❑ شهرزادهای شهریار
چقدر به قصه معتادید؟ چقدر جانتان شیفتۀ شنیدن و خواندن قصه است؟ برای قصهخوان هزار صفحه و ده صفحه فرقی ندارد. هر روز میخواند و میشنود و نمیداند چه چیزی به قصه معتادش میکند و چه چیزی در کجای ذهن و تنش تغییر میکند که او را وامیدارد مدام دنبال قصه بگردد و برای شنیدنش به هر جا سرک بکشد. همۀ ما به داستانهای شگفت زندگی آدمها گوش میدهیم، به قصۀ احتمالی جملههایی که ناگهان از پشت پنجره به داخل سر میخورد فکر میکنیم و همیشه تشنهایم و سیراب شدنمان را مدیون آنهاییم که بلدند قصه بسازند و ساختنش را بیاموزند. آنها که میدانند کِی ورق بزنند و بگذرند و بگسلند و کِی بر صفحهای بمانند و نقش روی نقش سوار کنند، همانها که زندگی را همه جا بو میکشند، از غصه نمیترسند و شادی را هم نمیرانند. آنها که زادۀ شهرند و شهرزاد میخوانیمشان؛ که هزار و یک شب، پاهای مرگ را به زنجیر قصه میکشند و شهریار را به کام خیال. همان شهریار قصهساز که روایتی دلانگیز دارد از ارواح شهرزاد. شهریاری که پیشاپیشِ شهرزاد ارکان قصه را بر بایر ذهنمان میکارد، از «آنِ داستانی» میگوید که چیست و چطور قصه را بدل به شاهکار میکند. نثر عوفی را به روی صحنه میآورد و دستبهدست شدن رشتۀ داستان از این راوی به آن راوی را نشانمان میدهد. گلهمندانه میگوید که وقتی دلِ زبان معیار با زبان گفتار نرم نشود، چطور جداسری آغاز میشود. بعد هم کمی اوج میگیرد و ما را مقابل فورستر مینشاند تا پلات را برایمان تعریف کند. از آنجا به پیشگاه بورخس میبردمان و شگرد او را برملا میکند که چطور از دوش راویانی که پشت هم نام میبرد بالا میرود تا وادارمان کند که جادو را باور کنیم. بعد هم به خانه برمیگردد و از تاریکی آثار هدایت و چوبک و علوی میگوید که نطفهاش را زینالعابدین مراغهای در ابراهیم بیگ گذاشته است. از ترس و لرز میگوید و از خالقش که چطور واقعیتی غیرواقعی اما باورپذیر خلق میکند. از آنجا ما را با خود به سرزمین خیالانگیز شعر میبرد، از مولانا میگوید که چطور از استبداد قافیه به فریاد آمده است تا نیما را از چله بجهاند و ما را به قضاوت سنت و مدرنیته بکشاند. ما که زادۀ اضطراب جهانیم.
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهٔ بابل
کتاب ارواح شهرزاد | شهریار مندنیپور | انتشارات ققنوس
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
چقدر به قصه معتادید؟ چقدر جانتان شیفتۀ شنیدن و خواندن قصه است؟ برای قصهخوان هزار صفحه و ده صفحه فرقی ندارد. هر روز میخواند و میشنود و نمیداند چه چیزی به قصه معتادش میکند و چه چیزی در کجای ذهن و تنش تغییر میکند که او را وامیدارد مدام دنبال قصه بگردد و برای شنیدنش به هر جا سرک بکشد. همۀ ما به داستانهای شگفت زندگی آدمها گوش میدهیم، به قصۀ احتمالی جملههایی که ناگهان از پشت پنجره به داخل سر میخورد فکر میکنیم و همیشه تشنهایم و سیراب شدنمان را مدیون آنهاییم که بلدند قصه بسازند و ساختنش را بیاموزند. آنها که میدانند کِی ورق بزنند و بگذرند و بگسلند و کِی بر صفحهای بمانند و نقش روی نقش سوار کنند، همانها که زندگی را همه جا بو میکشند، از غصه نمیترسند و شادی را هم نمیرانند. آنها که زادۀ شهرند و شهرزاد میخوانیمشان؛ که هزار و یک شب، پاهای مرگ را به زنجیر قصه میکشند و شهریار را به کام خیال. همان شهریار قصهساز که روایتی دلانگیز دارد از ارواح شهرزاد. شهریاری که پیشاپیشِ شهرزاد ارکان قصه را بر بایر ذهنمان میکارد، از «آنِ داستانی» میگوید که چیست و چطور قصه را بدل به شاهکار میکند. نثر عوفی را به روی صحنه میآورد و دستبهدست شدن رشتۀ داستان از این راوی به آن راوی را نشانمان میدهد. گلهمندانه میگوید که وقتی دلِ زبان معیار با زبان گفتار نرم نشود، چطور جداسری آغاز میشود. بعد هم کمی اوج میگیرد و ما را مقابل فورستر مینشاند تا پلات را برایمان تعریف کند. از آنجا به پیشگاه بورخس میبردمان و شگرد او را برملا میکند که چطور از دوش راویانی که پشت هم نام میبرد بالا میرود تا وادارمان کند که جادو را باور کنیم. بعد هم به خانه برمیگردد و از تاریکی آثار هدایت و چوبک و علوی میگوید که نطفهاش را زینالعابدین مراغهای در ابراهیم بیگ گذاشته است. از ترس و لرز میگوید و از خالقش که چطور واقعیتی غیرواقعی اما باورپذیر خلق میکند. از آنجا ما را با خود به سرزمین خیالانگیز شعر میبرد، از مولانا میگوید که چطور از استبداد قافیه به فریاد آمده است تا نیما را از چله بجهاند و ما را به قضاوت سنت و مدرنیته بکشاند. ما که زادۀ اضطراب جهانیم.
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهٔ بابل
کتاب ارواح شهرزاد | شهریار مندنیپور | انتشارات ققنوس
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ عقل یا ایمان؟
شاید امروز برای ما غریب به نظر برسد که دغدغهی بنیادین فیلسوفی که مفهوم مدرن "نقد" را ابداع کرد، نزاع بین عقل و ایمان بود. آیا عقل، که مصداق اصلی آن علم مدرن بود، جایی برای ایمان باقی میگذارد؟ ایمان اما نه فقط مسئلهای برای مومنان، که بنیان نظم اجتماع و سیاست نیز بود. آیا در جهان ضرورت تجربی مطلق علم، جایی برای آزادی هست؟ وانگهی، اگر ما آزاد هستیم، چرا باید از مرجعی سیاسی یا الاهی فرمان بریم؟ به نظر میرسد کانت دو سده زودتر تصویری از رمانها و فیلمهای دیستوپیایی را میدید که جهان مدرن را در چنبرهی آهنین ضرورت علمی و تکنولوژیکی ترسیم میکنند.
راهحل کانت چیزی کم از ابداع مفاهیمی درخشان نبود که تا همین امروز مرزهای فلسفه را مشخص میکنند. نقد عقل محض بیش از هر چیز به معنای انضباطی بود که عقل بر خودش تحمیل میکرد. کانت یک درونمایهی اخلاقی باستان را-که میگفت برترین فضیلت عبارت از چیرگی بر خویش است- بدل به نسبتی بنیادین بین عقل و خود آن کرد: نقد عقل به دست خود عقل. این بدان معنا بود که هیچچیز برتر از عقل نیست. ما از کسی فرمان نمیبریم جز عقل خویش. کانت بیوقفه در این کتاب مفاهیم نو ابداع میکند. مفاهیمی چون ضرورت، نسبت، عقل، فهم، تجربه و اخلاق جملگی پس از کانت معنایی جدید مییابند. کانت میکوشد با محدودکردن قلمرو عقل تجربی و علم، جایی برای ارادهی آزاد ما بیابد. جهان مضاعف میشود و آزادی ما نجات مییابد. جهان هرچند مستقل از ما وجود دارد، اما جز در مقام چیزی که ما تجربه میکنیم معنایی ندارد. بدینترتیب، بازنمایی از همان آغاز نزد کانت، مفهومی سیاسی است. برای آنکه بتوانیم ایمان خود را حفظ کنیم، جهان باید جز لایهی تجربی خود چیزی به ما عرضه نکند. اما در ما میلی هست به فراتررفتن از قلمرو علم و تجربه. و کانت این میل را سخت جدی میگیرد. ما نیازمند جهانی غیرتجربی هستیم تا میل ما به امر نامتناهی را ارضا کند، حتی اگر شده در مقام وعدهای اثباتنشدنی ولی ناگزیر. این سرآغاز ایدئالیسم مدرن است. «نقد عقل محض» درآمدی است بر سراسر فلسفهی مدرن. از ایدئالیستهای آلمانی، یعنی اخلاف بلافصل کانت، گرفته، تا نیچه و هایدگر و فوکو، فیلسوفی را نمییابید که به نحوی درگیر نزاعی نباشد که کانت پیش کشید.
✍️ سروش سیدی | کتابخانهٔ بابل
نقد عقل محض | امانوئل کانت | ترجمهٔ بهروز نظری | انتشارات ققنوس
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
شاید امروز برای ما غریب به نظر برسد که دغدغهی بنیادین فیلسوفی که مفهوم مدرن "نقد" را ابداع کرد، نزاع بین عقل و ایمان بود. آیا عقل، که مصداق اصلی آن علم مدرن بود، جایی برای ایمان باقی میگذارد؟ ایمان اما نه فقط مسئلهای برای مومنان، که بنیان نظم اجتماع و سیاست نیز بود. آیا در جهان ضرورت تجربی مطلق علم، جایی برای آزادی هست؟ وانگهی، اگر ما آزاد هستیم، چرا باید از مرجعی سیاسی یا الاهی فرمان بریم؟ به نظر میرسد کانت دو سده زودتر تصویری از رمانها و فیلمهای دیستوپیایی را میدید که جهان مدرن را در چنبرهی آهنین ضرورت علمی و تکنولوژیکی ترسیم میکنند.
راهحل کانت چیزی کم از ابداع مفاهیمی درخشان نبود که تا همین امروز مرزهای فلسفه را مشخص میکنند. نقد عقل محض بیش از هر چیز به معنای انضباطی بود که عقل بر خودش تحمیل میکرد. کانت یک درونمایهی اخلاقی باستان را-که میگفت برترین فضیلت عبارت از چیرگی بر خویش است- بدل به نسبتی بنیادین بین عقل و خود آن کرد: نقد عقل به دست خود عقل. این بدان معنا بود که هیچچیز برتر از عقل نیست. ما از کسی فرمان نمیبریم جز عقل خویش. کانت بیوقفه در این کتاب مفاهیم نو ابداع میکند. مفاهیمی چون ضرورت، نسبت، عقل، فهم، تجربه و اخلاق جملگی پس از کانت معنایی جدید مییابند. کانت میکوشد با محدودکردن قلمرو عقل تجربی و علم، جایی برای ارادهی آزاد ما بیابد. جهان مضاعف میشود و آزادی ما نجات مییابد. جهان هرچند مستقل از ما وجود دارد، اما جز در مقام چیزی که ما تجربه میکنیم معنایی ندارد. بدینترتیب، بازنمایی از همان آغاز نزد کانت، مفهومی سیاسی است. برای آنکه بتوانیم ایمان خود را حفظ کنیم، جهان باید جز لایهی تجربی خود چیزی به ما عرضه نکند. اما در ما میلی هست به فراتررفتن از قلمرو علم و تجربه. و کانت این میل را سخت جدی میگیرد. ما نیازمند جهانی غیرتجربی هستیم تا میل ما به امر نامتناهی را ارضا کند، حتی اگر شده در مقام وعدهای اثباتنشدنی ولی ناگزیر. این سرآغاز ایدئالیسم مدرن است. «نقد عقل محض» درآمدی است بر سراسر فلسفهی مدرن. از ایدئالیستهای آلمانی، یعنی اخلاف بلافصل کانت، گرفته، تا نیچه و هایدگر و فوکو، فیلسوفی را نمییابید که به نحوی درگیر نزاعی نباشد که کانت پیش کشید.
✍️ سروش سیدی | کتابخانهٔ بابل
نقد عقل محض | امانوئل کانت | ترجمهٔ بهروز نظری | انتشارات ققنوس
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ یک مرور کتاب واقعی
این متن یک مرور کتاب واقعی نیست. حق دارید باور نکنید. بالاخره یک صفحهی معتبر مرور کتاب آنرا منتشر کرده و به نظر میرسد حداقل گردانندگان این صفحه معتقدند این یک معرفی کتاب واقعی است. اما باور کنید چنین نیست. ما میخواهیم بدون این که رمان «برفک» دن دلیلو را بخوانیم، مرور آن را شبیهسازی کنیم. میخواهیم ببینیم صفحهی ما چقدر در معرفی یک متن غیرواقعی به عنوان یک مرور واقعی توانایی دارد. ثابت کنیم؟ به جملاتی که در این مرور نوشته شده توجه کنید. مثلاً این جمله: «این رمانی است دربارهی یک خانوادهی امریکایی و ترس شدید پدر خانواده از مرگ». این را احتمالاً از ویکیپدیا برداشتهایم. یا این جمله: «تجربهی خواندن این رمان تجربهای یگانه و نادر است». این در مورد هر رمانی کمابیش صادق است. یا این: «نویسنده تصویر بسیار دقیقی از زندگی امروز انسان ترسیم کرده است». باز هم یک جمله که در مورد هر رمان خوبی صادق است، چه رسد به رمان درخشانی مانند «برفک». یا مثلاً این جملهی عجیب: «این رمان با توجه به اسم آن در مورد اختلال در فرستادن اطلاعات و برقراری ارتباط از طریق رسانههاست». این یکی دیگر کاملاً نشان میدهد که ما رمان را نخواندهایم و صرفاً از قواعد مألوف مرورنویسی پیروی کردهایم: تفاسیر کلی و عبارات مرعوبکننده. اگر «برفک» را خوانده باشید میدانید که اتفاقاً این رمان دربارهی تأثیر مخرب رسانهها و نسخههای مختلف واقعیت ساخته شده توسط آنها در زندگی انسانهاست. این که چگونه رسانهها و هر چیز که آنها تولید کردهاند، بین انسان و مرگ فاصله میاندازد و باعث ترس هولناک انسان مدرن از مرگ میشود.
میبینید؟ به راحتی میتوان نشان داد که ما این رمان را نخواندهایم و صرفاً یک مرور کتاب را شبیهسازی کردهایم. اما نگاه که میکنید میبینید این متن چند صد بار لایک خورده و خیلیها پای آن چنین کامنتهایی گذاشتهاند: «بر خلاف جملهی اولتان این یک مرور کتاب واقعی است» یا «عجب معرفی کتاب جالبی» یا «شما بهترین مرورنویس هستید» و ... . چند صفحهی معتبر دیگر هم آن را بازنشر کردهاند. همه چیز مهیای پذیرش این متن به عنوان یک مرور کتاب واقعی است و انگار ما هم دیگر نیازی به شبیهسازی نداریم. پس با خیال راحت میتوانیم رمان «برفک» را که شنیدهایم یکی از مهمترین رمانهای جهان دربارهی رابطهی انسان با واقعیت و جهان شبیهسازیشدهی اطلاعات و رسانههاست برداریم و شروع کنیم به نوشتن: این متن یک مرور کتاب واقعی نیست...
✍️ علی شاهی | کتابخانهی بابل
برفک | دن دلیلو | ترجمهٔ پیمان خاکسار | نشر چشمه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
این متن یک مرور کتاب واقعی نیست. حق دارید باور نکنید. بالاخره یک صفحهی معتبر مرور کتاب آنرا منتشر کرده و به نظر میرسد حداقل گردانندگان این صفحه معتقدند این یک معرفی کتاب واقعی است. اما باور کنید چنین نیست. ما میخواهیم بدون این که رمان «برفک» دن دلیلو را بخوانیم، مرور آن را شبیهسازی کنیم. میخواهیم ببینیم صفحهی ما چقدر در معرفی یک متن غیرواقعی به عنوان یک مرور واقعی توانایی دارد. ثابت کنیم؟ به جملاتی که در این مرور نوشته شده توجه کنید. مثلاً این جمله: «این رمانی است دربارهی یک خانوادهی امریکایی و ترس شدید پدر خانواده از مرگ». این را احتمالاً از ویکیپدیا برداشتهایم. یا این جمله: «تجربهی خواندن این رمان تجربهای یگانه و نادر است». این در مورد هر رمانی کمابیش صادق است. یا این: «نویسنده تصویر بسیار دقیقی از زندگی امروز انسان ترسیم کرده است». باز هم یک جمله که در مورد هر رمان خوبی صادق است، چه رسد به رمان درخشانی مانند «برفک». یا مثلاً این جملهی عجیب: «این رمان با توجه به اسم آن در مورد اختلال در فرستادن اطلاعات و برقراری ارتباط از طریق رسانههاست». این یکی دیگر کاملاً نشان میدهد که ما رمان را نخواندهایم و صرفاً از قواعد مألوف مرورنویسی پیروی کردهایم: تفاسیر کلی و عبارات مرعوبکننده. اگر «برفک» را خوانده باشید میدانید که اتفاقاً این رمان دربارهی تأثیر مخرب رسانهها و نسخههای مختلف واقعیت ساخته شده توسط آنها در زندگی انسانهاست. این که چگونه رسانهها و هر چیز که آنها تولید کردهاند، بین انسان و مرگ فاصله میاندازد و باعث ترس هولناک انسان مدرن از مرگ میشود.
میبینید؟ به راحتی میتوان نشان داد که ما این رمان را نخواندهایم و صرفاً یک مرور کتاب را شبیهسازی کردهایم. اما نگاه که میکنید میبینید این متن چند صد بار لایک خورده و خیلیها پای آن چنین کامنتهایی گذاشتهاند: «بر خلاف جملهی اولتان این یک مرور کتاب واقعی است» یا «عجب معرفی کتاب جالبی» یا «شما بهترین مرورنویس هستید» و ... . چند صفحهی معتبر دیگر هم آن را بازنشر کردهاند. همه چیز مهیای پذیرش این متن به عنوان یک مرور کتاب واقعی است و انگار ما هم دیگر نیازی به شبیهسازی نداریم. پس با خیال راحت میتوانیم رمان «برفک» را که شنیدهایم یکی از مهمترین رمانهای جهان دربارهی رابطهی انسان با واقعیت و جهان شبیهسازیشدهی اطلاعات و رسانههاست برداریم و شروع کنیم به نوشتن: این متن یک مرور کتاب واقعی نیست...
✍️ علی شاهی | کتابخانهی بابل
برفک | دن دلیلو | ترجمهٔ پیمان خاکسار | نشر چشمه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ تولد علم سیاست
شاید هیچ جملهای در عالم سیاست به اندازهی "انسان حیوان سیاسی است." نقل نشده باشد. مضمون این جمله در کتابی بیان شده که همچون نویسندهی آن، ارسطو، در زمرهی بنیانگذاران قرار دارد: بنیانگذار علم سیاست. سیاست ارسطو کتابیست که برای قرنها، بهتنهایی، بر اریکهی اندیشهی سیاسی تکیه زد و تا ظهور فلاسفهی مدرن، هر متفکری در این حوزه، لاجرم ارسطویی بود. پس از بیتوجهی محض فلاسفهی پیشاسقراطی به مسائل انسانی و بیپاسخگذاشتن پرسشهای انسانی در دیالوگهای افلاطون، ارسطو صراحتاً و با زبانی بدون لکنت پاسخ پرسشهای سقراط را داد و برای نخستین بار، سیاست را به عنوان حوزهای مستقل تعریف کرد. نظرگاه ارسطو در سرتاسر کتاب، نظرگاه فیلسوفی است که گویا، برخلاف سقراط، درحال ادای سهم شهروندی خود به جامعه است. شاگرد افلاطون در این کتاب، صراحتاً در پی اعادهی حیثیت از سیاست به مثابه دانشی است که سعادت انسان در گرو شناخت و عمل به آن قرار دارد. تأسیس ارسطویی سیاست مستلزم تثبیت دو اصل بنیادین بود و ارسطو با ترکیبی از استدلال و خطابه درستیِ این دو اصل را نشان میدهد؛ برخلاف لحن پرسشگرانهی دیالوگهای افلاطون، ارسطو عامدانه سیاست را با لحنی آغاز میکند که نهتنها اثری از شکاکیت در آن دیده نمیشود بلکه ادعاهایی عظیم در باب طبیعت انسان و برتریِ علم سیاست و نقش بیبدیل آن در تنظیم روابط انسانها در آن مطرح میشود. او برای اثبات ادعاهای خود دو گام اساسی برمیدارد، نخست نشان میدهد که انسان «بنا به طبیعت» موجودی سیاسی است و دوم اینکه اجتماع سیاسی حوزهای «متمایز و مستقل» از سایر اجتماعات انسانی، ازجمله خانواده، است و در نتیجه دانش خاص خود را طلب میکند. هیچ فیلسوفی، قبل یا بعد از ارسطو، چنین صریح ادعاهایی عظیم در باب برتریِ علم سیاست مطرح نکرد. ارسطو با اثبات این دو اصل، دست به ابداع «علم» سیاست میزند و محدودیتهای آن را نیز با ظرافتی خاص ترسیم میکند و درست به همین دلیل خواندن و فهم دقیقِ آن، چونان ریختن آبی بر آتش آرمانگرایی سیاسی خواهد بود.
✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل
سیاست | ارسطو | ترجمهٔ حمید عنایت | مؤسسهٔ فرانکلین [انتشارات علمی و فرهنگی فعلی]
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
شاید هیچ جملهای در عالم سیاست به اندازهی "انسان حیوان سیاسی است." نقل نشده باشد. مضمون این جمله در کتابی بیان شده که همچون نویسندهی آن، ارسطو، در زمرهی بنیانگذاران قرار دارد: بنیانگذار علم سیاست. سیاست ارسطو کتابیست که برای قرنها، بهتنهایی، بر اریکهی اندیشهی سیاسی تکیه زد و تا ظهور فلاسفهی مدرن، هر متفکری در این حوزه، لاجرم ارسطویی بود. پس از بیتوجهی محض فلاسفهی پیشاسقراطی به مسائل انسانی و بیپاسخگذاشتن پرسشهای انسانی در دیالوگهای افلاطون، ارسطو صراحتاً و با زبانی بدون لکنت پاسخ پرسشهای سقراط را داد و برای نخستین بار، سیاست را به عنوان حوزهای مستقل تعریف کرد. نظرگاه ارسطو در سرتاسر کتاب، نظرگاه فیلسوفی است که گویا، برخلاف سقراط، درحال ادای سهم شهروندی خود به جامعه است. شاگرد افلاطون در این کتاب، صراحتاً در پی اعادهی حیثیت از سیاست به مثابه دانشی است که سعادت انسان در گرو شناخت و عمل به آن قرار دارد. تأسیس ارسطویی سیاست مستلزم تثبیت دو اصل بنیادین بود و ارسطو با ترکیبی از استدلال و خطابه درستیِ این دو اصل را نشان میدهد؛ برخلاف لحن پرسشگرانهی دیالوگهای افلاطون، ارسطو عامدانه سیاست را با لحنی آغاز میکند که نهتنها اثری از شکاکیت در آن دیده نمیشود بلکه ادعاهایی عظیم در باب طبیعت انسان و برتریِ علم سیاست و نقش بیبدیل آن در تنظیم روابط انسانها در آن مطرح میشود. او برای اثبات ادعاهای خود دو گام اساسی برمیدارد، نخست نشان میدهد که انسان «بنا به طبیعت» موجودی سیاسی است و دوم اینکه اجتماع سیاسی حوزهای «متمایز و مستقل» از سایر اجتماعات انسانی، ازجمله خانواده، است و در نتیجه دانش خاص خود را طلب میکند. هیچ فیلسوفی، قبل یا بعد از ارسطو، چنین صریح ادعاهایی عظیم در باب برتریِ علم سیاست مطرح نکرد. ارسطو با اثبات این دو اصل، دست به ابداع «علم» سیاست میزند و محدودیتهای آن را نیز با ظرافتی خاص ترسیم میکند و درست به همین دلیل خواندن و فهم دقیقِ آن، چونان ریختن آبی بر آتش آرمانگرایی سیاسی خواهد بود.
✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل
سیاست | ارسطو | ترجمهٔ حمید عنایت | مؤسسهٔ فرانکلین [انتشارات علمی و فرهنگی فعلی]
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ زندگی و زمانهی عیسای ناصری
«مال قیصر را به قیصر رد کنید و مال خدا را به خدا». هزاران سال تفسیر، معنای اولیهی این آیه را از دسترس ما خارج کرده است. عیسای ناصری، درست برخلاف آنچه تصور میشود، نه تنها هوادار رهاکردن قیصر و سلطهی رمیها بر ارض مقدس و پرداختن به فضائل اخلاقی فردی نبود، بلکه از این جمله تنها یک مقصود داشت: سکه-های قیصر ما را به کار نخواهد آمد؛ آنچه باید بازپسگیریم، مال خداست، یعنی ارض مقدس. در روایت درخشان رضا اصلان، عیسای ناصری بدل به همان چیزی میشود که درواقع بود: یک انقلابی یهودی، عضو جمیعتی انقلابی به نام «غیوران»، که از بهر غیرت خانهی خدا در پی نابودی سلطهی بیگانگان بر این سرزمین بودند. او البته نخستین رهبر انقلابی از این دست نبود: اصلان نام چند تن از رهبران غیور پیش از عیسای ناصری را ذکر میکند، از جمله یهودای جلیلی و حزقیا پدر او. عیسای ناصری در همان سالی به دنیا آمد که یکی دیگر از بیشمار قیامهای وطنپرستان یهودی علیه سلطهی رمیها شکست خورد، یعنی قیام یهودای جلیلی. چند سال پس از قتلعام یهودیان به دست رمیها در پی این قیام، عیسای ناصری سوار بر الاغ به اورشلیم، ارض مقدس، وارد شد. حال اصلان میتواند بر این بستر تاریخی باقی جملات عیسی را نیز به معنای اولیهشان بازگرداند، از جمله: «هرکس شمشیر ندارد جامهی خود را فروخته آن را بخرد». وانگهی، در حقوق رمی، مجازات صلیب مختص جرم مشخصی بود: براندازی. عیسای ناصری درست به همین دلیل کشته شد، چرا که میگفت من پادشاه یهودم و لقب پادشاهانی چون داوود و سلیمان را به خود نسبت میداد: پسر انسان یا پسر خدا.
اما وجدان معذّب قوم شکستخورده، بدل به اعتقادی جدید و یکسره بیسابقه شد: عیسی خدایی بود که متجسد شد، منجی حقیقی بود ولی کشته شد. در نظر یهودیای چون عیسای ناصری، این کفرآمیزترین تصور ممکن بود. منجی شکستخورده منجی دروغین است. از آن کفرآمیزتر این تصور بود که خدا جسمانیت بیابد. بدینترتیب بنیادینترین مفاهیم الاهیات مسیحی برآمده از ذهنیت کسانی بود که دیگر تاب شکستهای پیدرپی را نداشتند. نزد پولوس، کار به آنجا رسید که شخص عیسای ناصری بدل به عنصری فرعی شد: او چیزی نبود جز عیسای جسمانی، حال آنکه عیسی حالا بدل به موجودی سرمدی شده بود، لوگوس مجرّدی که پیش از خلقت جهان وجود داشت.
✍️ سروش سیدی | کتابخانهٔ بابل
غیور | رضا اصلان | ترجمهٔ فاطمه صادقی | انتشارات نگاه معاصر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
«مال قیصر را به قیصر رد کنید و مال خدا را به خدا». هزاران سال تفسیر، معنای اولیهی این آیه را از دسترس ما خارج کرده است. عیسای ناصری، درست برخلاف آنچه تصور میشود، نه تنها هوادار رهاکردن قیصر و سلطهی رمیها بر ارض مقدس و پرداختن به فضائل اخلاقی فردی نبود، بلکه از این جمله تنها یک مقصود داشت: سکه-های قیصر ما را به کار نخواهد آمد؛ آنچه باید بازپسگیریم، مال خداست، یعنی ارض مقدس. در روایت درخشان رضا اصلان، عیسای ناصری بدل به همان چیزی میشود که درواقع بود: یک انقلابی یهودی، عضو جمیعتی انقلابی به نام «غیوران»، که از بهر غیرت خانهی خدا در پی نابودی سلطهی بیگانگان بر این سرزمین بودند. او البته نخستین رهبر انقلابی از این دست نبود: اصلان نام چند تن از رهبران غیور پیش از عیسای ناصری را ذکر میکند، از جمله یهودای جلیلی و حزقیا پدر او. عیسای ناصری در همان سالی به دنیا آمد که یکی دیگر از بیشمار قیامهای وطنپرستان یهودی علیه سلطهی رمیها شکست خورد، یعنی قیام یهودای جلیلی. چند سال پس از قتلعام یهودیان به دست رمیها در پی این قیام، عیسای ناصری سوار بر الاغ به اورشلیم، ارض مقدس، وارد شد. حال اصلان میتواند بر این بستر تاریخی باقی جملات عیسی را نیز به معنای اولیهشان بازگرداند، از جمله: «هرکس شمشیر ندارد جامهی خود را فروخته آن را بخرد». وانگهی، در حقوق رمی، مجازات صلیب مختص جرم مشخصی بود: براندازی. عیسای ناصری درست به همین دلیل کشته شد، چرا که میگفت من پادشاه یهودم و لقب پادشاهانی چون داوود و سلیمان را به خود نسبت میداد: پسر انسان یا پسر خدا.
اما وجدان معذّب قوم شکستخورده، بدل به اعتقادی جدید و یکسره بیسابقه شد: عیسی خدایی بود که متجسد شد، منجی حقیقی بود ولی کشته شد. در نظر یهودیای چون عیسای ناصری، این کفرآمیزترین تصور ممکن بود. منجی شکستخورده منجی دروغین است. از آن کفرآمیزتر این تصور بود که خدا جسمانیت بیابد. بدینترتیب بنیادینترین مفاهیم الاهیات مسیحی برآمده از ذهنیت کسانی بود که دیگر تاب شکستهای پیدرپی را نداشتند. نزد پولوس، کار به آنجا رسید که شخص عیسای ناصری بدل به عنصری فرعی شد: او چیزی نبود جز عیسای جسمانی، حال آنکه عیسی حالا بدل به موجودی سرمدی شده بود، لوگوس مجرّدی که پیش از خلقت جهان وجود داشت.
✍️ سروش سیدی | کتابخانهٔ بابل
غیور | رضا اصلان | ترجمهٔ فاطمه صادقی | انتشارات نگاه معاصر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ نه طاعون، نه کوری
آخر هفته است رفتهاید گشت و گذار. به روستایی میرسید شبیه روستاهای دیگر. مغازه و ادارهٔ پلیس و کلیسا. مزارعی چشمانداز را هاشور زده. هوا خوش است و نسیم اغواگری میوزد و سکوت و سکون روستا جان میدهد برای چرت مرغوب زیر سایهٔ درخت. میزنید کنار دراز میکشید و از سیری یا بیکسبی میخواهید که دو ساعت بعد بیدارتان کند. چشم که باز میکنید جهان مثل سابق است. عجله نکنید! گوگلمپ را باز میکنید تا مسیریابی کند اما مسیر از یک جا به بعد ناپیداست. مقصدی در کار نیست. راه میافتید که از روستا خارج شوید. میرسید به مرزهای روستا. ماشین خاموش میشود. بیرون معلوم است اما نمیتوان خارج شد. خبر هولناک: جهان به مرزهای روستا محدود شده است. اینترنت قطع شده و فقط سایتهای روستا در دسترس است. نمیتوان به خارج از روستا تلفن زد. چه شد که چنین شد؟ این پرسش در شتاب بیرحمانهٔ وقایع پابهزا محو میشود و جایش را میدهد به تقلا برای بقا و نجات. در همهمهٔ روستائیان: جهان پس از این چه معنایی خواهد داشت؟ چطور میتوان زنده ماند؟ پلیس به چه کار خواهد آمد؟ از کلیسا کاری ساخته است؟ غذا گیر خواهد آمد؟ چطور زنده بمانیم؟ چقدر پسانداز کردهایم؟ چقدر غذا و مواد بهداشتی انبار کنیم که گُشنهمیر نشویم؟ سیل بیپایان پرسشها و اضطراب و وحشت راه افتاده و شما را هم با خود میبرد. با خودتان میگویید که «این خوابیست که به بیداری نشت کرده است یا واقعیتیست که کمکم باید پذیرفتش و فکر چاره کرد؟ آمدیم تعطیلات، جهان تعطیل شد!» این لحظات آغازین جهانیست که در رمان «روستای محوشده» خلق شده است. در این جهانروستای تازه همهچیز در مواجهه با «محوشدگی» متزلزل میشود و ماهیت هر چیز زیر سؤال میرود. هر کس به طریقی سعی میکند نجات بیابد. کسانی پا روی گردهٔ هم میگذارند. کسانی خانهشان را از روستا جدا میکنند. کسانی اعلام استقلال میکنند. کسانی از ترس و عجز خودشان را سربهنیست میکنند. کسانی برای خروج تقلا میکنند. روستا به جهنمی سرد پرتاب میشود.ـــ آیا این جهان ربطی به واقعیت پیدا میکند؟ آیا راه نجاتی پیدا میشود؟ پاسخ این پرسشها را ممکن است در رمان بیابید ممکن است نیابید. اما مواجهه با این جهان مواجههای غریب [یا شاید آشنا] است. انگار که آلبر کامو و ژوزه ساراماگو و میشائیل هانکه دست به دست برنار کیرینی دادهاند تا جهانی خلق شود توأمان مشابه و متفاوت با جهانهای طاعون و کوری و زمانهٔ گرگ. جهانی که تا سطر آخر رمان و چه بسا مدتها پس از آن گریبان خواننده را رها نمیکند. اینجا مرز جهان و رمان مخدوش میشود. پیشنهاد: ماشینتان را همانجا پارک کنید. تا اطلاع ثانوی، روستا از جهان محو است.
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
روستای محو شده | برنار کیرینی | ترجمۀ ابوالفضل اللهدادی | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
آخر هفته است رفتهاید گشت و گذار. به روستایی میرسید شبیه روستاهای دیگر. مغازه و ادارهٔ پلیس و کلیسا. مزارعی چشمانداز را هاشور زده. هوا خوش است و نسیم اغواگری میوزد و سکوت و سکون روستا جان میدهد برای چرت مرغوب زیر سایهٔ درخت. میزنید کنار دراز میکشید و از سیری یا بیکسبی میخواهید که دو ساعت بعد بیدارتان کند. چشم که باز میکنید جهان مثل سابق است. عجله نکنید! گوگلمپ را باز میکنید تا مسیریابی کند اما مسیر از یک جا به بعد ناپیداست. مقصدی در کار نیست. راه میافتید که از روستا خارج شوید. میرسید به مرزهای روستا. ماشین خاموش میشود. بیرون معلوم است اما نمیتوان خارج شد. خبر هولناک: جهان به مرزهای روستا محدود شده است. اینترنت قطع شده و فقط سایتهای روستا در دسترس است. نمیتوان به خارج از روستا تلفن زد. چه شد که چنین شد؟ این پرسش در شتاب بیرحمانهٔ وقایع پابهزا محو میشود و جایش را میدهد به تقلا برای بقا و نجات. در همهمهٔ روستائیان: جهان پس از این چه معنایی خواهد داشت؟ چطور میتوان زنده ماند؟ پلیس به چه کار خواهد آمد؟ از کلیسا کاری ساخته است؟ غذا گیر خواهد آمد؟ چطور زنده بمانیم؟ چقدر پسانداز کردهایم؟ چقدر غذا و مواد بهداشتی انبار کنیم که گُشنهمیر نشویم؟ سیل بیپایان پرسشها و اضطراب و وحشت راه افتاده و شما را هم با خود میبرد. با خودتان میگویید که «این خوابیست که به بیداری نشت کرده است یا واقعیتیست که کمکم باید پذیرفتش و فکر چاره کرد؟ آمدیم تعطیلات، جهان تعطیل شد!» این لحظات آغازین جهانیست که در رمان «روستای محوشده» خلق شده است. در این جهانروستای تازه همهچیز در مواجهه با «محوشدگی» متزلزل میشود و ماهیت هر چیز زیر سؤال میرود. هر کس به طریقی سعی میکند نجات بیابد. کسانی پا روی گردهٔ هم میگذارند. کسانی خانهشان را از روستا جدا میکنند. کسانی اعلام استقلال میکنند. کسانی از ترس و عجز خودشان را سربهنیست میکنند. کسانی برای خروج تقلا میکنند. روستا به جهنمی سرد پرتاب میشود.ـــ آیا این جهان ربطی به واقعیت پیدا میکند؟ آیا راه نجاتی پیدا میشود؟ پاسخ این پرسشها را ممکن است در رمان بیابید ممکن است نیابید. اما مواجهه با این جهان مواجههای غریب [یا شاید آشنا] است. انگار که آلبر کامو و ژوزه ساراماگو و میشائیل هانکه دست به دست برنار کیرینی دادهاند تا جهانی خلق شود توأمان مشابه و متفاوت با جهانهای طاعون و کوری و زمانهٔ گرگ. جهانی که تا سطر آخر رمان و چه بسا مدتها پس از آن گریبان خواننده را رها نمیکند. اینجا مرز جهان و رمان مخدوش میشود. پیشنهاد: ماشینتان را همانجا پارک کنید. تا اطلاع ثانوی، روستا از جهان محو است.
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
روستای محو شده | برنار کیرینی | ترجمۀ ابوالفضل اللهدادی | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ فیلسوف و پادشاه
احتمالاً با شنیدن نام ماکیاولی، تصویر شمشیری خونین در دستان یک جبار پیش چشمانتان مجسم خواهدشد. نام این بدنامترین فیگور تاریخ فلسفه چنان با شرارت عجین شده که حتی به خصوصیترین محاورات روزمرهی ما هم رخنه کردهاست و گاهی اوقات، برخی افرادِ عموماً قدرتمند را ماکیاولیست خطاب میکنیم. همهی این شرارههای سوزان از آتشفشان شهریار متصاعد میشود. کتابی که ماکیاولی پانصد سال پیش و تحت عنوانِ معصومانهی یک اندرزنامه به شهریاری جوان نوشت و از آن تاریخ بهبعد، تمامی معادلات اندیشهی سیاسی را برای همیشه بههم ریخت. شهریار نیز همانند سیاستِ ارسطو یک متن مؤسس است و ماکیاولی هم بنیانگذار فلسفهی سیاسی مدرن. این کتاب با یک تقدیمیه آغاز میشود؛ ماکیاولی کتاب خود را به یک شهریار جوان پیشکش کرده است. او فروتنانه عنوان میکند که چیز دیگری جز «شناخت اعمال مردان بزرگ» در چنته ندارد و این تحفهی ناچیز را بهبهای «تجربهی امور مدرن» و «مطالعهی بیوقفهی امور کهن» کسب کردهاست، سپس ناگهان فروتنی را کنار گذاشته و جسورانه ادعا میکند که به پشتوانهی همین شناخت، قوانینی برای حکمرانیِ شهریاران، در اختیار دارد. برای فیلسوف فلورانسی، کماکان شناخت در والاترین مرتبه قرار دارد و این رشتهی باریکیست که پیوند او را با فلاسفهی قدیم کماکان حفظ میکند. اما چه وجهتمایزی میان او و پیشینیانش وجود دارد که ماکیاولی را به بنیانگذار فلسفهی سیاسی مدرن بدل میسازد؟ به تقدیمیه برگردیم، شهریارِ ماکیاولی نه همانند سیاستِ ارسطو رساله است و نه همانند آثار افلاطون، دیالوگ. این اثر یک «درخواست شغلی» است. بله، درست متوجه شدید، ماکیاولی شهریار را ظاهراً بدینمنظور نوشت تا منصبی در دستگاه شهریار جدید فلورانس برای خود دستوپا کند. اینجاست که ترکهای اختلاف ماکیاولی با فلاسفهی پیش از خود، ظاهر میشوند. او شناخت خود را نخست به خدمت هدفِ خود درمیآورد. آیا میتوانیم باقی کتاب را با این نظرگاه بخوانیم و به این نتیجه برسیم که کل کتاب دیالوگی از سر شرارت و بازی، میان ماکیاولیِ معلم و یک شهریار تازهکار است؟ دیالوگی سرخوشانه که برای ما خوانندگان، بسیار هم جدی نوشته شده است؟ اما اگر این یک معرفی ماکیاولیستی از اثر ماکیاولی باشد چه؟
✍️ علی رزاقی | کتابخانهی بابل
شهریار | نیکولو ماکیاولی | ترجمهٔ مرتضی ثاقبفر | نشر مصدق
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
احتمالاً با شنیدن نام ماکیاولی، تصویر شمشیری خونین در دستان یک جبار پیش چشمانتان مجسم خواهدشد. نام این بدنامترین فیگور تاریخ فلسفه چنان با شرارت عجین شده که حتی به خصوصیترین محاورات روزمرهی ما هم رخنه کردهاست و گاهی اوقات، برخی افرادِ عموماً قدرتمند را ماکیاولیست خطاب میکنیم. همهی این شرارههای سوزان از آتشفشان شهریار متصاعد میشود. کتابی که ماکیاولی پانصد سال پیش و تحت عنوانِ معصومانهی یک اندرزنامه به شهریاری جوان نوشت و از آن تاریخ بهبعد، تمامی معادلات اندیشهی سیاسی را برای همیشه بههم ریخت. شهریار نیز همانند سیاستِ ارسطو یک متن مؤسس است و ماکیاولی هم بنیانگذار فلسفهی سیاسی مدرن. این کتاب با یک تقدیمیه آغاز میشود؛ ماکیاولی کتاب خود را به یک شهریار جوان پیشکش کرده است. او فروتنانه عنوان میکند که چیز دیگری جز «شناخت اعمال مردان بزرگ» در چنته ندارد و این تحفهی ناچیز را بهبهای «تجربهی امور مدرن» و «مطالعهی بیوقفهی امور کهن» کسب کردهاست، سپس ناگهان فروتنی را کنار گذاشته و جسورانه ادعا میکند که به پشتوانهی همین شناخت، قوانینی برای حکمرانیِ شهریاران، در اختیار دارد. برای فیلسوف فلورانسی، کماکان شناخت در والاترین مرتبه قرار دارد و این رشتهی باریکیست که پیوند او را با فلاسفهی قدیم کماکان حفظ میکند. اما چه وجهتمایزی میان او و پیشینیانش وجود دارد که ماکیاولی را به بنیانگذار فلسفهی سیاسی مدرن بدل میسازد؟ به تقدیمیه برگردیم، شهریارِ ماکیاولی نه همانند سیاستِ ارسطو رساله است و نه همانند آثار افلاطون، دیالوگ. این اثر یک «درخواست شغلی» است. بله، درست متوجه شدید، ماکیاولی شهریار را ظاهراً بدینمنظور نوشت تا منصبی در دستگاه شهریار جدید فلورانس برای خود دستوپا کند. اینجاست که ترکهای اختلاف ماکیاولی با فلاسفهی پیش از خود، ظاهر میشوند. او شناخت خود را نخست به خدمت هدفِ خود درمیآورد. آیا میتوانیم باقی کتاب را با این نظرگاه بخوانیم و به این نتیجه برسیم که کل کتاب دیالوگی از سر شرارت و بازی، میان ماکیاولیِ معلم و یک شهریار تازهکار است؟ دیالوگی سرخوشانه که برای ما خوانندگان، بسیار هم جدی نوشته شده است؟ اما اگر این یک معرفی ماکیاولیستی از اثر ماکیاولی باشد چه؟
✍️ علی رزاقی | کتابخانهی بابل
شهریار | نیکولو ماکیاولی | ترجمهٔ مرتضی ثاقبفر | نشر مصدق
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ نا-قانون
مردی جلوی قانون ایستاده است... چه میبیند؟... هیچ... هیچ؟... هیچ هیچ هم که نه: او چیزی را میبیند که در واقع نمیبیند... یعنی چه؟... او میبیند که قانون وجود دارد اما وجود ندارد... غیرممکن است... قانون برای چه به وجود آمده؟... به وجود آمده تا عدالت را در مورد تکتک افراد بشر اجرا کند و حافظ هر فرد جامعه باشد... بله. اما همین قانون آنقدر کلی، انتزاعی و همواره یکسان است که اتفاقاً «تکتک افراد بشر» را از یاد برده. همه در پیشگاه قانون برابرند. همه یکساناند. همه شبیهاند. هیچ «فرد»ی وجود ندارد... اما قانون، با همین کلی و انتزاعیبودنش میتواند بالاتر از زندگی تکتک افراد بشر بایستد و بدون آلودهشدن به امیال فردی، همه را به یک زندگی والا هدایت کند... بله. اما برای رسیدن به این تعالی، اتفاقاً باید در لحظهلحظه و مرحلهبهمرحلهی زندگی هر فرد دخالت کند. همه جا باشد و به هر چیز شکل دهد تا چیزی از نظرش پنهان نماند... این یعنی قانون کلی است اما جزئی است... متعالی است اما زمینی است... منادی تفاوتهاست اما یکسانکننده است... هست اما نیست... هست اما نیست.
رمان بزرگ کافکا، رمانی است دربارهی قانون. یوزف کا. به جرمی که نه خودش میداند چیست نه دیگران، متهم و در نهایت محکوم میشود. قانون بزرگترین دوست او و خطرناکترین دشمن اوست. به او امید داده اما ناامیدش کرده است. دستگیرش کرده اما آزادش گذاشته است. رمان در همین فضای پارادوکسیکال قانون میگذرد. خواننده متوجه میشود قانونی وجود ندارد اما سطرسطر و بندبند رمان آکنده از قانون است: به تمام فضای رمان شکل داده و تکتک خطوط و ابعاد جهان و زندگیها را ترسیم کرده – همان کاری که با ما میکند – اما هیچکس مسئولیت آنرا به عهده نمیگیرد. نه دیده میشود و نه به دست میآید. مبارزه با آن از همان ابتدا محکوم به شکست است. چگونه میتوان با دشمنی همهجاحاضر که وجود ندارد مبارزه کرد؟
آن مرد هنوز هم جلوی قانون ایستاده است؟... بله... چرا وارد نمیشود؟... برای ورود به قانون لازم است از آن خارج شوی و برای خروج از قانون لازم است به آن وارد شوی. پس او آنقدر آنجا میماند تا بمیرد... اما چرا آنجا را ترک نمیکند تا به زندگیاش برسد؟ اگر او نه بخواهد به قانون وارد شود و نه از آن خارج، چه خواهد شد؟ آیا تا به حال به این امکان اندیشیده؟... نمیدانم... یوزف کا. چطور؟ تا به حال به این فکر کرده که کل قانون را نادیده بگیرد؟... باید «محاکمه» را بخوانی تا بدانی.
✍️ علی شاهی | کتابخانهی بابل
محاکمه | فرانتس کافکا | علیاصغر حداد | نشر ماهی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
مردی جلوی قانون ایستاده است... چه میبیند؟... هیچ... هیچ؟... هیچ هیچ هم که نه: او چیزی را میبیند که در واقع نمیبیند... یعنی چه؟... او میبیند که قانون وجود دارد اما وجود ندارد... غیرممکن است... قانون برای چه به وجود آمده؟... به وجود آمده تا عدالت را در مورد تکتک افراد بشر اجرا کند و حافظ هر فرد جامعه باشد... بله. اما همین قانون آنقدر کلی، انتزاعی و همواره یکسان است که اتفاقاً «تکتک افراد بشر» را از یاد برده. همه در پیشگاه قانون برابرند. همه یکساناند. همه شبیهاند. هیچ «فرد»ی وجود ندارد... اما قانون، با همین کلی و انتزاعیبودنش میتواند بالاتر از زندگی تکتک افراد بشر بایستد و بدون آلودهشدن به امیال فردی، همه را به یک زندگی والا هدایت کند... بله. اما برای رسیدن به این تعالی، اتفاقاً باید در لحظهلحظه و مرحلهبهمرحلهی زندگی هر فرد دخالت کند. همه جا باشد و به هر چیز شکل دهد تا چیزی از نظرش پنهان نماند... این یعنی قانون کلی است اما جزئی است... متعالی است اما زمینی است... منادی تفاوتهاست اما یکسانکننده است... هست اما نیست... هست اما نیست.
رمان بزرگ کافکا، رمانی است دربارهی قانون. یوزف کا. به جرمی که نه خودش میداند چیست نه دیگران، متهم و در نهایت محکوم میشود. قانون بزرگترین دوست او و خطرناکترین دشمن اوست. به او امید داده اما ناامیدش کرده است. دستگیرش کرده اما آزادش گذاشته است. رمان در همین فضای پارادوکسیکال قانون میگذرد. خواننده متوجه میشود قانونی وجود ندارد اما سطرسطر و بندبند رمان آکنده از قانون است: به تمام فضای رمان شکل داده و تکتک خطوط و ابعاد جهان و زندگیها را ترسیم کرده – همان کاری که با ما میکند – اما هیچکس مسئولیت آنرا به عهده نمیگیرد. نه دیده میشود و نه به دست میآید. مبارزه با آن از همان ابتدا محکوم به شکست است. چگونه میتوان با دشمنی همهجاحاضر که وجود ندارد مبارزه کرد؟
آن مرد هنوز هم جلوی قانون ایستاده است؟... بله... چرا وارد نمیشود؟... برای ورود به قانون لازم است از آن خارج شوی و برای خروج از قانون لازم است به آن وارد شوی. پس او آنقدر آنجا میماند تا بمیرد... اما چرا آنجا را ترک نمیکند تا به زندگیاش برسد؟ اگر او نه بخواهد به قانون وارد شود و نه از آن خارج، چه خواهد شد؟ آیا تا به حال به این امکان اندیشیده؟... نمیدانم... یوزف کا. چطور؟ تا به حال به این فکر کرده که کل قانون را نادیده بگیرد؟... باید «محاکمه» را بخوانی تا بدانی.
✍️ علی شاهی | کتابخانهی بابل
محاکمه | فرانتس کافکا | علیاصغر حداد | نشر ماهی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تحلیل رمان | کتابخانهٔ بابل ــ ۱ | علی شاهی
مسخ| فرانتس کافکا | ترجمهٔ علیاصغر حداد | نشر ماهی
■ @BabelBookReview
مسخ| فرانتس کافکا | ترجمهٔ علیاصغر حداد | نشر ماهی
■ @BabelBookReview
❤1👍1
❑ شر و رخداد
زندهبودن واقعهی نادری است. ما مردگانی هستیم درافتاده به مسیر مدوّر تکراری بیهدف. شاید غریب به نظر برسد، اما این فیلم ترسناک مردگان متحرک را درست همان چیزی ساخته که میگویند فلسفه شیفتهی آن بوده: دانش، شناختن جهان، فهمیدن جهان. اما کجاست آنجا که تمام آنچه از جهان میدانم از کفام میگریزد؟ کجاست آن شگفتی فهمناپذیر که ناگهان درون تمامی قواعد مألوف جهان من شکافی ایجاد میکند؟ چنین واقعه یا رخدادی چیزی است که یکسره از دایرهی قواعد شناختهشدهی جهان من خارج است. اما این تنها راه نجات من است از رخوت تکراری جهان مصرف و سرمایه. آن زمان که تصمیم بگیرم از زیست ملالآور خود در این جهان تکراری فراتر بروم و آن را ویران کنم، درون این وضعیت حقیقتی تولید میشود ناشی از تصمیم من به نهگفتن به آن و آریگفتن به آنچه از من فراتر میرود. من زیستن خود را به این حقیقت، به این گسست بنیادین و فروشکستن معنای مستقر جهان پیوند میزنم: تصمیم میگیرم بدان وفادار باشم، به آنچه فراتر از من است، آنچه مرا از دایرهی تنگ منافع شخصیام رها میکند. اخلاق در نظر بدیو درست همین است: مبارزهی مستمر من برای وفادارماندن به آن واقعهی بنیادین و آن اختلال درازمدت در روال مألوف زندگی؛ یعنی وفاداری به این حقیقتها. اما شرّ آنجا فرامیرسد که تصور کنم تنها حقیقت موجود، از آن من است؛ آنجا که بکوشم بر رخداد نامی بگذارم و آن را شناختنی کنم. شرّ آنجاست که تصور کنم به نام این نام باید هر مخالفی را نابود کنم، یعنی خیال کنم حقیقت من تنها حقیقت است. اخلاق تلاشی بیوقفه است برای حفظکردن غرابت آنچه از جهان کسالتبار سرمایه فراتر میرود، مؤمنماندن به تصمیمی که رخداد را بیهیچ مبنایی برمیسازد، و به ناتمامی آن و کثرت حقایق. ایمان وفاداری مبارز است به امر نامناپذیر، و شرّ خواست نهادن نامی است بر این خلأ برسازنده و تولیدگر. بدیو از دل حقیقت افلاطونی، امر ناشناختتنی کانتی و ارادهی مبارزهی سارتری یک هستیشناسی جدید میسازد؛ هستیشناسی سوژهی مبارز، آن¬کس که نیست جز آنگاه که وجود خود را در میانهی وضعیتی مألوف به خطر ناشناختهی رخدادی گره میزند که کثرتی از سوژهها را خلق میکند که هیچکدام هویتی ندارند جز در مقام مبارزانی که مؤمن به رخدادی هستند فراتر از وضعیت مستقر. این هستی است در مقام مبارزه، ایمان و نوشدن مستمر.
✍️ سروش سیدی | کتابخانهی بابل
اخلاق | آلن بدیو | ترجمهٔ باوند بهپور | نشر چشمه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
زندهبودن واقعهی نادری است. ما مردگانی هستیم درافتاده به مسیر مدوّر تکراری بیهدف. شاید غریب به نظر برسد، اما این فیلم ترسناک مردگان متحرک را درست همان چیزی ساخته که میگویند فلسفه شیفتهی آن بوده: دانش، شناختن جهان، فهمیدن جهان. اما کجاست آنجا که تمام آنچه از جهان میدانم از کفام میگریزد؟ کجاست آن شگفتی فهمناپذیر که ناگهان درون تمامی قواعد مألوف جهان من شکافی ایجاد میکند؟ چنین واقعه یا رخدادی چیزی است که یکسره از دایرهی قواعد شناختهشدهی جهان من خارج است. اما این تنها راه نجات من است از رخوت تکراری جهان مصرف و سرمایه. آن زمان که تصمیم بگیرم از زیست ملالآور خود در این جهان تکراری فراتر بروم و آن را ویران کنم، درون این وضعیت حقیقتی تولید میشود ناشی از تصمیم من به نهگفتن به آن و آریگفتن به آنچه از من فراتر میرود. من زیستن خود را به این حقیقت، به این گسست بنیادین و فروشکستن معنای مستقر جهان پیوند میزنم: تصمیم میگیرم بدان وفادار باشم، به آنچه فراتر از من است، آنچه مرا از دایرهی تنگ منافع شخصیام رها میکند. اخلاق در نظر بدیو درست همین است: مبارزهی مستمر من برای وفادارماندن به آن واقعهی بنیادین و آن اختلال درازمدت در روال مألوف زندگی؛ یعنی وفاداری به این حقیقتها. اما شرّ آنجا فرامیرسد که تصور کنم تنها حقیقت موجود، از آن من است؛ آنجا که بکوشم بر رخداد نامی بگذارم و آن را شناختنی کنم. شرّ آنجاست که تصور کنم به نام این نام باید هر مخالفی را نابود کنم، یعنی خیال کنم حقیقت من تنها حقیقت است. اخلاق تلاشی بیوقفه است برای حفظکردن غرابت آنچه از جهان کسالتبار سرمایه فراتر میرود، مؤمنماندن به تصمیمی که رخداد را بیهیچ مبنایی برمیسازد، و به ناتمامی آن و کثرت حقایق. ایمان وفاداری مبارز است به امر نامناپذیر، و شرّ خواست نهادن نامی است بر این خلأ برسازنده و تولیدگر. بدیو از دل حقیقت افلاطونی، امر ناشناختتنی کانتی و ارادهی مبارزهی سارتری یک هستیشناسی جدید میسازد؛ هستیشناسی سوژهی مبارز، آن¬کس که نیست جز آنگاه که وجود خود را در میانهی وضعیتی مألوف به خطر ناشناختهی رخدادی گره میزند که کثرتی از سوژهها را خلق میکند که هیچکدام هویتی ندارند جز در مقام مبارزانی که مؤمن به رخدادی هستند فراتر از وضعیت مستقر. این هستی است در مقام مبارزه، ایمان و نوشدن مستمر.
✍️ سروش سیدی | کتابخانهی بابل
اخلاق | آلن بدیو | ترجمهٔ باوند بهپور | نشر چشمه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ یک متن اجباری
این صدمین پست «کتابخانهی بابل» است و به همین مناسبت، دبیر تحریریه مرا مجبور کرده دربارهی «ژاک قضا و قدری و اربابش» اثر دیدرو چیزی بنویسم. بله. مرا مجبور کرده. به او گفتم که هیچ علاقهای به نوشتن در مورد این رمان ندارم اما او اصلاً توجه نکرد. گفت که عاشق این رمان است. این گونه رمانها پر از نوآوریهای فرمیاند و میتوان آنها را پدران«رمان پستمدرن» دانست. نوشتن دربارهی آنها واجب است. پس یا بنویس یا صفحه را ترک کن.
از همان زمانی که اسم این نشریه را «کتابخانهی بابل» گذاشت، باید حدس میزدم که به قول ژاک «آن بالا نوشته شده» که تقدیر این صفحه، دیر یا زود با این رمانها و بازیهای فرمی آنها گره خواهد خورد. حالا دیگر دیر است. آن بالا نوشته شده که من، چه بخواهم چه نخواهم، باید چیزی دربارهی ژاک بنویسم. اما چه بنویسم؟
مثلاً بنویسم که این رمان در مورد شخصیتی است به نام ژاک، که با اربابش به سفری بیهدف میروند و برای هم داستانهایی طولانی تعریف میکنند. ژاک یک جبریمذهب تمامعیار است که در مواجهه با رویدادها، تغییری در خلق و خویش رخ نمیدهد چون معتقد است همه چیز پیشاپیش مقدر و معین شده و برای تغییر آن کاری از دست کسی برنمیآید. با همین سرنخ میتوانم این رمان را به فلسفهی اسپینوزا ربط دهم. یا میتوانم با چسباندن این رمان به داستانهای هزار و یک شب، از ژاک یک شهرزاد کمیک بسازم که برای اربابی که شهوت شنیدن دارد، داستانهایی بیسروته تعریف میکند تا زنده بماند. یا میتوانم آن را به دن کیشوت تشبیه کنم که در آن یک ارباب و نوکرش به یک سفر ماجرایی میروند و راوی مدام در روایت این سفر دخالت میکند.
خستهکننده است. نوشتن این معرفیهای ساده کار من نیست. ترجیح میدهم به جای این کار، خوانندگان را به متنی ارجاع دهم که در صفحهی «نشر نو» (ناشر رمان ژاک) دربارهی آن نوشته شده است. بروید همان متن را بخوانید تا این رمان را بشناسید. پیداکردنش کاری ندارد. بله. با شما هستم. بروید. معطل چه هستید؟ شما و شما و ... جناب دبیر، شما هم اگر آن متن را نخواندهاید بروید بخوانید. خوشتان میآید.
خب. حالا که همه رفتهاند بیایید به شما چند نفری که ماندهاید رازی را بگویم: من هم عاشق این رمانم و معتقدم از بزرگترین رمانهای تاریخ بشر است. فقط نمیخواستم به اجبار دبیر تحریریه تن دهم. حال که او رفته و تا چند دقیقهی دیگر پیدایش نخواهد شد وقت داریم تا به سلامتی یکی از بزرگترین نویسندگان تاریخ، لبی تر کنیم.
✍️ علی شاهی
ژاک قضا و قدری و اربابش | دنی دیدرو | مینو مشیری | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
این صدمین پست «کتابخانهی بابل» است و به همین مناسبت، دبیر تحریریه مرا مجبور کرده دربارهی «ژاک قضا و قدری و اربابش» اثر دیدرو چیزی بنویسم. بله. مرا مجبور کرده. به او گفتم که هیچ علاقهای به نوشتن در مورد این رمان ندارم اما او اصلاً توجه نکرد. گفت که عاشق این رمان است. این گونه رمانها پر از نوآوریهای فرمیاند و میتوان آنها را پدران«رمان پستمدرن» دانست. نوشتن دربارهی آنها واجب است. پس یا بنویس یا صفحه را ترک کن.
از همان زمانی که اسم این نشریه را «کتابخانهی بابل» گذاشت، باید حدس میزدم که به قول ژاک «آن بالا نوشته شده» که تقدیر این صفحه، دیر یا زود با این رمانها و بازیهای فرمی آنها گره خواهد خورد. حالا دیگر دیر است. آن بالا نوشته شده که من، چه بخواهم چه نخواهم، باید چیزی دربارهی ژاک بنویسم. اما چه بنویسم؟
مثلاً بنویسم که این رمان در مورد شخصیتی است به نام ژاک، که با اربابش به سفری بیهدف میروند و برای هم داستانهایی طولانی تعریف میکنند. ژاک یک جبریمذهب تمامعیار است که در مواجهه با رویدادها، تغییری در خلق و خویش رخ نمیدهد چون معتقد است همه چیز پیشاپیش مقدر و معین شده و برای تغییر آن کاری از دست کسی برنمیآید. با همین سرنخ میتوانم این رمان را به فلسفهی اسپینوزا ربط دهم. یا میتوانم با چسباندن این رمان به داستانهای هزار و یک شب، از ژاک یک شهرزاد کمیک بسازم که برای اربابی که شهوت شنیدن دارد، داستانهایی بیسروته تعریف میکند تا زنده بماند. یا میتوانم آن را به دن کیشوت تشبیه کنم که در آن یک ارباب و نوکرش به یک سفر ماجرایی میروند و راوی مدام در روایت این سفر دخالت میکند.
خستهکننده است. نوشتن این معرفیهای ساده کار من نیست. ترجیح میدهم به جای این کار، خوانندگان را به متنی ارجاع دهم که در صفحهی «نشر نو» (ناشر رمان ژاک) دربارهی آن نوشته شده است. بروید همان متن را بخوانید تا این رمان را بشناسید. پیداکردنش کاری ندارد. بله. با شما هستم. بروید. معطل چه هستید؟ شما و شما و ... جناب دبیر، شما هم اگر آن متن را نخواندهاید بروید بخوانید. خوشتان میآید.
خب. حالا که همه رفتهاند بیایید به شما چند نفری که ماندهاید رازی را بگویم: من هم عاشق این رمانم و معتقدم از بزرگترین رمانهای تاریخ بشر است. فقط نمیخواستم به اجبار دبیر تحریریه تن دهم. حال که او رفته و تا چند دقیقهی دیگر پیدایش نخواهد شد وقت داریم تا به سلامتی یکی از بزرگترین نویسندگان تاریخ، لبی تر کنیم.
✍️ علی شاهی
ژاک قضا و قدری و اربابش | دنی دیدرو | مینو مشیری | نشر نو
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ دستت را از پهلویم بیرون بکش
نوبت تو رسیده باشد و بهت بگویند: خب، دقیقا هشت ماه و سه روز دیگر اولین اهدایت را انجام میدهی.
مگر برای همین مهم به دنیا آورده نشده بودی؟ خوب به خودت برس. شاید بتوانی تا اهدایی چهارم دوام بیاوری و مؤثرتر باشی. سردرگم نمیشوی، اگر شدی هم کسی در کنارت خواهد بود. یکی از خودتان. حتما کمک میکند دل قوی کنی و جا نزنی.
فکرش را میتوانستی بکنی سر مالکیت کبد و کلیه و قلبت چانهبزنی؟ فکرش را میتوانستی بکنی بخواهی قدری سررسید تحویل ارگانهای حیاتیات را، همان برداشت میوهی جانت را به تعویق بیندازی؟ انگار همهی زندگیت از تولد تا مرگ توی سیستم کاشت و داشت و برداشت خلاصه شده باشد. سنتز و آمادگی و مصرف.
فکرش را میتوانستی بکنی برای اهدا پرورانده شده باشی و حتی نتوانی به پیشنویس دیکته شدهی سرنوشتت یک سه نقطه/کمی بعد/ یک جملهی کوتاه توضیحی اضافه کنی؟ نتوانی اگر و اما و مگری پیش سلاخی تنت بیاوری؟
کازوئو ایشیگورو، نویسندهی انگلیسی ژاپنیتبار، در رمانی دیستوپیایی چنین شرایطی را ترسیم میکند. فضازمان داستانی، انگلستان سال ۱۹۹۰ است. و ما در پستوی دیستوپیک یک اتوپیا نظر انداختهایم.
کتی اچ مددکار اهداکنندگان در آستانهی کنارهگیری از شغل خود سالهای زندگیاش را مرور میکند. ایشیگورو ما را به تماشای آدمهای آزمایشگاهی بیدفاعی میبرد که بشر برای آنکه بیشتر زنده بماند، پرورانده است. برای آنکه هر وقت لازم شد راحت دست در شکم و پهلویشان بکند و کلیهای، کبدی یا ارگان دیگری را از انبان تنشان بیرون بکشد.
✍️ غزاله صدر منوچهری | کتابخانهی بابل
هرگز ترکم مکن | کازوئو ایشی گورو | ترجمهٔ مهدی غبرایی | نشر افق
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
نوبت تو رسیده باشد و بهت بگویند: خب، دقیقا هشت ماه و سه روز دیگر اولین اهدایت را انجام میدهی.
مگر برای همین مهم به دنیا آورده نشده بودی؟ خوب به خودت برس. شاید بتوانی تا اهدایی چهارم دوام بیاوری و مؤثرتر باشی. سردرگم نمیشوی، اگر شدی هم کسی در کنارت خواهد بود. یکی از خودتان. حتما کمک میکند دل قوی کنی و جا نزنی.
فکرش را میتوانستی بکنی سر مالکیت کبد و کلیه و قلبت چانهبزنی؟ فکرش را میتوانستی بکنی بخواهی قدری سررسید تحویل ارگانهای حیاتیات را، همان برداشت میوهی جانت را به تعویق بیندازی؟ انگار همهی زندگیت از تولد تا مرگ توی سیستم کاشت و داشت و برداشت خلاصه شده باشد. سنتز و آمادگی و مصرف.
فکرش را میتوانستی بکنی برای اهدا پرورانده شده باشی و حتی نتوانی به پیشنویس دیکته شدهی سرنوشتت یک سه نقطه/کمی بعد/ یک جملهی کوتاه توضیحی اضافه کنی؟ نتوانی اگر و اما و مگری پیش سلاخی تنت بیاوری؟
کازوئو ایشیگورو، نویسندهی انگلیسی ژاپنیتبار، در رمانی دیستوپیایی چنین شرایطی را ترسیم میکند. فضازمان داستانی، انگلستان سال ۱۹۹۰ است. و ما در پستوی دیستوپیک یک اتوپیا نظر انداختهایم.
کتی اچ مددکار اهداکنندگان در آستانهی کنارهگیری از شغل خود سالهای زندگیاش را مرور میکند. ایشیگورو ما را به تماشای آدمهای آزمایشگاهی بیدفاعی میبرد که بشر برای آنکه بیشتر زنده بماند، پرورانده است. برای آنکه هر وقت لازم شد راحت دست در شکم و پهلویشان بکند و کلیهای، کبدی یا ارگان دیگری را از انبان تنشان بیرون بکشد.
✍️ غزاله صدر منوچهری | کتابخانهی بابل
هرگز ترکم مکن | کازوئو ایشی گورو | ترجمهٔ مهدی غبرایی | نشر افق
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ نبوغ سوزان
ع. شاهی: چرا مردم عکس نگه میدارند؟
دبیر تحریریه: چرا؟ خدا میداند! چرا خلایق خرتوپرت و آتوآشغال نگه میدارند؟ خب جمع میکنند دیگر!
ش: کموبیش موافقم. بعضیها نگه میدارند، بعضیها هم بهمحض اینکه کارشان تمام شد، دورش میاندازند. خلقوخوی شخص معلوم میکند. اما من از «عکس» حرف میزنم. چرا مردم، بالأخص، عکس نگه میدارند؟
د: گفتم که، چون آنها عادت ندارند چیزی را دور بریزند. یا شاید عکس آنها را یاد چیزی میاندازد...
ش: آها! دقیقاً! حالا دوباره میپرسم: چرا؟ چرا یک زن عکس جوانیش را نگه میدارد؟ اولین دلیلش غرور است. او دختر زیبایی بوده و عکسی از خودش نگه داشته تا یادش بماند که چقدر زیبا بوده. عکس، سپر او در برابر هجوم آینده است. چهل سال بعد: میبینی، این منم وقتی که هیجده سالم بود. آه حسرت.
آزاد ع: پس «آیا دوربین جانشین چشم خدا شده است؟ افول دین و طلوع عکس، با یکدیگر متناظرند. آیا فرهنگ سرمایهداری خدا را در عکاسی فشرده و ادغام کرده است؟ چنین استحالهای، آنقدرها هم که در ابتدا به نظر میرسد، تعجبانگیز نیست. حافظه بهطور ضمنی حاکی از نوعی نجات و رستگاری است. چیزی که به یاد آورده میشود، از خطر نیستی محافظت شده است. عکس به یاد میآورد.»
*
یک مجموعه عکس نزد کافکا بردم: «فقط با دو کرون میتوانی از خودت عکس بگیری! این یک خودشناس مکانیکی است!»
کافکا با لبخند محو پاسخ داد: «احتمالاً منظورت یک خودغلطانداز است».
ــ منظورتان چیست؟ دوربین که دروغ نمیگوید!
ــ کی گفته؟ عکاسی چشم ما را روی سطوح و ظواهر متمرکز کرده و به همین دلیل هم آن زندگی پنهان را که از میان چیزها شبیه بازی نور و سایه میدرخشد، تاریک و پنهان میکند. این را حتی با دقیقترین لنزها هم نمیتوان ثبت کرد. باید با احساسمان کورمال کورمال دنبالش بگردیم. این دوربین خودکار چشمهای آدم را زیاد نمیکند، بلکه فقط یک چشمِ بهشدت ساده، شبیه چشم مگس، به او میبخشد». ــ گفتگو با کافکا
*
قاب ماقبل آخر: کتاب سوزان سانتاگ کتابی بسیار مهم و سرشار از نظریات دستاول است. تمامی مباحث و تحلیلهای آتی دربارهٔ نقش عکاسی در رسانههای گروهی جوامع مرفه، با کتاب او شروع میشوند. ــ جان برجر
قاب آخر: از شما که این ریویو را میخوانید، احتمالاً چند نفر بیشتر نباشند که به «آموختنِ عکس» علاقه داشته باشند. به هر حال، هر روز چشم که باز میکنیم عکس میبینیم. الف تا یاش را بلدیم. «دربارهٔ عکاسی»، آموختن عکس است از آخر به اول، از حواشی به متن. ــ آزاد. ع
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
دربارهٔ عکاسی | سوزان سانتاگ | ترجمهٔ مجید اخگر | نشر بیدگل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
ع. شاهی: چرا مردم عکس نگه میدارند؟
دبیر تحریریه: چرا؟ خدا میداند! چرا خلایق خرتوپرت و آتوآشغال نگه میدارند؟ خب جمع میکنند دیگر!
ش: کموبیش موافقم. بعضیها نگه میدارند، بعضیها هم بهمحض اینکه کارشان تمام شد، دورش میاندازند. خلقوخوی شخص معلوم میکند. اما من از «عکس» حرف میزنم. چرا مردم، بالأخص، عکس نگه میدارند؟
د: گفتم که، چون آنها عادت ندارند چیزی را دور بریزند. یا شاید عکس آنها را یاد چیزی میاندازد...
ش: آها! دقیقاً! حالا دوباره میپرسم: چرا؟ چرا یک زن عکس جوانیش را نگه میدارد؟ اولین دلیلش غرور است. او دختر زیبایی بوده و عکسی از خودش نگه داشته تا یادش بماند که چقدر زیبا بوده. عکس، سپر او در برابر هجوم آینده است. چهل سال بعد: میبینی، این منم وقتی که هیجده سالم بود. آه حسرت.
آزاد ع: پس «آیا دوربین جانشین چشم خدا شده است؟ افول دین و طلوع عکس، با یکدیگر متناظرند. آیا فرهنگ سرمایهداری خدا را در عکاسی فشرده و ادغام کرده است؟ چنین استحالهای، آنقدرها هم که در ابتدا به نظر میرسد، تعجبانگیز نیست. حافظه بهطور ضمنی حاکی از نوعی نجات و رستگاری است. چیزی که به یاد آورده میشود، از خطر نیستی محافظت شده است. عکس به یاد میآورد.»
*
یک مجموعه عکس نزد کافکا بردم: «فقط با دو کرون میتوانی از خودت عکس بگیری! این یک خودشناس مکانیکی است!»
کافکا با لبخند محو پاسخ داد: «احتمالاً منظورت یک خودغلطانداز است».
ــ منظورتان چیست؟ دوربین که دروغ نمیگوید!
ــ کی گفته؟ عکاسی چشم ما را روی سطوح و ظواهر متمرکز کرده و به همین دلیل هم آن زندگی پنهان را که از میان چیزها شبیه بازی نور و سایه میدرخشد، تاریک و پنهان میکند. این را حتی با دقیقترین لنزها هم نمیتوان ثبت کرد. باید با احساسمان کورمال کورمال دنبالش بگردیم. این دوربین خودکار چشمهای آدم را زیاد نمیکند، بلکه فقط یک چشمِ بهشدت ساده، شبیه چشم مگس، به او میبخشد». ــ گفتگو با کافکا
*
قاب ماقبل آخر: کتاب سوزان سانتاگ کتابی بسیار مهم و سرشار از نظریات دستاول است. تمامی مباحث و تحلیلهای آتی دربارهٔ نقش عکاسی در رسانههای گروهی جوامع مرفه، با کتاب او شروع میشوند. ــ جان برجر
قاب آخر: از شما که این ریویو را میخوانید، احتمالاً چند نفر بیشتر نباشند که به «آموختنِ عکس» علاقه داشته باشند. به هر حال، هر روز چشم که باز میکنیم عکس میبینیم. الف تا یاش را بلدیم. «دربارهٔ عکاسی»، آموختن عکس است از آخر به اول، از حواشی به متن. ــ آزاد. ع
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
دربارهٔ عکاسی | سوزان سانتاگ | ترجمهٔ مجید اخگر | نشر بیدگل
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ دیکتاتور دوستداشتنی
دوستداشتنیترین دیکتاتوری که در زندگی شناختهاید که بوده است؟ شاید بگویید: «مگر داریم؟ دیکتاتورها سروته یک کرباسند، میآیند میان امید و انگیزۀ ملتی بهخروشآمده، بعد هم بر سر هیچ، خیال خامِ گستراندن مرزها را در سر میپرورانند، مرزهایی از هر نوع، چه جغرافیایی و چه ایدئولوژیک؛ و جنگها راه میاندازند و آخر کار مردم را فقیر و بیچیز و مقروض رها میکنند. بعد هم در کنج دیواری ناغافل تیرباران میشوند و با مرگشان باز هم شور و شعف از نهاد ملت بلند میشود». اما باید بهتان بگویم که چنین نیست و همۀ دیکتاتورها مثل هم نیستند یا دستکم آنها که در داستانها خلق میشوند، متفاوتند و اینجاست که باید بین دیبا و کرباس فرق بگذارید که شرط خردمندیست.
دیکتاتورها چه در واقعیت و چه در داستان، از سکرات قدرت به جنون مبتلا میشوند. نمونهاش کالیگولا. شاید نامش در ذهنتان با هراس عجین شده باشد. انسانی هولانگیز، قادر به انجام هر فسادی که هیچ چیز جلودارش نیست. خب حق دارید بترسید، هر جا که بازدارندهای در کار نباشد، عاقبتی خوفانگیز در کمین است. اما دربارۀ کالیگولایی که آلبر کامو در نمایشنامۀ چهارپردهایاش میسازد، نمیتوان بهراحتی قضاوت کرد. کالیگولای او دیکتاتوری دوستداشتنیست. اعتراف میکند که «قدرت به ناممکن فرصت امکان میدهد» اما در میان تمام ناممکنهای بهظاهر ممکن از قبیل بازسازی عظمت روم، دنبال ناممکنی واقعاً محال یعنی صید ماه میافتد. او به جان مردم بیشتر از فتوحات نظامی احترام میگذارد و زیر بار سه جنگ نمیرود و به جای پله کردن مردم فرودست زیر پای خود و درباریانش، از چهرۀ مجیزگویانش با انواع تحقیر و کشتار نقاب برمیدارد و زبونیشان را به رخ میکشد و بهصراحتْ پوچی هستی بیخاصیتشان را گوشزد میکند: « برای ساختن یک سناتور یک روز کافیست و برای ساختن یک کارگر ده سال». مرگ برای او بازیست همانطور که زندگی. تمام القاب و نشانها را به سخره میگیرد و نشان لیاقت ملی را به کسی اهدا میکند که به روسپیخانۀ او بیشتر سر بزند. او دیوانهای عادی اما امپراتوری عاقل است. خدا برای او «مثل دل آدمیزاده پست و زبون است». از جبن متنفر است و شجاعت را میستاید. شاعران را وامیدارد که شعرهایشان را بلیسند و از صحنه بیرون بروند. برای دوست داشتن کالیگولا، به قول کائسونیا فقط «سعی کن منظور او را بفهمی».
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهی بابل
کالیگولا | آلبر کامو | ترجمهٔ ابوالحسن نجفی | نشر نیلوفر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
دوستداشتنیترین دیکتاتوری که در زندگی شناختهاید که بوده است؟ شاید بگویید: «مگر داریم؟ دیکتاتورها سروته یک کرباسند، میآیند میان امید و انگیزۀ ملتی بهخروشآمده، بعد هم بر سر هیچ، خیال خامِ گستراندن مرزها را در سر میپرورانند، مرزهایی از هر نوع، چه جغرافیایی و چه ایدئولوژیک؛ و جنگها راه میاندازند و آخر کار مردم را فقیر و بیچیز و مقروض رها میکنند. بعد هم در کنج دیواری ناغافل تیرباران میشوند و با مرگشان باز هم شور و شعف از نهاد ملت بلند میشود». اما باید بهتان بگویم که چنین نیست و همۀ دیکتاتورها مثل هم نیستند یا دستکم آنها که در داستانها خلق میشوند، متفاوتند و اینجاست که باید بین دیبا و کرباس فرق بگذارید که شرط خردمندیست.
دیکتاتورها چه در واقعیت و چه در داستان، از سکرات قدرت به جنون مبتلا میشوند. نمونهاش کالیگولا. شاید نامش در ذهنتان با هراس عجین شده باشد. انسانی هولانگیز، قادر به انجام هر فسادی که هیچ چیز جلودارش نیست. خب حق دارید بترسید، هر جا که بازدارندهای در کار نباشد، عاقبتی خوفانگیز در کمین است. اما دربارۀ کالیگولایی که آلبر کامو در نمایشنامۀ چهارپردهایاش میسازد، نمیتوان بهراحتی قضاوت کرد. کالیگولای او دیکتاتوری دوستداشتنیست. اعتراف میکند که «قدرت به ناممکن فرصت امکان میدهد» اما در میان تمام ناممکنهای بهظاهر ممکن از قبیل بازسازی عظمت روم، دنبال ناممکنی واقعاً محال یعنی صید ماه میافتد. او به جان مردم بیشتر از فتوحات نظامی احترام میگذارد و زیر بار سه جنگ نمیرود و به جای پله کردن مردم فرودست زیر پای خود و درباریانش، از چهرۀ مجیزگویانش با انواع تحقیر و کشتار نقاب برمیدارد و زبونیشان را به رخ میکشد و بهصراحتْ پوچی هستی بیخاصیتشان را گوشزد میکند: « برای ساختن یک سناتور یک روز کافیست و برای ساختن یک کارگر ده سال». مرگ برای او بازیست همانطور که زندگی. تمام القاب و نشانها را به سخره میگیرد و نشان لیاقت ملی را به کسی اهدا میکند که به روسپیخانۀ او بیشتر سر بزند. او دیوانهای عادی اما امپراتوری عاقل است. خدا برای او «مثل دل آدمیزاده پست و زبون است». از جبن متنفر است و شجاعت را میستاید. شاعران را وامیدارد که شعرهایشان را بلیسند و از صحنه بیرون بروند. برای دوست داشتن کالیگولا، به قول کائسونیا فقط «سعی کن منظور او را بفهمی».
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهی بابل
کالیگولا | آلبر کامو | ترجمهٔ ابوالحسن نجفی | نشر نیلوفر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ سقراطِ خاطرات
احتمالاً همهی ما در برههای از زندگیمان دفتر خاطرات داشتهایم؛ مطمئناً فصل مشترک همهی این خاطرات خودِ ما بودیم. خاطرات ما با خانواده، دوستان، همکلاسیها، همکارها و الخ. کتاب کسنوفون با این عنوان فروتنانهاش هم درابتدا چنین چیزی بهنظر میرسد. یک دفتر خاطرات اما از نوع عجیب آن. نویسنده، خاطرات شخص دیگری را ضبط کرده است، یعنی قهرمان این خاطرات نه خود کسنوفون، که استادش سقراط است. بر خلاف آنچه مرسوم شده، نام این کتاب در یونانی، صرفاً "خاطرات" است، یعنی درحالیکه همهی کتاب دربارهی سقراط است، درعنوان اصلی کتاب، ذکری از نام او نمیشود. سقراط فیلسوفی شفاهی بود و طی دوران حیات خویش، اثری مکتوب از خود برجا نگذاشت؛ اما از رهگذر مکتوبات دو تن از شاگردان وفادارش به مهمترین فیگور تاریخ فلسفه بدل شد. این دو نفر افلاطون و کسنوفون بودند. اولی بسیار مشهور و دومی بهغایت گمنام. خاطرات کسنوفون را میتوان با دیالوگهای افلاطون مقایسه کرد و به نتایج جالبی رسید. برخلاف دیالوگهای افلاطون، کسنوفون بر رابطهی خود با استادش سقراط در جایجای کتاب تأکید میکند، با نام خود، توضیحات ویراستارانه میدهد، و حتی از تأثیراتی که سقراط بر وی گذاشته آشکارا صحبت میکند. اما افلاطون و کسنوفون یک وجه مشترک بارز دارند و آن هم دفاع جانانه از بیگناهی سقراط در برابر اتهامات اهالی آتن است. اتهاماتی که درنهایت به محکومیت و سپس مرگ سقراط با نوشیدن جام شوکران انجامید. این تراژدی آنچنان برای کسنوفون تکاندهنده بود که خاطرات خود را با تلاش برای اثبات بیگناهی سقراط آغاز میکند. کسنوفون پس از اعادهی حیثیت از استاد خود، در باقی اثر میکوشد تا نشان دهد که چگونه سقراط به دوستان خود سود میرساند. تنها دارایی سقراطِ فقیر، سخن بود. اینکه او چگونه با این ابزار به دوستان خود سود میرساند، دقیقاً علت وجودیِ اثر کسنوفون است. شاید بعد از اتمام کتاب، ما هم در این سود سهیم شویم و برای دیگران خاطراتی سقراطی نقل کنیم.
✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل
خاطرات سقراطی | کسنوفون | ترجمهٔ محمدحسن لطفی | نشر خوارزمی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
احتمالاً همهی ما در برههای از زندگیمان دفتر خاطرات داشتهایم؛ مطمئناً فصل مشترک همهی این خاطرات خودِ ما بودیم. خاطرات ما با خانواده، دوستان، همکلاسیها، همکارها و الخ. کتاب کسنوفون با این عنوان فروتنانهاش هم درابتدا چنین چیزی بهنظر میرسد. یک دفتر خاطرات اما از نوع عجیب آن. نویسنده، خاطرات شخص دیگری را ضبط کرده است، یعنی قهرمان این خاطرات نه خود کسنوفون، که استادش سقراط است. بر خلاف آنچه مرسوم شده، نام این کتاب در یونانی، صرفاً "خاطرات" است، یعنی درحالیکه همهی کتاب دربارهی سقراط است، درعنوان اصلی کتاب، ذکری از نام او نمیشود. سقراط فیلسوفی شفاهی بود و طی دوران حیات خویش، اثری مکتوب از خود برجا نگذاشت؛ اما از رهگذر مکتوبات دو تن از شاگردان وفادارش به مهمترین فیگور تاریخ فلسفه بدل شد. این دو نفر افلاطون و کسنوفون بودند. اولی بسیار مشهور و دومی بهغایت گمنام. خاطرات کسنوفون را میتوان با دیالوگهای افلاطون مقایسه کرد و به نتایج جالبی رسید. برخلاف دیالوگهای افلاطون، کسنوفون بر رابطهی خود با استادش سقراط در جایجای کتاب تأکید میکند، با نام خود، توضیحات ویراستارانه میدهد، و حتی از تأثیراتی که سقراط بر وی گذاشته آشکارا صحبت میکند. اما افلاطون و کسنوفون یک وجه مشترک بارز دارند و آن هم دفاع جانانه از بیگناهی سقراط در برابر اتهامات اهالی آتن است. اتهاماتی که درنهایت به محکومیت و سپس مرگ سقراط با نوشیدن جام شوکران انجامید. این تراژدی آنچنان برای کسنوفون تکاندهنده بود که خاطرات خود را با تلاش برای اثبات بیگناهی سقراط آغاز میکند. کسنوفون پس از اعادهی حیثیت از استاد خود، در باقی اثر میکوشد تا نشان دهد که چگونه سقراط به دوستان خود سود میرساند. تنها دارایی سقراطِ فقیر، سخن بود. اینکه او چگونه با این ابزار به دوستان خود سود میرساند، دقیقاً علت وجودیِ اثر کسنوفون است. شاید بعد از اتمام کتاب، ما هم در این سود سهیم شویم و برای دیگران خاطراتی سقراطی نقل کنیم.
✍️ علی رزاقی | کتابخانهٔ بابل
خاطرات سقراطی | کسنوفون | ترجمهٔ محمدحسن لطفی | نشر خوارزمی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ عیسی و کا
اگر کسی از ما بپرسد وجه اشتراک یوزف کا، قهرمان رمان محاکمه، و عیسای مسیح چیست، بی شک پرسشی غریب از ما کرده است. اما جورجو آگامبن در پیلاطس و عیسی درست همین کار را میکند. یوزف کا، که محکوم به حکمی نامعلوم ولی قطعی است، سرگردان در دادگاهی به وسعت جهان [یا تاریخ] آرزو میکند که دستکم اتهام او مشخص شود. در سوی دیگر، پیام محوری عیسی در برابر شریعت یهود، نسخ آن بود: رستگار است آنکس که بر او داوری نشود. و آیا یوزف کا. درست در پی همین نبود؟ آیا ایستادن در برابر محکمه پیشاپیش پایان بازی و محکومیت محتوم کا نیست؟ آنچه عیسی وعده میداد حذف خود داوری از جهان بود: رستگاری یعنی همین.
اما در چرخشی شگفتانگیز، روبروی عیسی، بر مسند قضاوت، شگفتترین پرسوناژ تاریخ الاهیات نشسته است: پونتیوس پیلاط. پیلاط، برخلاف انتظار ما، نه پرسوناژی خونخوار در برابر معصومیت مسیح، که مرددترین شخص تاریخ است. برخلاف عیسی که تصمیم گرفت داوری نکند، پیلاط اساساً نمیتواند تصمیم بگیرد. او دست به واسازی درخشان پیام مسیح میزند: آیا حذف داوری به شکلی عجیب مسیری پنهانی به جانب داوری بیپایان نیست؟ آیا معصومیت روی دیگر دربهدری یوزف کا نیست؟ در رویارویی عیسی و پیلاط، نخستین صورتبندی چیزی را میبینیم که بنیان سیاست معاصر را تشکیل میدهد: وضعیت استثنایی، وضعیت تعلیق بیپایان؛ از محکمهی عیسای ناصری تا اردوگاههای پناهجویان مانوس راهی نیست. پیلاط به جای الغای داوری، محکوم میکند بیآنکه محاکمه کرده باشد. در نتیجه معضل الاهیاتی تاریخ مدرنیته این نبود که منجی هرگز برنخاست، بلکه فاجعه از آنجا سربرآورد که پیلاط از صدور حکم تن زد. اما آیا این حقیقت پیام مسیحایی نیز نبود؟! جهانی که بنا بود در پی تجسد خداوند یکسره از چنبرهی داوری رها شود، عدالت-داوری را بر نجات-رستگاری ترجیح داد. تجسد خدا، به شکلی پارادوکسیکال، بدل به سرآغازی بر انحطاط جهان شد: داوری مخلوقات فانی بر خدای سرمدی. عیسی داوری را حذف کرد، اما نتوانست محکومیت را ویران کند. عیسای ناصری و پونتیوس پیلاط بیشک بیش از آنکه تاریخ الاهیات تصور کرده است به هم شباهت دارند. به عبارت دیگر، تعلیق مندرج در کنش عیسی و پیلاط سرآغازی بود نه بر نجات جهان، که بر وضعیت استثنایی نامحدود که در نظر آگامبن دقیقترین وصف از بحران سیاسی زمانهی ماست
✍️ سروش سیدی
پیلاطس و عیسی | جورجو آگامبن | ترجمهٔ کیوان طهماسبیان | نشر گمان
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
اگر کسی از ما بپرسد وجه اشتراک یوزف کا، قهرمان رمان محاکمه، و عیسای مسیح چیست، بی شک پرسشی غریب از ما کرده است. اما جورجو آگامبن در پیلاطس و عیسی درست همین کار را میکند. یوزف کا، که محکوم به حکمی نامعلوم ولی قطعی است، سرگردان در دادگاهی به وسعت جهان [یا تاریخ] آرزو میکند که دستکم اتهام او مشخص شود. در سوی دیگر، پیام محوری عیسی در برابر شریعت یهود، نسخ آن بود: رستگار است آنکس که بر او داوری نشود. و آیا یوزف کا. درست در پی همین نبود؟ آیا ایستادن در برابر محکمه پیشاپیش پایان بازی و محکومیت محتوم کا نیست؟ آنچه عیسی وعده میداد حذف خود داوری از جهان بود: رستگاری یعنی همین.
اما در چرخشی شگفتانگیز، روبروی عیسی، بر مسند قضاوت، شگفتترین پرسوناژ تاریخ الاهیات نشسته است: پونتیوس پیلاط. پیلاط، برخلاف انتظار ما، نه پرسوناژی خونخوار در برابر معصومیت مسیح، که مرددترین شخص تاریخ است. برخلاف عیسی که تصمیم گرفت داوری نکند، پیلاط اساساً نمیتواند تصمیم بگیرد. او دست به واسازی درخشان پیام مسیح میزند: آیا حذف داوری به شکلی عجیب مسیری پنهانی به جانب داوری بیپایان نیست؟ آیا معصومیت روی دیگر دربهدری یوزف کا نیست؟ در رویارویی عیسی و پیلاط، نخستین صورتبندی چیزی را میبینیم که بنیان سیاست معاصر را تشکیل میدهد: وضعیت استثنایی، وضعیت تعلیق بیپایان؛ از محکمهی عیسای ناصری تا اردوگاههای پناهجویان مانوس راهی نیست. پیلاط به جای الغای داوری، محکوم میکند بیآنکه محاکمه کرده باشد. در نتیجه معضل الاهیاتی تاریخ مدرنیته این نبود که منجی هرگز برنخاست، بلکه فاجعه از آنجا سربرآورد که پیلاط از صدور حکم تن زد. اما آیا این حقیقت پیام مسیحایی نیز نبود؟! جهانی که بنا بود در پی تجسد خداوند یکسره از چنبرهی داوری رها شود، عدالت-داوری را بر نجات-رستگاری ترجیح داد. تجسد خدا، به شکلی پارادوکسیکال، بدل به سرآغازی بر انحطاط جهان شد: داوری مخلوقات فانی بر خدای سرمدی. عیسی داوری را حذف کرد، اما نتوانست محکومیت را ویران کند. عیسای ناصری و پونتیوس پیلاط بیشک بیش از آنکه تاریخ الاهیات تصور کرده است به هم شباهت دارند. به عبارت دیگر، تعلیق مندرج در کنش عیسی و پیلاط سرآغازی بود نه بر نجات جهان، که بر وضعیت استثنایی نامحدود که در نظر آگامبن دقیقترین وصف از بحران سیاسی زمانهی ماست
✍️ سروش سیدی
پیلاطس و عیسی | جورجو آگامبن | ترجمهٔ کیوان طهماسبیان | نشر گمان
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ طبیعت: صورتهای هندسی
جهان چگونه رؤیت میشود؟ یا دستکم بخشی از آن چطور به عنوان ابژه رؤیت میشود؟ تاریخ هنر در این مورد از روشهای متعدد رؤیت جهان بهوسیلهٔ انسان سخن میگوید. روشهایی مبتنی بر احساسات گوناگون بصری. احساساتی که در طول تاریخ، نحوهی دیدن ما را ــ که بیشک وابسته است به عادتها و قراردادها ــ مدیریت کردهاند. در اینجا احتمالاً انسانی سادهاندیش ممکن است بلافاصله اعتراض کند و بگوید که فقط یک روش برای دیدن جهان وجود دارد و آن روشیست که خودِ او جهان را میبیند، اما این تمام واقعیت نیست چون ما آنچه را که میخواهیم ببینیم میبینیم، و آنچه میخواهیم ببینیم معین است، و اینها نه با قواعد صلب بصری که با تمایل به کشف جهانهای معتبر است که مشخص میشوند. اما جنبش «هنر مدرن» پاسخی منحصربهفرد به این پرسش حیاتی «جهان چگونه رؤیت میشود؟» در اختیار دارد: هربرت رید میگوید این پل سزان بود که نخستین بار با اصرار بر «ابژه دیدن جهان یا بخشی از جهان» عملاً جنبش هنر مدرن را بنیان گذاشت. نقاشی که ترجیح میداد جهان را بدون دخالت هرگونه نظام ذهنی یا ازهمگسیختگی عاطفی ببیند. چیزی برخلاف امپرسیونیسم، رمانتیسیسم، کلاسیسیزم و پیش از آن؛ آنها که در نهایت جهان را نوعی مضمون (سوژه) تلقی میکردند، چنان که موقعیتهای گوناگون تأثیرات و تأثرات متفاوتی بر احساس آنها به جای میگذاشت. اما سزان میخواست جهان را چنان ببیند که بود [البته از زاویهای دیگر]. چیزی خارج از فضای آرمانی و ایدهآل: نامتعین و ناقص و محققنشده. او جهان یا بهعبارتی طبیعت را اساساً متشکل از صورتهایی هندسی همانند دایره و کُره و مخروط ادراک میکرد. صورتهایی که اگر در منظرهٔ درستی استفاده میشدند، قادر بودند که هر جنبه از ابژه را مستقیم به سمت یک نقطهی مرکزی هدایت کنند. طبیعت به منزلهی هندسه. «چنان که بود». انتزاعی و پنهانشده در پوستهی مبهم اشیا. سزان میخواست که این پوستهی لرزان را بردارد و به واقعیت غیر قابل تغییر اشیا نفوذ کند. این، بهواقع تأکید بر همان گرایشی بود که هربرت رید «بازنمایی مدرن و ناقص طبیعت» میخواند. جسارتی که سرانجام بدل به نقشهی راه نقاشانی شد که میخواستند شبیه به سزان باشند و طبیعت را چنان ببینند که او میدید: چیزی خارج از الگوها و ایدهآلها؛ «چنان که بود».
✍️ رامین اعلایی | کتابخانهٔ بابل
تاریخچهی نقاشی مدرن | هربرت رید | ترجمهٔ شریتا گلبابایی | نشر فرهنگسرای میردشتی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
جهان چگونه رؤیت میشود؟ یا دستکم بخشی از آن چطور به عنوان ابژه رؤیت میشود؟ تاریخ هنر در این مورد از روشهای متعدد رؤیت جهان بهوسیلهٔ انسان سخن میگوید. روشهایی مبتنی بر احساسات گوناگون بصری. احساساتی که در طول تاریخ، نحوهی دیدن ما را ــ که بیشک وابسته است به عادتها و قراردادها ــ مدیریت کردهاند. در اینجا احتمالاً انسانی سادهاندیش ممکن است بلافاصله اعتراض کند و بگوید که فقط یک روش برای دیدن جهان وجود دارد و آن روشیست که خودِ او جهان را میبیند، اما این تمام واقعیت نیست چون ما آنچه را که میخواهیم ببینیم میبینیم، و آنچه میخواهیم ببینیم معین است، و اینها نه با قواعد صلب بصری که با تمایل به کشف جهانهای معتبر است که مشخص میشوند. اما جنبش «هنر مدرن» پاسخی منحصربهفرد به این پرسش حیاتی «جهان چگونه رؤیت میشود؟» در اختیار دارد: هربرت رید میگوید این پل سزان بود که نخستین بار با اصرار بر «ابژه دیدن جهان یا بخشی از جهان» عملاً جنبش هنر مدرن را بنیان گذاشت. نقاشی که ترجیح میداد جهان را بدون دخالت هرگونه نظام ذهنی یا ازهمگسیختگی عاطفی ببیند. چیزی برخلاف امپرسیونیسم، رمانتیسیسم، کلاسیسیزم و پیش از آن؛ آنها که در نهایت جهان را نوعی مضمون (سوژه) تلقی میکردند، چنان که موقعیتهای گوناگون تأثیرات و تأثرات متفاوتی بر احساس آنها به جای میگذاشت. اما سزان میخواست جهان را چنان ببیند که بود [البته از زاویهای دیگر]. چیزی خارج از فضای آرمانی و ایدهآل: نامتعین و ناقص و محققنشده. او جهان یا بهعبارتی طبیعت را اساساً متشکل از صورتهایی هندسی همانند دایره و کُره و مخروط ادراک میکرد. صورتهایی که اگر در منظرهٔ درستی استفاده میشدند، قادر بودند که هر جنبه از ابژه را مستقیم به سمت یک نقطهی مرکزی هدایت کنند. طبیعت به منزلهی هندسه. «چنان که بود». انتزاعی و پنهانشده در پوستهی مبهم اشیا. سزان میخواست که این پوستهی لرزان را بردارد و به واقعیت غیر قابل تغییر اشیا نفوذ کند. این، بهواقع تأکید بر همان گرایشی بود که هربرت رید «بازنمایی مدرن و ناقص طبیعت» میخواند. جسارتی که سرانجام بدل به نقشهی راه نقاشانی شد که میخواستند شبیه به سزان باشند و طبیعت را چنان ببینند که او میدید: چیزی خارج از الگوها و ایدهآلها؛ «چنان که بود».
✍️ رامین اعلایی | کتابخانهٔ بابل
تاریخچهی نقاشی مدرن | هربرت رید | ترجمهٔ شریتا گلبابایی | نشر فرهنگسرای میردشتی
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ فرود نیچه
سالها بعد، قطعهای تازه از ادیسهی هومر کشف خواهد شد. این قطعه، یک بند کوتاه در سرود یازدهم است. جایی که اولیس برای دیدار با روح تیرزیاس پیشگو، به جهان زیرین (جهان مردگان) وارد میشود. در جهان مردگان پیش میرود و در نهایت به تیرزیاس میرسد تا آیندهی او را پیشگویی کند. تیرزیاس پس از آن که او را از آیندهاش خبردار میکند، میگوید: «آیا میدانی تو، پس از یک شاه باستانی به نام گیلگمش، دومین کسی هستی که در جهان نوشتار از یک بلندی فرود آمده تا به جهان مردگان وارد شود؟ کسی هم در آینده از این کار تو تقلید خواهد کرد. در کتابی که هزار سال بعد نوشته خواهد شد (انهاید ویرژیل)، پهلوانی به نام انه از زمین فرود میآید تا به جهان مردگان وارد شود و روح پدرش را ببیند. پدرش پس از معرفی نسلهای آینده به او، شجاعت و قهرمانیاش را ستایش میکند و به او میگوید: «فرود تو به جهان مردگان چنان شجاعانه است که در آینده، شاعری آنرا سرمشق خود قرار خواهد داد تا به دوزخ وارد شود. نام این شاعر دانته است و همراه او در این سفر نویسندهی همین داستانی است که ما در آن هستیم: ویرژیل. جایی در دوزخ ویرژیل به دانته خواهد گفت: «ششصد سال بعد فیلسوفی ادیب از کار تو الگو خواهد گرفت و شخصیت داستانش را (که نامش زرتشت است) از کوهی فرود خواهد آورد تا به شهر وارد شود و با مردمانی سخن بگوید که در نگاه او نمیتوان آنها را «زنده» نامید. آنها چنان در بند اخلاقیات مستقر و سنتهای کهنه گیر کردهاند که نه اندیشهی تازهای دارند و نه خونی در رگهایشان. این زرتشت با آنها از «مرگ خدا» خواهد گفت: این که خدا مرده است و جهان به همین شکل کنونیاش میلیونها بار تکرار خواهد شد. او از آنها میپرسد: آیا هر عمل و انتخاب خود را چنان دوست دارید که بخواهید میلیونها بار به شما بازگردد؟ این کتاب انقلابی در فلسفه تلقی خواهد شد و بر کل قرن بیستم تأثیر خواهد گذاشت. کتابی قطعهقطعه، با نثری آتشین و تکاندهنده که برخلاف کتابهای فلسفی دیگر، به شکل گفتگویی پراکنده دربارهی مسائل مهم فلسفی نوشته شده است»».
پینوشت دبیر تحریریه: این متن را دیدهام و به نظرم ناقص است. در این متن چیز زیادی راجع به کتاب «چنین گفت زرتشت» گفته نشده. مثلاً نمیگوید که فرود زرتشت به شهر بیشتر شبیه به فرود سقراط به پیرائوس در ابتدای کتاب «جمهوری»، یا فرود مسیح به شهر، در ابتدای کتاب مقدس است. این فرودها که کار نیچه را به جمهوری افلاطون یا کتاب مقدس پیوند میدهند در متن کشفشدهی بالا غایبند.
✍️ علی شاهی | کتابخانهی بابل
چنین گفت زرتشت، فریدریش نیچه، داریوش آشوری، انتشارات آگه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
سالها بعد، قطعهای تازه از ادیسهی هومر کشف خواهد شد. این قطعه، یک بند کوتاه در سرود یازدهم است. جایی که اولیس برای دیدار با روح تیرزیاس پیشگو، به جهان زیرین (جهان مردگان) وارد میشود. در جهان مردگان پیش میرود و در نهایت به تیرزیاس میرسد تا آیندهی او را پیشگویی کند. تیرزیاس پس از آن که او را از آیندهاش خبردار میکند، میگوید: «آیا میدانی تو، پس از یک شاه باستانی به نام گیلگمش، دومین کسی هستی که در جهان نوشتار از یک بلندی فرود آمده تا به جهان مردگان وارد شود؟ کسی هم در آینده از این کار تو تقلید خواهد کرد. در کتابی که هزار سال بعد نوشته خواهد شد (انهاید ویرژیل)، پهلوانی به نام انه از زمین فرود میآید تا به جهان مردگان وارد شود و روح پدرش را ببیند. پدرش پس از معرفی نسلهای آینده به او، شجاعت و قهرمانیاش را ستایش میکند و به او میگوید: «فرود تو به جهان مردگان چنان شجاعانه است که در آینده، شاعری آنرا سرمشق خود قرار خواهد داد تا به دوزخ وارد شود. نام این شاعر دانته است و همراه او در این سفر نویسندهی همین داستانی است که ما در آن هستیم: ویرژیل. جایی در دوزخ ویرژیل به دانته خواهد گفت: «ششصد سال بعد فیلسوفی ادیب از کار تو الگو خواهد گرفت و شخصیت داستانش را (که نامش زرتشت است) از کوهی فرود خواهد آورد تا به شهر وارد شود و با مردمانی سخن بگوید که در نگاه او نمیتوان آنها را «زنده» نامید. آنها چنان در بند اخلاقیات مستقر و سنتهای کهنه گیر کردهاند که نه اندیشهی تازهای دارند و نه خونی در رگهایشان. این زرتشت با آنها از «مرگ خدا» خواهد گفت: این که خدا مرده است و جهان به همین شکل کنونیاش میلیونها بار تکرار خواهد شد. او از آنها میپرسد: آیا هر عمل و انتخاب خود را چنان دوست دارید که بخواهید میلیونها بار به شما بازگردد؟ این کتاب انقلابی در فلسفه تلقی خواهد شد و بر کل قرن بیستم تأثیر خواهد گذاشت. کتابی قطعهقطعه، با نثری آتشین و تکاندهنده که برخلاف کتابهای فلسفی دیگر، به شکل گفتگویی پراکنده دربارهی مسائل مهم فلسفی نوشته شده است»».
پینوشت دبیر تحریریه: این متن را دیدهام و به نظرم ناقص است. در این متن چیز زیادی راجع به کتاب «چنین گفت زرتشت» گفته نشده. مثلاً نمیگوید که فرود زرتشت به شهر بیشتر شبیه به فرود سقراط به پیرائوس در ابتدای کتاب «جمهوری»، یا فرود مسیح به شهر، در ابتدای کتاب مقدس است. این فرودها که کار نیچه را به جمهوری افلاطون یا کتاب مقدس پیوند میدهند در متن کشفشدهی بالا غایبند.
✍️ علی شاهی | کتابخانهی بابل
چنین گفت زرتشت، فریدریش نیچه، داریوش آشوری، انتشارات آگه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ آخرین دقایق اعدامی
دههٔ شصت میلادی. پراگ. خورشیدِ پراگ مردد و بیرغبت خودش را از کوههای هربنی بالا میکشد. زندانیِ محکوم به اعدام آخرین طلوع را دیده است یا نه، نمیدانم. شاید با خودش گفته که این هم روزی از روزهای سلطهٔ اینهاست. فرقی با دیگر روزها ندارد. ما میرویم بیاینکه ردّی از ما در ذهن پراگیها و در پراگ بماند. کلیما میگوید حتا او هم وقتی دارد آخرین قدمهایش را به سمت چوبهٔ دار برمیدارد در درونش کورسوی امیدی هست که در آن دقیقهٔ آخر بخشوده شود یا معجزهای رخ دهد. میگوید که دقیقاً همین کورسوی امید است که به او نیرو میدهد تا گام به سوی آن چوبهٔ دار بردارد. امید همیشه به آینده پیوند زده میشود. امید نیروی انسان است برای تخیل خویش در موقعیتی متفاوت از موقعیت کنونیاش. پرسش: «پس چه چیزی ممکن است انسانیتر از امید باشد؟» مرگ هم همیشه به آینده گره زده میشود. و چه چیزی بیش از مرگ میتواند ضدّ امید باشد؟ پس امید تلاشیست ناگزیر و بیزمان، نوعی تقلا برای چیرگی بر خاموشیِ زمان.
همان روزها که اعدامی دارد آخرین لحظات زندگی را شماره میکند، چیزی دارد در وجود پراگیهای شوخطبع فرو میریزد. پراگیهایی که هر روز برای هر فاجعه و هر جنایت جوک و متلک میسازند دارند دانستهندانسته روزی را مهیا میشوند که دیوارهای پراگ با جوک و دشنام و آرزو زنده میشود. خبرهای تلویزیون رسمی دارد پخش میشود. شعارهای دولتی بیش از پیش طنینانداز است. ابزار و ادوات نظامی بیش از همیشه توی چشمهاست. جهان بیاعتناتر از همیشه است. شاید کسانی دارند با خودشان میگویند که این هم روزی از روزهای سلطهٔ اینهاست. فرقی با دیگر روزها ندارد. کلیما که در آپارتمان کوچکش نشسته است دارد سطر به سطر جا به جای پراگ را اندازه میزند. نویسندگانی را به یاد میآورد که از نوشتن تن نزدند، به رختشویی و شیشهشوری افتادند اما به استخدام حاکم درنیامدند و نویسندگانی را که علیه خودشان نوشتند و درهمشکستند. سالها بعد همان روزها را دوباره مینویسد: مردم با جوکها با دشنامها با نام اعدامیان با نام نویسندگان با نام فیلسوفانشان روح پراگ را در فصلی از فصلها که بههرحال بهار نامید میشد، در جنازهٔ ناباور شهر میدمیدند. روزها و روزها و روزها. پراگ روحش را یافت و نام اعدامیان بهنام در میدانها در خیابانها بلندبلند خوانده شد. چند سال قبل: چند دقیقه پیش از اینکه اعدامی دوباره با خودش بگوید «این هم روزی از روزهای سلطهٔ اینهاست. فرقی با دیگر روزها ندارد».
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
روح پراگ | ایوان کلیما | ترجمهٔ فروغ پوریاوری | نشر آگه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
دههٔ شصت میلادی. پراگ. خورشیدِ پراگ مردد و بیرغبت خودش را از کوههای هربنی بالا میکشد. زندانیِ محکوم به اعدام آخرین طلوع را دیده است یا نه، نمیدانم. شاید با خودش گفته که این هم روزی از روزهای سلطهٔ اینهاست. فرقی با دیگر روزها ندارد. ما میرویم بیاینکه ردّی از ما در ذهن پراگیها و در پراگ بماند. کلیما میگوید حتا او هم وقتی دارد آخرین قدمهایش را به سمت چوبهٔ دار برمیدارد در درونش کورسوی امیدی هست که در آن دقیقهٔ آخر بخشوده شود یا معجزهای رخ دهد. میگوید که دقیقاً همین کورسوی امید است که به او نیرو میدهد تا گام به سوی آن چوبهٔ دار بردارد. امید همیشه به آینده پیوند زده میشود. امید نیروی انسان است برای تخیل خویش در موقعیتی متفاوت از موقعیت کنونیاش. پرسش: «پس چه چیزی ممکن است انسانیتر از امید باشد؟» مرگ هم همیشه به آینده گره زده میشود. و چه چیزی بیش از مرگ میتواند ضدّ امید باشد؟ پس امید تلاشیست ناگزیر و بیزمان، نوعی تقلا برای چیرگی بر خاموشیِ زمان.
همان روزها که اعدامی دارد آخرین لحظات زندگی را شماره میکند، چیزی دارد در وجود پراگیهای شوخطبع فرو میریزد. پراگیهایی که هر روز برای هر فاجعه و هر جنایت جوک و متلک میسازند دارند دانستهندانسته روزی را مهیا میشوند که دیوارهای پراگ با جوک و دشنام و آرزو زنده میشود. خبرهای تلویزیون رسمی دارد پخش میشود. شعارهای دولتی بیش از پیش طنینانداز است. ابزار و ادوات نظامی بیش از همیشه توی چشمهاست. جهان بیاعتناتر از همیشه است. شاید کسانی دارند با خودشان میگویند که این هم روزی از روزهای سلطهٔ اینهاست. فرقی با دیگر روزها ندارد. کلیما که در آپارتمان کوچکش نشسته است دارد سطر به سطر جا به جای پراگ را اندازه میزند. نویسندگانی را به یاد میآورد که از نوشتن تن نزدند، به رختشویی و شیشهشوری افتادند اما به استخدام حاکم درنیامدند و نویسندگانی را که علیه خودشان نوشتند و درهمشکستند. سالها بعد همان روزها را دوباره مینویسد: مردم با جوکها با دشنامها با نام اعدامیان با نام نویسندگان با نام فیلسوفانشان روح پراگ را در فصلی از فصلها که بههرحال بهار نامید میشد، در جنازهٔ ناباور شهر میدمیدند. روزها و روزها و روزها. پراگ روحش را یافت و نام اعدامیان بهنام در میدانها در خیابانها بلندبلند خوانده شد. چند سال قبل: چند دقیقه پیش از اینکه اعدامی دوباره با خودش بگوید «این هم روزی از روزهای سلطهٔ اینهاست. فرقی با دیگر روزها ندارد».
✍️ آزاد عندلیبی | کتابخانهٔ بابل
روح پراگ | ایوان کلیما | ترجمهٔ فروغ پوریاوری | نشر آگه
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ انحطاط در احتجاب
او را در نظر بیاورید که گوی یخی عظیمی را روی دوش مبارک گذاشته و قرار است تا آخر عمر چنان ببرد و بیاورد که قطرهای ازش نچکد. او باید این میراث ارزنده را بپرورد و بهوقتش روی دوش مبارک بعدی بگذارد. اما پرواضح است که نشدنیست. پس شایسته نیست که بر زمین بگذاریمش؟ هیچ خبر داری یا نداری که برای پروردن چنین گوی گهرباری چه خونها که به دست جلادهای سرخپوش بر زمین نریخته؟ چه تنها که زیر شلاق کبود نشده و با داغ نسوخته؟ چه سکهها و خلعتها که به پای گرفتن احکام از طلاب و محکمه خرج نشده؟ اما زمانه عوض شده و کشیدن بار این گوی گران است. موجب مرض است. خوش دارم انقدر به در و دیوار بکوبم تا آب شدنش را به چشم ببینم و از شرش خلاص شوم. از شر گوی گهربار؟ از شر آنچه اسمش را مسابقۀ اجدادی گذاشتهایم یا نگذاشتهایم. مسابقۀ اجدادی؟ فخرالنساء میگفت. حالا چطور؟ میبازم. نه مسابقه را، بلکه زندگی را میبازم و طبیعت هم به کمکم آمده و بی تخم و ترکه، راحتترک به خواستۀ دل نامبارکم میرسم.
او را در نظر بیاورید که میان تاریکی نشسته، از میان قابهای دور، خاطراتی تیره بر او هجوم میآورد، آدمهایی گردگرفته که تبارش هستند و نیستند، دوست یا دشمن، نمیداند، پدر، پدربزرگ، عمهها! پس مادر چه؟ او گم بود همیشه. تباه بودهام؟ وقعی نمیگذارم. تباه بودن به که تباه کردن. تباه نکردهای؟
او را در نظر بیاورید، نوری که نور نیست. کورسویی شرابخواره. زنی که کتاب میخواند، چه هولناک! و او که دل به روشنی او بسته است، با تور سفید و خونی که از لبش به زمین میریزد، زنی که دوستش دارد یا ندارد، دوست داشتنش را بلد است یا نیست. فریاد از فخرالنساء! فریاد!
او را در نظر بیاورید که جلوی آینه نشسته، به خود مینگرد، میخواهد به کورسوی نور شبیه شود. گیسو به یک سو بنهد، خال بگذارد، اسیری به گونهای دیگر. اسیر اسارت آن دیگریِ والا، خانمی که خانم هست و نیست و بالاتر از خانم بودن هست و نیست. «تو خوبی، فخری». شبیه او شدن سخت است و نیست. گم شدن میان خود و دیگری، بینام و بیهویت و بیارزش و بیفرزند، میان چلچراغ و شمع و آینه. «میدانم، تو خوبی، فخری».
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهٔ بابل
شازده احتجاب | هوشنگ گلشیری | نشر نیلوفر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
او را در نظر بیاورید که گوی یخی عظیمی را روی دوش مبارک گذاشته و قرار است تا آخر عمر چنان ببرد و بیاورد که قطرهای ازش نچکد. او باید این میراث ارزنده را بپرورد و بهوقتش روی دوش مبارک بعدی بگذارد. اما پرواضح است که نشدنیست. پس شایسته نیست که بر زمین بگذاریمش؟ هیچ خبر داری یا نداری که برای پروردن چنین گوی گهرباری چه خونها که به دست جلادهای سرخپوش بر زمین نریخته؟ چه تنها که زیر شلاق کبود نشده و با داغ نسوخته؟ چه سکهها و خلعتها که به پای گرفتن احکام از طلاب و محکمه خرج نشده؟ اما زمانه عوض شده و کشیدن بار این گوی گران است. موجب مرض است. خوش دارم انقدر به در و دیوار بکوبم تا آب شدنش را به چشم ببینم و از شرش خلاص شوم. از شر گوی گهربار؟ از شر آنچه اسمش را مسابقۀ اجدادی گذاشتهایم یا نگذاشتهایم. مسابقۀ اجدادی؟ فخرالنساء میگفت. حالا چطور؟ میبازم. نه مسابقه را، بلکه زندگی را میبازم و طبیعت هم به کمکم آمده و بی تخم و ترکه، راحتترک به خواستۀ دل نامبارکم میرسم.
او را در نظر بیاورید که میان تاریکی نشسته، از میان قابهای دور، خاطراتی تیره بر او هجوم میآورد، آدمهایی گردگرفته که تبارش هستند و نیستند، دوست یا دشمن، نمیداند، پدر، پدربزرگ، عمهها! پس مادر چه؟ او گم بود همیشه. تباه بودهام؟ وقعی نمیگذارم. تباه بودن به که تباه کردن. تباه نکردهای؟
او را در نظر بیاورید، نوری که نور نیست. کورسویی شرابخواره. زنی که کتاب میخواند، چه هولناک! و او که دل به روشنی او بسته است، با تور سفید و خونی که از لبش به زمین میریزد، زنی که دوستش دارد یا ندارد، دوست داشتنش را بلد است یا نیست. فریاد از فخرالنساء! فریاد!
او را در نظر بیاورید که جلوی آینه نشسته، به خود مینگرد، میخواهد به کورسوی نور شبیه شود. گیسو به یک سو بنهد، خال بگذارد، اسیری به گونهای دیگر. اسیر اسارت آن دیگریِ والا، خانمی که خانم هست و نیست و بالاتر از خانم بودن هست و نیست. «تو خوبی، فخری». شبیه او شدن سخت است و نیست. گم شدن میان خود و دیگری، بینام و بیهویت و بیارزش و بیفرزند، میان چلچراغ و شمع و آینه. «میدانم، تو خوبی، فخری».
✍️ زهرا خانلو | کتابخانهٔ بابل
شازده احتجاب | هوشنگ گلشیری | نشر نیلوفر
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎
❑ در باب پادشاهی و مرگ
«پادشاهبودن بهتر است یا مرگ؟». در برزخ واپسین لحظات زوال ساسانیان، یکی از سرداران یزدگرد جلوی چشم ما نقش کارآگاهی را بازی میکند تا معما را حل کند: چه کسی پادشاه را کشته؟ پادشاه، تجسّد فرّهی ایزدی، اما بدون شک والاتر از آن است که رعیتی بتواند خون او را بریزد. این یک داستان کارآگاهی بیبدیل است و یک تراژدی درخشان. در متن بیضایی نقشها بیوقفه عوض میشوند. دختر نقش پادشاه را بازی میکند، زن نقش آسیابان را و ما مدام از خود میپرسیم آیا این پادشاه نیست که نقش آسیابان را بازی میکند و سپس با بازیکردن نقش خودش سعی میکند به کارآگاه قصه القا کند که پادشاه مرده؟ از کجا باید فهمید کسی شاه است یا آسیابان؟ و این تازه نخستین پرسش فلسفی-سیاسی بیضایی است. «اگر آسیابان آن میان افتاده پس من که هستم؟». آیا پادشاه مرگ را به اسارت در دست دشمنان ترجیح داده؟ در این صورت آیا فرّهی ایزدی چیزی جز زبونی وحشتی مستمر است که پشت نقاب بکارت و معصومیتی الاهیاتی پنهان شده؟ یا نه، پادشاهی چنان والا چنان از جهان ناسوت زندگان فراتر است که از آن سوی بام، به جانب مغاک مرگ افتاده است؟ بیشک هیچ رسالهای در فلسفهی سیاسی (اگر چنین چیزی در زمانهی ما و به زبان فارسی حتی نوشته شده بود) هرگز حتی نمیتوانست هوس کند به ژرفای هستیشناسی سیاسی بیضایی در این تراژدی نزدیک شود. در متن بیضایی پادشاهی، مرگ و تقدّس در گردابی هایل میگردند و در هم میتنند تا سرانجام حتی تاریخ را از پای درآورند. این متنی بیبدیل است در باب سلطنت و سرچشمههای تقدس (مرگ)، یا به عبارت دیگر، الاهیات سیاسی. بیضایی وقفهای ژرف در تسلسل اندیشهای میافکند که قرنهاست فرودستی مردمی سرخورده را به آرزوی رقّتآور قدرت مطلقه پیوند زده است. در تراژدی بیضایی، پادشاه چندان مقدس است که حتی زندهبودن برای او تنزّلی و وهنی بیش نیست؛ شأن او بالاتر از این حرفهاست! پادشاه برای آنکه بتواند حکمرانی کند باید در جایگاهی چنان قدسی جای گیرد که سرانجام جز جایگاه رهایی از امر زمینی نیست، و این چیست جز مرگ؟! پس بیشک حق با زن آسیابان است، که شاید جذابترین شخصیت کل این تراژدی باشد: «پادشاه پیش از این به دست پادشاه کشته شده بود».
✍️ سروش سیدی | کتابخانهی بابل
مرگ یزدگرد | بهرام بیضایی | انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
«پادشاهبودن بهتر است یا مرگ؟». در برزخ واپسین لحظات زوال ساسانیان، یکی از سرداران یزدگرد جلوی چشم ما نقش کارآگاهی را بازی میکند تا معما را حل کند: چه کسی پادشاه را کشته؟ پادشاه، تجسّد فرّهی ایزدی، اما بدون شک والاتر از آن است که رعیتی بتواند خون او را بریزد. این یک داستان کارآگاهی بیبدیل است و یک تراژدی درخشان. در متن بیضایی نقشها بیوقفه عوض میشوند. دختر نقش پادشاه را بازی میکند، زن نقش آسیابان را و ما مدام از خود میپرسیم آیا این پادشاه نیست که نقش آسیابان را بازی میکند و سپس با بازیکردن نقش خودش سعی میکند به کارآگاه قصه القا کند که پادشاه مرده؟ از کجا باید فهمید کسی شاه است یا آسیابان؟ و این تازه نخستین پرسش فلسفی-سیاسی بیضایی است. «اگر آسیابان آن میان افتاده پس من که هستم؟». آیا پادشاه مرگ را به اسارت در دست دشمنان ترجیح داده؟ در این صورت آیا فرّهی ایزدی چیزی جز زبونی وحشتی مستمر است که پشت نقاب بکارت و معصومیتی الاهیاتی پنهان شده؟ یا نه، پادشاهی چنان والا چنان از جهان ناسوت زندگان فراتر است که از آن سوی بام، به جانب مغاک مرگ افتاده است؟ بیشک هیچ رسالهای در فلسفهی سیاسی (اگر چنین چیزی در زمانهی ما و به زبان فارسی حتی نوشته شده بود) هرگز حتی نمیتوانست هوس کند به ژرفای هستیشناسی سیاسی بیضایی در این تراژدی نزدیک شود. در متن بیضایی پادشاهی، مرگ و تقدّس در گردابی هایل میگردند و در هم میتنند تا سرانجام حتی تاریخ را از پای درآورند. این متنی بیبدیل است در باب سلطنت و سرچشمههای تقدس (مرگ)، یا به عبارت دیگر، الاهیات سیاسی. بیضایی وقفهای ژرف در تسلسل اندیشهای میافکند که قرنهاست فرودستی مردمی سرخورده را به آرزوی رقّتآور قدرت مطلقه پیوند زده است. در تراژدی بیضایی، پادشاه چندان مقدس است که حتی زندهبودن برای او تنزّلی و وهنی بیش نیست؛ شأن او بالاتر از این حرفهاست! پادشاه برای آنکه بتواند حکمرانی کند باید در جایگاهی چنان قدسی جای گیرد که سرانجام جز جایگاه رهایی از امر زمینی نیست، و این چیست جز مرگ؟! پس بیشک حق با زن آسیابان است، که شاید جذابترین شخصیت کل این تراژدی باشد: «پادشاه پیش از این به دست پادشاه کشته شده بود».
✍️ سروش سیدی | کتابخانهی بابل
مرگ یزدگرد | بهرام بیضایی | انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
■ t.me/BabelBookReview ■ instagram.com/BabelBookReview
Telegram
attach 📎