اگه حس میکنی بعد رفتنش هنوزم زندگیت روشن و قشنگه، به خودت مغرور نشو و فکر نکن این روشنی از خودت بوده که الان زمان نرمال میگذره و با ذوق منتظر ماه و دور و بریاشی، نه. هنوز اولشه داغی نمیفهمی که حتی قشنگی الان زندگیت تو نبودش رو هم مدیون اونی احمق.. هنوز نمیفهمی روشنی نسبیِ الانِ زندگیت بخاطر نوریه که بعد رفتنش تو زندگیت جا مونده! نه بخاطر تویی که کل وجودت سیاهیه..
وقتی نور وجودش کم کم مثل عطر لباسش که میپره محوشه، تازه میفهمی بدون اون همون باتلاق تاریکی انتظارتو میکشه که قبل اومدنش توش غرق بودی! باتلاقی که هزارتا قشنگ تر از ماه و پر نور تر از ستاره هاشم بریزی توش، زندگیتو مثل وقتی خورشیدت کنارت بود و –قدرشو ندونستی– که هیچ، حتی مثل وقتی که خورشیدت رفت و کورسوی نوری ازش باقی موند هم روشن نمیکنه..
و اون موقعست که تازه میفهمی اگه ماه و کل ستاره هایی که بخاطر وقت گذروندن باهاشون خورشیدتو از خودت روندی رو هم دورت جمع کنی، حتی یک دهمِ روشنیِ وقتی که مهمون دلت خورشید بود رو هم دریافت نمیکنی، احمقِ ساده..
- خودنویس.
|آیسسان|
وقتی نور وجودش کم کم مثل عطر لباسش که میپره محوشه، تازه میفهمی بدون اون همون باتلاق تاریکی انتظارتو میکشه که قبل اومدنش توش غرق بودی! باتلاقی که هزارتا قشنگ تر از ماه و پر نور تر از ستاره هاشم بریزی توش، زندگیتو مثل وقتی خورشیدت کنارت بود و –قدرشو ندونستی– که هیچ، حتی مثل وقتی که خورشیدت رفت و کورسوی نوری ازش باقی موند هم روشن نمیکنه..
و اون موقعست که تازه میفهمی اگه ماه و کل ستاره هایی که بخاطر وقت گذروندن باهاشون خورشیدتو از خودت روندی رو هم دورت جمع کنی، حتی یک دهمِ روشنیِ وقتی که مهمون دلت خورشید بود رو هم دریافت نمیکنی، احمقِ ساده..
- خودنویس.
|آیسسان|
❤1