبروی» ترجمه نقش بسته است.
چه کسی غیر از یک مترجم، می‌تواند در دل یک فرهنگ بسته شکاف بیندازد و امر نیندیشیده را به اندیشه‌ی مستقر وارد کند؟ چه کسی غیر از یک مترجم می‌تواند زخم بزند تا خون تیره‌ی کهنه جاری شود و خون تازه جای آنرا بگیرد؟ چه کسی غیر از یک مترجم، می‌تواند پیام‌آور یک جهان جدید باشد؟
بد نیست به بهانه‌ی روز جهانی مترجم بار دیگر از خود بپرسیم «چه کسی از مترجمان می‌ترسد؟» و شجاعت و دلاوری مترجمانی را به یاد آوریم که از زندگی‌شان گذشتند و در مقابل امر خدایان ایستادند تا مبادا انسان‌ها در تنهایی و انزوا بمیرند...


✍️ علی شاهی | کتابخانهٔ بابل


t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑هم‌پای فراموشی

کلود لانزمن، کارگردان «شوآ» مشهورترین فیلم مستند درباره‌ی هولوکاست، زمانی گفته بود که شخصاً حاضر است تمام اسناد استفاده‌ی نازی‌ها از کوره‌های آدم‌سوزی و اتاق‌های گاز در داخائو و آشویتس را بسوزاند چون که ایمان دارد سندسازی و بایگانی، مرحله‌ی اول فراموشی‌ است و او نمی‌تواند فراموش کند. اما آیا این اعترافی از سر عجز از مقابله با فراموشی‌ نیست همپا با عبارت مشهور ژاک لاکان: «برای اینکه چیزی را فراموش کنیم ابتدا باید آن را به‌خوبی به یاد بیاوریم»؟ لانزمن دارد می‌گوید که مستند ساختن از یک واقعه‌ی تاریخی، توأمان کوشش برای فراموش کردن آن است. گشودنِ در برای ورود فراموشی. همیشه فراموشی بعد از یک یادآوری کامل رُخ می‌دهد. از این رو برای اینکه فراموش نکنیم مجبوریم که تماماً به یاد نیاوریم. مجروح شدن بهتر است از مُردن. ما با یادآوریِ کامل یک واقعه‌ی تاریخی می‌‌میریم. مرگ نه به‌معنای جسمانی آن [اضمحلال و پوسیدن و متلاشی‌شدن بدن] که به‌معنای غیاب و نا-حضور. ما چون با یادآوری کامل یک واقعه‌ی تاریخی، آن را فراموش می‌کنیم، دیگر قادر نیستیم به وقوع آن شهادت دهیم. شاهد نیستیم چون که عملاً حضور نداریم.

از طرفی، بسیار گفته شده که هر واقعه‌ی تاریخی که با فاجعه عجین است، اگر مستند نشود، در نهایت روزی همچون یک امر تروماتیک به عرصه‌ی عمومی بازمی‌گردد تا معذبمان کند. اما آیا این عذاب، این شرم از تاریخ، لذت‌بخش‌تر از جذبه‌ی فراموشی‌ است؟ همچنین آیا جراحتی که در تصویر خاطره‌‌ی محوی از سرکوب، روح‌مان را نهیب می‌زند، وجدانگیز است؟ آدورنو زمانی گفته بود که «طرح این پرسش که یک میلیون یا دو میلیون نفر در آشویتس یا داخائو کشته شده‌اند، موضوعیت چندانی ندارد چون که این آمار و ارقام صرفاً می‌خواهند از بُعد تروماتیک این واقعه بکاهند.» یک میلیون یا دو میلیون نفر! چه فرقی می‌کند؟ اینجا همان جایی‌ است که اعداد از کار می‌افتند ــ ریاضیات، فیزیک، منطق. اینجا همه‌ی اعداد و ارقام با یکدیگر برابرند. یک برابر با هزار است و دو برابر با دو میلیون.


✍️ رامین اعلایی | کتابخانهٔ بابل


تاریخ داخائو | پل بربن | ترجمهٔ جمشید نوایی | نشر نی


t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ موهبت توقف زمان در تن

شر مثل وبا از دل یک نفر به ذهن او سرایت می‌کند و از ذهن او به ذهن تمام آدم‌هایی که متقاعد شده‌اند باید از او اطاعت کنند. از او که شاید نجات‌دهنده باشد. نجات‌دهنده همیشه برای گسترش خود در ذهن‌ها و قلب‌ها به گسترش مرزها نیاز دارد و برای گسترش مرزها به جنگ‌ها. او آنقدر ادامه می‌دهد تا جنون عادت هر روزه شود. و آنچه همه هر روز زندگی می‌کنند، رفته‌رفته حقیقت را وارونه می‌کند. وقتی حقیقت به‌تمامی با خون و گلوله چهره عوض کرد، شیپورها و طبل‌های پایان نواخته می‌شوند. جام‌ها پر می‌شود و مردم به رقص پای می‌کوبند که از جهنم جنگ بیرون آمده‌اند. دیگر کسی به رستاخیزی که قرار بود نجات‌دهنده به پا کند فکر نمی‌کند. کسی اهمیت نمی‌دهد که چه جوان‌هایی چه طلوع آفتاب‌هایی را ندیدند. و اگر جنگ تمام شده باشد دیگر هیچ کدام از اینها مهم نیست اما افسوس که جنگ‌ها تمام نمی شوند، زیر پوست شهرها می‌خزند و خود را در ذهن‌ها به شکلی تازه می‌کارند. جنگ هرگز اجازه نمی‌دهد که آدم‌ها به‌راحتی فراموشش کنند. گذر زمان در نظر سربازی که در میدان جنگیده برای فراموشی کافی نیست. او به توقف زمان نیاز دارد، توقفی حتی قبل از آغاز جنگ. توقفی در رشد تن که آماده‌ترین آماج فرونشاندن تیرهای خشونت رهبران است. توقفی که تن را از شایستگی حضور در کنار مرگ برهاند و در وادی پست زندگی در امان، نگهش دارد. هر سربازی فقط در صورتی می‌تواند جنگ را فراموش کند که به آن نرفته باشد یا از آن برنگشته باشد.
اسکارِ طبل حلبی به موهبت توقف زمان در تن خود نائل می‌شود اما ذهنش بی‌وقفه پیش می‌رود و آنجا که باید بایستد، متوقف می‌شود و عرصه را به تن می‌سپارد تا آنقدر بزرگ شود که روایتش اعتباری داشته باشد. روایت خانواده و سرزمینش. قصه‌ای که از آلبوم‌ها عبور می‌کند نه از تریبون‌ها. تریبون‌هایی که «باید مواظبشان باشیم» چرا که به تداوم تخدیر حقیقت مشغولند گو این که حقیقت بخواهد چون فریادی از هزار دهان بیرون بریزد و بگوید که آغوش فراموشی هزاران بار گرمتر است از مرور تقدس‌های خونین.
گونتر گراس در این رمان پیکارسک، طنازانه تاریخ خود را می‌نویسد و با این که از ترس قضاوت به نسیان پناه برده است، به‌زیبایی علیه فراموشی قلم می‌زند.


✍️ زهرا خانلو | کتابخانهٔ بابل

طبل حلبی | گونتر گراس | ترجمهٔ سروش حبیبی | نشر نیلوفر

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ نوشتن با پتک

همه‌ی ما وقتی برای خرید به سوپرمارکت می‌رویم، اگر برند خاصی را از قبل مدنظر نداشته باشیم، به ظاهرِ اجناس و نوع بسته‌بندی آن‌ها توجه می‌کنیم و چه‌بسا که یک ظاهر جذاب و بسته‌بندی شکیل، برای خرید متقاعدمان کند. لابد با خود خواهید گفت که این جملات چه ارتباطی به ارسطو و کتاب خطابه دارد؟ شاید هم مثالم را سخیف و سطحی بخوانید. می‌کوشم متقاعدتان کنم که اشتباه می‌کنید. فرض کنید این ریویو را این‌طور آغاز می‌کردم: ارسطو در کتاب خطابه با برشمردن مهم‌ترین عوامل مؤثر بر میزان نفوذ کلام شفاهی یا مکتوب، ابزاری در اختیار نویسندگان و سخنوران قرار می‌دهد تا به میانجی آن بتوانند مخاطب خود را قانع سازند که حقیقت را در چنته دارند و یا سخنان‌شان برای مخاطب سودمند است. انتخاب این‌که کدام‌ یک از این دو شروع می‌توانست بیشتر شما را به خواندن ادامه‌ی این معرفی ترغیب کند، همان غرضی‌ست که به گمانم معلم اول را به نوشتن این رساله برانگیخت. حالا و حتی پس از گذشت قرن‌ها می‌توان اثرات فنون اقناعی تشریح شده در این اثر را در خطابه‌های پرشور رهبران کاریزماتیک سیاسی یا ترفندهای رقبای سیاسی در مناظرات انتخاباتی، به‌وضوح مشاهده کرد. اما این فقط بخشی از ماجراست. ارسطو فنِ اقناع مخاطب را ملکِ طلق مردان سیاست نمی‌داند. هنر نوشتن در هر سطحی نمی‌تواند بی‌نیاز از شگردهای اثرگذاری بر مخاطب باشد. پس بیایید سطح بحث را به والاترین نوع هنر نوشتار بکشانیم. هنر نوشتار فیلسوف. اکثر فلاسفه‌ی بزرگ نویسندگان چیره‌دستی بودند. سرآغاز دوران مدرن را تصور کنید. امثال ماکیاولی، هابز و لاک بدون استفاده از تکنیک‌های درخشان نویسندگی، قادر نبودند کالای خود را در قالب حقیقت به جهان اذهان مردمان آن عصر بفروشند و اصولاً بخشی از نبرد ازلی-ابدی میان فلسفه و دین را باید نبرد میان هنر نوشتار فلاسفه‌ی بزرگ و توانایی هولناک متون مقدس ادیانِ وحیانی در اقناع عوام دانست. چرا راه دور برویم؟ خود خطابه را باز کنید تا در پایان کتاب دیگر نتوانید از زیر سایه‌ی نفوذ کلام آن خارج شوید.


✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل

خطابه | ارسطو | ترجمهٔ اسماعیل سعادت | هرمس


t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ قانون و خشونت

قانون مهم‌ترین دستاورد زندگی جمعی و سیاسی آدمی است. قانون وضع شد نه برای سرکوب ما، که برای تضمین این که هرگز کسی نتواند به تنهایی تمامی حقوق را به تصرف خود درآورد. در تصور ما قانون همواره نماد مرزی است بین تمدن و توحش، آستانه‌ای که ما را از وحشت زیست منفرد و «حیوانی» بیرون نگاه می‌دارد. اما این داستان جذاب، برخلاف انتظار ما، هرگز بدین شکل متعادل تحقق نیافته است. مرزها چنان مخدوش شده‌اند که دیگر هیچ نقطه‌ای از زندگی از چنبره‌ی کنترل‌گر و سرکوب‌گر قانون در امان نیست. حاکمیت بدل به محفظه‌ای بسته شده است که در آن از قانون چیزی جز زور و خشونت محض آن باقی نمانده است. قدرت خشن قانون حالا بر سراسر حیات چنگ انداخته. این گزاره بی‌نهایت مهم است. چرا که دوران مدرن یک امکان بنیادین را در زیست سیاسی آدمی کشف کرد: هرگاه نظمی قانونی، که قرار بود زیست جمعی ما را تضمین کند، همچون غده‌ای سرطانی کل بدن جامعه را به تباهی بکشد، مردم با توسل به قدرت برسازنده‌ی خود این نظم منسوخ را سرنگون خواهند کرد: انقلاب. اما قدرت مطلقه درست به واسطه‌ی وحشت از همین کنش بنیانگذار مردمی، خود را در زمانه‌ی ما همچون قطب مخالف و منافی آن تعریف کرده است: وضعیت استثنایی. اگر انقلاب مردمی خنثی‌کردن نظم قانونی یک سیستم منسوخ است برای تأسیس یک نظم جدید، در مقابل آن وضعیت استثنایی در صور مختلفش تلاش قدرت برساخته است برای جلوگیری از این بازآفرینی. وضعیت استثنایی تکنیکی سیاسی است که حاکم به کار می‌برد تا اعلام کند زندگی و کنش هرگز بیرون از نظم موجود امکان ندارد: هر زمان که نظم حاکمیت احساس خطر بکند، قانون را به شکلی تعلیق می‌کند که درواقع با کل واقعیت همسان شود و عملاً بتوان هر کنش ساده‌ای را جرم تلقی کرد. پس برای تجربه‌ی زیستنی متفاوت و آزاد، وظیفه‌ی ما گسستن مفصل و پیوند بین خشونت و قانون؛ زندگی و هنجار است. وضعیت استثنایی و سیطره‌ی قانون بر زندگی، درواقع امکان هرگونه سیاست را از بین برده است. بازگشودن این امکان در گرو گشودن همین فضای بین قانون و زندگی است در قالب کنشی سیاسی که رشته‌ی پیوند خشونت و قانون را بگسلد. کنش انسانی بدین ترتیب از محبس اهداف رها می‌شود و بدل به وسیله‌ای بی‌هدف می‌گردد: پراکسیس یا کنش انسانی، رها از هرگونه وابستگی به قانون.


✍️ سروش سیدی | کتابخانهٔ بابل

وضعیت استثنایی | جورجو آگامبن | ترجمهٔ پویا ایمانی | نشر نی

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
وقتی برای حل مشکلی پیش یک روانشناس می‌روید، او از احساسات شما در آن مقطع می‌پرسد: خشمگین هستید؟ اندوهگین‌اید؟ میلی به جهان اطرافتان ندارید؟ و ... . او با همین احساسات و عواطف کار را ادامه می‌دهد و منشأ مشکل را در منابع احساس شما می‌کاود: کجا چنین احساسی شکل گرفته؟ گناه؟ خشم؟ سرخوردگی؟ آرزوی برآورده‌نشده؟ و ... . این را تشخیص «عاطفه-محور» می‌نامند.
اما خود این عواطف از کجا می‌آیند و چگونه شکل می‌گیرند؟ زیست‌شناسی!
منشأ بسیاری از عواطف و احساسات ما (و شاید همه‌شان)، نوع ادراک ما از جهان است: یک احساس حاصل شیوه‌ی مواجهه‌ی ما با جهان و ارتباطی است که با آن برقرار می‌کنیم. احساس خشم می‌تواند حاصل ناتوانی ما در شنیدن بسیاری از صداها (یا برعکس، حساسیت‌مان در شنیدن آنها) و احساس بی‌علاقگی می‌تواند حاصل ناتوانی ما در لمس کارآمد چیزها در جهان باشد. در نتیجه پرسش درست به جای «احساس شما چیست؟» این است: «جهان را چگونه می‌بینید و درک می‌کنید؟».
اینجا پای مغز به میان می‌آید چرا که ساختار مغز، نوع رابطه‌ی ما با جهان و در نتیجه ادراکات ما را مشخص می‌کند.
اما خود این ساختار مشخص مغز از کجا آمده؟ ژنتیک!
بالفعل‌شدن اطلاعات نهفته در ژن‌های ما به مغزمان شکل می‌دهد. پس آیا منشأ مشکلات روانی ما ژن‌ها هستند؟ آیا این زیادی ساده نیست؟
ریتی اینجا وارد کار می‌شود: ساختار مغز قابلیت تغییر دارد چرا که مغز یک موجود زنده است نه صرفاً یک نقشه که اطلاعات ژن‌ها را بازنمایی کند. نوع خواب، خوراک، ارتباطات و فعالیت‌های شما، بر مغزتان تأثیر می‌گذارد و آن‌را دوباره سیم‌پیچی می‌کند. عبارت اصلی کتاب همین «سیم‌پیچی» است: نورون‌ها می‌توانند کاربری‌شان را تغییر دهند و با نورون‌های جدید وارد رابطه شوند و در نتیجه نوع ادراک شما از جهان را دگرگون کنند. شما می‌توانید از طریق تمرین و تکرار، قابلیت‌هایی را در مغز (و به تبع آن در بدن) خود به وجود بیاورید که قبلاً نداشته‌اید.
اما حد این تغییرات تا کجاست؟ محدودیت‌های ژنتیک!
اطلاعات درون ژن‌ها تا یک جایی اجازه‌ی تغییر به مغز می‌دهند. پیچیده شد، نه؟ نحوه‌ی کارکرد مغز، ترکیبی از اطلاعات ژن‌هاست به علاوه‌ی فعالیت‌هایی که ما برای سیم‌پیچی دوباره‌ی آن انجام می‌دهیم.
ریتی در این کتاب درخشان توضیح می‌دهد که چگونه این دو با هم ترکیب می‌شوند و به کارکرد مغز شکل می‌دهند. بر مادران، روانشناسان، فلاسفه، مهندسان، ورزشکاران و خلاصه، همه‌ی «کاربران مغز» واجب است که این کتاب را حداقل یک بار بخوانند.

✍️ شیرین مجد | کتابخانهٔ بابل

راهنمای کاربران مغز | جان ریتی | ترجمهٔ رضا امیررحیمی | نشر نیلوفر

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ نگاه شکاک به واقعیت

کژ نگریستن یعنی چه؟ چرا باید انسانی به موضوعی کژ بنگرد؟ کژ نگریستن چه ضرورتی دارد؟ ژیژک پاسخ می‌دهد که کژ نگریستن نه یک ژست یا رفتار جسمانی مربوط به عضلات چهره، که اساساً مفهومی فلسفی است. مفهومی با یک مشخصه‌ی بنیادین که به‌سبب آن هرگز نمی‌توان واقعیت را آن‌گونه که ارائه می‌شود، فهم کرد. چون آنچه در برخوردِ اول از واقعیت آشکارا دیده می‌شود، بسیار گمراه‌کننده است به این دلیل که واقعیت انسانی پیوسته همراه با فریبندگی و تحریف است. چنان‌که لاکان می‌گوید انسان تنها موجودی‌ست که با بیان حقیقت می‌تواند دیگری را بفریبد.
از این رو اساس فلسفه همراه است با بدبینی و سوء ظن به واقعیت انسانی. مثلاً آنجا که وانمود می‌شود که ما حق انتخاب داريم، اسباب کژنگری نهیب‌مان می‌زند که امکان دارد از اساس انتخابی در کار نباشد و یا اینکه نتیجه‌ی همه‌ی انتخاب‌ها یکسان است و اصل انتخاب فریبی‌ست که در انتظار ماست. البته در این میان وضعیت دیگری هم متصور است که در آن شاید پرهیز از فریب خوردن، خود خطا و اشتباه باشد.
به‌واقع ما در بسیاری از موارد صرفاً وانمود می‌کنیم که مستعد فریب خوردن هستیم تا این طور طرف مقابل‌مان را به انجام عملی که مطلوب ماست، سوق دهیم. هرچند اگر دقیق‌تر شویم، می‌توانیم متهم دیگری هم پیدا کنیم که نه هیچ‌کدام از «ما» (در اصل شما و طرف مقابل‌تان) که یک «دیگری‌»ست. یعنی همو که همچون شخص پشتِ دوربین مداربسته و مخفی در آسانسور این اطمینان را در دیگران [در این مورد مشخصاً کسانی که در داخل آسانسور ایستاده‌اند] به وجود می‌آورد که در نهایت کسی جز آن‌ها نمی‌تواند شاهد اتفاقاتی باشد که امکان دارد در داخل آسانسور رخ بدهد؛ حال آن‌که این موقعیتِ فراهم شده، از اساس یک موقعیت فریب و اغواگری است. ژیژک توضیحی درباره‌ی نحوه‌ی برخورد ما با این موقعیت فریب دارد یا نه؟ پاسخ البته که مثبت است! او می‌نویسد که به‌واقع کژ نگریستن توسل به همان ترفندی‌ست که در خودِ واقعیت نهفته است، تا ما بتوانیم نشان دهیم که کلیت سامانه‌ی نمادین تنها یک موقعیت فریب است، هر چند که شاید درعمل نتوان هرگز این را اثبات کرد؛ کاری که ژیژک دست‌کم در مواجهه با سینما به‌عنوان یک سامانه‌ی نمادین انجام می‌دهد. مثلاً با دستاویز قرار دادن فیلم‌های آلفرد هیچکاک، فیلمسازی که مشخصاً در نزد ژیژک همان عملکردی را دارد که همان شخصِ پشتِ دوربین مداربسته و مخفی آسانسور. چون او «موقعیتِ فریب‌ساز» قهاری‌ست...


✍️ رامین اعلایی | کتابخانهٔ بابل

کژ نگریستن | اسلاوی ژیژک | ترجمه‌ٔ مازیار اسلامی، صالح نجفی | نشر نی

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
مرگ شجریان پایان یک دوران بود. دورانی که در آن، بزرگ‌ترین هنرمند ما، می‌توانست کوتاه بیاید و نیامد. می‌توانست فاسد بشود و نشد. می‌توانست کج‌دار و مریز تا کند و نکرد. امروز همه چیز تمام شد. این دوران پر از لغزش و دلهره به پایان رسید و شجریان رفت تا ما با میراث عظیم او تنها بمانیم.
سوگواری را فراموش کنید. مرگ او هیچ ربطی به نیستی و فقدان یک مرگ ساده ندارد. این حفره‌ی تیره و تاریک قبلاً با میراث باارزش او پر شده است.
میراثی که در لحظه به لحظه، نت به نت و تحریر به تحریر آن، برای ما شادی مانده و شور. شادی شناختن شخصیتی بزرگ که کوتاه نیامد، سازش نکرد، رام نشد و خواند. و شور تجربه‌ی کاروبار هنرمندی که هیچگاه تن به سادگی نداد، بازار را به چیزی نگرفت، آسان نخواند، از ارزش‌هایش دست نکشید و هر لحظه با ابتذال جنگید.
هر بار که صدای شجریان را بشنویم، به یاد خواهیم آورد که در هر تحریر و کرشمه‌ی این صدا چه تلاش و مبارزه‌ی عظیمی با متوسط‌بودن و کوتاه‌آمدن خوابیده است. هیچ چیز این صدا ساده نیست. هیچ چیز این میراث متوسط نیست. سوگواری را فراموش کنید. صدای هنرمند ما هنوز اینجاست. همان صدایی که آرام آرام صدای ما شد. همان صدایی که او عمرش را پای آن گذاشت تا یادگاری باشد از درختی که جلوی چشمان ما پا گرفت، بالید و تناور شد. درختی که سایه‌اش، امروز، جای آموزش است نه آرمیدن.
ما و فرزندان ما و فرزندان فرزندان ما، کار هنری بزرگ را از میراث درخشانی که در این صدا نهفته است، خواهیم آموخت و تا ابد یاد هنرمندی را زنده نگاه خواهیم داشت که به ما یاد داد مسیر هنر از کدام طرف می‌گذرد.
دیروز کسی جایی نوشته بود: «آقای شجریان! برای ما افغانستانی‌ها خیلی عزیز بودی».
برای ما هم...


✍️ کتابخانهٔ بابل


t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
پناهندگی به وزارت درد

نویسنده پیش از شروع رمان در صفحه‌ای نوشته است که «راوی، داستان او، شخصیت‌ها و موقعیت آنها در رمانی که خواهید خواند همه خیالی‌اند. حتی شهر آمستردام کاملاً واقعی نیست.» البته می‌توان این حرف او را پذیرفت چراکه به‌هرحال حدی از تخیل در اثر راه پیدا کرده و اختلالی در سیر زمان و روابط شخصیت‌ها و سرنوشت هر کدام ایجاد کرده. اما می‌شود این را هم اضافه کرد که این رمان «مابعدِ واقعیت» واقعه‌ای‌ست که زندگی آنهایی را روایت می‌کند که دیگر فقط می‌توانند خودشان را با «ما» تعریف کنند نه چیزِ دیگر. واقعه چیست؟ آخرین حادثهٔ کشور درندشت سابق: فروپاشی یوگوسلاوی. راوی که خانه و زندگی را جا گذاشته و برای نجات جانش از کشورش گریخته، در روندی تکان‌دهنده به مرور خاطرات و ردّشان در اکنون سرگرم است. خانهٔ مصادره‌شده و صاحبخانه‌های جدید را به یاد می‌آورد. انگار هر چیز که در «اکنون» هست جلدی از گذشته رویش کشیده شده. هر اتفاق بلافاصله گذشته را احضار می‌کند. گذشته اکنون است و اکنون در گذشته جریان دارد. هر دو در هم سرریز می‌شوند و اندوه و شادی‌های کوچکی را به یاد می‌آورند که دیگر خونی زیر پوستشان نیست. ترکیب همه اینها نوری بر واقعهٔ بزرگ می‌اندازد. راوی با خونسردی‌ای که انگار ریشه در قصه‌گویی «یوگی‌ها» دارد سعی می‌کند اجزای متعدد «فروپاشی» را ذره‌ذره کنار هم بچیند بلکه تعبیری از چرائیِ فاجعهٔ بزرگ به دست بیاورد؛ بلکه بتواند این درهم‌تنیدگی دائمی و احضار گذشته‌اکنون را در روانِ ملتهبش به قرار برساند.
او در میانِ دیگر فراری‌ها و مهاجرانی گیر افتاده است که هر کدام جز اینکه تیپ یا شخصیتی برای پیشبرد رمان‌اند، ترکشی خونین از پیکرهٔ فاجعه‌اند. هیچ‌کدام نمی‌توانند هویت خود را سرراست تعریف کنند. تکلیفشان با هویتشان معلوم نیست. فقط می‌توانند اکنون را با گذشته تعریف کنند. گذشته‌ای که در عالم واقع امتداد نیافته است. یعنی اکنون زمانی تعریف‌پذیر می‌شود که گذشته باشد، آن هم گذشته‌ای جراحی‌شده: «ما»، «مردم ما»، «زبان ما»، «کشور ما». آن هم وقتی که دیگر نه «ما» در کار است نه زبان مشترک نه کشور مشترک. دیگر چیزی برای نامیدن باقی نمانده. همه‌چیز نامش را از دست داده است. فاجعه رخ داده و کسی نتوانسته کاری بکند. هرکس باید مسیر سرنوشتش را در پیش بگیرد و اگر توانست، از گذشته رها شود: یکی به دورترین نقطه از کشور سابق پناه می‌برد، یکی پرستار خانگی خانه‌های بی‌شمار می‌شود، یکی خودش را به بیماری روانی می‌زند تا دیپورت نشود، یکی آوارهٔ کوچه‌های جهان می‌شود به آواز و لعنت‌خوانی، یکی هم راه را در معبد سکسِ خشن و فریاد می‌جوید: در «وزارت درد».


✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل

وزارت درد | دوبراوکا اوگرشیچ | ترجمۀ نسرین طباطبایی | نشر نو

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ قربانی عریانی صداقت خویش

صداقت چه رابطه‌ای با کلام دارد؟ چه رابطه‌ای با تفکر دارد؟ چرا انقدر خواستنی و در عین حال دور از دسترس است؟ همه می‌خواهند حرف دیگران را باور کنند اما باور نمی‌کنند، چرا؟
جهانی را در نظر بگیرید با پادشاهی که هر حرفی و هر ادعایی را با بی‌خردی و هیجان‌زدگی و بدون چون و چرا باور کند و اساس تصمیم‌گیری‌اش را بر آن بنا کند. این جهان، جهان شاه لیر است. شاهی که از عشق به قلمرو و حکومت خسته شده و به دام خواستن این باور می‌افتد که گفتار متظاهران را مبنای کردار خود و آیندۀ کشور قرار ‌دهد. شیرینی این باور، حتی کاذب، بر ذهنش چنان غلبه می‌کند که «شاید» به «باید» تبدیل می‌شود. «باید» گونریل همانطور که می‌گوید او را بیش از بینایی چشم و بیش از آزادی دوست بدارد. «باید» ریگان چنان که می‌گوید تنها در دوست داشتن پدر، خود را سعادتمند ببیند. کوردلیا هم «باید» به سنگدلیِ آن «هیچ»ِ رانده بر زبانش باشد. پس قلمرو به چاپلوسان واگذار می‌شود و صداقت‌پیشگان به دوری محکوم. کنت صادقانه می‌گوید: « هنگامی که فرّ پادشاهی به بی‌خردی می‌گراید، شرف وظیفه دارد که بی‌پرده سخن بگوید.» اما این بی‌پرده سخن گفتن موجب مغضوب و رانده شدن از درگاه است. سالوسانِ مزین به لباس فاخر دروغ، قلمرو را به یغما می‌برند و در مراهنۀ فساد از هم پیشی می‌گیرند. «گناه را با زر آراسته کن و تیغ تیز عدالت بی‌آنکه گزندی برساند، می‌شکند. حالا آن را به لباس مندرس بپوشان؛ نیزه کوتوله آفریقایی هم آن را می‌دَرَد». پادشاه تاوان قضاوت پرشتاب خود را با صحت روانش می‌پردازد و دیوانه‌سر رو به بیابان می‌گذارد. اما کیست که نداند یک سرِ جنون، عقل صیقل‌خورده است. وقتی شمشیر حقیقت، لایه‌لایه جهانِ زرینِ دروغ را مقابل چشم انسان می‌بُرد و دور می‌ریزد، آنچه می‌ماند، از فرط خلوص چنان ناخواستنی‌ست که تمام دلبستگانش را به شیدایی می‌کشاند. آمیختگی ساده‌دلی و فریبکاریْ گردابی پدید می‌آورد که ادموند را از گلاوستر و ادگار بازنمی‌شناسد و همه را فرو می‌برد و کور و کشته به ساحل نیستی می‌افکند. آشفته‌بازارِ عشق و هوس و خیانت خواهران، سپیدی صلح و آرامش را با رشحات سرخ جنگ و شتک سیاه نفرت تباه می‌کند. کوردلیای صافی هم جان به در نمی‌برد و قربانی عریانی صداقت خویش می‌گردد.


✍️ زهرا خانلو | کتابخانهٔ بابل

شاه لیر | ویلیام شکسپیر | ترجمهٔ م. ا. به آذین | نشر دات


t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
1
❑ طبیب دموکراسی

در عصری که ما در آن زندگی می‌کنیم، لااقل در سطح رتوریک، مردم جایگاه والایی دارند و به‌همین سبب، دموکراسی اسم‌رمز ورود به پانتئون سیاست در دنیای مدرن محسوب می‌شود. اما آیا این بدین معناست که در هر تصمیمی باید به آراء عمومی مراجعه کرد و رأی اکثریت را ملاکِ عمل قرار داد؟ بزرگ‌ترین خطر برای دموکراسی از خودِ دموکراسی نشأت می‌گیرد. چرا؟ بگذارید منظورم را با یک مثال روشن‌تر کنم. فرض کنید با تعدادی از دوستان‌تان به پیک‌نیک رفته‌اید و قرار است در خصوص تقسیم وظایف رأی‌گیری کنید و هر کس قسمتی از کار را عهده‌دار شود. تا اینجای کار شما به‌نسبت دموکراتیک عمل کرده‌اید. اما اگر هنگام صرف ناهارعده‌ای حقِ غذا‌خوردنِ یکی از اعضا را به رأی بگذارند چه؟ باید به رأی اکثریت تن داد؟ لابد پاسخ به این پرسش برای شما آنقدر بدیهی‌ست که حتی ممکن است لزوم طرح آن از جانب من را زیر سؤال ببرید. حق دارید؛ فکر می‌کنم ما بداهتِ پاسخ به این پرسش و فهمِ امروزین خود از دموکراسی را مدیون ژرف‌اندیشی و نکته‌بینیِ الکسی دوتوکویل، اشراف‌زاده‌ی فرانسوی، هستیم که ماحصل تجربیات خود از سفری نه‌ماهه به ایالات متحده‌ی قرن نوزدهم را به یکی از درخشان‌ترین آثار هم در نقد و هم در تثبیت مفهومِ دموکراسی بدل ساخت. توکویل در «دموکراسی در آمریکا» با مشاهده‌ی دقیق روندها و نهادهای دموکراتیکِ ایالات متحده و با برشمردن مزایا و معایب این رژیم که به‌زعم او نمونه‌ی اعلای دموکراسی بود، مدعی شد که برای تبیین این شرایط جدید به «علم جدید سیاست» نیازمندیم. او شورمندانه در برابر این یقین جزمی و خوشبینی افراطیِ جبرگرایانی که مدعی بودند با استقرار دموکراسی، آخرین سنگرهای جباریت نیز فتح شده و سرچشمه‌های آن خشک خواهد شد، ایستاد. توکویل پیروزی اصل برابری در شرایط جدید را پذیرفت اما به لطف تربیتِ آریستوکراتیک خود می‌دانست که انسان‌ها نمی‌توانند از حیث هوش و استعداد برابر باشند و این همان پاشنه‌ی آشیلی‌ست که انسان‌های برابری‌خواه مدرن را ازدیدن ضعف‌های دموکراسی بازمی‌دارد. مخاطبان مستقیم و نخستین کتاب، هم هواداران دموکراسی بودند و هم منتقدان آن و فیلسوف فرانسوی با اثر خود دست به خلق فضایی زد که در آن امکان گفتگو میان این دو طیف فراهم شد. او فیلسوفانه کوشید درمانی دموکراتیک برای بیماری‌های دموکراسی تجویز کند؛ او طبیبِ دموکراسی بود.


✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل

تحلیل دموکراسی در امریکا | الکسی دو توکویل | ترجمهٔ رحمت‌الله مقدم | علمی و فرهنگی


t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ طاعون سفید

خودکامگی چیزی است شبیه ویروس. خطرناک‌ترین وجه فاشیسم این نیست که ما را به بند می‌کشد، بلکه بدتر از آن، این است که سعی می‌کند ما را شبیه خود کند. از کامو تا ساراماگو، این اصرار بر تشبیه وضعیت‌های خشونت‌بار فاشیستی به بیماری‌های واگیردار نشان از ژرفای درک سیاسی نویسندگان دارد. فاشیسم بیش از هر چیز بر بدن‌ها چنگ می‌اندازد، بر زندگی، بر سلامتی و شادی. اما برخلاف آنچه در نگاه نخست به نظر می‌رسد، رمان ساراماگو، نویسنده‌ی چیره‌دستی که با نثر پرالتهابش کاری می‌کند هراس این وضعیت را با تمام وجود حس کنید و کثافت تجاوز و بیماری را بر تمام بدن خود ادراک کنید، نه کتابی راجع به هراس از قدرت فائقه‌ی فاشیسم، که کتابی است در مورد قدرت خاموش‌نشدنی مقاومتِ زندگی. ساراماگو با تیزبینی تمام این باور بنیادین سیاست رادیکال را به تصویر می‌کشد: قدرت برسازنده‌ی زندگی سرکوب‌شدنی نیست. رمان ساراماگو نه در مورد فاشیست‌ها، که در مورد یک گروه کوچک مقاومت است. مقاومت به معنای سیاسی درست در چنین وضعیت استثنایی هولناکی است که با خود قدرت زندگی یکی می‌شود. رمان ساراماگو بهتر از هر رساله‌ی فلسفی کمک می‌کند تا دریابیم مقاومت چگونه چیزی است، و مهم‌تر از آن، این که مقاومت جمعی همواره در قالب همزیستی و حرکت گروه کوچکی از مبارزان تجلی می‌کند، بی‌آنکه نیازی به مرکزیت متعال حزب یا دولت داشته باشد. گروه کوچک مقاومت در این رمان نه سردسته‌ای دارند و نه سلسله‌مراتبی بر آنها حکمفرماست. تنها یک چیز آنها را به هم متصل کرده است: میل بی‌حدوحصر و وحشی به زیستن، به پس‌زدن مرگ و کوری، به مقاومت در برابر طاعون کوری سفیدی که می‌خواهد همگان را به سیاهی ناامیدی و مرگ عادت دهد. «کوری» نقدی بی‌پروا بر سیاست‌های فاشیستی حاکم بر جهان ماست. رمان تصویری دقیق از وضعیتی است که در آن قانون و اضطرار می‌کوشند زندگی و قدرت برسازنده‌ی آن را تا نهایت به بند بکشند (و درست به همین سبب است که توحش را بازتولید می‌کنند). حبس، قرنطینه، جیره‌بندی، کنترل سراسری در کلمات ساراماگو با واقع‌گرایی گزنده‌ای تصویر می‌شوند. اما بی‌شک آنچه همواره زنده است میل وحشی زیستن و مقاومت است، میل این شخصیت‌های بی‌نام، که هر لحظه می‌کوشند در سیاه‌ترین لحظات این کوری سفید، شعله‌ی زیستن را روشن نگاه دارند: رانه‌ی زیستن را در برابر مرگ و توحش.


✍️ سروش سیدی | کتابخانهٔ بابل

کوری | ژوزه ساراماگو | ترجمهٔ مینو مشیری | نشر علم


t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview