❑ نگاه خیرهی مغاک سیاست
به اخبار سیاسی روزمره دقت کنید. رهبران سیاسی با هم دیدار و گفتگو میکنند، میخندند، دست میدهند و الخ. اما آیا این همهی ماجراست؟ رهبران سیاسی برای یکدیگر خطونشان نمیکشند؟ یکدیگر را به قطع روابط یا تحریم یا حتی برخورد نظامی تهدید نمیکنند؟ چهرهی ژانوسی سیاست عملی را چگونه باید فهمید؟ سیاستمداران عرصهی سیاست را چگونه میبینند؟ آیا برای ما که بیرون گود ایستادهایم، راهی برای نگریستن به سیاست از زاویهی دید حاکمان وجود دارد؟ اگر به کتابهای عموماً آکادمیک مراجعه کنیم، با انبوهی از پاسخهای عمدتاً پیچیده و مبتنی بر نگاه آماری مواجه خواهیم شد. پاسخهایی که در بسیاری از مواقع ردی از خود در جهان عملی سیاست و بر روی زمین سختِ تقابل نیروهای سیاسی برجا نمیگذارند. پاسخهای آکادمیک در خارج از لولههای آزمایشگاهی، بدل به مشتی کاغذ بیهوده میشوند. چرا چنین درهی عمیقی مابین سیاست در آکادمی و سیاست واقعی آنگونه که سیاستمدار میفهمد، ایجاد شده است؟ کارل اشمیت، فیلسوف و حقوقدان آلمانی عصر وایمار، در بحبوحهی جدلهای بیپایان سیاسی در دموکراسی بیرمق آن عصر و برای نشان دادن قطبنمای واقعیِ سیاستمداران در اقیانوس سیاست عملی، «مفهوم امر سیاسی» را نوشت. از منظر او، حاکم کسیست که در شرایط استثناء و در نبود قدرت تصمیمگیری، با اتکا به توانایی تشخیص خود، مرز میان دوست و دشمن را ترسیم میکند. اما چرا دوست و دشمن؟ اشمیت طی مقایسهی سیاست با اخلاق، هنر و اقتصاد، و با برجسته ساختن دوگانههای خیر و شر، زیبایی و زشتی و سود و زیان، دوگانهی کانونی در سیاست را تمایز میان دوست و دشمن معرفی میکند. اشمیت تمام هویت امر سیاسی را به این دوگانه گره میزند و هرگونه تمایز دیگر اعم از دینی، نژادی و... را ذیل این دوگانه طبقهبندی میکند. اشمیت در عصری که بهقول نیچه، عصر واپسین انسان بود، کوشید تا شمهای از والاتباری ابرانسان را در قامت حاکمی خدایگونه صورتبندی کند اما تهیبودنِ هولناکِ محتوای این تصمیم، یعنی تمیزِ دوست از دشمن، نشان میدهد که احتمالاً خودِ او نیز از خیرگی نگاه مغاک در امان نماند.
✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل
مفهوم امر سیاسی | کارل اشمیت | ترجمهی یاشار جیرانی و رسول نمازی | انتشارات ققنوس
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
به اخبار سیاسی روزمره دقت کنید. رهبران سیاسی با هم دیدار و گفتگو میکنند، میخندند، دست میدهند و الخ. اما آیا این همهی ماجراست؟ رهبران سیاسی برای یکدیگر خطونشان نمیکشند؟ یکدیگر را به قطع روابط یا تحریم یا حتی برخورد نظامی تهدید نمیکنند؟ چهرهی ژانوسی سیاست عملی را چگونه باید فهمید؟ سیاستمداران عرصهی سیاست را چگونه میبینند؟ آیا برای ما که بیرون گود ایستادهایم، راهی برای نگریستن به سیاست از زاویهی دید حاکمان وجود دارد؟ اگر به کتابهای عموماً آکادمیک مراجعه کنیم، با انبوهی از پاسخهای عمدتاً پیچیده و مبتنی بر نگاه آماری مواجه خواهیم شد. پاسخهایی که در بسیاری از مواقع ردی از خود در جهان عملی سیاست و بر روی زمین سختِ تقابل نیروهای سیاسی برجا نمیگذارند. پاسخهای آکادمیک در خارج از لولههای آزمایشگاهی، بدل به مشتی کاغذ بیهوده میشوند. چرا چنین درهی عمیقی مابین سیاست در آکادمی و سیاست واقعی آنگونه که سیاستمدار میفهمد، ایجاد شده است؟ کارل اشمیت، فیلسوف و حقوقدان آلمانی عصر وایمار، در بحبوحهی جدلهای بیپایان سیاسی در دموکراسی بیرمق آن عصر و برای نشان دادن قطبنمای واقعیِ سیاستمداران در اقیانوس سیاست عملی، «مفهوم امر سیاسی» را نوشت. از منظر او، حاکم کسیست که در شرایط استثناء و در نبود قدرت تصمیمگیری، با اتکا به توانایی تشخیص خود، مرز میان دوست و دشمن را ترسیم میکند. اما چرا دوست و دشمن؟ اشمیت طی مقایسهی سیاست با اخلاق، هنر و اقتصاد، و با برجسته ساختن دوگانههای خیر و شر، زیبایی و زشتی و سود و زیان، دوگانهی کانونی در سیاست را تمایز میان دوست و دشمن معرفی میکند. اشمیت تمام هویت امر سیاسی را به این دوگانه گره میزند و هرگونه تمایز دیگر اعم از دینی، نژادی و... را ذیل این دوگانه طبقهبندی میکند. اشمیت در عصری که بهقول نیچه، عصر واپسین انسان بود، کوشید تا شمهای از والاتباری ابرانسان را در قامت حاکمی خدایگونه صورتبندی کند اما تهیبودنِ هولناکِ محتوای این تصمیم، یعنی تمیزِ دوست از دشمن، نشان میدهد که احتمالاً خودِ او نیز از خیرگی نگاه مغاک در امان نماند.
✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل
مفهوم امر سیاسی | کارل اشمیت | ترجمهی یاشار جیرانی و رسول نمازی | انتشارات ققنوس
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ انسان، برج بلند اعتراض
حکومتهای استبدادی و کمونیستی و توتالیتر تا کجا پیش خواهند رفت؟ یعنی اگر شرایط کلی زندگی دست آنها را باز میگذاشت تا اختیار کامل داشته باشند، در اجرای ایدئولوژی و نظام فکری خود تا چه حدی پیش میرفتند؟ احتمالاً حدسهایی میزنید و تحلیلهایی میکنید و نتیجهگیریهایی. اما اگر بخواهید شکل عریان و دقیق این وضعیت را ببینید، بهتر است که رمان میرا را بخوانید؛ رمانی آیندهنگرانه دربارهی جامعهای که این نوع حکومتها میتوانند یا میخواهند بسازند. جوامعی از بایدها و نبایدها که بر بنیاد خواست «حکومت» ساخته میشود. در این جوامع مهمترین نکته این است که «شخص» معنای خود را از دست بدهد. «هویت» هر فرد انسانی پاشنهی آشیلی است که حکومتها نشانه گرفتهاند، چون انسان بیهویت را میتوان در دست گرفت و بهدلخواه ادارهاش کرد. در این ساختار او فقط ابزاریست برای بقای حکومت نه چیزی بیشتر. انسان بیهویت نه میپرسد نه اعتراضی دارد. راضی است و لبخندی همیشگی بر لب دارد.
حکومتها با استفاده از «بیهویتی» انسان میتوانند تمامیِ ارزشهای بشری را بهنفع خود به ضدارزش تبدیل کنند. آنها میتوانند معنای دیگری برای عشق بتراشند. میتوانند خانواده و دوستی و تنهایی و ... را به چیزهایی جدید تبدیل کنند و به این طریق بقای خود را تضمین کنند. در این جوامع انسانها ناچارند رمهوار، در سطحی عریان و سخت مبتذل زندگی کنند و از تمامیِ بسترهایی که به «اندیشه» ختم میشود نهی میشوند، چرا که «اندیشه» تنها گزیرگاهی است که انسان میتواند با آن در برابر این توحش ایستادگی کند. در این جامعه، انسان حتا از تنهایی نیز ــ که جای اندیشه و دیدن است ــ محروم است. کریستوفر فرانک برای نشان دادن این نکته که «اندیشه» تنها صلاح انسان است، از استعارهای استفاده میکند که یکی از وجوه تفکر است: نویسندگی. راوی داستان نویسندهای است که فقط دیدههای خود را ثبت میکند. نویسنده میداند که بیمار است و «خانهی اصلاح» در انتظار اوست اما نمیتواند که ننویسد. این نتوانستن شاید آن غریزهی پنهانپیدای انسان باشد در برابر ظلم و سر ننهادن به استبداد؛ تنها نشانهی «انسان بودن» در دنیایی که «انسان» چیزی است همپای «بیماری» و لایق «اصلاح».
✍️ حکمت مرادی | کتابخانهی بابل
میرا | کریستوفر فرانک | ترجمهٔ لیلی گلستان | مؤسسهٔ انتشارات امیرکبیر [جعفری]
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
حکومتهای استبدادی و کمونیستی و توتالیتر تا کجا پیش خواهند رفت؟ یعنی اگر شرایط کلی زندگی دست آنها را باز میگذاشت تا اختیار کامل داشته باشند، در اجرای ایدئولوژی و نظام فکری خود تا چه حدی پیش میرفتند؟ احتمالاً حدسهایی میزنید و تحلیلهایی میکنید و نتیجهگیریهایی. اما اگر بخواهید شکل عریان و دقیق این وضعیت را ببینید، بهتر است که رمان میرا را بخوانید؛ رمانی آیندهنگرانه دربارهی جامعهای که این نوع حکومتها میتوانند یا میخواهند بسازند. جوامعی از بایدها و نبایدها که بر بنیاد خواست «حکومت» ساخته میشود. در این جوامع مهمترین نکته این است که «شخص» معنای خود را از دست بدهد. «هویت» هر فرد انسانی پاشنهی آشیلی است که حکومتها نشانه گرفتهاند، چون انسان بیهویت را میتوان در دست گرفت و بهدلخواه ادارهاش کرد. در این ساختار او فقط ابزاریست برای بقای حکومت نه چیزی بیشتر. انسان بیهویت نه میپرسد نه اعتراضی دارد. راضی است و لبخندی همیشگی بر لب دارد.
حکومتها با استفاده از «بیهویتی» انسان میتوانند تمامیِ ارزشهای بشری را بهنفع خود به ضدارزش تبدیل کنند. آنها میتوانند معنای دیگری برای عشق بتراشند. میتوانند خانواده و دوستی و تنهایی و ... را به چیزهایی جدید تبدیل کنند و به این طریق بقای خود را تضمین کنند. در این جوامع انسانها ناچارند رمهوار، در سطحی عریان و سخت مبتذل زندگی کنند و از تمامیِ بسترهایی که به «اندیشه» ختم میشود نهی میشوند، چرا که «اندیشه» تنها گزیرگاهی است که انسان میتواند با آن در برابر این توحش ایستادگی کند. در این جامعه، انسان حتا از تنهایی نیز ــ که جای اندیشه و دیدن است ــ محروم است. کریستوفر فرانک برای نشان دادن این نکته که «اندیشه» تنها صلاح انسان است، از استعارهای استفاده میکند که یکی از وجوه تفکر است: نویسندگی. راوی داستان نویسندهای است که فقط دیدههای خود را ثبت میکند. نویسنده میداند که بیمار است و «خانهی اصلاح» در انتظار اوست اما نمیتواند که ننویسد. این نتوانستن شاید آن غریزهی پنهانپیدای انسان باشد در برابر ظلم و سر ننهادن به استبداد؛ تنها نشانهی «انسان بودن» در دنیایی که «انسان» چیزی است همپای «بیماری» و لایق «اصلاح».
✍️ حکمت مرادی | کتابخانهی بابل
میرا | کریستوفر فرانک | ترجمهٔ لیلی گلستان | مؤسسهٔ انتشارات امیرکبیر [جعفری]
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ نابغهای همبستر با کتاب آشپزی
از روزنامهنگار و منتقد هنریِ مشهوری خواسته شده است تا در طی چند جلسه، گفتگویی مفصل و غامض با یکی از منحصربهفردترین چهرههای نقاشی مدرن تهیه کند. منتقد مربوطه چون شیفتهی آثار نقاش بزرگ است، سر از پا نمیشناسد چون تاکنون موفق به دیدن نقاش از نزدیک نشده است. او ابتدا گمان میکند که کار آسودهای برای تهیهی این سلسله گفتگوها دارد، اما پس از آغاز جلسات چیزی نمیگذرد که متوجه میشود در چه گرداب عظیمی از بینظمی و نبوغ گرفتار شده است. نقاش بزرگ مذکور عادتهای ویژهای در آداب روزانه دارد، چنانکه از دید ناظر بیرونی که همان منتقد بختبرگشتهی ما باشد، نبوغ او در بینظمی مطلق یا در آشوب است که محقق میشود. آتلیهی نقاش بسیار پریشان است، به در و دیوار آن رنگ پاشیده شده و تلی از کتاب و قلممو و کاغذ و اثاثیهی شکسته و خردهریزهای آن روی زمین انباشته شده است، چنان که حجم آنها تا زانو میرسد. نقاش اعتقاد دارد که نظم نبوغ او را سرکوب میکند. او زمانی که نقاشی نمیکشد، بسیار در عیش و عشرت و کامجویی افراط میکند (روشن است که نقاش در طی روزهای گفتگو با منتقد ما نقاشی نمیکشد!)، روزی چند وعده غذای سنگین به همراه الکل و هر آنچه به دستش میرسد میخورد و مینوشد، بیش از هر روز دیگر به پارتی میرود، و تا پاسی از شب بیرون از خانه به خوشگذرانی میپردازد. و تازه در پایان همین شبها غالباً به دوستانش ــ که عمدتاً چون او مست و عقلباختهاند ــ اصرار میکند که برای نوشیدنِ آخرین جام به خانهاش بیایند، تا به این ترتیب بتواند بیشتر با رفتن به بستر بجنگد. نقاش بدون قرص خوابش نمیبرد. او پیش از خواب، کتابهای آشپزی ــ که به نظرش بینهایت کسلکننده هستند ــ میخواند تا خوابش ببرد. تنها ورزشی که میکند قدم زدن روبهروی بوم نقاشی است. شبها چند ساعت بیشتر نمیخوابد. هر روز ــ حتی آن هنگام که مجّدانه در حال نقاشیست ــ دو بطری بزرگ شراب سفید را حریصانه مینوشد ولی هرگز مدهوش نمیشود؛ مست آری ولی مدهوش نه، چنانکه نتواند نقاشی کند. او میگوید: «کار کردن در خماری را دوست دارم، چون توان ذهنیام را به مرحلهی انفجار میرساند و به ایدههایی که دارم وضوح میبخشد!» حالا شما پاسخ دهید... آیا مایل هستید تا با کسی که در زندگی روزمره چنین عادات خارج از نُرمی دارد گفتگو کنید؟ اصلاً به نظر شما میتوان برای چنین گفتگویی پایانی متصور شد؟ و اینکه در نهایت آیا میتوان انتظار داشت که پاسخهای فرد مصاحبهشونده قابل استناد باشد؟ شما را نمیدانیم ولی پاسخ روزنامهنگار و منتقد هنری ما به همهی این پرسشها این است: «بله! چون همواره باید به نابغهها اعتماد کرد! حتی اگر نحوهی ارائهی نبوغ از سوی آنها چنان دهشتناک باشد که شما را وحشتزده کند!»
✍️ رامین اعلایی | کتابخانهٔ بابل
گفتگوهای دیوید سیلوستر با فرانسیس بیکن | ترجمهی شروین شهامیپور | نشر نظر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
از روزنامهنگار و منتقد هنریِ مشهوری خواسته شده است تا در طی چند جلسه، گفتگویی مفصل و غامض با یکی از منحصربهفردترین چهرههای نقاشی مدرن تهیه کند. منتقد مربوطه چون شیفتهی آثار نقاش بزرگ است، سر از پا نمیشناسد چون تاکنون موفق به دیدن نقاش از نزدیک نشده است. او ابتدا گمان میکند که کار آسودهای برای تهیهی این سلسله گفتگوها دارد، اما پس از آغاز جلسات چیزی نمیگذرد که متوجه میشود در چه گرداب عظیمی از بینظمی و نبوغ گرفتار شده است. نقاش بزرگ مذکور عادتهای ویژهای در آداب روزانه دارد، چنانکه از دید ناظر بیرونی که همان منتقد بختبرگشتهی ما باشد، نبوغ او در بینظمی مطلق یا در آشوب است که محقق میشود. آتلیهی نقاش بسیار پریشان است، به در و دیوار آن رنگ پاشیده شده و تلی از کتاب و قلممو و کاغذ و اثاثیهی شکسته و خردهریزهای آن روی زمین انباشته شده است، چنان که حجم آنها تا زانو میرسد. نقاش اعتقاد دارد که نظم نبوغ او را سرکوب میکند. او زمانی که نقاشی نمیکشد، بسیار در عیش و عشرت و کامجویی افراط میکند (روشن است که نقاش در طی روزهای گفتگو با منتقد ما نقاشی نمیکشد!)، روزی چند وعده غذای سنگین به همراه الکل و هر آنچه به دستش میرسد میخورد و مینوشد، بیش از هر روز دیگر به پارتی میرود، و تا پاسی از شب بیرون از خانه به خوشگذرانی میپردازد. و تازه در پایان همین شبها غالباً به دوستانش ــ که عمدتاً چون او مست و عقلباختهاند ــ اصرار میکند که برای نوشیدنِ آخرین جام به خانهاش بیایند، تا به این ترتیب بتواند بیشتر با رفتن به بستر بجنگد. نقاش بدون قرص خوابش نمیبرد. او پیش از خواب، کتابهای آشپزی ــ که به نظرش بینهایت کسلکننده هستند ــ میخواند تا خوابش ببرد. تنها ورزشی که میکند قدم زدن روبهروی بوم نقاشی است. شبها چند ساعت بیشتر نمیخوابد. هر روز ــ حتی آن هنگام که مجّدانه در حال نقاشیست ــ دو بطری بزرگ شراب سفید را حریصانه مینوشد ولی هرگز مدهوش نمیشود؛ مست آری ولی مدهوش نه، چنانکه نتواند نقاشی کند. او میگوید: «کار کردن در خماری را دوست دارم، چون توان ذهنیام را به مرحلهی انفجار میرساند و به ایدههایی که دارم وضوح میبخشد!» حالا شما پاسخ دهید... آیا مایل هستید تا با کسی که در زندگی روزمره چنین عادات خارج از نُرمی دارد گفتگو کنید؟ اصلاً به نظر شما میتوان برای چنین گفتگویی پایانی متصور شد؟ و اینکه در نهایت آیا میتوان انتظار داشت که پاسخهای فرد مصاحبهشونده قابل استناد باشد؟ شما را نمیدانیم ولی پاسخ روزنامهنگار و منتقد هنری ما به همهی این پرسشها این است: «بله! چون همواره باید به نابغهها اعتماد کرد! حتی اگر نحوهی ارائهی نبوغ از سوی آنها چنان دهشتناک باشد که شما را وحشتزده کند!»
✍️ رامین اعلایی | کتابخانهٔ بابل
گفتگوهای دیوید سیلوستر با فرانسیس بیکن | ترجمهی شروین شهامیپور | نشر نظر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ فارسیعربی
تاریخ سکونت عربها و عربی در ایران و مواجههٔ ایرانزادهها و ایرانیها را شاید بشود «تاریخ هزارسالهٔ نبرد» دانست. تا امروز چندان معلوم نیست که در بهت و ابهامِ دو قرن ساکت و خونین و مبهم نخست پس از حملهٔ اعراب در فرهنگ ایران چه گذشته و نطفهٔ فارسیِ دری دقیقاً کجا و چگونه بسته شده است. انگار مادری گریزان دویست سال در غاری پناه گرفته و بیاینکه شمشیر و صلاة تاریخ بر پیکرش بگذرد، فرزندی زاده است که باید قرنها در برابر جنگجویی سنگینسلاح و تیغدست و خونتشنه بایستد. یک طرف شمشیر و فقه و علم و یارگیریِ دائمی در کار است و یک طرف تلاشی ثانیهافزون برای یافتن چوب و سنگِ دفاعِ ناگزیر. تا این فرزند آنقدر نیرومند و بالنده شود که رودکیاش «بوی جوی مولیان» را در پردهٔ عشاق بخواند و ــ در روزگار ما، ندیدگانش بنان و مرضیه تکرارش کنند ــ پنج قرن جدال نفسگیر گذشته است. جدالی که آذرنوش نمیگوید و میگوید که تمامعیار بوده است.
از مهمترین میدانهای مبارزه یکی «زبان بهشت» است. فارسی که کمکم قد میکشد و حریف ــ با آن اردوگاه فقهی و علمی ــ احساس خطر میکند، شروع میکند به اخراج زبان فارسی از بهشت. حدیث پشت حدیث. ایرانیان هم که در فن بهشتسازی سابقهدار و چربدست؛ حدیث پشت حدیث اختراع میکنند. بعضی به کمتر از اخراج عربی از بهشت رضا نمیدهند اما بیشترشان به همنشینی رضایت میدهند. این تفاوتی چشمگیر است در اخلاق نبرد. نوبت به «زبان علم» میرسد. بسیاری از دانشمندان ایرانی که بهسعی بسیار عربی آموختهاند هم در صف حریف میایستند: از ابوریحان بیرونی گرفته تا ابوحاتم رازی. ابوحاتم از سرسختترین دشمنان زبان مادریِ خود میشود و سپهسالار دشمن. حکایت آشناییست. در برابر، انبوهی «عامی» ــ یعنی کسانی که عربی نمیدانند و نمیخواهند بدانند ــ قرار دارند. کوهنشینان و شهرنشینان بیشماری که لالایی و رقص و آهنگ و بزم و رزمشان بهزبان مادری سر میشود. آذرنوش میگوید که فارسی بر شانهٔ همین ارتش بینامها فارسی میشود و قدمبهقدم عربی را تا مرزهای بغداد عقب میراند. از «عربی»، «عربیِ شرقی» یا همان «عربیِ فارسی» میسازد و همزیستی با «فارسیعربی» در فلات ایران پذیرفته میشود. اما سلاح پنهانی که حریف هیچرقمه برایش تدارک ندیده بود و خیال نمیکرد خیلی برّا باشد چیست؟ آن سلاح که ضامن حیات تاریخی و بقای فارسی میشود چیست؟ لازم است بگویم؟ آن سلاحیست که سلاح نبرد و دیگریکُشی نیست. سلاحیست در رکاب همزیستی، آنگونه که ارتشبدهای مسلّحش باور داشتند: شعر. سازهٔ همزیستی؛ فرزندی با تن فارسی و خالکوبی عربی.
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
چالش میان فارسی و عربی | آذرتاش آذرنوش | نشر نی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
تاریخ سکونت عربها و عربی در ایران و مواجههٔ ایرانزادهها و ایرانیها را شاید بشود «تاریخ هزارسالهٔ نبرد» دانست. تا امروز چندان معلوم نیست که در بهت و ابهامِ دو قرن ساکت و خونین و مبهم نخست پس از حملهٔ اعراب در فرهنگ ایران چه گذشته و نطفهٔ فارسیِ دری دقیقاً کجا و چگونه بسته شده است. انگار مادری گریزان دویست سال در غاری پناه گرفته و بیاینکه شمشیر و صلاة تاریخ بر پیکرش بگذرد، فرزندی زاده است که باید قرنها در برابر جنگجویی سنگینسلاح و تیغدست و خونتشنه بایستد. یک طرف شمشیر و فقه و علم و یارگیریِ دائمی در کار است و یک طرف تلاشی ثانیهافزون برای یافتن چوب و سنگِ دفاعِ ناگزیر. تا این فرزند آنقدر نیرومند و بالنده شود که رودکیاش «بوی جوی مولیان» را در پردهٔ عشاق بخواند و ــ در روزگار ما، ندیدگانش بنان و مرضیه تکرارش کنند ــ پنج قرن جدال نفسگیر گذشته است. جدالی که آذرنوش نمیگوید و میگوید که تمامعیار بوده است.
از مهمترین میدانهای مبارزه یکی «زبان بهشت» است. فارسی که کمکم قد میکشد و حریف ــ با آن اردوگاه فقهی و علمی ــ احساس خطر میکند، شروع میکند به اخراج زبان فارسی از بهشت. حدیث پشت حدیث. ایرانیان هم که در فن بهشتسازی سابقهدار و چربدست؛ حدیث پشت حدیث اختراع میکنند. بعضی به کمتر از اخراج عربی از بهشت رضا نمیدهند اما بیشترشان به همنشینی رضایت میدهند. این تفاوتی چشمگیر است در اخلاق نبرد. نوبت به «زبان علم» میرسد. بسیاری از دانشمندان ایرانی که بهسعی بسیار عربی آموختهاند هم در صف حریف میایستند: از ابوریحان بیرونی گرفته تا ابوحاتم رازی. ابوحاتم از سرسختترین دشمنان زبان مادریِ خود میشود و سپهسالار دشمن. حکایت آشناییست. در برابر، انبوهی «عامی» ــ یعنی کسانی که عربی نمیدانند و نمیخواهند بدانند ــ قرار دارند. کوهنشینان و شهرنشینان بیشماری که لالایی و رقص و آهنگ و بزم و رزمشان بهزبان مادری سر میشود. آذرنوش میگوید که فارسی بر شانهٔ همین ارتش بینامها فارسی میشود و قدمبهقدم عربی را تا مرزهای بغداد عقب میراند. از «عربی»، «عربیِ شرقی» یا همان «عربیِ فارسی» میسازد و همزیستی با «فارسیعربی» در فلات ایران پذیرفته میشود. اما سلاح پنهانی که حریف هیچرقمه برایش تدارک ندیده بود و خیال نمیکرد خیلی برّا باشد چیست؟ آن سلاح که ضامن حیات تاریخی و بقای فارسی میشود چیست؟ لازم است بگویم؟ آن سلاحیست که سلاح نبرد و دیگریکُشی نیست. سلاحیست در رکاب همزیستی، آنگونه که ارتشبدهای مسلّحش باور داشتند: شعر. سازهٔ همزیستی؛ فرزندی با تن فارسی و خالکوبی عربی.
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
چالش میان فارسی و عربی | آذرتاش آذرنوش | نشر نی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ از ترس و تبعید
در ساختمانی که محلّ اقامت تبعیدیهای ایرانی در پاریس است، شبی جوانی که بچهی جوادیه است و راوی او را "پروفت" مینامد، چاقو را زیر گلوی "سیّد الکساندر" میگذارد و المشنگهای به پا میشود. این واقعهی به ظاهر ساده اما راوی ماخولیایی قصّه را ذرّهذرّه در مغاک پارانویا میکشد. راوی اما شخصیتی است پیچیده، یکی از بهترین نمونههای شخصیتپردازی ادبیات داستانی معاصر ایران، که بیشک هر بُعد شخصیت منحصربهفردش یادآور بخشی از تباهی و نکبت چیزی است که نامش را "ایران" میگذاریم. اما ایران اینجا هیچ ربطی به تصور فاشیستی و غرورآمیز میهن ندارد، بلکه مجموعهی نامنسجم تکهپارههایی است تبعیدی در غربت، بختکی است که نمیگذارد راوی و باقی ایرانیهای دربهدر لحظهای از این خویشتن که وبال گردنشان شده رها باشند. راوی ترسهای کودکیاش را آورده با خودش به پاریس، سیّد الکساندر دغلبازی مقاطعهکاران عتیقهجات وطنی را، رعنا ترسهای یک زن ایرانی را که میخواهد دیگر رها از بندهای مردهریگ سنّت زندگی کند و نمیتواند، و سرانجام پروفت، که غیرتاش او را بدل کرده به دشنهای که از جوادیه تا قلب این آپارتمان محقّر در پاریس، سایه به سایهی نویسندهی دربهدر آمده است. گفتم سایه. اگر راوی بوف کور تمام آن داستان زهرآگین را برای سایهاش که به دیوار افتاده بود تعریف میکرد، راوی قصهی ما را سالهاست سایهاش از وجودش بیرون کرده و به جایش نشسته است. راوی مردهای است متحرک، و اگر لحظهای گمان کردید دارم استعاره به کار میبرم، بهتر است بروید و خودتان کتاب را باز کنید، فصول بازخواست راوی در شب اول قبر را بخوانید، آنجا که فاوست مورنائو و سرخپوست فیلم پرواز بر فراز آشیانهی فاخته در مقام نکیر و منکر راوی را استنطاق میکنند. راوی اما جرمش نشر اکاذیب است، نوشتن رمانی که لابد حدس زدهاید، نامش هست: «همنوایی شبانهی ارکستر چوبها». اغراق نیست اگر این رمان لایهلایه و پیچیده و جذاب قاسمی را یکی از بهترین رمانهای معاصر فارسی بخوانیم. «همنوایی شبانه» شما را مسحور میکند، طوری که امکان ندارد فقط یک بار بخوانیدش. و بارها و بارها بدان بازخواهید گشت، تا از لذت مازوخیستی روایت زندگی شخصیتهایی کیفور شوید که قاسمی با واقعگرایی بیپروا و بیرحمانهای همهی سیاهیشان را میپاشد وسط صفحات کاغذ، شاید همانطور که آن شب شوم، خون از زخم بیرون جست و فاجعه آغاز شد.
✍️ سروش سیدی | کتابخانهٔ بابل
همنوایی شبانهٔ ارکستر چوبها | رضا قاسمی | نشر نیلوفر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
در ساختمانی که محلّ اقامت تبعیدیهای ایرانی در پاریس است، شبی جوانی که بچهی جوادیه است و راوی او را "پروفت" مینامد، چاقو را زیر گلوی "سیّد الکساندر" میگذارد و المشنگهای به پا میشود. این واقعهی به ظاهر ساده اما راوی ماخولیایی قصّه را ذرّهذرّه در مغاک پارانویا میکشد. راوی اما شخصیتی است پیچیده، یکی از بهترین نمونههای شخصیتپردازی ادبیات داستانی معاصر ایران، که بیشک هر بُعد شخصیت منحصربهفردش یادآور بخشی از تباهی و نکبت چیزی است که نامش را "ایران" میگذاریم. اما ایران اینجا هیچ ربطی به تصور فاشیستی و غرورآمیز میهن ندارد، بلکه مجموعهی نامنسجم تکهپارههایی است تبعیدی در غربت، بختکی است که نمیگذارد راوی و باقی ایرانیهای دربهدر لحظهای از این خویشتن که وبال گردنشان شده رها باشند. راوی ترسهای کودکیاش را آورده با خودش به پاریس، سیّد الکساندر دغلبازی مقاطعهکاران عتیقهجات وطنی را، رعنا ترسهای یک زن ایرانی را که میخواهد دیگر رها از بندهای مردهریگ سنّت زندگی کند و نمیتواند، و سرانجام پروفت، که غیرتاش او را بدل کرده به دشنهای که از جوادیه تا قلب این آپارتمان محقّر در پاریس، سایه به سایهی نویسندهی دربهدر آمده است. گفتم سایه. اگر راوی بوف کور تمام آن داستان زهرآگین را برای سایهاش که به دیوار افتاده بود تعریف میکرد، راوی قصهی ما را سالهاست سایهاش از وجودش بیرون کرده و به جایش نشسته است. راوی مردهای است متحرک، و اگر لحظهای گمان کردید دارم استعاره به کار میبرم، بهتر است بروید و خودتان کتاب را باز کنید، فصول بازخواست راوی در شب اول قبر را بخوانید، آنجا که فاوست مورنائو و سرخپوست فیلم پرواز بر فراز آشیانهی فاخته در مقام نکیر و منکر راوی را استنطاق میکنند. راوی اما جرمش نشر اکاذیب است، نوشتن رمانی که لابد حدس زدهاید، نامش هست: «همنوایی شبانهی ارکستر چوبها». اغراق نیست اگر این رمان لایهلایه و پیچیده و جذاب قاسمی را یکی از بهترین رمانهای معاصر فارسی بخوانیم. «همنوایی شبانه» شما را مسحور میکند، طوری که امکان ندارد فقط یک بار بخوانیدش. و بارها و بارها بدان بازخواهید گشت، تا از لذت مازوخیستی روایت زندگی شخصیتهایی کیفور شوید که قاسمی با واقعگرایی بیپروا و بیرحمانهای همهی سیاهیشان را میپاشد وسط صفحات کاغذ، شاید همانطور که آن شب شوم، خون از زخم بیرون جست و فاجعه آغاز شد.
✍️ سروش سیدی | کتابخانهٔ بابل
همنوایی شبانهٔ ارکستر چوبها | رضا قاسمی | نشر نیلوفر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ باور «بودن یا نبودن»، مسئله این است.
- بودن یا نبودن، مسئله این است.
- نه، مسئله بر سر باورِ «بودن یا نبودن» است. اگر شبح پدر هملت از دنیای خیال او به واقعیت پا نمیگذاشت چه؟
- اما آمد و مسئولیت انتقام را بر دوش هملت گذاشت.
- اگر هملت حرف آن شبح را باور نمیکرد چه؟
- اما آدم همیشه داستان را از همین نقطهها میبافد و تقدیر را با آن گره به گره جلو میبرد. خواب و رویایی را باور میکند، حرفی را میپذیرد، حسی شکل میگیرد و نیازی به دنبالش میآید که همچون شعلهای اولین هیزم را به آتش میکشد، اولین هیزمِ تلی انبوه که به دنبال آن گُر میگیرد. زمان جلو میرود و دیگر هرگز به ساعت سوختن اولین هیزم برنمیگردد.
- اگر هملت شعلۀ شک را در خود میکشت چه؟
- دیگر هملت نبود.
- اگر اوفلیا رویایی دیگر را در سر او میانداخت که شعلهای فروزانتر داشت چه؟ مگر میشود انتقام از عشق قویتر باشد؟
- عشق دستان اوفلیاست که با دریغ و حسرت بر سینه کوفته میشود. عشق اشعار بیمعناییست که در اوج جنون به زبان میآورد. عشق تن اوست که قبل از فرو رفتن در گل و لای رودخانه برای لحظاتی چون پری دریایی بر آب شناور میماند. اما انتقام خون پدر شعلهای سوزان است، پدری که با هوس مادر، با همدستی بیگانهای از دنیای واقعیت به هادس پرتاب شده است. اورستس گواهی است بر این مدعا.
- اگر این بیگانه، این «کلادیوس» رفتار معقولتری میداشت و قبل از گرترود با هملت طرح دوستی میریخت، چه؟
- آدم بیخردی که پایش به اولین پلۀ قدرت میرسد، فقط به فکر بالا رفتن است و دیگران را به حساب نمیآورد و تنها سلاحش حذف است. حذف تمام آنها که روزی در کنارش روی پلهها ایستاده بودند. او حتی تقدیر را به حساب نمیآورد و قدرت ساکنان هادس را هم به هیچ میگیرد.
- اما چطور است که همین بیخردِ تشنۀ اقتدار در برابر قدرتِ نمایش سادهای قافیه را میبازد؟
- آدمها در مواجهه با خویش به دام میافتند.
- اگر تقدیر هملت مرگ بود، چرا در سفر انگلستان کشته نشد؟
- آن که به باورِ خیال خطر میکند و خود را میان بودن و نبودن مصلوب میکند، خود به تقدیر مقدر دیگران تبدیل میشود.
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهی بابل
هملت | ویلیام شکسپیر | ترجمهٔ م. بهآذین | نشر دات
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
- بودن یا نبودن، مسئله این است.
- نه، مسئله بر سر باورِ «بودن یا نبودن» است. اگر شبح پدر هملت از دنیای خیال او به واقعیت پا نمیگذاشت چه؟
- اما آمد و مسئولیت انتقام را بر دوش هملت گذاشت.
- اگر هملت حرف آن شبح را باور نمیکرد چه؟
- اما آدم همیشه داستان را از همین نقطهها میبافد و تقدیر را با آن گره به گره جلو میبرد. خواب و رویایی را باور میکند، حرفی را میپذیرد، حسی شکل میگیرد و نیازی به دنبالش میآید که همچون شعلهای اولین هیزم را به آتش میکشد، اولین هیزمِ تلی انبوه که به دنبال آن گُر میگیرد. زمان جلو میرود و دیگر هرگز به ساعت سوختن اولین هیزم برنمیگردد.
- اگر هملت شعلۀ شک را در خود میکشت چه؟
- دیگر هملت نبود.
- اگر اوفلیا رویایی دیگر را در سر او میانداخت که شعلهای فروزانتر داشت چه؟ مگر میشود انتقام از عشق قویتر باشد؟
- عشق دستان اوفلیاست که با دریغ و حسرت بر سینه کوفته میشود. عشق اشعار بیمعناییست که در اوج جنون به زبان میآورد. عشق تن اوست که قبل از فرو رفتن در گل و لای رودخانه برای لحظاتی چون پری دریایی بر آب شناور میماند. اما انتقام خون پدر شعلهای سوزان است، پدری که با هوس مادر، با همدستی بیگانهای از دنیای واقعیت به هادس پرتاب شده است. اورستس گواهی است بر این مدعا.
- اگر این بیگانه، این «کلادیوس» رفتار معقولتری میداشت و قبل از گرترود با هملت طرح دوستی میریخت، چه؟
- آدم بیخردی که پایش به اولین پلۀ قدرت میرسد، فقط به فکر بالا رفتن است و دیگران را به حساب نمیآورد و تنها سلاحش حذف است. حذف تمام آنها که روزی در کنارش روی پلهها ایستاده بودند. او حتی تقدیر را به حساب نمیآورد و قدرت ساکنان هادس را هم به هیچ میگیرد.
- اما چطور است که همین بیخردِ تشنۀ اقتدار در برابر قدرتِ نمایش سادهای قافیه را میبازد؟
- آدمها در مواجهه با خویش به دام میافتند.
- اگر تقدیر هملت مرگ بود، چرا در سفر انگلستان کشته نشد؟
- آن که به باورِ خیال خطر میکند و خود را میان بودن و نبودن مصلوب میکند، خود به تقدیر مقدر دیگران تبدیل میشود.
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهی بابل
هملت | ویلیام شکسپیر | ترجمهٔ م. بهآذین | نشر دات
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ پایان اروپا
شرحی از دو سفر: توماس مان بزرگ، به امریکا دعوت شده تا در مورد رمان آخرش سخنرانی کند. رمان دن کیشوت را با خود آورده تا اوقات بیکاری در کشتی را با خواندن آن بگذراند. کتاب «سفر دریایی با دن کیشوت» شرح خاطرهگونی از این دو سفر است: سفری بیرونی با کشتی به سوی نیویورک و سفری درونی به رمان دن کیشوت. مان با یک تدوین موازی مدام بین خاطرات این دو سفر در رفت و آمد است و از یک طرف مشاهدات خود را از سفر دریاییاش مینویسد و از طرف دیگری هر از چند گاهی گریزی میزند به رمان دن کیشوت (به خصوص جلد دوم) و نکاتی جذاب در مورد آن مطرح میکند.
میگویید: آیا همهاش همین است؟ توماس مان، نویسندهی پیچیدهای که آثارش به لایهلایهبودن معروفند، چرا باید چنین چیزی بنویسد؟ حق با شماست اما مسئله به همین سادگی هم نیست. سال 1934. نازیها تازه در آلمان قدرت گرفتهاند. مان در تبعیدی خودخواسته در زوریخ زندگی میکند. جایی که خودش میگوید خانهاش نیست. یک غریبه. یک مهاجر. یک دن کیشوت. کسی که خودخواسته در پی جهانی بهتر خود را آواره کرده است. غم و تیرگی مهاجرت در سر تا سر این اثر کوتاه موج میزند.
مسئله به همین جا هم ختم نمیشود. سفر دریایی مان به جایی «خارج از اروپا»ست. او دارد اروپا را پشت سر میگذارد و همزمان مشغول خواندن کتابی است که یکی از بنیانگذاران اروپای نوین آنرا نوشته: سروانتس. سفری دریایی به خارج از اروپا و سفری ذهنی به داخل اروپا. این مسئله برای مان اهمیت زیادی دارد. برای او قدرت گرفتن نازیها و جنگ قریبالوقوع، گونهای «پایان اروپا» محسوب میشود. پایانی که میتوان رد آن را در آغاز، در همان جلد دوم دن کیشوت هم یافت: تیره، غمگین، سنگین، رو به ویرانی و مرگ. مان دارد با رمانی که شروع اروپای مدرن محسوب میشود اروپا را ترک میکند و معنای رؤیایی که شب آخر میبیند هم همین است. او میبیند که کیشوت به خوابش میآید اما با چشمانی نافذ و سبیلی پرپشت: کیشوت به زرتشت تبدیل شده است. پایان هر چیز اروپایی به معنای بزرگ و باشکوه کلمه. آغاز توحش، مهاجرت و ویرانی: «و این حس و اندیشهای است زیادی اروپایی و رو به گذشته! اما در پیش رو و از دل مه صبحگاهی آرام آرام آسمانخراشهای منهتن سر برمیدارند، چشمانداز خیالانگیز منزل مهاجرنشینان، کوهوارهی یک کلانشهر».
✍️ شیرین مجد | کتابخانهی بابل
سفر دریایی با دن کیشوت | توماس مان | ترجمهٔ محمود حدادی | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
شرحی از دو سفر: توماس مان بزرگ، به امریکا دعوت شده تا در مورد رمان آخرش سخنرانی کند. رمان دن کیشوت را با خود آورده تا اوقات بیکاری در کشتی را با خواندن آن بگذراند. کتاب «سفر دریایی با دن کیشوت» شرح خاطرهگونی از این دو سفر است: سفری بیرونی با کشتی به سوی نیویورک و سفری درونی به رمان دن کیشوت. مان با یک تدوین موازی مدام بین خاطرات این دو سفر در رفت و آمد است و از یک طرف مشاهدات خود را از سفر دریاییاش مینویسد و از طرف دیگری هر از چند گاهی گریزی میزند به رمان دن کیشوت (به خصوص جلد دوم) و نکاتی جذاب در مورد آن مطرح میکند.
میگویید: آیا همهاش همین است؟ توماس مان، نویسندهی پیچیدهای که آثارش به لایهلایهبودن معروفند، چرا باید چنین چیزی بنویسد؟ حق با شماست اما مسئله به همین سادگی هم نیست. سال 1934. نازیها تازه در آلمان قدرت گرفتهاند. مان در تبعیدی خودخواسته در زوریخ زندگی میکند. جایی که خودش میگوید خانهاش نیست. یک غریبه. یک مهاجر. یک دن کیشوت. کسی که خودخواسته در پی جهانی بهتر خود را آواره کرده است. غم و تیرگی مهاجرت در سر تا سر این اثر کوتاه موج میزند.
مسئله به همین جا هم ختم نمیشود. سفر دریایی مان به جایی «خارج از اروپا»ست. او دارد اروپا را پشت سر میگذارد و همزمان مشغول خواندن کتابی است که یکی از بنیانگذاران اروپای نوین آنرا نوشته: سروانتس. سفری دریایی به خارج از اروپا و سفری ذهنی به داخل اروپا. این مسئله برای مان اهمیت زیادی دارد. برای او قدرت گرفتن نازیها و جنگ قریبالوقوع، گونهای «پایان اروپا» محسوب میشود. پایانی که میتوان رد آن را در آغاز، در همان جلد دوم دن کیشوت هم یافت: تیره، غمگین، سنگین، رو به ویرانی و مرگ. مان دارد با رمانی که شروع اروپای مدرن محسوب میشود اروپا را ترک میکند و معنای رؤیایی که شب آخر میبیند هم همین است. او میبیند که کیشوت به خوابش میآید اما با چشمانی نافذ و سبیلی پرپشت: کیشوت به زرتشت تبدیل شده است. پایان هر چیز اروپایی به معنای بزرگ و باشکوه کلمه. آغاز توحش، مهاجرت و ویرانی: «و این حس و اندیشهای است زیادی اروپایی و رو به گذشته! اما در پیش رو و از دل مه صبحگاهی آرام آرام آسمانخراشهای منهتن سر برمیدارند، چشمانداز خیالانگیز منزل مهاجرنشینان، کوهوارهی یک کلانشهر».
✍️ شیرین مجد | کتابخانهی بابل
سفر دریایی با دن کیشوت | توماس مان | ترجمهٔ محمود حدادی | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ تبعات یک تخطی هولناک
ماجرا با یک سرپیچی شروع شد. سرپیچی از رادیکالترین فیگور تاریخ الاهیات مسیحی، پولس قدیس. همو که جایی جملهای با این مضمون بر زبان آورد که: «هوشیار باشید که مبادا فلسفه شما را برباید.» اما قدیس بربر، ازقضا سودای مدنیت درسر داشت. مسئله این بود: مأمنِ مؤمن مسیحی در این دنیا چیست؟ فونداسیون پاسخ آگوستین، به تأسی از آموزههای مانوی، که زمانی ذهن او را تسخیر کردهبود، خصلتی دوگانه دارد: شهر زمینی و شهر خدا. به باور آگوستین، پیروان مسیح در این دنیا همهنگام ساکنان دو شهر متنافرند، بیآنکه زناری بر کمر داشته باشند. عدهای از دشمنان قسمخوردهی کلیسا شهروندان آیندهی شهر خدا خواهند شد و برعکس، در میان جماعت مؤمنان هم هستند کسانی که حجرهای در شهر خدا نخواهند یافت. این دو شهر چنان در زندگی اینجهانی در هم آمیختهاند که غربال نهایی، لاجرم، به روز داوری موکول خواهد شد. این دو شهرِ درهمتنیده اما بر دو بنیان متضاد استوارند: عشق به خود و عشق به خدا. اولی به تأسیس شهر زمینی میانجامد و دومی شرایط امکان فراوری شخص مؤمن از شهر زمینی و الحاق به جماعت مؤمنان در شهرِ آسمانی را فراهم میآورد. اگوستین برای تقبیح شهر زمینی به سراغ اسطورهی تأسیسِ زمینیترین شهرِ تاریخیِ جهان یعنی رم میرود و با برساختن دوگانهای دیگر از دو برادر مشهور، موتیف مانوی اثر را تکمیل میکند. این دو برادر، رِموس و رُمولوس در آغازگاهِ تأسیس رم، و هابیل و قابیل، در سپیدهدمان پیدایش نخستین شهرِ انسانی در کتاب مقدساند. نخستین تصویری که پس از شنیدن نام این دو برادر به ذهن خواننده خطور میکند، رذیلتیست هولناک: برادرکشی. کشتن یک برادر به دست همخون خود برای تصاحب تماموکمال یک شهر، یک ایده، یک غرور. آگوستین این حذف دیگری برای بقای خود را بنیانِ شهرهای زمینی و برگذشتن از خود برای «رؤیتِ سعیده»ی خداوند را نقطهی عزیمت تأسیس شهرِ خدا بهشمار میآورد. اما چرا این ایده، یعنی تنافر، و نه تضادِ این دو شهر در زندگی اینجهانی را باید تخطی از انذارِ پولس انگاشت؟ پاسخ ساده است: مؤمن مسیحی، به باور آگوستین، مادامی که در این دنیاست باید از حکمرانیِ شهر زمینی تبعیت کند و چه چیزی برای تحقق پادشاهی اخلافِ مسیح از این هولناکتر میتواند باشد؟
✍️ علی رزاقی | کتابخانهی بابل
شهر خدا | آگوستین | ترجمهٔ حسین توفیقی | انتشارات دانشگاه ادیان و مذاهب
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
ماجرا با یک سرپیچی شروع شد. سرپیچی از رادیکالترین فیگور تاریخ الاهیات مسیحی، پولس قدیس. همو که جایی جملهای با این مضمون بر زبان آورد که: «هوشیار باشید که مبادا فلسفه شما را برباید.» اما قدیس بربر، ازقضا سودای مدنیت درسر داشت. مسئله این بود: مأمنِ مؤمن مسیحی در این دنیا چیست؟ فونداسیون پاسخ آگوستین، به تأسی از آموزههای مانوی، که زمانی ذهن او را تسخیر کردهبود، خصلتی دوگانه دارد: شهر زمینی و شهر خدا. به باور آگوستین، پیروان مسیح در این دنیا همهنگام ساکنان دو شهر متنافرند، بیآنکه زناری بر کمر داشته باشند. عدهای از دشمنان قسمخوردهی کلیسا شهروندان آیندهی شهر خدا خواهند شد و برعکس، در میان جماعت مؤمنان هم هستند کسانی که حجرهای در شهر خدا نخواهند یافت. این دو شهر چنان در زندگی اینجهانی در هم آمیختهاند که غربال نهایی، لاجرم، به روز داوری موکول خواهد شد. این دو شهرِ درهمتنیده اما بر دو بنیان متضاد استوارند: عشق به خود و عشق به خدا. اولی به تأسیس شهر زمینی میانجامد و دومی شرایط امکان فراوری شخص مؤمن از شهر زمینی و الحاق به جماعت مؤمنان در شهرِ آسمانی را فراهم میآورد. اگوستین برای تقبیح شهر زمینی به سراغ اسطورهی تأسیسِ زمینیترین شهرِ تاریخیِ جهان یعنی رم میرود و با برساختن دوگانهای دیگر از دو برادر مشهور، موتیف مانوی اثر را تکمیل میکند. این دو برادر، رِموس و رُمولوس در آغازگاهِ تأسیس رم، و هابیل و قابیل، در سپیدهدمان پیدایش نخستین شهرِ انسانی در کتاب مقدساند. نخستین تصویری که پس از شنیدن نام این دو برادر به ذهن خواننده خطور میکند، رذیلتیست هولناک: برادرکشی. کشتن یک برادر به دست همخون خود برای تصاحب تماموکمال یک شهر، یک ایده، یک غرور. آگوستین این حذف دیگری برای بقای خود را بنیانِ شهرهای زمینی و برگذشتن از خود برای «رؤیتِ سعیده»ی خداوند را نقطهی عزیمت تأسیس شهرِ خدا بهشمار میآورد. اما چرا این ایده، یعنی تنافر، و نه تضادِ این دو شهر در زندگی اینجهانی را باید تخطی از انذارِ پولس انگاشت؟ پاسخ ساده است: مؤمن مسیحی، به باور آگوستین، مادامی که در این دنیاست باید از حکمرانیِ شهر زمینی تبعیت کند و چه چیزی برای تحقق پادشاهی اخلافِ مسیح از این هولناکتر میتواند باشد؟
✍️ علی رزاقی | کتابخانهی بابل
شهر خدا | آگوستین | ترجمهٔ حسین توفیقی | انتشارات دانشگاه ادیان و مذاهب
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❤1
❑ روزی روزگاری فلسفه
«پس تو مدرسه به شماها چی یاد میدن!؟» ریشۀ این سوال یا در واقع این جملۀ توبیخی والدین هنگام مواجهه با فقدان مهارتهای اجتماعی فرزندان کجاست؟ ظاهراً این ریشه را باید در کلمۀ «مدرسه» جست. در نگاه والدین، مدرسه جاییست برای آشنایی با زندگی و مهارتهایش. واقعاً؟ مطمئنم که شما هم موافقید که حداقل در دنیای امروز چنین نیست (از بحث دربارۀ بازار مکارۀ کنکور میگذرم). اما در گذشته مدارس دقیقاً جایی بوده برای آشنایی با هنر زندگی. بله، هنر زندگی! زندگی در گذشته به هنری میمانست که میبایست فراگرفت و برای آشنایی با این هنر، چه کسانی بهتر از فیلسوفان. بله، فیلسوفان! در گذشته، فیلسوفان دقیقاً با خود زندگی سروکار داشتند و مثل امروز به کنج کتابخانهها و دپارتمانهای خلوت و ملالآور خود نخزیده بودند و بیشتر از آنکه با خود حرف بزنند، با مردم عادی حرف میزدند تا کمی از بار رنج زندگی آنها بکاهند. اپیکور معتقد بود که «فیلسوفی که رنجی از انسانی نمیزداید، هرچه میگوید مهمل است.» سقراط پابرهنه در خیابانهای آتن راه میافتاد و با مردم عادی دربارۀ زندگی گفتگو میکرد. این فیلسوفان یافتههای فکری خود را در مدارسی که برپا کرده بودند به دیگران میآموختند. تصور کنید که در آتن باستان قدم میزنید و بهجای اینکه چشمتان به بیلبورد تبلیغاتی انواع مؤسسات آموزشی و تصاویر «اساتیدی» با ژستهای سلبریتیگونه برای «موفقیت تحصیلی فرزندان شما» بیفتد، مدارسی میبینید ساده و محقر که در آن بدون اینکه تخم «نگرانی دربارۀ آینده» را در دل فرزندانتان بکارند، به آنها «هنر و تجربه» زندگی را میآموزانند، از مکتب کلبی بگیرید تا کورنایی و اپیکوری و رواقی. حتماً این عناوین را در کتابهای تاریخ فلسفه دیدهاید اما نمیدانستهاید که هر کدام از این مکاتب (بخوانید مدارس) بیشتر از آنکه مشتی مهملات و حفظیات را در مغز کودکان معصوم فرو کنند به آنها درس زندگی میدادهاند. و حالا «ویلیام اروین» در کتاب «فلسفهای برای زندگی» به سراغ رواقیون رفته و با استخراج آثار برجامانده از آنها تلاش کرده که از فلسفۀ آنها بهعنوان نقشهٔ راهی برای زندگی در جهان امروز استفاده کند. این کتاب تلاشی است برای احیای کارکرد اصلی فلسفه، یعنی «کاهش رنج انسانی». اگر واقعاً نگران عمر و زندگی خود هستید، این کتاب را از دست ندهید.
✍️ محمود حبیبی | کتابخانهٔ بابل
فلسفهای برای زندگی: رواقی زیستن در دنیای امروزی | ویلیام اروین | ترجمۀ محمود مقدسی | نشر گمان
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
«پس تو مدرسه به شماها چی یاد میدن!؟» ریشۀ این سوال یا در واقع این جملۀ توبیخی والدین هنگام مواجهه با فقدان مهارتهای اجتماعی فرزندان کجاست؟ ظاهراً این ریشه را باید در کلمۀ «مدرسه» جست. در نگاه والدین، مدرسه جاییست برای آشنایی با زندگی و مهارتهایش. واقعاً؟ مطمئنم که شما هم موافقید که حداقل در دنیای امروز چنین نیست (از بحث دربارۀ بازار مکارۀ کنکور میگذرم). اما در گذشته مدارس دقیقاً جایی بوده برای آشنایی با هنر زندگی. بله، هنر زندگی! زندگی در گذشته به هنری میمانست که میبایست فراگرفت و برای آشنایی با این هنر، چه کسانی بهتر از فیلسوفان. بله، فیلسوفان! در گذشته، فیلسوفان دقیقاً با خود زندگی سروکار داشتند و مثل امروز به کنج کتابخانهها و دپارتمانهای خلوت و ملالآور خود نخزیده بودند و بیشتر از آنکه با خود حرف بزنند، با مردم عادی حرف میزدند تا کمی از بار رنج زندگی آنها بکاهند. اپیکور معتقد بود که «فیلسوفی که رنجی از انسانی نمیزداید، هرچه میگوید مهمل است.» سقراط پابرهنه در خیابانهای آتن راه میافتاد و با مردم عادی دربارۀ زندگی گفتگو میکرد. این فیلسوفان یافتههای فکری خود را در مدارسی که برپا کرده بودند به دیگران میآموختند. تصور کنید که در آتن باستان قدم میزنید و بهجای اینکه چشمتان به بیلبورد تبلیغاتی انواع مؤسسات آموزشی و تصاویر «اساتیدی» با ژستهای سلبریتیگونه برای «موفقیت تحصیلی فرزندان شما» بیفتد، مدارسی میبینید ساده و محقر که در آن بدون اینکه تخم «نگرانی دربارۀ آینده» را در دل فرزندانتان بکارند، به آنها «هنر و تجربه» زندگی را میآموزانند، از مکتب کلبی بگیرید تا کورنایی و اپیکوری و رواقی. حتماً این عناوین را در کتابهای تاریخ فلسفه دیدهاید اما نمیدانستهاید که هر کدام از این مکاتب (بخوانید مدارس) بیشتر از آنکه مشتی مهملات و حفظیات را در مغز کودکان معصوم فرو کنند به آنها درس زندگی میدادهاند. و حالا «ویلیام اروین» در کتاب «فلسفهای برای زندگی» به سراغ رواقیون رفته و با استخراج آثار برجامانده از آنها تلاش کرده که از فلسفۀ آنها بهعنوان نقشهٔ راهی برای زندگی در جهان امروز استفاده کند. این کتاب تلاشی است برای احیای کارکرد اصلی فلسفه، یعنی «کاهش رنج انسانی». اگر واقعاً نگران عمر و زندگی خود هستید، این کتاب را از دست ندهید.
✍️ محمود حبیبی | کتابخانهٔ بابل
فلسفهای برای زندگی: رواقی زیستن در دنیای امروزی | ویلیام اروین | ترجمۀ محمود مقدسی | نشر گمان
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تحلیل رمان | کتابخانهٔ بابل ــ ۳ | علی شاهی
بوف کور | صادق هدایت | مؤسسهٔ انتشارات امیرکبیر [جعفری]
■ @BabelBookReview
بوف کور | صادق هدایت | مؤسسهٔ انتشارات امیرکبیر [جعفری]
■ @BabelBookReview
👍2
❑ قضیهی بمب اتم و پدرش
علم چگونه زندگی بشر را تغییر میدهد؟ مثلاً جهان و آیندهی انسان بدون انرژی هستهای چه شکلی میشد؟ دنیا بدون انرژیای که یکی از دستاوردهایش بمب اتم است چگونه دنیایی میشد؟ آیا از اینکه هست، تاریکتر میبود یا شکل دیگری مییافت؟ معادلات سیاسی و نزاع قدرتها چه شکلی میشد و به کجا میرسید؟ بیایید فکر کنیم که اگر بمب اتم ساخته نمیشد عاقبت جنگ جهانی دوم چه میشد و در نهایت زندگی بشر در چه مسیری میافتاد. ساختارهای اجتماعی و سیاسی و نظامِ قدرتهای جهانی و اقتصادهای کلان که پس از جنگ جهانی دوم دگرگون شدند، چگونه میبودند؟ هولانگیز نیست؟ آیا این جنگ بدون بمب اتمی و ویرانیِ هیروشیما و ناکازاکی پایان مییافت؟ چگونه پایانی؟ میشد که بمبی ساخته نشود و جنگ و کشتارهای عظیم پایان یابد؟ میشد که بمبِ ساختهشده استفاده نشود و جنگ پایان یابد یا اینکه ساخت و استفاده از بمب اجتنابناپذیر بود؟ امیدوارم حوصلهتان سر نرفته باشد. اصل «قضیه» مانده است. بیایید قضیه را شخصیتر کنیم: شما دانشمندید. یک فیزیکدان. اولویتتان چیست؟ علم؟ تکنولوژی؟ حیات؟ انسان؟ کشور؟ وفاداری؟ صداقت؟ فکر میکنید درست در آن لحظه که باید تصمیمی بگیرید که نتیجهاش تأثیری عمیق بر سرنوشت بشر دارد چگونه رفتار میکنید و چه راهی در پیش میگیرید؟ ناگزیر است که همه دارید به کارهای خیر فکر میکنید چون تصور چنین شرایطی و خود را در آن دوراهیِ محض دیدن کاری نیست که هرکس بتواند از پسش برآید. اما اگر برآمدید و تصورش کردید. تصمیمتان چیست؟ اگر کار نادرستی باشد که نتیجهاش بهاعتقاد خیلیها خوب باشد و خیلیها نهیاش کنند، چه میکنید؟ انجامش میدهید؟ میدانم، لحظهای خوفانگیز است. بیایید از این لحظه بگذریم. کار انجام شده و نتیجهاش را میبینید: قضاوت میشوید، ستایش میشوید و تکفیر. میگذرید و در خود جستوجو میکنید. پیشنهاد دیگری دارید؛ کاری بزرگتر. این بار کاری نمیکنید. نتیجه: دوباره قضاوت خواهید شد، تکفیرتان میکنند و ستایش. قضیه دقیقاً همین است. لحظهای، جایی در میانهی این تصمیمها. لحظهی انتخابِ توحش یا عقلانیت. لحظهی مسیرها.
قضیهی رابرت اوپنهایمر نمایشنامهای است دربارهی «پدر بمب اتمی» که بر اساس اسناد و گزارشهای پروندهای که حجم آن به سههزار صفحه میرسد، نوشته شده است. قضیهای تنیده در میان همین لحظهها و مسیرهای سخت.
✍️ حکمت مرادی | کتابخانهی بابل
قضیهی رابرت اوپنهایمر | هاینار کیپهارت | ترجمهٔ نجف دریابندری | نشر خوارزمی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
علم چگونه زندگی بشر را تغییر میدهد؟ مثلاً جهان و آیندهی انسان بدون انرژی هستهای چه شکلی میشد؟ دنیا بدون انرژیای که یکی از دستاوردهایش بمب اتم است چگونه دنیایی میشد؟ آیا از اینکه هست، تاریکتر میبود یا شکل دیگری مییافت؟ معادلات سیاسی و نزاع قدرتها چه شکلی میشد و به کجا میرسید؟ بیایید فکر کنیم که اگر بمب اتم ساخته نمیشد عاقبت جنگ جهانی دوم چه میشد و در نهایت زندگی بشر در چه مسیری میافتاد. ساختارهای اجتماعی و سیاسی و نظامِ قدرتهای جهانی و اقتصادهای کلان که پس از جنگ جهانی دوم دگرگون شدند، چگونه میبودند؟ هولانگیز نیست؟ آیا این جنگ بدون بمب اتمی و ویرانیِ هیروشیما و ناکازاکی پایان مییافت؟ چگونه پایانی؟ میشد که بمبی ساخته نشود و جنگ و کشتارهای عظیم پایان یابد؟ میشد که بمبِ ساختهشده استفاده نشود و جنگ پایان یابد یا اینکه ساخت و استفاده از بمب اجتنابناپذیر بود؟ امیدوارم حوصلهتان سر نرفته باشد. اصل «قضیه» مانده است. بیایید قضیه را شخصیتر کنیم: شما دانشمندید. یک فیزیکدان. اولویتتان چیست؟ علم؟ تکنولوژی؟ حیات؟ انسان؟ کشور؟ وفاداری؟ صداقت؟ فکر میکنید درست در آن لحظه که باید تصمیمی بگیرید که نتیجهاش تأثیری عمیق بر سرنوشت بشر دارد چگونه رفتار میکنید و چه راهی در پیش میگیرید؟ ناگزیر است که همه دارید به کارهای خیر فکر میکنید چون تصور چنین شرایطی و خود را در آن دوراهیِ محض دیدن کاری نیست که هرکس بتواند از پسش برآید. اما اگر برآمدید و تصورش کردید. تصمیمتان چیست؟ اگر کار نادرستی باشد که نتیجهاش بهاعتقاد خیلیها خوب باشد و خیلیها نهیاش کنند، چه میکنید؟ انجامش میدهید؟ میدانم، لحظهای خوفانگیز است. بیایید از این لحظه بگذریم. کار انجام شده و نتیجهاش را میبینید: قضاوت میشوید، ستایش میشوید و تکفیر. میگذرید و در خود جستوجو میکنید. پیشنهاد دیگری دارید؛ کاری بزرگتر. این بار کاری نمیکنید. نتیجه: دوباره قضاوت خواهید شد، تکفیرتان میکنند و ستایش. قضیه دقیقاً همین است. لحظهای، جایی در میانهی این تصمیمها. لحظهی انتخابِ توحش یا عقلانیت. لحظهی مسیرها.
قضیهی رابرت اوپنهایمر نمایشنامهای است دربارهی «پدر بمب اتمی» که بر اساس اسناد و گزارشهای پروندهای که حجم آن به سههزار صفحه میرسد، نوشته شده است. قضیهای تنیده در میان همین لحظهها و مسیرهای سخت.
✍️ حکمت مرادی | کتابخانهی بابل
قضیهی رابرت اوپنهایمر | هاینار کیپهارت | ترجمهٔ نجف دریابندری | نشر خوارزمی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ عشقی کوتاه، بهبلندای ابدیت
احتمالاً هیچ مخاطبی لحن عاشقانهٔ آلبر کامو را تا پیش از انتشار این نامهها نه خوانده بود نه تصور کرده بود. حالا با انتشار این نامهها پرتوِ تازهای بر همهٔ آثار و بر شخصیت آلبر کامو افکنده میشود. کاموی عاشق هم یادآور کاموییست که میشناختهایم هم چهرهای سراسر تازه از اوست. چهرهای که شاید هیچوقت از نویسندهٔ «بیگانه» و «طاعون» تصور نمیکردهایم. برعکسِ آیدا و طاهره و چند معشوق دیگر که بیشتر «مخاطب» نامههای عاشقان مشهورشان بودهاند، «ماریا کاسارس» پاهمپای کامو مینویسد و افقهای تازهای نه «بهواسطهٔ او» که «بهدست او» پدید میآید. گاه چنان جانانه مینویسد که از نویسندهٔ مشهور نیز پیش میافتد. در دفاع از جمهوریخواهان اسپانیا علیه دیکتاتورِ وقت، فرانکو، بیانیه مینویسد، کامو ترجمه میکند. ناز بنیاد میکند، کامو بر باد میرود. گاه حسادت کامو را بیرحمانه شعلهور میکند و انگار سرمست میشود از اینکه در شعلهگاه گدازههای جانِ او زنانگیاش را صیقل میزند ــــ کسی که بیش از آنکه معشوقهٔ آلبر کامو یا دختر رئیسجمهور اسپانیا باشد، زنیست متکیبهخود و رها از انقیاد. در نامهها، لحظات اختفا و آفرینش مردی سلگرفته و مضطرب و دلنازک را در پس چهرهٔ افسانهای آلبر کامو میبینیم. دقایق ابرآفتابی زنی نازنین را نظاره میکنیم جسور و خویشتندار که بیش از هر کس دیگری تداعیگر «اُرفه» ژان کوکتو است.
کامو در یادداشتهایش نوشته بود: «عشق بیعدالتیست، اما عدالت کافی نیست.» با خواندن این نامهها میفهمیم که چرا معتقد است که عدالت کافی نیست. شاید بتوان این نامهها را ژنوم تمام نوشتههای آلبر کامو دانست. لحظات خلق رمانها و نمایشنامهها و آثار فلسفی کامو در این نامهها به بهترین نحو ثبت است، چرا که برای «بهترین موجود زندگیاش» نوشته است. ماریا جایی در نامههایش به یک «رمان مکاتبهای» اشاره میکند، بی اینکه بداند که نیم قرنِ بعد نامههای او و معشوقش را ـــ با بوی آویشنی وحشی که برایش نامهپیچ کرده بود ـــ مانند رمانی مکاتبهای میخوانند و تاریخ دردمند آرزومندیشان را به نظاره مینشینند. تاریخ عشقی کوتاه، به بلندای ابدیت.
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
خطاب به عشق؛ نامههای عاشقانۀ آلبر کامو و ماریا کاسارس | ترجمۀ زهرا خانلو | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
احتمالاً هیچ مخاطبی لحن عاشقانهٔ آلبر کامو را تا پیش از انتشار این نامهها نه خوانده بود نه تصور کرده بود. حالا با انتشار این نامهها پرتوِ تازهای بر همهٔ آثار و بر شخصیت آلبر کامو افکنده میشود. کاموی عاشق هم یادآور کاموییست که میشناختهایم هم چهرهای سراسر تازه از اوست. چهرهای که شاید هیچوقت از نویسندهٔ «بیگانه» و «طاعون» تصور نمیکردهایم. برعکسِ آیدا و طاهره و چند معشوق دیگر که بیشتر «مخاطب» نامههای عاشقان مشهورشان بودهاند، «ماریا کاسارس» پاهمپای کامو مینویسد و افقهای تازهای نه «بهواسطهٔ او» که «بهدست او» پدید میآید. گاه چنان جانانه مینویسد که از نویسندهٔ مشهور نیز پیش میافتد. در دفاع از جمهوریخواهان اسپانیا علیه دیکتاتورِ وقت، فرانکو، بیانیه مینویسد، کامو ترجمه میکند. ناز بنیاد میکند، کامو بر باد میرود. گاه حسادت کامو را بیرحمانه شعلهور میکند و انگار سرمست میشود از اینکه در شعلهگاه گدازههای جانِ او زنانگیاش را صیقل میزند ــــ کسی که بیش از آنکه معشوقهٔ آلبر کامو یا دختر رئیسجمهور اسپانیا باشد، زنیست متکیبهخود و رها از انقیاد. در نامهها، لحظات اختفا و آفرینش مردی سلگرفته و مضطرب و دلنازک را در پس چهرهٔ افسانهای آلبر کامو میبینیم. دقایق ابرآفتابی زنی نازنین را نظاره میکنیم جسور و خویشتندار که بیش از هر کس دیگری تداعیگر «اُرفه» ژان کوکتو است.
کامو در یادداشتهایش نوشته بود: «عشق بیعدالتیست، اما عدالت کافی نیست.» با خواندن این نامهها میفهمیم که چرا معتقد است که عدالت کافی نیست. شاید بتوان این نامهها را ژنوم تمام نوشتههای آلبر کامو دانست. لحظات خلق رمانها و نمایشنامهها و آثار فلسفی کامو در این نامهها به بهترین نحو ثبت است، چرا که برای «بهترین موجود زندگیاش» نوشته است. ماریا جایی در نامههایش به یک «رمان مکاتبهای» اشاره میکند، بی اینکه بداند که نیم قرنِ بعد نامههای او و معشوقش را ـــ با بوی آویشنی وحشی که برایش نامهپیچ کرده بود ـــ مانند رمانی مکاتبهای میخوانند و تاریخ دردمند آرزومندیشان را به نظاره مینشینند. تاریخ عشقی کوتاه، به بلندای ابدیت.
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
خطاب به عشق؛ نامههای عاشقانۀ آلبر کامو و ماریا کاسارس | ترجمۀ زهرا خانلو | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ حرکت بر مرزهای شرّ
فیلسوفها قائل به دو نوع شرّ در جهان هستند: «شرّ اخلاقی» مثل کشتار که ناشی از عمل اختیاری انسان است و دومی، «شرّ طبیعی» که ناشی از حوادث طبیعیست و تهدیدکنندهی زندگی انسان. در این میان شرّ سومی وجود دارد که میتوان آن را «شرّ الوهی» نامید؛ و مکانیسم شرّ الوهی شبیه به مکانیسم قانون است. همچنان که قانون بهمحضِ استقرار و اعلام موجودیت، پدیدآورندهی سوژههای خطاکار است، تکلیف الهی هم بهمحض ابلاغشدنش انسانها را به دو گروهِ هدایتیافته و گمراه تقسیم /میکند. هدایت و گمراهی مازادِ جریان تکلیف و قانون الهی در حیات بشریست. ژاک لاکان زمانی در پاسخ داستایفسکی که نوشت: «اگر خداوند نبود هر چیزی امکان داشت»، گفت: «اگر خداوند نبود هیچ چیز ممکن نبود.» یا بهتعبیر اسلاوی ژیژک، «ما همه رستگار بودیم اگر پیامبران نبودند»، زیرا آن کس که قانون و شریعت را بنیان گذاشت، برای اصلِ موجودیت قانون و شریعت پیشاپیش قربانیانی بهاسم گناهکاران و مجرمان را بازشناسی کرد. اما تکلیف الهی در مقام قانون و شریعت نهتنها تخطی و تَعدِّی را ممکن میکند، بلکه اساساً بر شَرارت استوار است. اگر آن کلام هگلی را که میگفت «شرّ در نگاهی نهفته است که تمام جهان را شرّ میانگارد» بپذیریم آنگاه این نگاه شرارتبار تماماً بر نگاه الهی و قانونگذار استوار میشود. و شیاطینِ داستایفسکی ــ آنها که نویسندهی بیمار از ایشان در هراس بود ــ نمایندهی انسانهایی از نقطهنظر اخلاقی شرورند که بدبختانه به شرّ سوم ــ که نویسنده مؤمنانه میکوشد ردّش کند ــ قائلاند. شیاطین رمان بزرگیست که بر مرز باریک مابین این دو شرّ ــ نقاط تلاقی آنها و نقاط افتراقشان ــ حرکت میکند.
✍️ رامین اعلایی | کتابخانهٔ بابل
شیاطین | فئودور داستایفسکی | ترجمهی سروش حبیبی | نشر نیلوفر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
فیلسوفها قائل به دو نوع شرّ در جهان هستند: «شرّ اخلاقی» مثل کشتار که ناشی از عمل اختیاری انسان است و دومی، «شرّ طبیعی» که ناشی از حوادث طبیعیست و تهدیدکنندهی زندگی انسان. در این میان شرّ سومی وجود دارد که میتوان آن را «شرّ الوهی» نامید؛ و مکانیسم شرّ الوهی شبیه به مکانیسم قانون است. همچنان که قانون بهمحضِ استقرار و اعلام موجودیت، پدیدآورندهی سوژههای خطاکار است، تکلیف الهی هم بهمحض ابلاغشدنش انسانها را به دو گروهِ هدایتیافته و گمراه تقسیم /میکند. هدایت و گمراهی مازادِ جریان تکلیف و قانون الهی در حیات بشریست. ژاک لاکان زمانی در پاسخ داستایفسکی که نوشت: «اگر خداوند نبود هر چیزی امکان داشت»، گفت: «اگر خداوند نبود هیچ چیز ممکن نبود.» یا بهتعبیر اسلاوی ژیژک، «ما همه رستگار بودیم اگر پیامبران نبودند»، زیرا آن کس که قانون و شریعت را بنیان گذاشت، برای اصلِ موجودیت قانون و شریعت پیشاپیش قربانیانی بهاسم گناهکاران و مجرمان را بازشناسی کرد. اما تکلیف الهی در مقام قانون و شریعت نهتنها تخطی و تَعدِّی را ممکن میکند، بلکه اساساً بر شَرارت استوار است. اگر آن کلام هگلی را که میگفت «شرّ در نگاهی نهفته است که تمام جهان را شرّ میانگارد» بپذیریم آنگاه این نگاه شرارتبار تماماً بر نگاه الهی و قانونگذار استوار میشود. و شیاطینِ داستایفسکی ــ آنها که نویسندهی بیمار از ایشان در هراس بود ــ نمایندهی انسانهایی از نقطهنظر اخلاقی شرورند که بدبختانه به شرّ سوم ــ که نویسنده مؤمنانه میکوشد ردّش کند ــ قائلاند. شیاطین رمان بزرگیست که بر مرز باریک مابین این دو شرّ ــ نقاط تلاقی آنها و نقاط افتراقشان ــ حرکت میکند.
✍️ رامین اعلایی | کتابخانهٔ بابل
شیاطین | فئودور داستایفسکی | ترجمهی سروش حبیبی | نشر نیلوفر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ مسیح-شدن، یا، دعوت شیطان
مسیح پیامبر نبود، خود خدا بود در هیأتی متجسد. ترکیب «خدای متجسد» مفهومی است به غایت پیچیده و پارادوکسیکال، و در عین حال انقلابی و برآشوبنده. الاهیات مسیحی تلاشی است به قدمت دو هزاره برای تبیین این تصور شگفت و نیز بیرونکشیدن امکانات بیبدیل آن. کازانتزاکیس اما در این مسیر چندان بیپروا پیش رفت که از سوی کلیسای کاتولیک به ارتداد محکوم شد. عیسا، قهرمان رمان، نه خدا، که موجودی است تا مغز استخوان زمینی. و چگونه میتوان زمینی بود و وسوسه و گناه را تجربه نکرد؟! کازانتزاکیس یک تصور عرفانی بسیار بنیادین را در کتاب خود به مرزهای جنون میکشاند: آیا منجی، آنکس که باید تمامی گناهان جسم را بشناسد، همان لوگوس متجسد، میتواند خود از زمینیترین و انسانیترین وجه زیستن، یعنی وسوسه رها باشد؟! آیا تجسد خدا او را روانهی دهلیزهای تاریک و هولانگیز جسد نمیسازد؟ مسیح کازانتزاکیس نه یک جوهر متعال، که یک بدن منتشر است، مسیحایی در تپش. در او وسوسه، گناه، ترس، یأس و تمامی عوارض جسم زندهاند؛ همانطور که خدا در او زنده است. مسیح یا منجی در نظر کازانتزاکیس نه یک ثبات قدسی و متعال، که یک شدن بیوقفه است، حرکتی، تنشی، نسبتی مجرّد، که بیوقفه خود را بازمیسازد. زیست خداگونه نه از سنخ عزلت و سکوت، که از سنخ مبارزه و نبرد است: نبردی در بیرون و نبردی در درون. در این رمان، گام به گام با دستورالعمل دردناک و شاقّ مسیح-شدن روبرو میشوید. باید از دهلیزهای گناه و تاریکی بگذرید، بر خود چیرگی یابید، جسم و نقصان آن را آری گویید، با خدا نیز کشتی بگیرید تا شاید سرانجام جسم را بتوانید به مرزهای الوهیت نزدیک کنید، یا الوهیت را در تجسد تحقق بخشید. این پیوندی است بین مبارزهی سیاسی علیه سلطهی حاکم و مبارزهای درونی علیه خویشتن. کازانتزاکیس نه تنها روایتی جنجالبرانگیز از زندگی مسیح به دست داده، بلکه مهمترین درونمایهی فلسفهی باستان را، که عبارت بود از نسبت حکمرانی بر خود و حکمرانی بر دیگران، با مبارزهی سیاسی پیوند زده است. کتاب کازانتزاکیس نه فقط یک رمان هیجانانگیز، که درآمدی است بر یک الاهیات سیاسی رادیکال و بیسابقه. مسیح کازانتزاکیس رونوشتی است بدون اصل، وانمودهای است پرقدرت، درجهی شدتی است که او در کتابهای دیگر خود نیز بیوقفه ما را دعوت به لمسکردن آن میکند. اما چه کسی میداند، شاید این «دعوتی» شیطانی باشد، یا حتی، وسوسهای.
✍️ سروش سیدی؛ کتابخانهٔ بابل
آخرین وسوسهٔ مسیح | نیکوس کازانتزاکیس | ترجمهٔ صالح حسینی | نشر نیلوفر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
مسیح پیامبر نبود، خود خدا بود در هیأتی متجسد. ترکیب «خدای متجسد» مفهومی است به غایت پیچیده و پارادوکسیکال، و در عین حال انقلابی و برآشوبنده. الاهیات مسیحی تلاشی است به قدمت دو هزاره برای تبیین این تصور شگفت و نیز بیرونکشیدن امکانات بیبدیل آن. کازانتزاکیس اما در این مسیر چندان بیپروا پیش رفت که از سوی کلیسای کاتولیک به ارتداد محکوم شد. عیسا، قهرمان رمان، نه خدا، که موجودی است تا مغز استخوان زمینی. و چگونه میتوان زمینی بود و وسوسه و گناه را تجربه نکرد؟! کازانتزاکیس یک تصور عرفانی بسیار بنیادین را در کتاب خود به مرزهای جنون میکشاند: آیا منجی، آنکس که باید تمامی گناهان جسم را بشناسد، همان لوگوس متجسد، میتواند خود از زمینیترین و انسانیترین وجه زیستن، یعنی وسوسه رها باشد؟! آیا تجسد خدا او را روانهی دهلیزهای تاریک و هولانگیز جسد نمیسازد؟ مسیح کازانتزاکیس نه یک جوهر متعال، که یک بدن منتشر است، مسیحایی در تپش. در او وسوسه، گناه، ترس، یأس و تمامی عوارض جسم زندهاند؛ همانطور که خدا در او زنده است. مسیح یا منجی در نظر کازانتزاکیس نه یک ثبات قدسی و متعال، که یک شدن بیوقفه است، حرکتی، تنشی، نسبتی مجرّد، که بیوقفه خود را بازمیسازد. زیست خداگونه نه از سنخ عزلت و سکوت، که از سنخ مبارزه و نبرد است: نبردی در بیرون و نبردی در درون. در این رمان، گام به گام با دستورالعمل دردناک و شاقّ مسیح-شدن روبرو میشوید. باید از دهلیزهای گناه و تاریکی بگذرید، بر خود چیرگی یابید، جسم و نقصان آن را آری گویید، با خدا نیز کشتی بگیرید تا شاید سرانجام جسم را بتوانید به مرزهای الوهیت نزدیک کنید، یا الوهیت را در تجسد تحقق بخشید. این پیوندی است بین مبارزهی سیاسی علیه سلطهی حاکم و مبارزهای درونی علیه خویشتن. کازانتزاکیس نه تنها روایتی جنجالبرانگیز از زندگی مسیح به دست داده، بلکه مهمترین درونمایهی فلسفهی باستان را، که عبارت بود از نسبت حکمرانی بر خود و حکمرانی بر دیگران، با مبارزهی سیاسی پیوند زده است. کتاب کازانتزاکیس نه فقط یک رمان هیجانانگیز، که درآمدی است بر یک الاهیات سیاسی رادیکال و بیسابقه. مسیح کازانتزاکیس رونوشتی است بدون اصل، وانمودهای است پرقدرت، درجهی شدتی است که او در کتابهای دیگر خود نیز بیوقفه ما را دعوت به لمسکردن آن میکند. اما چه کسی میداند، شاید این «دعوتی» شیطانی باشد، یا حتی، وسوسهای.
✍️ سروش سیدی؛ کتابخانهٔ بابل
آخرین وسوسهٔ مسیح | نیکوس کازانتزاکیس | ترجمهٔ صالح حسینی | نشر نیلوفر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ انسان، بی ردای خدایی
خدایان سرنوشت را باور نمیکنند و آنچه از میان لبهای جادوگران گوریده بیرون میجهد، در نظرشان زوزۀ بادیست که فقط درخور توجه انسان است. اوست که سرنوشت را باور میکند، گاه از آن میترسد و میگریزد همچون اودیپ شهریار؛ گاه میجویدش تا بازیاش کند و گوشش تشنۀ شنیدن هر کلمهایست که از دهانی در تاریکی بیرون بیاید و آینده را در طبَق امروز بگذارد؛ همچون مکبث که کلمات تقدیر را مو به مو میرقصد. اما به هرحال آدمی که سرنوشت را باور کند، اسیرش میشود و راهی به بیرون ندارد.
عجوزههای پیر میگویند: «چه زشت است زیبا، چه زیباست زشتی». ورد آغاز ویرانی که زشتی را همتراز زیبایی میکند و مرزهایشان را مخدوش. کلامی از قعر دوزخ که جوهر سرنوشت سیاه انسانهاییست که ردای خدایی از تن درآورده و مترصد وحی ماندهاند.
باورِ سرنوشت محتومی که جادوگران برای مکبث از ولایت کادور بافتهاند او را محکوم میکند به تظاهر، به داشتن قلبی دروغین، به خیانت و قتل. او لحظهای در برابر آن قد علم نمیکند چرا که تشنۀ قدرتیست که در پس آن نهفته است اما مثل فرعون که نوزادان بنیاسرائیل را میکشد تا از شر عواقب پیشگویی در امان بماند، به قتل فرزندان بانکو برمیخیزد تا آن تکۀ ناجور سخن مگو را مثل نیمی از کاغذنوشتهای بسوزاند. مضحکه از همینجا آغاز میشود که انسان فکر میکند میتواند بر بخشی از تقدیر فائق آید و بخشی دیگر را گردن نهد. بدی را نیکی میپندارد و نیکی را بدی و خرسندِ خلاص شدن از بار مسئولیت نیک بودن، احساس سبکی میکند و داو زندگی خود را در این بازی هولناک، به سرنوشت وامیگذارد. اشتباه پسِ اشتباه، خون روی خون، آتش و قساوت و کشتار؛ بیخبر از این که تقدیر با خون تغییر نمیکند، از آن تغذیه میکند. اریکۀ به ناحق تسخیرشدۀ پادشاه جایگاه کابوس و جنون میشود. تباهی نشت میکند و دیگر هیچ آبی خون دستها را نمیزداید. لیدی مکبث خود را به مرگ میسپارد تا از جنون خلاص شود. آینه سیاه است و دیگر به کار چشم نمیآید و باید با گوش در آن بنگری و رازهای مگو بشنوی.
شورش که با استعارۀ فریبکارانۀ جادوگران ناممکن به نظر میرسید، ممکن میشود و قدرتْ مثل قاصدکی در باد از دستان مکبث میگریزد و آینده در میان خندههای جادوگران از آن دیگران میشود.
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهٔ بابل
مکبث | شکسپیر | ترجمهٔ داریوش آشوری | نشر آگه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
خدایان سرنوشت را باور نمیکنند و آنچه از میان لبهای جادوگران گوریده بیرون میجهد، در نظرشان زوزۀ بادیست که فقط درخور توجه انسان است. اوست که سرنوشت را باور میکند، گاه از آن میترسد و میگریزد همچون اودیپ شهریار؛ گاه میجویدش تا بازیاش کند و گوشش تشنۀ شنیدن هر کلمهایست که از دهانی در تاریکی بیرون بیاید و آینده را در طبَق امروز بگذارد؛ همچون مکبث که کلمات تقدیر را مو به مو میرقصد. اما به هرحال آدمی که سرنوشت را باور کند، اسیرش میشود و راهی به بیرون ندارد.
عجوزههای پیر میگویند: «چه زشت است زیبا، چه زیباست زشتی». ورد آغاز ویرانی که زشتی را همتراز زیبایی میکند و مرزهایشان را مخدوش. کلامی از قعر دوزخ که جوهر سرنوشت سیاه انسانهاییست که ردای خدایی از تن درآورده و مترصد وحی ماندهاند.
باورِ سرنوشت محتومی که جادوگران برای مکبث از ولایت کادور بافتهاند او را محکوم میکند به تظاهر، به داشتن قلبی دروغین، به خیانت و قتل. او لحظهای در برابر آن قد علم نمیکند چرا که تشنۀ قدرتیست که در پس آن نهفته است اما مثل فرعون که نوزادان بنیاسرائیل را میکشد تا از شر عواقب پیشگویی در امان بماند، به قتل فرزندان بانکو برمیخیزد تا آن تکۀ ناجور سخن مگو را مثل نیمی از کاغذنوشتهای بسوزاند. مضحکه از همینجا آغاز میشود که انسان فکر میکند میتواند بر بخشی از تقدیر فائق آید و بخشی دیگر را گردن نهد. بدی را نیکی میپندارد و نیکی را بدی و خرسندِ خلاص شدن از بار مسئولیت نیک بودن، احساس سبکی میکند و داو زندگی خود را در این بازی هولناک، به سرنوشت وامیگذارد. اشتباه پسِ اشتباه، خون روی خون، آتش و قساوت و کشتار؛ بیخبر از این که تقدیر با خون تغییر نمیکند، از آن تغذیه میکند. اریکۀ به ناحق تسخیرشدۀ پادشاه جایگاه کابوس و جنون میشود. تباهی نشت میکند و دیگر هیچ آبی خون دستها را نمیزداید. لیدی مکبث خود را به مرگ میسپارد تا از جنون خلاص شود. آینه سیاه است و دیگر به کار چشم نمیآید و باید با گوش در آن بنگری و رازهای مگو بشنوی.
شورش که با استعارۀ فریبکارانۀ جادوگران ناممکن به نظر میرسید، ممکن میشود و قدرتْ مثل قاصدکی در باد از دستان مکبث میگریزد و آینده در میان خندههای جادوگران از آن دیگران میشود.
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهٔ بابل
مکبث | شکسپیر | ترجمهٔ داریوش آشوری | نشر آگه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ روح دنیای مدرن
عنوان کتاب بارون دو منتسکیو ما را به ژرفنای سطور جمهوریِ افلاطون پرتاب میکند. جایی که سقراط، با تمهیدِ توازی نفس و شهر، روح یک رژیم سیاسی را قانون و نیز عرف جاری در میان شهروندان تعریف میکند. مونتسکیو این استعارهی سیاسی مشهور را با تعریفِ طبیعت انسان و سپس ضرورت وضع قوانین بر اساس این طبیعت، دوباره صورتبندی میکند. در بازتعریف مونتسکیو، همانند سایر فیلسوفان سیاسی مدرن، گسست از الاهیات مسیحی، طنینی کفرآمیز دارد. این گسست، که ازقضا در آغاز کتاب رخ میدهد، قسمی دهنکجی به سرآغاز کتاب مقدس است. در آغازِ جهان به روایت مونتسکیو، نه کلمه، بلکه شبکهای علّی از قوانین وجود دارند که بر هستی حکمرانی میکنند. این قوانین نیز نه نزدِ خدای کتاب مقدس، بلکه به میانجی علم در دسترس انسانها قرار دارند. مونتسکیو در ادامهی کتاب، با بررسی قوانین و رسوم رژیمهای مختلف سیاسیِ غرب و شرق و ابداع مفاهیمِ جدید سیاسی، روحالقوانین را به یکی از مهمترین ستونهای سنت جمهوریخواهی مدرن در فلسفهی سیاسی بدل میسازد. اما چرا و چگونه؟ به سیاههی مفاهیم و ایدههایی که برمیشمارم دقت کنید: ایدهی دموکراسی مشارکتی که بیش از همه بر روسو اثر گذاشت، طرح نظریهی دولت استبدادی، ابداع نظریهای در باب تأثیر عوامل اقلیمی و جغرافیایی بر رژیم سیاسی و قوانین یک سرزمین که میتوان آن را نیایِ دانش ژئوپولیتیک بهشمار آورد؛ و در صدر همهی اینها، نظریهی معروفِ تفکیک قوا که امروزه کمتر رژیم دموکراتیکی را میتوان یافت که در نصِّ قانون اساسی آن اشارهای صریح به این اصل بنیادین نشده باشد. واکاویِ مونتسکیو به چنان عمقی دست یافت که طرح نظریات رفرمیستی او در باب قوانین جزایی و مدنی، که به ایجاد امنیت بیشتر برای متهمان و بهبود شیوههای دادرسی انجامید، به مرجع پدرانِ بنیانگذارِ ایالات متحدهی آمریکا برای طرحریزی قوانین حقوقی در قانون اساسی این کشور بدل شد. میتوان دست به خیالپردازی زد و دشمنی بیوقفهی او با استبداد را به همزمانی تولدش با پایانِ انقلاب شکوهمند انگلستان، تنها کشوری که مونتسکیو هدفِ قوانین آن را آزادی سیاسی میدانست و شورمندانه میستود، مرتبط ساخت. عمق نفرت او از استبداد بهخوبی در این عبارت از کتاب نمایان است: « هنگامی که وحشیهای لوئیزیانا هوس میوه میکنند، درختها را از ریشه درآورده و میوهها را میچینند؛ این تمثیلیست از حکومت استبدادی.» جملهی بهتری برای پایانِ معرفی شاهکار یکی از بزرگترین فلاسفهی عصر روشنگری سراغ دارید؟
✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل
روحالقوانین | مونتسکیو | علیاکبر مهتدی | مؤسسهٔ انتشارات امیرکبیر [جعفری]
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
عنوان کتاب بارون دو منتسکیو ما را به ژرفنای سطور جمهوریِ افلاطون پرتاب میکند. جایی که سقراط، با تمهیدِ توازی نفس و شهر، روح یک رژیم سیاسی را قانون و نیز عرف جاری در میان شهروندان تعریف میکند. مونتسکیو این استعارهی سیاسی مشهور را با تعریفِ طبیعت انسان و سپس ضرورت وضع قوانین بر اساس این طبیعت، دوباره صورتبندی میکند. در بازتعریف مونتسکیو، همانند سایر فیلسوفان سیاسی مدرن، گسست از الاهیات مسیحی، طنینی کفرآمیز دارد. این گسست، که ازقضا در آغاز کتاب رخ میدهد، قسمی دهنکجی به سرآغاز کتاب مقدس است. در آغازِ جهان به روایت مونتسکیو، نه کلمه، بلکه شبکهای علّی از قوانین وجود دارند که بر هستی حکمرانی میکنند. این قوانین نیز نه نزدِ خدای کتاب مقدس، بلکه به میانجی علم در دسترس انسانها قرار دارند. مونتسکیو در ادامهی کتاب، با بررسی قوانین و رسوم رژیمهای مختلف سیاسیِ غرب و شرق و ابداع مفاهیمِ جدید سیاسی، روحالقوانین را به یکی از مهمترین ستونهای سنت جمهوریخواهی مدرن در فلسفهی سیاسی بدل میسازد. اما چرا و چگونه؟ به سیاههی مفاهیم و ایدههایی که برمیشمارم دقت کنید: ایدهی دموکراسی مشارکتی که بیش از همه بر روسو اثر گذاشت، طرح نظریهی دولت استبدادی، ابداع نظریهای در باب تأثیر عوامل اقلیمی و جغرافیایی بر رژیم سیاسی و قوانین یک سرزمین که میتوان آن را نیایِ دانش ژئوپولیتیک بهشمار آورد؛ و در صدر همهی اینها، نظریهی معروفِ تفکیک قوا که امروزه کمتر رژیم دموکراتیکی را میتوان یافت که در نصِّ قانون اساسی آن اشارهای صریح به این اصل بنیادین نشده باشد. واکاویِ مونتسکیو به چنان عمقی دست یافت که طرح نظریات رفرمیستی او در باب قوانین جزایی و مدنی، که به ایجاد امنیت بیشتر برای متهمان و بهبود شیوههای دادرسی انجامید، به مرجع پدرانِ بنیانگذارِ ایالات متحدهی آمریکا برای طرحریزی قوانین حقوقی در قانون اساسی این کشور بدل شد. میتوان دست به خیالپردازی زد و دشمنی بیوقفهی او با استبداد را به همزمانی تولدش با پایانِ انقلاب شکوهمند انگلستان، تنها کشوری که مونتسکیو هدفِ قوانین آن را آزادی سیاسی میدانست و شورمندانه میستود، مرتبط ساخت. عمق نفرت او از استبداد بهخوبی در این عبارت از کتاب نمایان است: « هنگامی که وحشیهای لوئیزیانا هوس میوه میکنند، درختها را از ریشه درآورده و میوهها را میچینند؛ این تمثیلیست از حکومت استبدادی.» جملهی بهتری برای پایانِ معرفی شاهکار یکی از بزرگترین فلاسفهی عصر روشنگری سراغ دارید؟
✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل
روحالقوانین | مونتسکیو | علیاکبر مهتدی | مؤسسهٔ انتشارات امیرکبیر [جعفری]
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ کافکای ما
تا به حال به سبک داستاننویسی کافکا توجه کردهاید؟ نه زبان فاخری دارد، نه استعاره و مجازی. نه روایت را میپیچاند، نه چند صفحه وقت میگذارد تا شخصیتپردازی کند، نه تکنیکهای پیشرفتهی داستاننویسی به کار میبرد و نه هیچ چیز دیگری. راحت میآید مینشیند داستانش را میگوید: سرراست، بدون تکنیک، بدون تزئین. حرفش را میزند. جهان شگفتانگیز و تکاندهندهاش را بی هیچ آب و تابی روایت میکند و میرود. انگار که بلد نیست. انگار که خبر ندارد. انگار که نمیداند. مثل کسی که به زبانی غیر از زبان مادریاش حرف میزند اما به این زبان دوم چندان آشنا نیست و طوری حرف میزند که با صرف کمترین لغت و قاعدهی نحوی، منظورش را برساند. از کسی که به زبانی غیر از زبان مادریاش حرف میزند، انتظار استعاره و تمثیل و جملات بلند و پیچیده نداشته باشید. همین که منظورش را برساند کافی است.
کافکا انگار قواعد و تکنیکهای داستاننویسی را در حد یک زبان دوم و دستوپا شکسته بلد است. تنها تا این حد که منظورش را برساند. او «استاد» نیست. از «ادبیات استادان» فاصله دارد. هنرش از آن دست هنرهایی نیست که «هر جا رود قدر بیند و بر صدر نشیند». او نه برای حلقههای سطح بالای استادان مینویسد، نه برای دانشگاهها و نه برای کاربلدها. او برای هیچیک از کسانی که قواعد و قوانین هنر والا و زیبا را وضع میکنند نمینویسد. همانها که اگر هم کمتعداد باشند در اکثریتاند زیرا هم هویت دارند، هم صدا و هم چهره.
کافکا برای محرومان مینویسد: محروم از ادبیات استادان، محروم از آموزش، محروم از دانشگاهها و محافل. محذوفها، درماندهها، فراموششدهها و در یک کلام، برای «مردم». برای همانها که ادبیات و قصه متعلق به آنها بود قبل از این که استادان بیایند و آنرا مال خود کنند. برای همانها که حتی اگر تعدادشان بیشتر هم باشد باز هم در اقلیتاند چرا که نه هویت دارند، نه صدا و نه چهره.
این کتابی است که به شما یاد میدهد «ادبیات اقلیت» هیچ ارتباطی به نوشتن به زبان یک قوم دیگر ندارد. ادبیات اقلیت، ادبیات ترکی و کردی و بلوچی نیست، نوشتن برای مردمی است که در اقلیتاند و همواره در اقلیت بودهاند چرا که هیچگاه «حاکم» نبودهاند. ادبیات اقلیت، نوشتن برای «بیچهره»شدن است، برای بیهویتشدن، برای فراتر رفتن از خودمان و آنچه ما را در این زندگی نکبت نگه داشته است. پیام این کتاب یک چیز است: نترسید! استادان را فراموش کنید و ادبیات خودتان را بسازید...
✍️ شیرین مجد | کتابخانهٔ بابل
کافکا: به سوی ادبیات اقلیت | ژیل دلوز و فلیکس گتاری | ترجمهٔ حسین نمکین | نشر بیدگل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
تا به حال به سبک داستاننویسی کافکا توجه کردهاید؟ نه زبان فاخری دارد، نه استعاره و مجازی. نه روایت را میپیچاند، نه چند صفحه وقت میگذارد تا شخصیتپردازی کند، نه تکنیکهای پیشرفتهی داستاننویسی به کار میبرد و نه هیچ چیز دیگری. راحت میآید مینشیند داستانش را میگوید: سرراست، بدون تکنیک، بدون تزئین. حرفش را میزند. جهان شگفتانگیز و تکاندهندهاش را بی هیچ آب و تابی روایت میکند و میرود. انگار که بلد نیست. انگار که خبر ندارد. انگار که نمیداند. مثل کسی که به زبانی غیر از زبان مادریاش حرف میزند اما به این زبان دوم چندان آشنا نیست و طوری حرف میزند که با صرف کمترین لغت و قاعدهی نحوی، منظورش را برساند. از کسی که به زبانی غیر از زبان مادریاش حرف میزند، انتظار استعاره و تمثیل و جملات بلند و پیچیده نداشته باشید. همین که منظورش را برساند کافی است.
کافکا انگار قواعد و تکنیکهای داستاننویسی را در حد یک زبان دوم و دستوپا شکسته بلد است. تنها تا این حد که منظورش را برساند. او «استاد» نیست. از «ادبیات استادان» فاصله دارد. هنرش از آن دست هنرهایی نیست که «هر جا رود قدر بیند و بر صدر نشیند». او نه برای حلقههای سطح بالای استادان مینویسد، نه برای دانشگاهها و نه برای کاربلدها. او برای هیچیک از کسانی که قواعد و قوانین هنر والا و زیبا را وضع میکنند نمینویسد. همانها که اگر هم کمتعداد باشند در اکثریتاند زیرا هم هویت دارند، هم صدا و هم چهره.
کافکا برای محرومان مینویسد: محروم از ادبیات استادان، محروم از آموزش، محروم از دانشگاهها و محافل. محذوفها، درماندهها، فراموششدهها و در یک کلام، برای «مردم». برای همانها که ادبیات و قصه متعلق به آنها بود قبل از این که استادان بیایند و آنرا مال خود کنند. برای همانها که حتی اگر تعدادشان بیشتر هم باشد باز هم در اقلیتاند چرا که نه هویت دارند، نه صدا و نه چهره.
این کتابی است که به شما یاد میدهد «ادبیات اقلیت» هیچ ارتباطی به نوشتن به زبان یک قوم دیگر ندارد. ادبیات اقلیت، ادبیات ترکی و کردی و بلوچی نیست، نوشتن برای مردمی است که در اقلیتاند و همواره در اقلیت بودهاند چرا که هیچگاه «حاکم» نبودهاند. ادبیات اقلیت، نوشتن برای «بیچهره»شدن است، برای بیهویتشدن، برای فراتر رفتن از خودمان و آنچه ما را در این زندگی نکبت نگه داشته است. پیام این کتاب یک چیز است: نترسید! استادان را فراموش کنید و ادبیات خودتان را بسازید...
✍️ شیرین مجد | کتابخانهٔ بابل
کافکا: به سوی ادبیات اقلیت | ژیل دلوز و فلیکس گتاری | ترجمهٔ حسین نمکین | نشر بیدگل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تحلیل رمان | کتابخانهٔ بابل - ۴ | علی شاهی
سلاخخانهٔ شمارهٔ پنج | کورت ونهگات | ترجمهٔ علیاصغر بهرامی | انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
■ @BabelBookReview
سلاخخانهٔ شمارهٔ پنج | کورت ونهگات | ترجمهٔ علیاصغر بهرامی | انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
■ @BabelBookReview
❑ چه باید کرد؟ راهی هست؟
سهامدار یا صاحببنگاه خوشحالی را تصور کنید که در سختترین وضعیت اقتصادی کشور با نصب قاب عکسی بر دیوار و رعایت انواع ظواهر دارد از نوسان قیمت ملک سود هنگفت میبرد. یک عکس دیگر یا یک کاغذ آچهار هم پرینت کرده چسبانده به شیشهٔ مغازه که جملهای معنوی از یکی از اولیا یا مقامات عالی کشور را نشان میدهد. ممکن است اولی برای تختهنشدن کسبوکارش ضروری باشد اما دومی را چرا چسبانده است؟ آیا کسی از او خواسته که چنین کاری کند؟ نه احتمالاً. آیا کسی آن جمله را نگاه میکند و باور میکند؟ نه احتمالاً. آیا خود او به عکسی که چسبانده باور دارد؟ باز هم نه احتمالاً. این نشانهای از میل مرگبار به ایستادن در دایرهٔ دروغ است. امری بهظاهر روزمره که به همهٔ مناسبات اجتماعی شکل داده و از درون تهیاش کرده است. هاول میگوید که نظام حاکم نیاز ندارد که حتماً همهٔ شهروندان با او موافق باشند. نیاز ندارد که وقتی کسی را مجازات کرد همه فریاد حمایتشان آسمان را بلرزاند. کافیست عمومِ مردم «همرنگی با جماعت» را بپذیرند، سکوت کنند، و سعی نکنند خارج از چاردیواریشان آشکارا حرفی علیه نظام حاکم بر زبان بیاورند. اینطور خودشان تبدیل به نظام میشوند. «دایرهٔ دروغ» و «دایرهٔ حقیقت» دو محدودهایست که هر عمل روزمره، هر موضعگیری سیاسی، و هر جملهای را که میگوییم در بر میگیرد. نظام دیکتاتوری با تکیه بر هزاران دایرهٔ دروغ روزبهروز پیشتر میرود و جامعه را بهوسیلهٔ انواع رسانهها و آدمهای اجارهای از زیستن در دایرهٔ حقیقت دور یا پشیمان میکند. فساد میکند، فساد را توجیه میکند. بیکفایت است، آدم میکشد، توجیه میکند. هاول میگوید آنها که زیستن در دایرهٔ دروغ را پذیرفتهاند نیازی به تحلیل و تفکر ندارند؛ پاسخها از پیش آماده است. کافیست که یا بپذیرند یا بیاعتنا بمانند و دیگران را هم دعوت کنند به بیاعتنایی. به همین دلیل، هر لحظه و در هر اتفاق ایستادن در دایرهٔ حقیقت کنشیست رادیکال و اساس اولیه و ضروری هر تغییری در جامعه.
این کتاب حاصل «خسته شدن از خستگی» ملّت چک است. کتابیست که مردمی را از اعماق یأس و امیدباختگی به شناخت دقیق زیر و بالای حکومتی دیکتاتور هدایت کرد و از متون مقدس انقلابی شد که چند دهه بعد نظام دیکتاتوری چکسلواکی را به لژ حکومتها پرتاب کرد: به قبرستان تاریخ. اگر سرخورده شدهاید، اگر گیج شدهاید، و اگر میخواهید یکی از مهمترین متنهای زمانهٔ ما را بخوانید، در اولین فرصت این کتاب را پیدا کنید بارها بخوانید.
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
قدرت بیقدرتان | واتسلاف هاول | ترجمهٔ احسان کیانیخواه | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
سهامدار یا صاحببنگاه خوشحالی را تصور کنید که در سختترین وضعیت اقتصادی کشور با نصب قاب عکسی بر دیوار و رعایت انواع ظواهر دارد از نوسان قیمت ملک سود هنگفت میبرد. یک عکس دیگر یا یک کاغذ آچهار هم پرینت کرده چسبانده به شیشهٔ مغازه که جملهای معنوی از یکی از اولیا یا مقامات عالی کشور را نشان میدهد. ممکن است اولی برای تختهنشدن کسبوکارش ضروری باشد اما دومی را چرا چسبانده است؟ آیا کسی از او خواسته که چنین کاری کند؟ نه احتمالاً. آیا کسی آن جمله را نگاه میکند و باور میکند؟ نه احتمالاً. آیا خود او به عکسی که چسبانده باور دارد؟ باز هم نه احتمالاً. این نشانهای از میل مرگبار به ایستادن در دایرهٔ دروغ است. امری بهظاهر روزمره که به همهٔ مناسبات اجتماعی شکل داده و از درون تهیاش کرده است. هاول میگوید که نظام حاکم نیاز ندارد که حتماً همهٔ شهروندان با او موافق باشند. نیاز ندارد که وقتی کسی را مجازات کرد همه فریاد حمایتشان آسمان را بلرزاند. کافیست عمومِ مردم «همرنگی با جماعت» را بپذیرند، سکوت کنند، و سعی نکنند خارج از چاردیواریشان آشکارا حرفی علیه نظام حاکم بر زبان بیاورند. اینطور خودشان تبدیل به نظام میشوند. «دایرهٔ دروغ» و «دایرهٔ حقیقت» دو محدودهایست که هر عمل روزمره، هر موضعگیری سیاسی، و هر جملهای را که میگوییم در بر میگیرد. نظام دیکتاتوری با تکیه بر هزاران دایرهٔ دروغ روزبهروز پیشتر میرود و جامعه را بهوسیلهٔ انواع رسانهها و آدمهای اجارهای از زیستن در دایرهٔ حقیقت دور یا پشیمان میکند. فساد میکند، فساد را توجیه میکند. بیکفایت است، آدم میکشد، توجیه میکند. هاول میگوید آنها که زیستن در دایرهٔ دروغ را پذیرفتهاند نیازی به تحلیل و تفکر ندارند؛ پاسخها از پیش آماده است. کافیست که یا بپذیرند یا بیاعتنا بمانند و دیگران را هم دعوت کنند به بیاعتنایی. به همین دلیل، هر لحظه و در هر اتفاق ایستادن در دایرهٔ حقیقت کنشیست رادیکال و اساس اولیه و ضروری هر تغییری در جامعه.
این کتاب حاصل «خسته شدن از خستگی» ملّت چک است. کتابیست که مردمی را از اعماق یأس و امیدباختگی به شناخت دقیق زیر و بالای حکومتی دیکتاتور هدایت کرد و از متون مقدس انقلابی شد که چند دهه بعد نظام دیکتاتوری چکسلواکی را به لژ حکومتها پرتاب کرد: به قبرستان تاریخ. اگر سرخورده شدهاید، اگر گیج شدهاید، و اگر میخواهید یکی از مهمترین متنهای زمانهٔ ما را بخوانید، در اولین فرصت این کتاب را پیدا کنید بارها بخوانید.
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
قدرت بیقدرتان | واتسلاف هاول | ترجمهٔ احسان کیانیخواه | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ از تکوین زبان تا سلاخی در آشویتس
تعریف شما از انسان چیست؟ آیا به جز انسان موجودی را میشناسید که توان یا تمایلی به تعریفکردن چیستی خودش داشته باشد؟ اما درست همین موجود است که تعریفکردنش بسیار دشوار یا حتی ناممکن به نظر میرسد. شما برای تعریفکردن هر حیوانی میتوانید به آوای خاص آن حیوان رجوع کنید (مثلا پارسکردن سگ) و تمایزش را با باقی حیوانات مشخص کنید. اما انسان آوایی خاص خود ندارد، بلکه به جای آوایی خاص، «زبان» دارد. انسان محتوایی ایجابی ندارد که قابلتعریف باشد (به جای آن دو ویژگی دارد: زبان و مرگ. ما یا حیوانی ناطق هستیم یا حیوانی میرا). حتی خود این زبان هم تنها به شرط کشتن آوای حیوانی ممکن شده است. مرگ و منفیت همهجا همراه ماست. از آنجا که انسان جز این منفیت چیزی برای تعریفکردن و هویتبخشیدن به خودش نمییابد، مجبور است برای دستوپاکردن محتوا و تعریفی برای خود، به خشونت متوسل شود. کهنترین مناسک بشری نیز درست به همین منفیت و خشونت اشاره دارد: قربانی. قربانی روایتی است که به ما هویت میبخشد، از طریق فراهمکردن خاستگاهی جعلی که فقط با نفی و حذف «دیگران» ممکن شده است. به عبارت دیگر، انسان نمیتواند خود را تعریف کند (چون آوایی ندارد) مگر از طریق اثبات وجود خویش در قالب کنش خشونتبار قتل و قربانی. به عبارت دیگر، عمل قربانی به خاطر خونی که ریخته میشود خشونتبار نیست، بلکه به این سبب خشونتبار است که نشان میدهد کنش انسانی هیچ مبنایی ندارد. انسان که سخت میکوشید حیوان نباشد، به خشنترین درنده بدل شد: بیماری پوستی زمین. آگامبن ریشههای مهیبترین سلاخی تاریخ، یعنی آشویتس را، در همین بیبنیادی انسان مییابد، در این تلاش برای جعل هویتی برای خود از طریق نفی و حذف دیگری؛ از طریق قربانی. در نظر آگامبن، راه فرارفتن از این وضعیت، فرارفتن از انسان، حذفکردن اسطورهی قربانی مقدس است، که چیزی نیست جز همان منفیت و بیانناپذیری ماهیت و تعریف انسان. انسان ماهیتی متعال و یا بیاننشدنی و مقدس ندارد. بلکه اساساً وظیفهی ما حذفکردن همین امر ناگفتنی از بنیان زبان و ماهیت انسان است. آگامبن نام این وضعیت رهایی را میگذارد «کودکی»، یعنی لحظهای که در آن زبان هنوز شکل نگرفته است بلکه تنها نوعی بالقوگی یا توانِش محض است: رهایی ما از انسان عبارت است از لمس همین بالقوگی، یعنی کودکی.
✍️ سروش سیدی | کتابخانهٔ بابل
زبان و مرگ | جورجو آگامبن | ترجمهٔ پویا ایمانی | نشر مرکز
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
تعریف شما از انسان چیست؟ آیا به جز انسان موجودی را میشناسید که توان یا تمایلی به تعریفکردن چیستی خودش داشته باشد؟ اما درست همین موجود است که تعریفکردنش بسیار دشوار یا حتی ناممکن به نظر میرسد. شما برای تعریفکردن هر حیوانی میتوانید به آوای خاص آن حیوان رجوع کنید (مثلا پارسکردن سگ) و تمایزش را با باقی حیوانات مشخص کنید. اما انسان آوایی خاص خود ندارد، بلکه به جای آوایی خاص، «زبان» دارد. انسان محتوایی ایجابی ندارد که قابلتعریف باشد (به جای آن دو ویژگی دارد: زبان و مرگ. ما یا حیوانی ناطق هستیم یا حیوانی میرا). حتی خود این زبان هم تنها به شرط کشتن آوای حیوانی ممکن شده است. مرگ و منفیت همهجا همراه ماست. از آنجا که انسان جز این منفیت چیزی برای تعریفکردن و هویتبخشیدن به خودش نمییابد، مجبور است برای دستوپاکردن محتوا و تعریفی برای خود، به خشونت متوسل شود. کهنترین مناسک بشری نیز درست به همین منفیت و خشونت اشاره دارد: قربانی. قربانی روایتی است که به ما هویت میبخشد، از طریق فراهمکردن خاستگاهی جعلی که فقط با نفی و حذف «دیگران» ممکن شده است. به عبارت دیگر، انسان نمیتواند خود را تعریف کند (چون آوایی ندارد) مگر از طریق اثبات وجود خویش در قالب کنش خشونتبار قتل و قربانی. به عبارت دیگر، عمل قربانی به خاطر خونی که ریخته میشود خشونتبار نیست، بلکه به این سبب خشونتبار است که نشان میدهد کنش انسانی هیچ مبنایی ندارد. انسان که سخت میکوشید حیوان نباشد، به خشنترین درنده بدل شد: بیماری پوستی زمین. آگامبن ریشههای مهیبترین سلاخی تاریخ، یعنی آشویتس را، در همین بیبنیادی انسان مییابد، در این تلاش برای جعل هویتی برای خود از طریق نفی و حذف دیگری؛ از طریق قربانی. در نظر آگامبن، راه فرارفتن از این وضعیت، فرارفتن از انسان، حذفکردن اسطورهی قربانی مقدس است، که چیزی نیست جز همان منفیت و بیانناپذیری ماهیت و تعریف انسان. انسان ماهیتی متعال و یا بیاننشدنی و مقدس ندارد. بلکه اساساً وظیفهی ما حذفکردن همین امر ناگفتنی از بنیان زبان و ماهیت انسان است. آگامبن نام این وضعیت رهایی را میگذارد «کودکی»، یعنی لحظهای که در آن زبان هنوز شکل نگرفته است بلکه تنها نوعی بالقوگی یا توانِش محض است: رهایی ما از انسان عبارت است از لمس همین بالقوگی، یعنی کودکی.
✍️ سروش سیدی | کتابخانهٔ بابل
زبان و مرگ | جورجو آگامبن | ترجمهٔ پویا ایمانی | نشر مرکز
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ باید دور ریخت!
تئودور آدورنو در سال ۱۹۶۱، در آغاز دههای که میرفت تا در آن تمام تلقی پیشین از هنر دگرگون شود، نظریهی زیباشناسی خود را با این جمله آغاز کرد: «روشن است که هیچ چیز مرتبط با هنر، دیگر بدیهی و خودآشکار نیست.»... آدورنو معتقد بود که در سالهایی که حتی نفسهای انتزاعگری نیز به شماره افتاده است، مسئله بر سر کثرت بیسابقهی سبکها، فرمها، تجارب و ابزارهای بیان در هنر است. وضعیتی که نخستین بار ــ دستکم ــ پس از نیمهی دوم قرن نوزدهم، این سئوال را پیش کشید که دیگر با چه متر و معیاری میتوان اثری را «هنر» تلقی کرد... چون دیگر به نظر میرسید که ممکن نیست بتوان تعدادی متریال منحصربهفرد را رسانهی هنری در نظر گرفت. آن هم درست در عصری که فلز و سنگ، هوا، نور، صدا، کلمات، مردم، زباله، چیدمانهای چندرسانهای و حتی در افراطیترین شکل ممکن نَفَس هنرمند نیز قادر بود «هنر بودن» یک اثر را تضمین کند. اما آیا همچنان میشد شیوهای نه بهمنظور تثبیت تنوع سرسامآور فرمها و تجارب هنری که برای شناسایی تعدادی از مضامین اساسی هنر جدید پیدا کرد؟ مایکل آرچر در «هنر بعد از ۱۹۶۰» پاسخ میدهد: بله! مثلاً از نظر او توجه به رابطهی هنر و زندگی روزمره تا حد زیادی میتواند عملکردِ دو حوزهی بینهایت متفاوت «پاپ» و «مینیمالیسم» در هنر را توضیح دهد. او حتی پا را از این فراتر میگذارد و مینویسد امروزه دیگر معنای یک اثر هنری لزوماً در خودِ اثر نهفته نیست بلکه مستقیماً به زمینهای که اثر مکرراً دارد به آن ارجاع میدهد، مرتبط است؛ زمینهای که فرم صرفاً صورت بیرونی آن است و جامعه و سیاست در بطن آن قرار دارند. از همین روست که آرچر پیشنهاد میدهد که تا آنجا که زمانه اقتضا میکند بهتر است حوزههایی همچون هنر کانسپچوال، هنر زمینی، پرفورمنس، بادی آرت و چیدمان ــ که هنر کلاسیک و حتی مدرن درکی از آنها ندارد ــ را از منظر سیاست و هویت فردی و فرهنگی بخوانیم نه مشخصاً از منظر فرم. او به اندازهای جسور هست که بنویسد: «فرم را باید دور ریخت!» و چنانکه ــ دستکم ــ تاریخ هنر نشان داده است، هنر جایگاه هنرمندان و نظریهپردازان و اجراگران جسور است.
✍️ رامین اعلایی | کتابخانهٔ بابل
هنر بعد از ۱۹۶۰ | مایکل آرچر | ترجمهٔ کتایون یوسفی | حرفه هنرمند
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
تئودور آدورنو در سال ۱۹۶۱، در آغاز دههای که میرفت تا در آن تمام تلقی پیشین از هنر دگرگون شود، نظریهی زیباشناسی خود را با این جمله آغاز کرد: «روشن است که هیچ چیز مرتبط با هنر، دیگر بدیهی و خودآشکار نیست.»... آدورنو معتقد بود که در سالهایی که حتی نفسهای انتزاعگری نیز به شماره افتاده است، مسئله بر سر کثرت بیسابقهی سبکها، فرمها، تجارب و ابزارهای بیان در هنر است. وضعیتی که نخستین بار ــ دستکم ــ پس از نیمهی دوم قرن نوزدهم، این سئوال را پیش کشید که دیگر با چه متر و معیاری میتوان اثری را «هنر» تلقی کرد... چون دیگر به نظر میرسید که ممکن نیست بتوان تعدادی متریال منحصربهفرد را رسانهی هنری در نظر گرفت. آن هم درست در عصری که فلز و سنگ، هوا، نور، صدا، کلمات، مردم، زباله، چیدمانهای چندرسانهای و حتی در افراطیترین شکل ممکن نَفَس هنرمند نیز قادر بود «هنر بودن» یک اثر را تضمین کند. اما آیا همچنان میشد شیوهای نه بهمنظور تثبیت تنوع سرسامآور فرمها و تجارب هنری که برای شناسایی تعدادی از مضامین اساسی هنر جدید پیدا کرد؟ مایکل آرچر در «هنر بعد از ۱۹۶۰» پاسخ میدهد: بله! مثلاً از نظر او توجه به رابطهی هنر و زندگی روزمره تا حد زیادی میتواند عملکردِ دو حوزهی بینهایت متفاوت «پاپ» و «مینیمالیسم» در هنر را توضیح دهد. او حتی پا را از این فراتر میگذارد و مینویسد امروزه دیگر معنای یک اثر هنری لزوماً در خودِ اثر نهفته نیست بلکه مستقیماً به زمینهای که اثر مکرراً دارد به آن ارجاع میدهد، مرتبط است؛ زمینهای که فرم صرفاً صورت بیرونی آن است و جامعه و سیاست در بطن آن قرار دارند. از همین روست که آرچر پیشنهاد میدهد که تا آنجا که زمانه اقتضا میکند بهتر است حوزههایی همچون هنر کانسپچوال، هنر زمینی، پرفورمنس، بادی آرت و چیدمان ــ که هنر کلاسیک و حتی مدرن درکی از آنها ندارد ــ را از منظر سیاست و هویت فردی و فرهنگی بخوانیم نه مشخصاً از منظر فرم. او به اندازهای جسور هست که بنویسد: «فرم را باید دور ریخت!» و چنانکه ــ دستکم ــ تاریخ هنر نشان داده است، هنر جایگاه هنرمندان و نظریهپردازان و اجراگران جسور است.
✍️ رامین اعلایی | کتابخانهٔ بابل
هنر بعد از ۱۹۶۰ | مایکل آرچر | ترجمهٔ کتایون یوسفی | حرفه هنرمند
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎