❑ نا-قانون
مردی جلوی قانون ایستاده است... چه میبیند؟... هیچ... هیچ؟... هیچ هیچ هم که نه: او چیزی را میبیند که در واقع نمیبیند... یعنی چه؟... او میبیند که قانون وجود دارد اما وجود ندارد... غیرممکن است... قانون برای چه به وجود آمده؟... به وجود آمده تا عدالت را در مورد تکتک افراد بشر اجرا کند و حافظ هر فرد جامعه باشد... بله. اما همین قانون آنقدر کلی، انتزاعی و همواره یکسان است که اتفاقاً «تکتک افراد بشر» را از یاد برده. همه در پیشگاه قانون برابرند. همه یکساناند. همه شبیهاند. هیچ «فرد»ی وجود ندارد... اما قانون، با همین کلی و انتزاعیبودنش میتواند بالاتر از زندگی تکتک افراد بشر بایستد و بدون آلودهشدن به امیال فردی، همه را به یک زندگی والا هدایت کند... بله. اما برای رسیدن به این تعالی، اتفاقاً باید در لحظهلحظه و مرحلهبهمرحلهی زندگی هر فرد دخالت کند. همه جا باشد و به هر چیز شکل دهد تا چیزی از نظرش پنهان نماند... این یعنی قانون کلی است اما جزئی است... متعالی است اما زمینی است... منادی تفاوتهاست اما یکسانکننده است... هست اما نیست... هست اما نیست.
رمان بزرگ کافکا، رمانی است دربارهی قانون. یوزف کا. به جرمی که نه خودش میداند چیست نه دیگران، متهم و در نهایت محکوم میشود. قانون بزرگترین دوست او و خطرناکترین دشمن اوست. به او امید داده اما ناامیدش کرده است. دستگیرش کرده اما آزادش گذاشته است. رمان در همین فضای پارادوکسیکال قانون میگذرد. خواننده متوجه میشود قانونی وجود ندارد اما سطرسطر و بندبند رمان آکنده از قانون است: به تمام فضای رمان شکل داده و تکتک خطوط و ابعاد جهان و زندگیها را ترسیم کرده – همان کاری که با ما میکند – اما هیچکس مسئولیت آنرا به عهده نمیگیرد. نه دیده میشود و نه به دست میآید. مبارزه با آن از همان ابتدا محکوم به شکست است. چگونه میتوان با دشمنی همهجاحاضر که وجود ندارد مبارزه کرد؟
آن مرد هنوز هم جلوی قانون ایستاده است؟... بله... چرا وارد نمیشود؟... برای ورود به قانون لازم است از آن خارج شوی و برای خروج از قانون لازم است به آن وارد شوی. پس او آنقدر آنجا میماند تا بمیرد... اما چرا آنجا را ترک نمیکند تا به زندگیاش برسد؟ اگر او نه بخواهد به قانون وارد شود و نه از آن خارج، چه خواهد شد؟ آیا تا به حال به این امکان اندیشیده؟... نمیدانم... یوزف کا. چطور؟ تا به حال به این فکر کرده که کل قانون را نادیده بگیرد؟... باید «محاکمه» را بخوانی تا بدانی.
✍️ علی شاهی | کتابخانهی بابل
محاکمه | فرانتس کافکا | علیاصغر حداد | نشر ماهی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
مردی جلوی قانون ایستاده است... چه میبیند؟... هیچ... هیچ؟... هیچ هیچ هم که نه: او چیزی را میبیند که در واقع نمیبیند... یعنی چه؟... او میبیند که قانون وجود دارد اما وجود ندارد... غیرممکن است... قانون برای چه به وجود آمده؟... به وجود آمده تا عدالت را در مورد تکتک افراد بشر اجرا کند و حافظ هر فرد جامعه باشد... بله. اما همین قانون آنقدر کلی، انتزاعی و همواره یکسان است که اتفاقاً «تکتک افراد بشر» را از یاد برده. همه در پیشگاه قانون برابرند. همه یکساناند. همه شبیهاند. هیچ «فرد»ی وجود ندارد... اما قانون، با همین کلی و انتزاعیبودنش میتواند بالاتر از زندگی تکتک افراد بشر بایستد و بدون آلودهشدن به امیال فردی، همه را به یک زندگی والا هدایت کند... بله. اما برای رسیدن به این تعالی، اتفاقاً باید در لحظهلحظه و مرحلهبهمرحلهی زندگی هر فرد دخالت کند. همه جا باشد و به هر چیز شکل دهد تا چیزی از نظرش پنهان نماند... این یعنی قانون کلی است اما جزئی است... متعالی است اما زمینی است... منادی تفاوتهاست اما یکسانکننده است... هست اما نیست... هست اما نیست.
رمان بزرگ کافکا، رمانی است دربارهی قانون. یوزف کا. به جرمی که نه خودش میداند چیست نه دیگران، متهم و در نهایت محکوم میشود. قانون بزرگترین دوست او و خطرناکترین دشمن اوست. به او امید داده اما ناامیدش کرده است. دستگیرش کرده اما آزادش گذاشته است. رمان در همین فضای پارادوکسیکال قانون میگذرد. خواننده متوجه میشود قانونی وجود ندارد اما سطرسطر و بندبند رمان آکنده از قانون است: به تمام فضای رمان شکل داده و تکتک خطوط و ابعاد جهان و زندگیها را ترسیم کرده – همان کاری که با ما میکند – اما هیچکس مسئولیت آنرا به عهده نمیگیرد. نه دیده میشود و نه به دست میآید. مبارزه با آن از همان ابتدا محکوم به شکست است. چگونه میتوان با دشمنی همهجاحاضر که وجود ندارد مبارزه کرد؟
آن مرد هنوز هم جلوی قانون ایستاده است؟... بله... چرا وارد نمیشود؟... برای ورود به قانون لازم است از آن خارج شوی و برای خروج از قانون لازم است به آن وارد شوی. پس او آنقدر آنجا میماند تا بمیرد... اما چرا آنجا را ترک نمیکند تا به زندگیاش برسد؟ اگر او نه بخواهد به قانون وارد شود و نه از آن خارج، چه خواهد شد؟ آیا تا به حال به این امکان اندیشیده؟... نمیدانم... یوزف کا. چطور؟ تا به حال به این فکر کرده که کل قانون را نادیده بگیرد؟... باید «محاکمه» را بخوانی تا بدانی.
✍️ علی شاهی | کتابخانهی بابل
محاکمه | فرانتس کافکا | علیاصغر حداد | نشر ماهی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تحلیل رمان | کتابخانهٔ بابل ــ ۱ | علی شاهی
مسخ| فرانتس کافکا | ترجمهٔ علیاصغر حداد | نشر ماهی
■ @BabelBookReview
مسخ| فرانتس کافکا | ترجمهٔ علیاصغر حداد | نشر ماهی
■ @BabelBookReview
❤1👍1
❑ شر و رخداد
زندهبودن واقعهی نادری است. ما مردگانی هستیم درافتاده به مسیر مدوّر تکراری بیهدف. شاید غریب به نظر برسد، اما این فیلم ترسناک مردگان متحرک را درست همان چیزی ساخته که میگویند فلسفه شیفتهی آن بوده: دانش، شناختن جهان، فهمیدن جهان. اما کجاست آنجا که تمام آنچه از جهان میدانم از کفام میگریزد؟ کجاست آن شگفتی فهمناپذیر که ناگهان درون تمامی قواعد مألوف جهان من شکافی ایجاد میکند؟ چنین واقعه یا رخدادی چیزی است که یکسره از دایرهی قواعد شناختهشدهی جهان من خارج است. اما این تنها راه نجات من است از رخوت تکراری جهان مصرف و سرمایه. آن زمان که تصمیم بگیرم از زیست ملالآور خود در این جهان تکراری فراتر بروم و آن را ویران کنم، درون این وضعیت حقیقتی تولید میشود ناشی از تصمیم من به نهگفتن به آن و آریگفتن به آنچه از من فراتر میرود. من زیستن خود را به این حقیقت، به این گسست بنیادین و فروشکستن معنای مستقر جهان پیوند میزنم: تصمیم میگیرم بدان وفادار باشم، به آنچه فراتر از من است، آنچه مرا از دایرهی تنگ منافع شخصیام رها میکند. اخلاق در نظر بدیو درست همین است: مبارزهی مستمر من برای وفادارماندن به آن واقعهی بنیادین و آن اختلال درازمدت در روال مألوف زندگی؛ یعنی وفاداری به این حقیقتها. اما شرّ آنجا فرامیرسد که تصور کنم تنها حقیقت موجود، از آن من است؛ آنجا که بکوشم بر رخداد نامی بگذارم و آن را شناختنی کنم. شرّ آنجاست که تصور کنم به نام این نام باید هر مخالفی را نابود کنم، یعنی خیال کنم حقیقت من تنها حقیقت است. اخلاق تلاشی بیوقفه است برای حفظکردن غرابت آنچه از جهان کسالتبار سرمایه فراتر میرود، مؤمنماندن به تصمیمی که رخداد را بیهیچ مبنایی برمیسازد، و به ناتمامی آن و کثرت حقایق. ایمان وفاداری مبارز است به امر نامناپذیر، و شرّ خواست نهادن نامی است بر این خلأ برسازنده و تولیدگر. بدیو از دل حقیقت افلاطونی، امر ناشناختتنی کانتی و ارادهی مبارزهی سارتری یک هستیشناسی جدید میسازد؛ هستیشناسی سوژهی مبارز، آن¬کس که نیست جز آنگاه که وجود خود را در میانهی وضعیتی مألوف به خطر ناشناختهی رخدادی گره میزند که کثرتی از سوژهها را خلق میکند که هیچکدام هویتی ندارند جز در مقام مبارزانی که مؤمن به رخدادی هستند فراتر از وضعیت مستقر. این هستی است در مقام مبارزه، ایمان و نوشدن مستمر.
✍️ سروش سیدی | کتابخانهی بابل
اخلاق | آلن بدیو | ترجمهٔ باوند بهپور | نشر چشمه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
زندهبودن واقعهی نادری است. ما مردگانی هستیم درافتاده به مسیر مدوّر تکراری بیهدف. شاید غریب به نظر برسد، اما این فیلم ترسناک مردگان متحرک را درست همان چیزی ساخته که میگویند فلسفه شیفتهی آن بوده: دانش، شناختن جهان، فهمیدن جهان. اما کجاست آنجا که تمام آنچه از جهان میدانم از کفام میگریزد؟ کجاست آن شگفتی فهمناپذیر که ناگهان درون تمامی قواعد مألوف جهان من شکافی ایجاد میکند؟ چنین واقعه یا رخدادی چیزی است که یکسره از دایرهی قواعد شناختهشدهی جهان من خارج است. اما این تنها راه نجات من است از رخوت تکراری جهان مصرف و سرمایه. آن زمان که تصمیم بگیرم از زیست ملالآور خود در این جهان تکراری فراتر بروم و آن را ویران کنم، درون این وضعیت حقیقتی تولید میشود ناشی از تصمیم من به نهگفتن به آن و آریگفتن به آنچه از من فراتر میرود. من زیستن خود را به این حقیقت، به این گسست بنیادین و فروشکستن معنای مستقر جهان پیوند میزنم: تصمیم میگیرم بدان وفادار باشم، به آنچه فراتر از من است، آنچه مرا از دایرهی تنگ منافع شخصیام رها میکند. اخلاق در نظر بدیو درست همین است: مبارزهی مستمر من برای وفادارماندن به آن واقعهی بنیادین و آن اختلال درازمدت در روال مألوف زندگی؛ یعنی وفاداری به این حقیقتها. اما شرّ آنجا فرامیرسد که تصور کنم تنها حقیقت موجود، از آن من است؛ آنجا که بکوشم بر رخداد نامی بگذارم و آن را شناختنی کنم. شرّ آنجاست که تصور کنم به نام این نام باید هر مخالفی را نابود کنم، یعنی خیال کنم حقیقت من تنها حقیقت است. اخلاق تلاشی بیوقفه است برای حفظکردن غرابت آنچه از جهان کسالتبار سرمایه فراتر میرود، مؤمنماندن به تصمیمی که رخداد را بیهیچ مبنایی برمیسازد، و به ناتمامی آن و کثرت حقایق. ایمان وفاداری مبارز است به امر نامناپذیر، و شرّ خواست نهادن نامی است بر این خلأ برسازنده و تولیدگر. بدیو از دل حقیقت افلاطونی، امر ناشناختتنی کانتی و ارادهی مبارزهی سارتری یک هستیشناسی جدید میسازد؛ هستیشناسی سوژهی مبارز، آن¬کس که نیست جز آنگاه که وجود خود را در میانهی وضعیتی مألوف به خطر ناشناختهی رخدادی گره میزند که کثرتی از سوژهها را خلق میکند که هیچکدام هویتی ندارند جز در مقام مبارزانی که مؤمن به رخدادی هستند فراتر از وضعیت مستقر. این هستی است در مقام مبارزه، ایمان و نوشدن مستمر.
✍️ سروش سیدی | کتابخانهی بابل
اخلاق | آلن بدیو | ترجمهٔ باوند بهپور | نشر چشمه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ یک متن اجباری
این صدمین پست «کتابخانهی بابل» است و به همین مناسبت، دبیر تحریریه مرا مجبور کرده دربارهی «ژاک قضا و قدری و اربابش» اثر دیدرو چیزی بنویسم. بله. مرا مجبور کرده. به او گفتم که هیچ علاقهای به نوشتن در مورد این رمان ندارم اما او اصلاً توجه نکرد. گفت که عاشق این رمان است. این گونه رمانها پر از نوآوریهای فرمیاند و میتوان آنها را پدران«رمان پستمدرن» دانست. نوشتن دربارهی آنها واجب است. پس یا بنویس یا صفحه را ترک کن.
از همان زمانی که اسم این نشریه را «کتابخانهی بابل» گذاشت، باید حدس میزدم که به قول ژاک «آن بالا نوشته شده» که تقدیر این صفحه، دیر یا زود با این رمانها و بازیهای فرمی آنها گره خواهد خورد. حالا دیگر دیر است. آن بالا نوشته شده که من، چه بخواهم چه نخواهم، باید چیزی دربارهی ژاک بنویسم. اما چه بنویسم؟
مثلاً بنویسم که این رمان در مورد شخصیتی است به نام ژاک، که با اربابش به سفری بیهدف میروند و برای هم داستانهایی طولانی تعریف میکنند. ژاک یک جبریمذهب تمامعیار است که در مواجهه با رویدادها، تغییری در خلق و خویش رخ نمیدهد چون معتقد است همه چیز پیشاپیش مقدر و معین شده و برای تغییر آن کاری از دست کسی برنمیآید. با همین سرنخ میتوانم این رمان را به فلسفهی اسپینوزا ربط دهم. یا میتوانم با چسباندن این رمان به داستانهای هزار و یک شب، از ژاک یک شهرزاد کمیک بسازم که برای اربابی که شهوت شنیدن دارد، داستانهایی بیسروته تعریف میکند تا زنده بماند. یا میتوانم آن را به دن کیشوت تشبیه کنم که در آن یک ارباب و نوکرش به یک سفر ماجرایی میروند و راوی مدام در روایت این سفر دخالت میکند.
خستهکننده است. نوشتن این معرفیهای ساده کار من نیست. ترجیح میدهم به جای این کار، خوانندگان را به متنی ارجاع دهم که در صفحهی «نشر نو» (ناشر رمان ژاک) دربارهی آن نوشته شده است. بروید همان متن را بخوانید تا این رمان را بشناسید. پیداکردنش کاری ندارد. بله. با شما هستم. بروید. معطل چه هستید؟ شما و شما و ... جناب دبیر، شما هم اگر آن متن را نخواندهاید بروید بخوانید. خوشتان میآید.
خب. حالا که همه رفتهاند بیایید به شما چند نفری که ماندهاید رازی را بگویم: من هم عاشق این رمانم و معتقدم از بزرگترین رمانهای تاریخ بشر است. فقط نمیخواستم به اجبار دبیر تحریریه تن دهم. حال که او رفته و تا چند دقیقهی دیگر پیدایش نخواهد شد وقت داریم تا به سلامتی یکی از بزرگترین نویسندگان تاریخ، لبی تر کنیم.
✍️ علی شاهی
ژاک قضا و قدری و اربابش | دنی دیدرو | مینو مشیری | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
این صدمین پست «کتابخانهی بابل» است و به همین مناسبت، دبیر تحریریه مرا مجبور کرده دربارهی «ژاک قضا و قدری و اربابش» اثر دیدرو چیزی بنویسم. بله. مرا مجبور کرده. به او گفتم که هیچ علاقهای به نوشتن در مورد این رمان ندارم اما او اصلاً توجه نکرد. گفت که عاشق این رمان است. این گونه رمانها پر از نوآوریهای فرمیاند و میتوان آنها را پدران«رمان پستمدرن» دانست. نوشتن دربارهی آنها واجب است. پس یا بنویس یا صفحه را ترک کن.
از همان زمانی که اسم این نشریه را «کتابخانهی بابل» گذاشت، باید حدس میزدم که به قول ژاک «آن بالا نوشته شده» که تقدیر این صفحه، دیر یا زود با این رمانها و بازیهای فرمی آنها گره خواهد خورد. حالا دیگر دیر است. آن بالا نوشته شده که من، چه بخواهم چه نخواهم، باید چیزی دربارهی ژاک بنویسم. اما چه بنویسم؟
مثلاً بنویسم که این رمان در مورد شخصیتی است به نام ژاک، که با اربابش به سفری بیهدف میروند و برای هم داستانهایی طولانی تعریف میکنند. ژاک یک جبریمذهب تمامعیار است که در مواجهه با رویدادها، تغییری در خلق و خویش رخ نمیدهد چون معتقد است همه چیز پیشاپیش مقدر و معین شده و برای تغییر آن کاری از دست کسی برنمیآید. با همین سرنخ میتوانم این رمان را به فلسفهی اسپینوزا ربط دهم. یا میتوانم با چسباندن این رمان به داستانهای هزار و یک شب، از ژاک یک شهرزاد کمیک بسازم که برای اربابی که شهوت شنیدن دارد، داستانهایی بیسروته تعریف میکند تا زنده بماند. یا میتوانم آن را به دن کیشوت تشبیه کنم که در آن یک ارباب و نوکرش به یک سفر ماجرایی میروند و راوی مدام در روایت این سفر دخالت میکند.
خستهکننده است. نوشتن این معرفیهای ساده کار من نیست. ترجیح میدهم به جای این کار، خوانندگان را به متنی ارجاع دهم که در صفحهی «نشر نو» (ناشر رمان ژاک) دربارهی آن نوشته شده است. بروید همان متن را بخوانید تا این رمان را بشناسید. پیداکردنش کاری ندارد. بله. با شما هستم. بروید. معطل چه هستید؟ شما و شما و ... جناب دبیر، شما هم اگر آن متن را نخواندهاید بروید بخوانید. خوشتان میآید.
خب. حالا که همه رفتهاند بیایید به شما چند نفری که ماندهاید رازی را بگویم: من هم عاشق این رمانم و معتقدم از بزرگترین رمانهای تاریخ بشر است. فقط نمیخواستم به اجبار دبیر تحریریه تن دهم. حال که او رفته و تا چند دقیقهی دیگر پیدایش نخواهد شد وقت داریم تا به سلامتی یکی از بزرگترین نویسندگان تاریخ، لبی تر کنیم.
✍️ علی شاهی
ژاک قضا و قدری و اربابش | دنی دیدرو | مینو مشیری | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ دستت را از پهلویم بیرون بکش
نوبت تو رسیده باشد و بهت بگویند: خب، دقیقا هشت ماه و سه روز دیگر اولین اهدایت را انجام میدهی.
مگر برای همین مهم به دنیا آورده نشده بودی؟ خوب به خودت برس. شاید بتوانی تا اهدایی چهارم دوام بیاوری و مؤثرتر باشی. سردرگم نمیشوی، اگر شدی هم کسی در کنارت خواهد بود. یکی از خودتان. حتما کمک میکند دل قوی کنی و جا نزنی.
فکرش را میتوانستی بکنی سر مالکیت کبد و کلیه و قلبت چانهبزنی؟ فکرش را میتوانستی بکنی بخواهی قدری سررسید تحویل ارگانهای حیاتیات را، همان برداشت میوهی جانت را به تعویق بیندازی؟ انگار همهی زندگیت از تولد تا مرگ توی سیستم کاشت و داشت و برداشت خلاصه شده باشد. سنتز و آمادگی و مصرف.
فکرش را میتوانستی بکنی برای اهدا پرورانده شده باشی و حتی نتوانی به پیشنویس دیکته شدهی سرنوشتت یک سه نقطه/کمی بعد/ یک جملهی کوتاه توضیحی اضافه کنی؟ نتوانی اگر و اما و مگری پیش سلاخی تنت بیاوری؟
کازوئو ایشیگورو، نویسندهی انگلیسی ژاپنیتبار، در رمانی دیستوپیایی چنین شرایطی را ترسیم میکند. فضازمان داستانی، انگلستان سال ۱۹۹۰ است. و ما در پستوی دیستوپیک یک اتوپیا نظر انداختهایم.
کتی اچ مددکار اهداکنندگان در آستانهی کنارهگیری از شغل خود سالهای زندگیاش را مرور میکند. ایشیگورو ما را به تماشای آدمهای آزمایشگاهی بیدفاعی میبرد که بشر برای آنکه بیشتر زنده بماند، پرورانده است. برای آنکه هر وقت لازم شد راحت دست در شکم و پهلویشان بکند و کلیهای، کبدی یا ارگان دیگری را از انبان تنشان بیرون بکشد.
✍️ غزاله صدر منوچهری | کتابخانهی بابل
هرگز ترکم مکن | کازوئو ایشی گورو | ترجمهٔ مهدی غبرایی | نشر افق
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
نوبت تو رسیده باشد و بهت بگویند: خب، دقیقا هشت ماه و سه روز دیگر اولین اهدایت را انجام میدهی.
مگر برای همین مهم به دنیا آورده نشده بودی؟ خوب به خودت برس. شاید بتوانی تا اهدایی چهارم دوام بیاوری و مؤثرتر باشی. سردرگم نمیشوی، اگر شدی هم کسی در کنارت خواهد بود. یکی از خودتان. حتما کمک میکند دل قوی کنی و جا نزنی.
فکرش را میتوانستی بکنی سر مالکیت کبد و کلیه و قلبت چانهبزنی؟ فکرش را میتوانستی بکنی بخواهی قدری سررسید تحویل ارگانهای حیاتیات را، همان برداشت میوهی جانت را به تعویق بیندازی؟ انگار همهی زندگیت از تولد تا مرگ توی سیستم کاشت و داشت و برداشت خلاصه شده باشد. سنتز و آمادگی و مصرف.
فکرش را میتوانستی بکنی برای اهدا پرورانده شده باشی و حتی نتوانی به پیشنویس دیکته شدهی سرنوشتت یک سه نقطه/کمی بعد/ یک جملهی کوتاه توضیحی اضافه کنی؟ نتوانی اگر و اما و مگری پیش سلاخی تنت بیاوری؟
کازوئو ایشیگورو، نویسندهی انگلیسی ژاپنیتبار، در رمانی دیستوپیایی چنین شرایطی را ترسیم میکند. فضازمان داستانی، انگلستان سال ۱۹۹۰ است. و ما در پستوی دیستوپیک یک اتوپیا نظر انداختهایم.
کتی اچ مددکار اهداکنندگان در آستانهی کنارهگیری از شغل خود سالهای زندگیاش را مرور میکند. ایشیگورو ما را به تماشای آدمهای آزمایشگاهی بیدفاعی میبرد که بشر برای آنکه بیشتر زنده بماند، پرورانده است. برای آنکه هر وقت لازم شد راحت دست در شکم و پهلویشان بکند و کلیهای، کبدی یا ارگان دیگری را از انبان تنشان بیرون بکشد.
✍️ غزاله صدر منوچهری | کتابخانهی بابل
هرگز ترکم مکن | کازوئو ایشی گورو | ترجمهٔ مهدی غبرایی | نشر افق
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ نبوغ سوزان
ع. شاهی: چرا مردم عکس نگه میدارند؟
دبیر تحریریه: چرا؟ خدا میداند! چرا خلایق خرتوپرت و آتوآشغال نگه میدارند؟ خب جمع میکنند دیگر!
ش: کموبیش موافقم. بعضیها نگه میدارند، بعضیها هم بهمحض اینکه کارشان تمام شد، دورش میاندازند. خلقوخوی شخص معلوم میکند. اما من از «عکس» حرف میزنم. چرا مردم، بالأخص، عکس نگه میدارند؟
د: گفتم که، چون آنها عادت ندارند چیزی را دور بریزند. یا شاید عکس آنها را یاد چیزی میاندازد...
ش: آها! دقیقاً! حالا دوباره میپرسم: چرا؟ چرا یک زن عکس جوانیش را نگه میدارد؟ اولین دلیلش غرور است. او دختر زیبایی بوده و عکسی از خودش نگه داشته تا یادش بماند که چقدر زیبا بوده. عکس، سپر او در برابر هجوم آینده است. چهل سال بعد: میبینی، این منم وقتی که هیجده سالم بود. آه حسرت.
آزاد ع: پس «آیا دوربین جانشین چشم خدا شده است؟ افول دین و طلوع عکس، با یکدیگر متناظرند. آیا فرهنگ سرمایهداری خدا را در عکاسی فشرده و ادغام کرده است؟ چنین استحالهای، آنقدرها هم که در ابتدا به نظر میرسد، تعجبانگیز نیست. حافظه بهطور ضمنی حاکی از نوعی نجات و رستگاری است. چیزی که به یاد آورده میشود، از خطر نیستی محافظت شده است. عکس به یاد میآورد.»
*
یک مجموعه عکس نزد کافکا بردم: «فقط با دو کرون میتوانی از خودت عکس بگیری! این یک خودشناس مکانیکی است!»
کافکا با لبخند محو پاسخ داد: «احتمالاً منظورت یک خودغلطانداز است».
ــ منظورتان چیست؟ دوربین که دروغ نمیگوید!
ــ کی گفته؟ عکاسی چشم ما را روی سطوح و ظواهر متمرکز کرده و به همین دلیل هم آن زندگی پنهان را که از میان چیزها شبیه بازی نور و سایه میدرخشد، تاریک و پنهان میکند. این را حتی با دقیقترین لنزها هم نمیتوان ثبت کرد. باید با احساسمان کورمال کورمال دنبالش بگردیم. این دوربین خودکار چشمهای آدم را زیاد نمیکند، بلکه فقط یک چشمِ بهشدت ساده، شبیه چشم مگس، به او میبخشد». ــ گفتگو با کافکا
*
قاب ماقبل آخر: کتاب سوزان سانتاگ کتابی بسیار مهم و سرشار از نظریات دستاول است. تمامی مباحث و تحلیلهای آتی دربارهٔ نقش عکاسی در رسانههای گروهی جوامع مرفه، با کتاب او شروع میشوند. ــ جان برجر
قاب آخر: از شما که این ریویو را میخوانید، احتمالاً چند نفر بیشتر نباشند که به «آموختنِ عکس» علاقه داشته باشند. به هر حال، هر روز چشم که باز میکنیم عکس میبینیم. الف تا یاش را بلدیم. «دربارهٔ عکاسی»، آموختن عکس است از آخر به اول، از حواشی به متن. ــ آزاد. ع
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
دربارهٔ عکاسی | سوزان سانتاگ | ترجمهٔ مجید اخگر | نشر بیدگل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
ع. شاهی: چرا مردم عکس نگه میدارند؟
دبیر تحریریه: چرا؟ خدا میداند! چرا خلایق خرتوپرت و آتوآشغال نگه میدارند؟ خب جمع میکنند دیگر!
ش: کموبیش موافقم. بعضیها نگه میدارند، بعضیها هم بهمحض اینکه کارشان تمام شد، دورش میاندازند. خلقوخوی شخص معلوم میکند. اما من از «عکس» حرف میزنم. چرا مردم، بالأخص، عکس نگه میدارند؟
د: گفتم که، چون آنها عادت ندارند چیزی را دور بریزند. یا شاید عکس آنها را یاد چیزی میاندازد...
ش: آها! دقیقاً! حالا دوباره میپرسم: چرا؟ چرا یک زن عکس جوانیش را نگه میدارد؟ اولین دلیلش غرور است. او دختر زیبایی بوده و عکسی از خودش نگه داشته تا یادش بماند که چقدر زیبا بوده. عکس، سپر او در برابر هجوم آینده است. چهل سال بعد: میبینی، این منم وقتی که هیجده سالم بود. آه حسرت.
آزاد ع: پس «آیا دوربین جانشین چشم خدا شده است؟ افول دین و طلوع عکس، با یکدیگر متناظرند. آیا فرهنگ سرمایهداری خدا را در عکاسی فشرده و ادغام کرده است؟ چنین استحالهای، آنقدرها هم که در ابتدا به نظر میرسد، تعجبانگیز نیست. حافظه بهطور ضمنی حاکی از نوعی نجات و رستگاری است. چیزی که به یاد آورده میشود، از خطر نیستی محافظت شده است. عکس به یاد میآورد.»
*
یک مجموعه عکس نزد کافکا بردم: «فقط با دو کرون میتوانی از خودت عکس بگیری! این یک خودشناس مکانیکی است!»
کافکا با لبخند محو پاسخ داد: «احتمالاً منظورت یک خودغلطانداز است».
ــ منظورتان چیست؟ دوربین که دروغ نمیگوید!
ــ کی گفته؟ عکاسی چشم ما را روی سطوح و ظواهر متمرکز کرده و به همین دلیل هم آن زندگی پنهان را که از میان چیزها شبیه بازی نور و سایه میدرخشد، تاریک و پنهان میکند. این را حتی با دقیقترین لنزها هم نمیتوان ثبت کرد. باید با احساسمان کورمال کورمال دنبالش بگردیم. این دوربین خودکار چشمهای آدم را زیاد نمیکند، بلکه فقط یک چشمِ بهشدت ساده، شبیه چشم مگس، به او میبخشد». ــ گفتگو با کافکا
*
قاب ماقبل آخر: کتاب سوزان سانتاگ کتابی بسیار مهم و سرشار از نظریات دستاول است. تمامی مباحث و تحلیلهای آتی دربارهٔ نقش عکاسی در رسانههای گروهی جوامع مرفه، با کتاب او شروع میشوند. ــ جان برجر
قاب آخر: از شما که این ریویو را میخوانید، احتمالاً چند نفر بیشتر نباشند که به «آموختنِ عکس» علاقه داشته باشند. به هر حال، هر روز چشم که باز میکنیم عکس میبینیم. الف تا یاش را بلدیم. «دربارهٔ عکاسی»، آموختن عکس است از آخر به اول، از حواشی به متن. ــ آزاد. ع
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
دربارهٔ عکاسی | سوزان سانتاگ | ترجمهٔ مجید اخگر | نشر بیدگل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ دیکتاتور دوستداشتنی
دوستداشتنیترین دیکتاتوری که در زندگی شناختهاید که بوده است؟ شاید بگویید: «مگر داریم؟ دیکتاتورها سروته یک کرباسند، میآیند میان امید و انگیزۀ ملتی بهخروشآمده، بعد هم بر سر هیچ، خیال خامِ گستراندن مرزها را در سر میپرورانند، مرزهایی از هر نوع، چه جغرافیایی و چه ایدئولوژیک؛ و جنگها راه میاندازند و آخر کار مردم را فقیر و بیچیز و مقروض رها میکنند. بعد هم در کنج دیواری ناغافل تیرباران میشوند و با مرگشان باز هم شور و شعف از نهاد ملت بلند میشود». اما باید بهتان بگویم که چنین نیست و همۀ دیکتاتورها مثل هم نیستند یا دستکم آنها که در داستانها خلق میشوند، متفاوتند و اینجاست که باید بین دیبا و کرباس فرق بگذارید که شرط خردمندیست.
دیکتاتورها چه در واقعیت و چه در داستان، از سکرات قدرت به جنون مبتلا میشوند. نمونهاش کالیگولا. شاید نامش در ذهنتان با هراس عجین شده باشد. انسانی هولانگیز، قادر به انجام هر فسادی که هیچ چیز جلودارش نیست. خب حق دارید بترسید، هر جا که بازدارندهای در کار نباشد، عاقبتی خوفانگیز در کمین است. اما دربارۀ کالیگولایی که آلبر کامو در نمایشنامۀ چهارپردهایاش میسازد، نمیتوان بهراحتی قضاوت کرد. کالیگولای او دیکتاتوری دوستداشتنیست. اعتراف میکند که «قدرت به ناممکن فرصت امکان میدهد» اما در میان تمام ناممکنهای بهظاهر ممکن از قبیل بازسازی عظمت روم، دنبال ناممکنی واقعاً محال یعنی صید ماه میافتد. او به جان مردم بیشتر از فتوحات نظامی احترام میگذارد و زیر بار سه جنگ نمیرود و به جای پله کردن مردم فرودست زیر پای خود و درباریانش، از چهرۀ مجیزگویانش با انواع تحقیر و کشتار نقاب برمیدارد و زبونیشان را به رخ میکشد و بهصراحتْ پوچی هستی بیخاصیتشان را گوشزد میکند: « برای ساختن یک سناتور یک روز کافیست و برای ساختن یک کارگر ده سال». مرگ برای او بازیست همانطور که زندگی. تمام القاب و نشانها را به سخره میگیرد و نشان لیاقت ملی را به کسی اهدا میکند که به روسپیخانۀ او بیشتر سر بزند. او دیوانهای عادی اما امپراتوری عاقل است. خدا برای او «مثل دل آدمیزاده پست و زبون است». از جبن متنفر است و شجاعت را میستاید. شاعران را وامیدارد که شعرهایشان را بلیسند و از صحنه بیرون بروند. برای دوست داشتن کالیگولا، به قول کائسونیا فقط «سعی کن منظور او را بفهمی».
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهی بابل
کالیگولا | آلبر کامو | ترجمهٔ ابوالحسن نجفی | نشر نیلوفر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
دوستداشتنیترین دیکتاتوری که در زندگی شناختهاید که بوده است؟ شاید بگویید: «مگر داریم؟ دیکتاتورها سروته یک کرباسند، میآیند میان امید و انگیزۀ ملتی بهخروشآمده، بعد هم بر سر هیچ، خیال خامِ گستراندن مرزها را در سر میپرورانند، مرزهایی از هر نوع، چه جغرافیایی و چه ایدئولوژیک؛ و جنگها راه میاندازند و آخر کار مردم را فقیر و بیچیز و مقروض رها میکنند. بعد هم در کنج دیواری ناغافل تیرباران میشوند و با مرگشان باز هم شور و شعف از نهاد ملت بلند میشود». اما باید بهتان بگویم که چنین نیست و همۀ دیکتاتورها مثل هم نیستند یا دستکم آنها که در داستانها خلق میشوند، متفاوتند و اینجاست که باید بین دیبا و کرباس فرق بگذارید که شرط خردمندیست.
دیکتاتورها چه در واقعیت و چه در داستان، از سکرات قدرت به جنون مبتلا میشوند. نمونهاش کالیگولا. شاید نامش در ذهنتان با هراس عجین شده باشد. انسانی هولانگیز، قادر به انجام هر فسادی که هیچ چیز جلودارش نیست. خب حق دارید بترسید، هر جا که بازدارندهای در کار نباشد، عاقبتی خوفانگیز در کمین است. اما دربارۀ کالیگولایی که آلبر کامو در نمایشنامۀ چهارپردهایاش میسازد، نمیتوان بهراحتی قضاوت کرد. کالیگولای او دیکتاتوری دوستداشتنیست. اعتراف میکند که «قدرت به ناممکن فرصت امکان میدهد» اما در میان تمام ناممکنهای بهظاهر ممکن از قبیل بازسازی عظمت روم، دنبال ناممکنی واقعاً محال یعنی صید ماه میافتد. او به جان مردم بیشتر از فتوحات نظامی احترام میگذارد و زیر بار سه جنگ نمیرود و به جای پله کردن مردم فرودست زیر پای خود و درباریانش، از چهرۀ مجیزگویانش با انواع تحقیر و کشتار نقاب برمیدارد و زبونیشان را به رخ میکشد و بهصراحتْ پوچی هستی بیخاصیتشان را گوشزد میکند: « برای ساختن یک سناتور یک روز کافیست و برای ساختن یک کارگر ده سال». مرگ برای او بازیست همانطور که زندگی. تمام القاب و نشانها را به سخره میگیرد و نشان لیاقت ملی را به کسی اهدا میکند که به روسپیخانۀ او بیشتر سر بزند. او دیوانهای عادی اما امپراتوری عاقل است. خدا برای او «مثل دل آدمیزاده پست و زبون است». از جبن متنفر است و شجاعت را میستاید. شاعران را وامیدارد که شعرهایشان را بلیسند و از صحنه بیرون بروند. برای دوست داشتن کالیگولا، به قول کائسونیا فقط «سعی کن منظور او را بفهمی».
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهی بابل
کالیگولا | آلبر کامو | ترجمهٔ ابوالحسن نجفی | نشر نیلوفر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ سقراطِ خاطرات
احتمالاً همهی ما در برههای از زندگیمان دفتر خاطرات داشتهایم؛ مطمئناً فصل مشترک همهی این خاطرات خودِ ما بودیم. خاطرات ما با خانواده، دوستان، همکلاسیها، همکارها و الخ. کتاب کسنوفون با این عنوان فروتنانهاش هم درابتدا چنین چیزی بهنظر میرسد. یک دفتر خاطرات اما از نوع عجیب آن. نویسنده، خاطرات شخص دیگری را ضبط کرده است، یعنی قهرمان این خاطرات نه خود کسنوفون، که استادش سقراط است. بر خلاف آنچه مرسوم شده، نام این کتاب در یونانی، صرفاً "خاطرات" است، یعنی درحالیکه همهی کتاب دربارهی سقراط است، درعنوان اصلی کتاب، ذکری از نام او نمیشود. سقراط فیلسوفی شفاهی بود و طی دوران حیات خویش، اثری مکتوب از خود برجا نگذاشت؛ اما از رهگذر مکتوبات دو تن از شاگردان وفادارش به مهمترین فیگور تاریخ فلسفه بدل شد. این دو نفر افلاطون و کسنوفون بودند. اولی بسیار مشهور و دومی بهغایت گمنام. خاطرات کسنوفون را میتوان با دیالوگهای افلاطون مقایسه کرد و به نتایج جالبی رسید. برخلاف دیالوگهای افلاطون، کسنوفون بر رابطهی خود با استادش سقراط در جایجای کتاب تأکید میکند، با نام خود، توضیحات ویراستارانه میدهد، و حتی از تأثیراتی که سقراط بر وی گذاشته آشکارا صحبت میکند. اما افلاطون و کسنوفون یک وجه مشترک بارز دارند و آن هم دفاع جانانه از بیگناهی سقراط در برابر اتهامات اهالی آتن است. اتهاماتی که درنهایت به محکومیت و سپس مرگ سقراط با نوشیدن جام شوکران انجامید. این تراژدی آنچنان برای کسنوفون تکاندهنده بود که خاطرات خود را با تلاش برای اثبات بیگناهی سقراط آغاز میکند. کسنوفون پس از اعادهی حیثیت از استاد خود، در باقی اثر میکوشد تا نشان دهد که چگونه سقراط به دوستان خود سود میرساند. تنها دارایی سقراطِ فقیر، سخن بود. اینکه او چگونه با این ابزار به دوستان خود سود میرساند، دقیقاً علت وجودیِ اثر کسنوفون است. شاید بعد از اتمام کتاب، ما هم در این سود سهیم شویم و برای دیگران خاطراتی سقراطی نقل کنیم.
✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل
خاطرات سقراطی | کسنوفون | ترجمهٔ محمدحسن لطفی | نشر خوارزمی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
احتمالاً همهی ما در برههای از زندگیمان دفتر خاطرات داشتهایم؛ مطمئناً فصل مشترک همهی این خاطرات خودِ ما بودیم. خاطرات ما با خانواده، دوستان، همکلاسیها، همکارها و الخ. کتاب کسنوفون با این عنوان فروتنانهاش هم درابتدا چنین چیزی بهنظر میرسد. یک دفتر خاطرات اما از نوع عجیب آن. نویسنده، خاطرات شخص دیگری را ضبط کرده است، یعنی قهرمان این خاطرات نه خود کسنوفون، که استادش سقراط است. بر خلاف آنچه مرسوم شده، نام این کتاب در یونانی، صرفاً "خاطرات" است، یعنی درحالیکه همهی کتاب دربارهی سقراط است، درعنوان اصلی کتاب، ذکری از نام او نمیشود. سقراط فیلسوفی شفاهی بود و طی دوران حیات خویش، اثری مکتوب از خود برجا نگذاشت؛ اما از رهگذر مکتوبات دو تن از شاگردان وفادارش به مهمترین فیگور تاریخ فلسفه بدل شد. این دو نفر افلاطون و کسنوفون بودند. اولی بسیار مشهور و دومی بهغایت گمنام. خاطرات کسنوفون را میتوان با دیالوگهای افلاطون مقایسه کرد و به نتایج جالبی رسید. برخلاف دیالوگهای افلاطون، کسنوفون بر رابطهی خود با استادش سقراط در جایجای کتاب تأکید میکند، با نام خود، توضیحات ویراستارانه میدهد، و حتی از تأثیراتی که سقراط بر وی گذاشته آشکارا صحبت میکند. اما افلاطون و کسنوفون یک وجه مشترک بارز دارند و آن هم دفاع جانانه از بیگناهی سقراط در برابر اتهامات اهالی آتن است. اتهاماتی که درنهایت به محکومیت و سپس مرگ سقراط با نوشیدن جام شوکران انجامید. این تراژدی آنچنان برای کسنوفون تکاندهنده بود که خاطرات خود را با تلاش برای اثبات بیگناهی سقراط آغاز میکند. کسنوفون پس از اعادهی حیثیت از استاد خود، در باقی اثر میکوشد تا نشان دهد که چگونه سقراط به دوستان خود سود میرساند. تنها دارایی سقراطِ فقیر، سخن بود. اینکه او چگونه با این ابزار به دوستان خود سود میرساند، دقیقاً علت وجودیِ اثر کسنوفون است. شاید بعد از اتمام کتاب، ما هم در این سود سهیم شویم و برای دیگران خاطراتی سقراطی نقل کنیم.
✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل
خاطرات سقراطی | کسنوفون | ترجمهٔ محمدحسن لطفی | نشر خوارزمی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ عیسی و کا
اگر کسی از ما بپرسد وجه اشتراک یوزف کا، قهرمان رمان محاکمه، و عیسای مسیح چیست، بی شک پرسشی غریب از ما کرده است. اما جورجو آگامبن در پیلاطس و عیسی درست همین کار را میکند. یوزف کا، که محکوم به حکمی نامعلوم ولی قطعی است، سرگردان در دادگاهی به وسعت جهان [یا تاریخ] آرزو میکند که دستکم اتهام او مشخص شود. در سوی دیگر، پیام محوری عیسی در برابر شریعت یهود، نسخ آن بود: رستگار است آنکس که بر او داوری نشود. و آیا یوزف کا. درست در پی همین نبود؟ آیا ایستادن در برابر محکمه پیشاپیش پایان بازی و محکومیت محتوم کا نیست؟ آنچه عیسی وعده میداد حذف خود داوری از جهان بود: رستگاری یعنی همین.
اما در چرخشی شگفتانگیز، روبروی عیسی، بر مسند قضاوت، شگفتترین پرسوناژ تاریخ الاهیات نشسته است: پونتیوس پیلاط. پیلاط، برخلاف انتظار ما، نه پرسوناژی خونخوار در برابر معصومیت مسیح، که مرددترین شخص تاریخ است. برخلاف عیسی که تصمیم گرفت داوری نکند، پیلاط اساساً نمیتواند تصمیم بگیرد. او دست به واسازی درخشان پیام مسیح میزند: آیا حذف داوری به شکلی عجیب مسیری پنهانی به جانب داوری بیپایان نیست؟ آیا معصومیت روی دیگر دربهدری یوزف کا نیست؟ در رویارویی عیسی و پیلاط، نخستین صورتبندی چیزی را میبینیم که بنیان سیاست معاصر را تشکیل میدهد: وضعیت استثنایی، وضعیت تعلیق بیپایان؛ از محکمهی عیسای ناصری تا اردوگاههای پناهجویان مانوس راهی نیست. پیلاط به جای الغای داوری، محکوم میکند بیآنکه محاکمه کرده باشد. در نتیجه معضل الاهیاتی تاریخ مدرنیته این نبود که منجی هرگز برنخاست، بلکه فاجعه از آنجا سربرآورد که پیلاط از صدور حکم تن زد. اما آیا این حقیقت پیام مسیحایی نیز نبود؟! جهانی که بنا بود در پی تجسد خداوند یکسره از چنبرهی داوری رها شود، عدالت-داوری را بر نجات-رستگاری ترجیح داد. تجسد خدا، به شکلی پارادوکسیکال، بدل به سرآغازی بر انحطاط جهان شد: داوری مخلوقات فانی بر خدای سرمدی. عیسی داوری را حذف کرد، اما نتوانست محکومیت را ویران کند. عیسای ناصری و پونتیوس پیلاط بیشک بیش از آنکه تاریخ الاهیات تصور کرده است به هم شباهت دارند. به عبارت دیگر، تعلیق مندرج در کنش عیسی و پیلاط سرآغازی بود نه بر نجات جهان، که بر وضعیت استثنایی نامحدود که در نظر آگامبن دقیقترین وصف از بحران سیاسی زمانهی ماست
✍️ سروش سیدی
پیلاطس و عیسی | جورجو آگامبن | ترجمهٔ کیوان طهماسبیان | نشر گمان
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
اگر کسی از ما بپرسد وجه اشتراک یوزف کا، قهرمان رمان محاکمه، و عیسای مسیح چیست، بی شک پرسشی غریب از ما کرده است. اما جورجو آگامبن در پیلاطس و عیسی درست همین کار را میکند. یوزف کا، که محکوم به حکمی نامعلوم ولی قطعی است، سرگردان در دادگاهی به وسعت جهان [یا تاریخ] آرزو میکند که دستکم اتهام او مشخص شود. در سوی دیگر، پیام محوری عیسی در برابر شریعت یهود، نسخ آن بود: رستگار است آنکس که بر او داوری نشود. و آیا یوزف کا. درست در پی همین نبود؟ آیا ایستادن در برابر محکمه پیشاپیش پایان بازی و محکومیت محتوم کا نیست؟ آنچه عیسی وعده میداد حذف خود داوری از جهان بود: رستگاری یعنی همین.
اما در چرخشی شگفتانگیز، روبروی عیسی، بر مسند قضاوت، شگفتترین پرسوناژ تاریخ الاهیات نشسته است: پونتیوس پیلاط. پیلاط، برخلاف انتظار ما، نه پرسوناژی خونخوار در برابر معصومیت مسیح، که مرددترین شخص تاریخ است. برخلاف عیسی که تصمیم گرفت داوری نکند، پیلاط اساساً نمیتواند تصمیم بگیرد. او دست به واسازی درخشان پیام مسیح میزند: آیا حذف داوری به شکلی عجیب مسیری پنهانی به جانب داوری بیپایان نیست؟ آیا معصومیت روی دیگر دربهدری یوزف کا نیست؟ در رویارویی عیسی و پیلاط، نخستین صورتبندی چیزی را میبینیم که بنیان سیاست معاصر را تشکیل میدهد: وضعیت استثنایی، وضعیت تعلیق بیپایان؛ از محکمهی عیسای ناصری تا اردوگاههای پناهجویان مانوس راهی نیست. پیلاط به جای الغای داوری، محکوم میکند بیآنکه محاکمه کرده باشد. در نتیجه معضل الاهیاتی تاریخ مدرنیته این نبود که منجی هرگز برنخاست، بلکه فاجعه از آنجا سربرآورد که پیلاط از صدور حکم تن زد. اما آیا این حقیقت پیام مسیحایی نیز نبود؟! جهانی که بنا بود در پی تجسد خداوند یکسره از چنبرهی داوری رها شود، عدالت-داوری را بر نجات-رستگاری ترجیح داد. تجسد خدا، به شکلی پارادوکسیکال، بدل به سرآغازی بر انحطاط جهان شد: داوری مخلوقات فانی بر خدای سرمدی. عیسی داوری را حذف کرد، اما نتوانست محکومیت را ویران کند. عیسای ناصری و پونتیوس پیلاط بیشک بیش از آنکه تاریخ الاهیات تصور کرده است به هم شباهت دارند. به عبارت دیگر، تعلیق مندرج در کنش عیسی و پیلاط سرآغازی بود نه بر نجات جهان، که بر وضعیت استثنایی نامحدود که در نظر آگامبن دقیقترین وصف از بحران سیاسی زمانهی ماست
✍️ سروش سیدی
پیلاطس و عیسی | جورجو آگامبن | ترجمهٔ کیوان طهماسبیان | نشر گمان
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ طبیعت: صورتهای هندسی
جهان چگونه رؤیت میشود؟ یا دستکم بخشی از آن چطور به عنوان ابژه رؤیت میشود؟ تاریخ هنر در این مورد از روشهای متعدد رؤیت جهان بهوسیلهٔ انسان سخن میگوید. روشهایی مبتنی بر احساسات گوناگون بصری. احساساتی که در طول تاریخ، نحوهی دیدن ما را ــ که بیشک وابسته است به عادتها و قراردادها ــ مدیریت کردهاند. در اینجا احتمالاً انسانی سادهاندیش ممکن است بلافاصله اعتراض کند و بگوید که فقط یک روش برای دیدن جهان وجود دارد و آن روشیست که خودِ او جهان را میبیند، اما این تمام واقعیت نیست چون ما آنچه را که میخواهیم ببینیم میبینیم، و آنچه میخواهیم ببینیم معین است، و اینها نه با قواعد صلب بصری که با تمایل به کشف جهانهای معتبر است که مشخص میشوند. اما جنبش «هنر مدرن» پاسخی منحصربهفرد به این پرسش حیاتی «جهان چگونه رؤیت میشود؟» در اختیار دارد: هربرت رید میگوید این پل سزان بود که نخستین بار با اصرار بر «ابژه دیدن جهان یا بخشی از جهان» عملاً جنبش هنر مدرن را بنیان گذاشت. نقاشی که ترجیح میداد جهان را بدون دخالت هرگونه نظام ذهنی یا ازهمگسیختگی عاطفی ببیند. چیزی برخلاف امپرسیونیسم، رمانتیسیسم، کلاسیسیزم و پیش از آن؛ آنها که در نهایت جهان را نوعی مضمون (سوژه) تلقی میکردند، چنان که موقعیتهای گوناگون تأثیرات و تأثرات متفاوتی بر احساس آنها به جای میگذاشت. اما سزان میخواست جهان را چنان ببیند که بود [البته از زاویهای دیگر]. چیزی خارج از فضای آرمانی و ایدهآل: نامتعین و ناقص و محققنشده. او جهان یا بهعبارتی طبیعت را اساساً متشکل از صورتهایی هندسی همانند دایره و کُره و مخروط ادراک میکرد. صورتهایی که اگر در منظرهٔ درستی استفاده میشدند، قادر بودند که هر جنبه از ابژه را مستقیم به سمت یک نقطهی مرکزی هدایت کنند. طبیعت به منزلهی هندسه. «چنان که بود». انتزاعی و پنهانشده در پوستهی مبهم اشیا. سزان میخواست که این پوستهی لرزان را بردارد و به واقعیت غیر قابل تغییر اشیا نفوذ کند. این، بهواقع تأکید بر همان گرایشی بود که هربرت رید «بازنمایی مدرن و ناقص طبیعت» میخواند. جسارتی که سرانجام بدل به نقشهی راه نقاشانی شد که میخواستند شبیه به سزان باشند و طبیعت را چنان ببینند که او میدید: چیزی خارج از الگوها و ایدهآلها؛ «چنان که بود».
✍️ رامین اعلایی | کتابخانهٔ بابل
تاریخچهی نقاشی مدرن | هربرت رید | ترجمهٔ شریتا گلبابایی | نشر فرهنگسرای میردشتی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
جهان چگونه رؤیت میشود؟ یا دستکم بخشی از آن چطور به عنوان ابژه رؤیت میشود؟ تاریخ هنر در این مورد از روشهای متعدد رؤیت جهان بهوسیلهٔ انسان سخن میگوید. روشهایی مبتنی بر احساسات گوناگون بصری. احساساتی که در طول تاریخ، نحوهی دیدن ما را ــ که بیشک وابسته است به عادتها و قراردادها ــ مدیریت کردهاند. در اینجا احتمالاً انسانی سادهاندیش ممکن است بلافاصله اعتراض کند و بگوید که فقط یک روش برای دیدن جهان وجود دارد و آن روشیست که خودِ او جهان را میبیند، اما این تمام واقعیت نیست چون ما آنچه را که میخواهیم ببینیم میبینیم، و آنچه میخواهیم ببینیم معین است، و اینها نه با قواعد صلب بصری که با تمایل به کشف جهانهای معتبر است که مشخص میشوند. اما جنبش «هنر مدرن» پاسخی منحصربهفرد به این پرسش حیاتی «جهان چگونه رؤیت میشود؟» در اختیار دارد: هربرت رید میگوید این پل سزان بود که نخستین بار با اصرار بر «ابژه دیدن جهان یا بخشی از جهان» عملاً جنبش هنر مدرن را بنیان گذاشت. نقاشی که ترجیح میداد جهان را بدون دخالت هرگونه نظام ذهنی یا ازهمگسیختگی عاطفی ببیند. چیزی برخلاف امپرسیونیسم، رمانتیسیسم، کلاسیسیزم و پیش از آن؛ آنها که در نهایت جهان را نوعی مضمون (سوژه) تلقی میکردند، چنان که موقعیتهای گوناگون تأثیرات و تأثرات متفاوتی بر احساس آنها به جای میگذاشت. اما سزان میخواست جهان را چنان ببیند که بود [البته از زاویهای دیگر]. چیزی خارج از فضای آرمانی و ایدهآل: نامتعین و ناقص و محققنشده. او جهان یا بهعبارتی طبیعت را اساساً متشکل از صورتهایی هندسی همانند دایره و کُره و مخروط ادراک میکرد. صورتهایی که اگر در منظرهٔ درستی استفاده میشدند، قادر بودند که هر جنبه از ابژه را مستقیم به سمت یک نقطهی مرکزی هدایت کنند. طبیعت به منزلهی هندسه. «چنان که بود». انتزاعی و پنهانشده در پوستهی مبهم اشیا. سزان میخواست که این پوستهی لرزان را بردارد و به واقعیت غیر قابل تغییر اشیا نفوذ کند. این، بهواقع تأکید بر همان گرایشی بود که هربرت رید «بازنمایی مدرن و ناقص طبیعت» میخواند. جسارتی که سرانجام بدل به نقشهی راه نقاشانی شد که میخواستند شبیه به سزان باشند و طبیعت را چنان ببینند که او میدید: چیزی خارج از الگوها و ایدهآلها؛ «چنان که بود».
✍️ رامین اعلایی | کتابخانهٔ بابل
تاریخچهی نقاشی مدرن | هربرت رید | ترجمهٔ شریتا گلبابایی | نشر فرهنگسرای میردشتی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ فرود نیچه
سالها بعد، قطعهای تازه از ادیسهی هومر کشف خواهد شد. این قطعه، یک بند کوتاه در سرود یازدهم است. جایی که اولیس برای دیدار با روح تیرزیاس پیشگو، به جهان زیرین (جهان مردگان) وارد میشود. در جهان مردگان پیش میرود و در نهایت به تیرزیاس میرسد تا آیندهی او را پیشگویی کند. تیرزیاس پس از آن که او را از آیندهاش خبردار میکند، میگوید: «آیا میدانی تو، پس از یک شاه باستانی به نام گیلگمش، دومین کسی هستی که در جهان نوشتار از یک بلندی فرود آمده تا به جهان مردگان وارد شود؟ کسی هم در آینده از این کار تو تقلید خواهد کرد. در کتابی که هزار سال بعد نوشته خواهد شد (انهاید ویرژیل)، پهلوانی به نام انه از زمین فرود میآید تا به جهان مردگان وارد شود و روح پدرش را ببیند. پدرش پس از معرفی نسلهای آینده به او، شجاعت و قهرمانیاش را ستایش میکند و به او میگوید: «فرود تو به جهان مردگان چنان شجاعانه است که در آینده، شاعری آنرا سرمشق خود قرار خواهد داد تا به دوزخ وارد شود. نام این شاعر دانته است و همراه او در این سفر نویسندهی همین داستانی است که ما در آن هستیم: ویرژیل. جایی در دوزخ ویرژیل به دانته خواهد گفت: «ششصد سال بعد فیلسوفی ادیب از کار تو الگو خواهد گرفت و شخصیت داستانش را (که نامش زرتشت است) از کوهی فرود خواهد آورد تا به شهر وارد شود و با مردمانی سخن بگوید که در نگاه او نمیتوان آنها را «زنده» نامید. آنها چنان در بند اخلاقیات مستقر و سنتهای کهنه گیر کردهاند که نه اندیشهی تازهای دارند و نه خونی در رگهایشان. این زرتشت با آنها از «مرگ خدا» خواهد گفت: این که خدا مرده است و جهان به همین شکل کنونیاش میلیونها بار تکرار خواهد شد. او از آنها میپرسد: آیا هر عمل و انتخاب خود را چنان دوست دارید که بخواهید میلیونها بار به شما بازگردد؟ این کتاب انقلابی در فلسفه تلقی خواهد شد و بر کل قرن بیستم تأثیر خواهد گذاشت. کتابی قطعهقطعه، با نثری آتشین و تکاندهنده که برخلاف کتابهای فلسفی دیگر، به شکل گفتگویی پراکنده دربارهی مسائل مهم فلسفی نوشته شده است»».
پینوشت دبیر تحریریه: این متن را دیدهام و به نظرم ناقص است. در این متن چیز زیادی راجع به کتاب «چنین گفت زرتشت» گفته نشده. مثلاً نمیگوید که فرود زرتشت به شهر بیشتر شبیه به فرود سقراط به پیرائوس در ابتدای کتاب «جمهوری»، یا فرود مسیح به شهر، در ابتدای کتاب مقدس است. این فرودها که کار نیچه را به جمهوری افلاطون یا کتاب مقدس پیوند میدهند در متن کشفشدهی بالا غایبند.
✍️ علی شاهی | کتابخانهی بابل
چنین گفت زرتشت، فریدریش نیچه، داریوش آشوری، انتشارات آگه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
سالها بعد، قطعهای تازه از ادیسهی هومر کشف خواهد شد. این قطعه، یک بند کوتاه در سرود یازدهم است. جایی که اولیس برای دیدار با روح تیرزیاس پیشگو، به جهان زیرین (جهان مردگان) وارد میشود. در جهان مردگان پیش میرود و در نهایت به تیرزیاس میرسد تا آیندهی او را پیشگویی کند. تیرزیاس پس از آن که او را از آیندهاش خبردار میکند، میگوید: «آیا میدانی تو، پس از یک شاه باستانی به نام گیلگمش، دومین کسی هستی که در جهان نوشتار از یک بلندی فرود آمده تا به جهان مردگان وارد شود؟ کسی هم در آینده از این کار تو تقلید خواهد کرد. در کتابی که هزار سال بعد نوشته خواهد شد (انهاید ویرژیل)، پهلوانی به نام انه از زمین فرود میآید تا به جهان مردگان وارد شود و روح پدرش را ببیند. پدرش پس از معرفی نسلهای آینده به او، شجاعت و قهرمانیاش را ستایش میکند و به او میگوید: «فرود تو به جهان مردگان چنان شجاعانه است که در آینده، شاعری آنرا سرمشق خود قرار خواهد داد تا به دوزخ وارد شود. نام این شاعر دانته است و همراه او در این سفر نویسندهی همین داستانی است که ما در آن هستیم: ویرژیل. جایی در دوزخ ویرژیل به دانته خواهد گفت: «ششصد سال بعد فیلسوفی ادیب از کار تو الگو خواهد گرفت و شخصیت داستانش را (که نامش زرتشت است) از کوهی فرود خواهد آورد تا به شهر وارد شود و با مردمانی سخن بگوید که در نگاه او نمیتوان آنها را «زنده» نامید. آنها چنان در بند اخلاقیات مستقر و سنتهای کهنه گیر کردهاند که نه اندیشهی تازهای دارند و نه خونی در رگهایشان. این زرتشت با آنها از «مرگ خدا» خواهد گفت: این که خدا مرده است و جهان به همین شکل کنونیاش میلیونها بار تکرار خواهد شد. او از آنها میپرسد: آیا هر عمل و انتخاب خود را چنان دوست دارید که بخواهید میلیونها بار به شما بازگردد؟ این کتاب انقلابی در فلسفه تلقی خواهد شد و بر کل قرن بیستم تأثیر خواهد گذاشت. کتابی قطعهقطعه، با نثری آتشین و تکاندهنده که برخلاف کتابهای فلسفی دیگر، به شکل گفتگویی پراکنده دربارهی مسائل مهم فلسفی نوشته شده است»».
پینوشت دبیر تحریریه: این متن را دیدهام و به نظرم ناقص است. در این متن چیز زیادی راجع به کتاب «چنین گفت زرتشت» گفته نشده. مثلاً نمیگوید که فرود زرتشت به شهر بیشتر شبیه به فرود سقراط به پیرائوس در ابتدای کتاب «جمهوری»، یا فرود مسیح به شهر، در ابتدای کتاب مقدس است. این فرودها که کار نیچه را به جمهوری افلاطون یا کتاب مقدس پیوند میدهند در متن کشفشدهی بالا غایبند.
✍️ علی شاهی | کتابخانهی بابل
چنین گفت زرتشت، فریدریش نیچه، داریوش آشوری، انتشارات آگه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ آخرین دقایق اعدامی
دههٔ شصت میلادی. پراگ. خورشیدِ پراگ مردد و بیرغبت خودش را از کوههای هربنی بالا میکشد. زندانیِ محکوم به اعدام آخرین طلوع را دیده است یا نه، نمیدانم. شاید با خودش گفته که این هم روزی از روزهای سلطهٔ اینهاست. فرقی با دیگر روزها ندارد. ما میرویم بیاینکه ردّی از ما در ذهن پراگیها و در پراگ بماند. کلیما میگوید حتا او هم وقتی دارد آخرین قدمهایش را به سمت چوبهٔ دار برمیدارد در درونش کورسوی امیدی هست که در آن دقیقهٔ آخر بخشوده شود یا معجزهای رخ دهد. میگوید که دقیقاً همین کورسوی امید است که به او نیرو میدهد تا گام به سوی آن چوبهٔ دار بردارد. امید همیشه به آینده پیوند زده میشود. امید نیروی انسان است برای تخیل خویش در موقعیتی متفاوت از موقعیت کنونیاش. پرسش: «پس چه چیزی ممکن است انسانیتر از امید باشد؟» مرگ هم همیشه به آینده گره زده میشود. و چه چیزی بیش از مرگ میتواند ضدّ امید باشد؟ پس امید تلاشیست ناگزیر و بیزمان، نوعی تقلا برای چیرگی بر خاموشیِ زمان.
همان روزها که اعدامی دارد آخرین لحظات زندگی را شماره میکند، چیزی دارد در وجود پراگیهای شوخطبع فرو میریزد. پراگیهایی که هر روز برای هر فاجعه و هر جنایت جوک و متلک میسازند دارند دانستهندانسته روزی را مهیا میشوند که دیوارهای پراگ با جوک و دشنام و آرزو زنده میشود. خبرهای تلویزیون رسمی دارد پخش میشود. شعارهای دولتی بیش از پیش طنینانداز است. ابزار و ادوات نظامی بیش از همیشه توی چشمهاست. جهان بیاعتناتر از همیشه است. شاید کسانی دارند با خودشان میگویند که این هم روزی از روزهای سلطهٔ اینهاست. فرقی با دیگر روزها ندارد. کلیما که در آپارتمان کوچکش نشسته است دارد سطر به سطر جا به جای پراگ را اندازه میزند. نویسندگانی را به یاد میآورد که از نوشتن تن نزدند، به رختشویی و شیشهشوری افتادند اما به استخدام حاکم درنیامدند و نویسندگانی را که علیه خودشان نوشتند و درهمشکستند. سالها بعد همان روزها را دوباره مینویسد: مردم با جوکها با دشنامها با نام اعدامیان با نام نویسندگان با نام فیلسوفانشان روح پراگ را در فصلی از فصلها که بههرحال بهار نامید میشد، در جنازهٔ ناباور شهر میدمیدند. روزها و روزها و روزها. پراگ روحش را یافت و نام اعدامیان بهنام در میدانها در خیابانها بلندبلند خوانده شد. چند سال قبل: چند دقیقه پیش از اینکه اعدامی دوباره با خودش بگوید «این هم روزی از روزهای سلطهٔ اینهاست. فرقی با دیگر روزها ندارد».
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
روح پراگ | ایوان کلیما | ترجمهٔ فروغ پوریاوری | نشر آگه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
دههٔ شصت میلادی. پراگ. خورشیدِ پراگ مردد و بیرغبت خودش را از کوههای هربنی بالا میکشد. زندانیِ محکوم به اعدام آخرین طلوع را دیده است یا نه، نمیدانم. شاید با خودش گفته که این هم روزی از روزهای سلطهٔ اینهاست. فرقی با دیگر روزها ندارد. ما میرویم بیاینکه ردّی از ما در ذهن پراگیها و در پراگ بماند. کلیما میگوید حتا او هم وقتی دارد آخرین قدمهایش را به سمت چوبهٔ دار برمیدارد در درونش کورسوی امیدی هست که در آن دقیقهٔ آخر بخشوده شود یا معجزهای رخ دهد. میگوید که دقیقاً همین کورسوی امید است که به او نیرو میدهد تا گام به سوی آن چوبهٔ دار بردارد. امید همیشه به آینده پیوند زده میشود. امید نیروی انسان است برای تخیل خویش در موقعیتی متفاوت از موقعیت کنونیاش. پرسش: «پس چه چیزی ممکن است انسانیتر از امید باشد؟» مرگ هم همیشه به آینده گره زده میشود. و چه چیزی بیش از مرگ میتواند ضدّ امید باشد؟ پس امید تلاشیست ناگزیر و بیزمان، نوعی تقلا برای چیرگی بر خاموشیِ زمان.
همان روزها که اعدامی دارد آخرین لحظات زندگی را شماره میکند، چیزی دارد در وجود پراگیهای شوخطبع فرو میریزد. پراگیهایی که هر روز برای هر فاجعه و هر جنایت جوک و متلک میسازند دارند دانستهندانسته روزی را مهیا میشوند که دیوارهای پراگ با جوک و دشنام و آرزو زنده میشود. خبرهای تلویزیون رسمی دارد پخش میشود. شعارهای دولتی بیش از پیش طنینانداز است. ابزار و ادوات نظامی بیش از همیشه توی چشمهاست. جهان بیاعتناتر از همیشه است. شاید کسانی دارند با خودشان میگویند که این هم روزی از روزهای سلطهٔ اینهاست. فرقی با دیگر روزها ندارد. کلیما که در آپارتمان کوچکش نشسته است دارد سطر به سطر جا به جای پراگ را اندازه میزند. نویسندگانی را به یاد میآورد که از نوشتن تن نزدند، به رختشویی و شیشهشوری افتادند اما به استخدام حاکم درنیامدند و نویسندگانی را که علیه خودشان نوشتند و درهمشکستند. سالها بعد همان روزها را دوباره مینویسد: مردم با جوکها با دشنامها با نام اعدامیان با نام نویسندگان با نام فیلسوفانشان روح پراگ را در فصلی از فصلها که بههرحال بهار نامید میشد، در جنازهٔ ناباور شهر میدمیدند. روزها و روزها و روزها. پراگ روحش را یافت و نام اعدامیان بهنام در میدانها در خیابانها بلندبلند خوانده شد. چند سال قبل: چند دقیقه پیش از اینکه اعدامی دوباره با خودش بگوید «این هم روزی از روزهای سلطهٔ اینهاست. فرقی با دیگر روزها ندارد».
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
روح پراگ | ایوان کلیما | ترجمهٔ فروغ پوریاوری | نشر آگه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ انحطاط در احتجاب
او را در نظر بیاورید که گوی یخی عظیمی را روی دوش مبارک گذاشته و قرار است تا آخر عمر چنان ببرد و بیاورد که قطرهای ازش نچکد. او باید این میراث ارزنده را بپرورد و بهوقتش روی دوش مبارک بعدی بگذارد. اما پرواضح است که نشدنیست. پس شایسته نیست که بر زمین بگذاریمش؟ هیچ خبر داری یا نداری که برای پروردن چنین گوی گهرباری چه خونها که به دست جلادهای سرخپوش بر زمین نریخته؟ چه تنها که زیر شلاق کبود نشده و با داغ نسوخته؟ چه سکهها و خلعتها که به پای گرفتن احکام از طلاب و محکمه خرج نشده؟ اما زمانه عوض شده و کشیدن بار این گوی گران است. موجب مرض است. خوش دارم انقدر به در و دیوار بکوبم تا آب شدنش را به چشم ببینم و از شرش خلاص شوم. از شر گوی گهربار؟ از شر آنچه اسمش را مسابقۀ اجدادی گذاشتهایم یا نگذاشتهایم. مسابقۀ اجدادی؟ فخرالنساء میگفت. حالا چطور؟ میبازم. نه مسابقه را، بلکه زندگی را میبازم و طبیعت هم به کمکم آمده و بی تخم و ترکه، راحتترک به خواستۀ دل نامبارکم میرسم.
او را در نظر بیاورید که میان تاریکی نشسته، از میان قابهای دور، خاطراتی تیره بر او هجوم میآورد، آدمهایی گردگرفته که تبارش هستند و نیستند، دوست یا دشمن، نمیداند، پدر، پدربزرگ، عمهها! پس مادر چه؟ او گم بود همیشه. تباه بودهام؟ وقعی نمیگذارم. تباه بودن به که تباه کردن. تباه نکردهای؟
او را در نظر بیاورید، نوری که نور نیست. کورسویی شرابخواره. زنی که کتاب میخواند، چه هولناک! و او که دل به روشنی او بسته است، با تور سفید و خونی که از لبش به زمین میریزد، زنی که دوستش دارد یا ندارد، دوست داشتنش را بلد است یا نیست. فریاد از فخرالنساء! فریاد!
او را در نظر بیاورید که جلوی آینه نشسته، به خود مینگرد، میخواهد به کورسوی نور شبیه شود. گیسو به یک سو بنهد، خال بگذارد، اسیری به گونهای دیگر. اسیر اسارت آن دیگریِ والا، خانمی که خانم هست و نیست و بالاتر از خانم بودن هست و نیست. «تو خوبی، فخری». شبیه او شدن سخت است و نیست. گم شدن میان خود و دیگری، بینام و بیهویت و بیارزش و بیفرزند، میان چلچراغ و شمع و آینه. «میدانم، تو خوبی، فخری».
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهٔ بابل
شازده احتجاب | هوشنگ گلشیری | نشر نیلوفر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
او را در نظر بیاورید که گوی یخی عظیمی را روی دوش مبارک گذاشته و قرار است تا آخر عمر چنان ببرد و بیاورد که قطرهای ازش نچکد. او باید این میراث ارزنده را بپرورد و بهوقتش روی دوش مبارک بعدی بگذارد. اما پرواضح است که نشدنیست. پس شایسته نیست که بر زمین بگذاریمش؟ هیچ خبر داری یا نداری که برای پروردن چنین گوی گهرباری چه خونها که به دست جلادهای سرخپوش بر زمین نریخته؟ چه تنها که زیر شلاق کبود نشده و با داغ نسوخته؟ چه سکهها و خلعتها که به پای گرفتن احکام از طلاب و محکمه خرج نشده؟ اما زمانه عوض شده و کشیدن بار این گوی گران است. موجب مرض است. خوش دارم انقدر به در و دیوار بکوبم تا آب شدنش را به چشم ببینم و از شرش خلاص شوم. از شر گوی گهربار؟ از شر آنچه اسمش را مسابقۀ اجدادی گذاشتهایم یا نگذاشتهایم. مسابقۀ اجدادی؟ فخرالنساء میگفت. حالا چطور؟ میبازم. نه مسابقه را، بلکه زندگی را میبازم و طبیعت هم به کمکم آمده و بی تخم و ترکه، راحتترک به خواستۀ دل نامبارکم میرسم.
او را در نظر بیاورید که میان تاریکی نشسته، از میان قابهای دور، خاطراتی تیره بر او هجوم میآورد، آدمهایی گردگرفته که تبارش هستند و نیستند، دوست یا دشمن، نمیداند، پدر، پدربزرگ، عمهها! پس مادر چه؟ او گم بود همیشه. تباه بودهام؟ وقعی نمیگذارم. تباه بودن به که تباه کردن. تباه نکردهای؟
او را در نظر بیاورید، نوری که نور نیست. کورسویی شرابخواره. زنی که کتاب میخواند، چه هولناک! و او که دل به روشنی او بسته است، با تور سفید و خونی که از لبش به زمین میریزد، زنی که دوستش دارد یا ندارد، دوست داشتنش را بلد است یا نیست. فریاد از فخرالنساء! فریاد!
او را در نظر بیاورید که جلوی آینه نشسته، به خود مینگرد، میخواهد به کورسوی نور شبیه شود. گیسو به یک سو بنهد، خال بگذارد، اسیری به گونهای دیگر. اسیر اسارت آن دیگریِ والا، خانمی که خانم هست و نیست و بالاتر از خانم بودن هست و نیست. «تو خوبی، فخری». شبیه او شدن سخت است و نیست. گم شدن میان خود و دیگری، بینام و بیهویت و بیارزش و بیفرزند، میان چلچراغ و شمع و آینه. «میدانم، تو خوبی، فخری».
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهٔ بابل
شازده احتجاب | هوشنگ گلشیری | نشر نیلوفر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ در باب پادشاهی و مرگ
«پادشاهبودن بهتر است یا مرگ؟». در برزخ واپسین لحظات زوال ساسانیان، یکی از سرداران یزدگرد جلوی چشم ما نقش کارآگاهی را بازی میکند تا معما را حل کند: چه کسی پادشاه را کشته؟ پادشاه، تجسّد فرّهی ایزدی، اما بدون شک والاتر از آن است که رعیتی بتواند خون او را بریزد. این یک داستان کارآگاهی بیبدیل است و یک تراژدی درخشان. در متن بیضایی نقشها بیوقفه عوض میشوند. دختر نقش پادشاه را بازی میکند، زن نقش آسیابان را و ما مدام از خود میپرسیم آیا این پادشاه نیست که نقش آسیابان را بازی میکند و سپس با بازیکردن نقش خودش سعی میکند به کارآگاه قصه القا کند که پادشاه مرده؟ از کجا باید فهمید کسی شاه است یا آسیابان؟ و این تازه نخستین پرسش فلسفی-سیاسی بیضایی است. «اگر آسیابان آن میان افتاده پس من که هستم؟». آیا پادشاه مرگ را به اسارت در دست دشمنان ترجیح داده؟ در این صورت آیا فرّهی ایزدی چیزی جز زبونی وحشتی مستمر است که پشت نقاب بکارت و معصومیتی الاهیاتی پنهان شده؟ یا نه، پادشاهی چنان والا چنان از جهان ناسوت زندگان فراتر است که از آن سوی بام، به جانب مغاک مرگ افتاده است؟ بیشک هیچ رسالهای در فلسفهی سیاسی (اگر چنین چیزی در زمانهی ما و به زبان فارسی حتی نوشته شده بود) هرگز حتی نمیتوانست هوس کند به ژرفای هستیشناسی سیاسی بیضایی در این تراژدی نزدیک شود. در متن بیضایی پادشاهی، مرگ و تقدّس در گردابی هایل میگردند و در هم میتنند تا سرانجام حتی تاریخ را از پای درآورند. این متنی بیبدیل است در باب سلطنت و سرچشمههای تقدس (مرگ)، یا به عبارت دیگر، الاهیات سیاسی. بیضایی وقفهای ژرف در تسلسل اندیشهای میافکند که قرنهاست فرودستی مردمی سرخورده را به آرزوی رقّتآور قدرت مطلقه پیوند زده است. در تراژدی بیضایی، پادشاه چندان مقدس است که حتی زندهبودن برای او تنزّلی و وهنی بیش نیست؛ شأن او بالاتر از این حرفهاست! پادشاه برای آنکه بتواند حکمرانی کند باید در جایگاهی چنان قدسی جای گیرد که سرانجام جز جایگاه رهایی از امر زمینی نیست، و این چیست جز مرگ؟! پس بیشک حق با زن آسیابان است، که شاید جذابترین شخصیت کل این تراژدی باشد: «پادشاه پیش از این به دست پادشاه کشته شده بود».
✍️ سروش سیدی | کتابخانهی بابل
مرگ یزدگرد | بهرام بیضایی | انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
«پادشاهبودن بهتر است یا مرگ؟». در برزخ واپسین لحظات زوال ساسانیان، یکی از سرداران یزدگرد جلوی چشم ما نقش کارآگاهی را بازی میکند تا معما را حل کند: چه کسی پادشاه را کشته؟ پادشاه، تجسّد فرّهی ایزدی، اما بدون شک والاتر از آن است که رعیتی بتواند خون او را بریزد. این یک داستان کارآگاهی بیبدیل است و یک تراژدی درخشان. در متن بیضایی نقشها بیوقفه عوض میشوند. دختر نقش پادشاه را بازی میکند، زن نقش آسیابان را و ما مدام از خود میپرسیم آیا این پادشاه نیست که نقش آسیابان را بازی میکند و سپس با بازیکردن نقش خودش سعی میکند به کارآگاه قصه القا کند که پادشاه مرده؟ از کجا باید فهمید کسی شاه است یا آسیابان؟ و این تازه نخستین پرسش فلسفی-سیاسی بیضایی است. «اگر آسیابان آن میان افتاده پس من که هستم؟». آیا پادشاه مرگ را به اسارت در دست دشمنان ترجیح داده؟ در این صورت آیا فرّهی ایزدی چیزی جز زبونی وحشتی مستمر است که پشت نقاب بکارت و معصومیتی الاهیاتی پنهان شده؟ یا نه، پادشاهی چنان والا چنان از جهان ناسوت زندگان فراتر است که از آن سوی بام، به جانب مغاک مرگ افتاده است؟ بیشک هیچ رسالهای در فلسفهی سیاسی (اگر چنین چیزی در زمانهی ما و به زبان فارسی حتی نوشته شده بود) هرگز حتی نمیتوانست هوس کند به ژرفای هستیشناسی سیاسی بیضایی در این تراژدی نزدیک شود. در متن بیضایی پادشاهی، مرگ و تقدّس در گردابی هایل میگردند و در هم میتنند تا سرانجام حتی تاریخ را از پای درآورند. این متنی بیبدیل است در باب سلطنت و سرچشمههای تقدس (مرگ)، یا به عبارت دیگر، الاهیات سیاسی. بیضایی وقفهای ژرف در تسلسل اندیشهای میافکند که قرنهاست فرودستی مردمی سرخورده را به آرزوی رقّتآور قدرت مطلقه پیوند زده است. در تراژدی بیضایی، پادشاه چندان مقدس است که حتی زندهبودن برای او تنزّلی و وهنی بیش نیست؛ شأن او بالاتر از این حرفهاست! پادشاه برای آنکه بتواند حکمرانی کند باید در جایگاهی چنان قدسی جای گیرد که سرانجام جز جایگاه رهایی از امر زمینی نیست، و این چیست جز مرگ؟! پس بیشک حق با زن آسیابان است، که شاید جذابترین شخصیت کل این تراژدی باشد: «پادشاه پیش از این به دست پادشاه کشته شده بود».
✍️ سروش سیدی | کتابخانهی بابل
مرگ یزدگرد | بهرام بیضایی | انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ اگر دانه نمیرد...
آیا خدا وجود دارد؟
این پرسش مانند یک تبر بر ذهن داستایفسکی فرود میآید و آنرا پارهپاره میکند. هر پاره روی صفحات کاغذ کشیده میشود و به گوشهای میافتد. رد تمام پارهها روی کاغذ مانده است اما سه پاره اهمیت بیشتری دارند و صدایی رساتر.
اولی: «خدا وجود ندارد. اگر وجود داشت این همه رنج و بدبختی در جهان نبود. مگر میشود خدایی باشد و کودکان بیگناه این همه رنج ببرند؟ مگر میشود ما را با این همه بدبختی تنها گذاشته باشد؟ نه. ممکن نیست». این فلسفه و منطق داستایفسکی است. پارهای که با استدلال ساخته شده: ایوان کارامازوف.
دومی: «حتی اگر هیچ شاهدی دال بر وجود خدا نباشد، حتماً وجود دارد وگرنه سنگ روی سنگ بند نخواهد شد. مگر ممکن است بدون وجود خدا بتوان اخلاق را رعایت کرد و دیگران را دوست داشت؟ اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است». این ایمان داستایفسکی است. پارهای است که با مسیحیت روسی ساخته شده: آلیوشا کارامازوف.
سومی: «من نمیدانم خدا وجود دارد یا نه. هیچکس نمیداند. تنها چیز مهم در جهان، زندگی است. به شب نگاه کنید. به آفتاب. به کائنات. همین که آفتابی آنجا هست حتماً زندگی جریان دارد». این زیباییشناسی داستایفسکی است. پارهای که با نبوغ ادبی ساخته شده: دیمیتری کارامازوف.
آیا رمان بزرگ داستایفسکی، صرفاً بحثی طولانی و خستهکننده بین این سه برادر است؟ نه. موضوع جذابتر از این حرفهاست: یک رمان بلند کاراگاهی که نفس خواننده را در سینه حبس خواهد کرد. کدامیک از این سه برادر پدر شرور و شهوتران خود را کشته است؟ ایوان؟ چرا؟ چون به خدا اعتقادی ندارد و برایش همه چیز مجاز است پس میتواند به راحتی یکی از عوامل شر بر روی زمین را حذف کند؟ آلیوشا؟ حتماً به این دلیل که در راه ایمان به خدا، میتواند شر یک انسان کافر و شرور را کم کند؟ دیمیتری؟ چون پدرش زندگیاش را ویران کرده، میتواند به نام زندگی این مانع عظیم را بردارد؟
هر سه میتوانند قاتل باشند و جذابیت این رمان در همین سرگشتگی و بیمبنایی زندگی است. پارههای ذهن داستایفسکی در یک جنگ هزارصفحهای با خودشان، با دیگری و با تقدیرشان، تراژدیای هولناک از زندگی را روی صحنه میبرند.
شما به کدامیک نزدیکترید؟ طرف کدامشان را در زندگیتان گرفتهاید؟ تا به صفحهی آخر رمان نرسید و کتاب را نبندید، جوابی در کار نخواهد بود اما مطمئن باشید وقتی به انتهای رمان میرسید، پاسخ به این مسئله برایتان از نان شب واجبتر شده است. این جادوی داستایفسکی است.
✍️ علی شاهی | کتابخانهٔ بابل
برادران کارامازوف | فئودور داستایفسکی | ترجمهٔ صالح حسینی | نشر ناهید
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
آیا خدا وجود دارد؟
این پرسش مانند یک تبر بر ذهن داستایفسکی فرود میآید و آنرا پارهپاره میکند. هر پاره روی صفحات کاغذ کشیده میشود و به گوشهای میافتد. رد تمام پارهها روی کاغذ مانده است اما سه پاره اهمیت بیشتری دارند و صدایی رساتر.
اولی: «خدا وجود ندارد. اگر وجود داشت این همه رنج و بدبختی در جهان نبود. مگر میشود خدایی باشد و کودکان بیگناه این همه رنج ببرند؟ مگر میشود ما را با این همه بدبختی تنها گذاشته باشد؟ نه. ممکن نیست». این فلسفه و منطق داستایفسکی است. پارهای که با استدلال ساخته شده: ایوان کارامازوف.
دومی: «حتی اگر هیچ شاهدی دال بر وجود خدا نباشد، حتماً وجود دارد وگرنه سنگ روی سنگ بند نخواهد شد. مگر ممکن است بدون وجود خدا بتوان اخلاق را رعایت کرد و دیگران را دوست داشت؟ اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است». این ایمان داستایفسکی است. پارهای است که با مسیحیت روسی ساخته شده: آلیوشا کارامازوف.
سومی: «من نمیدانم خدا وجود دارد یا نه. هیچکس نمیداند. تنها چیز مهم در جهان، زندگی است. به شب نگاه کنید. به آفتاب. به کائنات. همین که آفتابی آنجا هست حتماً زندگی جریان دارد». این زیباییشناسی داستایفسکی است. پارهای که با نبوغ ادبی ساخته شده: دیمیتری کارامازوف.
آیا رمان بزرگ داستایفسکی، صرفاً بحثی طولانی و خستهکننده بین این سه برادر است؟ نه. موضوع جذابتر از این حرفهاست: یک رمان بلند کاراگاهی که نفس خواننده را در سینه حبس خواهد کرد. کدامیک از این سه برادر پدر شرور و شهوتران خود را کشته است؟ ایوان؟ چرا؟ چون به خدا اعتقادی ندارد و برایش همه چیز مجاز است پس میتواند به راحتی یکی از عوامل شر بر روی زمین را حذف کند؟ آلیوشا؟ حتماً به این دلیل که در راه ایمان به خدا، میتواند شر یک انسان کافر و شرور را کم کند؟ دیمیتری؟ چون پدرش زندگیاش را ویران کرده، میتواند به نام زندگی این مانع عظیم را بردارد؟
هر سه میتوانند قاتل باشند و جذابیت این رمان در همین سرگشتگی و بیمبنایی زندگی است. پارههای ذهن داستایفسکی در یک جنگ هزارصفحهای با خودشان، با دیگری و با تقدیرشان، تراژدیای هولناک از زندگی را روی صحنه میبرند.
شما به کدامیک نزدیکترید؟ طرف کدامشان را در زندگیتان گرفتهاید؟ تا به صفحهی آخر رمان نرسید و کتاب را نبندید، جوابی در کار نخواهد بود اما مطمئن باشید وقتی به انتهای رمان میرسید، پاسخ به این مسئله برایتان از نان شب واجبتر شده است. این جادوی داستایفسکی است.
✍️ علی شاهی | کتابخانهٔ بابل
برادران کارامازوف | فئودور داستایفسکی | ترجمهٔ صالح حسینی | نشر ناهید
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
👍2
❑ فیلسوفِ مورخ
تاریخ چیست؟ مجموعهای از رخدادها که در زمان و مکانی معین اتفاق افتادهاند و از رهگذر روشهایی خاص میتوان به صحتوسقم آنها پیبرد؟ میتوانید بگویید که این تعریف زیادی علمی است و تاریخ را بهواقع فاتحان مینویسند. شاید این حرف درست باشد و از جایی به بعد، تاریخ را فاتحان نوشته باشند؛ اما هر معیاری که داشته باشیم و هر تعریفی که از تاریخ ارائه کنیم، برای فهم چیستی تاریخ و تاریخنویسی ناگزیریم که تا حدود ۲۵۰۰ سال به عقب بازگردیم و به کتابی مراجعه کنیم که این بار در دانشِ تاریخ سیاسی اثری بنیانگذار است: تاریخ جنگهای پلوپونزی. همهی ماجرا همین است و توسیدید در عنوان کتاب همه چیز را توضیح داده است. این اثر روایتیست از جنگی ۲۷ ساله که میان اسپارت و آتن آغاز شد اما محدود به این دو شهر نماند و به جنگی تمامعیار میان همهی یونانیان بدل شد. اما آیا چیزی در سیر وقایع این جنگها وجود داشت که روایت آن را بدل به اثری ماندگار و درخشان کرد؟ یا صرفاً نبردی بود همانند همهی نبردهای پیش و پس از خود که در دست یک مورخ، بدل به اثری کلاسیک شد؟ چه چیزی در این کتاب هست که توسیدید را حتی تا جایگاه یک فیسلوف سیاسی برمیکشد و هابزِ فیلسوف را وامیدارد تا این اثر را به انگلیسی ترجمه کند؟ جنگهای پلوپونزی از نبردی معمولی میان دو شهر آغاز شد اما محدود به این دو شهر نماند و مکان و زمان را درنوردید. توسیدید هم دقیقاً همین کار را میکند، کار خود را با روایت این جنگ شروع میکند اما بهتدریج و درعینحال که لحظهبهلحظهی نبرد را گزارش میکند، پرسشهای مینمانند خود را در زمینِ ذهن خواننده میکارد و با لبخندی بر لب به انتظار انفجار ذهنیت آنها مینشیند؛ خواننده، از جایی بهبعد، احساس میکند که در حال خواندن اثریست در باب چیستیِ طبیعت انسان و مناسبات سیاسی. تاریخ را فاتحان مینویسند؟ اگر منظورتان فتح اذهان است، حتماً.
✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل
تاریخ جنگ پلوپونزی | توسیدید | ترجمهٔ محمدحسن لطفی | انتشارات خوارزمی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
تاریخ چیست؟ مجموعهای از رخدادها که در زمان و مکانی معین اتفاق افتادهاند و از رهگذر روشهایی خاص میتوان به صحتوسقم آنها پیبرد؟ میتوانید بگویید که این تعریف زیادی علمی است و تاریخ را بهواقع فاتحان مینویسند. شاید این حرف درست باشد و از جایی به بعد، تاریخ را فاتحان نوشته باشند؛ اما هر معیاری که داشته باشیم و هر تعریفی که از تاریخ ارائه کنیم، برای فهم چیستی تاریخ و تاریخنویسی ناگزیریم که تا حدود ۲۵۰۰ سال به عقب بازگردیم و به کتابی مراجعه کنیم که این بار در دانشِ تاریخ سیاسی اثری بنیانگذار است: تاریخ جنگهای پلوپونزی. همهی ماجرا همین است و توسیدید در عنوان کتاب همه چیز را توضیح داده است. این اثر روایتیست از جنگی ۲۷ ساله که میان اسپارت و آتن آغاز شد اما محدود به این دو شهر نماند و به جنگی تمامعیار میان همهی یونانیان بدل شد. اما آیا چیزی در سیر وقایع این جنگها وجود داشت که روایت آن را بدل به اثری ماندگار و درخشان کرد؟ یا صرفاً نبردی بود همانند همهی نبردهای پیش و پس از خود که در دست یک مورخ، بدل به اثری کلاسیک شد؟ چه چیزی در این کتاب هست که توسیدید را حتی تا جایگاه یک فیسلوف سیاسی برمیکشد و هابزِ فیلسوف را وامیدارد تا این اثر را به انگلیسی ترجمه کند؟ جنگهای پلوپونزی از نبردی معمولی میان دو شهر آغاز شد اما محدود به این دو شهر نماند و مکان و زمان را درنوردید. توسیدید هم دقیقاً همین کار را میکند، کار خود را با روایت این جنگ شروع میکند اما بهتدریج و درعینحال که لحظهبهلحظهی نبرد را گزارش میکند، پرسشهای مینمانند خود را در زمینِ ذهن خواننده میکارد و با لبخندی بر لب به انتظار انفجار ذهنیت آنها مینشیند؛ خواننده، از جایی بهبعد، احساس میکند که در حال خواندن اثریست در باب چیستیِ طبیعت انسان و مناسبات سیاسی. تاریخ را فاتحان مینویسند؟ اگر منظورتان فتح اذهان است، حتماً.
✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل
تاریخ جنگ پلوپونزی | توسیدید | ترجمهٔ محمدحسن لطفی | انتشارات خوارزمی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ واسطههای دانش
بیمقدمه بگویم: به دانش و شناخت و درک خود از جهان و جامعه خیلی اعتماد نکنید. میپرسید چرا؟ چون دسترسی ما انسانها به حقیقت باواسطه است و باور کنید با دستبهدستشدن اطلاعات از طریق این واسطهها شکل خام حقیقت عوض میشود و ما با بازتابی از واقعیت مواجه میشویم نه خود واقعیت. شاید بگویید خب چه کاری است؟ واسطهها را حذف کنیم. متأسفانه باید ناامیدتان کنم و بگویم که خیر. نمیشود. اصلاً من نمیگویم، فوکو میگوید دسترسی به حقیقت مطلق ممکن نیست. حالا بیایید حدس بزنیم این واسطههای حقیقت و دانش و درک ما کدامند؟ اول اینکه تاریخی و فرهنگیاند. و چون تاریخمند و فرهنگ مدارند بنابراین اجتماعی هم هستند و چون تاریخی و فرهنگی و اجتماعیاند پس پایگان دارند و محصول مقولهبندیاند. درست است! ما از طریق مقولهبندی، جهان را میفهمیم. وگرنه دنیا بدون مقولهبندی یک چیز کلی و بیشکل و غیرقابل فهم است. پرسش اساسی میتواند این باشد: این مقولهها از کجا آمدهاند؟ از همین چیزی که شما مشغول تماشای آن هستید: بله! زبان و گفتمان مقولهها را شکل میدهند! پس حالا با خیال راحت میتوانم بگویم دانش و ادراک ما محصول زبان و گفتمان است. اما خیلی هم نباید ناامید شد. این بار هم من نمیگویم، بارت میگوید که آدمیان همزمان اربابان و بردگان زباناند! ما زبان را میسازیم و زبان ما را. زبانها و گفتمانهای مختلف هر یک روش خاصی را برای گفتگو دربارهی جهان اجتماعی و فهم آن در اختیارمان قرار میدهند. پس ما برای فهم بهتر حقیقت و واقعیت به دانشی عمیقتر و دقیقتر از زبان و گفتمان نیاز داریم. یورگنسن و فیلیپس، با لحنی روان و سلیس سه نظریهی مهم دربارهی گفتمان را انتخاب کرده و با مقدمهای جذاب به تشریح و توضیح مهمترین نظریههای گفتمان پرداختهاند. آنها در کتاب عمیق و جذابشان به ما نشان میدهند که واسطههای فهم ما از جهان، چگونه از طریق زبان شکل گرفتهاند و احیاناً با چه ترفندهایی میتوان آنها را دستکاری کرد.
✍️ لیدا فلاح احمدی | کتابخانهی بابل
تحلیل گفتمان | ماریان یورگنسن و لوئیز فیلیپس | ترجمهٔ هادی جلیلی | نشر نی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
بیمقدمه بگویم: به دانش و شناخت و درک خود از جهان و جامعه خیلی اعتماد نکنید. میپرسید چرا؟ چون دسترسی ما انسانها به حقیقت باواسطه است و باور کنید با دستبهدستشدن اطلاعات از طریق این واسطهها شکل خام حقیقت عوض میشود و ما با بازتابی از واقعیت مواجه میشویم نه خود واقعیت. شاید بگویید خب چه کاری است؟ واسطهها را حذف کنیم. متأسفانه باید ناامیدتان کنم و بگویم که خیر. نمیشود. اصلاً من نمیگویم، فوکو میگوید دسترسی به حقیقت مطلق ممکن نیست. حالا بیایید حدس بزنیم این واسطههای حقیقت و دانش و درک ما کدامند؟ اول اینکه تاریخی و فرهنگیاند. و چون تاریخمند و فرهنگ مدارند بنابراین اجتماعی هم هستند و چون تاریخی و فرهنگی و اجتماعیاند پس پایگان دارند و محصول مقولهبندیاند. درست است! ما از طریق مقولهبندی، جهان را میفهمیم. وگرنه دنیا بدون مقولهبندی یک چیز کلی و بیشکل و غیرقابل فهم است. پرسش اساسی میتواند این باشد: این مقولهها از کجا آمدهاند؟ از همین چیزی که شما مشغول تماشای آن هستید: بله! زبان و گفتمان مقولهها را شکل میدهند! پس حالا با خیال راحت میتوانم بگویم دانش و ادراک ما محصول زبان و گفتمان است. اما خیلی هم نباید ناامید شد. این بار هم من نمیگویم، بارت میگوید که آدمیان همزمان اربابان و بردگان زباناند! ما زبان را میسازیم و زبان ما را. زبانها و گفتمانهای مختلف هر یک روش خاصی را برای گفتگو دربارهی جهان اجتماعی و فهم آن در اختیارمان قرار میدهند. پس ما برای فهم بهتر حقیقت و واقعیت به دانشی عمیقتر و دقیقتر از زبان و گفتمان نیاز داریم. یورگنسن و فیلیپس، با لحنی روان و سلیس سه نظریهی مهم دربارهی گفتمان را انتخاب کرده و با مقدمهای جذاب به تشریح و توضیح مهمترین نظریههای گفتمان پرداختهاند. آنها در کتاب عمیق و جذابشان به ما نشان میدهند که واسطههای فهم ما از جهان، چگونه از طریق زبان شکل گرفتهاند و احیاناً با چه ترفندهایی میتوان آنها را دستکاری کرد.
✍️ لیدا فلاح احمدی | کتابخانهی بابل
تحلیل گفتمان | ماریان یورگنسن و لوئیز فیلیپس | ترجمهٔ هادی جلیلی | نشر نی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ بازن که مینوشت
او پیرِ کایه دو سینما بود. کسی که به قول سرژ دنی لکنت زبان داشت، شیفتهی حیوانات بود و در چهل سالگی از سرطان خون مرد. آندره بازن؛ «کسی که میدانست چگونه باید عشقش به سینما را قسمت کند» و به پرسش مغفولماندهای پاسخ دهد که در زیر آواری از تئوریهای فیلم مدفون شده بود: سینما چیست؟ برای بازن ــ که رئالیسم را رسالت سینما میپنداشت ــ عموماً فیلمها در جهان خودشان و نه در نظریههای از پیشتثبیتشده معنا داشتند. او برخلاف دیگرانی که پیش از او کوشیده بودند سر از کار سینما ــ این فریبندهترین اختراع قرن نوزدهمی بشر ــ دربیاورند، هرگز قصد نداشت که فیلمها را با نظریهها تطبیق دهد بلکه درست برعکس، تمام کوشش او برای تطبیق نسبی نظریهها با فیلمها بود. بهواقع سینما برای بازن از مسیر خود فیلمها میگذشت نه از فیلتر نظریهها. از این رو هرآنچه در نهایت از او به عنوان «نظریهی فیلم از نظر بازن» باقی ماند، از خلال نوشتههای پراکنده و مرکز گریزش بیرون کشیده شد. نوشتههایی که البته ایدهای مشترک همچون نخی نامرئی آنها را به هم متصل میکرد: سینما به منزلهی ماشینی که واقعیت را بازنمایی میکند. به چه طریق؟ بازن میگفت از طریق میزانسن و فوکوس عمیق و برداشت بلند؛ یعنی عملکردهایی که وحدت مکانی را همراه با تداوم زمان واقعی به سینما بازمیگردانند. این سبک، بازن را تهییج میکرد. سبکی که به واقعیت اجازه میداد بیواسطه در پیچیدهترین و مبهمترین صورتش فاش شود، آن هم بدون دستاویز قرار دادن عاملی بیرونی و اخلالگر همچون تدوین که هدفی جز گسیختنِ پیوستار زمان ــ مکان نداشت. و منظور بازن از رئالیسم همین بود: اشغال فضا در یک «زمان پیوسته» که نه قطع میشود نه از هم گسیخته میشود. برای نشان دادن واقعیت جاری، زمان باید بیوقفه ادامه پیدا کند. بازن نوشت که اگر سینما قادر است چنین صورتِ عریانی از واقعیت تولید کند، چرا ما باید بخواهیم انکارش کنیم؟ این رسالت سینماست. آیا ما را توانِ انکار «رسالت» هست؟
✍️ رامین اعلایی | کتابخانهٔ بابل
سینما چیست؟ | آندره بازن | ترجمهٔ محمد شهبا | نشر هرمس
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
او پیرِ کایه دو سینما بود. کسی که به قول سرژ دنی لکنت زبان داشت، شیفتهی حیوانات بود و در چهل سالگی از سرطان خون مرد. آندره بازن؛ «کسی که میدانست چگونه باید عشقش به سینما را قسمت کند» و به پرسش مغفولماندهای پاسخ دهد که در زیر آواری از تئوریهای فیلم مدفون شده بود: سینما چیست؟ برای بازن ــ که رئالیسم را رسالت سینما میپنداشت ــ عموماً فیلمها در جهان خودشان و نه در نظریههای از پیشتثبیتشده معنا داشتند. او برخلاف دیگرانی که پیش از او کوشیده بودند سر از کار سینما ــ این فریبندهترین اختراع قرن نوزدهمی بشر ــ دربیاورند، هرگز قصد نداشت که فیلمها را با نظریهها تطبیق دهد بلکه درست برعکس، تمام کوشش او برای تطبیق نسبی نظریهها با فیلمها بود. بهواقع سینما برای بازن از مسیر خود فیلمها میگذشت نه از فیلتر نظریهها. از این رو هرآنچه در نهایت از او به عنوان «نظریهی فیلم از نظر بازن» باقی ماند، از خلال نوشتههای پراکنده و مرکز گریزش بیرون کشیده شد. نوشتههایی که البته ایدهای مشترک همچون نخی نامرئی آنها را به هم متصل میکرد: سینما به منزلهی ماشینی که واقعیت را بازنمایی میکند. به چه طریق؟ بازن میگفت از طریق میزانسن و فوکوس عمیق و برداشت بلند؛ یعنی عملکردهایی که وحدت مکانی را همراه با تداوم زمان واقعی به سینما بازمیگردانند. این سبک، بازن را تهییج میکرد. سبکی که به واقعیت اجازه میداد بیواسطه در پیچیدهترین و مبهمترین صورتش فاش شود، آن هم بدون دستاویز قرار دادن عاملی بیرونی و اخلالگر همچون تدوین که هدفی جز گسیختنِ پیوستار زمان ــ مکان نداشت. و منظور بازن از رئالیسم همین بود: اشغال فضا در یک «زمان پیوسته» که نه قطع میشود نه از هم گسیخته میشود. برای نشان دادن واقعیت جاری، زمان باید بیوقفه ادامه پیدا کند. بازن نوشت که اگر سینما قادر است چنین صورتِ عریانی از واقعیت تولید کند، چرا ما باید بخواهیم انکارش کنیم؟ این رسالت سینماست. آیا ما را توانِ انکار «رسالت» هست؟
✍️ رامین اعلایی | کتابخانهٔ بابل
سینما چیست؟ | آندره بازن | ترجمهٔ محمد شهبا | نشر هرمس
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ دانش سروران و واژگونسازی تاریخ
دانش در صورتهای مختلفش، به خصوص ذیل نام والای «علم» تجربی، مرجعیتی بیبدیل داشته، آن هم به یک دلیل ساده: ادعای علم این است که همواره بیطرف و عینیگراست. بیایید علم تاریخ را در نظر بگیریم. اگر کسی بپرسد «قانون چرا و کی به وجود آمد؟»، پاسخ رایج معمولاً پاسخی است که در پی دقت، تاریخ را کنار میگذارد. اما اگر تاریخ قانون را کنار بگذارید چه چیزی باقی میماند؟ بیشک تعصبات خودتان («قانون وضع شد چون مفید بود»). اما تبارشناسی از شما میخواهد کمی درنگ کنید. چه کسی ایدهی قانون و مجازات را پیش کشیده؟ ضعفا یا اقویا؟ ابداع درخشان نیچه درست اینجا ظاهر میشود: در تاریخ ضعفا هستند که پیروزند نه اقویا. اما چگونه؟ از آنجا که وقتی به اطراف خود مینگرید قانون را همچون ابزار خشونت مشاهده میکنید، بیشک نخستین برداشت این خواهد بود که قانون دستاویزی است برای انتقام و خشونت. اما این تصویر خود واژگونهی تصویر تبارشناختی قانون است: قانون وضع شد تا هرگز یک نفر یا یک طبقه نتواند قدرت انباشتهی یک جامعه را به سود خود یا طبقهی خود تصرف کند، ولی در چشم لوچ و وارونهبین کینهتوزان، مجازات تنها ابزاری است برای انتقام. دانش حقوق را در نظر بگیرید. مجازات وضع شده بود تا نیروی افراد در جامعه تقویت و تضمین شود، تا اگر انباشت قدرت در یک نقطه منجر به بیعدالتی شد، اگر جامعه از یک کثرت به یک وحدت فروکاسته شد (قدرت مطلقه)، خشونت مجازات بتواند آن را تعدیل کند. اما کینهتوزی و انتقام این مکانیسم را بدل به مکانیسم نفرت کرد. نه جلوگیری از کینه، که بازتولید آن، تضمین سود. اما دولت وضع نشد چون کینهتوزان میخواستند نیروی اقویا را بربایند، بلکه اقویا دولت را وضع کردند چون در ذیل دولت نیروی شما با نیروی افراد دیگر ترکیب میشود و کل قویتری تشکیل میدهد. اگر میبینید روایت دوم قدری غریب است، این فقط اثبات بصیرت بنیادین تبارشناسی است: وضع مستقر را نه آفرینشگری سروران، که کینهتوزی بردگان خلق کرده است. فیلسوفان بعدی این بصیرت بنیادین را در حوزههای مختلف به کار بردند. زیباییشناسی، حقوق، سیاست، ادبیات و حتی علم؛ دانشهای فرادست، که در پس هر پدیده روندهای تولیدی و ایجابی را میبینند، نه اندوه و انتقام را. تبارشناسی ابداع جسورانهی دانشی است بیسابقه، گسسته از حقیقت، و متصل به بدن، دانش در مقام پتک.
✍️ سروش سیدی | کتابخانهی بابل
تبارشناسی اخلاق؛ فریدریش نیچه؛ ترجمهٔ داریوش آشوری؛ نشر آگه
t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
دانش در صورتهای مختلفش، به خصوص ذیل نام والای «علم» تجربی، مرجعیتی بیبدیل داشته، آن هم به یک دلیل ساده: ادعای علم این است که همواره بیطرف و عینیگراست. بیایید علم تاریخ را در نظر بگیریم. اگر کسی بپرسد «قانون چرا و کی به وجود آمد؟»، پاسخ رایج معمولاً پاسخی است که در پی دقت، تاریخ را کنار میگذارد. اما اگر تاریخ قانون را کنار بگذارید چه چیزی باقی میماند؟ بیشک تعصبات خودتان («قانون وضع شد چون مفید بود»). اما تبارشناسی از شما میخواهد کمی درنگ کنید. چه کسی ایدهی قانون و مجازات را پیش کشیده؟ ضعفا یا اقویا؟ ابداع درخشان نیچه درست اینجا ظاهر میشود: در تاریخ ضعفا هستند که پیروزند نه اقویا. اما چگونه؟ از آنجا که وقتی به اطراف خود مینگرید قانون را همچون ابزار خشونت مشاهده میکنید، بیشک نخستین برداشت این خواهد بود که قانون دستاویزی است برای انتقام و خشونت. اما این تصویر خود واژگونهی تصویر تبارشناختی قانون است: قانون وضع شد تا هرگز یک نفر یا یک طبقه نتواند قدرت انباشتهی یک جامعه را به سود خود یا طبقهی خود تصرف کند، ولی در چشم لوچ و وارونهبین کینهتوزان، مجازات تنها ابزاری است برای انتقام. دانش حقوق را در نظر بگیرید. مجازات وضع شده بود تا نیروی افراد در جامعه تقویت و تضمین شود، تا اگر انباشت قدرت در یک نقطه منجر به بیعدالتی شد، اگر جامعه از یک کثرت به یک وحدت فروکاسته شد (قدرت مطلقه)، خشونت مجازات بتواند آن را تعدیل کند. اما کینهتوزی و انتقام این مکانیسم را بدل به مکانیسم نفرت کرد. نه جلوگیری از کینه، که بازتولید آن، تضمین سود. اما دولت وضع نشد چون کینهتوزان میخواستند نیروی اقویا را بربایند، بلکه اقویا دولت را وضع کردند چون در ذیل دولت نیروی شما با نیروی افراد دیگر ترکیب میشود و کل قویتری تشکیل میدهد. اگر میبینید روایت دوم قدری غریب است، این فقط اثبات بصیرت بنیادین تبارشناسی است: وضع مستقر را نه آفرینشگری سروران، که کینهتوزی بردگان خلق کرده است. فیلسوفان بعدی این بصیرت بنیادین را در حوزههای مختلف به کار بردند. زیباییشناسی، حقوق، سیاست، ادبیات و حتی علم؛ دانشهای فرادست، که در پس هر پدیده روندهای تولیدی و ایجابی را میبینند، نه اندوه و انتقام را. تبارشناسی ابداع جسورانهی دانشی است بیسابقه، گسسته از حقیقت، و متصل به بدن، دانش در مقام پتک.
✍️ سروش سیدی | کتابخانهی بابل
تبارشناسی اخلاق؛ فریدریش نیچه؛ ترجمهٔ داریوش آشوری؛ نشر آگه
t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ تالابتش اصوات
پهناب گوادل کویر
از زیتونزاران و نارنجستانها میگذرد.
رودبارهای دوگانهی غرناطه
از برف به گندم فرود میآید.
دریغا عشق
که شد و بازنیامد!
پهناب: چرا کلمهٔ El río را «پهناب» معنی کرده است، نه رود یا رودخانه یا نهر یا شط؟ چرا کلمهای انتخاب کرده که در این معنی در فرهنگ لغتها معنا و مدخل نشده است؟
گوادلکویر: چرا نام این رود یعنی Guadalquivir را اینطور ضبط کرده است؟ چرا «وادیالکبیر» عربی نیاورده یا به آوای اسپانیایی «گوادال کیویر» ننوشته است؟
سطر دوم: چرا ننوشته «از میان نارنجها و زیتونها میگذرد؟». چرا naranjos و olivos را به زیتونزاران و نارنجستانها برگردانده است؟ و چرا «از» و «میگذرد»؟
سطر سوم: چرا اینجا Los dos ríos را نه بهسیاق سطر نخست «پهنابها» آورده نه «دو رود»؟ چرا «دوگانه» را به «دو» و «غرناطه» را به «گرانادا» ترجیح داده است؟
سطر چهارم: چرا فعل bajan را بهسادگی «میریزد» معنا نکرده و «فرود آمدن» نوشته است؟
ترجیعبند: چرا Ay را دریغا معنا کرده و ویرگول بعدش را برداشته است؟ چرا فعل se fue را بهسادگی «رفت» و فعل no vino را «برنگشت» یا «بازنگشت» معنا نکرده؟
پرسشها پرسشهاییست که مترجمِ این شعر شاعر مشهور سر هر کلمه سر هر واج از خود پرسیده است یا سالهاسال آنقدر پرسیده است که وقتی دستبهقلم میشود فکر میشوند. لازم که میشود کلمهای میسازد که رود یا رود پهناور را به ذهن متبادر میکند: پهناب. سنگ بنای هجای تکرارشوندهٔ «آ» را از همان کلمهٔ نخست میگذارد. کلمهٔ بعدی را هم میسازد. نه عربیست نه اسپانیایی. آوا را میسازد. خلعت دیگری بر نام رود در فارسی میپوشاند. کِویر را به کیویر ترجیح میدهد. کِویر به کَویر فارسی چه در آوا و چه در جغرافیا نزدیکتر است. گوادِل راحتخوانتر است تا گوادال. سطر دوم را با انتخاب آن کلمات تبدیل میکند به زنجیرهای صوتی از «ز» و «ر» و «ن» و البته «آ». جای «زیتونزار» و «نارنجستان» را برعکسِ اسپانیایی تعیین میکند. «ز»ِ از که به «ز»ِ زیتونزار بپیوندد، لایهٔ صوتی سطر را درهمبافتهتر میکند. ایجادِ قافیهٔ پنهان «زیتونزاران» و «نارنجستان» با «دوگانهٔ» سطر بعد به کنار. به پایان سطر میرسیم: گذر از میان «ز» و «ر» با آرامشِ «ن» به گذار طبیعی رود نزدیکتر است. سطر سوم نیز به صوت سطرهای پیش میپیوندد: تکرار واج «آ»، تکرار صوت «ــِــ» در انتهای هر سه واژه. سطر چهارم نیز از صدای «آ» خالی نمیماند. فعلی آرکاییک جانشین فعلی امروزی میشود تا همجنس فضای کلّی شعر شود. ضمن اینکه انتخاب «فرود میآید» بهجای «میریزد»، تصویر را وسعت میدهد: برف را نه فقط بر کوه که در ابر مینشاند؛ برف پایین میآید تا گندم. و این پهناب ماست: گوادلکویر. گوادلکویر رودی جوان نیست. کهنهسال است. پس بسترش «گود» است و «گودال» دارد. «گوادل» و «گودال» نیز حرفی از هم سوا دارند. ترجیعبند، نقطهٔ پایان این واحد صوتی و آغازگاه واحد بعد است؛ بندآبی از بندآبهای گوادلکویر. آهنگ «آی» در اسپانیایی آمیخته به حسرت است. نامآوای حسرت است. پس مترجم «دریغا» را انتخاب میکند. هم «دریغ» است، هم به هجای «آ» میانجامد. «آه» را تداعی نمیکند؟ «شد» کوتاهتر و قاطعتر از «رفت» به گوش میآید. بر بافتار آرکاییک متن خوشتر مینشیند و فعل کشیدهٔ بعد را که حامل هجای «آ» هم هست زمینهسازی میکند: «بازنیامد». واژهٔ ir در اسپانیایی مصدر «آمدن» است. عشق سفر نرفته که برگردد. گوادلکویر از برف به گندم ننشسته که بازگردد. همچنان که گوادلکویر شد و بازنیامد، عشق هم شد و بازنیامد.
این چند سطر برشیست از یک شاهکار احمد شاملو در ترجمهٔ شعر لورکا. از سازهای شگفت از ریتم و خیال و تداعی.
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
ترانهٔ شرقی و اشعار دیگر | فدریکو گارسیا لورکا | ترجمهٔ احمد شاملو | انتشارات خانهٔ ترجمه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
پهناب گوادل کویر
از زیتونزاران و نارنجستانها میگذرد.
رودبارهای دوگانهی غرناطه
از برف به گندم فرود میآید.
دریغا عشق
که شد و بازنیامد!
پهناب: چرا کلمهٔ El río را «پهناب» معنی کرده است، نه رود یا رودخانه یا نهر یا شط؟ چرا کلمهای انتخاب کرده که در این معنی در فرهنگ لغتها معنا و مدخل نشده است؟
گوادلکویر: چرا نام این رود یعنی Guadalquivir را اینطور ضبط کرده است؟ چرا «وادیالکبیر» عربی نیاورده یا به آوای اسپانیایی «گوادال کیویر» ننوشته است؟
سطر دوم: چرا ننوشته «از میان نارنجها و زیتونها میگذرد؟». چرا naranjos و olivos را به زیتونزاران و نارنجستانها برگردانده است؟ و چرا «از» و «میگذرد»؟
سطر سوم: چرا اینجا Los dos ríos را نه بهسیاق سطر نخست «پهنابها» آورده نه «دو رود»؟ چرا «دوگانه» را به «دو» و «غرناطه» را به «گرانادا» ترجیح داده است؟
سطر چهارم: چرا فعل bajan را بهسادگی «میریزد» معنا نکرده و «فرود آمدن» نوشته است؟
ترجیعبند: چرا Ay را دریغا معنا کرده و ویرگول بعدش را برداشته است؟ چرا فعل se fue را بهسادگی «رفت» و فعل no vino را «برنگشت» یا «بازنگشت» معنا نکرده؟
پرسشها پرسشهاییست که مترجمِ این شعر شاعر مشهور سر هر کلمه سر هر واج از خود پرسیده است یا سالهاسال آنقدر پرسیده است که وقتی دستبهقلم میشود فکر میشوند. لازم که میشود کلمهای میسازد که رود یا رود پهناور را به ذهن متبادر میکند: پهناب. سنگ بنای هجای تکرارشوندهٔ «آ» را از همان کلمهٔ نخست میگذارد. کلمهٔ بعدی را هم میسازد. نه عربیست نه اسپانیایی. آوا را میسازد. خلعت دیگری بر نام رود در فارسی میپوشاند. کِویر را به کیویر ترجیح میدهد. کِویر به کَویر فارسی چه در آوا و چه در جغرافیا نزدیکتر است. گوادِل راحتخوانتر است تا گوادال. سطر دوم را با انتخاب آن کلمات تبدیل میکند به زنجیرهای صوتی از «ز» و «ر» و «ن» و البته «آ». جای «زیتونزار» و «نارنجستان» را برعکسِ اسپانیایی تعیین میکند. «ز»ِ از که به «ز»ِ زیتونزار بپیوندد، لایهٔ صوتی سطر را درهمبافتهتر میکند. ایجادِ قافیهٔ پنهان «زیتونزاران» و «نارنجستان» با «دوگانهٔ» سطر بعد به کنار. به پایان سطر میرسیم: گذر از میان «ز» و «ر» با آرامشِ «ن» به گذار طبیعی رود نزدیکتر است. سطر سوم نیز به صوت سطرهای پیش میپیوندد: تکرار واج «آ»، تکرار صوت «ــِــ» در انتهای هر سه واژه. سطر چهارم نیز از صدای «آ» خالی نمیماند. فعلی آرکاییک جانشین فعلی امروزی میشود تا همجنس فضای کلّی شعر شود. ضمن اینکه انتخاب «فرود میآید» بهجای «میریزد»، تصویر را وسعت میدهد: برف را نه فقط بر کوه که در ابر مینشاند؛ برف پایین میآید تا گندم. و این پهناب ماست: گوادلکویر. گوادلکویر رودی جوان نیست. کهنهسال است. پس بسترش «گود» است و «گودال» دارد. «گوادل» و «گودال» نیز حرفی از هم سوا دارند. ترجیعبند، نقطهٔ پایان این واحد صوتی و آغازگاه واحد بعد است؛ بندآبی از بندآبهای گوادلکویر. آهنگ «آی» در اسپانیایی آمیخته به حسرت است. نامآوای حسرت است. پس مترجم «دریغا» را انتخاب میکند. هم «دریغ» است، هم به هجای «آ» میانجامد. «آه» را تداعی نمیکند؟ «شد» کوتاهتر و قاطعتر از «رفت» به گوش میآید. بر بافتار آرکاییک متن خوشتر مینشیند و فعل کشیدهٔ بعد را که حامل هجای «آ» هم هست زمینهسازی میکند: «بازنیامد». واژهٔ ir در اسپانیایی مصدر «آمدن» است. عشق سفر نرفته که برگردد. گوادلکویر از برف به گندم ننشسته که بازگردد. همچنان که گوادلکویر شد و بازنیامد، عشق هم شد و بازنیامد.
این چند سطر برشیست از یک شاهکار احمد شاملو در ترجمهٔ شعر لورکا. از سازهای شگفت از ریتم و خیال و تداعی.
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
ترانهٔ شرقی و اشعار دیگر | فدریکو گارسیا لورکا | ترجمهٔ احمد شاملو | انتشارات خانهٔ ترجمه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ معما ۱
راوی این داستان چیزی شبیه به یک تخممرغ است. یک تخممرغ ساکن که مدام اشک میریزد و در انتظار است. در انتظار چه چیز؟ «هیچ». چه چیز را روایت میکند؟ «هیچ». او مدام حرف میزند و از هر جا و هر کس سخن میگوید: یک مشت جملهی بیسروته و بیمعنا. مثلاً او ادعا میکند که پیش از این، کتابهای مشهوری نوشته که احتمالاً چندتایشان را شما هم خوانده باشید. یا ادعا میکند که نویسندهی این داستان است یعنی خودش خودش را نوشته: یک نویسندهی برتر. بعد ادعا میکند که نویسندهی آن نویسندهی برتر هم خودش است و همینطور پیش میرود تا به نویسندهی اصلی داستان برسد. و نمیرسد. چون راوی همان نویسنده نیست و نمیتواند باشد.
سخت شد؟ میگویید حداقل نامش را به شما بگویم؟ حق دارید. معمولاً حتی آنها که یک رمان معروف را نخواندهاند نام شخصیت اصلیاش به گوششان خورده. اما نمیتوانم. اگر نامش را بگویم همه چیز لو میرود و شما به سرعت نام رمان را حدس خواهید زد. میگویید خب لو برود؟ حداقل یک سرنخ به ما بده. اگر اینقدر اصرار دارید پس مجبورم بگویم . . . راستش را بخواهید نامش را نمیدانم. خودش هم نمیداند. حتی نویسنده هم نمیداند. باید سعی کنید خودتان نامی برایش انتخاب کنید و البته این را هم بگویم: هیچ تضمینی نیست که موفق شوید. موفق باشید.
پ.ن.: مطمئن باشید با چند پرسش هوشمندانه میتوانید به پاسخ برسید. پاسخها را در اینستاگرام بابل برایمان کامنت کنید.
✍️ دبیر تحریریه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
راوی این داستان چیزی شبیه به یک تخممرغ است. یک تخممرغ ساکن که مدام اشک میریزد و در انتظار است. در انتظار چه چیز؟ «هیچ». چه چیز را روایت میکند؟ «هیچ». او مدام حرف میزند و از هر جا و هر کس سخن میگوید: یک مشت جملهی بیسروته و بیمعنا. مثلاً او ادعا میکند که پیش از این، کتابهای مشهوری نوشته که احتمالاً چندتایشان را شما هم خوانده باشید. یا ادعا میکند که نویسندهی این داستان است یعنی خودش خودش را نوشته: یک نویسندهی برتر. بعد ادعا میکند که نویسندهی آن نویسندهی برتر هم خودش است و همینطور پیش میرود تا به نویسندهی اصلی داستان برسد. و نمیرسد. چون راوی همان نویسنده نیست و نمیتواند باشد.
سخت شد؟ میگویید حداقل نامش را به شما بگویم؟ حق دارید. معمولاً حتی آنها که یک رمان معروف را نخواندهاند نام شخصیت اصلیاش به گوششان خورده. اما نمیتوانم. اگر نامش را بگویم همه چیز لو میرود و شما به سرعت نام رمان را حدس خواهید زد. میگویید خب لو برود؟ حداقل یک سرنخ به ما بده. اگر اینقدر اصرار دارید پس مجبورم بگویم . . . راستش را بخواهید نامش را نمیدانم. خودش هم نمیداند. حتی نویسنده هم نمیداند. باید سعی کنید خودتان نامی برایش انتخاب کنید و البته این را هم بگویم: هیچ تضمینی نیست که موفق شوید. موفق باشید.
پ.ن.: مطمئن باشید با چند پرسش هوشمندانه میتوانید به پاسخ برسید. پاسخها را در اینستاگرام بابل برایمان کامنت کنید.
✍️ دبیر تحریریه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎