❑ جایی که باران دشمن است
اندو در این رمان مسیحیت را به باتلاق ژاپن میکشاند. خبر رسیده که پدر فریرا، مبلغ عالیرتبهی مسیحیت در ژاپن، تحت شکنجههای حکومت، از دینش برگشته و ایمانش را از دست داده است. سه نفر از شاگردان او که نمیتوانند چنین چیزی را باور کنند راهی سفر به ژاپن میشوند تا فریرا را بیابند و به دنیای مسیحی ثابت کنند که شکست او غیرممکن است. رمان روایت سفر یکی از این شاگردان، سباستین رودریگز، در ژاپن است: خداوند سکوت کرده و تنها باران میبارد. تمام صحنههای رمان نم کشیده و رطوبت همه چیز را پوسانده است، حتی ایمان مسیحی را. سباستین همچنانکه پیش میرود خود را در موقعیتی میبیند شبیه به موقعیت مسیح در انجیل: حرکتی از جلیله به جلجتا هنگامی که پدر او را تنها گذاشته و سکوت کرده است. او پیش میرود بدون این که بداند مسیح است، یا پطروس ترسو و یا یهودای خائن. آیا او میتواند از رطوبت باتلاق ژاپن «ایمان سالم» به در ببرد؟ آیا پدر فریرا هم همین راه را رفته بود؟ راه مسیح را، آنجا که خداوند سکوت کرده است و باران و رطوبت «سرزمین آفتاب» تمام دستاوردهای کلیسا را در خود فرو میبلعد... اندو با استفاده از دو راوی [یک مورخ دانای کل و یک اولشخص یعنی سباستین رودریگز] بهشکلی مؤثر و جذاب این سفر را روایت میکند. ضرباهنگ رمان مانند ضرباهنگ انجیل مدام تندتر میشود و از میانههای داستان، بستن کتاب کار سادهای نیست بهخصوص که نثر فارسی کتاب هم روان و بدون دستانداز و در خدمت ضرباهنگ تند داستان از کار درآمده است. این تفسیری است نمایشی و تپنده نهتنها از ایمان مسیحی، بلکه از چگونگی آغاز یک دین در سرزمینی بیگانه...
✍️ علی شاهی
■ سکوت | شوساکو اندو | ترجمهٔ حمیدرضا رفعتنژاد | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
اندو در این رمان مسیحیت را به باتلاق ژاپن میکشاند. خبر رسیده که پدر فریرا، مبلغ عالیرتبهی مسیحیت در ژاپن، تحت شکنجههای حکومت، از دینش برگشته و ایمانش را از دست داده است. سه نفر از شاگردان او که نمیتوانند چنین چیزی را باور کنند راهی سفر به ژاپن میشوند تا فریرا را بیابند و به دنیای مسیحی ثابت کنند که شکست او غیرممکن است. رمان روایت سفر یکی از این شاگردان، سباستین رودریگز، در ژاپن است: خداوند سکوت کرده و تنها باران میبارد. تمام صحنههای رمان نم کشیده و رطوبت همه چیز را پوسانده است، حتی ایمان مسیحی را. سباستین همچنانکه پیش میرود خود را در موقعیتی میبیند شبیه به موقعیت مسیح در انجیل: حرکتی از جلیله به جلجتا هنگامی که پدر او را تنها گذاشته و سکوت کرده است. او پیش میرود بدون این که بداند مسیح است، یا پطروس ترسو و یا یهودای خائن. آیا او میتواند از رطوبت باتلاق ژاپن «ایمان سالم» به در ببرد؟ آیا پدر فریرا هم همین راه را رفته بود؟ راه مسیح را، آنجا که خداوند سکوت کرده است و باران و رطوبت «سرزمین آفتاب» تمام دستاوردهای کلیسا را در خود فرو میبلعد... اندو با استفاده از دو راوی [یک مورخ دانای کل و یک اولشخص یعنی سباستین رودریگز] بهشکلی مؤثر و جذاب این سفر را روایت میکند. ضرباهنگ رمان مانند ضرباهنگ انجیل مدام تندتر میشود و از میانههای داستان، بستن کتاب کار سادهای نیست بهخصوص که نثر فارسی کتاب هم روان و بدون دستانداز و در خدمت ضرباهنگ تند داستان از کار درآمده است. این تفسیری است نمایشی و تپنده نهتنها از ایمان مسیحی، بلکه از چگونگی آغاز یک دین در سرزمینی بیگانه...
✍️ علی شاهی
■ سکوت | شوساکو اندو | ترجمهٔ حمیدرضا رفعتنژاد | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
👍2
❑ مدرنیته: گذر از مسیحیت، بازگشت به پاگانیسم
فرض کنید که دیرزمانی در جایی تاریک به سر بردهاید. جسم و جانتان با ظلمت عجین شده است. هیچ خاطرهای از روشنایی ندارید. هیچ تصوری از مادیتِ چیزها، رنگها، حسّانیتِ اجسام، حرکت، فواصل، مکانیتِ بنفسه و مکانیتی که اجسام در آن باشیدهاند. در این زمانهی عُسرت، اشباحی مرموز که شما فقط صدایشان را میشنوید گوش و هوشتان را پر کردهاند از ادعیه و وِردهایی به زبانی جز زبان مادریتان؛ هیچ معنای حروف را نمیدانید. مکلف بودهاید به تکرار، تکرار، تکرار. نام تعدادی قدیس را چونان پُتک بر جمجمهتان کوبیدهاند، با کلمات قصار متزاهدانه، الفیهشلفیههای خشک و خشن و عوامفریبانه درباب عظمت زهد، مناسک و احکام پرطول و تفصیل زهد و ایمان صُلب، موبهمو: خداوند در جزئیات است؛ هیچ کس نباید به کل بیندیشد؛ کل، بیانگرِ مکان است و مکان، موقفِ چیزها. چیزها وجود ندارند. جزئیات به چیزها ارجاع نمیدهند. مُشتی مناسک و خروارها حکماند از برای اجرای متظاهرانهی قوانین و شرایع ـــ چندان متظاهرانه که دیگر باید گفت واقعی.
ناگاه، طلسم از یاد جهان برداشته میشود. لمعات نور تابیدن میگیرد. در کمال حیرت میبینید که در جایی هستید و دیواری نیست. جهانی فراخ پیش رویتان است. هیچ نمیشناسید. این چیست؟ ــ چه بوی خوشی دارد! این چیست؟ شبیهِ آب است، اما چرا روان است؟ آبی که شما تا به حال ندیده نوشیدهاید در تُنگ بوده است. هرگز آبِ روان ندیدهاید. شما تازه متولد شدهاید اما راهنمایی ندارید. چون تصورتان تاریک است، تصویرهاتان هم تاریک است. مُصحفی مییابید به همان زبانی که وردها را بیدرکی از معانیشان در دوران تاریکی تکرار میکردید. میخوانید. زیباست. همان زبان است که نمیدانستید، اما حالا، به حکمِ زیبایی، میفهمید. مُلحدانهست، اما بهغایت مستدل، خورندِ روز و روشنایی، رهاییبخش.
این همان کتابیست که اروپاییان در آستانهی رنسانس، در منتهاالیهِ دورانِ هزارسالهی تاریکی یافتند. شگفتا که در این هزار و چهارصد سال نگهبان این کتاب پُرمفسده راهبان دیرهای تظاهر و ریا و خدعه بودهاند. آنان نیز نسخهی تازه از نسخهی بر اثر زمان رو به نابودی تهیه کردهاند و گذاشتهاند جای نسخهی قبلی که بماند همانجا و ناخوانده روی در پوسیدگی نهد تا سدهای دیگر راهب کاتبی دیگر امریه دریافت کند برای استنساخ جدید از نسخهی قبلی، که البته شاید راهب بعدی فضلی میداشت و کتاب را نیست و نابود میکرد. اما اگر چنین میکرد، نه «پیچ» چونان حقیقت میبود نه «پیچ» چونان فرضیهی لوکرتیوس.
کتابی که اروپاییان در آستانهی ورود به روشنایی یافتند، درباب طبیعت چیزها بود، سرودهی تیتوس لوکرتیوس کاروس، شاعر ــ فیلسوف اپیکوریمسلک رومی [۹۹ ــ ۵۵ ق.م]، در شرح مبانی فیزیک و اخلاق اپیکوروس، که تا پیش از برآمدن مسیحیت آبایی چونان شاهکاری ستوده بود و از آن هنگام، یعنی هزار و چهارصد سال بعد، که به سعی پوجّو براچولینی، شکارچی کتاب اومانیست، از تاریکی به روشنایی آمد، ستایش از آن کاستی نگرفته است. صرف عنوان کتاب بیانگر آن سنت فکریست که اثر در آن جای میگیرد: سنتی که از پارمندیس تا امپدوکلس سراسر دوران باستان را درمینوردد ـــ اگرچه از آن میراث عظیم جز سطوری چند بر جای نمانده است. پارمنیدس منظومهی فلسفی مفقودشدهی خود را درباب طبیعت نام نهاده بود. نام اثر مفقودشدهی هراکلیتوس نیز، چنانکه در مآخذ باستان مذکور است، همین بوده است. آناکساگوراس، آناکسیمندروس، و امپدوکلس نیز هر کدام اثری به این نام داشتهاند که از آنها جز قطعاتی اندک برجای نمانده است. رومیان پس از غلبه بر یونانیان یکچند میراث عظیم فلسفی یونان را به هیچ گرفتند، اما رفتهرفته و با غلبهی یونانیمآبی بر روان رومی، مکاتب فلسفی یونانیان در میان اندیشمندان رومی رواج یافت و درست به مانند فلاسفهی یونانی که اپیکوریانشان در برابر رواقیانشان صف میآراستند، اپیکوریان و رواقیان رومی نیز در برابر هم صف آراستند و مباحثی پرشور به راه انداختند، که، البته و به طریق اولی، لطف سخن یونانیان را بهتمامی ندارد، مگر در آثار سیسرو، سنکا، و البته لوکرتیوس، آن هم تا حدودی. [متن کامل را اینجا بخوانید]
✍️ مانی پارسا
■ جهان چگونه مدرن شد؟ | استیون گرین بلَت | ترجمهی مهدی نصراللهزاده | نشر بیدگل
■ @BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview ■ https://bit.ly/2yySWFr
فرض کنید که دیرزمانی در جایی تاریک به سر بردهاید. جسم و جانتان با ظلمت عجین شده است. هیچ خاطرهای از روشنایی ندارید. هیچ تصوری از مادیتِ چیزها، رنگها، حسّانیتِ اجسام، حرکت، فواصل، مکانیتِ بنفسه و مکانیتی که اجسام در آن باشیدهاند. در این زمانهی عُسرت، اشباحی مرموز که شما فقط صدایشان را میشنوید گوش و هوشتان را پر کردهاند از ادعیه و وِردهایی به زبانی جز زبان مادریتان؛ هیچ معنای حروف را نمیدانید. مکلف بودهاید به تکرار، تکرار، تکرار. نام تعدادی قدیس را چونان پُتک بر جمجمهتان کوبیدهاند، با کلمات قصار متزاهدانه، الفیهشلفیههای خشک و خشن و عوامفریبانه درباب عظمت زهد، مناسک و احکام پرطول و تفصیل زهد و ایمان صُلب، موبهمو: خداوند در جزئیات است؛ هیچ کس نباید به کل بیندیشد؛ کل، بیانگرِ مکان است و مکان، موقفِ چیزها. چیزها وجود ندارند. جزئیات به چیزها ارجاع نمیدهند. مُشتی مناسک و خروارها حکماند از برای اجرای متظاهرانهی قوانین و شرایع ـــ چندان متظاهرانه که دیگر باید گفت واقعی.
ناگاه، طلسم از یاد جهان برداشته میشود. لمعات نور تابیدن میگیرد. در کمال حیرت میبینید که در جایی هستید و دیواری نیست. جهانی فراخ پیش رویتان است. هیچ نمیشناسید. این چیست؟ ــ چه بوی خوشی دارد! این چیست؟ شبیهِ آب است، اما چرا روان است؟ آبی که شما تا به حال ندیده نوشیدهاید در تُنگ بوده است. هرگز آبِ روان ندیدهاید. شما تازه متولد شدهاید اما راهنمایی ندارید. چون تصورتان تاریک است، تصویرهاتان هم تاریک است. مُصحفی مییابید به همان زبانی که وردها را بیدرکی از معانیشان در دوران تاریکی تکرار میکردید. میخوانید. زیباست. همان زبان است که نمیدانستید، اما حالا، به حکمِ زیبایی، میفهمید. مُلحدانهست، اما بهغایت مستدل، خورندِ روز و روشنایی، رهاییبخش.
این همان کتابیست که اروپاییان در آستانهی رنسانس، در منتهاالیهِ دورانِ هزارسالهی تاریکی یافتند. شگفتا که در این هزار و چهارصد سال نگهبان این کتاب پُرمفسده راهبان دیرهای تظاهر و ریا و خدعه بودهاند. آنان نیز نسخهی تازه از نسخهی بر اثر زمان رو به نابودی تهیه کردهاند و گذاشتهاند جای نسخهی قبلی که بماند همانجا و ناخوانده روی در پوسیدگی نهد تا سدهای دیگر راهب کاتبی دیگر امریه دریافت کند برای استنساخ جدید از نسخهی قبلی، که البته شاید راهب بعدی فضلی میداشت و کتاب را نیست و نابود میکرد. اما اگر چنین میکرد، نه «پیچ» چونان حقیقت میبود نه «پیچ» چونان فرضیهی لوکرتیوس.
کتابی که اروپاییان در آستانهی ورود به روشنایی یافتند، درباب طبیعت چیزها بود، سرودهی تیتوس لوکرتیوس کاروس، شاعر ــ فیلسوف اپیکوریمسلک رومی [۹۹ ــ ۵۵ ق.م]، در شرح مبانی فیزیک و اخلاق اپیکوروس، که تا پیش از برآمدن مسیحیت آبایی چونان شاهکاری ستوده بود و از آن هنگام، یعنی هزار و چهارصد سال بعد، که به سعی پوجّو براچولینی، شکارچی کتاب اومانیست، از تاریکی به روشنایی آمد، ستایش از آن کاستی نگرفته است. صرف عنوان کتاب بیانگر آن سنت فکریست که اثر در آن جای میگیرد: سنتی که از پارمندیس تا امپدوکلس سراسر دوران باستان را درمینوردد ـــ اگرچه از آن میراث عظیم جز سطوری چند بر جای نمانده است. پارمنیدس منظومهی فلسفی مفقودشدهی خود را درباب طبیعت نام نهاده بود. نام اثر مفقودشدهی هراکلیتوس نیز، چنانکه در مآخذ باستان مذکور است، همین بوده است. آناکساگوراس، آناکسیمندروس، و امپدوکلس نیز هر کدام اثری به این نام داشتهاند که از آنها جز قطعاتی اندک برجای نمانده است. رومیان پس از غلبه بر یونانیان یکچند میراث عظیم فلسفی یونان را به هیچ گرفتند، اما رفتهرفته و با غلبهی یونانیمآبی بر روان رومی، مکاتب فلسفی یونانیان در میان اندیشمندان رومی رواج یافت و درست به مانند فلاسفهی یونانی که اپیکوریانشان در برابر رواقیانشان صف میآراستند، اپیکوریان و رواقیان رومی نیز در برابر هم صف آراستند و مباحثی پرشور به راه انداختند، که، البته و به طریق اولی، لطف سخن یونانیان را بهتمامی ندارد، مگر در آثار سیسرو، سنکا، و البته لوکرتیوس، آن هم تا حدودی. [متن کامل را اینجا بخوانید]
✍️ مانی پارسا
■ جهان چگونه مدرن شد؟ | استیون گرین بلَت | ترجمهی مهدی نصراللهزاده | نشر بیدگل
■ @BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview ■ https://bit.ly/2yySWFr
Telegraph
مدرنیته: گذر از مسیحیت، بازگشت به پاگانیسم
فرض کنید که دیرزمانی در جایی تاریک به سر بردهاید. جسم و جانتان با ظلمت عجین شده است. هیچ خاطرهای از روشنایی ندارید. هیچ تصوری از مادیتِ چیزها، رنگها، حسّانیتِ اجسام، حرکت، فواصل، مکانیتِ بنفسه و مکانیتی که اجسام در آن باشیدهاند. در این زمانهی عُسرت،…
❑ از زمانی که زیسته بودیم...
زمان همواره خود را برای انسان به دو شکل آشکار کرده است: ۱. زمانی که آن بیرون، واقعاً در جهان وجود دارد. ۲. زمان زیسته یا زمانی که بر آگاهی و زندگی انسان میگذرد. پژوهش در اولی همواره کار کیهانشناسیهای مختلف بشر بوده: از اسطوره و حماسه تا فلسفه و علم و در نهایت فیزیک نوین. پژوهش در دومی اما معمولا پای روانشناسی و جامعهشناسی و علوم انسانی را پیش کشیده است. آدام فرانک در کتاب خود این دو روایت از آشکارگی زمان را پی میگیرد اما با یک رویکرد و پرسش تازه: این دو برداشت از زمان چه رابطهای با هم دارند؟ فرانک از ابتدای تاریخ آگاهی آغاز میکند. چیزی نزدیک به پنجاه هزار سال پیش. او این دو روایت از زمان را از ابتدای آگاهی بشر پی میگیرد و تلاش میکند درهمتنیدگی آن دو را نشان دهد. این که چگونه برداشت انسان از زمان زمان زیستهی روزمره بر نگاه علمی و کیهانشناسانهی او تأثیر گذاشته و برعکس. زمان از ابتدای تاریخ برای بشر چه معنایی داشته است؟ برداشت او از زمان واقعی [زمانی که فارغ از انسان در جهان جاری است] چگونه زندگی روزمرهی او را شکل داده است. این روایتی است گیرا و جذاب از تاریخ کیهانشناسیهای بشر دربارهی زمان و مگر یک فرهنگ چیست جز برداشتی که از زمان دارد؟ جامعه چیست به جز معنایی از زمان زیسته که عمومی شده است؟ فرانک نشان میدهد که چگونه جامعهی اروپایی قرن نوزدهم همان زمان نیوتنی را میزیست و چگونه با انقلاب اینشتین نهتنها فهم بشر از زمان، بلکه زندگیاش هم دچار تغییر و دگرگونی شد. زمانی که ما امروزه در هر روز خود تجربه میکنیم، زمانی است که نسبیت عام و مکانیک کوانتوم به ما هدیه دادهاند: زمان شبکههای تو در توی مجازی، زمان بیزمانی. کتاب فرانک سفری است که از برآمدن خورشید در پنجاه هزار سال پیش شروع میشود و از دنیای باستان و ستارهشناسیاش، قرون وسطا و زمانهای نماز و نیاشاش، رنسانس و زمان خطی علم و در نهایت قرن بیستم و زمان خمیدهاش میگذرد تا به روزگار ما برسد: روزگاری که دیگر زمان در آن وجود ندارد. ترجمهی خوب فارسی این امکان را برای خواننده فراهم کرده که از این سفر پرماجرا، رازآمیز و جذاب لذت ببرد و دانشی تازه دربارهی زمان پیدا کند.
✍️ علی شاهی
■ دربارهی زمان | آدام فرانک | ترجمهی رضا آقازاده | انتشارات مازیار
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
زمان همواره خود را برای انسان به دو شکل آشکار کرده است: ۱. زمانی که آن بیرون، واقعاً در جهان وجود دارد. ۲. زمان زیسته یا زمانی که بر آگاهی و زندگی انسان میگذرد. پژوهش در اولی همواره کار کیهانشناسیهای مختلف بشر بوده: از اسطوره و حماسه تا فلسفه و علم و در نهایت فیزیک نوین. پژوهش در دومی اما معمولا پای روانشناسی و جامعهشناسی و علوم انسانی را پیش کشیده است. آدام فرانک در کتاب خود این دو روایت از آشکارگی زمان را پی میگیرد اما با یک رویکرد و پرسش تازه: این دو برداشت از زمان چه رابطهای با هم دارند؟ فرانک از ابتدای تاریخ آگاهی آغاز میکند. چیزی نزدیک به پنجاه هزار سال پیش. او این دو روایت از زمان را از ابتدای آگاهی بشر پی میگیرد و تلاش میکند درهمتنیدگی آن دو را نشان دهد. این که چگونه برداشت انسان از زمان زمان زیستهی روزمره بر نگاه علمی و کیهانشناسانهی او تأثیر گذاشته و برعکس. زمان از ابتدای تاریخ برای بشر چه معنایی داشته است؟ برداشت او از زمان واقعی [زمانی که فارغ از انسان در جهان جاری است] چگونه زندگی روزمرهی او را شکل داده است. این روایتی است گیرا و جذاب از تاریخ کیهانشناسیهای بشر دربارهی زمان و مگر یک فرهنگ چیست جز برداشتی که از زمان دارد؟ جامعه چیست به جز معنایی از زمان زیسته که عمومی شده است؟ فرانک نشان میدهد که چگونه جامعهی اروپایی قرن نوزدهم همان زمان نیوتنی را میزیست و چگونه با انقلاب اینشتین نهتنها فهم بشر از زمان، بلکه زندگیاش هم دچار تغییر و دگرگونی شد. زمانی که ما امروزه در هر روز خود تجربه میکنیم، زمانی است که نسبیت عام و مکانیک کوانتوم به ما هدیه دادهاند: زمان شبکههای تو در توی مجازی، زمان بیزمانی. کتاب فرانک سفری است که از برآمدن خورشید در پنجاه هزار سال پیش شروع میشود و از دنیای باستان و ستارهشناسیاش، قرون وسطا و زمانهای نماز و نیاشاش، رنسانس و زمان خطی علم و در نهایت قرن بیستم و زمان خمیدهاش میگذرد تا به روزگار ما برسد: روزگاری که دیگر زمان در آن وجود ندارد. ترجمهی خوب فارسی این امکان را برای خواننده فراهم کرده که از این سفر پرماجرا، رازآمیز و جذاب لذت ببرد و دانشی تازه دربارهی زمان پیدا کند.
✍️ علی شاهی
■ دربارهی زمان | آدام فرانک | ترجمهی رضا آقازاده | انتشارات مازیار
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ غمگینترین رمان دنیا
بریتانیای قرن ششم میلادی. رومیها رفتهاند و ساکسونها و بریتونها را به حال خود گذاشتهاند. بخاری نامحسوس در غرب پراکنده شده و همه همه چیز را از یاد بردهاند: خاطرهها، تاریخها، کشتارها و ... زن و شوهری پیر میدانند که پسری داشتهاند اما کجا؟ کی؟ با چه سرنوشتی؟ هیچ یادشان نمیآید. به هر حال، یافتن پسر بهتر است از ماندن در دهی که هیچ چیز در آن ندارند نه خاطرهای نه آشنایی و نه حتی شمعی برای روشنایی شبهایشان. راه میافتند. به کجا؟ نمیدانند. داستان شرح ماجرای سفر این زوج عاشق است برای یافتن پسرشان. راستی «عشق»! بله! این دو هنوز عاشق هماند. در فراموشی محض هنوز هم یکدیگر را دوست دارند. اما چه میشود اگر روزی بخار کنار برود و همه چیز دوباره یادشان بیاید؟ آیا اگر یادشان بیاید کیستند و چه کردهاند باز هم عاشق هم خواهد ماند؟ عشق محصول خاطرات مشترک است یا فراموشی؟... این شاید یکی از غمگینترین رمانهای دنیا باشد. رومیها رفتهاند و بریتانیاییها را با اسطورههای مبهم و پیچیده و دور یونانی تنها گذاشتهاند و حالا در این برهوت فراموشی وقت آن رسیده که اسطورهها از دل خاک بیرون بیایند و به واقعیت بپیوندند. بر خاکی پر از دیوها و فراموشی، زوجی پیر میروند تا پسرشان را بیابند اما چیزهای مهمتری خواهند یافت. رمانی در حد و اندازههای یک برندهی نوبل با ترجمهای بسیار خوب که مطمئناً همه چیز برای خوانندهاش دارد مگر کسالت و بیحوصلگی...
✍️ علی شاهی
■ غول مدفون | کازوئو ایشیگورو | ترجمهی امیرمهدی حقیقت | نشر چشمه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
بریتانیای قرن ششم میلادی. رومیها رفتهاند و ساکسونها و بریتونها را به حال خود گذاشتهاند. بخاری نامحسوس در غرب پراکنده شده و همه همه چیز را از یاد بردهاند: خاطرهها، تاریخها، کشتارها و ... زن و شوهری پیر میدانند که پسری داشتهاند اما کجا؟ کی؟ با چه سرنوشتی؟ هیچ یادشان نمیآید. به هر حال، یافتن پسر بهتر است از ماندن در دهی که هیچ چیز در آن ندارند نه خاطرهای نه آشنایی و نه حتی شمعی برای روشنایی شبهایشان. راه میافتند. به کجا؟ نمیدانند. داستان شرح ماجرای سفر این زوج عاشق است برای یافتن پسرشان. راستی «عشق»! بله! این دو هنوز عاشق هماند. در فراموشی محض هنوز هم یکدیگر را دوست دارند. اما چه میشود اگر روزی بخار کنار برود و همه چیز دوباره یادشان بیاید؟ آیا اگر یادشان بیاید کیستند و چه کردهاند باز هم عاشق هم خواهد ماند؟ عشق محصول خاطرات مشترک است یا فراموشی؟... این شاید یکی از غمگینترین رمانهای دنیا باشد. رومیها رفتهاند و بریتانیاییها را با اسطورههای مبهم و پیچیده و دور یونانی تنها گذاشتهاند و حالا در این برهوت فراموشی وقت آن رسیده که اسطورهها از دل خاک بیرون بیایند و به واقعیت بپیوندند. بر خاکی پر از دیوها و فراموشی، زوجی پیر میروند تا پسرشان را بیابند اما چیزهای مهمتری خواهند یافت. رمانی در حد و اندازههای یک برندهی نوبل با ترجمهای بسیار خوب که مطمئناً همه چیز برای خوانندهاش دارد مگر کسالت و بیحوصلگی...
✍️ علی شاهی
■ غول مدفون | کازوئو ایشیگورو | ترجمهی امیرمهدی حقیقت | نشر چشمه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❤1
❑ گربهی ژاپنی
گربهیی با طبعِ ملوکانه و اشرافی، افعال و اعمالِ آدمیان را زیرِ نظر دارد و ضمنِ بازگفتِ آنچه در دنیای آدمها
بالأخص، و جهانِ پیرامونش بالأعم، میگذرد، با لحنی انتقادی و طنزآمیز زبان به سخن میگشاید. در این میان و از منظرِ این گربهی همهچیزدان و طناز ارزشهای انسانِ ژاپنی در دورانِ اصلاحاتِ مِیجی و مواجههی ژاپنیان با مدرنیتهی غربی به بحث و نقد کشیده میشود. در این رمان که به سالِ ۱۹۰۶ تألیف شده است، واقعه یا وقایعی معین در خطِ عملی مشخص روایت نمیشود، و بنابراین داستان بر مدارِ پیرنگی ازپیشتمهیدشده یا حتا در جریانِ روایت بهدستآمده پیش نمیرود. درعوض، شخصیتها، اعم از گربهها و آدمها، به شکلی دقیق و وسواسآمیز چونان بازتابی از خصایلِ انسانی و موقعیتهای زمانه پرداخته شدهاند، و از این رو میتوان گفت که محتوای اصلیِ این رمان زبان و لحنِ راوی (گربه) و شخصیتهاست که با دقتی مثالزدنی در ترجمهی فارسی نیز انعکاس یافته است.
ویرجینیا وولف در مقالهی مشهورِ «آقای بِنِت و خانمِ براون» به مسئلهی بسیار مهمی اشاره می کند که فصلِ تمایزِ داستانِ مدرن از داستانِ کلاسیک است. وولف، آرنولد بِنِت را به عنوانِ یکی از چهرههای داستاننویسی به شیوهی کلاسیک به بادِ انتقادی ریشخندآمیز میگیرد و بر آن است که شخصیتِ خیالیِ «خانمِ براون» در داستانِ فرضیِ آقای بِنِت به سببِ استیلای بیچون و چرای پیرنگ بهکلی فاقد فردیت است. شخصیتِ داستان بر بسترِ پیرنگی ازپیشتمهیدشده اعمالی انجام میدهد و داستاننویس با رهگیریِ دقیقِ اعمالِ او داستانی میپردازد از اعمال و اطوارِ او. وولف میپرسد آیا خانمِ براون صرفاً همین آدمیست که چنین و چنان میکند؟ ذهنِ او و ذهنیتِ او در کجای این اعمال بازتاب مییابد؟ درواقع، تأکیدِ تام و تمام بر پیرنگ سبب میشود که شخصیت از خصایلِ فردی تهی، و به طریقِ اولی بدل شود به نمایندهی یک تیپ. اگر خانمِ براون معلم است، معلمبودنِ او بیان و طرح میشود، اگر زنی خانهدار از طبقهی متوسطِ ساکن در لندن است، خانهداربودنِ او به تصویر کشیده میشود. فردیتِ او کلاً و جزئاً محلِ بحث نیست. اگر هم هست در چنبرهی تیپِ اجتماعیِ او خُرد میشود. مسئله در داستانِ کلاسیک به سببِ استیلای پیرنگ نه طراحیِ ظرایفِ زیستی و عادات و خصایلِ شخصیِ فرد، بلکه پرداختِ او چونان یک تیپ است. حال اگر برای این تیپ خصایلی شخصی و یگانه نیز تمهید شود جزئی از سایهروشنهای محوِ هستیِ اوست که در مرتبهی اجتماعی و خصایلِ تیپیکالِ او محو و مستحیل میشود. او باید خانمِ بِنِتی باشد خانهدار که زنِ خانهدارِ طبقهی متوسطِ ساکنِ لندن را نمایندگی میکند. دربرابرِ این نوع پرداختِ داستان وولف بر آن است که شخصیتپردازی بر پیرنگ ارجحیت دارد. این تمایز، فیالواقع تمایزِ اصلیِ سیاقِ رمانِ مدرنیستی از سیاقِ رمانِ کلاسیک، بهویژه سیاقِ رماننویسیِ عصرِ ویکتوریایی، است. [متن کامل را اینجا بخوانید]
✍️ مانی پارسا
ما گربه هستیم | ناتسومه سوسهکی | ترجمهی احد علیقلیان | تهران: نشر مرکز، ۱۳۹۷
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview ■ https://bit.ly/2UN1LUU
گربهیی با طبعِ ملوکانه و اشرافی، افعال و اعمالِ آدمیان را زیرِ نظر دارد و ضمنِ بازگفتِ آنچه در دنیای آدمها
بالأخص، و جهانِ پیرامونش بالأعم، میگذرد، با لحنی انتقادی و طنزآمیز زبان به سخن میگشاید. در این میان و از منظرِ این گربهی همهچیزدان و طناز ارزشهای انسانِ ژاپنی در دورانِ اصلاحاتِ مِیجی و مواجههی ژاپنیان با مدرنیتهی غربی به بحث و نقد کشیده میشود. در این رمان که به سالِ ۱۹۰۶ تألیف شده است، واقعه یا وقایعی معین در خطِ عملی مشخص روایت نمیشود، و بنابراین داستان بر مدارِ پیرنگی ازپیشتمهیدشده یا حتا در جریانِ روایت بهدستآمده پیش نمیرود. درعوض، شخصیتها، اعم از گربهها و آدمها، به شکلی دقیق و وسواسآمیز چونان بازتابی از خصایلِ انسانی و موقعیتهای زمانه پرداخته شدهاند، و از این رو میتوان گفت که محتوای اصلیِ این رمان زبان و لحنِ راوی (گربه) و شخصیتهاست که با دقتی مثالزدنی در ترجمهی فارسی نیز انعکاس یافته است.
ویرجینیا وولف در مقالهی مشهورِ «آقای بِنِت و خانمِ براون» به مسئلهی بسیار مهمی اشاره می کند که فصلِ تمایزِ داستانِ مدرن از داستانِ کلاسیک است. وولف، آرنولد بِنِت را به عنوانِ یکی از چهرههای داستاننویسی به شیوهی کلاسیک به بادِ انتقادی ریشخندآمیز میگیرد و بر آن است که شخصیتِ خیالیِ «خانمِ براون» در داستانِ فرضیِ آقای بِنِت به سببِ استیلای بیچون و چرای پیرنگ بهکلی فاقد فردیت است. شخصیتِ داستان بر بسترِ پیرنگی ازپیشتمهیدشده اعمالی انجام میدهد و داستاننویس با رهگیریِ دقیقِ اعمالِ او داستانی میپردازد از اعمال و اطوارِ او. وولف میپرسد آیا خانمِ براون صرفاً همین آدمیست که چنین و چنان میکند؟ ذهنِ او و ذهنیتِ او در کجای این اعمال بازتاب مییابد؟ درواقع، تأکیدِ تام و تمام بر پیرنگ سبب میشود که شخصیت از خصایلِ فردی تهی، و به طریقِ اولی بدل شود به نمایندهی یک تیپ. اگر خانمِ براون معلم است، معلمبودنِ او بیان و طرح میشود، اگر زنی خانهدار از طبقهی متوسطِ ساکن در لندن است، خانهداربودنِ او به تصویر کشیده میشود. فردیتِ او کلاً و جزئاً محلِ بحث نیست. اگر هم هست در چنبرهی تیپِ اجتماعیِ او خُرد میشود. مسئله در داستانِ کلاسیک به سببِ استیلای پیرنگ نه طراحیِ ظرایفِ زیستی و عادات و خصایلِ شخصیِ فرد، بلکه پرداختِ او چونان یک تیپ است. حال اگر برای این تیپ خصایلی شخصی و یگانه نیز تمهید شود جزئی از سایهروشنهای محوِ هستیِ اوست که در مرتبهی اجتماعی و خصایلِ تیپیکالِ او محو و مستحیل میشود. او باید خانمِ بِنِتی باشد خانهدار که زنِ خانهدارِ طبقهی متوسطِ ساکنِ لندن را نمایندگی میکند. دربرابرِ این نوع پرداختِ داستان وولف بر آن است که شخصیتپردازی بر پیرنگ ارجحیت دارد. این تمایز، فیالواقع تمایزِ اصلیِ سیاقِ رمانِ مدرنیستی از سیاقِ رمانِ کلاسیک، بهویژه سیاقِ رماننویسیِ عصرِ ویکتوریایی، است. [متن کامل را اینجا بخوانید]
✍️ مانی پارسا
ما گربه هستیم | ناتسومه سوسهکی | ترجمهی احد علیقلیان | تهران: نشر مرکز، ۱۳۹۷
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview ■ https://bit.ly/2UN1LUU
Telegraph
گربهی ژاپنی
گربهیی با طبعِ ملوکانه و اشرافی، افعال و اعمالِ آدمیان را زیرِ نظر دارد و ضمنِ بازگفتِ آنچه در دنیای آدمها بالأخص، و جهانِ پیرامونش بالأعم، میگذرد، با لحنی انتقادی و طنزآمیز زبان به سخن میگشاید. در این میان و از منظرِ این گربهی همهچیزدان و طناز ارزشهای…
❑ آنجا که تخیل جنونآمیز میشود
سال ۱۲۰۴ است. چهارمین موج جنگهای صلیبی. بائودولینو، مشاور و دوست پادشاه فردریک اول، به قسطنطنیه آمده تا استاد نیکتاس، نویسندهی بزرگ، را ببیند. او از نیکتاس میخواهد خاطراتش را بشنود و داستان او را بنویسد. رمان در دو زمان میگذرد. یکی زمان برخورد بائودولینو با نیکتاس و اتفاقاتی که برایشان میافتد و دیگری زمان خاطرات بائودولینو از بچگی تا روزی که به قسطنطنیه آمده. بائودولینو در بچگی به فردریک فروخته شده و کمکم در دربار رشد کرده تا به پایهی مشاور فردریک برسد. در دعوای معروف بین فردریک با پاپ الکساندر سوم، بائودولینو پیشنهادی عجیب میدهد: اگر فردریک بتواند نظر کشیش یوحنا را جلب کند و از او تأییدیهای بگیرد، کار پاپ تمام است. کشیش یوحنا؟ کشیش بزرگی که پشت ممالک اسلامی، جایی نزدیک به هند یک پادشاهی بسیار بزرگ و قوی دارد که قلمرو پاپ در مقابلش هیچ است. کل داستان بائودولینو جستجوی قلمرو کشیش یوحناست. او با یارانش پا در سفر میگذارند تا ممالک اسلامی را رد کنند و به هند برسند و فردریک را به کشیش یوحنا معرفی کنند. هر چه سفر پیش میرود تخیل اکو جنونآمیزتر میشود. ضرباهنگ اتفاقات عجیبی که برای بائودولینو در این سفر رخ میدهد سرسامآور است. اکو رویداد پشت رویداد و ارجاع پشت ارجاع، دنیای واقعیت تاریخی و افسانه را در هم آمیخته و تخیل خود را به شکل دیوانهواری رها کرده تا اتفاقاتی که برای بائودولینو پیش میآید حتی از خود کلیساهای گوتیک و شیاطین مرموز قرون وسطا هم شگفتانگیزتر باشند. رمان، شاهکار داستانپردازی و روایتگری با ضرباهنگ بسیار بالا در ابتدای قرنی است که کمکم دارد کتابهای داستان را فراموش میکند. کتاب اکو چند سطح دارد: سطح اول که سطح بسیار جذاب داستان است با سطوح بعدی یعنی سطح ارجاعات تاریخی و ادبی فراوان و در نهایت سطح فلسفی زیرین رمان همراه میشود. پاسخی پیچیده به پرسشی عجیب: یک فیلسوف فرهیختهی قرون وسطایی اگر میخواست رمان بنویسد چگونه مینوشت... خواننده دو سه فصل که بخواند کتاب را زمین نخواهد گذاشت و این، جادوی قلم نویسنده و فیلسوفی بزرگ، خالق رمان بینظیر «نام گل سرخ» است. ترجمهی کتاب بهتر از چیزی است که ما از برگرداندن اکو به زبان فارسی انتظار داشتیم.
✍️ علی شاهی
■ بائودولینو | اومبرتو اکو | ترجمهی رضا علیزاده | انتشارات روزنه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
سال ۱۲۰۴ است. چهارمین موج جنگهای صلیبی. بائودولینو، مشاور و دوست پادشاه فردریک اول، به قسطنطنیه آمده تا استاد نیکتاس، نویسندهی بزرگ، را ببیند. او از نیکتاس میخواهد خاطراتش را بشنود و داستان او را بنویسد. رمان در دو زمان میگذرد. یکی زمان برخورد بائودولینو با نیکتاس و اتفاقاتی که برایشان میافتد و دیگری زمان خاطرات بائودولینو از بچگی تا روزی که به قسطنطنیه آمده. بائودولینو در بچگی به فردریک فروخته شده و کمکم در دربار رشد کرده تا به پایهی مشاور فردریک برسد. در دعوای معروف بین فردریک با پاپ الکساندر سوم، بائودولینو پیشنهادی عجیب میدهد: اگر فردریک بتواند نظر کشیش یوحنا را جلب کند و از او تأییدیهای بگیرد، کار پاپ تمام است. کشیش یوحنا؟ کشیش بزرگی که پشت ممالک اسلامی، جایی نزدیک به هند یک پادشاهی بسیار بزرگ و قوی دارد که قلمرو پاپ در مقابلش هیچ است. کل داستان بائودولینو جستجوی قلمرو کشیش یوحناست. او با یارانش پا در سفر میگذارند تا ممالک اسلامی را رد کنند و به هند برسند و فردریک را به کشیش یوحنا معرفی کنند. هر چه سفر پیش میرود تخیل اکو جنونآمیزتر میشود. ضرباهنگ اتفاقات عجیبی که برای بائودولینو در این سفر رخ میدهد سرسامآور است. اکو رویداد پشت رویداد و ارجاع پشت ارجاع، دنیای واقعیت تاریخی و افسانه را در هم آمیخته و تخیل خود را به شکل دیوانهواری رها کرده تا اتفاقاتی که برای بائودولینو پیش میآید حتی از خود کلیساهای گوتیک و شیاطین مرموز قرون وسطا هم شگفتانگیزتر باشند. رمان، شاهکار داستانپردازی و روایتگری با ضرباهنگ بسیار بالا در ابتدای قرنی است که کمکم دارد کتابهای داستان را فراموش میکند. کتاب اکو چند سطح دارد: سطح اول که سطح بسیار جذاب داستان است با سطوح بعدی یعنی سطح ارجاعات تاریخی و ادبی فراوان و در نهایت سطح فلسفی زیرین رمان همراه میشود. پاسخی پیچیده به پرسشی عجیب: یک فیلسوف فرهیختهی قرون وسطایی اگر میخواست رمان بنویسد چگونه مینوشت... خواننده دو سه فصل که بخواند کتاب را زمین نخواهد گذاشت و این، جادوی قلم نویسنده و فیلسوفی بزرگ، خالق رمان بینظیر «نام گل سرخ» است. ترجمهی کتاب بهتر از چیزی است که ما از برگرداندن اکو به زبان فارسی انتظار داشتیم.
✍️ علی شاهی
■ بائودولینو | اومبرتو اکو | ترجمهی رضا علیزاده | انتشارات روزنه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
👍1
❑ یافتم! یافتم!
آرتور کستلر، نویسندهی کتابهای بزرگی چون «ظلمت در نیمروز» و «خوابگردها»، کتابی دربارهی خلاقیت نوشته که هیچ ارتباطی به کتابهای روانشناسی بازاری و موفقیت و «چگونه خلاق باشیم» ندارد. این کتاب یک بررسی روانشناسانه است دربارهی منشأ خلاقیت: تعریف خلاقیت چیست؟ از کجا میآید؟ در چه حوزههایی از رفتار بشری مبتلور میشود؟ چگونه میتوان به آن رسید یا آن را تشخیص داد؟ کستلر سه حوزهی مهم و اساسی برای بروز خلاقیت در نظر میگیرد: طنز، علم، هنر. او سعی میکند با استفاده از آخرین یافتههای روانشناسی در زمان نوشتن کتاب، منشأ و ساختار خلاقیت در هر یک از این سه حوزه را بررسی کند. چه میشود که یک لطیفه ما را به خندیدن وادار میکند؟ نوآوری لطیفهها در کجاست؟ چه شد که ارشمیدس در یک لحظه کشف کرد چگونه حجم تاج پادشاه را به وسیلهی تشتی پر از آب محاسبه کند؟ چه میشود که آثار هنری ما را به اشک ریختن وادار میکنند؟ شباهت خلاقیت یک هنرمند با خلاقیت یک دانشمند چیست؟ کستلر همانطور که در کتاب جذابش پیش میرود سعی میکند به این پرسشها پاسخهایی مبتنی بر روانشناسی روز بدهد. اگرچه ممکن است کشفهای اخیر دربارهی مغز و فلسفهی ذهن برخی یافتههای او را بیاعتبار کرده باشد اما هنوز هم نظریهی او دربارهی خلاقیت پرکشش و نبوغآمیز است و از زماننویسی به خلاقیت کستلر هم انتظاری غیر از این نمیرود. ترجمهی کتاب متوسط اما قابل خواندن است و با کمی چشمپوشی میتوان این کتاب خوشخوان را به پایان رساند.
✍️ علی شاهی
■ قانونهای خلاقیت | آرتور کستلر | ترجمهی عباسعلی کتیرایی، غلامحسین صدری افشار | نشر کتاب آمه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
آرتور کستلر، نویسندهی کتابهای بزرگی چون «ظلمت در نیمروز» و «خوابگردها»، کتابی دربارهی خلاقیت نوشته که هیچ ارتباطی به کتابهای روانشناسی بازاری و موفقیت و «چگونه خلاق باشیم» ندارد. این کتاب یک بررسی روانشناسانه است دربارهی منشأ خلاقیت: تعریف خلاقیت چیست؟ از کجا میآید؟ در چه حوزههایی از رفتار بشری مبتلور میشود؟ چگونه میتوان به آن رسید یا آن را تشخیص داد؟ کستلر سه حوزهی مهم و اساسی برای بروز خلاقیت در نظر میگیرد: طنز، علم، هنر. او سعی میکند با استفاده از آخرین یافتههای روانشناسی در زمان نوشتن کتاب، منشأ و ساختار خلاقیت در هر یک از این سه حوزه را بررسی کند. چه میشود که یک لطیفه ما را به خندیدن وادار میکند؟ نوآوری لطیفهها در کجاست؟ چه شد که ارشمیدس در یک لحظه کشف کرد چگونه حجم تاج پادشاه را به وسیلهی تشتی پر از آب محاسبه کند؟ چه میشود که آثار هنری ما را به اشک ریختن وادار میکنند؟ شباهت خلاقیت یک هنرمند با خلاقیت یک دانشمند چیست؟ کستلر همانطور که در کتاب جذابش پیش میرود سعی میکند به این پرسشها پاسخهایی مبتنی بر روانشناسی روز بدهد. اگرچه ممکن است کشفهای اخیر دربارهی مغز و فلسفهی ذهن برخی یافتههای او را بیاعتبار کرده باشد اما هنوز هم نظریهی او دربارهی خلاقیت پرکشش و نبوغآمیز است و از زماننویسی به خلاقیت کستلر هم انتظاری غیر از این نمیرود. ترجمهی کتاب متوسط اما قابل خواندن است و با کمی چشمپوشی میتوان این کتاب خوشخوان را به پایان رساند.
✍️ علی شاهی
■ قانونهای خلاقیت | آرتور کستلر | ترجمهی عباسعلی کتیرایی، غلامحسین صدری افشار | نشر کتاب آمه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ پیامبر مورخ
اینکه روش و منش یک نثر تاریخنگارانه چگونه باید باشد، بحث درازدامنیست. سبکها و مکتبهای تاریخنگاری از یک منظر سبکها و مکتبهای زندگیاند. اما خب، عموم مورخان، خواه متعقد باشند که نثر تاریخی میباید صلب و سخت و سندمحور باشد، خواه بر آن باشند [مثل مکتب شیکاگوییها] که تاریخ هم یکجور داستان است و میشود داستانی روایتش کرد، در تحلیل نهایی مورخاند و قریب به اتفاقشان، به اقرب احتمال، خود در موضوعی که تاریخش را نوشتهاند، نقشی نداشتهاند. اما کم نیستند آن متون تاریخی که نویسندگانشان خود در واقعه نقش کلیدی داشتهاند. اینکه نوشتههای آنان تاریخ است یا واگویۀ شخصی، همواره محل بحث بوده است. استدلال بیربطی نیست استدلال آنان که میگویند ژانرها را باید از هم سوا کرد: تاریخنگاری داریم، سوانح احوال شخصی داریم، روزنامۀ خاطرات داریم؛ نوشتۀ کسی که خود در واقعه نقش داشته، تاریخ است، اما تاریخنگاری نیست؛ سوانح عمر مؤلف است، روزنامۀ خاطرات است. اما اگر کسی که در واقعه نقش داشته است بنشیند دربارۀ آن واقعه تاریخ بنویسد چه؟ یعنی فقط با اتکاء به چشمدیدهها ننویسد؛ بحث پیچیده میشود. تاریخ که فقط نمیگوید فلان واقعه روی داد؛ تاریخ میگوید چگونه روی داد و اسباب و علل چه بود. حال، به فرض که کسی بیاید دربارۀ واقعهای تاریخی بنویسد که خود در آن نقش داشته است؛ اصلاً بگو کل منابع و اسناد را هم حتیالمقدور دیده است. چطور میتوان نوشتۀ او را فارغ از کاستافزود و تحریف و خودمداری ندانست؟ معیار چیست... میدانید؟ با خواندن کتاب عظیم و خواندنی تاریخ انقلاب روسیه، نوشتۀ لئون تروتسکی، درگیر چنین پرسشها و دغدغههایی میشویم. اما مگر ممکن است که فقط همین باشد؟ آنهمه شور و استعاره مگر میگذارد روایت مؤلف را باور نکنیم؟ شگفت کتابیست این کتاب. پیامبری آن را نوشته که به قول آیزاک دویچر روزی مسلح بود، بعد بیسلاح شد و بعد مطرود. خوشبختانه میتوانیم برخی فقرات کتاب را با کتابهای دیگر در این موضوع، در فارسی خودمان، بسنجیم؛ اما یکچیز؛ یک خواهش: میشود لطف کنید و اگر زورتان میآید هزار صفحه در قطع وزیری بخوانید یک وقتی بگذارید و فصل «انقلاب کاخی»اش را بخوانید؟ اگر قرار باشد فردا اتفاقی رخ دهد، دقیقاً همان فردا رخ میدهد، و اگر فردا رخ دهد، دیگر الزاماً با اتفاقی که ما امروز طلب میکنیم شباهتی نخواهد داشت...
✍️ مانی پارسا
■ تاریخ انقلاب روسیه | لئون تروتسکی | ترجمهٔ سعید باستانی | نشر نیلوفر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
اینکه روش و منش یک نثر تاریخنگارانه چگونه باید باشد، بحث درازدامنیست. سبکها و مکتبهای تاریخنگاری از یک منظر سبکها و مکتبهای زندگیاند. اما خب، عموم مورخان، خواه متعقد باشند که نثر تاریخی میباید صلب و سخت و سندمحور باشد، خواه بر آن باشند [مثل مکتب شیکاگوییها] که تاریخ هم یکجور داستان است و میشود داستانی روایتش کرد، در تحلیل نهایی مورخاند و قریب به اتفاقشان، به اقرب احتمال، خود در موضوعی که تاریخش را نوشتهاند، نقشی نداشتهاند. اما کم نیستند آن متون تاریخی که نویسندگانشان خود در واقعه نقش کلیدی داشتهاند. اینکه نوشتههای آنان تاریخ است یا واگویۀ شخصی، همواره محل بحث بوده است. استدلال بیربطی نیست استدلال آنان که میگویند ژانرها را باید از هم سوا کرد: تاریخنگاری داریم، سوانح احوال شخصی داریم، روزنامۀ خاطرات داریم؛ نوشتۀ کسی که خود در واقعه نقش داشته، تاریخ است، اما تاریخنگاری نیست؛ سوانح عمر مؤلف است، روزنامۀ خاطرات است. اما اگر کسی که در واقعه نقش داشته است بنشیند دربارۀ آن واقعه تاریخ بنویسد چه؟ یعنی فقط با اتکاء به چشمدیدهها ننویسد؛ بحث پیچیده میشود. تاریخ که فقط نمیگوید فلان واقعه روی داد؛ تاریخ میگوید چگونه روی داد و اسباب و علل چه بود. حال، به فرض که کسی بیاید دربارۀ واقعهای تاریخی بنویسد که خود در آن نقش داشته است؛ اصلاً بگو کل منابع و اسناد را هم حتیالمقدور دیده است. چطور میتوان نوشتۀ او را فارغ از کاستافزود و تحریف و خودمداری ندانست؟ معیار چیست... میدانید؟ با خواندن کتاب عظیم و خواندنی تاریخ انقلاب روسیه، نوشتۀ لئون تروتسکی، درگیر چنین پرسشها و دغدغههایی میشویم. اما مگر ممکن است که فقط همین باشد؟ آنهمه شور و استعاره مگر میگذارد روایت مؤلف را باور نکنیم؟ شگفت کتابیست این کتاب. پیامبری آن را نوشته که به قول آیزاک دویچر روزی مسلح بود، بعد بیسلاح شد و بعد مطرود. خوشبختانه میتوانیم برخی فقرات کتاب را با کتابهای دیگر در این موضوع، در فارسی خودمان، بسنجیم؛ اما یکچیز؛ یک خواهش: میشود لطف کنید و اگر زورتان میآید هزار صفحه در قطع وزیری بخوانید یک وقتی بگذارید و فصل «انقلاب کاخی»اش را بخوانید؟ اگر قرار باشد فردا اتفاقی رخ دهد، دقیقاً همان فردا رخ میدهد، و اگر فردا رخ دهد، دیگر الزاماً با اتفاقی که ما امروز طلب میکنیم شباهتی نخواهد داشت...
✍️ مانی پارسا
■ تاریخ انقلاب روسیه | لئون تروتسکی | ترجمهٔ سعید باستانی | نشر نیلوفر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ شکسپیر و سیاست؟ پس اقتصاد چی؟
تصور میکنید شکسپیر چقدر میارزد؟ منظورم ارزش دلاری اوست. نرفتم بگردم ببینم کسی این فکر به ذهنش خطور کرده یا نه، و اگر خطور کرده رفته تحقیق هم بکند تهش را دربیاورد مظنه بدهد؟ خودم هم درواقع نمیخواهم چنین کاری بکنم. ازم ساخته نیست. میخواهم با این فکر کمی بازی کنم، خیال بورزم و از خیالم نتیجهای بگیرم. فرض کنید شکسپیر متولی دارد، یک مرکزی شخصی متولیاش است و منافع مالی مربوط به شکسپیر در هر جای دنیا به او میرسد. دقیقاً، یا حدوداً، چه رقمی؟ خب، تلاشمان را میکنیم... شکسپیر کجاها هست؟ ۱. کتاب؛ ۲. تئاتر؛ ۳. سینما. حالا اینکه مجسمه و سردیس و نقاشی هم ازش درست میکنند و میفروشند بهکنار اصلاً. در حوزۀ کتاب، کتابهاش را ناشرهای مختلف [در زبان اصلی] با ویرایشهای مختلف چاپ میکنند. ۳۸ کتاب، کمی بالا کمی پایین، به شکسپیر منسوب است. بازار کوچکی نیست. تازه در زبان اصلی، و آن هم اصل متن. بعد، این کتابها به زبانهای مرده و زندۀ جهان ترجمه هم میشوند. یک اقتصاددان به کمکم بیاید لطفاً؟ چقدر؟ مسئله را در اقتصاد بهش میگویند سرمایۀ نمادین. من با آن هم کار ندارم. دقیقاً منظورم عایدی خالص و خلّص آن شخص متولیست... بعد هم کلی خلاصه و «مخصوصِ کودکان» و «به زبان امروز». اینها را ضرب بفرمایید در پانصد سال! تکنگاری و زندگینامه و اینها و ترجمههاشان به زبانهای زنده و مردۀ دنیا هم به جای خودش. خب، همهی اینها چقدر میشود؟ بعد تازه میرسیم به تئاتر! در همۀ جهان! آن بابا که متولیست از اینها هم سهم میبرد. سینما؟ تهش درنیامده است هنوز. سر به فلک میزند اقتباسها از آثار شکسپیر. فروششان از مستر بین کمتر است، اما اصلاً قیاس نکنید سینما را با کتاب! ملموسترین وجه شکسپیر، اما نه لزوماً محسوسترین وجهش، پول است. عواید معنویاش همین حرفهاییست که ما میزنیم و کتاب میشود و کتاب نمیشود اگر نشود به پول نزدیکش کرد! حتی اگر آدمی مثل ریچارد سوم میدید که هیولایش را شکسپیر دارد تبدیل میکند به زر، خودش داوطلب خشونتها و سبعیتهای خلاقتر میشد، به شرط آنکه چیزی از این منبع تمامنشدنی بماسد بهش! اصلاً شوخی نمیکنم...
این افکار، که میدانم خاص آدمهای بیپول و بیچشموروییست که حقایق را نمیفهمند مگر آنکه تبدیلشان کنند به امر محسوس، به نان، حین خواندن کتاب درخشان جبار، شکسپیر و سیاست، به ذهنم آمد؛ کتابی که میخواهد به ما نشان بدهد جبار چطور فکر میکند و چه مسیری را طی میکند تا هوار تن و جان ما بیچارگان بشود که خیلی هم دخلی به ماجراها نداریم و سرمان گرم یک لقمه نان خودمان است. جای دوری نمیبرد ما را این کتاب، دقیقاً در همین زمان و مکانی که هستیم، همین جغرافیا، لنگدرهوا نگهمان میدارد. لازم نیست دنبال مابهازاهای ریچارد سوم و مکبث بگردیم در جهان امروز. جهان سیاست قرار نیست ملیح و مطبوع باشد. حالا گیرم امروز دیگر کسی آشکار نمیکند ریچارد سوم درونش را. اما من یکی که باور نمیکنم شاه و رئیسجمهور و رهبری بیزد و بند و توطئهی داخلی و بینالمللی آن بالا نشسته باشد، نه دیروز، نه امروز، نه هرگز. و دنیا دارد از همۀ این سبعیت پول درمیآورد! نیات سودبرندگان حتماً این نیست. فضایل بیشماری به شکسپیر و آثارش منسوب است و سودبرندگان، حتا شاید تا مغز استخوان صادقانه، میخواهند این فضایل را به جهانیان منتقل کنند. اما اگر جهان ما از روانیهای توطئهبین و توطئهگری مثل ریچارد سوم و مکبث عاری شود چه؟ بعله قربان! شکسپیر در نمایش سبعیت خلاصه نمیشود! کمدی هم دارد، خنده هم دارد. باشد اصلاً! خندههاش بماند و گریههاش در جهانی فرضاً گل و بلبل منتفی شود! اگر چنین شود چقدر از عواید متولی کم میشود؟...
و به همین علت، که دانی و افتد، کتاب جبار، مهم است.
✍️ مانی پارسا
■ جبار | استیون گرینبلت | ترجمهٔ آبتین گلکار | نشر همان
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
تصور میکنید شکسپیر چقدر میارزد؟ منظورم ارزش دلاری اوست. نرفتم بگردم ببینم کسی این فکر به ذهنش خطور کرده یا نه، و اگر خطور کرده رفته تحقیق هم بکند تهش را دربیاورد مظنه بدهد؟ خودم هم درواقع نمیخواهم چنین کاری بکنم. ازم ساخته نیست. میخواهم با این فکر کمی بازی کنم، خیال بورزم و از خیالم نتیجهای بگیرم. فرض کنید شکسپیر متولی دارد، یک مرکزی شخصی متولیاش است و منافع مالی مربوط به شکسپیر در هر جای دنیا به او میرسد. دقیقاً، یا حدوداً، چه رقمی؟ خب، تلاشمان را میکنیم... شکسپیر کجاها هست؟ ۱. کتاب؛ ۲. تئاتر؛ ۳. سینما. حالا اینکه مجسمه و سردیس و نقاشی هم ازش درست میکنند و میفروشند بهکنار اصلاً. در حوزۀ کتاب، کتابهاش را ناشرهای مختلف [در زبان اصلی] با ویرایشهای مختلف چاپ میکنند. ۳۸ کتاب، کمی بالا کمی پایین، به شکسپیر منسوب است. بازار کوچکی نیست. تازه در زبان اصلی، و آن هم اصل متن. بعد، این کتابها به زبانهای مرده و زندۀ جهان ترجمه هم میشوند. یک اقتصاددان به کمکم بیاید لطفاً؟ چقدر؟ مسئله را در اقتصاد بهش میگویند سرمایۀ نمادین. من با آن هم کار ندارم. دقیقاً منظورم عایدی خالص و خلّص آن شخص متولیست... بعد هم کلی خلاصه و «مخصوصِ کودکان» و «به زبان امروز». اینها را ضرب بفرمایید در پانصد سال! تکنگاری و زندگینامه و اینها و ترجمههاشان به زبانهای زنده و مردۀ دنیا هم به جای خودش. خب، همهی اینها چقدر میشود؟ بعد تازه میرسیم به تئاتر! در همۀ جهان! آن بابا که متولیست از اینها هم سهم میبرد. سینما؟ تهش درنیامده است هنوز. سر به فلک میزند اقتباسها از آثار شکسپیر. فروششان از مستر بین کمتر است، اما اصلاً قیاس نکنید سینما را با کتاب! ملموسترین وجه شکسپیر، اما نه لزوماً محسوسترین وجهش، پول است. عواید معنویاش همین حرفهاییست که ما میزنیم و کتاب میشود و کتاب نمیشود اگر نشود به پول نزدیکش کرد! حتی اگر آدمی مثل ریچارد سوم میدید که هیولایش را شکسپیر دارد تبدیل میکند به زر، خودش داوطلب خشونتها و سبعیتهای خلاقتر میشد، به شرط آنکه چیزی از این منبع تمامنشدنی بماسد بهش! اصلاً شوخی نمیکنم...
این افکار، که میدانم خاص آدمهای بیپول و بیچشموروییست که حقایق را نمیفهمند مگر آنکه تبدیلشان کنند به امر محسوس، به نان، حین خواندن کتاب درخشان جبار، شکسپیر و سیاست، به ذهنم آمد؛ کتابی که میخواهد به ما نشان بدهد جبار چطور فکر میکند و چه مسیری را طی میکند تا هوار تن و جان ما بیچارگان بشود که خیلی هم دخلی به ماجراها نداریم و سرمان گرم یک لقمه نان خودمان است. جای دوری نمیبرد ما را این کتاب، دقیقاً در همین زمان و مکانی که هستیم، همین جغرافیا، لنگدرهوا نگهمان میدارد. لازم نیست دنبال مابهازاهای ریچارد سوم و مکبث بگردیم در جهان امروز. جهان سیاست قرار نیست ملیح و مطبوع باشد. حالا گیرم امروز دیگر کسی آشکار نمیکند ریچارد سوم درونش را. اما من یکی که باور نمیکنم شاه و رئیسجمهور و رهبری بیزد و بند و توطئهی داخلی و بینالمللی آن بالا نشسته باشد، نه دیروز، نه امروز، نه هرگز. و دنیا دارد از همۀ این سبعیت پول درمیآورد! نیات سودبرندگان حتماً این نیست. فضایل بیشماری به شکسپیر و آثارش منسوب است و سودبرندگان، حتا شاید تا مغز استخوان صادقانه، میخواهند این فضایل را به جهانیان منتقل کنند. اما اگر جهان ما از روانیهای توطئهبین و توطئهگری مثل ریچارد سوم و مکبث عاری شود چه؟ بعله قربان! شکسپیر در نمایش سبعیت خلاصه نمیشود! کمدی هم دارد، خنده هم دارد. باشد اصلاً! خندههاش بماند و گریههاش در جهانی فرضاً گل و بلبل منتفی شود! اگر چنین شود چقدر از عواید متولی کم میشود؟...
و به همین علت، که دانی و افتد، کتاب جبار، مهم است.
✍️ مانی پارسا
■ جبار | استیون گرینبلت | ترجمهٔ آبتین گلکار | نشر همان
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ دن کیشوت دن کیشوت!
روزگاری نویسندهای بود که گاهی معرفی کتاب هم مینوشت. روزی هوس کرد رمان دن کیشوت را معرفی کند. پشت میزش نشست و از این نوشت که این رمان اولین رمان به معنای واقعی کلمه و پدر ادبیات داستانی مدرن است. صفحههای زیادی سیاه کرد تا توضیح دهد چگونه این رمان شیوهی داستانگویی بشر را تغییر داده است. نوشت که رمان دن کیشوت هنوز هم پس از چهارصد سال بزرگترین رمان طنز تاریخ است و الگوی بسیاری از رمانها و نمایشهای طنز بوده است. بعد صفحات بسیاری سیاه کرد تا نشان دهد شخصیتپردازی دن کیشوت بهقدری قدرتمند و زنده است که رد آن را در تمام تاریخ چهارصدسالهی رمان اروپایی میتوان یافت. روزها از این نوشت که داستان سادهی یک نجیبزادهی دیوانه که در اثر خواندن کتابها فکر کرده یک پهلوان است چگونه با پیچیدهترین تکنیکهای داستاننویسی همراه شده تا اولین بار در تاریخ ادبیات، «فاصلهگذاری» را معرفی و اجرا کند: تفکر به رابطهی واقعیت و داستان و فاصلهی آنها با یکدیگر. یک کتاب دربارهی کتابها، دربارهی کتابخوانی و رابطهی انسان با کتاب.
مینوشت و هر چه بیشتر مینوشت احساس میکرد موضوعات بیشتری هست که میتواند راجع به آنها حرف بزند. یک کتاب و این همه موضوع آن هم فقط برای معرفی؟ گیج شده بود. کاغذ بر کاغذ تلنبار میکرد تا شاید بالأخره به نتیجهای برسد و بتواند نوشتهاش را به پایان برساند و نمیرسید. احساس کرد باید مشکلی در کار باشد که هر چه مینویسد تمام نمیشود. بازگشت تا دوباره نوشتهاش را بخواند و مشکل را بیابد. وقتی نوشتههای قبلیاش را نگاه کرد دید هیچ ننوشته مگر یک کلمه: «دن کیشوت». صفحات بسیاری که او طی روزها و ماهها نوشته بود همه پر بودند از همین یک کلمه: «دن کیشوت دن کیشوت دن کیشوت...». ناامید شد. دست از نوشتن کشید و تصمیم گرفت دیگر هیچگاه کتابی چنین بزرگ و بیانتها را معرفی نکند. قلم را کنار گذاشت، کاغذها را دور ریخت و دن کیشوت را باز کرد تا دوباره بخواند و خود را در جهان شگفتانگیز سروانتس غرق کند و این کاری است که هر عاشق ادبیاتی حداقل یک بار در طول زندگیاش باید انجام دهد.
عاشقان فارسیزبان ادبیات هم میتوانند با خیال راحت ترجمهی محمد قاضی را باز کنند و بارها بخوانند.
✍️ علی شاهی
■ دُن کیشوت | سروانتس | ترجمهٔ محمد قاضی | نشر ثالث
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
روزگاری نویسندهای بود که گاهی معرفی کتاب هم مینوشت. روزی هوس کرد رمان دن کیشوت را معرفی کند. پشت میزش نشست و از این نوشت که این رمان اولین رمان به معنای واقعی کلمه و پدر ادبیات داستانی مدرن است. صفحههای زیادی سیاه کرد تا توضیح دهد چگونه این رمان شیوهی داستانگویی بشر را تغییر داده است. نوشت که رمان دن کیشوت هنوز هم پس از چهارصد سال بزرگترین رمان طنز تاریخ است و الگوی بسیاری از رمانها و نمایشهای طنز بوده است. بعد صفحات بسیاری سیاه کرد تا نشان دهد شخصیتپردازی دن کیشوت بهقدری قدرتمند و زنده است که رد آن را در تمام تاریخ چهارصدسالهی رمان اروپایی میتوان یافت. روزها از این نوشت که داستان سادهی یک نجیبزادهی دیوانه که در اثر خواندن کتابها فکر کرده یک پهلوان است چگونه با پیچیدهترین تکنیکهای داستاننویسی همراه شده تا اولین بار در تاریخ ادبیات، «فاصلهگذاری» را معرفی و اجرا کند: تفکر به رابطهی واقعیت و داستان و فاصلهی آنها با یکدیگر. یک کتاب دربارهی کتابها، دربارهی کتابخوانی و رابطهی انسان با کتاب.
مینوشت و هر چه بیشتر مینوشت احساس میکرد موضوعات بیشتری هست که میتواند راجع به آنها حرف بزند. یک کتاب و این همه موضوع آن هم فقط برای معرفی؟ گیج شده بود. کاغذ بر کاغذ تلنبار میکرد تا شاید بالأخره به نتیجهای برسد و بتواند نوشتهاش را به پایان برساند و نمیرسید. احساس کرد باید مشکلی در کار باشد که هر چه مینویسد تمام نمیشود. بازگشت تا دوباره نوشتهاش را بخواند و مشکل را بیابد. وقتی نوشتههای قبلیاش را نگاه کرد دید هیچ ننوشته مگر یک کلمه: «دن کیشوت». صفحات بسیاری که او طی روزها و ماهها نوشته بود همه پر بودند از همین یک کلمه: «دن کیشوت دن کیشوت دن کیشوت...». ناامید شد. دست از نوشتن کشید و تصمیم گرفت دیگر هیچگاه کتابی چنین بزرگ و بیانتها را معرفی نکند. قلم را کنار گذاشت، کاغذها را دور ریخت و دن کیشوت را باز کرد تا دوباره بخواند و خود را در جهان شگفتانگیز سروانتس غرق کند و این کاری است که هر عاشق ادبیاتی حداقل یک بار در طول زندگیاش باید انجام دهد.
عاشقان فارسیزبان ادبیات هم میتوانند با خیال راحت ترجمهی محمد قاضی را باز کنند و بارها بخوانند.
✍️ علی شاهی
■ دُن کیشوت | سروانتس | ترجمهٔ محمد قاضی | نشر ثالث
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❤4
❑ سرانجام تن میدهیم، مشتاقانه
خوانندهای که مختصر آشنایی با براین مگی دارد، چندان در بند ادبیت یگانه رمان این فلسفهدانِ مشهور نخواهد بود. او پیشاپیش مفروض میگیرد که از فیلسوف یا فلسفهدان حرفهای رمان به معنای دقیقِ کلمه توقع نمیرود. مگی از جنسِ کامو یا سارتر نیست که پیش و بیش از آنکه فیلسوف باشند، ادیب و داستاننویساند. او به سبب مصاحبههاش با متخصصان در باب فلاسفهی بزرگ و فلسفهی تحلیلی شناخته است؛ نیز به سبب تکنگاریهاش دربارهی پوپر و شوپنهاور و داستان/ سرگذشت فلسفهاش. دغدغهی اصلیِ او فلسفه است. اما، این آگاهی از لذت خواندن رمان او نمیکاهد. چرا؟ ماهیت لذتی که ممکن است از خواندن مواجهه با مرگ نصیب بریم، چیست؟ گزارهی «جان سرطان میگیرد، میمیرد» از همان اول صادق است و تا آخر صادق خواهد بود و نقض نخواهد شد. این، ادبیات به معنای ایجاد کشش در ماجرا نیست. اما، ما هم زندهایم و روزی، به هر علت، خواهیم مرد. بیشتر آدمها به مرگ طبیعی از دنیا میروند؛ بیشتر آدمها بر اثر حوادث طبیعی یا حوادثی که دست بشر در آن دخالت دارد، نمیمیرند. آدمها اغلب، هر گاه فکر مرگ به سرشان میزند، برای خود خواهان مرگ طبیعیاند. تصوری جز مرگ طبیعی برای خودشان ندارند. مرگ سخت، برای دیگران است، برای خود هر شخص نیست، با اینکه از این احتمال منطقاً گریزی نیست. کماند آدمهایی که بخواهند در تصادفِ رانندگی یا در جنگ بمیرند. برای همین است که به آنجور مردن میگویند «کشته شدن»، که یعنی سبب عاملی بیرونی بوده است. آدم ترجیح میدهد بیماری از پا درآوردش، تا یک گلوله، یا تیرآهنی از جوش دررفته. هیچکس خواهان دخالت عامل بیرونی در مرگ خود نیست. خواست مرگ بر اثر تصادف یا اصابت گلوله و ترکش در جنگ یا نشان از شورِ جوانی دارد، یا نشان از طبع سوداوی و خلق قهرمانی. بیشتر آدمها عادیاند، طبیعیاند. مواجهه با مرگ مواجهه با مرگ در وضع طبیعی و عادیست، مرگ آدمی معقول. اما اگر خیال میکنیم مرگ طبیعی عاری از درد است، سخت در اشتباهیم. سرانجام چطور میپذیریم مرگ را؟ مواجهه با مرگ، با نثر درخشان مجتبی عبداللهنژاد، کتابیست پرسشآفرین، و تا مدتها آدم را درگیر خودش نگه میدارد.
✍️ مانی پارسا
■ مواجهه با مرگ | براین مگی | ترجمهی مجتبی عبداللهنژاد | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
خوانندهای که مختصر آشنایی با براین مگی دارد، چندان در بند ادبیت یگانه رمان این فلسفهدانِ مشهور نخواهد بود. او پیشاپیش مفروض میگیرد که از فیلسوف یا فلسفهدان حرفهای رمان به معنای دقیقِ کلمه توقع نمیرود. مگی از جنسِ کامو یا سارتر نیست که پیش و بیش از آنکه فیلسوف باشند، ادیب و داستاننویساند. او به سبب مصاحبههاش با متخصصان در باب فلاسفهی بزرگ و فلسفهی تحلیلی شناخته است؛ نیز به سبب تکنگاریهاش دربارهی پوپر و شوپنهاور و داستان/ سرگذشت فلسفهاش. دغدغهی اصلیِ او فلسفه است. اما، این آگاهی از لذت خواندن رمان او نمیکاهد. چرا؟ ماهیت لذتی که ممکن است از خواندن مواجهه با مرگ نصیب بریم، چیست؟ گزارهی «جان سرطان میگیرد، میمیرد» از همان اول صادق است و تا آخر صادق خواهد بود و نقض نخواهد شد. این، ادبیات به معنای ایجاد کشش در ماجرا نیست. اما، ما هم زندهایم و روزی، به هر علت، خواهیم مرد. بیشتر آدمها به مرگ طبیعی از دنیا میروند؛ بیشتر آدمها بر اثر حوادث طبیعی یا حوادثی که دست بشر در آن دخالت دارد، نمیمیرند. آدمها اغلب، هر گاه فکر مرگ به سرشان میزند، برای خود خواهان مرگ طبیعیاند. تصوری جز مرگ طبیعی برای خودشان ندارند. مرگ سخت، برای دیگران است، برای خود هر شخص نیست، با اینکه از این احتمال منطقاً گریزی نیست. کماند آدمهایی که بخواهند در تصادفِ رانندگی یا در جنگ بمیرند. برای همین است که به آنجور مردن میگویند «کشته شدن»، که یعنی سبب عاملی بیرونی بوده است. آدم ترجیح میدهد بیماری از پا درآوردش، تا یک گلوله، یا تیرآهنی از جوش دررفته. هیچکس خواهان دخالت عامل بیرونی در مرگ خود نیست. خواست مرگ بر اثر تصادف یا اصابت گلوله و ترکش در جنگ یا نشان از شورِ جوانی دارد، یا نشان از طبع سوداوی و خلق قهرمانی. بیشتر آدمها عادیاند، طبیعیاند. مواجهه با مرگ مواجهه با مرگ در وضع طبیعی و عادیست، مرگ آدمی معقول. اما اگر خیال میکنیم مرگ طبیعی عاری از درد است، سخت در اشتباهیم. سرانجام چطور میپذیریم مرگ را؟ مواجهه با مرگ، با نثر درخشان مجتبی عبداللهنژاد، کتابیست پرسشآفرین، و تا مدتها آدم را درگیر خودش نگه میدارد.
✍️ مانی پارسا
■ مواجهه با مرگ | براین مگی | ترجمهی مجتبی عبداللهنژاد | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ چارهٔ دیگری نداشت؟
«چارهٔ دیگری نداشت». این جملهٔ آرتور شلزینگر را دربارهٔ جان اف. کندی شاید بتوان «جملهٔ خلاص» حکمرانان چپهشدهٔ تاریخ دانست. جملهای که هم شخصِ وصفشده را در مقام «طفلک» مینشاند و هم گواهیست بر سرانجامی که بهدست خودش یا بهید بیضای روزگار برایش رقم خورده است. باربارا تاکمن را مورخنویسندهای میشناسیم که حاضر نشد شورمندی و کششِ روایت را فدای طول و تفصیلِ جزئیات و یافتههای تاریخی و بیان آکادمیک کند تا مبادا خوانندهای کتاب را خواندهنخوانده بگذارد در قفسهٔ کتابخانه برای تکمیلِ دکور و روز مبادا. او در تاریخ بیخردی هم همین سبک و سیاق را در پیش گرفته و تاریخ را بهمثابهٔ رمان ورق میزند. شخصیتها را یکییکی به «صحنهٔ بیخردی» احضار میکند، میچرخاند، زیر و بالا میکند و با نهیب «چه شد که چنین شد» میفرستد پشت پرده. این که چرا شهروندانِ تروا دندان اسب پیشکشی را نشمردند، تردید کاپوس و کاساندرا را به هیچ گرفتند و صبح شهر را تسخیرشده یافتند؛ یا اینکه چطور حماقت و تداومِ حماقتِ پاپها کار را به مشق قتال در دارالشفای مقدس کشاند و اسباب جداسریِ پروتستانها و ایلغار رُم فراهم شد؛ یا چه شد که بریتانیا، این پهناورترین امپراتوری تاریخ بشر، آمریکا را دستیدستی از دست داد؛ یا چه شد که آمریکا در باتلاقهای هوشیمین زمینگیر شد و از فرو رفتن نیز تن نزد ـــ همه و همه را در صحنهٔ بیانقضای «بیخردی» زیر و بالا میکند. تاکمن در خلال روایت، نخی ناپیدا را از قماشِ چهلتکهٔ بیخردی میکشد بیرون جلو چشم میگیرد که این است دستورالعمل شکست و تباهی در همهٔ دورانها: جمود فکری در اصول و حدود اولیهٔ سیاسی، پافشاری بر اصول و باورهای تغییرناپذیر بهرغم ناهماهنگی و ناکامی در آنها، و در نهایت تداوم و پیگیریِ اصول اولیه بهرغم تحول روزگار. اکنون که «ماجرای کرونا» بشریت را یک بار دیگر یکلنگهپا بر صحنهٔ بیخردی نگه داشته، بازخوانیِ «تاریخ بیخردی» ممکن است دستودلِ شماری از خوانندگان را بلرزاند. حالا که اسبِ پیشکشی از دروازهها گذشته و شیههصدا در کوچه و خیابان میدود، شاید صدای تردیدآمیز کاپوس و کاساندا از اعماق خاکسترهای تروا شنیده شود. همین حالا. پیش از آنکه قلم بردارند بنویسند: «چارهٔ دیگری نداشت».
✍️ آزاد عندلیبی
■ تاریخ بیخردی | باربارا تاکمن | ترجمهٔ حسن کامشاد | نشر کارنامه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
«چارهٔ دیگری نداشت». این جملهٔ آرتور شلزینگر را دربارهٔ جان اف. کندی شاید بتوان «جملهٔ خلاص» حکمرانان چپهشدهٔ تاریخ دانست. جملهای که هم شخصِ وصفشده را در مقام «طفلک» مینشاند و هم گواهیست بر سرانجامی که بهدست خودش یا بهید بیضای روزگار برایش رقم خورده است. باربارا تاکمن را مورخنویسندهای میشناسیم که حاضر نشد شورمندی و کششِ روایت را فدای طول و تفصیلِ جزئیات و یافتههای تاریخی و بیان آکادمیک کند تا مبادا خوانندهای کتاب را خواندهنخوانده بگذارد در قفسهٔ کتابخانه برای تکمیلِ دکور و روز مبادا. او در تاریخ بیخردی هم همین سبک و سیاق را در پیش گرفته و تاریخ را بهمثابهٔ رمان ورق میزند. شخصیتها را یکییکی به «صحنهٔ بیخردی» احضار میکند، میچرخاند، زیر و بالا میکند و با نهیب «چه شد که چنین شد» میفرستد پشت پرده. این که چرا شهروندانِ تروا دندان اسب پیشکشی را نشمردند، تردید کاپوس و کاساندرا را به هیچ گرفتند و صبح شهر را تسخیرشده یافتند؛ یا اینکه چطور حماقت و تداومِ حماقتِ پاپها کار را به مشق قتال در دارالشفای مقدس کشاند و اسباب جداسریِ پروتستانها و ایلغار رُم فراهم شد؛ یا چه شد که بریتانیا، این پهناورترین امپراتوری تاریخ بشر، آمریکا را دستیدستی از دست داد؛ یا چه شد که آمریکا در باتلاقهای هوشیمین زمینگیر شد و از فرو رفتن نیز تن نزد ـــ همه و همه را در صحنهٔ بیانقضای «بیخردی» زیر و بالا میکند. تاکمن در خلال روایت، نخی ناپیدا را از قماشِ چهلتکهٔ بیخردی میکشد بیرون جلو چشم میگیرد که این است دستورالعمل شکست و تباهی در همهٔ دورانها: جمود فکری در اصول و حدود اولیهٔ سیاسی، پافشاری بر اصول و باورهای تغییرناپذیر بهرغم ناهماهنگی و ناکامی در آنها، و در نهایت تداوم و پیگیریِ اصول اولیه بهرغم تحول روزگار. اکنون که «ماجرای کرونا» بشریت را یک بار دیگر یکلنگهپا بر صحنهٔ بیخردی نگه داشته، بازخوانیِ «تاریخ بیخردی» ممکن است دستودلِ شماری از خوانندگان را بلرزاند. حالا که اسبِ پیشکشی از دروازهها گذشته و شیههصدا در کوچه و خیابان میدود، شاید صدای تردیدآمیز کاپوس و کاساندا از اعماق خاکسترهای تروا شنیده شود. همین حالا. پیش از آنکه قلم بردارند بنویسند: «چارهٔ دیگری نداشت».
✍️ آزاد عندلیبی
■ تاریخ بیخردی | باربارا تاکمن | ترجمهٔ حسن کامشاد | نشر کارنامه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ رؤیای فروید...
صد و پنجاه سال پیش، یک عصبشناس یهودی رؤیایی در سر داشت. او در نامهای به یکی از دوستانش نوشت: «چیزی در بند بند وجودم فریاد میزند که روزی در شمار ده هزار انسان برتر جامعهی اتریش قرار خواهم گرفت». تعبیر رؤیا، کتابی بود که رؤیای او را تعبیر کرد و او را بر تارک یکی از پنج متفکر بزرگ قرن بیستم نشاند. خودش دربارهی این کتاب میگفت: «بعید است چنین بصیرتی بیش از یک بار در زندگی هر انسانی به او روی بیاورد».
ما امروز در گفتار روزمرهی خود از مفاهیمی مانند «ناخودآگاه»، «تداعی آزاد» و «عقدهی ادیپ» استفاده میکنیم و بیشترمان تا به حال به این فکر نکردهایم که این مفاهیم از کجا آمدهاند. احتمالاً با خود میگویید این چه پرسشی است؟ اینها هم مانند بسیاری از مفاهیم دیگر در زبانهای بشری وجود داشتهاند و منشأشان مشخص نیست. باید به شما بگویم که اشتباه میکنید. اینها ابداعات و دستاوردهای فرویدند که اولین بار در کتابی پدیدار شدند که امروز به «انجیل روانکاوان» مشهور است: تعبیر رؤیا یا همان تفسیر خواب.
میگویند این کتاب دیگر به درد تفسیر خواب نمیخورد. هر رؤیایی را نمیتوان با نظریه و تکنیکهایی که فروید بهبهترین شکل ممکن در کتابش توضیح داده تفسیر کرد [بله! بهترین شکل ممکن! کتاب پر است از مثالهایی بسیار جذاب و چنان پر تب و تاب و طوری ماجرایی نوشته شده که بیشتر به یک رمان پُرکشش شبیه است تا یک کتاب نظری]. شاید این گفتهها درست باشد. شاید دانش و تواناییهای ما در قرن اخیر چنان افزایش یافته باشد که دیگر یک نظریه و چند تکنیک برای تفسیر تمام رؤیاهای ما کافی نباشد. شاید شما نتوانید با خواندن این کتاب تمام رؤیاهای خود را تفسیر کنید اما قطعاً میتوانید رؤیاهای بلندپروازانهی فیلسوفان، رماننویسان، روانکاوان و منتقدان ادبی قرن بیستم را تفسیر کنید. مگر میشود بدون خواندن چندبارهی این کتاب، چیزی از سیر فلسفه و داستان و نقد ادبی در قرن بیستم دانست؟ از لکان و دلوز و فوکو تا بارت و دریدا و بودریار، از لارنس و فاکنر و کامو، تا سارتر و سلینجر و هدایت، از سوررئالیسم تا پستمدرنیسم، از مکتب فرانکورت تا چپ نو، از دادائیسم تا پساساختارگرایی، همه بهنوعی رؤیاهای خود را از طریق این کتاب تفسیر کردهاند. فروید پیامبر قرن بیستم و «تفسیر خواب» کتاب مقدسش بود. قرنی که برای یهودیان بیشتر شبیه یک کابوس بود تا یک رؤیا...
✍️ علی شاهی
■ تفسیر خواب | زیگموند فروید | ترجمهٔ شیوا رویگریان | نشر مرکز
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
صد و پنجاه سال پیش، یک عصبشناس یهودی رؤیایی در سر داشت. او در نامهای به یکی از دوستانش نوشت: «چیزی در بند بند وجودم فریاد میزند که روزی در شمار ده هزار انسان برتر جامعهی اتریش قرار خواهم گرفت». تعبیر رؤیا، کتابی بود که رؤیای او را تعبیر کرد و او را بر تارک یکی از پنج متفکر بزرگ قرن بیستم نشاند. خودش دربارهی این کتاب میگفت: «بعید است چنین بصیرتی بیش از یک بار در زندگی هر انسانی به او روی بیاورد».
ما امروز در گفتار روزمرهی خود از مفاهیمی مانند «ناخودآگاه»، «تداعی آزاد» و «عقدهی ادیپ» استفاده میکنیم و بیشترمان تا به حال به این فکر نکردهایم که این مفاهیم از کجا آمدهاند. احتمالاً با خود میگویید این چه پرسشی است؟ اینها هم مانند بسیاری از مفاهیم دیگر در زبانهای بشری وجود داشتهاند و منشأشان مشخص نیست. باید به شما بگویم که اشتباه میکنید. اینها ابداعات و دستاوردهای فرویدند که اولین بار در کتابی پدیدار شدند که امروز به «انجیل روانکاوان» مشهور است: تعبیر رؤیا یا همان تفسیر خواب.
میگویند این کتاب دیگر به درد تفسیر خواب نمیخورد. هر رؤیایی را نمیتوان با نظریه و تکنیکهایی که فروید بهبهترین شکل ممکن در کتابش توضیح داده تفسیر کرد [بله! بهترین شکل ممکن! کتاب پر است از مثالهایی بسیار جذاب و چنان پر تب و تاب و طوری ماجرایی نوشته شده که بیشتر به یک رمان پُرکشش شبیه است تا یک کتاب نظری]. شاید این گفتهها درست باشد. شاید دانش و تواناییهای ما در قرن اخیر چنان افزایش یافته باشد که دیگر یک نظریه و چند تکنیک برای تفسیر تمام رؤیاهای ما کافی نباشد. شاید شما نتوانید با خواندن این کتاب تمام رؤیاهای خود را تفسیر کنید اما قطعاً میتوانید رؤیاهای بلندپروازانهی فیلسوفان، رماننویسان، روانکاوان و منتقدان ادبی قرن بیستم را تفسیر کنید. مگر میشود بدون خواندن چندبارهی این کتاب، چیزی از سیر فلسفه و داستان و نقد ادبی در قرن بیستم دانست؟ از لکان و دلوز و فوکو تا بارت و دریدا و بودریار، از لارنس و فاکنر و کامو، تا سارتر و سلینجر و هدایت، از سوررئالیسم تا پستمدرنیسم، از مکتب فرانکورت تا چپ نو، از دادائیسم تا پساساختارگرایی، همه بهنوعی رؤیاهای خود را از طریق این کتاب تفسیر کردهاند. فروید پیامبر قرن بیستم و «تفسیر خواب» کتاب مقدسش بود. قرنی که برای یهودیان بیشتر شبیه یک کابوس بود تا یک رؤیا...
✍️ علی شاهی
■ تفسیر خواب | زیگموند فروید | ترجمهٔ شیوا رویگریان | نشر مرکز
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ در جهان نوابغ
از جیمز جویس پرسیدند: «در جزیرهای متروک، کتاب کدام نویسنده را میخوانی؟» جواب داد: «دوست دارم بگویم دانته، ولی ترجیح میدهم بگویم همان جناب انگلیسی را، چون غنای این حضرت بیشتر است.» به نظر هرولد بلوم، نویسندۀ کتاب خواندنی نبوغ، جویس انتخاب درستی کرده است؛ شکسپیر، به نظر او، سرسالار نوابغ است، حتا اگر معترف منظور عرضش را با لحن خصمانهی ایرلندیجماعت به استحضار برساند! حداقل اینکه اگر جویس جسارت میکرد و میگفت دانته، ممکن بود نویسندۀ نبوغ از ذکر نام او در مجمع صد نابغۀ بزرگ بپرهیزد [در ترجمۀ فارسی مترجم نیمی از این صد نابغۀ بلوم را گزیده است]. باری، در سراسر کتاب نبوغ، شکسپیر شخص اول است. او خورشید منظومۀ شعور بشریست و باقی نوابغ اقمار منظومهاند، البته چند تایی از این اقمار داعیۀ هماوردی دارند با خورشید اعظم، اما تا میآیند از مدارشان خارج شوند و جای خورشید را بگیرند، سروکلهی فالستاف پیدا میشود و رندانه سروانتس و دانته و گوته و پروست و تالستوی را به گوشهای میکشد و یکجورهایی حواسشان را پرت میکند. بلوم نقش سرداری را بازی میکند که محافظ تاج و تخت شکسپیر است. شاهزادهها و کنتها و مارکیهای جهان نبوغ را سر میکوبد اگر هوس تاجوتخت به سرشان بزند، با شاهان قلمروهای خودمختار هم بهسیاست و حیلت برخورد میکند. اوج این هماوردیها را در مدخل سروانتس بازمییابیم. در صحنهای خیالی، بهوام از آنتونی برجس، سروانتس و شکسپیر بعد از اجرای هملت در بایادولید اسپانیا با هم روبهرو میشوند. شکسپیر از لج سروانتس که پیشتر او را به نیشخندی نواخته بود، تغییری در اجرا میدهد. سوژۀ این تغییر فالستاف است. سروانتس و شکسپیر در پایان نمایش یکدیگر را میبینند. سروانتس گلایه میکند که: «چاقه و لاغره را از من دزدیدی.» شکسپیر پاسخ میدهد: نهخیر آقا جان، آنها خیلی پیش از آنکه اسم تو به گوشم خورده باشد در تماشاخانههای لندن موجود بودند.» در عالم واقع سروانتس هرگز از وجود شکسپیر اطلاع نیافت، اما شکسپیر در اواخر عمر از نام و شوکت سروانتس خبر یافت. و بیراه نیست این سخن که سروانتس خاطر شکسپیر را پریشان میکرد: یکهحریفی همعصر بود که دو شخصیت آفریدهاش [سانچو پانزا و دُن کیشوت] اگر بزرگتر از شخصیتهای شکسپیر نباشند، کوچکتر هم نیستند.
✍️ مانی پارسا
■ نبوغ | هرولد بلوم | ترجمۀ محبوبه مهاجر | هرمس
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
از جیمز جویس پرسیدند: «در جزیرهای متروک، کتاب کدام نویسنده را میخوانی؟» جواب داد: «دوست دارم بگویم دانته، ولی ترجیح میدهم بگویم همان جناب انگلیسی را، چون غنای این حضرت بیشتر است.» به نظر هرولد بلوم، نویسندۀ کتاب خواندنی نبوغ، جویس انتخاب درستی کرده است؛ شکسپیر، به نظر او، سرسالار نوابغ است، حتا اگر معترف منظور عرضش را با لحن خصمانهی ایرلندیجماعت به استحضار برساند! حداقل اینکه اگر جویس جسارت میکرد و میگفت دانته، ممکن بود نویسندۀ نبوغ از ذکر نام او در مجمع صد نابغۀ بزرگ بپرهیزد [در ترجمۀ فارسی مترجم نیمی از این صد نابغۀ بلوم را گزیده است]. باری، در سراسر کتاب نبوغ، شکسپیر شخص اول است. او خورشید منظومۀ شعور بشریست و باقی نوابغ اقمار منظومهاند، البته چند تایی از این اقمار داعیۀ هماوردی دارند با خورشید اعظم، اما تا میآیند از مدارشان خارج شوند و جای خورشید را بگیرند، سروکلهی فالستاف پیدا میشود و رندانه سروانتس و دانته و گوته و پروست و تالستوی را به گوشهای میکشد و یکجورهایی حواسشان را پرت میکند. بلوم نقش سرداری را بازی میکند که محافظ تاج و تخت شکسپیر است. شاهزادهها و کنتها و مارکیهای جهان نبوغ را سر میکوبد اگر هوس تاجوتخت به سرشان بزند، با شاهان قلمروهای خودمختار هم بهسیاست و حیلت برخورد میکند. اوج این هماوردیها را در مدخل سروانتس بازمییابیم. در صحنهای خیالی، بهوام از آنتونی برجس، سروانتس و شکسپیر بعد از اجرای هملت در بایادولید اسپانیا با هم روبهرو میشوند. شکسپیر از لج سروانتس که پیشتر او را به نیشخندی نواخته بود، تغییری در اجرا میدهد. سوژۀ این تغییر فالستاف است. سروانتس و شکسپیر در پایان نمایش یکدیگر را میبینند. سروانتس گلایه میکند که: «چاقه و لاغره را از من دزدیدی.» شکسپیر پاسخ میدهد: نهخیر آقا جان، آنها خیلی پیش از آنکه اسم تو به گوشم خورده باشد در تماشاخانههای لندن موجود بودند.» در عالم واقع سروانتس هرگز از وجود شکسپیر اطلاع نیافت، اما شکسپیر در اواخر عمر از نام و شوکت سروانتس خبر یافت. و بیراه نیست این سخن که سروانتس خاطر شکسپیر را پریشان میکرد: یکهحریفی همعصر بود که دو شخصیت آفریدهاش [سانچو پانزا و دُن کیشوت] اگر بزرگتر از شخصیتهای شکسپیر نباشند، کوچکتر هم نیستند.
✍️ مانی پارسا
■ نبوغ | هرولد بلوم | ترجمۀ محبوبه مهاجر | هرمس
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
👍1
❑ رمانی که رمان نیست
شما مشغول خواندن معرفی کتاب اگر شبی از شبهای زمستان مسافری اثر ایتالو کالوینو هستید. این ریویو را علی شاهی نوشته و آنرا در مجلهی اینترنتی «کتابخانهی بابل» منتشر کرده است. شما صفحهی مجله را باز کردهاید، به دنبال نوشتهی تازهی علی شاهی گشتهاید، آنرا بالای صفحه یافتهاید و تصمیم گرفتهاید آنرا بخوانید. راحت روی صندلیتان نشستهاید، نور صفحهی نمایشتان را تنظیم کردهاید و با آرامش شروع به خواندن معرفیای کردهاید که در آن نوشته شده: «شما مشغول خواندن معرفی کتاب «اگر شبی از شبهای زمستان مسافری» اثر ایتالو کالوینو هستید. این ریویو را علی شاهی نوشته...».
آیا این نوشته قواعد مألوف معرفینویسی را نقض کرده است؟ آیا انتظار نداشتید چنین معرفی کتابی را در یک مجلهی اینترنتی بخوانید و معتقدید که نویسنده نباید فاصلهی خودش با شما را بر هم بزند و در نوشتهاش به خودش، به شما و به خود نوشته اشاره کند؟ حق با شماست. حس عجیبی دارید و نمیدانید با این متن چه کنید. این همان اتفاقی است که وقتی مشغول خواندن رمان «اگر شبی...» هستید بارها و بارها برایتان میافتد. داستانی دربارهی خوانندهای که تصمیم دارد رمانی بخواند به نام «اگر شبی از شبهای زمستان مسافری» اما هر بار به راهی غیر از آنچه پیشبینی میکنید کشیده میشود. روایتی که در آن قواعد مألوف داستاننویسی به هیچ وجه رعایت نشده و راوی آگاه به این که مشغول روایت برای شماست مدام بین شما و داستان فاصله میاندازد. رمانی با چند شروع و چند پایان مختلف که در طول روایت پخش شدهاند. هزارتویی که در آن از هر راهی بروید به همان جایی که قبلاً بودهاید باز خواهید گشت. یک اثر شاخص و تعیینکننده در جنبش ادبی پستمدرنیسم. کالوینو در بهترین حالت خود.
نویسنده با طراحی یک ساختار بدیع و جذاب، مسائل مهمی را دربارهی رابطهی داستان با جهان واقعی، رابطهی نویسنده با خواننده و رابطهی انسان با کتاب مطرح میکند. رمان مانند نقاشیهای فان آیک یا بلاسکز مخاطب را به درون خود میکشد و شما با نزدیکشدن به شخصیت کتابخوان داستان هم در تجارب او شریک میشوید و هم تجارب خود را به اشتراک میگذارید.
حال به انتهای معرفی رسیدهاید و میخواهید یک بار دیگر آنرا بخوانید. نگاهی به کل متن میاندازید. جملهی آخر بیش از همه شما را برانگیخته و درگیرتان کرده است: «تجربهی خواندن رمان کالوینو را به هیچ وجه از دست ندهید»...
✍️ علی شاهی
■ اگر شبی از شبهای زمستان مسافری | ایتالو کالوینو | ترجمهٔ لیلی گلستان | نشر آگه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
شما مشغول خواندن معرفی کتاب اگر شبی از شبهای زمستان مسافری اثر ایتالو کالوینو هستید. این ریویو را علی شاهی نوشته و آنرا در مجلهی اینترنتی «کتابخانهی بابل» منتشر کرده است. شما صفحهی مجله را باز کردهاید، به دنبال نوشتهی تازهی علی شاهی گشتهاید، آنرا بالای صفحه یافتهاید و تصمیم گرفتهاید آنرا بخوانید. راحت روی صندلیتان نشستهاید، نور صفحهی نمایشتان را تنظیم کردهاید و با آرامش شروع به خواندن معرفیای کردهاید که در آن نوشته شده: «شما مشغول خواندن معرفی کتاب «اگر شبی از شبهای زمستان مسافری» اثر ایتالو کالوینو هستید. این ریویو را علی شاهی نوشته...».
آیا این نوشته قواعد مألوف معرفینویسی را نقض کرده است؟ آیا انتظار نداشتید چنین معرفی کتابی را در یک مجلهی اینترنتی بخوانید و معتقدید که نویسنده نباید فاصلهی خودش با شما را بر هم بزند و در نوشتهاش به خودش، به شما و به خود نوشته اشاره کند؟ حق با شماست. حس عجیبی دارید و نمیدانید با این متن چه کنید. این همان اتفاقی است که وقتی مشغول خواندن رمان «اگر شبی...» هستید بارها و بارها برایتان میافتد. داستانی دربارهی خوانندهای که تصمیم دارد رمانی بخواند به نام «اگر شبی از شبهای زمستان مسافری» اما هر بار به راهی غیر از آنچه پیشبینی میکنید کشیده میشود. روایتی که در آن قواعد مألوف داستاننویسی به هیچ وجه رعایت نشده و راوی آگاه به این که مشغول روایت برای شماست مدام بین شما و داستان فاصله میاندازد. رمانی با چند شروع و چند پایان مختلف که در طول روایت پخش شدهاند. هزارتویی که در آن از هر راهی بروید به همان جایی که قبلاً بودهاید باز خواهید گشت. یک اثر شاخص و تعیینکننده در جنبش ادبی پستمدرنیسم. کالوینو در بهترین حالت خود.
نویسنده با طراحی یک ساختار بدیع و جذاب، مسائل مهمی را دربارهی رابطهی داستان با جهان واقعی، رابطهی نویسنده با خواننده و رابطهی انسان با کتاب مطرح میکند. رمان مانند نقاشیهای فان آیک یا بلاسکز مخاطب را به درون خود میکشد و شما با نزدیکشدن به شخصیت کتابخوان داستان هم در تجارب او شریک میشوید و هم تجارب خود را به اشتراک میگذارید.
حال به انتهای معرفی رسیدهاید و میخواهید یک بار دیگر آنرا بخوانید. نگاهی به کل متن میاندازید. جملهی آخر بیش از همه شما را برانگیخته و درگیرتان کرده است: «تجربهی خواندن رمان کالوینو را به هیچ وجه از دست ندهید»...
✍️ علی شاهی
■ اگر شبی از شبهای زمستان مسافری | ایتالو کالوینو | ترجمهٔ لیلی گلستان | نشر آگه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❤1
❑ در زمان خواهد آمد
[«بلوم پیش از رسیدنشان به مقصد دربارهی توالی نامرتب تاریخهای ۱۸۸۴، ۱۸۸۵، ۱۸۸۶، ۱۸۸۸، ۱۸۹۲، ۱۸۹۳، ۱۹۰۴ چه فکری میکرد؟» ــ «فکر میکرد که گسترش پیشروندهی عرصهی پرورش و تجربهی فردی با تنگنای پسروندهای در زمینهی معکوس روابط بین افراد همراه است.» ــ «مثلاً به چه طریقی؟» ــ از نیستی به هستی هرکس به نزد کسان کثیری میآید و او را به صورت واحدی میپذیرند: در عالم هستی با هستان کسیست با هرکسی همچون هرکسی با هرکسی: از هستی که به نیستشدگی رفت همهکس او را هیچ میداند.»] [و میدانید که حرکت منقسم میشود به متقدم و متأخر و متقدم از حرکت آن است که در متقدم از مسافت باشد و متأخر از حرکت آن است که در متأخر از مسافت باشد جز اینکه وجود متقدم در حرکت با وجود متأخرش جمع نمیشود ولی وجود متقدم و متأخر در مسافت با هم جمع هستند و از حرکت در مسافت آنچه مطابق متقدم است ممکن نیست متأخر شود و آنچه مطابق متأخر است متقدم گردد و حال آنکه در مسافت ممکن است.] [چه خوب که در مسافت ممکن است ما و اولیس جویسِ «بدیعی» به هم برسیم اما ایکاشکی پورسینا در سماع طبیعی (ترجمهی فروغی، طبع نشر نو سابق) مداقه میفرمود که اگر در مسافت برسیم و در زمان نرسیم نه زمان در مسافت بودهست نه مسافت در زمان و نه ما در مسافت و زمان بودهایم و نه مسافت و زمان در ما که یعنی: «از هستی که به نیستشدگی رفت همهکس او را هیچ میداند» و ما تا همینجاش هم هیچیم که رفت عمر در مسافت و پای فرسود در زمان و فارسیِ اولیس آن مرد نیامد که پیوندش بزنیم به فارسی فروغی و فکر پورسینا و چه میشد مگر که در این جغرافیای پوچ که ما بدان پرتاب شدهایم به وجود لختی در سکرات مسکرات کلامی زمانمان را لمحهای دوامی میبود و تاریخِ ما تاریخ بودِ ما میبود نه تاریخِ نبود ما؟ فصل ۱۷ اولیس به ترجمهی بدیعی داغی بر دل فارسیست. بر دل ما. دریا نزدیک، دیوارها بلند، و صدای نوازش امواج آرام از ساحلی که قدم زدن در آن ممنوع بود/ است.]
✍️ مانی پارسا
■ جیمز جویس همراه با بخش ۱۷ اولیس | جی. آی. ام. استیوارت | ترجمهی منوچهر بدیعی | نیلوفر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
[«بلوم پیش از رسیدنشان به مقصد دربارهی توالی نامرتب تاریخهای ۱۸۸۴، ۱۸۸۵، ۱۸۸۶، ۱۸۸۸، ۱۸۹۲، ۱۸۹۳، ۱۹۰۴ چه فکری میکرد؟» ــ «فکر میکرد که گسترش پیشروندهی عرصهی پرورش و تجربهی فردی با تنگنای پسروندهای در زمینهی معکوس روابط بین افراد همراه است.» ــ «مثلاً به چه طریقی؟» ــ از نیستی به هستی هرکس به نزد کسان کثیری میآید و او را به صورت واحدی میپذیرند: در عالم هستی با هستان کسیست با هرکسی همچون هرکسی با هرکسی: از هستی که به نیستشدگی رفت همهکس او را هیچ میداند.»] [و میدانید که حرکت منقسم میشود به متقدم و متأخر و متقدم از حرکت آن است که در متقدم از مسافت باشد و متأخر از حرکت آن است که در متأخر از مسافت باشد جز اینکه وجود متقدم در حرکت با وجود متأخرش جمع نمیشود ولی وجود متقدم و متأخر در مسافت با هم جمع هستند و از حرکت در مسافت آنچه مطابق متقدم است ممکن نیست متأخر شود و آنچه مطابق متأخر است متقدم گردد و حال آنکه در مسافت ممکن است.] [چه خوب که در مسافت ممکن است ما و اولیس جویسِ «بدیعی» به هم برسیم اما ایکاشکی پورسینا در سماع طبیعی (ترجمهی فروغی، طبع نشر نو سابق) مداقه میفرمود که اگر در مسافت برسیم و در زمان نرسیم نه زمان در مسافت بودهست نه مسافت در زمان و نه ما در مسافت و زمان بودهایم و نه مسافت و زمان در ما که یعنی: «از هستی که به نیستشدگی رفت همهکس او را هیچ میداند» و ما تا همینجاش هم هیچیم که رفت عمر در مسافت و پای فرسود در زمان و فارسیِ اولیس آن مرد نیامد که پیوندش بزنیم به فارسی فروغی و فکر پورسینا و چه میشد مگر که در این جغرافیای پوچ که ما بدان پرتاب شدهایم به وجود لختی در سکرات مسکرات کلامی زمانمان را لمحهای دوامی میبود و تاریخِ ما تاریخ بودِ ما میبود نه تاریخِ نبود ما؟ فصل ۱۷ اولیس به ترجمهی بدیعی داغی بر دل فارسیست. بر دل ما. دریا نزدیک، دیوارها بلند، و صدای نوازش امواج آرام از ساحلی که قدم زدن در آن ممنوع بود/ است.]
✍️ مانی پارسا
■ جیمز جویس همراه با بخش ۱۷ اولیس | جی. آی. ام. استیوارت | ترجمهی منوچهر بدیعی | نیلوفر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ در سوگ اُدیپ
به یاد شاهرخ مسکوب
آن چیست که صبح با چهار پا راه میرود، ظهر با دو پا و غروب با سه پا؟ نمیدانید؟ افسانههای تبای را بخوانید.
خدایی پیشگویی کرده که ادیپ، پدرش را میکشد و با مادرش ازدواج خواهد کرد. اُدیپ از سرنوشتش فرار میکند. آیا موفق میشود؟ نمیدانید؟ افسانههای تبای را بخوانید.
طاعونی شهر را فرا گرفته و خدایی پیام فرستاده: تا قاتلی که در شهر هست پیدا نشود، طاعون نخواهد رفت. قاتل کیست؟ نمیدانید؟ افسانههای تبای را بخوانید.
ادیپ شهریار را همه میشناسند اما چند نفر میدانند فرجام او چه خواهد شد؟ شما هم نمیدانید؟ افسانههای تبای را بخوانید.
آنتیگونه میخواهد برادر شورشی خود را به خاک بسپارد اما داییشان، پادشاه تبس، به او اجازه نمیدهد. خدایان طرف چه کسی را خواهند گرفت؟ نظم شهر یا روابط خانوادگی؟ نمیدانید؟ افسانههای تبای را بخوانید.
اگر به شما بگویم که نویسندهای توانا تمام این معماها را با مهارت و نبوغ تمام در سه نمایشنامه جمع کرده و پاسخ داده، حتماً این معرفی را رها خواهید کرد و به سراغ خواندن کتاب خواهید رفت. اما بگذارید قبل رفتن چیز دیگری هم به شما بگویم: میگویند مردم یونان پیشاپیش پاسخ تمام این پرسشها را میدانستهاند. پیشاپیش از تمام داستانهایی که سوفوکل در این کتاب نوشته خبر داشتهاند. پیشاپیش میدانستهاند، پیشاپیش خبر داشتهاند و با این وصف، پای نمایشهای این کتاب، باز هم دهانشان باز میمانده و تا انتها با شگفتی و تعجب نمایش را دنبال میکردهاند. بله. سوفوکل چنان نویسندهی بزرگی بوده که حتی با روایت داستانهایی تکراری هم خوانندگان و بینندگان را شگفتزده میکرده است و حتی کلمهی «نابغه» هم نمیتواند دقیقاً او را وصف کند. امروز، کدام نمایشنامهنویس بزرگی جرأت دارد داستانی تکراری بنویسد و کماکان خواننده را با یک هول و شگفتی عظیم تنها بگذارد؟
اگر هنوز هم پای خواندن این معرفی نشستهاید و سراغ کتاب افسانههای تبای نرفتهاید، میتوانم آخرین حرفم را هم به شما بگویم. این کتاب را نویسندهای به فارسی ترجمه کرده که نثرش قسمت مهمی از تاریخ نثر ماست. قسمت مهمی از تاریخ نثرهای زیبایی که ما در زبان فارسی خواندهایم. همان نویسندهای که از روز اول فعالیتش، چشم به آثار بزرگ ادبیات جهان داشت و تاریخ ترجمههایش قسمت برجستهای از تاریخ آشنایی ما با شاهکارهای ادبیات جهان است. همان نویسندهای که خودش از آثارش بسیار بزرگتر بود و این نوشتهی کوچک به او تقدیم شده است.
✍️ علی شاهی
■ افسانههای تبای | سوفوکل | ترجمهٔ شاهرخ مسکوب | نشر خوارزمی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
به یاد شاهرخ مسکوب
آن چیست که صبح با چهار پا راه میرود، ظهر با دو پا و غروب با سه پا؟ نمیدانید؟ افسانههای تبای را بخوانید.
خدایی پیشگویی کرده که ادیپ، پدرش را میکشد و با مادرش ازدواج خواهد کرد. اُدیپ از سرنوشتش فرار میکند. آیا موفق میشود؟ نمیدانید؟ افسانههای تبای را بخوانید.
طاعونی شهر را فرا گرفته و خدایی پیام فرستاده: تا قاتلی که در شهر هست پیدا نشود، طاعون نخواهد رفت. قاتل کیست؟ نمیدانید؟ افسانههای تبای را بخوانید.
ادیپ شهریار را همه میشناسند اما چند نفر میدانند فرجام او چه خواهد شد؟ شما هم نمیدانید؟ افسانههای تبای را بخوانید.
آنتیگونه میخواهد برادر شورشی خود را به خاک بسپارد اما داییشان، پادشاه تبس، به او اجازه نمیدهد. خدایان طرف چه کسی را خواهند گرفت؟ نظم شهر یا روابط خانوادگی؟ نمیدانید؟ افسانههای تبای را بخوانید.
اگر به شما بگویم که نویسندهای توانا تمام این معماها را با مهارت و نبوغ تمام در سه نمایشنامه جمع کرده و پاسخ داده، حتماً این معرفی را رها خواهید کرد و به سراغ خواندن کتاب خواهید رفت. اما بگذارید قبل رفتن چیز دیگری هم به شما بگویم: میگویند مردم یونان پیشاپیش پاسخ تمام این پرسشها را میدانستهاند. پیشاپیش از تمام داستانهایی که سوفوکل در این کتاب نوشته خبر داشتهاند. پیشاپیش میدانستهاند، پیشاپیش خبر داشتهاند و با این وصف، پای نمایشهای این کتاب، باز هم دهانشان باز میمانده و تا انتها با شگفتی و تعجب نمایش را دنبال میکردهاند. بله. سوفوکل چنان نویسندهی بزرگی بوده که حتی با روایت داستانهایی تکراری هم خوانندگان و بینندگان را شگفتزده میکرده است و حتی کلمهی «نابغه» هم نمیتواند دقیقاً او را وصف کند. امروز، کدام نمایشنامهنویس بزرگی جرأت دارد داستانی تکراری بنویسد و کماکان خواننده را با یک هول و شگفتی عظیم تنها بگذارد؟
اگر هنوز هم پای خواندن این معرفی نشستهاید و سراغ کتاب افسانههای تبای نرفتهاید، میتوانم آخرین حرفم را هم به شما بگویم. این کتاب را نویسندهای به فارسی ترجمه کرده که نثرش قسمت مهمی از تاریخ نثر ماست. قسمت مهمی از تاریخ نثرهای زیبایی که ما در زبان فارسی خواندهایم. همان نویسندهای که از روز اول فعالیتش، چشم به آثار بزرگ ادبیات جهان داشت و تاریخ ترجمههایش قسمت برجستهای از تاریخ آشنایی ما با شاهکارهای ادبیات جهان است. همان نویسندهای که خودش از آثارش بسیار بزرگتر بود و این نوشتهی کوچک به او تقدیم شده است.
✍️ علی شاهی
■ افسانههای تبای | سوفوکل | ترجمهٔ شاهرخ مسکوب | نشر خوارزمی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ آقای عکس
لانگشات. قاب: داریم با یکی از منتقدان بلندآوازهٔ عکاسی ایران گپ میزنیم. هر دو سر ذوق آمدهایم. نور پخش شده کف اتاق. شعفزده از پیشانگاشت و کمپوزیسیون و ریزهکاری عکسهای بیل برانت و اَودُن و کارتیهبرسون میگوید و من به این فکر میکنم که چطور من هم این ریزهکاریها را دیدهام و فهمیدهام بیآنکه عکاس باشم؟ چطور است که میتوانم پاهمپای او از زیر و بمِ عکسها بگویم و به شادی او و خودم دامن بزنم؟ بیدرنگ یاد نام آقا معلم میافتم: تری بَرِت. میگویم همه اینها را از کسی آموختهام که حتماً میشناسیش. میشناسم؟ بله بله. آقای برت. آن پروفسور بازنشستهٔ محجوب که با نثر موقر و آموزگارانهاش دست نوآموز را میگیرد تاتیتاتی میبرد از برابر چشماندازهای شگفتآسای آنسل آدامز عبورش میدهد و به دری میرساند که ویلیام تالبوت با آن جاروی دستهبلند تا ابد باز گذاشته که تازهواردها غریبگی نکنند. از در که وارد میشوی، تاریکخانهٔ روشنی عظیم پیش رویت گشوده میشود که سردرش خورده است: عکاس. عکس. عکاسی.
میگویم اگر میتوانستم مستقیم با او صحبت کنم از چیزهایی میگفتم که او نگفته و کاش میگفت. میگوید: ای آقا! حضرتشان پشت هفت پرده پنهاناند. شبش میآیم نامش را جستجو میکنم. میبینم پردهای در قاب نیست. عمق میدان واضحتر از تصور است. دارد بازنشستگی را هم در فیسبوکش با عکس سر میکند. یک عکس، یک اشاره، یک نکته. همه چیز سر جایش است. قابها بینقص. عکس در زندگیاش جاریست و زندگی را هنوز از دریچهٔ دوربینها محک میزند. کامنت جویندگان را جواب میدهد و معلمی میکند.
تری برت در نقد عکس همهٔ آن چیزهایی را که برای ورود به جهان عکس لازم است، مو به مو پیش کشیده است؛ از «دیدن عکس» تا «نوشتن عکس». از «نگریستن عکس» تا درک «عکس بهمثابهٔ متن». [قاب: استاد عکس را لخت مادرزاد کرده بر میز تشریح گذاشته ظاهر و باطنش را پیکسل به پیکسل به بیننده نشان میدهد.] اگر هر روز تا چشم باز میکنید قاب شبکههای اجتماعی را باز میکنید و از هجوم دائمیِ میلیاردها عکس به ستوه میآیید، شاید وقتش رسیده که «ندیدن» را بیاموزید. آقای معلم این آموزهٔ بزرگ را به شما پیشکش میکند: ـــ اول: «چگونه ببینید». دوم: چگونه «نبینید» تا «ببینید».
✍️ آزاد عندلیبی
■ نقد عکس | تری برت | ترجمهٔ اسماعیل عباسی و کاوه میرعباسی | نشر مرکز
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
لانگشات. قاب: داریم با یکی از منتقدان بلندآوازهٔ عکاسی ایران گپ میزنیم. هر دو سر ذوق آمدهایم. نور پخش شده کف اتاق. شعفزده از پیشانگاشت و کمپوزیسیون و ریزهکاری عکسهای بیل برانت و اَودُن و کارتیهبرسون میگوید و من به این فکر میکنم که چطور من هم این ریزهکاریها را دیدهام و فهمیدهام بیآنکه عکاس باشم؟ چطور است که میتوانم پاهمپای او از زیر و بمِ عکسها بگویم و به شادی او و خودم دامن بزنم؟ بیدرنگ یاد نام آقا معلم میافتم: تری بَرِت. میگویم همه اینها را از کسی آموختهام که حتماً میشناسیش. میشناسم؟ بله بله. آقای برت. آن پروفسور بازنشستهٔ محجوب که با نثر موقر و آموزگارانهاش دست نوآموز را میگیرد تاتیتاتی میبرد از برابر چشماندازهای شگفتآسای آنسل آدامز عبورش میدهد و به دری میرساند که ویلیام تالبوت با آن جاروی دستهبلند تا ابد باز گذاشته که تازهواردها غریبگی نکنند. از در که وارد میشوی، تاریکخانهٔ روشنی عظیم پیش رویت گشوده میشود که سردرش خورده است: عکاس. عکس. عکاسی.
میگویم اگر میتوانستم مستقیم با او صحبت کنم از چیزهایی میگفتم که او نگفته و کاش میگفت. میگوید: ای آقا! حضرتشان پشت هفت پرده پنهاناند. شبش میآیم نامش را جستجو میکنم. میبینم پردهای در قاب نیست. عمق میدان واضحتر از تصور است. دارد بازنشستگی را هم در فیسبوکش با عکس سر میکند. یک عکس، یک اشاره، یک نکته. همه چیز سر جایش است. قابها بینقص. عکس در زندگیاش جاریست و زندگی را هنوز از دریچهٔ دوربینها محک میزند. کامنت جویندگان را جواب میدهد و معلمی میکند.
تری برت در نقد عکس همهٔ آن چیزهایی را که برای ورود به جهان عکس لازم است، مو به مو پیش کشیده است؛ از «دیدن عکس» تا «نوشتن عکس». از «نگریستن عکس» تا درک «عکس بهمثابهٔ متن». [قاب: استاد عکس را لخت مادرزاد کرده بر میز تشریح گذاشته ظاهر و باطنش را پیکسل به پیکسل به بیننده نشان میدهد.] اگر هر روز تا چشم باز میکنید قاب شبکههای اجتماعی را باز میکنید و از هجوم دائمیِ میلیاردها عکس به ستوه میآیید، شاید وقتش رسیده که «ندیدن» را بیاموزید. آقای معلم این آموزهٔ بزرگ را به شما پیشکش میکند: ـــ اول: «چگونه ببینید». دوم: چگونه «نبینید» تا «ببینید».
✍️ آزاد عندلیبی
■ نقد عکس | تری برت | ترجمهٔ اسماعیل عباسی و کاوه میرعباسی | نشر مرکز
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ ارمغان پروست؟
شاهرخ مسکوب دههای پیش از نوشتن ارمغان مور غرق خواندن در جستوجوی زمان ازدسترفته شد. یادداشتهای روزانهاش دربارۀ پروست حکایت سرگشتگی اوست در جهان این کتاب. خواندنِ در جستوجو سفری درازآهنگ و گاه فرسایندهست، همچون سفر تنانۀ آدمی در زندگی. در سفر، زمان پشت سر جا میماند و هرگز بازنمیگردد. پروست به جستوجوی زمان ازدسترفته میرود و زمانی را که از دست رفته «با» و «در» هنر که حقیقت است بازمییابد. مسکوب: «راوی دختر دوست درگذشتهاش... را میبیند... پس از شرح طولانیِ بسیار ظریف و بسیار هنرمندانۀ پیری، مرگ و ویرانکاری زمان در زیباییِ جوان این دختر، زمان ازدسترفته بازیافته میشود.» او چند سال بعد که نوشتن ارمغان مور را آغاز میکند، اندوختهای از پروست در ناخودآگاه دارد، شاید هم در خودآگاه، اما از آن تجربه در فهم شاهنامه، مستقیماً، بهره نمیبرد. در فرازی از حق ناخودآگاه بر اثر ادبی سخن میگوید و دربارهٔ کتاب خودش یادآور میشود که «این جستوجو بازگشت به اول، تأویل ناخودآگاه شاعر است در شاهنامه.» کلمههای «جستوجو» و «بازگشت» ما را ارجاع میدهند به پروست. اشارات دیگری هم به «زمان ویرانکار» دارد، و اینکه شاعر چگونه میتواند از دام آن بگریزد. میگوید: ارمغان مور «تلاشیست برای رسیدن به دریافتی دیگر از شاهنامه، از داستانی، روایتی و گفتاری، جستوجویی به امید دستیابی به حقیقتی ازنو.» اما فقط ملاحظاتش دربارۀ زمان و بازگرداندن زمان در شاهنامه و اسطوره نیست که ما را متوجه پروست میکند: خود ساختار ارمغان مور نیز الگویی پروستی دارد؛ کتاب با گفتاری دربارۀ زمان آغاز میشود و با گفتاری دربارۀ سخن پایان میگیرد و سخن را با زمان پیوند میزند: «بپردازیم به کاری که شعر با شاعر میکند و او را از قفس زمان به افقی دورتر پرواز میدهد.» آیا میتوان از حق ناخودآگاه بر «ارمغان مور» سخن نیز گفت؟ چه چیز مسکوب را بدین اندیشه رهنمون شد که بگوید اگرچه شاهنامه از حیث آنکه حماسه و تاریخ است بازتاب زمان بیرونیست، اما میتوان، «بهظاهر متناقض»، آن را درونزا هم دانست؟ ارمغان مور هم تأویل شاهنامهست و هم خود به اثری ادبی تبدیل میشود که باید تأویل شود، و بیش از آنکه «تحقیق» در معنی باشد، «خلق» معنیست، گیرم نویسنده فروتنی به خرج داده تحفهاش را به مصداق سخن سعدی «تحفۀ مور» نامیده: «عیبم مکن و بدار معذور/ پای ملخیست تحفۀ مور».
✍️ مانی پارسا
ارمغان مور | شاهرخ مسکوب | نشر نی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
شاهرخ مسکوب دههای پیش از نوشتن ارمغان مور غرق خواندن در جستوجوی زمان ازدسترفته شد. یادداشتهای روزانهاش دربارۀ پروست حکایت سرگشتگی اوست در جهان این کتاب. خواندنِ در جستوجو سفری درازآهنگ و گاه فرسایندهست، همچون سفر تنانۀ آدمی در زندگی. در سفر، زمان پشت سر جا میماند و هرگز بازنمیگردد. پروست به جستوجوی زمان ازدسترفته میرود و زمانی را که از دست رفته «با» و «در» هنر که حقیقت است بازمییابد. مسکوب: «راوی دختر دوست درگذشتهاش... را میبیند... پس از شرح طولانیِ بسیار ظریف و بسیار هنرمندانۀ پیری، مرگ و ویرانکاری زمان در زیباییِ جوان این دختر، زمان ازدسترفته بازیافته میشود.» او چند سال بعد که نوشتن ارمغان مور را آغاز میکند، اندوختهای از پروست در ناخودآگاه دارد، شاید هم در خودآگاه، اما از آن تجربه در فهم شاهنامه، مستقیماً، بهره نمیبرد. در فرازی از حق ناخودآگاه بر اثر ادبی سخن میگوید و دربارهٔ کتاب خودش یادآور میشود که «این جستوجو بازگشت به اول، تأویل ناخودآگاه شاعر است در شاهنامه.» کلمههای «جستوجو» و «بازگشت» ما را ارجاع میدهند به پروست. اشارات دیگری هم به «زمان ویرانکار» دارد، و اینکه شاعر چگونه میتواند از دام آن بگریزد. میگوید: ارمغان مور «تلاشیست برای رسیدن به دریافتی دیگر از شاهنامه، از داستانی، روایتی و گفتاری، جستوجویی به امید دستیابی به حقیقتی ازنو.» اما فقط ملاحظاتش دربارۀ زمان و بازگرداندن زمان در شاهنامه و اسطوره نیست که ما را متوجه پروست میکند: خود ساختار ارمغان مور نیز الگویی پروستی دارد؛ کتاب با گفتاری دربارۀ زمان آغاز میشود و با گفتاری دربارۀ سخن پایان میگیرد و سخن را با زمان پیوند میزند: «بپردازیم به کاری که شعر با شاعر میکند و او را از قفس زمان به افقی دورتر پرواز میدهد.» آیا میتوان از حق ناخودآگاه بر «ارمغان مور» سخن نیز گفت؟ چه چیز مسکوب را بدین اندیشه رهنمون شد که بگوید اگرچه شاهنامه از حیث آنکه حماسه و تاریخ است بازتاب زمان بیرونیست، اما میتوان، «بهظاهر متناقض»، آن را درونزا هم دانست؟ ارمغان مور هم تأویل شاهنامهست و هم خود به اثری ادبی تبدیل میشود که باید تأویل شود، و بیش از آنکه «تحقیق» در معنی باشد، «خلق» معنیست، گیرم نویسنده فروتنی به خرج داده تحفهاش را به مصداق سخن سعدی «تحفۀ مور» نامیده: «عیبم مکن و بدار معذور/ پای ملخیست تحفۀ مور».
✍️ مانی پارسا
ارمغان مور | شاهرخ مسکوب | نشر نی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎