کتابخانهٔ بابل
4.8K subscribers
268 photos
24 videos
2 files
494 links
■ نقد و بررسی کتاب در ایران

وب‌سایت

www.babelbookreview.com

در اینستاگرام

instagram.com/BabelBookReview

در تلگرام

t.me/BabelBookReview
Download Telegram
❑ چه باید کرد؟ راهی هست؟

سهام‌دار یا صاحب‌بنگاه خوشحالی را تصور کنید که در سخت‌ترین وضعیت اقتصادی کشور با نصب قاب عکسی بر دیوار و رعایت انواع ظواهر دارد از نوسان قیمت ملک سود هنگفت می‌برد. یک عکس دیگر یا یک کاغذ آچهار هم پرینت کرده چسبانده به شیشهٔ مغازه که جمله‌ای معنوی از یکی از اولیا یا مقامات عالی کشور را نشان می‌دهد. ممکن است اولی برای تخته‌نشدن کسب‌وکارش ضروری باشد اما دومی را چرا چسبانده است؟ آیا کسی از او خواسته که چنین کاری کند؟ نه احتمالاً. آیا کسی آن جمله را نگاه می‌کند و باور می‌کند؟ نه احتمالاً. آیا خود او به عکسی که چسبانده باور دارد؟ باز هم نه احتمالاً. این نشانه‌ای از میل مرگبار به ایستادن در دایرهٔ دروغ است. امری به‌ظاهر روزمره که به همهٔ مناسبات اجتماعی شکل داده و از درون تهی‌اش کرده است. هاول می‌گوید که نظام حاکم نیاز ندارد که حتماً همهٔ شهروندان با او موافق باشند. نیاز ندارد که وقتی کسی را مجازات کرد همه فریاد حمایتشان آسمان را بلرزاند. کافی‌ست عمومِ مردم «همرنگی با جماعت» را بپذیرند، سکوت کنند، و سعی نکنند خارج از چاردیواری‌شان آشکارا حرفی علیه نظام حاکم بر زبان بیاورند. اینطور خودشان تبدیل به نظام می‌شوند. «دایرهٔ دروغ» و «دایرهٔ حقیقت» دو محدوده‌ای‌ست که هر عمل روزمره، هر موضع‌گیری سیاسی، و هر جمله‌ای را که می‌گوییم در بر می‌گیرد. نظام دیکتاتوری با تکیه بر هزاران دایرهٔ دروغ روزبه‌روز پیشتر می‌رود و جامعه را به‌وسیلهٔ انواع رسانه‌ها و آدم‌های اجاره‌ای از زیستن در دایرهٔ حقیقت دور یا پشیمان می‌کند. فساد می‌کند، فساد را توجیه می‌کند. بی‌کفایت است، آدم می‌کشد، توجیه می‌کند. هاول می‌گوید آنها که زیستن در دایرهٔ دروغ را پذیرفته‌اند نیازی به تحلیل و تفکر ندارند؛ پاسخ‌ها از پیش آماده است. کافی‌ست که یا بپذیرند یا بی‌اعتنا بمانند و دیگران را هم دعوت کنند به بی‌اعتنایی. به همین دلیل، هر لحظه و در هر اتفاق ایستادن در دایرهٔ حقیقت کنشی‌ست رادیکال و اساس اولیه و ضروری هر تغییری در جامعه.
این کتاب حاصل «خسته شدن از خستگی» ملّت چک است. کتابی‌ست که مردمی را از اعماق یأس و امیدباختگی به شناخت دقیق زیر و بالای حکومتی دیکتاتور هدایت کرد و از متون مقدس انقلابی شد که چند دهه بعد نظام دیکتاتوری چکسلواکی را به لژ حکومت‌ها پرتاب کرد: به قبرستان تاریخ. اگر سرخورده شده‌اید، اگر گیج شده‌اید، و اگر می‌خواهید یکی از مهمترین متن‌های زمانهٔ ما را بخوانید، در اولین فرصت این کتاب را پیدا کنید بارها بخوانید.


✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل

قدرت بی‌قدرتان | واتسلاف هاول | ترجمهٔ احسان کیانی‌خواه | نشر نو

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ از تکوین زبان تا سلاخی در آشویتس

تعریف شما از انسان چیست؟ آیا به جز انسان موجودی را می‌شناسید که توان یا تمایلی به تعریف‌کردن چیستی خودش داشته باشد؟ اما درست همین موجود است که تعریف‌کردنش بسیار دشوار یا حتی ناممکن به نظر می‌رسد. شما برای تعریف‌کردن هر حیوانی می‌توانید به آوای خاص آن حیوان رجوع کنید (مثلا پارس‌کردن سگ) و تمایزش را با باقی حیوانات مشخص کنید. اما انسان آوایی خاص خود ندارد، بلکه به جای آوایی خاص، «زبان» دارد. انسان محتوایی ایجابی ندارد که قابل‌تعریف باشد (به جای آن دو ویژگی دارد: زبان و مرگ. ما یا حیوانی ناطق هستیم یا حیوانی میرا). حتی خود این زبان هم تنها به شرط کشتن آوای حیوانی ممکن شده است. مرگ و منفیت همه‌جا همراه ماست. از آنجا که انسان جز این منفیت چیزی برای تعریف‌کردن و هویت‌بخشیدن به خودش نمی‌یابد، مجبور است برای دست‌وپاکردن محتوا و تعریفی برای خود، به خشونت متوسل شود. کهن‌ترین مناسک بشری نیز درست به همین منفیت و خشونت اشاره دارد: قربانی. قربانی روایتی است که به ما هویت می‌بخشد، از طریق فراهم‌کردن خاستگاهی جعلی که فقط با نفی و حذف «دیگران» ممکن شده است. به عبارت دیگر، انسان نمی‌تواند خود را تعریف کند (چون آوایی ندارد) مگر از طریق اثبات وجود خویش در قالب کنش خشونت‌بار قتل و قربانی. به عبارت دیگر، عمل قربانی به خاطر خونی که ریخته می‌شود خشونت‌بار نیست، بلکه به این سبب خشونت‌بار است که نشان می‌دهد کنش انسانی هیچ مبنایی ندارد. انسان که سخت می‌کوشید حیوان نباشد، به خشن‌ترین درنده بدل شد: بیماری پوستی زمین. آگامبن ریشه‌های مهیب‌ترین سلاخی تاریخ، یعنی آشویتس را، در همین بی‌بنیادی انسان می‌یابد، در این تلاش برای جعل هویتی برای خود از طریق نفی و حذف دیگری؛ از طریق قربانی. در نظر آگامبن، راه فرارفتن از این وضعیت، فرارفتن از انسان، حذف‌کردن اسطوره‌ی قربانی مقدس است، که چیزی نیست جز همان منفیت و بیان‌ناپذیری ماهیت و تعریف انسان. انسان ماهیتی متعال و یا بیان‌نشدنی و مقدس ندارد. بلکه اساساً وظیفه‌ی ما حذف‌کردن همین امر ناگفتنی از بنیان زبان و ماهیت انسان است. آگامبن نام این وضعیت رهایی را می‌گذارد «کودکی»، یعنی لحظه‌ای که در آن زبان هنوز شکل نگرفته است بلکه تنها نوعی بالقوگی یا توانِش محض است: رهایی ما از انسان عبارت است از لمس همین بالقوگی، یعنی کودکی.


✍️ سروش سیدی | کتابخانهٔ بابل

زبان و مرگ | جورجو آگامبن | ترجمه‌ٔ پویا ایمانی | نشر مرکز

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ باید دور ریخت!

تئودور آدورنو در سال ۱۹۶۱، در آغاز دهه‌ای که می‌رفت تا در آن تمام تلقی پیشین از هنر دگرگون شود، نظریه‌ی زیباشناسی خود را با این جمله آغاز کرد: «روشن است که هیچ چیز مرتبط با هنر، دیگر بدیهی و خودآشکار نیست.»... آدورنو معتقد بود که در سال‌هایی که حتی نفس‌های انتزاع‌گری نیز به شماره افتاده است، مسئله بر سر کثرت بی‌سابقه‌ی سبک‌ها، فرم‌ها، تجارب و ابزارهای بیان در هنر است. وضعیتی که نخستین بار ــ دست‌کم ــ پس از نیمه‌ی دوم قرن نوزدهم، این سئوال را پیش کشید که دیگر با چه متر و معیاری می‌توان اثری را «هنر» تلقی کرد... چون دیگر به نظر می‌رسید که ممکن نیست بتوان تعدادی متریال منحصربه‌فرد را رسانه‌ی هنری در نظر گرفت. آن هم درست در عصری که فلز و سنگ، هوا، نور، صدا، کلمات، مردم، زباله، چیدمان‌های چندرسانه‌ای و حتی در افراطی‌ترین شکل ممکن نَفَس هنرمند نیز قادر بود «هنر بودن» یک اثر را تضمین کند. اما آیا همچنان می‌شد شیوه‌ای نه به‌منظور تثبیت تنوع سرسام‌آور فرم‌ها و تجارب هنری که برای شناسایی تعدادی از مضامین اساسی هنر جدید پیدا کرد؟ مایکل آرچر در «هنر بعد از ۱۹۶۰» پاسخ می‌دهد: بله! مثلاً از نظر او توجه به رابطه‌ی هنر و زندگی روزمره تا حد زیادی می‌تواند عملکردِ دو حوزه‌ی بی‌نهایت متفاوت «پاپ» و «مینیمالیسم» در هنر را توضیح دهد. او حتی پا را از این فراتر می‌گذارد و می‌نویسد امروزه دیگر معنای یک اثر هنری لزوماً در خودِ اثر نهفته نیست بلکه مستقیماً به زمینه‌ای که اثر مکرراً دارد به آن ارجاع می‌دهد، مرتبط است؛ زمینه‌ای که فرم صرفاً صورت بیرونی آن است و جامعه و سیاست در بطن آن قرار دارند. از همین روست که آرچر پیشنهاد می‌دهد که تا آنجا که زمانه اقتضا می‌کند بهتر است حوزه‌هایی همچون هنر کانسپچوال، هنر زمینی، پرفورمنس، بادی آرت و چیدمان ــ که هنر کلاسیک و حتی مدرن درکی از آن‌ها ندارد ــ را از منظر سیاست و هویت فردی و فرهنگی بخوانیم نه مشخصاً از منظر فرم. او به اندازه‌‌ای جسور هست که بنویسد: «فرم را باید دور ریخت!» و چنان‌که ــ دست‌کم ــ تاریخ هنر نشان داده است، هنر جایگاه هنرمندان و نظریه‌پردازان و اجراگران جسور است.


✍️ رامین اعلایی | کتابخانهٔ بابل

هنر بعد از ۱۹۶۰ | مایکل آرچر | ترجمه‌ٔ کتایون یوسفی | حرفه هنرمند

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ فروید بر مبل قرمز

فردی را در نظر بگیرید که روی مبل قرمز معروف دراز کشیده است، عرق کرده و مضطرب، قرار است هرچه به ذهنش می‌رسد بگوید. او در موقعیت‌های پیچیده‌ای در زندگی کنونی‌اش قرار گرفته است. در ذهن خود درگیری مدام با ترسی عجیب از شکنجه‌های دوزخی دارد. دعاکردن‌های وسواس‌گونه، اسارت در تیرگی‌های ذهنش که منشأ آنها را نمی‌شناسد. او فقط می‌داند که از خودش در عذاب است. علت بعضی از رفتارهای خودش را نمی‌فهمد و به دنبال کسی بوده که او را به خودش نشان دهد و از دست خویش رهایش کند. نه خود کنونی‌اش بلکه خود کودکی‌اش. کودکی، مثل دامی‌ست که اکنونِ هر انسانی در آن گرفتار شده است. برای آزاد کردن این هیولا و کوچک کردنش چه راهی پیش روی انسان‌هاست؟ کودکی که از هر چیز در هراس است، هیچ چیز را نمی‌شناسد، همه چیز برایش عجیب و هول‌آور است و تا ابد هول‌آور می‌ماند؛ اگر و فقط اگر نتواند رهایش سازد. برای رهایی‌اش چه باید کرد؟
آیا علاجی قطعی برای آن وجود دارد؟ هیچ‌کس نمی‌داند. هر انسانی از زمان تولد چنان در مازهای درونی خودش گم می‌شود که هیچکس نمی‌تواند او را با اطمینان از ان بیرون بکشاند. دست مطمئنی برای کمک دراز نشده مادامی که خود بخواهیم از آن بیرون بیاییم و گیج و مردد راه‌ها را برویم و برگردیم. فروید می‌گوید که ما گرفتار ناهشیاریم و ناهشیار بی‌زمان است. مدفن تمام احساسات و تجربیات ماست.
فروید عمر خود را صرف کرد تا بتواند دستی باشد که ما را از خودمان بیرون می‌کشد. چراغی که راه را میان تاریکی‌های عمیق تنیده درهزارتوهای خویشتن درونمان، روشن می‌کند.
او از ما می‌خواهد که بنشینیم و بدون فکر از خودمان بگوییم. و این یکی از سخت‌ترین کارهای ممکن برای هر انسانی‌ست. مواجهه‌ای سخت، بدون خودسانسوری، بدون ملاحظه. چه کسی از پس چنین آزمون تن به تنی با خویشتنش پیروز بیرون می‌آید و اصلاً پیروزی در برابر عریان کردن فکر خود یعنی چه؟ شاید معنایش یافتن راه گریزی از ناچاری‌های سرگردان‌کننده باشد. گریز از رفتارهای ندانم. هر کس از خود خلاص شود، راه را در این ناهموارِ ابدی بر خود هموار ساخته است.


✍️ زهرا خانلو | کتابخانهٔ بابل

فروید | جاناتان لیر | ترجمهٔ علی رضا طهماسب، مجتبی جعفری‌| نشر نو

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ رام‌‌کردن حیوان سرکش

یکی از انگیزه‌های تغییر در اتمسفر سیاسی تمامی جوامع امید است؛ امید به وضعیتی بهتر از امروز و دیروز. فرض کنید به شما بگویند که وضعیت اسفبار کشورتان دیگر تغییری نخواهد کرد و بناست یک فلاکت ابدی را تجربه کنید. پاسخ شما چه خواهد بود؟ می‌توان حدس زد که جان لاک بعد از مواجهه با لویاتان هابز با هجوم چنین افکار یأس‌آوری مواجه شد. آنچه لاک را بیش از همه به نوشتن این رساله برانگیخت، بی‌دفاعی شهروندانی بود که در معاوضه‌ای نابرابر و با واگذاری آزادی‌های بنیادین خود به جباری بی‌رحم، تنها از شر مرگ خشونت‌بار خلاص شدند اما تا ابد حقِّ انکارِ حاکمیت از آنان سلب شده‌بود. لاک با فراست دریافت که خود حکومت نیز می‌تواند، تحت شرایطی، به تهدیدی برای صلح و امنیّت شهروندان بدل شود؛ تهدیدی که به استقرارِ وضعیتی به‌مراتب دهشتناک‌تر و غیرقابل‌تحمّل‌تر از وضع طبیعیِ هابزی منجر خواهد شد؛ زیرا قدرتی که در شخصِ لویاتان مجتمع شده بود، زرادخانه‌ای را می‌ساخت که نیروی مقاومت شهروند در برابرش چونان تاب‌آوریِ شمعی در برابر طوفان بود. این نیروی متمرکز استعداد خارق‌العاده‌ای برای سوءاستفاده در اختیار حاکم جبّار قرار می‌داد، مگر اینکه بتوان این قادرِ مطلقِ درنده‌خو را با زنجیری از جنس قوانین و حقوق به بند کشید. لاک بنیان‌های نظری هابز را پذیرفت اما ساختمان حکومت مدّنظر خود را با مصالح دیگری بنا کرد. مصالحی که آن خانه را به محیطی امن‌تر و آزادتر برای ساکنان بدل می‌ساخت. او در تمهیدی رادیکال، حقِّ شورش و به‌زیرکشیدن حاکم را به رسمیت شناخت و تأکید کرد که یوغ نهایی بر گُرده‌ی حکومت، مرجعیت و تواناییِ مردمان در مقاومت و طغیان علیه حکّام، به‌هنگام مشاهده‌ی تخطی از قانون و ارتکاب سبعیت است و این حقِّ اتباع را در مسیر استقرار جامعه‌ای سالم و به‌سامان، حیاتی می‌دانست. روحِ به‌ویژه رساله‌ی دوم درباره‌ی حکومت را باید در رام‌کردن و تربیت خوی حیوانی حاکم هابزی دید، و چه چیزی برای میل سیری‌ناپذیر یک جبار خو‌نخوار، خطرناک‌تر از طنابی‌ست که به‌جای گردن شهروند، بر دست‌وپای خودِ او محکم می‌شود؟


✍️ علی رزاقی ؛ کتابخانه‌ٔ بابل

رساله‌‌ای در باب حکومت | جان لاک | ترجمه‌ٔ حمید عضدانلو | نشر نی


t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
برادر بزرگ: حکومتی تمامیت‌خواه که در جای‌جای شهر و زندگی و خانه‌ی مردم رخ می‌نمایاند و دوست دارد لحظه‌لحظه‌ی زندگی آنها را کنترل کند.

گفتار نو: تنها گفتاری که این حکومت تمامیت‌خواه مجاز می‌داند. تمام شکل‌های دیگر گفتار و سخن، ممنوع است.

دوگانه‌باوری: شستشوی مغزی، چنانکه شخص قادر باشد همزمان دو حقیقت متضاد را باور کند. تنها چنین اشخاصی مطلوب یک حکومت تمامیت‌خواهند.

جرم فکری: تفکر به هر چیزی غیر از آن چه یک حکومت تمامیت‌خواه می‌خواهد ممنوع است: ما هستیم که تعیین می‌کنیم شما چه کار کنید، چه بگویید و حتی به چه چیزهایی فکر کنید.

تله‌اسکرین: ابزارها و روش‌های یک حکومت تمامیت‌خواه برای کنترل هر لحظه‌ی شهروندانش.

«۲+۲=۵»: حقیقتی که برای نشان‌دادن وفاداری به حزب باید به آن باور داشته باشید. مسئله اینجا «واقعیت» نیست، ایدئولوژی‌ای است که می‌خواهد باور شما را تعیین کند.

باور کنید یا نه، تمام این عبارت‌ها را نویسنده‌ای ساخته که می‌خواست در سال ۱۹۴۹، وضعیت جهان در سال ۱۹۸۴ را پیشبینی کند. پیشبینی او اشتباه از آب درآمد اما صحنه‌ها و عبارت‌های ابداعی او هنوز هم به ما در مواجهه با حکومت‌های تمامیت‌خواه کمک می‌کنند.
یکی از حکومت‌های درون رمان، در تلاش است با محدود کردن کلمات و عبارات شهروندانش، گفتاری نو به وجود بیاورد که همه موظف باشند تنها با آن سخن بگویند. آنها معتقدند محدودیت کلمات، محدودیت تفکر می‌آورد و شهروندان با این گفتار نو، دیگر به بسیاری از مسائل فکر نخواهند کرد: آزادی، عدالت، حق، دوستی، صلح و ... . اورول با این رمان، دقیقاً راهی بر خلاف آن حزب را می‌پیماید: کلمات جدید بسازید، زبان‌تان را گسترده کنید، از ابداع عبارات تازه نترسید، هر چقدر دلتان می‌خواهد پیچیده باشید، به هر مسئله‌ای از تمام زوایا نگاه کنید و بگذارید فکرتان از طریق زبان و کلماتتان گسترش یابد و بزرگ‌تر از آن شود که در خدمت یک حکومت تمامیت‌خواه درآید. این شاید بزرگ‌ترین دستاور رمانی کلاسیک باشد که فضای تاریک و سرد آن، نفس خواننده را در سینه حبس خواهد کرد و به او تجربه‌ای از زیستن در جوامع تحت ظلم و سرکوب خواهد داد.
اورول با عباراتی که ساخته، خواننده‌اش را به سلاحی کارآمد برای مبارزه با گفتار نو و دوگانه‌باوری هر حکومت تمامیت‌خواهی مجهز کرده است. اما خواننده‌ای که رمان را دقیق بخواند خواهد فهمید که مهم‌ترین کلمه‌ی ابداعی رمان، کلمه‌ای است که در خود رمان نیامده اما امروز اسم رمز مبارزه با هر برادر بزرگی است: «۱۹۸۴»

✍️ علی شاهی | کتابخانهٔ بابل

۱۹۸۴ | جرج اورول | ترجمهٔ حمیدرضا بلوچ | نشر گهبد


t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ سکس و تاریخ سیاسی حقیقت

برای یک هستی‌شناسی بدیع که می‌خواهد روابط سنتی بین قدرت و حقیقت و خویشتن را دگرگون کند چه فرصتی بهتر از پرداختن به این ژرف‌ترین جزم زمانه‌ی ما، یعنی روانکاوی فرویدی؟ همه این اصل محوری روانکاوی را می‌شناسیم: ما سرکوب‌ شده‌ایم، ما را مجبور کرده‌اند در مورد میل خود سکوت کرده و شرمسار باشیم، پس تنها راه رهایی اعتراف مستمر به آن چیزی است که در درون داریم. فوکو درست همین جزم را زیر سؤال می‌برد. تبارشناسی او نشان می‌دهد که از قضا در دوران مدرن، درست برخلاف این تصور، آنچه حاکم بوده است اصرار مستمر قدرت بوده است بر اعتراف‌گیری، آن هم در مورد چیزی که عنصر بنیادین و مقوّم وجود ما تلقی می‌شد: سکس. در این دوران، برخلاف این جزم فرویدی، ما با تشدید و تکثیر گفتمان‌های اعترافی در مورد سکس روبرو هستیم. تشکل دانش‌ها، طبقه‌بندی‌ها، تفکیک‌ها، اتصالات و دسته‌بندی‌های خُرد انواع کردارهای جنسی، سکس را بدل به ابژه‌ی یک دانش جدید کرد. قدرت در پی سرکوب سکس نبود، بلکه در پی به‌سخن‌درآوردن بی‌وقفه‌ی آن بود؛ قدرتی که از مراقبت‌کردن، کمین‌کردن و آشکارکردن تام سکس لذت می‌برد. سکس بدل شد به جایگاه تولید حقیقت درباره‌ی خویشتن. بدین‌ترتیب، زمانه‌ی مدرن ما نه گسستی از سیاهی دوران اعتراف‌گیری قرون‌ وسطی، که یکسره تداوم آن است. مسئله‌ی سکس مسئله‌ی تاریخ سیاسی حقیقت است، حقیقتی که قدرت ما را ملزم می‌کند در مورد خودمان تولید کنیم. و این در نظر فوکو ابزار اساسی انقیاد یا بدل‌کردن افراد به چرخدنده‌های ماشین سراسری قدرت است: سوژه‌های حقیقت. این قدرتی است که در آن نه آنکه سخن می‌گوید، بلکه آنکه می‌شنود مرجع اصلی حقیقت است: کشیش-روانکاو. بدین‌ترتیب، اعتراف‌گیری بدل به یک دانش جدید شد. سکس بدل به رازی شد که باید بی‌وقفه آشکار و بیان می‌شد. در این کتاب، فوکو نخستین بار به واضح‌ترین شکل ممکن نشان می‌دهد که مفهوم جدید قدرت که او خلق کرده است نه تنها هیچ ربطی به تصور رایج و حقوقی ما از قدرت ندارد، بلکه این تلقی حقوقی شکل می‌گیرد تا کارکردهای پیچیده‌تر قدرت را در خُردترین لحظات آن پنهان سازد. اینجا به روشن‌ترین شکل می‌بینیم که قدرتْ هسته‌ای متعال و مشخص ندارد (مثلاً دولت)، بلکه شبکه‌ی بسیار پیچیده‌ای است که هرجا نسبتی بین دو نیرو وجود داشته باشد خود را اعمال می‌کند.


✍️ سروش سیدی | کتابخانه‌ٔ بابل

اراده به دانستن | میشل فوکو | ترجمهٔ افشین جهاندیده و نیکو سرخوش | نشر نی

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
دو قرن تنهایی

اعدامش را شاید بتوان اولین «اعدام تشریفاتی» یا «اعدام سرپایی» یک صدراعظم در تاریخ ایران دانست. پیش از آن‌که هلیکوپتر در زندان قصر بنشیند، پیش از آن‌که کیفرخواست محتوم را بشود، پیش از آن‌که در حیاط کوچک زمستان در زندان به‌جای ارکیده‌ای که بر یقهٔ کتش نصب می‌کرد گلولهٔ هفت‌تیر از پشت پهن زمینش کند، آخرین رمان زندگی‌اش را شروع کرده بود. این بار او خوانندهٔ رمان نبود. نویسنده‌اش هم نه خودش بود نه برادرش فریدون. قرار بود ضد قهرمان داستان باشد. تیپ‌ها شخصیت‌وار صف کشیده بودند بی‌تابانه تقلا می‌کردند قهرمان داستان شوند. نخست‌وزیر سابقی که با معیارهای امروز هم زیادی خوش‌پوش و انتلکتوئل به نظر می‌رسید، کف سلول روی تشک به چه فکر می‌کرد؟‌ شاید مصاحبه‌بازجویی خبرنگار فرانسوی «صد سال تنهایی» مارکز را برایش تداعی کرده بود. جای سرهنگ بوئندیا را خبرنگار در داستان گرفته و خودش نشسته جای ژنرال مونکادا. سرهنگ آئورلیانو بوئندیا به ژنرال گفته بود: «دوست من، فراموش نکن که این من نیستم که تو را محکوم به اعدام می‌کنم بلکه انقلاب است که تو را تیرباران می‌کند.» خبرنگار هم به او گفته بود «دوست من، من نیستم که می‌پرسم بلکه انقلاب است که می‌پرسد.» او هم مانند ژنرال خوزه راکل مونکادا جواب داده بود: «دوست من، گورت را گم کن.» ضد قهرمان داستان با آن شمّ کارآگاهی که از رمان‌های جنایی فرانسوی نصیب برده بود از آن لحظه فهمیده بود که انقلاب‌ها همیشه می‌توانند جادویی‌تر از نسخهٔ قبلی باشند. شاید هم شنیع‌تر. فهمیده بود که «یک قربانی لازم است» و هلیکوپتر و کیفرخواست را به هم ربط داده بود. رفته بود هواخوری چه کند؟ معماست. هفت‌تیرکش داستان که بود؟ معماست. پس نویسندهٔ این صحنه‌ها قرار است چه کسی باشد؟ چه کسی قرار است آخرین رمان [زندگینامهٔ] هویدا را بنویسد؟ حتا گابریل گارسیا مارکز هم نمی‌توانست حدس بزند که نویسنده دانشجوی انقلابی‌ای خواهد بود که دو سه دهه بعد می‌فهمد که غریو و غوغا و رگ گردن آن روزها ممکن است خیلی مربوط به واقعیت نبوده باشد و لازم است در همه‌چیز شک کند و همه‌چیز را از نو بنویسد. قرار است تونلی در کوه ناممکن‌ها بزند: به اسنادی دست پیدا کند همه طبقه‌بندی‌شده، با کسانی مصاحبه کند همه صف‌آرایی‌کرده در برابر یکدیگر، دوستانی که هنوز با میزان تورم رگ گردن و تیزیِ زخم زبان از هم شناخته می‌شوند، و مهمتر از همه: پرسوناژ معماییِ کسی که تا دو پشتش همه جنایی‌خوان بوده‌اند؛ روشنفکری خورهٔ کتاب با عصا و پیپ و کلاه با پاکت زردرنگ پر از اسناد آمادهٔ افشا. یعنی «قلب معما» که هیچ‌وقت معلوم نشد. همان‌طور که جزئیات خطرساز دیگرِ ماجرا.


✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل

معمای هویدا | عباس میلانی | نشر اختران

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ جهان کتاب‌ها

در نظر یک عاشق ادبیات، یکی از جدی‌ترین مسائل ادبی، نحوه‌ی تأثیر متن‌ها بر جهان است. کتاب‌ها چگونه بر جهان اثر می‌گذارند؟ چگونه دنیای اطرافشان را تغییر می‌دهند؟ چگونه تاریخ را دگرگون می‌کنند و از نو می‌نویسند؟ آیا جهانی که ما در آن زندگی می‌کنیم جهانی نیست که آنرا کتاب‌ها نوشته‌اند؟ پاسخ پوشنر به این پرسش، خبری خوش برای اهالی ادبیات است: چرا! هست!
از روزی که اسکندر تصمیم گرفت ایلیاد را در جهان واقعی بازسازی کند تا امروز که عاشقان هری پاتر هر ساله در محلی جمع می‌شوند تا تجربیات ادبی خود را با هم رد و بدل کنند، انسان‌ها در جهانی زندگی می‌کنند که کتاب‌ها آنرا نوشته‌اند: «جهان مکتوب».
چگونه یک متن باعث یک جنگ بزرگ شد؟ چگونه یک کتاب به یک امپراتوری شکل داد؟ چگونه تاریخ دین تحت تأثیر کتاب‌ها تغییر کرد؟ چگونه یک قوم هویت سنتی خود را با نگارش یک متن نجات داد؟ چگونه یک زن، از ته پستوهای مردسالاری، هزار سال است که با جهانیان حرف می‌زند؟ چگونه قصه‌های عامیانه‌ی کوچه و بازار تاریخ ادبیات را دگرگون کرد؟ چگونه سرقت ادبی به وجود آمد؟ شانزده فصل و شانزده «چگونه»ی جذاب که در هر کدام از آنها تأثیر یک متن بزرگ بر جهان و تاریخ بررسی می‌شود. از نویسنده‌ی بزرگی مانند پوشنر، کم‌تر از این هم نمی‌توان انتظار داشت. حتماً می‌پرسید: فقط شانزده کتاب روی جهان تأثیر گذاشته‌اند؟ تکلیف بقیه‌ی کتاب‌ها چه می‌شود؟
هر فصل کتاب، تنها یک بررسی تاریخی ساده نیست. یک «الگو»ست. یک دستورالعمل که خواننده با فرا گرفتن آن می‌تواند به سراغ هر کتابی که می‌خواهد برود و تأثیر آن کتاب را بر جهان و تاریخ بررسی کند. این یک کتاب بالینی است. یک «کتاب راهنما». یک «کاتالوگ»: چگونه کتاب‌ها جهان را دوباره می‌نویسند.
از من می‌شنوید این کتاب را بارها و بارها بخوانید چرا که برای عاشقان ادبیات و کتاب‌ها، هیچ مسئله‌ای به اندازه‌ی میزان تأثیر یک کتاب بر جهان اهمیت ندارد. مگر شما عاشق ادبیات و کتاب‌ها نیستید؟ اگر نیستید اینجا چه می‌کنید؟


✍️ شیرین مجد؛ کتابخانه‌ٔ بابل

جهان مکتوب | مارتین پوکنر | ترجمهٔ علی منصوری | نشر بیدگل


t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
1
❑ چیست سینما؟

«آنچه سینما هستِ» دادلی اندرو [What Cinema is! در مقابل What is Cinema؟ آندره بازن] کوششی‌ست در جهت اعاده‌ی حیثیت از نظریه‌ی رئالیستی آندره بازن در مواجهه با هزاره‌ی جدید سینما. اندرو در این کتاب این هدف را با دستاویز قرار دادن آرای خود بازن و تطبیق آن‌ها با امکانات و ماهیت جدید سینما دنبال می‌کند. کتاب او طوری فصل‌بندی شده که نویسنده را مجاب می‌کند قدم به قدم ایده‌های رئالیستی بازن در مورد غایت سینما را، آن هم مشخصاً با کنار هم گذاشتنِ مراحل تولید یک فیلم، بازخوانی کند. اما همانطوری که اندرو (البته از زبان سرژ دنی) نیز بدان اشاره می‌کند اصل موضوعه‌ی همیشگی بازن در خواندن سینما، مناسبت بنیادین آن است با سینما. اصلی که البته هرگز بنای این را ندارد که امر واقع را همان گونه که هست بازنمایی کند. در هر صورت این انگاره‌ کانون اصلی بحث بر سر سینمای مطلوب میراث‌داران بازن در مجله‌ی «کایه دو سینما» نیز محسوب می‌شد. چنان که آن‌ها این انگاره را در دهه‌های متمادی و در مقابله با سینمایی که بیش از اندازه متمایل به «تصویرسازی» بود پرورش دادند؛ یعنی سینمایی که در دهه‌ی هشتاد از سوی نویسندگان کایه به «سینمای جلوه» معروف شده بود. آنچنان که سرژ دنی فیلم‌های شهیر این قسم سینما را «شکلی از عرضه‌داشت خودپسندانه‌ی چشم‌اندازها و اشیای قابل شناسایی (کالاهایی که فیلم نمایش می‌دهد و در واقع خود به یکی از آن‌ها بدل می‌شود)» می‌خواند. و این به‌واقع در تضاد با سینمایی بود که باید از غیاب زاینده‌ی درون کانون تصویر برای جستجو در واقعیت بهره گیرد. اما، در نهایت مسئله یک چیز است: اینکه آیا می‌توان همچنان بازن را صاحب تئوری‌هایی زنده برای درک سینمای پیچیده‌ی امروز [چه از منظر روایت و چه از منظر مواجهه‌ی آن با مفهوم واقعیت] قلمداد کرد یا نه؟ اندرو با آنچه سینما هست می‌گوید: احتمالاً بله! بازن همچنان زنده است اما نه صرفاً به‌واسطه‌ی آنچه پیشتر نوشته است، بلکه به‌دلیل مفصل‌هایی که دیگران از جمله خود اندرو در متون او جاسازی کرده‌اند.


✍️ رامین اعلایی | کتابخانهٔ بابل

آنچه سینما هست! | دادلی اندرو | ترجمه‌ٔ مجید اخگر | نشر بیدگل

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ باورِ خواسته‌شدن

- می‌دانی حسادت شبیه چیست؟
- در صفحۀ حوادث روزنامه‌ای روزی در جایی نوشته بود: « مورچه‌های آدم‌خوار به مردی حمله کردند و او به مغز خودش شلیک کرد». حسادت باید چیزی شبیه این باشد.
- او به مغز خودش شلیک نکرد، به مغز آن دیگریِ منفور که داشت عذابی ناخواسته را به او تحمیل می‌کرد، شلیک کرد. این عذاب ناخواسته حسادت است؛ تدریجی و کشنده.
- مگر حسادت «من» را به «دیگری» تبدیل می‌کند؟
- هر انسانی نیازمند خواسته شدن از جانب کسی‌ست، عمیق و لاینقطع. هر گاه این خواسته شدنِ «من» به خواسته شدن «دیگری» تبدیل شود، بخشی از «من» بی‌ارزش می‌شود. برای یکپارچگی «من» باید هر چه «دیگری»ست از بین برود. «دیگری»هایی چون دزدمونا و کاسیو و از نظر یاگو، دیگری‌هایی چون اتللو.
- اما دزدمونا اتللو را می‌خواست.
- باور خواستن مهم‌تر از خواستن است. اتللو به باورِ «خواسته نشدن» رسید. خود را بی‌ارزش دید و عذابی دائمی بر روحش مستولی شد. از لحظۀ آغاز تردید تا رسیدن به باور دوباره، رنجی کاهنده در راه است که هرکس تاب تحملش را ندارد. اتللو به یاگو گفت که ترجیح می‌دهد کاملاً فریفته شود تا این که در شک و تردید به سر ببرد. پس خواستن دزدمونا در باوری که یاگو در ذهن اتللو ذره ذره تنیده بود محو شد و رنگ باخت.
- چرا اتللو برای نابودی «دیگری» اینقدر شتاب به خرج داد؟ آیا نمی‌ارزید برای یافتن حقیقت تلاش کند؟
- می‌دانست که اگر حقیقت با صد چهره هم روبرویش برقصد، توان زدودن شک را ندارد. اتللو فهمید که یا باید بکشد یا تلخکامی ابدی تردید را بر خود هموار کند. او کشتن را انتخاب کرد.
- اگر خودخواسته این رشتۀ رنج را بریده بود، پس چرا بعد از رویارویی با حقیقت خود را هم به شمشیر خشم و انتقام کشت؟
- کشتن، حذف دیگری‌ست اما بعدش تسلایی در کار نیست. «من نیک» دیروز که در طول عمرش اعتبار و شرفی به هم زده بود، ناگهان به «من پلید» قاتل بی‌آبروی امروز تبدیل می‌شود که عذاب تحملش سخت‌تر از تحمل هر تردیدی‌ست. آن که برای زدودن رنج روح خود به‌شتاب به کشتن دیگری دست می‌زند، از خودکشی ابایی ندارد مگر این که شیطان به حربه‌ای او را از شر دستان خون‌آلودش خلاص کرده باشد.


✍️ زهرا خانلو | کتابخانه‌ٔ بابل

اتللو | ویلیام شکسپیر | ترجمهٔ م. ا. به‌آذین | نشر دات

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ پرومته در زنجیر

پس‌لرزه‌های خروج لویاتان از اعماق اقیانوسِ دوران مدرن تمامی نداشت و سواحل فرانسه را نیز متلاطم کرد. کتاب ژان‌-ژاک روسو واریاسون دیگری‌ست روی تمِ هابزیِ قرارداد اجتماعی اما این‌بار با لحنی فرانسوی و طبعاً رمانتیک. او اثر مشهور خود را با این جملات شورانگیز آغاز می‌کند: « انسان آزاد به‌دنیا می‌آید اما همه‌جا در زنجیر است...چگونه این‌چنین شده است؟ نمی‌دانم. چه چیزی بدان مشروعیت بخشیده است؟ گمان می‌کنم بتوانم به این پرسش پاسخ دهم.» مسئله‌ی روسو فهم نابسندگی یکی از مفاهیم سیاسی مقدّس دوران ماست: «مردم.» چگونه و با چه جامپ‌کات فلسفی‌ای می‌توان از تک‌فریم‌های افرادِ مختلفی که تنها به فکر منافع شخصی خود هستند به لانگ‌شاتِ پیکره‌ای منسجم از شهروندان رسید که حاضرند همان منافع شخصی خود را به مسلخ ایده‌ای به نام خیر مشترک ببرند؟ آیا نباید به کلمه‌ی «ما» مشکوک بود و آن را دسیسه‌ی جماعتی اندک دانست که با فریب و زور، منافع خود را خیر مشترک نامیده و بدین‌ترتیب ایده‌ی مردم را مصادره به مطلوب می‌کنند؟ یا شاید هم واقعاً «من»‌هایی وجود دارند که با باور به تحققِ خیر مشترک، حاضرند حتی جان‌شان را نیز در این راه گذاشته و معصومانه به مردم بدل شوند؟ این فرآیند یعنی تبدیل انسان‌هایی رها و آزاد به موجوداتی دربندِ اجتماع که یوغِ قانون بر گرده دارند، وجدان روسو را معذب ساخته بود. در نظر او وضع طبیعی برخلاف نظرگاه هابز، وضعیتی آزاد و رها بود که قیود جامعه‌ی مدنی یا سیاسی، معصومیت آن را خدشه‌دار می‌ساخت؛ انتقال از انسان طبیعی به انسان سیاسی یا مدنی مستلزم تبیینی بود که به‌ناچار پای تاریخ را به میان می‌کشید. تلاش روسو در این مسیر به نخستین جرقه‌های انسان‌شناسی مدرن بدل شد. روسو وظیفه‌ی خود را نه بازگشتی خیالین به وضعِ نخستینِ انسان طبیعی، بلکه بهبود وضع انسان مدنی، از رهگذر مشروعیت‌بخشی به زور و ترسِ ناشی از برقراری حاکمیت قانونِ مطلوب، می‌دانست. به باور روسو، علی‌رغم وجود مغاکی عمیق میان انسان طبیعی و مدنی و با اذعان به اینکه دیگر امکان بازگشت به دوران خوش زندگی در وضع طبیعی میسر نیست، هنوز هم می‌توان خودِ ایده‌ی قرارداد اجتماعی را به زنجیری برای مهار گردن‌کشی لویاتان حاکم بدل ساخت.


✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل

قرارداد اجتماعی | ژان-ژاک روسو | ترجمهٔ مرتضی کلانتریان | نشر آگه


t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ معجزه‌ٔ حاکم و اقتدار الوهی

سیاست مدرن یک شاخصه‌ی بارز دارد: کسی برای ما تصمیم نمی‌گیرد، ما مردم هستیم که برای سرنوشت خود در جامعه تصمیم می‌گیریم. اما آیا به راستی چنین است؟! آیا در مورد کثرتی از افراد می‌توان همچون یک فرد واحد، از "تصمیم‌گرفتن" حرف زد؟ به نظر این خطرناک‌ترین متفکر سیاسی دوران مدرن، یعنی کارل اشمیت، پاسخ منفی است. تصمیم همواره کنش یک فرد واحد است. اگر هم این فرضیه را قبول ندارید، اشمیت مثال عجیبی می‌زند تا شما را متقاعد کند: وضعیت استثنایی. وضعیت سیاسی تأسیس شد تا ما از توحش و خطری که در «وضع طبیعی» ما را تهدید می‌کند، در امان باشیم، یعنی در وضعیتی که قانون وجود نداشت. اشمیت معتقد است که روح دموکراسی‌خواهی و برابری‌طلبی مدرن چیزی جز میل به بازگشت به همین وضعیت توحش نیست: جنگ همه علیه همه. در نتیجه، حاکم کسی است که برای جلوگیری از سقوط به درون چنین مغاکی، همواره باید دارای اقتداری شگفت و متعال باشد که بتواند در هر لحظه که خواست، کل قانون را به حالت تعلیق درآورد. پس اقتدار حاکم نمی‌تواند خود مشتق از قانون باشد، بلکه خود حاکم است که منبع مشروعیت قانون است: پارادوکس حاکمیت. قانون بدون حاکم معنایی ندارد. اشمیت یک انسان‌گرای خطرناک است: اگر همه‌چیز را به قانون فروبکاهیم، چیزی از اراده‌ی انسانی باقی نمی‌ماند. سازمان سیاسی دوران مدرن شبیه به یک نظام الاهیاتی است که در آن از معجزه اثری نباشد: از استثنأ. در نظر اشمیت دموکراسی مدرن همزمان با تصوری الاهیاتی شکل گرفت که می‌گفت خدا بدون مداخله‌ی معجزه‌آسا جهان را اداره می‌کند: سیاست و جامعه به ماشین‌های خودکار فروکاسته می‌شوند. حذف تعالی حاکم از امر سیاسی در نظر اشمیت درافتادن به مغاک یک زیست سیاسی ماشینی و بی‌روح است. و او سخت اصرار دارد که حاکم را در مقام روح این جهان بی‌روح بار دیگر برتر از هر شکل قانونی-تأسیسی مردمی احیأ کند. اگر شما هم از اندیشه‌های شگفت این حقوق‌دان عجیب به هراس افتاده‌اید، باید بدانید که این ترس بی‌دلیل نیست. اشمیت حقوق‌دان محبوب نازی‌ها بود. اما پیش از آنکه به این دلیل از او بگریزیم، باید به یاد بیاوریم که این متفکر اقتدارگرای دست‌راستی راز حاکمیت در زمانه‌ی ما را افشا کرد و به همین سبب الهام‌بخش متفکران چپ رادیکالی چون آگامبن و دریدا شد که سرسخت‌ترین منتقدان حاکمیت، اقتدار و فاشیسم در زمانه‌ی ما هستند.


✍️ سروش سیدی | کتابخانه‌ٔ بابل

الاهیات سیاسی: چهار فصل در مفهوم حاکمیت | کارل اشمیت | ترجمهٔ لیلا چمن‌خواه | نشر نگاه معاصر

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تحلیل ویدئویی | کتابخانهٔ بابل - ۵ | علی شاهی

داستان کتابخانهٔ بابل | خورخه لوییس بورخس

@BabelBookReview
❑ تا سیاهچالهٔ تخیل

این کتاب به‌بهترین نحو نشان می‌دهد که یک دانشمند چطور می‌تواند نویسنده هم باشد؛ می‌تواند همان‌قدر که عدد و فرمول بلد است، تکنیک نوشتن هم بلد باشد؛ همان‌قدر که ذرات بنیادی و میدان‌های کوانتومی را می‌شناسد، ادبیات و تاریخ هم بداند و همه را نهایتاً در قلهٔ بلند «تخیل» به هم برساند. بتواند نقاط اوج نبوغ اینشتین و دانته را نه دو نقطهٔ متفاوت از دو جهان دوردست که دو خورشید هم‌مدار ببیند و فوتون‌های شباهتشان را نشان بدهد. «واقعیت ناپیدا» با بنیادها سر و کار دارد. بنیادهای ماده، بنیادهای فکر، بنیادهای دانش، بنیادهای تخیل. بعید می‌دانم که چیزی از باورها و تصوراتتان از جهان وجود داشته باشد که بعد از خواندن این کتاب به ارتعاش و تلاطم نیفتد [بماند که گرانش کوانتومی می‌گوید همان تصورات هم چیزی جز ارتعاشات کوانتومی نیست، همانطور که این کتاب و گوشی شما و اینستاگرام و این کلمات و انگشت شما روی صفحهٔ موبایل!].
آیا معتقدید که «زمان وجود دارد»؟ باور دارید که «فضا وجود دارد»؟ خیال می‌کنید که «جهان بی‌انتهاست»؟ تصور می‌کنید که «بیگ‌بنگ نقطهٔ آغاز هستی است»؟ می‌پندارید که «محرّکی متعالی کیهان را ساخته است»؟ شنیده‌اید که «هرچه به سیاهچاله برسد نابود می‌شود و دیگر برنمی‌گردد»؟ از کلماتی مانند «بی‌شمار» و «بی‌نهایت» زیاد استفاده می‌کنید؟ اگر نتوانید طاقت بیاورید، این کتاب همهٔ این تصورات شما را از آنچه «واقعیت» تلقی می‌کنید شخم می‌زند. سعی کنید بخوانید و تاب بیاورید. «واقعیت ناپیدا» کتابی‌ست توأمان مهاجم و قصه‌گو، توأمان بی‌رحم و نوازشگر، بی‌اعتنا و شیدا، توأمان فیزیک و ادبیات، مارش و رقص، تشر و تَسلیٰ. شما را به تماشای جهان‌ِ عمیقاً تکان‌دهنده‌ای دعوت می‌کند که هم این جهانِ پیش چشمتان هست هم نیست. هم آن جهانی هست که خوانده‌اید و شنیده‌اید، هم نیست. روولی جنون دانته در نوشتن و خطرپذیری فیزیک‌دان‌های مدرن را در هم آمیخته و با نثری چنان ساده و زنده دموکریتوس و آناکسیماندر را قدم‌زنان تا مرزهای سیاهچاله و کیهان پیش برده است که مخاطب هر لحظه ممکن است از خود بپرسد که این نویسنده‌ای‌ست کارکشته با چند رمان یا یکی از بزرگ‌ترین فیزیک‌دان‌های نظری زندهٔ جهان؟ و ممکن است از خود بپرسد که چه می‌شد اگر همه کتاب‌های علمی همین‌طور نوشته می‌شد؟ چطور می‌توان تخیل را تا چنین مرزهای باورناپذیری به حرکت وا داشت؟
نثر مترجم به صلابت و شورمندی نثر نویسنده است، و خوشحالم که می‌توانیم این اثر را به فارسی بخوانیم.


✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل

واقعیت ناپیدا | کارلو روولی | ترجمهٔ علی شاهی | نشر نو


t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
رادیو برج بابل، به‌زودی...

«رادیو برج بابل» صدای «کتابخانهٔ بابل» است. در این پادکست صداهای دور و نزدیک در ادبیات و اندیشه را به گوش مخاطبان می‌رسانیم. از فلسفه و تاریخ فلسفه گرفته تا قصه‌خوانی و اجرای نمایشی، و از گفتگو دربارهٔ ایده‌ها و اثرها تا شعر و دکلمه، از همه در برج بابل خواهید شنید.

@BabelBookReview
❑ پل‌های گفتگو

پس از بابل چه کسی به داد انسان‌ها رسید؟ وقتی خدایان برج را ویران کردند و کاری کردند که انسان‌ها حرف یکدیگر را نفهمند، چه کسی جرأت کرد در مقابلشان بایستد؟ وقتی قرار بود انسان‌ها با آن عذاب الهی عجیب، منزوی شوند، گفتگو را گم کنند، ارتباطشان را از دست دهند و در تنهایی بمیرند، چه کسی آنها را نجات داد؟ مترجمان. مترجمان بودند که خود را در میانه انداختند و در مقابل اراده‌ی خدایان ایستادند تا انسان‌ها بار دیگر بتوانند از انزوای مطلق بیرون بیایند و با یکدیگر گفتگو کنند. مترجمان بودند که خاطره‌ی برج بابل را زنده نگاه داشتند و جهان را به کتابخانه‌ی بابل مبدل کردند. مترجمان بودند که فرهنگ‌های تک‌افتاده و در-خود-فروبسته را ویران کردند مبادا خدایان به خواسته‌هایشان برسند و چشم انسان‌ها را تنها به خود بدوزند.
چه کسی غیر از اسحاق ابن حنین، فلسفه را به فرهنگ اسلامی یاد داد تا این فرهنگ، همیشه در برابر خود سلاح برنده‌ی «عشق به دانایی» را داشته باشد؟ اسحاق ابن حنین و فرزندانش، همواره درهای این فرهنگ را رو به بیرون باز نگاه خواهند داشت.
چه کسی غیر از ویلیام موئربکی، بزرگترین فلاسفه و شاعران قرون وسطی را از دانستن یونانی بی‌نیاز کرد و به آتها فرصت داد که با خواندن دوباره‌ی ارسطو، رنسانس را به راه بیندازند؟ ویلیام همواره زیباترین پل گفتگوی بشری و بزرگ‌ترین هنرمند ترجمه به شمار خواهد آمد.
چه کسی غیر از جان ویکلیف، راز کلیسای کاتولیک را با ترجمه‌ی کتاب مقدس به انگلیسی، با خود بیرون برد، از عرش اعلا به زیر کشید و به دست مردم کوچه و بازار داد؟ ویکلیف تا همیشه، سپیده‌دم پنهان دوران رفرم باقی خواهد ماند.
چه کسی غیر از آن زن بی‌نام - همسر از خود گذشته‌ی فردوسی – با ترجمه‌ی خداینامه‌ی پهلوی به فارسی، فردوسی را وا داشت تا از بقایای یک فرهنگ کهنه، یک هویت تازه بسازد؟ بر سردر هویت ایرانی همواره طرحی از چهره‌ی همین «بت خوبروی» ترجمه نقش بسته است.
چه کسی غیر از یک مترجم، می‌تواند در دل یک فرهنگ بسته شکاف بیندازد و امر نیندیشیده را به اندیشه‌ی مستقر وارد کند؟ چه کسی غیر از یک مترجم می‌تواند زخم بزند تا خون تیره‌ی کهنه جاری شود و خون تازه جای آنرا بگیرد؟ چه کسی غیر از یک مترجم، می‌تواند پیام‌آور یک جهان جدید باشد؟
بد نیست به بهانه‌ی روز جهانی مترجم بار دیگر از خود بپرسیم «چه کسی از مترجمان می‌ترسد؟» و شجاعت و دلاوری مترجمانی را به یاد آوریم که از زندگی‌شان گذشتند و در مقابل امر خدایان ایستادند تا مبادا انسان‌ها در تنهایی و انزوا بمیرند...


✍️ علی شاهی | کتابخانهٔ بابل


t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑هم‌پای فراموشی

کلود لانزمن، کارگردان «شوآ» مشهورترین فیلم مستند درباره‌ی هولوکاست، زمانی گفته بود که شخصاً حاضر است تمام اسناد استفاده‌ی نازی‌ها از کوره‌های آدم‌سوزی و اتاق‌های گاز در داخائو و آشویتس را بسوزاند چون که ایمان دارد سندسازی و بایگانی، مرحله‌ی اول فراموشی‌ است و او نمی‌تواند فراموش کند. اما آیا این اعترافی از سر عجز از مقابله با فراموشی‌ نیست همپا با عبارت مشهور ژاک لاکان: «برای اینکه چیزی را فراموش کنیم ابتدا باید آن را به‌خوبی به یاد بیاوریم»؟ لانزمن دارد می‌گوید که مستند ساختن از یک واقعه‌ی تاریخی، توأمان کوشش برای فراموش کردن آن است. گشودنِ در برای ورود فراموشی. همیشه فراموشی بعد از یک یادآوری کامل رُخ می‌دهد. از این رو برای اینکه فراموش نکنیم مجبوریم که تماماً به یاد نیاوریم. مجروح شدن بهتر است از مُردن. ما با یادآوریِ کامل یک واقعه‌ی تاریخی می‌‌میریم. مرگ نه به‌معنای جسمانی آن [اضمحلال و پوسیدن و متلاشی‌شدن بدن] که به‌معنای غیاب و نا-حضور. ما چون با یادآوری کامل یک واقعه‌ی تاریخی، آن را فراموش می‌کنیم، دیگر قادر نیستیم به وقوع آن شهادت دهیم. شاهد نیستیم چون که عملاً حضور نداریم.

از طرفی، بسیار گفته شده که هر واقعه‌ی تاریخی که با فاجعه عجین است، اگر مستند نشود، در نهایت روزی همچون یک امر تروماتیک به عرصه‌ی عمومی بازمی‌گردد تا معذبمان کند. اما آیا این عذاب، این شرم از تاریخ، لذت‌بخش‌تر از جذبه‌ی فراموشی‌ است؟ همچنین آیا جراحتی که در تصویر خاطره‌‌ی محوی از سرکوب، روح‌مان را نهیب می‌زند، وجدانگیز است؟ آدورنو زمانی گفته بود که «طرح این پرسش که یک میلیون یا دو میلیون نفر در آشویتس یا داخائو کشته شده‌اند، موضوعیت چندانی ندارد چون که این آمار و ارقام صرفاً می‌خواهند از بُعد تروماتیک این واقعه بکاهند.» یک میلیون یا دو میلیون نفر! چه فرقی می‌کند؟ اینجا همان جایی‌ است که اعداد از کار می‌افتند ــ ریاضیات، فیزیک، منطق. اینجا همه‌ی اعداد و ارقام با یکدیگر برابرند. یک برابر با هزار است و دو برابر با دو میلیون.


✍️ رامین اعلایی | کتابخانهٔ بابل


تاریخ داخائو | پل بربن | ترجمهٔ جمشید نوایی | نشر نی


t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ موهبت توقف زمان در تن

شر مثل وبا از دل یک نفر به ذهن او سرایت می‌کند و از ذهن او به ذهن تمام آدم‌هایی که متقاعد شده‌اند باید از او اطاعت کنند. از او که شاید نجات‌دهنده باشد. نجات‌دهنده همیشه برای گسترش خود در ذهن‌ها و قلب‌ها به گسترش مرزها نیاز دارد و برای گسترش مرزها به جنگ‌ها. او آنقدر ادامه می‌دهد تا جنون عادت هر روزه شود. و آنچه همه هر روز زندگی می‌کنند، رفته‌رفته حقیقت را وارونه می‌کند. وقتی حقیقت به‌تمامی با خون و گلوله چهره عوض کرد، شیپورها و طبل‌های پایان نواخته می‌شوند. جام‌ها پر می‌شود و مردم به رقص پای می‌کوبند که از جهنم جنگ بیرون آمده‌اند. دیگر کسی به رستاخیزی که قرار بود نجات‌دهنده به پا کند فکر نمی‌کند. کسی اهمیت نمی‌دهد که چه جوان‌هایی چه طلوع آفتاب‌هایی را ندیدند. و اگر جنگ تمام شده باشد دیگر هیچ کدام از اینها مهم نیست اما افسوس که جنگ‌ها تمام نمی شوند، زیر پوست شهرها می‌خزند و خود را در ذهن‌ها به شکلی تازه می‌کارند. جنگ هرگز اجازه نمی‌دهد که آدم‌ها به‌راحتی فراموشش کنند. گذر زمان در نظر سربازی که در میدان جنگیده برای فراموشی کافی نیست. او به توقف زمان نیاز دارد، توقفی حتی قبل از آغاز جنگ. توقفی در رشد تن که آماده‌ترین آماج فرونشاندن تیرهای خشونت رهبران است. توقفی که تن را از شایستگی حضور در کنار مرگ برهاند و در وادی پست زندگی در امان، نگهش دارد. هر سربازی فقط در صورتی می‌تواند جنگ را فراموش کند که به آن نرفته باشد یا از آن برنگشته باشد.
اسکارِ طبل حلبی به موهبت توقف زمان در تن خود نائل می‌شود اما ذهنش بی‌وقفه پیش می‌رود و آنجا که باید بایستد، متوقف می‌شود و عرصه را به تن می‌سپارد تا آنقدر بزرگ شود که روایتش اعتباری داشته باشد. روایت خانواده و سرزمینش. قصه‌ای که از آلبوم‌ها عبور می‌کند نه از تریبون‌ها. تریبون‌هایی که «باید مواظبشان باشیم» چرا که به تداوم تخدیر حقیقت مشغولند گو این که حقیقت بخواهد چون فریادی از هزار دهان بیرون بریزد و بگوید که آغوش فراموشی هزاران بار گرمتر است از مرور تقدس‌های خونین.
گونتر گراس در این رمان پیکارسک، طنازانه تاریخ خود را می‌نویسد و با این که از ترس قضاوت به نسیان پناه برده است، به‌زیبایی علیه فراموشی قلم می‌زند.


✍️ زهرا خانلو | کتابخانهٔ بابل

طبل حلبی | گونتر گراس | ترجمهٔ سروش حبیبی | نشر نیلوفر

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ نوشتن با پتک

همه‌ی ما وقتی برای خرید به سوپرمارکت می‌رویم، اگر برند خاصی را از قبل مدنظر نداشته باشیم، به ظاهرِ اجناس و نوع بسته‌بندی آن‌ها توجه می‌کنیم و چه‌بسا که یک ظاهر جذاب و بسته‌بندی شکیل، برای خرید متقاعدمان کند. لابد با خود خواهید گفت که این جملات چه ارتباطی به ارسطو و کتاب خطابه دارد؟ شاید هم مثالم را سخیف و سطحی بخوانید. می‌کوشم متقاعدتان کنم که اشتباه می‌کنید. فرض کنید این ریویو را این‌طور آغاز می‌کردم: ارسطو در کتاب خطابه با برشمردن مهم‌ترین عوامل مؤثر بر میزان نفوذ کلام شفاهی یا مکتوب، ابزاری در اختیار نویسندگان و سخنوران قرار می‌دهد تا به میانجی آن بتوانند مخاطب خود را قانع سازند که حقیقت را در چنته دارند و یا سخنان‌شان برای مخاطب سودمند است. انتخاب این‌که کدام‌ یک از این دو شروع می‌توانست بیشتر شما را به خواندن ادامه‌ی این معرفی ترغیب کند، همان غرضی‌ست که به گمانم معلم اول را به نوشتن این رساله برانگیخت. حالا و حتی پس از گذشت قرن‌ها می‌توان اثرات فنون اقناعی تشریح شده در این اثر را در خطابه‌های پرشور رهبران کاریزماتیک سیاسی یا ترفندهای رقبای سیاسی در مناظرات انتخاباتی، به‌وضوح مشاهده کرد. اما این فقط بخشی از ماجراست. ارسطو فنِ اقناع مخاطب را ملکِ طلق مردان سیاست نمی‌داند. هنر نوشتن در هر سطحی نمی‌تواند بی‌نیاز از شگردهای اثرگذاری بر مخاطب باشد. پس بیایید سطح بحث را به والاترین نوع هنر نوشتار بکشانیم. هنر نوشتار فیلسوف. اکثر فلاسفه‌ی بزرگ نویسندگان چیره‌دستی بودند. سرآغاز دوران مدرن را تصور کنید. امثال ماکیاولی، هابز و لاک بدون استفاده از تکنیک‌های درخشان نویسندگی، قادر نبودند کالای خود را در قالب حقیقت به جهان اذهان مردمان آن عصر بفروشند و اصولاً بخشی از نبرد ازلی-ابدی میان فلسفه و دین را باید نبرد میان هنر نوشتار فلاسفه‌ی بزرگ و توانایی هولناک متون مقدس ادیانِ وحیانی در اقناع عوام دانست. چرا راه دور برویم؟ خود خطابه را باز کنید تا در پایان کتاب دیگر نتوانید از زیر سایه‌ی نفوذ کلام آن خارج شوید.


✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل

خطابه | ارسطو | ترجمهٔ اسماعیل سعادت | هرمس


t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview
❑ قانون و خشونت

قانون مهم‌ترین دستاورد زندگی جمعی و سیاسی آدمی است. قانون وضع شد نه برای سرکوب ما، که برای تضمین این که هرگز کسی نتواند به تنهایی تمامی حقوق را به تصرف خود درآورد. در تصور ما قانون همواره نماد مرزی است بین تمدن و توحش، آستانه‌ای که ما را از وحشت زیست منفرد و «حیوانی» بیرون نگاه می‌دارد. اما این داستان جذاب، برخلاف انتظار ما، هرگز بدین شکل متعادل تحقق نیافته است. مرزها چنان مخدوش شده‌اند که دیگر هیچ نقطه‌ای از زندگی از چنبره‌ی کنترل‌گر و سرکوب‌گر قانون در امان نیست. حاکمیت بدل به محفظه‌ای بسته شده است که در آن از قانون چیزی جز زور و خشونت محض آن باقی نمانده است. قدرت خشن قانون حالا بر سراسر حیات چنگ انداخته. این گزاره بی‌نهایت مهم است. چرا که دوران مدرن یک امکان بنیادین را در زیست سیاسی آدمی کشف کرد: هرگاه نظمی قانونی، که قرار بود زیست جمعی ما را تضمین کند، همچون غده‌ای سرطانی کل بدن جامعه را به تباهی بکشد، مردم با توسل به قدرت برسازنده‌ی خود این نظم منسوخ را سرنگون خواهند کرد: انقلاب. اما قدرت مطلقه درست به واسطه‌ی وحشت از همین کنش بنیانگذار مردمی، خود را در زمانه‌ی ما همچون قطب مخالف و منافی آن تعریف کرده است: وضعیت استثنایی. اگر انقلاب مردمی خنثی‌کردن نظم قانونی یک سیستم منسوخ است برای تأسیس یک نظم جدید، در مقابل آن وضعیت استثنایی در صور مختلفش تلاش قدرت برساخته است برای جلوگیری از این بازآفرینی. وضعیت استثنایی تکنیکی سیاسی است که حاکم به کار می‌برد تا اعلام کند زندگی و کنش هرگز بیرون از نظم موجود امکان ندارد: هر زمان که نظم حاکمیت احساس خطر بکند، قانون را به شکلی تعلیق می‌کند که درواقع با کل واقعیت همسان شود و عملاً بتوان هر کنش ساده‌ای را جرم تلقی کرد. پس برای تجربه‌ی زیستنی متفاوت و آزاد، وظیفه‌ی ما گسستن مفصل و پیوند بین خشونت و قانون؛ زندگی و هنجار است. وضعیت استثنایی و سیطره‌ی قانون بر زندگی، درواقع امکان هرگونه سیاست را از بین برده است. بازگشودن این امکان در گرو گشودن همین فضای بین قانون و زندگی است در قالب کنشی سیاسی که رشته‌ی پیوند خشونت و قانون را بگسلد. کنش انسانی بدین ترتیب از محبس اهداف رها می‌شود و بدل به وسیله‌ای بی‌هدف می‌گردد: پراکسیس یا کنش انسانی، رها از هرگونه وابستگی به قانون.


✍️ سروش سیدی | کتابخانهٔ بابل

وضعیت استثنایی | جورجو آگامبن | ترجمهٔ پویا ایمانی | نشر نی

t.me/BabelBookReviewinstagram.com/BabelBookReview