Forwarded from حافظه تاریخی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
روحالله خمینی، ۲۷مرداد۶۰:
وقتی اسلام درخطر است همه شما موظفید که با جاسوسی حفظ کنید اسلام را
این حرفهای احمقانهای است که القا میشود جاسوسی که خوب نیست. جاسوسی فاسد خوب نیست اما برای حفظ اسلام و نفوس مسلمین واجب است. دروغ گفتن هم واجب است. شرب خمر هم واجب است
https://bit.ly/2XGinMW
@hafezeye_tarikhi
وقتی اسلام درخطر است همه شما موظفید که با جاسوسی حفظ کنید اسلام را
این حرفهای احمقانهای است که القا میشود جاسوسی که خوب نیست. جاسوسی فاسد خوب نیست اما برای حفظ اسلام و نفوس مسلمین واجب است. دروغ گفتن هم واجب است. شرب خمر هم واجب است
https://bit.ly/2XGinMW
@hafezeye_tarikhi
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
ابعاد: مناظرهای جنجالی دربارهی بیانیه ۱۴ کنشگر سیاسی برای گذار از رژیم / مهمانان: مسعود نقره کار و عباس خسروی فارسانی
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
محمد نوریزاد و بیانیه ۱۴ کنشگر سیاسی را بهتر بشناسیم
در این مناظره جنجالی با آقایان مسعود نقرهکار و جهانشاه رشیدیان، توضیح دادهام که چرا #من_نفر_پانزدهم_نیستم
لینک مناظره کامل:
https://youtu.be/GbL8gECriik
#IAmThe15th
در این مناظره جنجالی با آقایان مسعود نقرهکار و جهانشاه رشیدیان، توضیح دادهام که چرا #من_نفر_پانزدهم_نیستم
لینک مناظره کامل:
https://youtu.be/GbL8gECriik
#IAmThe15th
این پاسخ شخص آقای #رضا_پهلوی به دوستان فردپرستی که یک شخص یا فرد، از جمله خود او را، ناجی ایران میدانند. واقعبین باشیم و مسؤولیت جمعی و اجتماعی خود را بپذیریم. هیچ منجیای وجود ندارد. منجی خود ما مردم ایران، همه با هم، هستیم
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#محمد_نوریزاد و پروژهی گذار به جمهوری اسلامی پساخامنهای
لینک مناظرهی کامل:
https://youtu.be/GbL8gECriik
لینک مناظرهی کامل:
https://youtu.be/GbL8gECriik
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«حافظه تاریخی»؛ جمهوری اسلامی از تاکتیک روسی برای تبلیغات خود استفاده میکند
مقایسهی اظهارات «جواد ظریف» در دفاع از نقش ایران در پشتیبانی از حکومت بشار اسد با تاکتیک دستگاه تبلیغات روسیه تحت عنوان «پس چه ایسم» (Whataboutism)
مقایسهی اظهارات «جواد ظریف» در دفاع از نقش ایران در پشتیبانی از حکومت بشار اسد با تاکتیک دستگاه تبلیغات روسیه تحت عنوان «پس چه ایسم» (Whataboutism)
«فتنه از عمامه خیزد نی ز خم»
#براندازم
#براندازم
Forwarded from کانال خبری چالش
♦️ «فرهاد سلمانپور ظهیر» یکی از زندانیان سیاسی پیشین که سابقهی چندین بار بازداشت رادارد،به بهانه پخش سریال طنز وامنیتی گاندو چندین خاطره از ایام بازداشت خود و رویارویی با مأموران اطلاعات را منتشر و سریال «گاندو» را به باد تمسخر گرفت.
۱- دیماه ۱۳۸۸ بود که توسط افرادی که خود را ماموران اداره عملیاتهای ویژه وزارت اطلاعات مینامیدند، ابتدا به هنگام خروج از منزل بازداشت و سپس جهت بازرسی منزل، به خانه برده شدم، و در حین بازرسی منزل، شخصی که مسنتر از بقیه ماموران بود و او را سر تیم عملیات میخواندند و خود نیز ادعا داشت که بیش از ۲۰ سال است که در واحد عملیات وزارت اطلاعات خدمت کرده! در اتاق خواب من، لپ تاپم را به دست گرفته بود و از من میپرسید: کِیس این کو؟!؟! سوالش به قدری مضحک بود که در آن لحظات که غرق در استرس بودم، نتوانستم جلوی خنده خود را بگیرم، به نحویکه بقیه ماموران از خندیدن و تمسخر من ناراحت شده و به مسئولشان گفتند که حاج آقا لپ تاپ کیس ندارد!
۲- سال ۱۳۹۵ در ورزشگاه آزادی تهران به دلیل حمایت از زندانیان سیاسی بازداشت و تحویل سازمان اطلاعات شدم، و باز مرا به جهت بازرسی منزل به خانه بردند. در پذیرایی خانه یکی از دستان مرا به میله شوفاژ دستبند زدند و همگی به داخل اتاق خواب من رفتند. هر چه را که اعم از فلش مموری و یا اسناد کاغذی در اتاقم پیدا میکردند، به پذیرایی میآوردند و بر روی میز میگذاشتند و دوباره جهت ادامه بازرسی به اتاقم میرفتند، و من از غفلت آنان نهایت بهره را میبردم و هر آنچه را که نباید به دست آنها میافتاد را به مادرم اشاره میکردم، و مادرم نیز هر چه را که میگفتم را بر میداشت و زیر چادرش پنهان میکرد! و پَتومَتها نیز فقط پیدا میکردند و میآوردند و در دسترس ما میگذاشتند...
۳- سال ۱۳۹۶ در جریان پرونده افشای کلاهبرداری مکارم شیرازی در تبریز بازداشت شده و توسط ماموران اطلاعات با هواپیما به تهران منتقل شدم. به هنگام تیک آف و لندینگ هواپیما، ماموری که در سمت چپ من نشسته بود، دستش را زیر دلش میگرفت و چشمانش را میبست و با صدای بلند داد میزد: «یا زهرا، یا زهرا...» به طوریکه مسافران ردیف جلویی نیز برگشته و به حالت تمسخر نگاهش میکردند. بگذریم از اینکه آب میوه و کیکی را که من نخورده بودم، ماموری که در سمت راستم نشسته بود، برداشت و زمانیکه در تهران مرا به زندان اوین میبردند، در داخل ماشین به بچهاش زنگ زد و گفت: بابا جون برات از تبریز آب میوه و کیک سوغاتی آوردم!
۴- سال ۱۳۹۷ بازداشتگاه سازمان اطلاعات سپاه، در داخل پادگان لشگر عاشورای تبریز؛ درِ اتاق بازجویی خراب است! به نحویکه هر زمان بازجوها میخواهند به داخل اتاق بیایند، نمیتوانند! چون در فقط از داخل باز میشود! بازجو به هنگام وارد شدن به اتاق بازجویی بیش از بیست دقیقه با آن کلنجار رفت و باز نتوانست در را باز کند. گاه صدای خندههای یواشکی از پشت در به گوش میرسد، و گاه غُرغُر بازجو بر سر نگهبانی که پس از آوردن من به اتاق بازجویی، در را بسته بود! در آن لحظات نه من دوست دارم که بلند شده و در را باز کنم، و نه غرور تو خالی آنها این اجازه را میدهد که از من کمک بخواهند! بالاخره بعد از گذشت شاید نیم ساعت از من خواستند که در را از داخل اتاق بازجویی باز کنم، و این کار را کردم و بالاخره وارد شدند، و برای عوض کردن جو اتاق و سرپوش گذاشتن به خیط کاریهایشان، بر سرم داد و فریاد زد که چرا رمز گوشی خود را اشتباه گفتهام؟ بلند فریاد زد: «تو فکر کردهای تشکیلات منتظر ناز تو میماند؟! تشکیلات ظرف دو ثانیه رمزش را باز میکند.» در آن حین نتوانستم جلوی زبانم را بگیرم و جواب دادم: «اگر تشکیلات خیلی زرنگ است، اول در اتاق بازجویی را باز کند، رمز گوشی من پیشکِش». پس از آن پاسخ من کسی نمیتواند تصور کند چه واویلایی به پا شد، فقط میتوانم بگویم خدا به من رحم کرد که بازجوی بیچاره سکته نکرد و من هم از ضربات مشت و لگدشان جان سالم به در بردم... بگذریم از آنکه در کل ایام بازداشتم، یک عدد فلش مموری که قاب عروسکی داشت و کلیه مطالبی که به دنبالش بودند در داخل آن بود، بدون آنکه متوجه شوند هود آن را در داخل وسایلم گذاشتند، و آخر سر نیز به خودم تحویل دادند!
اینها فقط گوشهای از تواناییهای «گاندو»های ما بود، بماند که یکی از دوستان تعریف میکرد بازجو در اتاق بازجویی بر سرش فریاد زده بود: «دروغ نگو، زیر فرش منزلتان وبلاگ پیدا کردهایم!»
@superchalesh
۱- دیماه ۱۳۸۸ بود که توسط افرادی که خود را ماموران اداره عملیاتهای ویژه وزارت اطلاعات مینامیدند، ابتدا به هنگام خروج از منزل بازداشت و سپس جهت بازرسی منزل، به خانه برده شدم، و در حین بازرسی منزل، شخصی که مسنتر از بقیه ماموران بود و او را سر تیم عملیات میخواندند و خود نیز ادعا داشت که بیش از ۲۰ سال است که در واحد عملیات وزارت اطلاعات خدمت کرده! در اتاق خواب من، لپ تاپم را به دست گرفته بود و از من میپرسید: کِیس این کو؟!؟! سوالش به قدری مضحک بود که در آن لحظات که غرق در استرس بودم، نتوانستم جلوی خنده خود را بگیرم، به نحویکه بقیه ماموران از خندیدن و تمسخر من ناراحت شده و به مسئولشان گفتند که حاج آقا لپ تاپ کیس ندارد!
۲- سال ۱۳۹۵ در ورزشگاه آزادی تهران به دلیل حمایت از زندانیان سیاسی بازداشت و تحویل سازمان اطلاعات شدم، و باز مرا به جهت بازرسی منزل به خانه بردند. در پذیرایی خانه یکی از دستان مرا به میله شوفاژ دستبند زدند و همگی به داخل اتاق خواب من رفتند. هر چه را که اعم از فلش مموری و یا اسناد کاغذی در اتاقم پیدا میکردند، به پذیرایی میآوردند و بر روی میز میگذاشتند و دوباره جهت ادامه بازرسی به اتاقم میرفتند، و من از غفلت آنان نهایت بهره را میبردم و هر آنچه را که نباید به دست آنها میافتاد را به مادرم اشاره میکردم، و مادرم نیز هر چه را که میگفتم را بر میداشت و زیر چادرش پنهان میکرد! و پَتومَتها نیز فقط پیدا میکردند و میآوردند و در دسترس ما میگذاشتند...
۳- سال ۱۳۹۶ در جریان پرونده افشای کلاهبرداری مکارم شیرازی در تبریز بازداشت شده و توسط ماموران اطلاعات با هواپیما به تهران منتقل شدم. به هنگام تیک آف و لندینگ هواپیما، ماموری که در سمت چپ من نشسته بود، دستش را زیر دلش میگرفت و چشمانش را میبست و با صدای بلند داد میزد: «یا زهرا، یا زهرا...» به طوریکه مسافران ردیف جلویی نیز برگشته و به حالت تمسخر نگاهش میکردند. بگذریم از اینکه آب میوه و کیکی را که من نخورده بودم، ماموری که در سمت راستم نشسته بود، برداشت و زمانیکه در تهران مرا به زندان اوین میبردند، در داخل ماشین به بچهاش زنگ زد و گفت: بابا جون برات از تبریز آب میوه و کیک سوغاتی آوردم!
۴- سال ۱۳۹۷ بازداشتگاه سازمان اطلاعات سپاه، در داخل پادگان لشگر عاشورای تبریز؛ درِ اتاق بازجویی خراب است! به نحویکه هر زمان بازجوها میخواهند به داخل اتاق بیایند، نمیتوانند! چون در فقط از داخل باز میشود! بازجو به هنگام وارد شدن به اتاق بازجویی بیش از بیست دقیقه با آن کلنجار رفت و باز نتوانست در را باز کند. گاه صدای خندههای یواشکی از پشت در به گوش میرسد، و گاه غُرغُر بازجو بر سر نگهبانی که پس از آوردن من به اتاق بازجویی، در را بسته بود! در آن لحظات نه من دوست دارم که بلند شده و در را باز کنم، و نه غرور تو خالی آنها این اجازه را میدهد که از من کمک بخواهند! بالاخره بعد از گذشت شاید نیم ساعت از من خواستند که در را از داخل اتاق بازجویی باز کنم، و این کار را کردم و بالاخره وارد شدند، و برای عوض کردن جو اتاق و سرپوش گذاشتن به خیط کاریهایشان، بر سرم داد و فریاد زد که چرا رمز گوشی خود را اشتباه گفتهام؟ بلند فریاد زد: «تو فکر کردهای تشکیلات منتظر ناز تو میماند؟! تشکیلات ظرف دو ثانیه رمزش را باز میکند.» در آن حین نتوانستم جلوی زبانم را بگیرم و جواب دادم: «اگر تشکیلات خیلی زرنگ است، اول در اتاق بازجویی را باز کند، رمز گوشی من پیشکِش». پس از آن پاسخ من کسی نمیتواند تصور کند چه واویلایی به پا شد، فقط میتوانم بگویم خدا به من رحم کرد که بازجوی بیچاره سکته نکرد و من هم از ضربات مشت و لگدشان جان سالم به در بردم... بگذریم از آنکه در کل ایام بازداشتم، یک عدد فلش مموری که قاب عروسکی داشت و کلیه مطالبی که به دنبالش بودند در داخل آن بود، بدون آنکه متوجه شوند هود آن را در داخل وسایلم گذاشتند، و آخر سر نیز به خودم تحویل دادند!
اینها فقط گوشهای از تواناییهای «گاندو»های ما بود، بماند که یکی از دوستان تعریف میکرد بازجو در اتاق بازجویی بر سرش فریاد زده بود: «دروغ نگو، زیر فرش منزلتان وبلاگ پیدا کردهایم!»
@superchalesh