❑ ودکای لیاخوف
مرداد آن روز ظهر که در میدان توپخانه مقابل چوبهٔ اعدام ایستاده بود باید زیر لب گفته باشد «ولی جنگ کلمه را نباختم» و نیشخندی میان انبوه ریشهایش نشسته باشد. یپرم خان ارمنی که بالا رفتنش را از چارپایهٔ دار نگاه میکرد آخرین روز محکومیتی را به یاد آورده بود که در ساخالین روسیه گذرانده بود ــ همان حوالی که داستایفسکینامی داشت رمانهایش را در انجیل اردوگاه حاشیهنویسی میکرد. شاید از ذهن سوداییِ یپرم گذشته بود که اگر خودش توانسته از آن جهنمِ سرد فرار کند و سر از ژاپن دربیاورد بعد با تفنگدارانش از رشت بیاید تا تهران مسئول اعدام «جسم مشروعه» شود، چرا اعدامی نتواند با افتادن چارپایه سر از آینده درآورد؟ اگر آن ناممکن نبود این هم نیست. همه این خیالها با تقّهٔ چارپایه و خسخس گلوی اعدامی از سرش پریده بود.
اعدامی جنگ گرم را باخته است. قشون بختیاری و آذری را از بالای چارپایه نگاه میکند. میدانی را میبیند که لیاخوف ودکای پیروزی را همانجا باز کرده بود. آفتاب تابستانی چشم سربازها را میزند. مؤلف میگوید اعدامی خوب میدانست که «کلمات» را قبل از واقعه نوشته و در صحن مجلسی که وجودش را صادقانه ننگ و عار میدانست جسمهای مشروطه را به «تغییر کلمات» وادار کرده است. میدانست که دست و پایشان را با نختسبیحِ کلمات چنان بسته و حرفش را چنان توی صورت تاریخ مدرن تف کرده که دیگر جملهٔ پایانی لازم نیست. مؤلف میپرسد که واقعاً لازم بود؟ «شورایی» هملباس را پس از خود به نگهبانیِ نطق و نُطُق مجلس گماشته بود، «برابری» را تا مرزهای «مساوات» عقب رانده بود، «آزادی» را از زبان آزادیخواهان به «امر و نهی» انداخته بود. «عدلیه» را با ذکر و ورد مریدان تا «رتقوفتق امور دولتی» عقب رانده بود. «مشروطه» را اگر «مشروعه» نکرده بود، دستکم «مشروطهٔ ایرانی» کرده بود. کلمهای را پر داده بود و ته دلش میدانست که آسمان همیشه آسمان یازدهم مرداد نمیماند. شاید از ذهن مؤلف گذشته است که یپرم خان و عکاسباشی و آنها که پای جنازهٔ آویزانش عکسی به یادگار میگرفتند کلمهای را که از دهانش درآمده بود و از میدان توپخانه دور میشد ندیده بودند. بعدها کسی در آپارتمانی در تهران تایپ کرده بود که «کلمه به دوردستِ تاریخ رفته بود تا بعدها برگردد از میدانی بگذرد که لیاخوفْ مست در آن بیریوزکا رقصیده بود، راه بیفتد با کلماتِ پیروز مارش برود، در بهارستان در خیابانهایی که سالهاسال بعد به افتخار آن کلمه کشیده بودند.»
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
مشروطهٔ ایرانی | ماشاالله آجودانی | نشر اختران
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
مرداد آن روز ظهر که در میدان توپخانه مقابل چوبهٔ اعدام ایستاده بود باید زیر لب گفته باشد «ولی جنگ کلمه را نباختم» و نیشخندی میان انبوه ریشهایش نشسته باشد. یپرم خان ارمنی که بالا رفتنش را از چارپایهٔ دار نگاه میکرد آخرین روز محکومیتی را به یاد آورده بود که در ساخالین روسیه گذرانده بود ــ همان حوالی که داستایفسکینامی داشت رمانهایش را در انجیل اردوگاه حاشیهنویسی میکرد. شاید از ذهن سوداییِ یپرم گذشته بود که اگر خودش توانسته از آن جهنمِ سرد فرار کند و سر از ژاپن دربیاورد بعد با تفنگدارانش از رشت بیاید تا تهران مسئول اعدام «جسم مشروعه» شود، چرا اعدامی نتواند با افتادن چارپایه سر از آینده درآورد؟ اگر آن ناممکن نبود این هم نیست. همه این خیالها با تقّهٔ چارپایه و خسخس گلوی اعدامی از سرش پریده بود.
اعدامی جنگ گرم را باخته است. قشون بختیاری و آذری را از بالای چارپایه نگاه میکند. میدانی را میبیند که لیاخوف ودکای پیروزی را همانجا باز کرده بود. آفتاب تابستانی چشم سربازها را میزند. مؤلف میگوید اعدامی خوب میدانست که «کلمات» را قبل از واقعه نوشته و در صحن مجلسی که وجودش را صادقانه ننگ و عار میدانست جسمهای مشروطه را به «تغییر کلمات» وادار کرده است. میدانست که دست و پایشان را با نختسبیحِ کلمات چنان بسته و حرفش را چنان توی صورت تاریخ مدرن تف کرده که دیگر جملهٔ پایانی لازم نیست. مؤلف میپرسد که واقعاً لازم بود؟ «شورایی» هملباس را پس از خود به نگهبانیِ نطق و نُطُق مجلس گماشته بود، «برابری» را تا مرزهای «مساوات» عقب رانده بود، «آزادی» را از زبان آزادیخواهان به «امر و نهی» انداخته بود. «عدلیه» را با ذکر و ورد مریدان تا «رتقوفتق امور دولتی» عقب رانده بود. «مشروطه» را اگر «مشروعه» نکرده بود، دستکم «مشروطهٔ ایرانی» کرده بود. کلمهای را پر داده بود و ته دلش میدانست که آسمان همیشه آسمان یازدهم مرداد نمیماند. شاید از ذهن مؤلف گذشته است که یپرم خان و عکاسباشی و آنها که پای جنازهٔ آویزانش عکسی به یادگار میگرفتند کلمهای را که از دهانش درآمده بود و از میدان توپخانه دور میشد ندیده بودند. بعدها کسی در آپارتمانی در تهران تایپ کرده بود که «کلمه به دوردستِ تاریخ رفته بود تا بعدها برگردد از میدانی بگذرد که لیاخوفْ مست در آن بیریوزکا رقصیده بود، راه بیفتد با کلماتِ پیروز مارش برود، در بهارستان در خیابانهایی که سالهاسال بعد به افتخار آن کلمه کشیده بودند.»
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
مشروطهٔ ایرانی | ماشاالله آجودانی | نشر اختران
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ یک هزار و یک شب کافکایی
- سراسر کشور را افسانه فرا گرفته است.
+ چه؟ یک پیام سیاسی؟ کشور؟
- نه نه. منظورم این است که مردم هنوز هم به داستانهای سنتی خودشان باور دارند.
+ مردم؟ این دیگر حتماً پیامی سیاسی است.
- آه نه. فقط گفتم داستانهایی هستند که در طول تاریخ بین مردم دوام آوردهاند.
+ تاریخ؟ میخواهی به خوانندگانت پیام بدهی تاریخ بخوانند؟ فکر کردهای ما نمیفهمیم؟
- نه. من گیج شدهام. نمیدانم منظورتان چیست. من فقط خواستم بگویم سبک زندگی بسیاری از مردم را باورهایشان به همین افسانهها تعیین میکند.
+ چگونه انتظار داری حرفت را باور کنیم وقتی داری از «سبک زندگی» حرف میزنی؟ هنوز هم پنهان میکنی که پیامت کاملاً سیاسی است؟
- نمیدانم. بهتر است سکوت کنم.
چه میشود اگر انگشتان شکاکیت سیاسی، داستانها و افسانههای مردمی را لمس کند؟ این همان مسئلهای است که میرچا الیاده برای پاسخ به آن، «در خیابان مینتولاسا» را نوشته است. مردی تلاش میکند داستانهایی محلی و سنتی را روایت کند اما شنوندگان او صرفاً در جستجوی پیامهای رمزی و سیاسی این داستانها هستند. از یک طرف، گنجهای قدیمی عهد عتیق، جادوگری چیرهدست، دختری زیبا با قدی دو و نیم متری، سردابههایی که راه به جهانی دیگر میبرند و از طرف دیگر مأموران تجسس، مقامات سیاسی رده بالا و زندانهای مخوف، در مقابل هم صفآرایی کردهاند. هر داستان برای فرار از این شکاکیت، به داستانی دیگر تبدیل میشود. داستان پشت داستان: پراکنده، معماگون، باورناپذیر. انگشتان کنجکاو سیاستمداران، داستانهای سنتی را به هم میریزد، آنها را پخش و پلا میکند و حشو و زوائد را کنار میزند تا معنای رمزیشان را دریابد. همین کنار گذاشتن حشو و زوائد، داستانهای سنتی را پارهپاره و قربانی میکند. قربانی یک شکاکیت مبتذل. درست مانند پازلی که یک نفر برای پیداکردن یک قطعه از میان هزاران قطعهی آن، همه را به هم بریزد و از بین ببرد. «در خیابان مینتولاسا» پازلی آشفته است که شکاکیت سیاستمداران چنان آنرا به هم ریخته که دیگر چیده نخواهد شد. داستانی تو در تو، به شدت عجیب و پر از پرسشهای رازآلود. الیاده بیش از آن که بر دانشش از اسطورهها و ادیان تکیه کند، به نوع روایت داستانهای محلی تکیه کرده و داستانی نوشته که هر بخش آن چنان جذاب است که نمیتوان آن را در بخش پی نگرفت: «هزار و یک شبی» که شاید کافکا آن را نوشته باشد.
✍️ شیرین مجد | کتابخانهٔ بابل
در خیابان مینتولاسا | میرچا الیاده | ترجمهٔ محمدعلی صوتی | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
- سراسر کشور را افسانه فرا گرفته است.
+ چه؟ یک پیام سیاسی؟ کشور؟
- نه نه. منظورم این است که مردم هنوز هم به داستانهای سنتی خودشان باور دارند.
+ مردم؟ این دیگر حتماً پیامی سیاسی است.
- آه نه. فقط گفتم داستانهایی هستند که در طول تاریخ بین مردم دوام آوردهاند.
+ تاریخ؟ میخواهی به خوانندگانت پیام بدهی تاریخ بخوانند؟ فکر کردهای ما نمیفهمیم؟
- نه. من گیج شدهام. نمیدانم منظورتان چیست. من فقط خواستم بگویم سبک زندگی بسیاری از مردم را باورهایشان به همین افسانهها تعیین میکند.
+ چگونه انتظار داری حرفت را باور کنیم وقتی داری از «سبک زندگی» حرف میزنی؟ هنوز هم پنهان میکنی که پیامت کاملاً سیاسی است؟
- نمیدانم. بهتر است سکوت کنم.
چه میشود اگر انگشتان شکاکیت سیاسی، داستانها و افسانههای مردمی را لمس کند؟ این همان مسئلهای است که میرچا الیاده برای پاسخ به آن، «در خیابان مینتولاسا» را نوشته است. مردی تلاش میکند داستانهایی محلی و سنتی را روایت کند اما شنوندگان او صرفاً در جستجوی پیامهای رمزی و سیاسی این داستانها هستند. از یک طرف، گنجهای قدیمی عهد عتیق، جادوگری چیرهدست، دختری زیبا با قدی دو و نیم متری، سردابههایی که راه به جهانی دیگر میبرند و از طرف دیگر مأموران تجسس، مقامات سیاسی رده بالا و زندانهای مخوف، در مقابل هم صفآرایی کردهاند. هر داستان برای فرار از این شکاکیت، به داستانی دیگر تبدیل میشود. داستان پشت داستان: پراکنده، معماگون، باورناپذیر. انگشتان کنجکاو سیاستمداران، داستانهای سنتی را به هم میریزد، آنها را پخش و پلا میکند و حشو و زوائد را کنار میزند تا معنای رمزیشان را دریابد. همین کنار گذاشتن حشو و زوائد، داستانهای سنتی را پارهپاره و قربانی میکند. قربانی یک شکاکیت مبتذل. درست مانند پازلی که یک نفر برای پیداکردن یک قطعه از میان هزاران قطعهی آن، همه را به هم بریزد و از بین ببرد. «در خیابان مینتولاسا» پازلی آشفته است که شکاکیت سیاستمداران چنان آنرا به هم ریخته که دیگر چیده نخواهد شد. داستانی تو در تو، به شدت عجیب و پر از پرسشهای رازآلود. الیاده بیش از آن که بر دانشش از اسطورهها و ادیان تکیه کند، به نوع روایت داستانهای محلی تکیه کرده و داستانی نوشته که هر بخش آن چنان جذاب است که نمیتوان آن را در بخش پی نگرفت: «هزار و یک شبی» که شاید کافکا آن را نوشته باشد.
✍️ شیرین مجد | کتابخانهٔ بابل
در خیابان مینتولاسا | میرچا الیاده | ترجمهٔ محمدعلی صوتی | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ نقاشی با کلمات
برای معرفی این کتاب به دو نفر نیاز داریم: رمانخوان و رمان نویس. میخواهیم ببینیم «هنگام مطالعهی رمان در ذهن ما چه اتفاقی میافتد؟» و آیا نویسنده «واقعاً این ماجراها را از سر گذرانده؟» اگر چنین پرسشهایی برایتان جذاب است شما رمانخوان مورد نیاز معرفی ما هستید:
سراغ قفسهی کتابتان میروید. رمانی را انتخاب میکنید. یا آنرا قبلاً خواندهاید ــ شاید تحت تأثیر معرفیهای تبروار یکی از نویسندههای همین کتابخانه ــ یا هرگز نخواندهاید. مهم نیست.
نویسندهمان (که جایزهی نوبل ادبیات را هم برده) پشت میز کارش مینشیند و میخواهد تصاویر اشیا و اشخاصی را که در ذهنش تصویر کرده، به واژه تبدیل کند. در واقع ایشان علاقهی زیادی به نقاشی با واژهها دارند. اشاره میکنند که میخواهند خودشان مستقیماً به مطلبی اشاره کنند: «هنگام نوشتن نخستین انگیزهی قوی درونم "دیدن" بهواسطهی "کلمات" است.»
تا نویسندهمان نقاشیاش را شروع کند شما کتاب را برمیدارید، اسامی روی جلد را میخوانید. ذهنتان از همین حالا در خدمت واژهها قرار گرفته است: واژهها را یکی پس از دیگری میخوانید. انگار درون انبوهی از درختان قدم میزنید و شاخبرگها را به کناری میرانید تا به آن چشمانداز کلی نزدیک شوید.
رماننویس هم بیکار ننشسته. از درون رمان حواسش به شما هم هست. اما نویسندهی ما درون رمان چه میکند؟ ایشان دوست دارند این سؤال را خودشان بدون دخالت من پاسخ بدهند: «وقتی درون یک رمان هستیم ذهنمان کارهای زیادی میکند... برخی نویسندگان هنگام نوشتن رمان متوجه تکنیکهایی که به کار میبرند و اعمالی که با ذهنشان انجام میدهند... نیستند». ایشان رماننویس و رمانخوانی را که به جنبهی ساختگی رمان و تکنیکهای آن اهمیتی نمیدهد، رمانخوان یا رماننویس «سادهنگر» مینامند.
شما هم همراه با رماننویس درون رمان بودهاید. گاهی حواستان به تکنیکها و شگردهای رماننویس نیست و سادهنگرانه پیش میروید و گاهی به شیوههای مورد استفاده در رمان حساساید و کارکردهای ذهنی خودتان و نویسنده را تحلیل میکنید. رماننویسِ ما از پشت میز کارشان میگویند که این نوع رماننویس و رمانخوان حواسجمع را «اندیشمند» مینامند.
نویسنده در این کتاب، ذهن درخشانش را گاهی در نقش رمانخوان و گاهی هم در نقش رماننویس قرار داده و فرایند خواندن و نوشتن را با استعارههای محبوبش یعنی «نقاشی» و «موزه» در قالب شش درسگفتار به زیبایی تشریح کرده است.
✍️ لیدا فلاح احمدی | کتابخانهٔ بابل
رماننویس سادهنگر و رماننویس اندیشمند | اورهان پاموک | ترجمهٔ علیرضا سیفالدینی | نیلوفر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
برای معرفی این کتاب به دو نفر نیاز داریم: رمانخوان و رمان نویس. میخواهیم ببینیم «هنگام مطالعهی رمان در ذهن ما چه اتفاقی میافتد؟» و آیا نویسنده «واقعاً این ماجراها را از سر گذرانده؟» اگر چنین پرسشهایی برایتان جذاب است شما رمانخوان مورد نیاز معرفی ما هستید:
سراغ قفسهی کتابتان میروید. رمانی را انتخاب میکنید. یا آنرا قبلاً خواندهاید ــ شاید تحت تأثیر معرفیهای تبروار یکی از نویسندههای همین کتابخانه ــ یا هرگز نخواندهاید. مهم نیست.
نویسندهمان (که جایزهی نوبل ادبیات را هم برده) پشت میز کارش مینشیند و میخواهد تصاویر اشیا و اشخاصی را که در ذهنش تصویر کرده، به واژه تبدیل کند. در واقع ایشان علاقهی زیادی به نقاشی با واژهها دارند. اشاره میکنند که میخواهند خودشان مستقیماً به مطلبی اشاره کنند: «هنگام نوشتن نخستین انگیزهی قوی درونم "دیدن" بهواسطهی "کلمات" است.»
تا نویسندهمان نقاشیاش را شروع کند شما کتاب را برمیدارید، اسامی روی جلد را میخوانید. ذهنتان از همین حالا در خدمت واژهها قرار گرفته است: واژهها را یکی پس از دیگری میخوانید. انگار درون انبوهی از درختان قدم میزنید و شاخبرگها را به کناری میرانید تا به آن چشمانداز کلی نزدیک شوید.
رماننویس هم بیکار ننشسته. از درون رمان حواسش به شما هم هست. اما نویسندهی ما درون رمان چه میکند؟ ایشان دوست دارند این سؤال را خودشان بدون دخالت من پاسخ بدهند: «وقتی درون یک رمان هستیم ذهنمان کارهای زیادی میکند... برخی نویسندگان هنگام نوشتن رمان متوجه تکنیکهایی که به کار میبرند و اعمالی که با ذهنشان انجام میدهند... نیستند». ایشان رماننویس و رمانخوانی را که به جنبهی ساختگی رمان و تکنیکهای آن اهمیتی نمیدهد، رمانخوان یا رماننویس «سادهنگر» مینامند.
شما هم همراه با رماننویس درون رمان بودهاید. گاهی حواستان به تکنیکها و شگردهای رماننویس نیست و سادهنگرانه پیش میروید و گاهی به شیوههای مورد استفاده در رمان حساساید و کارکردهای ذهنی خودتان و نویسنده را تحلیل میکنید. رماننویسِ ما از پشت میز کارشان میگویند که این نوع رماننویس و رمانخوان حواسجمع را «اندیشمند» مینامند.
نویسنده در این کتاب، ذهن درخشانش را گاهی در نقش رمانخوان و گاهی هم در نقش رماننویس قرار داده و فرایند خواندن و نوشتن را با استعارههای محبوبش یعنی «نقاشی» و «موزه» در قالب شش درسگفتار به زیبایی تشریح کرده است.
✍️ لیدا فلاح احمدی | کتابخانهٔ بابل
رماننویس سادهنگر و رماننویس اندیشمند | اورهان پاموک | ترجمهٔ علیرضا سیفالدینی | نیلوفر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ تاریخ شعلههای زنده
«این تنها سینماست که قادر است تاریخ خود را بازگو کند». یوسف اسحاقپور که مخاطب این جملهی قصار است از گویندهی آن میپرسد: «این چگونه امکان دارد؟» و او پاسخ میدهد: «بهواسطهی تصاویری که بازمیگردند». تصاویر و نه یک تصویر. آنها که بازمیگردند تا تاریخ سینما را بهواسطهی خود سینما بازگو کنند. تاریخ(های) سینمای ژان-لوک گدار ــ مجموعهای ویدئویی در هشت قسمت ــ ترجمان دیداری-شنیداری این ایده است. ایدهی بازگویی تاریخ سینما بهواسطهی رسانهای که صلاحیت تاریخنگاری دارد زیرا که «مادهی خام سینما و تاریخ یکیست». گدار در این گفتگو میگوید که هم تاریخ و هم سینما با رخدادها سر و کار دارند و هر رخداد مجموعهایست از ردهای واقعیت. مجموعهای از تصاویر و صداها که در زمان جاری میشوند. اما تاریخ مکتوب صرفاً این رخدادها را به کلمه ترجمه میکند و نه بیش از آن. حال آنکه سینما قادر است تصاویر را بازگرداند و صداها را. پس تاریخی که سینما احضار میکند میتواند یگانه تاریخ واقعی باشد. تاریخی با تصاویر و صداها و رخدادها. تاریخی که دیگر «تاریخ چوبها و خاکسترها نیست بلکه تاریخِ شعلههای زنده است». چیزی شبیه به رستاخیز. رستاخیز مردگان. روزی که مردگان به پا میخیزند تا داوری شوند. و همهی تصاویر بازمیگردند، فشردهشده در یک تصویر. و این به واقع فرمول بنیادین تاریخ(های) سینمای ژان لوک گدار است. فرمولی که او را مجاب میکند که تصاویر را از قعر تاریخ سینما بردارد و در مونتاژ با تصاویری دیگر به روی پرده بیندازد. از این رو در تاریخ(های) سینما ما با چنین وضعیتِ گروتسکی روبهرو هستیم: تصویری از یک فیلم هالیوودی در کنار تصویری از فیلم فاوست ساختهی فریدریش ویلهلم مورنائو؛ فیلمساز سینمای صامت آلمان، صداهایی از فیلم «سال گذشته در مارین باد» ساختهی آلن رنه بر روی تصاویری از فیلم «خشم» ساختهی برایان دیپالما و از این قبیل. این بهواقع صورت سینمایی رستاخیزِ تصاویر در قالب «تنها» یک فیلم است. بازگشت تصاویر در قالب یک تصویر. گدار در «باستانشناسی سینما و خاطرهی یک قرن» [و خاطرهی یک قرن نام دیگر سینماست]» میکوشد همین پیچیدگی را در گفتگو با یوسف اسحاقپور شرح دهد. «سینما چگونه قادر است رستاخیز را در اکنون ما ــ چنانکه درکش میکنیم ــ متجلی سازد؟»
✍️ رامین اعلایی | کتابخانهٔ بابل
باستانشناسی سینما و خاطرهی یک قرن؛ گفتگوی ژان لوک گدار و یوسف اسحاقپور دربارهی تاریخ(های) سینما ساختهی ژان لوک گدار | ترجمهٔ مریم عرفان | نشر چشمه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
«این تنها سینماست که قادر است تاریخ خود را بازگو کند». یوسف اسحاقپور که مخاطب این جملهی قصار است از گویندهی آن میپرسد: «این چگونه امکان دارد؟» و او پاسخ میدهد: «بهواسطهی تصاویری که بازمیگردند». تصاویر و نه یک تصویر. آنها که بازمیگردند تا تاریخ سینما را بهواسطهی خود سینما بازگو کنند. تاریخ(های) سینمای ژان-لوک گدار ــ مجموعهای ویدئویی در هشت قسمت ــ ترجمان دیداری-شنیداری این ایده است. ایدهی بازگویی تاریخ سینما بهواسطهی رسانهای که صلاحیت تاریخنگاری دارد زیرا که «مادهی خام سینما و تاریخ یکیست». گدار در این گفتگو میگوید که هم تاریخ و هم سینما با رخدادها سر و کار دارند و هر رخداد مجموعهایست از ردهای واقعیت. مجموعهای از تصاویر و صداها که در زمان جاری میشوند. اما تاریخ مکتوب صرفاً این رخدادها را به کلمه ترجمه میکند و نه بیش از آن. حال آنکه سینما قادر است تصاویر را بازگرداند و صداها را. پس تاریخی که سینما احضار میکند میتواند یگانه تاریخ واقعی باشد. تاریخی با تصاویر و صداها و رخدادها. تاریخی که دیگر «تاریخ چوبها و خاکسترها نیست بلکه تاریخِ شعلههای زنده است». چیزی شبیه به رستاخیز. رستاخیز مردگان. روزی که مردگان به پا میخیزند تا داوری شوند. و همهی تصاویر بازمیگردند، فشردهشده در یک تصویر. و این به واقع فرمول بنیادین تاریخ(های) سینمای ژان لوک گدار است. فرمولی که او را مجاب میکند که تصاویر را از قعر تاریخ سینما بردارد و در مونتاژ با تصاویری دیگر به روی پرده بیندازد. از این رو در تاریخ(های) سینما ما با چنین وضعیتِ گروتسکی روبهرو هستیم: تصویری از یک فیلم هالیوودی در کنار تصویری از فیلم فاوست ساختهی فریدریش ویلهلم مورنائو؛ فیلمساز سینمای صامت آلمان، صداهایی از فیلم «سال گذشته در مارین باد» ساختهی آلن رنه بر روی تصاویری از فیلم «خشم» ساختهی برایان دیپالما و از این قبیل. این بهواقع صورت سینمایی رستاخیزِ تصاویر در قالب «تنها» یک فیلم است. بازگشت تصاویر در قالب یک تصویر. گدار در «باستانشناسی سینما و خاطرهی یک قرن» [و خاطرهی یک قرن نام دیگر سینماست]» میکوشد همین پیچیدگی را در گفتگو با یوسف اسحاقپور شرح دهد. «سینما چگونه قادر است رستاخیز را در اکنون ما ــ چنانکه درکش میکنیم ــ متجلی سازد؟»
✍️ رامین اعلایی | کتابخانهٔ بابل
باستانشناسی سینما و خاطرهی یک قرن؛ گفتگوی ژان لوک گدار و یوسف اسحاقپور دربارهی تاریخ(های) سینما ساختهی ژان لوک گدار | ترجمهٔ مریم عرفان | نشر چشمه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
👍1
❑ گفتگوی آدمکش و فیلسوف
آنچه راسکولنیکف را بدل به جذابترین قاتل تاریخ میکند یک پرسش فلسفی مشخص است: «چرا نباید انسان دیگری را بکشم؟». هرچند ممکن است این پرسش یکسره هولناک بنماید، اما این درست همان پرسشی است که موقّرترین فیلسوف تاریخ پیش میکشد: امانوئل کانت. کانت علیرغم ظاهر موجه فلسفهی خود، فیلسوفی است دیوانه؛ نیهیلیستی شبیه راسکولنیکف. او بهصراحت به شما میگوید که هرچه بگردید درون جهان هیچگونه ارزش اخلاقیای نمییابید. بالعکس، آنچه باید بدان بنگرید، ارادهی خود شماست. اخلاق هیچ ربطی به جهان تجربه ندارد، بلکه موضوع آن تنها ارادهی شماست. کانت در پی لحظهای میگردد که در آن میل شما، بدون هرگونه وابستگی به امری درون جهان، بهشکلی مطلق بر خودْ قانون بگذارد. کانت در پاسخ راسکولنیکف خواهد گفت که نباید آدم کشت، چرا که قانون چنین میگوید. اما شما هرچقدر هم از قانون نفرت داشته باشید، دستکم باید به قانونی که خود برای خود وضع کردهاید پایبند باشید. اما مگر راسکولنیکف نیز برای خود قانونی وضع نکرده؟ پاسخ کانت این است که قانون شما باید توان آن را داشته باشد که بدل به قانونی برای همگان شود. کانت با یک حرکت درخشان، درست در جایی که تصور میکنیم از درونیترین بخش وجود ما، ارادهی شخصی ما، سخن میگوید، بدل به متفکری سیاسی میشود. قانونگذاشتن ما برای خودمان، پیش از آنکه بدل به بنیان دموکراسی مدرن شود، اندیشهای اخلاقی بود که امانوئل کانت پیش کشید. راسکولنیکف نباید مرتکب قتل شود. چرا؟ بیشک به این دلیل که اگر هوس کند این حق را برای همگان مشروع بداند، خود او نیز کشته خواهد شد، و در نتیجه اساساً ارتکاب قتل منتفی است. پس راسکولنیکف برای آنکه به خود حق ارتکاب قتل بدهد، باید به دیگران نیز حق بدهد او را بکشند. اینجاست که جادوی کانت شما را مسحور میکند: حتی برای شکستن قانون نیز باید فرض کنید که اکثریت مردم قانون را نمیشکنند، وگرنه پیش از این شما را کشته بودند. کانت، همچون ارسطو، سخت بدین اصل پایبند است که انسان حیوانی سیاسی است، بهنحوی که هر کنش منفرد هر شخص را باید چنین سنجید: آیا بیان نظری این کنش قابلیت تبدیل به قانونی همگانی برای اجتماع را دارد؟ اگر پاسخ منفی است، اخلاق شما را از ارتکاب این کنش منع میکند. این گفتگویی است بین آدمکش و فیلسوف بر سر دموکراسی مدرن.
✍️ سروش سیدی | کتابخانهٔ بابل
بنیادهای مابعدالطبیعهی اخلاق | امانوئل کانت | حمید عنایت | خوارزمی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
آنچه راسکولنیکف را بدل به جذابترین قاتل تاریخ میکند یک پرسش فلسفی مشخص است: «چرا نباید انسان دیگری را بکشم؟». هرچند ممکن است این پرسش یکسره هولناک بنماید، اما این درست همان پرسشی است که موقّرترین فیلسوف تاریخ پیش میکشد: امانوئل کانت. کانت علیرغم ظاهر موجه فلسفهی خود، فیلسوفی است دیوانه؛ نیهیلیستی شبیه راسکولنیکف. او بهصراحت به شما میگوید که هرچه بگردید درون جهان هیچگونه ارزش اخلاقیای نمییابید. بالعکس، آنچه باید بدان بنگرید، ارادهی خود شماست. اخلاق هیچ ربطی به جهان تجربه ندارد، بلکه موضوع آن تنها ارادهی شماست. کانت در پی لحظهای میگردد که در آن میل شما، بدون هرگونه وابستگی به امری درون جهان، بهشکلی مطلق بر خودْ قانون بگذارد. کانت در پاسخ راسکولنیکف خواهد گفت که نباید آدم کشت، چرا که قانون چنین میگوید. اما شما هرچقدر هم از قانون نفرت داشته باشید، دستکم باید به قانونی که خود برای خود وضع کردهاید پایبند باشید. اما مگر راسکولنیکف نیز برای خود قانونی وضع نکرده؟ پاسخ کانت این است که قانون شما باید توان آن را داشته باشد که بدل به قانونی برای همگان شود. کانت با یک حرکت درخشان، درست در جایی که تصور میکنیم از درونیترین بخش وجود ما، ارادهی شخصی ما، سخن میگوید، بدل به متفکری سیاسی میشود. قانونگذاشتن ما برای خودمان، پیش از آنکه بدل به بنیان دموکراسی مدرن شود، اندیشهای اخلاقی بود که امانوئل کانت پیش کشید. راسکولنیکف نباید مرتکب قتل شود. چرا؟ بیشک به این دلیل که اگر هوس کند این حق را برای همگان مشروع بداند، خود او نیز کشته خواهد شد، و در نتیجه اساساً ارتکاب قتل منتفی است. پس راسکولنیکف برای آنکه به خود حق ارتکاب قتل بدهد، باید به دیگران نیز حق بدهد او را بکشند. اینجاست که جادوی کانت شما را مسحور میکند: حتی برای شکستن قانون نیز باید فرض کنید که اکثریت مردم قانون را نمیشکنند، وگرنه پیش از این شما را کشته بودند. کانت، همچون ارسطو، سخت بدین اصل پایبند است که انسان حیوانی سیاسی است، بهنحوی که هر کنش منفرد هر شخص را باید چنین سنجید: آیا بیان نظری این کنش قابلیت تبدیل به قانونی همگانی برای اجتماع را دارد؟ اگر پاسخ منفی است، اخلاق شما را از ارتکاب این کنش منع میکند. این گفتگویی است بین آدمکش و فیلسوف بر سر دموکراسی مدرن.
✍️ سروش سیدی | کتابخانهٔ بابل
بنیادهای مابعدالطبیعهی اخلاق | امانوئل کانت | حمید عنایت | خوارزمی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تحلیل رمان | کتابخانهٔ بابل ــ ۲ | علی شاهی
صد سال تنهایی | گابریل گارسیا مارکز | ترجمهٔ بهمن فرزانه | مؤسسهٔ انتشارات امیرکبیر [جعفری]
■ @BabelBookReview
صد سال تنهایی | گابریل گارسیا مارکز | ترجمهٔ بهمن فرزانه | مؤسسهٔ انتشارات امیرکبیر [جعفری]
■ @BabelBookReview
❤2👍2
❑ ناخواسته خردمند شدن
تا به حال به این فکر کردهاید که کاش راهی پیدا میشد که آدم بر خلاف ارادهاش کتاب بخواند و دانش بیاموزد و خردمند شود؟ شاید فکرتان به هزار راه پیچیدۀ پیشرفته برود، مثل کار گذاشتن میکروچیپ در مغز آدمها. اما باید بهتان بگویم که خیلی راه دوری رفتهاید. روش خیلی سادهتری وجود دارد که البته تعداد خیلی خیلی کمی در دنیا امکانش را دارند و آن هم روش ایستادن آن طرف غربال است. خب یعنی چه؟ فرض کنید غربال خیلی بزرگی بالای سر جامعه بگذارند. طوری که همۀ مردم زیر آن قرار بگیرند. اندازه و شکل سوراخها را هم قدرت تعیین میکند. در جامعهای سوراخها انقدر بزرگ است که هولدرلین و رابله با هم از آنها سر میخورند و به دامن مردم میافتند و در یک جامعۀ دیگر آنقدر تنگ است که والتر اسکات و بیش شلی هم از آن رد نمیشوند. حالا فرض کنید یک نفر را مسئول جمعآوری و معدوم کردن نخالۀ باقیمانده بر سر غربال کنند. نخالههایی مثل رمبو، هگل، نیچه، گوته، شیلر، هولدرلین و... . آن کسی که مسئول این کار شده، معمولاً کارگری ساده است و از قدر و قیمت این نخالهها بیخبر. اما فرض کنید که او آدمی باشد حساس که زیبایی را ذاتاً درک میکند. در این صورت خیلی زود میفهمد که در موقعیت استثناییِ آن طرف غربال ایستاده است. موقعیتی که از موقعیت سوراخها هم بهتر است چون آنها همیشه مورد لعن و نفرین جامعه هستند. از موقعیت آن کسی که به سوراخها دستور میدهد چقدر تنگ یا گشاد شوند هم بهتر است. او فقط کارگر روبندۀ سادهایست که در این شرایط کمنظیر قرار گرفته. با دسترسی کامل به آنچه بقیۀ مردم که آن طرف غربال ماندهاند، برایش سر و دست میشکنند. هرابال، هانتایی آفریده و او را در این موقعیت گذاشته است. هانتا طی سیوپنج سال توشهای از این نخالهها اندوخته و آن را به تنهایی خود برده است. توشهای که تنهاییاش را پرهیاهو کرده و او را به درجهای از خرد رسانده که میگوید: «اگر کسی میخواست کتابی را خمیر کند، باید سر آدمها را زیر پرس میگذاشت.» اما داستان از آنجایی غمانگیز میشود که هانتا این موقعیت را میبازد. آن هم نه به انسانی دیگر، بلکه به دستگاهی غولپیکر که هرگز مثل هانتا به کتابهای زیبا عشق نخواهد ورزید.
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهٔ بابل
تنهایی پرهیاهو | بهومیل هرابال | ترجمهٔ پرویز دوائی | نشر آبی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
تا به حال به این فکر کردهاید که کاش راهی پیدا میشد که آدم بر خلاف ارادهاش کتاب بخواند و دانش بیاموزد و خردمند شود؟ شاید فکرتان به هزار راه پیچیدۀ پیشرفته برود، مثل کار گذاشتن میکروچیپ در مغز آدمها. اما باید بهتان بگویم که خیلی راه دوری رفتهاید. روش خیلی سادهتری وجود دارد که البته تعداد خیلی خیلی کمی در دنیا امکانش را دارند و آن هم روش ایستادن آن طرف غربال است. خب یعنی چه؟ فرض کنید غربال خیلی بزرگی بالای سر جامعه بگذارند. طوری که همۀ مردم زیر آن قرار بگیرند. اندازه و شکل سوراخها را هم قدرت تعیین میکند. در جامعهای سوراخها انقدر بزرگ است که هولدرلین و رابله با هم از آنها سر میخورند و به دامن مردم میافتند و در یک جامعۀ دیگر آنقدر تنگ است که والتر اسکات و بیش شلی هم از آن رد نمیشوند. حالا فرض کنید یک نفر را مسئول جمعآوری و معدوم کردن نخالۀ باقیمانده بر سر غربال کنند. نخالههایی مثل رمبو، هگل، نیچه، گوته، شیلر، هولدرلین و... . آن کسی که مسئول این کار شده، معمولاً کارگری ساده است و از قدر و قیمت این نخالهها بیخبر. اما فرض کنید که او آدمی باشد حساس که زیبایی را ذاتاً درک میکند. در این صورت خیلی زود میفهمد که در موقعیت استثناییِ آن طرف غربال ایستاده است. موقعیتی که از موقعیت سوراخها هم بهتر است چون آنها همیشه مورد لعن و نفرین جامعه هستند. از موقعیت آن کسی که به سوراخها دستور میدهد چقدر تنگ یا گشاد شوند هم بهتر است. او فقط کارگر روبندۀ سادهایست که در این شرایط کمنظیر قرار گرفته. با دسترسی کامل به آنچه بقیۀ مردم که آن طرف غربال ماندهاند، برایش سر و دست میشکنند. هرابال، هانتایی آفریده و او را در این موقعیت گذاشته است. هانتا طی سیوپنج سال توشهای از این نخالهها اندوخته و آن را به تنهایی خود برده است. توشهای که تنهاییاش را پرهیاهو کرده و او را به درجهای از خرد رسانده که میگوید: «اگر کسی میخواست کتابی را خمیر کند، باید سر آدمها را زیر پرس میگذاشت.» اما داستان از آنجایی غمانگیز میشود که هانتا این موقعیت را میبازد. آن هم نه به انسانی دیگر، بلکه به دستگاهی غولپیکر که هرگز مثل هانتا به کتابهای زیبا عشق نخواهد ورزید.
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهٔ بابل
تنهایی پرهیاهو | بهومیل هرابال | ترجمهٔ پرویز دوائی | نشر آبی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ حیوان و حاکم
مضمون دو جملهی معروف ارسطو را در سطور آغازین سیاست یه یاد بیاورید: «انسان حیوانیست سیاسی» و «انسانی که فاقد شهر باشد، یا دد است یا خدا». هابز در لویاتان این تزهای ارسطویی را واژگون میکند. او میگوید: یک لحظه صبر کنید، شاید سیاست امری حیوانی و شهر مملو از ددان و خدایان باشد. فلسفهی سیاسی به روایت هابز عمیقاً ضدارسطوییست. از منظر هابز، نمیتوان گفت شهر بر اساس طبیعت وجود دارد، بلکه شهر صرفاً آنجایی طبیعیست که از طریق گسستی آگاهانه و عامدانه از طبیعت بهوجود آید. انسانهای کتاب لویاتان نه بهطور طبیعی در شهر، که ازقضا بهطور کاملاً طبیعی، بیرون شهر قرار دارند؛ جایی که در آن انسان گرگِ انسان است و در ستیزی دائم با همنوعان خود برای بقا. در پلات هوشمندانهی هابز، «همهی انسانها نسبت به هر چیزی حق دارند، حتی نسبت به بدنهای یکدیگر.» اما همانطور که باید برای ما هم بدیهی باشد، برای هابز هم بدیهیست که اگر همگان نسبت به همه چیز حق داشته باشند، پس درعمل، هیچ کس حقی نخواهد داشت. این دوزخیست که هابز آن را «وضع طبیعی» مینامد. در این وضعیت، مالکیتی در کار نیست. هر چیزی که تصاحب کنم، مادامی که بتوانم آن را حفظ کنم، متعلق به من است. چطور میتوان بهتر از این، «جنگ همه علیه همه» را، در جاییکه « زندگی ازهمگسیخته، مسکنتبار، زننده، حیوانی و کوتاه است»، توصیف کرد؟ این شرایط در لویاتان «وضع طبیعی» نامیده میشود. در این وضعِ دهشتناک، ضروریترین واقعیت مؤثر، ترس از مرگ خشونتبار است. هابز از این واقعیت، نخستین حق طبیعی را استنتاج میکند: حق صیانت ذات. از نخستین حق طبیعی نیز نخستین قانون طبیعی بهدست میآید: صلح را بجوی! بدینترتیب، هابز صحنه را برای ورود نجاتدهنده که نه در گور، بلکه در اعماق دریاها خفته است، مهیا میسازد؛ لویاتان با ورود خود، وضع طبیعی را مختومه اعلام میکند. او هیولاییست عظیمالجثه، حیوانی در مقام حاکم؛ ددی که ردای الاهی بر تن کرده و تجسم ارادهی تکتک انسانها برای رهایی از این دوزخ طبیعیست. اسطورهی شرِ عهد عتیق، ناجیِ آپوکالیپتیکِ انسانهای معصومِ عصر پیشاسیاسی لقب میگیرد. یهوه، کائنات را از دل آنارشی محض خلق کرد، فیلسوف انگلیسی نیز با دو حملهی پارودیک، میخ فلسفهی سیاسی جدید را بر زمین سخت سیاست میکوبد: حمله به ارسطو و یورش به کتاب مقدس.
✍️ علی رزاقی | کتابخانهی بابل
لویاتان | توماس هابز | ترجمهی حسین بشیریه | نشر نی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
مضمون دو جملهی معروف ارسطو را در سطور آغازین سیاست یه یاد بیاورید: «انسان حیوانیست سیاسی» و «انسانی که فاقد شهر باشد، یا دد است یا خدا». هابز در لویاتان این تزهای ارسطویی را واژگون میکند. او میگوید: یک لحظه صبر کنید، شاید سیاست امری حیوانی و شهر مملو از ددان و خدایان باشد. فلسفهی سیاسی به روایت هابز عمیقاً ضدارسطوییست. از منظر هابز، نمیتوان گفت شهر بر اساس طبیعت وجود دارد، بلکه شهر صرفاً آنجایی طبیعیست که از طریق گسستی آگاهانه و عامدانه از طبیعت بهوجود آید. انسانهای کتاب لویاتان نه بهطور طبیعی در شهر، که ازقضا بهطور کاملاً طبیعی، بیرون شهر قرار دارند؛ جایی که در آن انسان گرگِ انسان است و در ستیزی دائم با همنوعان خود برای بقا. در پلات هوشمندانهی هابز، «همهی انسانها نسبت به هر چیزی حق دارند، حتی نسبت به بدنهای یکدیگر.» اما همانطور که باید برای ما هم بدیهی باشد، برای هابز هم بدیهیست که اگر همگان نسبت به همه چیز حق داشته باشند، پس درعمل، هیچ کس حقی نخواهد داشت. این دوزخیست که هابز آن را «وضع طبیعی» مینامد. در این وضعیت، مالکیتی در کار نیست. هر چیزی که تصاحب کنم، مادامی که بتوانم آن را حفظ کنم، متعلق به من است. چطور میتوان بهتر از این، «جنگ همه علیه همه» را، در جاییکه « زندگی ازهمگسیخته، مسکنتبار، زننده، حیوانی و کوتاه است»، توصیف کرد؟ این شرایط در لویاتان «وضع طبیعی» نامیده میشود. در این وضعِ دهشتناک، ضروریترین واقعیت مؤثر، ترس از مرگ خشونتبار است. هابز از این واقعیت، نخستین حق طبیعی را استنتاج میکند: حق صیانت ذات. از نخستین حق طبیعی نیز نخستین قانون طبیعی بهدست میآید: صلح را بجوی! بدینترتیب، هابز صحنه را برای ورود نجاتدهنده که نه در گور، بلکه در اعماق دریاها خفته است، مهیا میسازد؛ لویاتان با ورود خود، وضع طبیعی را مختومه اعلام میکند. او هیولاییست عظیمالجثه، حیوانی در مقام حاکم؛ ددی که ردای الاهی بر تن کرده و تجسم ارادهی تکتک انسانها برای رهایی از این دوزخ طبیعیست. اسطورهی شرِ عهد عتیق، ناجیِ آپوکالیپتیکِ انسانهای معصومِ عصر پیشاسیاسی لقب میگیرد. یهوه، کائنات را از دل آنارشی محض خلق کرد، فیلسوف انگلیسی نیز با دو حملهی پارودیک، میخ فلسفهی سیاسی جدید را بر زمین سخت سیاست میکوبد: حمله به ارسطو و یورش به کتاب مقدس.
✍️ علی رزاقی | کتابخانهی بابل
لویاتان | توماس هابز | ترجمهی حسین بشیریه | نشر نی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ اختراع هرروزهٔ ترس
از خواب بیدار میشوید. تلفن همراهتان را برمیدارید. بازی شروع میشود.
تروریستها در شهری دور افتاده که تا کنون اسمش را هم نشنیدهاید عدهای را به گروگان گرفتهاند. آنها از مسئولان میخواهند که در قبال آزادی گروگانها به خواستهایشان تن دهند. این شهر کوچک حالا پر از خبرنگار و عکاس است و اخبار آن، لحظه به لحظه گزارش میشود. شما هم این اخبار را پیگیری میکنید. میخواهید بدانید سرانجام، تروریستها به خواستهی خود میرسند و گروگانها را آزاد میکنند یا گروگانها کشته میشوند؟ یا شاید هم پلیس در یک عملیات فوقالعاده تروریستها را از پای در آورد؟
فارغ از این که نتیجه چه خواهد شد، چیزی مهمتر در جریان است. چیزی دربارهی خود شما: شما هم با این تروریستها همدست هستید.
بله.
خود شما.
شمایی که اخبار آنها را پیگیری میکنید و نگران حال گروگانها هستید. میپرسید چطور؟
«هدف اصلی هیچ تروریستی کشتن مردم نیست». اهداف آنها استراتژیک است. آنها به دنبال تغییرات سیاسی هستند و میخواهند با جلب توجه مردم و رسانهها ترس را منتشر کنند. تروریستها بهخودیخود فاقد قدرت هستند و تنها روش امیدوارکننده برای پیشبرد اهدافشان پاشیدن بذر ترس و آشوب است. به همین دلیل است که آنها به رسانههای خبری نیاز دارند.
در گذشته هم ترور وجود داشته اما تروریسم نه. هدف ترور مشخص است: اشخاص مهم و مواضع اساسی جناح رقیب. اما هدف تروریسم تنها یک چیز است: دستکاری احساسات مردم. آنها از تجاوز، قتل و بمبگذاری برای رسیدن به این هدف استفاده میکنند. و این میان چه ابزاری بهتر از رسانهها؟ آنها تعداد معدودی آدم بیگناه را میکشند و با مخابرهی خبرشان میلیونها نفر را به وحشت میاندازند. آنها به این وحشت نیاز دارند. وحشت من. وحشت شما. شمایی که پای اخبار نشستهاید و با وحشتتان تروریستها را به اهدافشان نزدیکتر میکنید.
«تئاتر ترور بدون تبلیغات موفق نمیشود». رسانهها این تبلیغ را رایگان انجام میدهند و خطر ترور را بزرگ جلوه میدهند چون فروش روزنامههای حاوی گزارشهایی در مورد تروریسم بسیار بالاتر از روزنامههایی است که در مورد آلودگی هوا یا دیابت گزارش میدهند درصورتی که دو مورد اخیر سالانه بیشتر از ترور تلفات دارند. این فقط یکی از کارکردهای اخبار است.
تکاندهنده است، نه؟
اما آیا این تنها ضرر پیگیری اخبار است؟
اگر کلاً اخبار را فراموش کنید چه میشود؟
چه چیز مهمی را از دست میدهید؟
چقدر زمان ذخیره خواهید کرد؟
چقدر خلاقتر خواهید بود؟
ذهنتان چقدر آزادتر خواهد بود؟
دوبلی منتظر شماست.
✍️ پریسا رفائی | کتابخانهٔ بابل
دیگر اخبار نخوانید | رولف دوبلی | ترجمهٔ فائزه طباطبایی | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
از خواب بیدار میشوید. تلفن همراهتان را برمیدارید. بازی شروع میشود.
تروریستها در شهری دور افتاده که تا کنون اسمش را هم نشنیدهاید عدهای را به گروگان گرفتهاند. آنها از مسئولان میخواهند که در قبال آزادی گروگانها به خواستهایشان تن دهند. این شهر کوچک حالا پر از خبرنگار و عکاس است و اخبار آن، لحظه به لحظه گزارش میشود. شما هم این اخبار را پیگیری میکنید. میخواهید بدانید سرانجام، تروریستها به خواستهی خود میرسند و گروگانها را آزاد میکنند یا گروگانها کشته میشوند؟ یا شاید هم پلیس در یک عملیات فوقالعاده تروریستها را از پای در آورد؟
فارغ از این که نتیجه چه خواهد شد، چیزی مهمتر در جریان است. چیزی دربارهی خود شما: شما هم با این تروریستها همدست هستید.
بله.
خود شما.
شمایی که اخبار آنها را پیگیری میکنید و نگران حال گروگانها هستید. میپرسید چطور؟
«هدف اصلی هیچ تروریستی کشتن مردم نیست». اهداف آنها استراتژیک است. آنها به دنبال تغییرات سیاسی هستند و میخواهند با جلب توجه مردم و رسانهها ترس را منتشر کنند. تروریستها بهخودیخود فاقد قدرت هستند و تنها روش امیدوارکننده برای پیشبرد اهدافشان پاشیدن بذر ترس و آشوب است. به همین دلیل است که آنها به رسانههای خبری نیاز دارند.
در گذشته هم ترور وجود داشته اما تروریسم نه. هدف ترور مشخص است: اشخاص مهم و مواضع اساسی جناح رقیب. اما هدف تروریسم تنها یک چیز است: دستکاری احساسات مردم. آنها از تجاوز، قتل و بمبگذاری برای رسیدن به این هدف استفاده میکنند. و این میان چه ابزاری بهتر از رسانهها؟ آنها تعداد معدودی آدم بیگناه را میکشند و با مخابرهی خبرشان میلیونها نفر را به وحشت میاندازند. آنها به این وحشت نیاز دارند. وحشت من. وحشت شما. شمایی که پای اخبار نشستهاید و با وحشتتان تروریستها را به اهدافشان نزدیکتر میکنید.
«تئاتر ترور بدون تبلیغات موفق نمیشود». رسانهها این تبلیغ را رایگان انجام میدهند و خطر ترور را بزرگ جلوه میدهند چون فروش روزنامههای حاوی گزارشهایی در مورد تروریسم بسیار بالاتر از روزنامههایی است که در مورد آلودگی هوا یا دیابت گزارش میدهند درصورتی که دو مورد اخیر سالانه بیشتر از ترور تلفات دارند. این فقط یکی از کارکردهای اخبار است.
تکاندهنده است، نه؟
اما آیا این تنها ضرر پیگیری اخبار است؟
اگر کلاً اخبار را فراموش کنید چه میشود؟
چه چیز مهمی را از دست میدهید؟
چقدر زمان ذخیره خواهید کرد؟
چقدر خلاقتر خواهید بود؟
ذهنتان چقدر آزادتر خواهد بود؟
دوبلی منتظر شماست.
✍️ پریسا رفائی | کتابخانهٔ بابل
دیگر اخبار نخوانید | رولف دوبلی | ترجمهٔ فائزه طباطبایی | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
پدر: او مُرد... دیگر اینجا نیست. در آسمان است.
پسر: آری، اما من جسم او را نیز دوست داشتم...
_ اُردت، کارل تئودور درایر
فیلسوفی را تصور کنید که پس از مرگ مادرش، چون نمىتواند با فقدان او کنار بیاید، بهناچار به عکسهاى او پناه میبرد، دومین زندگیاش را با او آغاز میکند و عکس و نوستالژى همراهِ آن را جایگزین حضور جسمانی مادرش میکند. عکاسی براى رولان بارت با مرگ بود که شروع شد و در طی زمان تبدیل شد به یک مسئله. او با بازبینی عکسهای خانوادگی که ابتدا از سر دلتنگی بود متوجه موضوع مهمی شد که عموماً نادیده گرفته میشود؛ اینکه در نهایت عکاسی ردهبندیپذیر نیست، یعنی عموماً نمیتوان ابژهای را برای عکاسی انتخاب کرد، بلکه همیشه آن ابژه حضور خود را به عکاس تحمیل میکند. بارت در کتاب اتاق روشن پرسید: «میان تمامی ابژههای این جهان: چرا همین ابژه، همین لحظه، و نه چیزی دیگر [را عکاسی میکنیم]؟» و پاسخ داد که یک عکس همیشه نتیجهی ارتباط عکاس با تماشاگر است بهواسطهی انرژیای که از ابژه ساطع میشود. عکس بهواقع، ثبت لحظهٔ وجودی آن شخص یا چیز در برابر عدسی دوربین است. و ذات عکاسی هیچ نیست جز ژست. در اینجا آنچه اهمیت دارد این است که با دیدن یک عکس مطمئن میشویم که آن شخص یا آن چیز همانجا وجود داشته است و از این رو در نزد مخاطب زنده است. بارت دربارهی عکسهایی که از خودش میگیرند، نوشت: «هنگام ژست گرفتن در برابر دوربین تا بدان حد خطر نمیکنم. یقیناً اینکه هستی من ساخته و پرداختهی عکاس است، استعاریست. اما حتی اگر این وابستگی خیالی باشد، دلهرهی این را دارم که نکند تصویر شباهتی به من نداشته باشد، هر چند در نهایت یک تصویر ــ تصویر من ــ متولد خواهد شد.» در حقیقت آنچه عکاسی را از دیگر هنرها جدا میکند این است که ابژه را زنده نشان میدهد حتی اگر ابژه چیزی مرده باشد. بارت نتیجه گرفت که عکس در نهایت تلفیقیست از امر زنده و مرده: زنده، چون با دیدن هر عکس اطمینان داریم که آن شخص یا آن شیءِ داخل عکس در آن لحظهی بهخصوص در آن مکان حضور داشته است. و مرده، چون ابژه در واقعیت بیجان است اما انگار که با یک عکس روح زندگی در آن دمیده شده. بارت دوست داشت که چنین به عکسهای مادرش نگاه کند. مادرش در عکسهایش زنده بود، اما جسمی نداشت! حال آنکه بارت جسم او را نیز دوست میداشت.
✍️ رامین اعلایی | کتابخانهٔ بابل
اتاق روشن | رولان بارت | ترجمهی فرشید آذرنگ | نشر حرفه نویسنده
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
پسر: آری، اما من جسم او را نیز دوست داشتم...
_ اُردت، کارل تئودور درایر
فیلسوفی را تصور کنید که پس از مرگ مادرش، چون نمىتواند با فقدان او کنار بیاید، بهناچار به عکسهاى او پناه میبرد، دومین زندگیاش را با او آغاز میکند و عکس و نوستالژى همراهِ آن را جایگزین حضور جسمانی مادرش میکند. عکاسی براى رولان بارت با مرگ بود که شروع شد و در طی زمان تبدیل شد به یک مسئله. او با بازبینی عکسهای خانوادگی که ابتدا از سر دلتنگی بود متوجه موضوع مهمی شد که عموماً نادیده گرفته میشود؛ اینکه در نهایت عکاسی ردهبندیپذیر نیست، یعنی عموماً نمیتوان ابژهای را برای عکاسی انتخاب کرد، بلکه همیشه آن ابژه حضور خود را به عکاس تحمیل میکند. بارت در کتاب اتاق روشن پرسید: «میان تمامی ابژههای این جهان: چرا همین ابژه، همین لحظه، و نه چیزی دیگر [را عکاسی میکنیم]؟» و پاسخ داد که یک عکس همیشه نتیجهی ارتباط عکاس با تماشاگر است بهواسطهی انرژیای که از ابژه ساطع میشود. عکس بهواقع، ثبت لحظهٔ وجودی آن شخص یا چیز در برابر عدسی دوربین است. و ذات عکاسی هیچ نیست جز ژست. در اینجا آنچه اهمیت دارد این است که با دیدن یک عکس مطمئن میشویم که آن شخص یا آن چیز همانجا وجود داشته است و از این رو در نزد مخاطب زنده است. بارت دربارهی عکسهایی که از خودش میگیرند، نوشت: «هنگام ژست گرفتن در برابر دوربین تا بدان حد خطر نمیکنم. یقیناً اینکه هستی من ساخته و پرداختهی عکاس است، استعاریست. اما حتی اگر این وابستگی خیالی باشد، دلهرهی این را دارم که نکند تصویر شباهتی به من نداشته باشد، هر چند در نهایت یک تصویر ــ تصویر من ــ متولد خواهد شد.» در حقیقت آنچه عکاسی را از دیگر هنرها جدا میکند این است که ابژه را زنده نشان میدهد حتی اگر ابژه چیزی مرده باشد. بارت نتیجه گرفت که عکس در نهایت تلفیقیست از امر زنده و مرده: زنده، چون با دیدن هر عکس اطمینان داریم که آن شخص یا آن شیءِ داخل عکس در آن لحظهی بهخصوص در آن مکان حضور داشته است. و مرده، چون ابژه در واقعیت بیجان است اما انگار که با یک عکس روح زندگی در آن دمیده شده. بارت دوست داشت که چنین به عکسهای مادرش نگاه کند. مادرش در عکسهایش زنده بود، اما جسمی نداشت! حال آنکه بارت جسم او را نیز دوست میداشت.
✍️ رامین اعلایی | کتابخانهٔ بابل
اتاق روشن | رولان بارت | ترجمهی فرشید آذرنگ | نشر حرفه نویسنده
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
👍1
❑ فیفی در زیربغل زوزه میکشد
گوه هنرمندْ پیهرو مانزونی را دیدهاید یا به یاد دارید؟ همان نود قوطی سیگرمیِ کنسروشده که حالا شصت سالی از خلقشان میگذرد. چند لحظه صبر کنید. چندشتان نشود. اگر بگویم یک قوطی از آن مجموعه همین دهدوازده سال پیش بعد از یک حراجیِ نفسگیر سه میلیارد و هفتصدهشتصد میلیون تومان فروش رفت، باز هم چندشتان میشود؟ یعنی هر گرم گوه آقای مانزونی شد صدوبیستوچهار میلیون تومان ناقابل. از طلای بیستچار عیار گرانتر. چهل سالی برویم عقبتر: چشمه یا آبنمای مارسل دوشان. باز هم چندشتان میشود؟ این «اثر هنری» یکی از مهمترین آثار هنری سدهٔ بیستم نامیده میشود و آغازکنندهٔ مسیری نو در جهان هنر. یک قرن بیاییم جلو: یک کوسهٔ پنجمتری که بهسفارش شکار شده و یخزده رسیده به اروپا و بعد از انجام مناسک هنری تبدیل شده است به اثری دوازده میلیون دلاری. شاید از خودتان میپرسید که این هم شد هنر؟ اینها هم شد اثر هنری؟ پاسخ دنیای هنر این است که بله! اثر هنریست چون هنرمند و اقتصاد هنر آن را اثر هنری میداند. مخاطب هم پس از مشاهدهاش در موزهها اظهار نفهمیدن و لذتنبردن نمیکند. شاید سرسختی کنید که: اصلاً گیریم اینها هنر. این همه پول بیزبان چرا باید برود پای این چیزها؟ در جهانی که میلیونها انسان برای روزی دو سه دلار مرده و زندهشان را یاد میکنند، این پولها چه معنی دارد؟ دُن تامپسونِ اقتصاددان و مجموعهدار در این کتابِ درخشان پی پاسخ همین پرسشها رفته است. روزنامهنگاری امریکایی گفته بود که فلان کسک «با کمک مشتی دلال و مجموعهدار اشیای پیشپاافتاده را به سرمایه تبدیل میکند و پورنوگرافی را به اثر آوانگارد و آتوآشغال را به هنر فاخر.» نمیدانست که ناخواسته دارد از فرآیندی میگوید که محرک اصلیاش نظمی اقتصادیست که هر پدیدهای را ــ ازجمله هنر ــ از ریخت میاندازد و بهدلخواه شکلش میدهد. استخراج طلا از چاه رودهها.
نویسنده در مقدمهٔ فارسی کتاب نوشته است که حرفهای این کتاب خیلی به قوارهٔ بازار هنر ایران نمیخورد. با اجازهٔ ایشان بهتر است «ماهیت» را به «اندازه» ترجیح دهیم: عیناً همان روانشناسی، همان مناسبات و همان روابط متعارف جهانی در اینجا نیز برقرار است؛ شاید چرکتر و موحشتر. اینجا نیز سلبریتی و دارندهٔ تهریش و هیلزنشین پای پیشرفتِ این تئاتر پولساز چمباتمه زدهاند. شاید تنها بتوان دو تفاوت یافت: اینجا «دلالان» همزمان «مشاور» و «منتقد» نیز به شمار میآیند، و تابلو-انسانهایی که دستشان نمیرسد، به پرینت «آثار بزرگ» بر زیربغل برنزه قناعت میکنند.
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
کوسهٔ شکمپرِ ۱۲ میلیون دلاری | دُن تامپسون | ترجمهٔ اشکان زهرایی | نشر بیدگل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
گوه هنرمندْ پیهرو مانزونی را دیدهاید یا به یاد دارید؟ همان نود قوطی سیگرمیِ کنسروشده که حالا شصت سالی از خلقشان میگذرد. چند لحظه صبر کنید. چندشتان نشود. اگر بگویم یک قوطی از آن مجموعه همین دهدوازده سال پیش بعد از یک حراجیِ نفسگیر سه میلیارد و هفتصدهشتصد میلیون تومان فروش رفت، باز هم چندشتان میشود؟ یعنی هر گرم گوه آقای مانزونی شد صدوبیستوچهار میلیون تومان ناقابل. از طلای بیستچار عیار گرانتر. چهل سالی برویم عقبتر: چشمه یا آبنمای مارسل دوشان. باز هم چندشتان میشود؟ این «اثر هنری» یکی از مهمترین آثار هنری سدهٔ بیستم نامیده میشود و آغازکنندهٔ مسیری نو در جهان هنر. یک قرن بیاییم جلو: یک کوسهٔ پنجمتری که بهسفارش شکار شده و یخزده رسیده به اروپا و بعد از انجام مناسک هنری تبدیل شده است به اثری دوازده میلیون دلاری. شاید از خودتان میپرسید که این هم شد هنر؟ اینها هم شد اثر هنری؟ پاسخ دنیای هنر این است که بله! اثر هنریست چون هنرمند و اقتصاد هنر آن را اثر هنری میداند. مخاطب هم پس از مشاهدهاش در موزهها اظهار نفهمیدن و لذتنبردن نمیکند. شاید سرسختی کنید که: اصلاً گیریم اینها هنر. این همه پول بیزبان چرا باید برود پای این چیزها؟ در جهانی که میلیونها انسان برای روزی دو سه دلار مرده و زندهشان را یاد میکنند، این پولها چه معنی دارد؟ دُن تامپسونِ اقتصاددان و مجموعهدار در این کتابِ درخشان پی پاسخ همین پرسشها رفته است. روزنامهنگاری امریکایی گفته بود که فلان کسک «با کمک مشتی دلال و مجموعهدار اشیای پیشپاافتاده را به سرمایه تبدیل میکند و پورنوگرافی را به اثر آوانگارد و آتوآشغال را به هنر فاخر.» نمیدانست که ناخواسته دارد از فرآیندی میگوید که محرک اصلیاش نظمی اقتصادیست که هر پدیدهای را ــ ازجمله هنر ــ از ریخت میاندازد و بهدلخواه شکلش میدهد. استخراج طلا از چاه رودهها.
نویسنده در مقدمهٔ فارسی کتاب نوشته است که حرفهای این کتاب خیلی به قوارهٔ بازار هنر ایران نمیخورد. با اجازهٔ ایشان بهتر است «ماهیت» را به «اندازه» ترجیح دهیم: عیناً همان روانشناسی، همان مناسبات و همان روابط متعارف جهانی در اینجا نیز برقرار است؛ شاید چرکتر و موحشتر. اینجا نیز سلبریتی و دارندهٔ تهریش و هیلزنشین پای پیشرفتِ این تئاتر پولساز چمباتمه زدهاند. شاید تنها بتوان دو تفاوت یافت: اینجا «دلالان» همزمان «مشاور» و «منتقد» نیز به شمار میآیند، و تابلو-انسانهایی که دستشان نمیرسد، به پرینت «آثار بزرگ» بر زیربغل برنزه قناعت میکنند.
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
کوسهٔ شکمپرِ ۱۲ میلیون دلاری | دُن تامپسون | ترجمهٔ اشکان زهرایی | نشر بیدگل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ شک و شیطان
«الف الف است». گزاره از این سادهتر و بدیهیتر هم میشود؟ اما سادگی این گزاره در خود معضلی را پنهان کرده است: این گزاره در مورد هر چیزی در جهان صادق است، حتی امور موهوم و خیالی. اسب تکشاخ اسب تکشاخ است، هرچند مطمئن هستیم وجود خارجی ندارد. اما راوی کتاب تأملّات درست از درون همین بیحاصلترین گزاره، جهانی خلق میکند. هرچند «الف الف است» در مورد هر موجودی، حتی موهوم، صدق میکند، اما تنها یک مصداق وجود دارد که در ان صدق این گزاره لاجرم نشان از وجود بالفعل محتوای آن در جهان خارج دارد: «من من هستم». وقتی این جمله را میگویید دارید فکر میکنید، و بیشک همین نشان میدهد که وجودی موهوم ندارید. این تنها گزارهای است که صرف تصور آن مستقیماً، در یک شهود بیواسطه، به وجود خارجی یک موجود اندیشنده منتهی میشود. در نظر دکارت نزاع بر سر صدق این گزاره نزاعی است که در آن خدا و شیطان با هم نبرد میکنند.
فلسفهی مدرن اینجا آغاز میشود، در تولید یک درونبودگی بدیع و بیسابقه. «الف الف است»، یا اصل منطقی اینهمانی، در دست دکارت به شکلی ژرف بدل به مخزن زایندهای برای تولید مفاهیم جدید میشود. این نخستین بار در تاریخ اندیشهی بشر بود که یک صورت منطقی، بیواسطه به یک شکل خاص هستی منتهی میشد. و آیا معضل بنیادین هر شکلی از شکاکیت درست همین نیست، یعنی نسبت اندیشه و هستی، یا به قول ژان هیپولیت، منطق و اگزیستانس؟ هرچند فلاسفه پس از دکارت هر یک با تولید نسبتهای منطقی بدیع کوشیدند به این مسئله پاسخ جدیدی دهند، اما هیچکدام از این نوآوریهای منطقی-انتولوژیکی بدون صورتبندی شگفتانگیز دکارت در کتاب تأملات امکانپذیر نمیشد. کتاب دکارت بیشک در وهلهی نخست کتابی ساده به نظر میرسد، اما این کتابی است با یک روایت ادبی درخشان، پرسوناژ مفهومی بیبدیل، معمای فلسفی جذاب و جستجویی همچون یک داستان کارآگاهی در پی یافتن مصداقی برای عقلانیت ما در جهان خارج. بدینترتیب، راوی شکاک دکارت نه فقط پدر فلسفهی مدرن، که حتی نیای مفهوم شگفتی چون نیهیلیسم نیز هست: برخلاف آنچه دکارت آرزو داشت، فلاسفهی بعدی نسل از پی نسل، نه تنها به برهان او توجهی نکردند، بلکه از او الهام گرفتند تا هرچه بیشتر به چیستی شکاف آگاهی و جهان بیندیشند، به مغاک هیچانگاری.
✍️ سروش سیدی | کتابخانهی بابل
تأملات در فلسفهی اولی | رنه دکارت | ترجمهٔ احمد احمدی | سمت
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
«الف الف است». گزاره از این سادهتر و بدیهیتر هم میشود؟ اما سادگی این گزاره در خود معضلی را پنهان کرده است: این گزاره در مورد هر چیزی در جهان صادق است، حتی امور موهوم و خیالی. اسب تکشاخ اسب تکشاخ است، هرچند مطمئن هستیم وجود خارجی ندارد. اما راوی کتاب تأملّات درست از درون همین بیحاصلترین گزاره، جهانی خلق میکند. هرچند «الف الف است» در مورد هر موجودی، حتی موهوم، صدق میکند، اما تنها یک مصداق وجود دارد که در ان صدق این گزاره لاجرم نشان از وجود بالفعل محتوای آن در جهان خارج دارد: «من من هستم». وقتی این جمله را میگویید دارید فکر میکنید، و بیشک همین نشان میدهد که وجودی موهوم ندارید. این تنها گزارهای است که صرف تصور آن مستقیماً، در یک شهود بیواسطه، به وجود خارجی یک موجود اندیشنده منتهی میشود. در نظر دکارت نزاع بر سر صدق این گزاره نزاعی است که در آن خدا و شیطان با هم نبرد میکنند.
فلسفهی مدرن اینجا آغاز میشود، در تولید یک درونبودگی بدیع و بیسابقه. «الف الف است»، یا اصل منطقی اینهمانی، در دست دکارت به شکلی ژرف بدل به مخزن زایندهای برای تولید مفاهیم جدید میشود. این نخستین بار در تاریخ اندیشهی بشر بود که یک صورت منطقی، بیواسطه به یک شکل خاص هستی منتهی میشد. و آیا معضل بنیادین هر شکلی از شکاکیت درست همین نیست، یعنی نسبت اندیشه و هستی، یا به قول ژان هیپولیت، منطق و اگزیستانس؟ هرچند فلاسفه پس از دکارت هر یک با تولید نسبتهای منطقی بدیع کوشیدند به این مسئله پاسخ جدیدی دهند، اما هیچکدام از این نوآوریهای منطقی-انتولوژیکی بدون صورتبندی شگفتانگیز دکارت در کتاب تأملات امکانپذیر نمیشد. کتاب دکارت بیشک در وهلهی نخست کتابی ساده به نظر میرسد، اما این کتابی است با یک روایت ادبی درخشان، پرسوناژ مفهومی بیبدیل، معمای فلسفی جذاب و جستجویی همچون یک داستان کارآگاهی در پی یافتن مصداقی برای عقلانیت ما در جهان خارج. بدینترتیب، راوی شکاک دکارت نه فقط پدر فلسفهی مدرن، که حتی نیای مفهوم شگفتی چون نیهیلیسم نیز هست: برخلاف آنچه دکارت آرزو داشت، فلاسفهی بعدی نسل از پی نسل، نه تنها به برهان او توجهی نکردند، بلکه از او الهام گرفتند تا هرچه بیشتر به چیستی شکاف آگاهی و جهان بیندیشند، به مغاک هیچانگاری.
✍️ سروش سیدی | کتابخانهی بابل
تأملات در فلسفهی اولی | رنه دکارت | ترجمهٔ احمد احمدی | سمت
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ دستورالعمل روایت داستان زندگیتان برای سایهتان:
۱- سایهتان را پیدا کنید. احتمالاً یا روی دیوار است یا روی زمین زیر پایتان.
۲- یک رویداد مهم زندگیتان را برایش تعریف کنید.
۳- آیا او این رویداد را از پیش میشناسد؟
اگر جواب منفی است: او سایهی شما نیست. به بند «۱» بازگردید.
اگر جواب مثبت است: داستان شما برای او تکراری است اما نه کاملاً تکراری. او از زاویهای متفاوت با شما آن رویداد را دیده و به خاطر سپرده است: از روی دیوار یا روی زمین زیر پایتان. به هر حال داستان او کمی با داستان شما متفاوت خواهد بود.
۴- به داستان سایهتان در مورد همان رویداد گوش کنید.
داستان برایتان تکراری نیست؟ او سایهی شما نیست. به بند «۱» بازگردید.
داستان برایتان تکراری است؟ میبینید که داستان سایهتان وجوه و زوایایی دارد که تا به حال ندیده بودید یا در خاطر شما نبوده. پس از شنیدن این داستان، نظرتان راجع به آن رویداد تا حدودی عوض شده و داستان تازهای دربارهی آن خواهید داشت.
۵- این داستان تازه را برای سایهتان تعریف کنید. او خواهد دید که داستان شما وجوه و زوایای تازهای دارد که تا به حال به آنها فکر نکرده بوده.
۶- به بند «۴» بازگردید.
میخواهید این بازی تکرارهای دیوانهوار و این سرگردانی در تالار آینههای بیپایان را تا آخر ادامه دهید؟ پیش از آنکه شروع کنید کمی دست نگه دارید. کسی قبل از شما این بازی را تا انتها بازی کرده و آنرا در قالب یک رمان نوشته است: «بوف کور» اثر صادق هدایت. یک راوی بینام، پس از روایت داستان یک عشق مالیخولیایی و یک قتل هولناک برای سایهاش و تکرار بیپایان این رویدادها، متوجه میشود که کسی (یک نقاش)، هزار سال پیش از این همدرد او بوده، عاشق شده، کسی را کشته و این بازی را با سایهاش تا انتها بازی کرده است. راوی به خواب میرود و وقتی بیدار میشود کسی نیست جز همان نقاش در هزار سال پیش و باز هم تکرار بیپایان یک رویداد در هزاران ساختار و تصویر متفاوت. وحشتناک است، نه؟
این بازی آینههای بیپایان بین راوی بینام «بوف کور» و سایهاش چنان تکاندهنده، ترسناک و تاریک از کار درآمده که هر کسی را توان آن نیست که این رمان را یکنفس و با آسودگی بخواند. پیشنهاد میکنم پیش از این که وارد این بازی ترسناک شوید، این رمان درخشان و تیره را یک بار دیگر بخوانید.
✍️ علی شاهی | کتابخانهٔ بابل
بوف کور | صادق هدایت | مؤسسهٔ انتشارات امیرکبیر [جعفری]
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
۱- سایهتان را پیدا کنید. احتمالاً یا روی دیوار است یا روی زمین زیر پایتان.
۲- یک رویداد مهم زندگیتان را برایش تعریف کنید.
۳- آیا او این رویداد را از پیش میشناسد؟
اگر جواب منفی است: او سایهی شما نیست. به بند «۱» بازگردید.
اگر جواب مثبت است: داستان شما برای او تکراری است اما نه کاملاً تکراری. او از زاویهای متفاوت با شما آن رویداد را دیده و به خاطر سپرده است: از روی دیوار یا روی زمین زیر پایتان. به هر حال داستان او کمی با داستان شما متفاوت خواهد بود.
۴- به داستان سایهتان در مورد همان رویداد گوش کنید.
داستان برایتان تکراری نیست؟ او سایهی شما نیست. به بند «۱» بازگردید.
داستان برایتان تکراری است؟ میبینید که داستان سایهتان وجوه و زوایایی دارد که تا به حال ندیده بودید یا در خاطر شما نبوده. پس از شنیدن این داستان، نظرتان راجع به آن رویداد تا حدودی عوض شده و داستان تازهای دربارهی آن خواهید داشت.
۵- این داستان تازه را برای سایهتان تعریف کنید. او خواهد دید که داستان شما وجوه و زوایای تازهای دارد که تا به حال به آنها فکر نکرده بوده.
۶- به بند «۴» بازگردید.
میخواهید این بازی تکرارهای دیوانهوار و این سرگردانی در تالار آینههای بیپایان را تا آخر ادامه دهید؟ پیش از آنکه شروع کنید کمی دست نگه دارید. کسی قبل از شما این بازی را تا انتها بازی کرده و آنرا در قالب یک رمان نوشته است: «بوف کور» اثر صادق هدایت. یک راوی بینام، پس از روایت داستان یک عشق مالیخولیایی و یک قتل هولناک برای سایهاش و تکرار بیپایان این رویدادها، متوجه میشود که کسی (یک نقاش)، هزار سال پیش از این همدرد او بوده، عاشق شده، کسی را کشته و این بازی را با سایهاش تا انتها بازی کرده است. راوی به خواب میرود و وقتی بیدار میشود کسی نیست جز همان نقاش در هزار سال پیش و باز هم تکرار بیپایان یک رویداد در هزاران ساختار و تصویر متفاوت. وحشتناک است، نه؟
این بازی آینههای بیپایان بین راوی بینام «بوف کور» و سایهاش چنان تکاندهنده، ترسناک و تاریک از کار درآمده که هر کسی را توان آن نیست که این رمان را یکنفس و با آسودگی بخواند. پیشنهاد میکنم پیش از این که وارد این بازی ترسناک شوید، این رمان درخشان و تیره را یک بار دیگر بخوانید.
✍️ علی شاهی | کتابخانهٔ بابل
بوف کور | صادق هدایت | مؤسسهٔ انتشارات امیرکبیر [جعفری]
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ طاعون سفید طغیانگران
طاعون همیشه از آرامش قبل از طوفان آغاز میشود و نشانههایش را پیشاپیشِ خود میفرستد. غریبهای که وارد شهر میشود، پرچمی که بر فراز خانهای بالا میرود، هواپیمایی که بر زمین مینشیند، آدمی که سرفه میکند و کنار خیابان نقش زمین میشود، موشی که خون بالا میآورد و میچرخد و در راهپله میمیرد، خیارکهایی که از تنها بیرون میزند. در آغاز همه چنان مبهوتند که از قبول فاجعه تن میزنند تا این که بدنها جسد شود و جسدها تلنبار. در عبور از طاعون انسان به موجودی ترسناک تبدیل میشود؛ از درون تهی و از بیرون مبتلا به انهدامی تدریجی. شهرها قرنطینه میشود، نفس آدمها بزرگترین آلودگی جهان میشود و ترس خانه به خانه در میزند و انسانها را بیرون میکشد و به میان لابیرنتی پرتاب میکند که یک سرش مرگ است و سر دیگرش زندگی. اما مسیر رو به زندگی دشواریاب است و زوال در انتظار شهر ایستاده است.
با این همه، در کنار تسلط همهجانبۀ طاعون سیاه، طاعون دیگری رفتهرفته جان میگیرد و میبالد و با آن پنجه در پنجه میایستد: طاعون سفید طغیان. طغیانی که از جان آدمهای عاشق ریشه میگیرد. عاشقانی که زودتر از بقیه بوی فاجعه را حس میکنند. تعدادشان کم است اما ایمانشان را به رهایی از دست نمیدهند. میایستند تا دستهای رهامانده از استیصال را بگیرند، جانشان به جان آدمها گره خورده است. این طاعونهای سفید خود را گسترش میدهند و تنها راه نجات از رستاخیز تباهیاند. جامعه در وضعیت عادی، این طغیانگران را مثل طاعون دفع میکند اما سر بزنگاهِ ازنفسافتادگیاش، در آغوش همانها جانی دوباره میگیرد و در سایۀ نبرد جانانۀ آنها به زندگی برمیگردد.
کامو در رمان طاعون، شهری را توصیف میکند «بیکبوتر و بیدرخت و بیباغ» و مردمی که مدام «پای تلفن و در کافهها از برات و بارنامه و تنزیل سخن میگویند». طاعون هجوم میآورد و در میانۀ بلعیدن زندگی، طغیان انسانهایی مثل ریوی پزشک و تاروی روشنفکر به کمک شهر و انسانهایش میآید. طاعون سیاه به پایان میرسد. درهای شهر باز میشود، مرگِ مغلوبه، بساطش را جمع میکند و نور پدیدار میشود. طاعون سفید به سنگرهای خودش عقب رانده میشود و طغیانگران به زندگی عادی بازمیگردند چون انسان ذاتاً به سهلانگاری و تباهی مایلتر است و شهر در حالت عادی تحمل چنین نوری را ندارد.
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهی بابل
طاعون | آلبر کامو | ترجمهٔ رضا سیدحسینی | نشر نیلوفر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
طاعون همیشه از آرامش قبل از طوفان آغاز میشود و نشانههایش را پیشاپیشِ خود میفرستد. غریبهای که وارد شهر میشود، پرچمی که بر فراز خانهای بالا میرود، هواپیمایی که بر زمین مینشیند، آدمی که سرفه میکند و کنار خیابان نقش زمین میشود، موشی که خون بالا میآورد و میچرخد و در راهپله میمیرد، خیارکهایی که از تنها بیرون میزند. در آغاز همه چنان مبهوتند که از قبول فاجعه تن میزنند تا این که بدنها جسد شود و جسدها تلنبار. در عبور از طاعون انسان به موجودی ترسناک تبدیل میشود؛ از درون تهی و از بیرون مبتلا به انهدامی تدریجی. شهرها قرنطینه میشود، نفس آدمها بزرگترین آلودگی جهان میشود و ترس خانه به خانه در میزند و انسانها را بیرون میکشد و به میان لابیرنتی پرتاب میکند که یک سرش مرگ است و سر دیگرش زندگی. اما مسیر رو به زندگی دشواریاب است و زوال در انتظار شهر ایستاده است.
با این همه، در کنار تسلط همهجانبۀ طاعون سیاه، طاعون دیگری رفتهرفته جان میگیرد و میبالد و با آن پنجه در پنجه میایستد: طاعون سفید طغیان. طغیانی که از جان آدمهای عاشق ریشه میگیرد. عاشقانی که زودتر از بقیه بوی فاجعه را حس میکنند. تعدادشان کم است اما ایمانشان را به رهایی از دست نمیدهند. میایستند تا دستهای رهامانده از استیصال را بگیرند، جانشان به جان آدمها گره خورده است. این طاعونهای سفید خود را گسترش میدهند و تنها راه نجات از رستاخیز تباهیاند. جامعه در وضعیت عادی، این طغیانگران را مثل طاعون دفع میکند اما سر بزنگاهِ ازنفسافتادگیاش، در آغوش همانها جانی دوباره میگیرد و در سایۀ نبرد جانانۀ آنها به زندگی برمیگردد.
کامو در رمان طاعون، شهری را توصیف میکند «بیکبوتر و بیدرخت و بیباغ» و مردمی که مدام «پای تلفن و در کافهها از برات و بارنامه و تنزیل سخن میگویند». طاعون هجوم میآورد و در میانۀ بلعیدن زندگی، طغیان انسانهایی مثل ریوی پزشک و تاروی روشنفکر به کمک شهر و انسانهایش میآید. طاعون سیاه به پایان میرسد. درهای شهر باز میشود، مرگِ مغلوبه، بساطش را جمع میکند و نور پدیدار میشود. طاعون سفید به سنگرهای خودش عقب رانده میشود و طغیانگران به زندگی عادی بازمیگردند چون انسان ذاتاً به سهلانگاری و تباهی مایلتر است و شهر در حالت عادی تحمل چنین نوری را ندارد.
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهی بابل
طاعون | آلبر کامو | ترجمهٔ رضا سیدحسینی | نشر نیلوفر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ نویسندهی قمارباز
تصویر یک نویسندهی بزرگ احتمالاً باید چنین چیزی باشد: کسی که صبح تا شب و شب تا صبح پشت میز نشسته، مدام روی موضوعات فکریاش متمرکز است، بیوقفه کار میکند، یا میخواند یا مینویسد. به جهان اطرافش بیتوجه است و خود را وقف کارش کرده و دست از تلاش نمیکشد تا موفق شود.
اگر به شما بگویند که تصویر داستایفسکی هیچ ربطی به این تصویر آرمانی بالا ندارد چه؟ یک نویسندهی شلخته. آدمی بیثبات و متزلزل. دمدمی مزاج و تنبل. استراحتهای طولانی و زمانهای کاری کوتاه. مریض. مست و مهمتر از همه قمارباز. موجودی که بیشترین پول و بیشترین وقت خود را در زندگی پای میزهای قمار گذرانده است.
آیا چنین نویسندهای اصلاً میتواند چنان کارهای بزرگی بنویسد؟ این پرسش ادوارد هلت کار فیلسوف و تاریخدان در کتاب «جدال شک و ایمان» است. کار سعی میکند از طریق منابعی دست اول و مهم، زندگی شلخته و افراطی یکی از بزرگترین نویسندههای تاریخ ادبیات را بازسازی کند با این هدف که دریابد نیروی خلاقهی او از کجا میآمده و چگونه در میان این همه مشکل و ولنگاری، توانسته چنین رمانهای بزرگی بنویسد.
کار از تمام منابعی که تا زمان خودش در اختیار داشته استفاده کرده: یادداشتهای داستایفسکی، نامههایش، گزارشهای اطرافیان، روزنامهها و مهمتر از همه خاطرهنگاریهای ساده و صمیمی همسر آخرش آنا. آنا تقریباً بیشتر روزهای دوران پختگی نویسندهی بزرگ را با جزئیات ثبت کرده است. کار تمام این نوشتهها را میکاود و کنار هم میگذارد تا به تصوری دقیق و عمیق از کار فکری داستایفسکی برسد. هدف او این است که ببیند داستایفسکی، حوالی نوشتن آثار بزرگش، چه حالی داشته، به چه کارهایی مشغول بوده و ایدههای خود را از کجا پیدا میکرده و میپرداخته و باید اعتراف کنیم که تا حدود زیادی موفق شده به این هدف برسد. او کارهای بزرگ داستایفسکی را در زمینه و زمانهی نوشتهشدنشان قرار داده و تصویری قابلقبول از روند خلاقیت داستایفسکی در زمان نوشتن جنایت و مکافات، ابله، جنزدگان و برادران کارامازوف رسم کرده است. کتابی جذاب و در عین حال آموزنده که به خواننده نشان میدهد یک نویسندهی بزرگ از کجا میآید و چگونه شکل میگیرد. کتابی که به ما نشان میدهد هیچ مشکلی نمیتواند مانع خلاقیت نویسندهای به بزرگی داستایفسکی شود.
✍️ شیرین مجد | کتابخانهی بابل
جدال شک و ایمان | ادوارد هلت کار | ترجمهٔ خشایار دیهیمی | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
تصویر یک نویسندهی بزرگ احتمالاً باید چنین چیزی باشد: کسی که صبح تا شب و شب تا صبح پشت میز نشسته، مدام روی موضوعات فکریاش متمرکز است، بیوقفه کار میکند، یا میخواند یا مینویسد. به جهان اطرافش بیتوجه است و خود را وقف کارش کرده و دست از تلاش نمیکشد تا موفق شود.
اگر به شما بگویند که تصویر داستایفسکی هیچ ربطی به این تصویر آرمانی بالا ندارد چه؟ یک نویسندهی شلخته. آدمی بیثبات و متزلزل. دمدمی مزاج و تنبل. استراحتهای طولانی و زمانهای کاری کوتاه. مریض. مست و مهمتر از همه قمارباز. موجودی که بیشترین پول و بیشترین وقت خود را در زندگی پای میزهای قمار گذرانده است.
آیا چنین نویسندهای اصلاً میتواند چنان کارهای بزرگی بنویسد؟ این پرسش ادوارد هلت کار فیلسوف و تاریخدان در کتاب «جدال شک و ایمان» است. کار سعی میکند از طریق منابعی دست اول و مهم، زندگی شلخته و افراطی یکی از بزرگترین نویسندههای تاریخ ادبیات را بازسازی کند با این هدف که دریابد نیروی خلاقهی او از کجا میآمده و چگونه در میان این همه مشکل و ولنگاری، توانسته چنین رمانهای بزرگی بنویسد.
کار از تمام منابعی که تا زمان خودش در اختیار داشته استفاده کرده: یادداشتهای داستایفسکی، نامههایش، گزارشهای اطرافیان، روزنامهها و مهمتر از همه خاطرهنگاریهای ساده و صمیمی همسر آخرش آنا. آنا تقریباً بیشتر روزهای دوران پختگی نویسندهی بزرگ را با جزئیات ثبت کرده است. کار تمام این نوشتهها را میکاود و کنار هم میگذارد تا به تصوری دقیق و عمیق از کار فکری داستایفسکی برسد. هدف او این است که ببیند داستایفسکی، حوالی نوشتن آثار بزرگش، چه حالی داشته، به چه کارهایی مشغول بوده و ایدههای خود را از کجا پیدا میکرده و میپرداخته و باید اعتراف کنیم که تا حدود زیادی موفق شده به این هدف برسد. او کارهای بزرگ داستایفسکی را در زمینه و زمانهی نوشتهشدنشان قرار داده و تصویری قابلقبول از روند خلاقیت داستایفسکی در زمان نوشتن جنایت و مکافات، ابله، جنزدگان و برادران کارامازوف رسم کرده است. کتابی جذاب و در عین حال آموزنده که به خواننده نشان میدهد یک نویسندهی بزرگ از کجا میآید و چگونه شکل میگیرد. کتابی که به ما نشان میدهد هیچ مشکلی نمیتواند مانع خلاقیت نویسندهای به بزرگی داستایفسکی شود.
✍️ شیرین مجد | کتابخانهی بابل
جدال شک و ایمان | ادوارد هلت کار | ترجمهٔ خشایار دیهیمی | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ نگاه خیرهی مغاک سیاست
به اخبار سیاسی روزمره دقت کنید. رهبران سیاسی با هم دیدار و گفتگو میکنند، میخندند، دست میدهند و الخ. اما آیا این همهی ماجراست؟ رهبران سیاسی برای یکدیگر خطونشان نمیکشند؟ یکدیگر را به قطع روابط یا تحریم یا حتی برخورد نظامی تهدید نمیکنند؟ چهرهی ژانوسی سیاست عملی را چگونه باید فهمید؟ سیاستمداران عرصهی سیاست را چگونه میبینند؟ آیا برای ما که بیرون گود ایستادهایم، راهی برای نگریستن به سیاست از زاویهی دید حاکمان وجود دارد؟ اگر به کتابهای عموماً آکادمیک مراجعه کنیم، با انبوهی از پاسخهای عمدتاً پیچیده و مبتنی بر نگاه آماری مواجه خواهیم شد. پاسخهایی که در بسیاری از مواقع ردی از خود در جهان عملی سیاست و بر روی زمین سختِ تقابل نیروهای سیاسی برجا نمیگذارند. پاسخهای آکادمیک در خارج از لولههای آزمایشگاهی، بدل به مشتی کاغذ بیهوده میشوند. چرا چنین درهی عمیقی مابین سیاست در آکادمی و سیاست واقعی آنگونه که سیاستمدار میفهمد، ایجاد شده است؟ کارل اشمیت، فیلسوف و حقوقدان آلمانی عصر وایمار، در بحبوحهی جدلهای بیپایان سیاسی در دموکراسی بیرمق آن عصر و برای نشان دادن قطبنمای واقعیِ سیاستمداران در اقیانوس سیاست عملی، «مفهوم امر سیاسی» را نوشت. از منظر او، حاکم کسیست که در شرایط استثناء و در نبود قدرت تصمیمگیری، با اتکا به توانایی تشخیص خود، مرز میان دوست و دشمن را ترسیم میکند. اما چرا دوست و دشمن؟ اشمیت طی مقایسهی سیاست با اخلاق، هنر و اقتصاد، و با برجسته ساختن دوگانههای خیر و شر، زیبایی و زشتی و سود و زیان، دوگانهی کانونی در سیاست را تمایز میان دوست و دشمن معرفی میکند. اشمیت تمام هویت امر سیاسی را به این دوگانه گره میزند و هرگونه تمایز دیگر اعم از دینی، نژادی و... را ذیل این دوگانه طبقهبندی میکند. اشمیت در عصری که بهقول نیچه، عصر واپسین انسان بود، کوشید تا شمهای از والاتباری ابرانسان را در قامت حاکمی خدایگونه صورتبندی کند اما تهیبودنِ هولناکِ محتوای این تصمیم، یعنی تمیزِ دوست از دشمن، نشان میدهد که احتمالاً خودِ او نیز از خیرگی نگاه مغاک در امان نماند.
✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل
مفهوم امر سیاسی | کارل اشمیت | ترجمهی یاشار جیرانی و رسول نمازی | انتشارات ققنوس
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
به اخبار سیاسی روزمره دقت کنید. رهبران سیاسی با هم دیدار و گفتگو میکنند، میخندند، دست میدهند و الخ. اما آیا این همهی ماجراست؟ رهبران سیاسی برای یکدیگر خطونشان نمیکشند؟ یکدیگر را به قطع روابط یا تحریم یا حتی برخورد نظامی تهدید نمیکنند؟ چهرهی ژانوسی سیاست عملی را چگونه باید فهمید؟ سیاستمداران عرصهی سیاست را چگونه میبینند؟ آیا برای ما که بیرون گود ایستادهایم، راهی برای نگریستن به سیاست از زاویهی دید حاکمان وجود دارد؟ اگر به کتابهای عموماً آکادمیک مراجعه کنیم، با انبوهی از پاسخهای عمدتاً پیچیده و مبتنی بر نگاه آماری مواجه خواهیم شد. پاسخهایی که در بسیاری از مواقع ردی از خود در جهان عملی سیاست و بر روی زمین سختِ تقابل نیروهای سیاسی برجا نمیگذارند. پاسخهای آکادمیک در خارج از لولههای آزمایشگاهی، بدل به مشتی کاغذ بیهوده میشوند. چرا چنین درهی عمیقی مابین سیاست در آکادمی و سیاست واقعی آنگونه که سیاستمدار میفهمد، ایجاد شده است؟ کارل اشمیت، فیلسوف و حقوقدان آلمانی عصر وایمار، در بحبوحهی جدلهای بیپایان سیاسی در دموکراسی بیرمق آن عصر و برای نشان دادن قطبنمای واقعیِ سیاستمداران در اقیانوس سیاست عملی، «مفهوم امر سیاسی» را نوشت. از منظر او، حاکم کسیست که در شرایط استثناء و در نبود قدرت تصمیمگیری، با اتکا به توانایی تشخیص خود، مرز میان دوست و دشمن را ترسیم میکند. اما چرا دوست و دشمن؟ اشمیت طی مقایسهی سیاست با اخلاق، هنر و اقتصاد، و با برجسته ساختن دوگانههای خیر و شر، زیبایی و زشتی و سود و زیان، دوگانهی کانونی در سیاست را تمایز میان دوست و دشمن معرفی میکند. اشمیت تمام هویت امر سیاسی را به این دوگانه گره میزند و هرگونه تمایز دیگر اعم از دینی، نژادی و... را ذیل این دوگانه طبقهبندی میکند. اشمیت در عصری که بهقول نیچه، عصر واپسین انسان بود، کوشید تا شمهای از والاتباری ابرانسان را در قامت حاکمی خدایگونه صورتبندی کند اما تهیبودنِ هولناکِ محتوای این تصمیم، یعنی تمیزِ دوست از دشمن، نشان میدهد که احتمالاً خودِ او نیز از خیرگی نگاه مغاک در امان نماند.
✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل
مفهوم امر سیاسی | کارل اشمیت | ترجمهی یاشار جیرانی و رسول نمازی | انتشارات ققنوس
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ انسان، برج بلند اعتراض
حکومتهای استبدادی و کمونیستی و توتالیتر تا کجا پیش خواهند رفت؟ یعنی اگر شرایط کلی زندگی دست آنها را باز میگذاشت تا اختیار کامل داشته باشند، در اجرای ایدئولوژی و نظام فکری خود تا چه حدی پیش میرفتند؟ احتمالاً حدسهایی میزنید و تحلیلهایی میکنید و نتیجهگیریهایی. اما اگر بخواهید شکل عریان و دقیق این وضعیت را ببینید، بهتر است که رمان میرا را بخوانید؛ رمانی آیندهنگرانه دربارهی جامعهای که این نوع حکومتها میتوانند یا میخواهند بسازند. جوامعی از بایدها و نبایدها که بر بنیاد خواست «حکومت» ساخته میشود. در این جوامع مهمترین نکته این است که «شخص» معنای خود را از دست بدهد. «هویت» هر فرد انسانی پاشنهی آشیلی است که حکومتها نشانه گرفتهاند، چون انسان بیهویت را میتوان در دست گرفت و بهدلخواه ادارهاش کرد. در این ساختار او فقط ابزاریست برای بقای حکومت نه چیزی بیشتر. انسان بیهویت نه میپرسد نه اعتراضی دارد. راضی است و لبخندی همیشگی بر لب دارد.
حکومتها با استفاده از «بیهویتی» انسان میتوانند تمامیِ ارزشهای بشری را بهنفع خود به ضدارزش تبدیل کنند. آنها میتوانند معنای دیگری برای عشق بتراشند. میتوانند خانواده و دوستی و تنهایی و ... را به چیزهایی جدید تبدیل کنند و به این طریق بقای خود را تضمین کنند. در این جوامع انسانها ناچارند رمهوار، در سطحی عریان و سخت مبتذل زندگی کنند و از تمامیِ بسترهایی که به «اندیشه» ختم میشود نهی میشوند، چرا که «اندیشه» تنها گزیرگاهی است که انسان میتواند با آن در برابر این توحش ایستادگی کند. در این جامعه، انسان حتا از تنهایی نیز ــ که جای اندیشه و دیدن است ــ محروم است. کریستوفر فرانک برای نشان دادن این نکته که «اندیشه» تنها صلاح انسان است، از استعارهای استفاده میکند که یکی از وجوه تفکر است: نویسندگی. راوی داستان نویسندهای است که فقط دیدههای خود را ثبت میکند. نویسنده میداند که بیمار است و «خانهی اصلاح» در انتظار اوست اما نمیتواند که ننویسد. این نتوانستن شاید آن غریزهی پنهانپیدای انسان باشد در برابر ظلم و سر ننهادن به استبداد؛ تنها نشانهی «انسان بودن» در دنیایی که «انسان» چیزی است همپای «بیماری» و لایق «اصلاح».
✍️ حکمت مرادی | کتابخانهی بابل
میرا | کریستوفر فرانک | ترجمهٔ لیلی گلستان | مؤسسهٔ انتشارات امیرکبیر [جعفری]
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
حکومتهای استبدادی و کمونیستی و توتالیتر تا کجا پیش خواهند رفت؟ یعنی اگر شرایط کلی زندگی دست آنها را باز میگذاشت تا اختیار کامل داشته باشند، در اجرای ایدئولوژی و نظام فکری خود تا چه حدی پیش میرفتند؟ احتمالاً حدسهایی میزنید و تحلیلهایی میکنید و نتیجهگیریهایی. اما اگر بخواهید شکل عریان و دقیق این وضعیت را ببینید، بهتر است که رمان میرا را بخوانید؛ رمانی آیندهنگرانه دربارهی جامعهای که این نوع حکومتها میتوانند یا میخواهند بسازند. جوامعی از بایدها و نبایدها که بر بنیاد خواست «حکومت» ساخته میشود. در این جوامع مهمترین نکته این است که «شخص» معنای خود را از دست بدهد. «هویت» هر فرد انسانی پاشنهی آشیلی است که حکومتها نشانه گرفتهاند، چون انسان بیهویت را میتوان در دست گرفت و بهدلخواه ادارهاش کرد. در این ساختار او فقط ابزاریست برای بقای حکومت نه چیزی بیشتر. انسان بیهویت نه میپرسد نه اعتراضی دارد. راضی است و لبخندی همیشگی بر لب دارد.
حکومتها با استفاده از «بیهویتی» انسان میتوانند تمامیِ ارزشهای بشری را بهنفع خود به ضدارزش تبدیل کنند. آنها میتوانند معنای دیگری برای عشق بتراشند. میتوانند خانواده و دوستی و تنهایی و ... را به چیزهایی جدید تبدیل کنند و به این طریق بقای خود را تضمین کنند. در این جوامع انسانها ناچارند رمهوار، در سطحی عریان و سخت مبتذل زندگی کنند و از تمامیِ بسترهایی که به «اندیشه» ختم میشود نهی میشوند، چرا که «اندیشه» تنها گزیرگاهی است که انسان میتواند با آن در برابر این توحش ایستادگی کند. در این جامعه، انسان حتا از تنهایی نیز ــ که جای اندیشه و دیدن است ــ محروم است. کریستوفر فرانک برای نشان دادن این نکته که «اندیشه» تنها صلاح انسان است، از استعارهای استفاده میکند که یکی از وجوه تفکر است: نویسندگی. راوی داستان نویسندهای است که فقط دیدههای خود را ثبت میکند. نویسنده میداند که بیمار است و «خانهی اصلاح» در انتظار اوست اما نمیتواند که ننویسد. این نتوانستن شاید آن غریزهی پنهانپیدای انسان باشد در برابر ظلم و سر ننهادن به استبداد؛ تنها نشانهی «انسان بودن» در دنیایی که «انسان» چیزی است همپای «بیماری» و لایق «اصلاح».
✍️ حکمت مرادی | کتابخانهی بابل
میرا | کریستوفر فرانک | ترجمهٔ لیلی گلستان | مؤسسهٔ انتشارات امیرکبیر [جعفری]
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ نابغهای همبستر با کتاب آشپزی
از روزنامهنگار و منتقد هنریِ مشهوری خواسته شده است تا در طی چند جلسه، گفتگویی مفصل و غامض با یکی از منحصربهفردترین چهرههای نقاشی مدرن تهیه کند. منتقد مربوطه چون شیفتهی آثار نقاش بزرگ است، سر از پا نمیشناسد چون تاکنون موفق به دیدن نقاش از نزدیک نشده است. او ابتدا گمان میکند که کار آسودهای برای تهیهی این سلسله گفتگوها دارد، اما پس از آغاز جلسات چیزی نمیگذرد که متوجه میشود در چه گرداب عظیمی از بینظمی و نبوغ گرفتار شده است. نقاش بزرگ مذکور عادتهای ویژهای در آداب روزانه دارد، چنانکه از دید ناظر بیرونی که همان منتقد بختبرگشتهی ما باشد، نبوغ او در بینظمی مطلق یا در آشوب است که محقق میشود. آتلیهی نقاش بسیار پریشان است، به در و دیوار آن رنگ پاشیده شده و تلی از کتاب و قلممو و کاغذ و اثاثیهی شکسته و خردهریزهای آن روی زمین انباشته شده است، چنان که حجم آنها تا زانو میرسد. نقاش اعتقاد دارد که نظم نبوغ او را سرکوب میکند. او زمانی که نقاشی نمیکشد، بسیار در عیش و عشرت و کامجویی افراط میکند (روشن است که نقاش در طی روزهای گفتگو با منتقد ما نقاشی نمیکشد!)، روزی چند وعده غذای سنگین به همراه الکل و هر آنچه به دستش میرسد میخورد و مینوشد، بیش از هر روز دیگر به پارتی میرود، و تا پاسی از شب بیرون از خانه به خوشگذرانی میپردازد. و تازه در پایان همین شبها غالباً به دوستانش ــ که عمدتاً چون او مست و عقلباختهاند ــ اصرار میکند که برای نوشیدنِ آخرین جام به خانهاش بیایند، تا به این ترتیب بتواند بیشتر با رفتن به بستر بجنگد. نقاش بدون قرص خوابش نمیبرد. او پیش از خواب، کتابهای آشپزی ــ که به نظرش بینهایت کسلکننده هستند ــ میخواند تا خوابش ببرد. تنها ورزشی که میکند قدم زدن روبهروی بوم نقاشی است. شبها چند ساعت بیشتر نمیخوابد. هر روز ــ حتی آن هنگام که مجّدانه در حال نقاشیست ــ دو بطری بزرگ شراب سفید را حریصانه مینوشد ولی هرگز مدهوش نمیشود؛ مست آری ولی مدهوش نه، چنانکه نتواند نقاشی کند. او میگوید: «کار کردن در خماری را دوست دارم، چون توان ذهنیام را به مرحلهی انفجار میرساند و به ایدههایی که دارم وضوح میبخشد!» حالا شما پاسخ دهید... آیا مایل هستید تا با کسی که در زندگی روزمره چنین عادات خارج از نُرمی دارد گفتگو کنید؟ اصلاً به نظر شما میتوان برای چنین گفتگویی پایانی متصور شد؟ و اینکه در نهایت آیا میتوان انتظار داشت که پاسخهای فرد مصاحبهشونده قابل استناد باشد؟ شما را نمیدانیم ولی پاسخ روزنامهنگار و منتقد هنری ما به همهی این پرسشها این است: «بله! چون همواره باید به نابغهها اعتماد کرد! حتی اگر نحوهی ارائهی نبوغ از سوی آنها چنان دهشتناک باشد که شما را وحشتزده کند!»
✍️ رامین اعلایی | کتابخانهٔ بابل
گفتگوهای دیوید سیلوستر با فرانسیس بیکن | ترجمهی شروین شهامیپور | نشر نظر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
از روزنامهنگار و منتقد هنریِ مشهوری خواسته شده است تا در طی چند جلسه، گفتگویی مفصل و غامض با یکی از منحصربهفردترین چهرههای نقاشی مدرن تهیه کند. منتقد مربوطه چون شیفتهی آثار نقاش بزرگ است، سر از پا نمیشناسد چون تاکنون موفق به دیدن نقاش از نزدیک نشده است. او ابتدا گمان میکند که کار آسودهای برای تهیهی این سلسله گفتگوها دارد، اما پس از آغاز جلسات چیزی نمیگذرد که متوجه میشود در چه گرداب عظیمی از بینظمی و نبوغ گرفتار شده است. نقاش بزرگ مذکور عادتهای ویژهای در آداب روزانه دارد، چنانکه از دید ناظر بیرونی که همان منتقد بختبرگشتهی ما باشد، نبوغ او در بینظمی مطلق یا در آشوب است که محقق میشود. آتلیهی نقاش بسیار پریشان است، به در و دیوار آن رنگ پاشیده شده و تلی از کتاب و قلممو و کاغذ و اثاثیهی شکسته و خردهریزهای آن روی زمین انباشته شده است، چنان که حجم آنها تا زانو میرسد. نقاش اعتقاد دارد که نظم نبوغ او را سرکوب میکند. او زمانی که نقاشی نمیکشد، بسیار در عیش و عشرت و کامجویی افراط میکند (روشن است که نقاش در طی روزهای گفتگو با منتقد ما نقاشی نمیکشد!)، روزی چند وعده غذای سنگین به همراه الکل و هر آنچه به دستش میرسد میخورد و مینوشد، بیش از هر روز دیگر به پارتی میرود، و تا پاسی از شب بیرون از خانه به خوشگذرانی میپردازد. و تازه در پایان همین شبها غالباً به دوستانش ــ که عمدتاً چون او مست و عقلباختهاند ــ اصرار میکند که برای نوشیدنِ آخرین جام به خانهاش بیایند، تا به این ترتیب بتواند بیشتر با رفتن به بستر بجنگد. نقاش بدون قرص خوابش نمیبرد. او پیش از خواب، کتابهای آشپزی ــ که به نظرش بینهایت کسلکننده هستند ــ میخواند تا خوابش ببرد. تنها ورزشی که میکند قدم زدن روبهروی بوم نقاشی است. شبها چند ساعت بیشتر نمیخوابد. هر روز ــ حتی آن هنگام که مجّدانه در حال نقاشیست ــ دو بطری بزرگ شراب سفید را حریصانه مینوشد ولی هرگز مدهوش نمیشود؛ مست آری ولی مدهوش نه، چنانکه نتواند نقاشی کند. او میگوید: «کار کردن در خماری را دوست دارم، چون توان ذهنیام را به مرحلهی انفجار میرساند و به ایدههایی که دارم وضوح میبخشد!» حالا شما پاسخ دهید... آیا مایل هستید تا با کسی که در زندگی روزمره چنین عادات خارج از نُرمی دارد گفتگو کنید؟ اصلاً به نظر شما میتوان برای چنین گفتگویی پایانی متصور شد؟ و اینکه در نهایت آیا میتوان انتظار داشت که پاسخهای فرد مصاحبهشونده قابل استناد باشد؟ شما را نمیدانیم ولی پاسخ روزنامهنگار و منتقد هنری ما به همهی این پرسشها این است: «بله! چون همواره باید به نابغهها اعتماد کرد! حتی اگر نحوهی ارائهی نبوغ از سوی آنها چنان دهشتناک باشد که شما را وحشتزده کند!»
✍️ رامین اعلایی | کتابخانهٔ بابل
گفتگوهای دیوید سیلوستر با فرانسیس بیکن | ترجمهی شروین شهامیپور | نشر نظر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ فارسیعربی
تاریخ سکونت عربها و عربی در ایران و مواجههٔ ایرانزادهها و ایرانیها را شاید بشود «تاریخ هزارسالهٔ نبرد» دانست. تا امروز چندان معلوم نیست که در بهت و ابهامِ دو قرن ساکت و خونین و مبهم نخست پس از حملهٔ اعراب در فرهنگ ایران چه گذشته و نطفهٔ فارسیِ دری دقیقاً کجا و چگونه بسته شده است. انگار مادری گریزان دویست سال در غاری پناه گرفته و بیاینکه شمشیر و صلاة تاریخ بر پیکرش بگذرد، فرزندی زاده است که باید قرنها در برابر جنگجویی سنگینسلاح و تیغدست و خونتشنه بایستد. یک طرف شمشیر و فقه و علم و یارگیریِ دائمی در کار است و یک طرف تلاشی ثانیهافزون برای یافتن چوب و سنگِ دفاعِ ناگزیر. تا این فرزند آنقدر نیرومند و بالنده شود که رودکیاش «بوی جوی مولیان» را در پردهٔ عشاق بخواند و ــ در روزگار ما، ندیدگانش بنان و مرضیه تکرارش کنند ــ پنج قرن جدال نفسگیر گذشته است. جدالی که آذرنوش نمیگوید و میگوید که تمامعیار بوده است.
از مهمترین میدانهای مبارزه یکی «زبان بهشت» است. فارسی که کمکم قد میکشد و حریف ــ با آن اردوگاه فقهی و علمی ــ احساس خطر میکند، شروع میکند به اخراج زبان فارسی از بهشت. حدیث پشت حدیث. ایرانیان هم که در فن بهشتسازی سابقهدار و چربدست؛ حدیث پشت حدیث اختراع میکنند. بعضی به کمتر از اخراج عربی از بهشت رضا نمیدهند اما بیشترشان به همنشینی رضایت میدهند. این تفاوتی چشمگیر است در اخلاق نبرد. نوبت به «زبان علم» میرسد. بسیاری از دانشمندان ایرانی که بهسعی بسیار عربی آموختهاند هم در صف حریف میایستند: از ابوریحان بیرونی گرفته تا ابوحاتم رازی. ابوحاتم از سرسختترین دشمنان زبان مادریِ خود میشود و سپهسالار دشمن. حکایت آشناییست. در برابر، انبوهی «عامی» ــ یعنی کسانی که عربی نمیدانند و نمیخواهند بدانند ــ قرار دارند. کوهنشینان و شهرنشینان بیشماری که لالایی و رقص و آهنگ و بزم و رزمشان بهزبان مادری سر میشود. آذرنوش میگوید که فارسی بر شانهٔ همین ارتش بینامها فارسی میشود و قدمبهقدم عربی را تا مرزهای بغداد عقب میراند. از «عربی»، «عربیِ شرقی» یا همان «عربیِ فارسی» میسازد و همزیستی با «فارسیعربی» در فلات ایران پذیرفته میشود. اما سلاح پنهانی که حریف هیچرقمه برایش تدارک ندیده بود و خیال نمیکرد خیلی برّا باشد چیست؟ آن سلاح که ضامن حیات تاریخی و بقای فارسی میشود چیست؟ لازم است بگویم؟ آن سلاحیست که سلاح نبرد و دیگریکُشی نیست. سلاحیست در رکاب همزیستی، آنگونه که ارتشبدهای مسلّحش باور داشتند: شعر. سازهٔ همزیستی؛ فرزندی با تن فارسی و خالکوبی عربی.
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
چالش میان فارسی و عربی | آذرتاش آذرنوش | نشر نی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
تاریخ سکونت عربها و عربی در ایران و مواجههٔ ایرانزادهها و ایرانیها را شاید بشود «تاریخ هزارسالهٔ نبرد» دانست. تا امروز چندان معلوم نیست که در بهت و ابهامِ دو قرن ساکت و خونین و مبهم نخست پس از حملهٔ اعراب در فرهنگ ایران چه گذشته و نطفهٔ فارسیِ دری دقیقاً کجا و چگونه بسته شده است. انگار مادری گریزان دویست سال در غاری پناه گرفته و بیاینکه شمشیر و صلاة تاریخ بر پیکرش بگذرد، فرزندی زاده است که باید قرنها در برابر جنگجویی سنگینسلاح و تیغدست و خونتشنه بایستد. یک طرف شمشیر و فقه و علم و یارگیریِ دائمی در کار است و یک طرف تلاشی ثانیهافزون برای یافتن چوب و سنگِ دفاعِ ناگزیر. تا این فرزند آنقدر نیرومند و بالنده شود که رودکیاش «بوی جوی مولیان» را در پردهٔ عشاق بخواند و ــ در روزگار ما، ندیدگانش بنان و مرضیه تکرارش کنند ــ پنج قرن جدال نفسگیر گذشته است. جدالی که آذرنوش نمیگوید و میگوید که تمامعیار بوده است.
از مهمترین میدانهای مبارزه یکی «زبان بهشت» است. فارسی که کمکم قد میکشد و حریف ــ با آن اردوگاه فقهی و علمی ــ احساس خطر میکند، شروع میکند به اخراج زبان فارسی از بهشت. حدیث پشت حدیث. ایرانیان هم که در فن بهشتسازی سابقهدار و چربدست؛ حدیث پشت حدیث اختراع میکنند. بعضی به کمتر از اخراج عربی از بهشت رضا نمیدهند اما بیشترشان به همنشینی رضایت میدهند. این تفاوتی چشمگیر است در اخلاق نبرد. نوبت به «زبان علم» میرسد. بسیاری از دانشمندان ایرانی که بهسعی بسیار عربی آموختهاند هم در صف حریف میایستند: از ابوریحان بیرونی گرفته تا ابوحاتم رازی. ابوحاتم از سرسختترین دشمنان زبان مادریِ خود میشود و سپهسالار دشمن. حکایت آشناییست. در برابر، انبوهی «عامی» ــ یعنی کسانی که عربی نمیدانند و نمیخواهند بدانند ــ قرار دارند. کوهنشینان و شهرنشینان بیشماری که لالایی و رقص و آهنگ و بزم و رزمشان بهزبان مادری سر میشود. آذرنوش میگوید که فارسی بر شانهٔ همین ارتش بینامها فارسی میشود و قدمبهقدم عربی را تا مرزهای بغداد عقب میراند. از «عربی»، «عربیِ شرقی» یا همان «عربیِ فارسی» میسازد و همزیستی با «فارسیعربی» در فلات ایران پذیرفته میشود. اما سلاح پنهانی که حریف هیچرقمه برایش تدارک ندیده بود و خیال نمیکرد خیلی برّا باشد چیست؟ آن سلاح که ضامن حیات تاریخی و بقای فارسی میشود چیست؟ لازم است بگویم؟ آن سلاحیست که سلاح نبرد و دیگریکُشی نیست. سلاحیست در رکاب همزیستی، آنگونه که ارتشبدهای مسلّحش باور داشتند: شعر. سازهٔ همزیستی؛ فرزندی با تن فارسی و خالکوبی عربی.
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
چالش میان فارسی و عربی | آذرتاش آذرنوش | نشر نی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ از ترس و تبعید
در ساختمانی که محلّ اقامت تبعیدیهای ایرانی در پاریس است، شبی جوانی که بچهی جوادیه است و راوی او را "پروفت" مینامد، چاقو را زیر گلوی "سیّد الکساندر" میگذارد و المشنگهای به پا میشود. این واقعهی به ظاهر ساده اما راوی ماخولیایی قصّه را ذرّهذرّه در مغاک پارانویا میکشد. راوی اما شخصیتی است پیچیده، یکی از بهترین نمونههای شخصیتپردازی ادبیات داستانی معاصر ایران، که بیشک هر بُعد شخصیت منحصربهفردش یادآور بخشی از تباهی و نکبت چیزی است که نامش را "ایران" میگذاریم. اما ایران اینجا هیچ ربطی به تصور فاشیستی و غرورآمیز میهن ندارد، بلکه مجموعهی نامنسجم تکهپارههایی است تبعیدی در غربت، بختکی است که نمیگذارد راوی و باقی ایرانیهای دربهدر لحظهای از این خویشتن که وبال گردنشان شده رها باشند. راوی ترسهای کودکیاش را آورده با خودش به پاریس، سیّد الکساندر دغلبازی مقاطعهکاران عتیقهجات وطنی را، رعنا ترسهای یک زن ایرانی را که میخواهد دیگر رها از بندهای مردهریگ سنّت زندگی کند و نمیتواند، و سرانجام پروفت، که غیرتاش او را بدل کرده به دشنهای که از جوادیه تا قلب این آپارتمان محقّر در پاریس، سایه به سایهی نویسندهی دربهدر آمده است. گفتم سایه. اگر راوی بوف کور تمام آن داستان زهرآگین را برای سایهاش که به دیوار افتاده بود تعریف میکرد، راوی قصهی ما را سالهاست سایهاش از وجودش بیرون کرده و به جایش نشسته است. راوی مردهای است متحرک، و اگر لحظهای گمان کردید دارم استعاره به کار میبرم، بهتر است بروید و خودتان کتاب را باز کنید، فصول بازخواست راوی در شب اول قبر را بخوانید، آنجا که فاوست مورنائو و سرخپوست فیلم پرواز بر فراز آشیانهی فاخته در مقام نکیر و منکر راوی را استنطاق میکنند. راوی اما جرمش نشر اکاذیب است، نوشتن رمانی که لابد حدس زدهاید، نامش هست: «همنوایی شبانهی ارکستر چوبها». اغراق نیست اگر این رمان لایهلایه و پیچیده و جذاب قاسمی را یکی از بهترین رمانهای معاصر فارسی بخوانیم. «همنوایی شبانه» شما را مسحور میکند، طوری که امکان ندارد فقط یک بار بخوانیدش. و بارها و بارها بدان بازخواهید گشت، تا از لذت مازوخیستی روایت زندگی شخصیتهایی کیفور شوید که قاسمی با واقعگرایی بیپروا و بیرحمانهای همهی سیاهیشان را میپاشد وسط صفحات کاغذ، شاید همانطور که آن شب شوم، خون از زخم بیرون جست و فاجعه آغاز شد.
✍️ سروش سیدی | کتابخانهٔ بابل
همنوایی شبانهٔ ارکستر چوبها | رضا قاسمی | نشر نیلوفر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
در ساختمانی که محلّ اقامت تبعیدیهای ایرانی در پاریس است، شبی جوانی که بچهی جوادیه است و راوی او را "پروفت" مینامد، چاقو را زیر گلوی "سیّد الکساندر" میگذارد و المشنگهای به پا میشود. این واقعهی به ظاهر ساده اما راوی ماخولیایی قصّه را ذرّهذرّه در مغاک پارانویا میکشد. راوی اما شخصیتی است پیچیده، یکی از بهترین نمونههای شخصیتپردازی ادبیات داستانی معاصر ایران، که بیشک هر بُعد شخصیت منحصربهفردش یادآور بخشی از تباهی و نکبت چیزی است که نامش را "ایران" میگذاریم. اما ایران اینجا هیچ ربطی به تصور فاشیستی و غرورآمیز میهن ندارد، بلکه مجموعهی نامنسجم تکهپارههایی است تبعیدی در غربت، بختکی است که نمیگذارد راوی و باقی ایرانیهای دربهدر لحظهای از این خویشتن که وبال گردنشان شده رها باشند. راوی ترسهای کودکیاش را آورده با خودش به پاریس، سیّد الکساندر دغلبازی مقاطعهکاران عتیقهجات وطنی را، رعنا ترسهای یک زن ایرانی را که میخواهد دیگر رها از بندهای مردهریگ سنّت زندگی کند و نمیتواند، و سرانجام پروفت، که غیرتاش او را بدل کرده به دشنهای که از جوادیه تا قلب این آپارتمان محقّر در پاریس، سایه به سایهی نویسندهی دربهدر آمده است. گفتم سایه. اگر راوی بوف کور تمام آن داستان زهرآگین را برای سایهاش که به دیوار افتاده بود تعریف میکرد، راوی قصهی ما را سالهاست سایهاش از وجودش بیرون کرده و به جایش نشسته است. راوی مردهای است متحرک، و اگر لحظهای گمان کردید دارم استعاره به کار میبرم، بهتر است بروید و خودتان کتاب را باز کنید، فصول بازخواست راوی در شب اول قبر را بخوانید، آنجا که فاوست مورنائو و سرخپوست فیلم پرواز بر فراز آشیانهی فاخته در مقام نکیر و منکر راوی را استنطاق میکنند. راوی اما جرمش نشر اکاذیب است، نوشتن رمانی که لابد حدس زدهاید، نامش هست: «همنوایی شبانهی ارکستر چوبها». اغراق نیست اگر این رمان لایهلایه و پیچیده و جذاب قاسمی را یکی از بهترین رمانهای معاصر فارسی بخوانیم. «همنوایی شبانه» شما را مسحور میکند، طوری که امکان ندارد فقط یک بار بخوانیدش. و بارها و بارها بدان بازخواهید گشت، تا از لذت مازوخیستی روایت زندگی شخصیتهایی کیفور شوید که قاسمی با واقعگرایی بیپروا و بیرحمانهای همهی سیاهیشان را میپاشد وسط صفحات کاغذ، شاید همانطور که آن شب شوم، خون از زخم بیرون جست و فاجعه آغاز شد.
✍️ سروش سیدی | کتابخانهٔ بابل
همنوایی شبانهٔ ارکستر چوبها | رضا قاسمی | نشر نیلوفر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ باور «بودن یا نبودن»، مسئله این است.
- بودن یا نبودن، مسئله این است.
- نه، مسئله بر سر باورِ «بودن یا نبودن» است. اگر شبح پدر هملت از دنیای خیال او به واقعیت پا نمیگذاشت چه؟
- اما آمد و مسئولیت انتقام را بر دوش هملت گذاشت.
- اگر هملت حرف آن شبح را باور نمیکرد چه؟
- اما آدم همیشه داستان را از همین نقطهها میبافد و تقدیر را با آن گره به گره جلو میبرد. خواب و رویایی را باور میکند، حرفی را میپذیرد، حسی شکل میگیرد و نیازی به دنبالش میآید که همچون شعلهای اولین هیزم را به آتش میکشد، اولین هیزمِ تلی انبوه که به دنبال آن گُر میگیرد. زمان جلو میرود و دیگر هرگز به ساعت سوختن اولین هیزم برنمیگردد.
- اگر هملت شعلۀ شک را در خود میکشت چه؟
- دیگر هملت نبود.
- اگر اوفلیا رویایی دیگر را در سر او میانداخت که شعلهای فروزانتر داشت چه؟ مگر میشود انتقام از عشق قویتر باشد؟
- عشق دستان اوفلیاست که با دریغ و حسرت بر سینه کوفته میشود. عشق اشعار بیمعناییست که در اوج جنون به زبان میآورد. عشق تن اوست که قبل از فرو رفتن در گل و لای رودخانه برای لحظاتی چون پری دریایی بر آب شناور میماند. اما انتقام خون پدر شعلهای سوزان است، پدری که با هوس مادر، با همدستی بیگانهای از دنیای واقعیت به هادس پرتاب شده است. اورستس گواهی است بر این مدعا.
- اگر این بیگانه، این «کلادیوس» رفتار معقولتری میداشت و قبل از گرترود با هملت طرح دوستی میریخت، چه؟
- آدم بیخردی که پایش به اولین پلۀ قدرت میرسد، فقط به فکر بالا رفتن است و دیگران را به حساب نمیآورد و تنها سلاحش حذف است. حذف تمام آنها که روزی در کنارش روی پلهها ایستاده بودند. او حتی تقدیر را به حساب نمیآورد و قدرت ساکنان هادس را هم به هیچ میگیرد.
- اما چطور است که همین بیخردِ تشنۀ اقتدار در برابر قدرتِ نمایش سادهای قافیه را میبازد؟
- آدمها در مواجهه با خویش به دام میافتند.
- اگر تقدیر هملت مرگ بود، چرا در سفر انگلستان کشته نشد؟
- آن که به باورِ خیال خطر میکند و خود را میان بودن و نبودن مصلوب میکند، خود به تقدیر مقدر دیگران تبدیل میشود.
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهی بابل
هملت | ویلیام شکسپیر | ترجمهٔ م. بهآذین | نشر دات
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
- بودن یا نبودن، مسئله این است.
- نه، مسئله بر سر باورِ «بودن یا نبودن» است. اگر شبح پدر هملت از دنیای خیال او به واقعیت پا نمیگذاشت چه؟
- اما آمد و مسئولیت انتقام را بر دوش هملت گذاشت.
- اگر هملت حرف آن شبح را باور نمیکرد چه؟
- اما آدم همیشه داستان را از همین نقطهها میبافد و تقدیر را با آن گره به گره جلو میبرد. خواب و رویایی را باور میکند، حرفی را میپذیرد، حسی شکل میگیرد و نیازی به دنبالش میآید که همچون شعلهای اولین هیزم را به آتش میکشد، اولین هیزمِ تلی انبوه که به دنبال آن گُر میگیرد. زمان جلو میرود و دیگر هرگز به ساعت سوختن اولین هیزم برنمیگردد.
- اگر هملت شعلۀ شک را در خود میکشت چه؟
- دیگر هملت نبود.
- اگر اوفلیا رویایی دیگر را در سر او میانداخت که شعلهای فروزانتر داشت چه؟ مگر میشود انتقام از عشق قویتر باشد؟
- عشق دستان اوفلیاست که با دریغ و حسرت بر سینه کوفته میشود. عشق اشعار بیمعناییست که در اوج جنون به زبان میآورد. عشق تن اوست که قبل از فرو رفتن در گل و لای رودخانه برای لحظاتی چون پری دریایی بر آب شناور میماند. اما انتقام خون پدر شعلهای سوزان است، پدری که با هوس مادر، با همدستی بیگانهای از دنیای واقعیت به هادس پرتاب شده است. اورستس گواهی است بر این مدعا.
- اگر این بیگانه، این «کلادیوس» رفتار معقولتری میداشت و قبل از گرترود با هملت طرح دوستی میریخت، چه؟
- آدم بیخردی که پایش به اولین پلۀ قدرت میرسد، فقط به فکر بالا رفتن است و دیگران را به حساب نمیآورد و تنها سلاحش حذف است. حذف تمام آنها که روزی در کنارش روی پلهها ایستاده بودند. او حتی تقدیر را به حساب نمیآورد و قدرت ساکنان هادس را هم به هیچ میگیرد.
- اما چطور است که همین بیخردِ تشنۀ اقتدار در برابر قدرتِ نمایش سادهای قافیه را میبازد؟
- آدمها در مواجهه با خویش به دام میافتند.
- اگر تقدیر هملت مرگ بود، چرا در سفر انگلستان کشته نشد؟
- آن که به باورِ خیال خطر میکند و خود را میان بودن و نبودن مصلوب میکند، خود به تقدیر مقدر دیگران تبدیل میشود.
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهی بابل
هملت | ویلیام شکسپیر | ترجمهٔ م. بهآذین | نشر دات
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎