تنها جایی که میتوان مفهوم
بنیآدم اعضای یکدیگرند را بیریا فهمید
همان گورستان ،،،،،،،سرد ،،،،،، است😔
جایی که بیهیاهو، بیتفاخر
دشمن و دوست، غریبه و آشنا
زن و مرد، کنار هم آرمیدهاند.
نه دستی برای تحقیر بالا رفته
نه زبانی برای زخم زدن جنبیده...
هرکس خاموش، تنها
با پروندهی خویش.
نه نیازی به اجازه
نه ترسی از قضاوت.
کاش زندهها هم
پیش از آنکه خاک سرد ما را همرنگ کند…
به رنگ انسانیت
به رنگ آرامش
کنار هم بودن را میآموختند…😪 🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍
بنیآدم اعضای یکدیگرند را بیریا فهمید
همان گورستان ،،،،،،،سرد ،،،،،، است😔
جایی که بیهیاهو، بیتفاخر
دشمن و دوست، غریبه و آشنا
زن و مرد، کنار هم آرمیدهاند.
نه دستی برای تحقیر بالا رفته
نه زبانی برای زخم زدن جنبیده...
هرکس خاموش، تنها
با پروندهی خویش.
نه نیازی به اجازه
نه ترسی از قضاوت.
کاش زندهها هم
پیش از آنکه خاک سرد ما را همرنگ کند…
به رنگ انسانیت
به رنگ آرامش
کنار هم بودن را میآموختند…😪 🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍
قشنگیِ آدمیزاد بہ اینہ ڪه
زبون و دلش یڪے باشه
وگرنہ بازے با ڪلمات رو ڪہ همہ بلدن...
✍✍
زبون و دلش یڪے باشه
وگرنہ بازے با ڪلمات رو ڪہ همہ بلدن...
✍✍
💠مبلّغامامزمانارواحنافداه باشید...
🍃 سعی کنید در جمع فامیل که میروید حتما متذکر امام زمان باشید.
یک جایی چند نفر فامیل جمع شدند بگویید: گوش بدهید از امام زمان برایتان بگویم، یک تشرفی برایتان بگویم!
🍃نام امام زمان برکت میآورد. دلها را زیر و رو میکند.
شما این کار را انجام بدهید، سر یک سال نصف فامیلتان امام زمانی میشود. سرباز امام زمان اینطور است.
برای امام زمان سرباز و نیرو جمع کنید.
چطور داعش از سرتاسر دنیا دارد جذب میکرد، خجالت نکشید، اگر خجالت میکشید، ضعف است، با عزم و استقامت، ضعف را از خودتان دور کنید.
•┈••✾•🌿🌺🌸🌺🌿•✾••┈•
🍃 سعی کنید در جمع فامیل که میروید حتما متذکر امام زمان باشید.
یک جایی چند نفر فامیل جمع شدند بگویید: گوش بدهید از امام زمان برایتان بگویم، یک تشرفی برایتان بگویم!
🍃نام امام زمان برکت میآورد. دلها را زیر و رو میکند.
شما این کار را انجام بدهید، سر یک سال نصف فامیلتان امام زمانی میشود. سرباز امام زمان اینطور است.
برای امام زمان سرباز و نیرو جمع کنید.
چطور داعش از سرتاسر دنیا دارد جذب میکرد، خجالت نکشید، اگر خجالت میکشید، ضعف است، با عزم و استقامت، ضعف را از خودتان دور کنید.
•┈••✾•🌿🌺🌸🌺🌿•✾••┈•
🕊چقدر از مَنش این شهدا دور شدیـم
❀آنقدر خیره بہ دنیا شده و ڪور شدیـم
🕊 معذرت ازهمہ خوبان و همہ همرزمان
❀ما براے شهدا وصلہ ے ناجور شدیـم
شهدا را یاد ڪنید با ذڪر #صلوات
۞﴾﷽﴿۞
اَلسّلامُ عَلَیْکَ یا صاحِبَ الزَّمانِ ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا خَلیفَةَ الرَّحْمانِ ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا شَریکَ الْقُرْآنِ ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا قاطِعَ الْبُرْهانِ . اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا إِمامَ الْإِنْسِ وَ الْجانِّ ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ وَ عَلى آبائِکَ الطَّیِّبینَ ، وَ أَجْدادِکَ الطَّاهِرینَ الْمَعْصُومینَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکاتُه
اَلسّلامُ عَلَیْکَ یا صاحِبَ الزَّمانِ ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا خَلیفَةَ الرَّحْمانِ ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا شَریکَ الْقُرْآنِ ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا قاطِعَ الْبُرْهانِ . اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا إِمامَ الْإِنْسِ وَ الْجانِّ ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ وَ عَلى آبائِکَ الطَّیِّبینَ ، وَ أَجْدادِکَ الطَّاهِرینَ الْمَعْصُومینَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکاتُه
تمثال زیبای رهبر از کنار هم گذاشتن عکس سه هزار شهید...🌷
یعنی حواست باشه پشتیبان ولایت فقیه باشید تا آسیبی به مملکت نرسد را از شهدا یاد بگیریم...
شهدا اعتقاد داشتند ولایت فقیه امتداد راه انبیاست ....
و اگر من و تو اعتقاد داشته باشیم:
خط سرخ شهادت خط آل محمد و علی علیهم السلام است؛ پس: با جان و دل پشتیبان ولایت فقیه باید باشیم....
#ولایت_فقیه
#علمدار_عشق
یعنی حواست باشه پشتیبان ولایت فقیه باشید تا آسیبی به مملکت نرسد را از شهدا یاد بگیریم...
شهدا اعتقاد داشتند ولایت فقیه امتداد راه انبیاست ....
و اگر من و تو اعتقاد داشته باشیم:
خط سرخ شهادت خط آل محمد و علی علیهم السلام است؛ پس: با جان و دل پشتیبان ولایت فقیه باید باشیم....
#ولایت_فقیه
#علمدار_عشق
🏴 امیری حسین و نعم الامیر
در نجف تصمیم گرفت که سه روز آب و غذا کمتر بخوره یا اصلاً نخوره تا حال آقا اباعبدالله الحسین علیه السلام رو در روز عاشورا درک کنه....
روز سوم وقتی خواست از خونه بیرون بیاد که چشماش سیاهی رفت....
میگفت: مثل ارباب همه جا رو مثل دود میدیدم اینقدر حال من بد شد که نمی تونستم روی پای خودم بایستم....
از اون روز بیشتر از قبل مفهوم کربلا و تشنگی و امام حسین علیه السلام رو فهمید .
🌷شهید هادی ذوالفقاری🌷
در نجف تصمیم گرفت که سه روز آب و غذا کمتر بخوره یا اصلاً نخوره تا حال آقا اباعبدالله الحسین علیه السلام رو در روز عاشورا درک کنه....
روز سوم وقتی خواست از خونه بیرون بیاد که چشماش سیاهی رفت....
میگفت: مثل ارباب همه جا رو مثل دود میدیدم اینقدر حال من بد شد که نمی تونستم روی پای خودم بایستم....
از اون روز بیشتر از قبل مفهوم کربلا و تشنگی و امام حسین علیه السلام رو فهمید .
🌷شهید هادی ذوالفقاری🌷
🌹نحوه ی شهادت شهید ذوالفقاری:🌹
نزدیک ظهر روز یکشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۳ بود
که شیخ هادی به همراه دیگر رزمندگان به
روستای مکشیفیه در بیست کیلومتری سامرا وارد شدند.
ساختمان کوچکی در آنجا وجود داشت که بیست نفر از نیروهای عراقی به همراه هادی به داخل آن رفتند.
هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که یک بولدوزر انتحاری
با بدنه ای پوشیده شده از ورق های آهن (ضد گلوله)
از سمت بیرون روستا به سمت سنگرهای نیروی مردمی
حرکت کرد.
لحظاتی بعد صدای انفجاری آمد که زمین را لرزاند!
صدها کیلو مواد منفجره، آسمان را سیاه کرد.
انفجار به قدری عظیم بود که پیکر شهدا قادر به شناسایی نبود.
در اصل پیکر #محمدهادی_ذوالفقاری پرت شده بود و
بعد از ۴ روز بدن این شهید بی پلاک شناسایی شد.
🌹شادی روح مطهرهمه شهداوبه یادمهمان امروزمان شهیدهادی ذوالفقاری فاتحه مع الصلوات 🌹
نزدیک ظهر روز یکشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۳ بود
که شیخ هادی به همراه دیگر رزمندگان به
روستای مکشیفیه در بیست کیلومتری سامرا وارد شدند.
ساختمان کوچکی در آنجا وجود داشت که بیست نفر از نیروهای عراقی به همراه هادی به داخل آن رفتند.
هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که یک بولدوزر انتحاری
با بدنه ای پوشیده شده از ورق های آهن (ضد گلوله)
از سمت بیرون روستا به سمت سنگرهای نیروی مردمی
حرکت کرد.
لحظاتی بعد صدای انفجاری آمد که زمین را لرزاند!
صدها کیلو مواد منفجره، آسمان را سیاه کرد.
انفجار به قدری عظیم بود که پیکر شهدا قادر به شناسایی نبود.
در اصل پیکر #محمدهادی_ذوالفقاری پرت شده بود و
بعد از ۴ روز بدن این شهید بی پلاک شناسایی شد.
🌹شادی روح مطهرهمه شهداوبه یادمهمان امروزمان شهیدهادی ذوالفقاری فاتحه مع الصلوات 🌹
پسرک فلافل فروش
🌷شهید هادی ذوالفقاری
تاریخ تولد: ۱۳ / ۱۱ / ۱۳۶۷
تاریخ شهادت: ۲۶ / ۱۱ / ۱۳۹۳
محل تولد: تهران
محل شهادت: سامرا
*🌷راوی ←مغازه فلافل فروشی داشتم یک روز به من گفت: میتونم بیام پیش شما کار کنم؟🥖گفتم: مغازه متعلق به شماست بیا،از فردا هر روز به مغازه می آمد خیلی سریع کار را یاد گرفت و استادکار شد.🥖میگفت:«من زشتام! اگه شهید بشم هیچکس برام کاری نمیکنه!🥀تو یه پوستر برام بزن معروف بشم» و خندید..(: عکسی از او گرفتم و همین عکس در زمان شهادتش معروف شد.🌙در وصیتنامهاش نوشته بود:« از برادرانم میخواهم که غیر حرف آقا خامنهای حرف کس دیگری را گوش ندهند جهان در حال تحول است، دنیا دیگر طبیعی نیست.🌱راوی←هادی سه بار راهی منطقه سامرا شد، همیشه میگفت: نگاه حرام،راه شهادت رو میبنده⚡️هادی صورتش جوش داشت چند روز قبل از شهادت رفیقش بهش میگه: این صورتت رو نمیخوای درمان کنی؟❓اونم میخنده و میگه: ای بابا، دیگه فقط یه انفجار میتونه جوشهای صورتم رو درمان کنه💥چند روز بعد ۲۶ بهمن ماه یه انفجار شدید انتحاری باعث شد صورت هادی بسوزه🥀او بر اثر انفجار به آرزویش که شهادت بود رسید🕊 او درست مصادف با شهادت امام هادی(علیه السلام) به دنیا آمد و بر همین اساس نام او را محمدهادی میگذارند؛🌱عجیب است که او عاشق و دلداده امام هادی (علیه السلام ) شد و در این راه و در شهر امام هادی(علیه السلام) یعنی سامرا به شهادت رسید.🕊محمدهادی فلافل فروشی بود که خدا برایش شهادت خواست،🌙پیکرش در وادی السلام در جوار مرقد امیرالمومنین(علیه السلام ) قرار دارد و محل زیارت زوار اباعبدالله الحسین(علیه السلام ) است*🕊️🕋
#طلبه_شهید_محمدهادی_ذوالفقاری
🌷شهید هادی ذوالفقاری
تاریخ تولد: ۱۳ / ۱۱ / ۱۳۶۷
تاریخ شهادت: ۲۶ / ۱۱ / ۱۳۹۳
محل تولد: تهران
محل شهادت: سامرا
*🌷راوی ←مغازه فلافل فروشی داشتم یک روز به من گفت: میتونم بیام پیش شما کار کنم؟🥖گفتم: مغازه متعلق به شماست بیا،از فردا هر روز به مغازه می آمد خیلی سریع کار را یاد گرفت و استادکار شد.🥖میگفت:«من زشتام! اگه شهید بشم هیچکس برام کاری نمیکنه!🥀تو یه پوستر برام بزن معروف بشم» و خندید..(: عکسی از او گرفتم و همین عکس در زمان شهادتش معروف شد.🌙در وصیتنامهاش نوشته بود:« از برادرانم میخواهم که غیر حرف آقا خامنهای حرف کس دیگری را گوش ندهند جهان در حال تحول است، دنیا دیگر طبیعی نیست.🌱راوی←هادی سه بار راهی منطقه سامرا شد، همیشه میگفت: نگاه حرام،راه شهادت رو میبنده⚡️هادی صورتش جوش داشت چند روز قبل از شهادت رفیقش بهش میگه: این صورتت رو نمیخوای درمان کنی؟❓اونم میخنده و میگه: ای بابا، دیگه فقط یه انفجار میتونه جوشهای صورتم رو درمان کنه💥چند روز بعد ۲۶ بهمن ماه یه انفجار شدید انتحاری باعث شد صورت هادی بسوزه🥀او بر اثر انفجار به آرزویش که شهادت بود رسید🕊 او درست مصادف با شهادت امام هادی(علیه السلام) به دنیا آمد و بر همین اساس نام او را محمدهادی میگذارند؛🌱عجیب است که او عاشق و دلداده امام هادی (علیه السلام ) شد و در این راه و در شهر امام هادی(علیه السلام) یعنی سامرا به شهادت رسید.🕊محمدهادی فلافل فروشی بود که خدا برایش شهادت خواست،🌙پیکرش در وادی السلام در جوار مرقد امیرالمومنین(علیه السلام ) قرار دارد و محل زیارت زوار اباعبدالله الحسین(علیه السلام ) است*🕊️🕋
#طلبه_شهید_محمدهادی_ذوالفقاری
🍁 داستانی بس قابل تامل
💠 عنوان داستان :اصالت و شخصیت....
در زمان قدیم ، مردی ازدواج کرد.
در روز اول ازدواج ،جمع شدند جهت خوردن ناهار با خانواده شوهر...
و مرد سهم بیشتری از غذا با احترام خاص به همسرش داد ، و به مادر خودش سهم ناچیزی از غذا را داد ؛بدون هیچ احترامی...
در این لحظه عروس که شخصیت اصیل و با حکمتی داشت، وقتی این صحنه را دید درخواست طلاق کرد.
و گفت شخصیت اصیل در ذات هست و نمی خواهم از تو فرزندی داشته باشم که بعدها فرزندانم رفتاری چون تو با مادرت، با من داشته باشند و مورد اهانت قرار بگیرم
متاسفانه بعضی از زنان وقتی شوهرانشان آنها را ترجیح می دهند،فکر می کنند، بر مادر شوهر پیروز شدند.
عروس با تدبیر همان روز طلاق گرفت.
و با همسری که به مادر خودش احترام می گذاشت ازدواج کرد و بعد از سالها صاحب فرزندانی شد
و در یک روز با فرزندانش عزم مسافرت کرد، با فرزندانی که بزرگ شده بودند، و مادر را بسیار احترام می گذاشتند،
در مسیر به کاروانی برخوردند، پیرمردی پابرهنه پشت سر کاروان راه می رفت، و هیچ کس به او اعتنایی نمی کرد. مادر به فرزندانش گفت آن پیرمرد را بیاورید وقتی او را آوردند.
مادر، همسر سابقش را شناخت به او گفت: چرا هیچ کس اعتنایی و کمکت نمی کند؟
آنها کی هستند؟
گفت: فرزندانم هستند
گفت : من رامی شناسی؟ پیرمرد گفت: نه
زن با حکمت گفت: من همان همسر سابقت هستم و قبلا گفتم که اصالت در ذات هست.
همانگونه که می کاری درو خواهی کرد
به فرزندان من نگاه کن چقدر به من احترام می گذارند و حالا به خودت و فرزندانت نگاه کن،
چون تو به مادرت اهانت کردی،
و این جزای کارهای خودت هست،
و زن با تدبیر به فرزندانش گفت:
کمکش کنید برای خدا
✨ "‼️هر مرد و زنی خوب بیاد داشته باشد، فرزندان شما همانگونه با شما رفتار خواهند کرد ، که شما با پدر و مادر خود رفتارمی کنید."
💠 عنوان داستان :اصالت و شخصیت....
در زمان قدیم ، مردی ازدواج کرد.
در روز اول ازدواج ،جمع شدند جهت خوردن ناهار با خانواده شوهر...
و مرد سهم بیشتری از غذا با احترام خاص به همسرش داد ، و به مادر خودش سهم ناچیزی از غذا را داد ؛بدون هیچ احترامی...
در این لحظه عروس که شخصیت اصیل و با حکمتی داشت، وقتی این صحنه را دید درخواست طلاق کرد.
و گفت شخصیت اصیل در ذات هست و نمی خواهم از تو فرزندی داشته باشم که بعدها فرزندانم رفتاری چون تو با مادرت، با من داشته باشند و مورد اهانت قرار بگیرم
متاسفانه بعضی از زنان وقتی شوهرانشان آنها را ترجیح می دهند،فکر می کنند، بر مادر شوهر پیروز شدند.
عروس با تدبیر همان روز طلاق گرفت.
و با همسری که به مادر خودش احترام می گذاشت ازدواج کرد و بعد از سالها صاحب فرزندانی شد
و در یک روز با فرزندانش عزم مسافرت کرد، با فرزندانی که بزرگ شده بودند، و مادر را بسیار احترام می گذاشتند،
در مسیر به کاروانی برخوردند، پیرمردی پابرهنه پشت سر کاروان راه می رفت، و هیچ کس به او اعتنایی نمی کرد. مادر به فرزندانش گفت آن پیرمرد را بیاورید وقتی او را آوردند.
مادر، همسر سابقش را شناخت به او گفت: چرا هیچ کس اعتنایی و کمکت نمی کند؟
آنها کی هستند؟
گفت: فرزندانم هستند
گفت : من رامی شناسی؟ پیرمرد گفت: نه
زن با حکمت گفت: من همان همسر سابقت هستم و قبلا گفتم که اصالت در ذات هست.
همانگونه که می کاری درو خواهی کرد
به فرزندان من نگاه کن چقدر به من احترام می گذارند و حالا به خودت و فرزندانت نگاه کن،
چون تو به مادرت اهانت کردی،
و این جزای کارهای خودت هست،
و زن با تدبیر به فرزندانش گفت:
کمکش کنید برای خدا
✨ "‼️هر مرد و زنی خوب بیاد داشته باشد، فرزندان شما همانگونه با شما رفتار خواهند کرد ، که شما با پدر و مادر خود رفتارمی کنید."
💐شاهکار حضرت آیت الله العظمى آقا امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام در پاسخ به سوال تکراری💐
جمعیت زیادی دور حضرت علی (علیه السلام) حلقه زده بودند ..
مرد اول
– یا علی ! سؤالی دارم . علم بهتر است یا ثروت؟
حضرت علی(علیه السلام) در پاسخ گفت: علم بهتر است ؛ زیرا علم میراث انبیاست و مال و ثروت میراث قارون و فرعون و هامان و شداد.
مرد دوم
– اباالحسن! سؤالی دارم، میتوانم بپرسم؟
علم بهتر است یا ثروت ؟
حضرت علی علیه السلام فرمود: علم بهتر است؛
زیرا علم تو را حفظ میکند، ولی مال و ثروت را تو مجبوری حفظ کنی . نفر دوم که از پاسخ سؤالش قانع شده بود، همانجا که ایستاده بود نشست.
در همین حال سومین نفر وارد شد، یاعلی علم بهتراست یا ثروت
امام در پاسخش فرمود:
علم بهتر است ؛ زیرا برای شخص عالم دوستان بسیاری است ، ولی برای ثروتمند دشمنان بسیار !
نفر چهارم
– یا علی ! علم بهتر است یا ثروت؟
حضرت علی علیه السلام در پاسخ به آن مرد فرمودند: علم بهتر است ؛ زیرا اگر از مال انفاق کنی کم میشود ؛ ولی اگر از علم انفاق کنی و آن را به دیگران بیاموزی بر آن افزوده میشود.
نوبت پنجمین نفر بود.
یا علی علم بهتر است یا ثروت؟
حضرت علی علیه السلام در پاسخ به او فرمودند : علم بهتر است ؛ زیرا مردم شخص پولدار و ثروتمند را بخیل میدانند، ولی از عالم و دانشمند به بزرگی و عظمت یاد میکنند.
نفرششم
یا علی ! علم بهتر است یا ثروت؟
امام نگاهی به جمعیت کرد و گفت: علم بهتر است؛ زیرا ممکن است مال را دزد ببرد، اما ترس و وحشتی از دستبرد به علم وجود ندارد. مرد ساکت شد
نگاه متعجب مردم گاهی به حضرت علی و گاهی به تازه واردها دوخته میشد..
در همین هنگام هفتمین نفر
– یا ابالحسن ! علم بهتر است یا ثروت ؟
امام فرمودند : علم بهتر است ؛ زیرا مال به مرور زمان کهنه میشود، اما علم هرچه زمان بر آن بگذرد، پوسیده نخواهد شد.
در همین هنگام هشتمین نفر وارد شد و سؤال دوستانش را پرسید که امام در پاسخش فرمود: علم بهتر است ؛ برای اینکه مال و ثروت فقط هنگام مرگ با صاحبش میماند ، ولی علم، هم در این دنیا و هم پس از مرگ همراه انسان است .
همه از پاسخهای امام شگفت زده شده بودند که،
نهمین نفر هم وارد مسجد شد و در میان بهت و حیرت مردم پرسید:
یا علی ! علم بهتر است یا ثروت ؟
امام فرمود : علم بهتر است ؛ زیرا مال و ثروت انسان را سنگدل میکند ، اما علم موجب نورانی شدن قلب انسان میشود .
نفر دهم
– یا ابالحسن ! علم بهتر است یا ثروت ؟
علم بهتر است ؛ زیرا ثروتمندان تکبر دارند ، تا آنجا که گاه ادعای خدایی میکنند ، اما صاحبان علم همواره فروتن و متواضع اند . فریاد هیاهو و شادی و تحسین مردم مجلس را پر کرده بود.
سؤال کنندگان ، آرام و بیصدا از میان جمعیت برخاستند.
هنگامیکه آنان مسجد را ترک میکردند ، صدای امام را شنیدند که میگفت: اگر تمام مردم دنیا همین یک سؤال را از من میپرسیدند، به هر کدام پاسخ متفاوتی میدادم .
📚کشکول بحرانی، ج۱، ص۲۷.
به نقل از امام علیبنابیطالب، ص۱۴۲.📚
🍃🍂🍃🍂🍃🍂
ولاية علی بن ابی طالب علیه السلام حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی
🍃🍂🍃🍂🍃🍂
🌴🌴الحمد لله الذی اجعلنا من المتمسکین بولاية مولانا امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام و الائمة المعصومين علیهم 🌴🌴
جاااانم فدااای حضرت آیت الله العظمى آقا امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام
🧬🌸🌼💚🧚♂🌱
جمعیت زیادی دور حضرت علی (علیه السلام) حلقه زده بودند ..
مرد اول
– یا علی ! سؤالی دارم . علم بهتر است یا ثروت؟
حضرت علی(علیه السلام) در پاسخ گفت: علم بهتر است ؛ زیرا علم میراث انبیاست و مال و ثروت میراث قارون و فرعون و هامان و شداد.
مرد دوم
– اباالحسن! سؤالی دارم، میتوانم بپرسم؟
علم بهتر است یا ثروت ؟
حضرت علی علیه السلام فرمود: علم بهتر است؛
زیرا علم تو را حفظ میکند، ولی مال و ثروت را تو مجبوری حفظ کنی . نفر دوم که از پاسخ سؤالش قانع شده بود، همانجا که ایستاده بود نشست.
در همین حال سومین نفر وارد شد، یاعلی علم بهتراست یا ثروت
امام در پاسخش فرمود:
علم بهتر است ؛ زیرا برای شخص عالم دوستان بسیاری است ، ولی برای ثروتمند دشمنان بسیار !
نفر چهارم
– یا علی ! علم بهتر است یا ثروت؟
حضرت علی علیه السلام در پاسخ به آن مرد فرمودند: علم بهتر است ؛ زیرا اگر از مال انفاق کنی کم میشود ؛ ولی اگر از علم انفاق کنی و آن را به دیگران بیاموزی بر آن افزوده میشود.
نوبت پنجمین نفر بود.
یا علی علم بهتر است یا ثروت؟
حضرت علی علیه السلام در پاسخ به او فرمودند : علم بهتر است ؛ زیرا مردم شخص پولدار و ثروتمند را بخیل میدانند، ولی از عالم و دانشمند به بزرگی و عظمت یاد میکنند.
نفرششم
یا علی ! علم بهتر است یا ثروت؟
امام نگاهی به جمعیت کرد و گفت: علم بهتر است؛ زیرا ممکن است مال را دزد ببرد، اما ترس و وحشتی از دستبرد به علم وجود ندارد. مرد ساکت شد
نگاه متعجب مردم گاهی به حضرت علی و گاهی به تازه واردها دوخته میشد..
در همین هنگام هفتمین نفر
– یا ابالحسن ! علم بهتر است یا ثروت ؟
امام فرمودند : علم بهتر است ؛ زیرا مال به مرور زمان کهنه میشود، اما علم هرچه زمان بر آن بگذرد، پوسیده نخواهد شد.
در همین هنگام هشتمین نفر وارد شد و سؤال دوستانش را پرسید که امام در پاسخش فرمود: علم بهتر است ؛ برای اینکه مال و ثروت فقط هنگام مرگ با صاحبش میماند ، ولی علم، هم در این دنیا و هم پس از مرگ همراه انسان است .
همه از پاسخهای امام شگفت زده شده بودند که،
نهمین نفر هم وارد مسجد شد و در میان بهت و حیرت مردم پرسید:
یا علی ! علم بهتر است یا ثروت ؟
امام فرمود : علم بهتر است ؛ زیرا مال و ثروت انسان را سنگدل میکند ، اما علم موجب نورانی شدن قلب انسان میشود .
نفر دهم
– یا ابالحسن ! علم بهتر است یا ثروت ؟
علم بهتر است ؛ زیرا ثروتمندان تکبر دارند ، تا آنجا که گاه ادعای خدایی میکنند ، اما صاحبان علم همواره فروتن و متواضع اند . فریاد هیاهو و شادی و تحسین مردم مجلس را پر کرده بود.
سؤال کنندگان ، آرام و بیصدا از میان جمعیت برخاستند.
هنگامیکه آنان مسجد را ترک میکردند ، صدای امام را شنیدند که میگفت: اگر تمام مردم دنیا همین یک سؤال را از من میپرسیدند، به هر کدام پاسخ متفاوتی میدادم .
📚کشکول بحرانی، ج۱، ص۲۷.
به نقل از امام علیبنابیطالب، ص۱۴۲.📚
🍃🍂🍃🍂🍃🍂
ولاية علی بن ابی طالب علیه السلام حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی
🍃🍂🍃🍂🍃🍂
🌴🌴الحمد لله الذی اجعلنا من المتمسکین بولاية مولانا امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام و الائمة المعصومين علیهم 🌴🌴
جاااانم فدااای حضرت آیت الله العظمى آقا امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیه السلام
🧬🌸🌼💚🧚♂🌱
یادی کنیم از شهید رسول نظری.
شهیدی که زندگیش رو وقف
محبت امام حسن"علیه السلام" کرد.
دوشنبه که نام گذاری شده
به اسم آقا امام حسن به شهادت میرسن
پنجشنبه که میشد شهادت امام حسن"علیه السلام" دفن شدند.
اولین تولد بعد شهادت شون دوشنبه بود
چهلم شون دوشنبه بود!
اولین محرمی که نبودن دوشنبه بود..
[خلاصه اگه باهاشون ببندید
خودشون ضامن دنیاو آخرتتون میشن❤️🩹]
#دوشنبههایامامحسنی
#امامحسنیام
شهیدی که زندگیش رو وقف
محبت امام حسن"علیه السلام" کرد.
دوشنبه که نام گذاری شده
به اسم آقا امام حسن به شهادت میرسن
پنجشنبه که میشد شهادت امام حسن"علیه السلام" دفن شدند.
اولین تولد بعد شهادت شون دوشنبه بود
چهلم شون دوشنبه بود!
اولین محرمی که نبودن دوشنبه بود..
[خلاصه اگه باهاشون ببندید
خودشون ضامن دنیاو آخرتتون میشن❤️🩹]
#دوشنبههایامامحسنی
#امامحسنیام
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🏴 اللّهُ اَکبَرُ اللّهُ اَکبر 🏴
🏴 اللّهُ اَکبَرُ اللّهُ اَکبَرُ 🏴
🏴 اشْهَدُ اَنْ لا اِلَهَ إِلاَّ اللّه 🏴
🏴اشْهَــدُ اَنْ لا اِلَهَ إِلاَّ اللّه 🏴
🏴اشْهَدُاَن محَمَّداً رَسُولُ اللّه🏴
🏴اشْهَـدُاَنْ محَمَّداً رَسُولُ اللّه🏴ِ
🏴 اشْهـدُ اَنْ علِیــاً وَلِی اللّهِ 🏴
🏴 اشْهَــدُ اَنْ علِیاً وَلِی اللّهِ 🏴
🏴 حی عَلَی الصــلاه 🏴
🏴 حی عَلَی الصَّلاة 🏴
🏴 حــی عَلَی الْفَـــــلاحِ 🏴
🏴 حـــی عَلَی الْفَـــــلاحِ 🏴
🏴 حــی عَلَی خیرِ الْعَمَلِ 🏴
🏴 حــی عَلَی خیرِ الْعَمَلِ 🏴
🏴 اللّهُ اَکبَرُ اللّهُ اکبر 🏴
🏴 لا اِلَهَ إِلاَّ اللّهُ 🏴
🏴 لا اِلَهَ إِلاَّ الله 🏴
التماس دعا 🙏
🏴
🏴 اللّهُ اَکبَرُ اللّهُ اَکبَرُ 🏴
🏴 اشْهَدُ اَنْ لا اِلَهَ إِلاَّ اللّه 🏴
🏴اشْهَــدُ اَنْ لا اِلَهَ إِلاَّ اللّه 🏴
🏴اشْهَدُاَن محَمَّداً رَسُولُ اللّه🏴
🏴اشْهَـدُاَنْ محَمَّداً رَسُولُ اللّه🏴ِ
🏴 اشْهـدُ اَنْ علِیــاً وَلِی اللّهِ 🏴
🏴 اشْهَــدُ اَنْ علِیاً وَلِی اللّهِ 🏴
🏴 حی عَلَی الصــلاه 🏴
🏴 حی عَلَی الصَّلاة 🏴
🏴 حــی عَلَی الْفَـــــلاحِ 🏴
🏴 حـــی عَلَی الْفَـــــلاحِ 🏴
🏴 حــی عَلَی خیرِ الْعَمَلِ 🏴
🏴 حــی عَلَی خیرِ الْعَمَلِ 🏴
🏴 اللّهُ اَکبَرُ اللّهُ اکبر 🏴
🏴 لا اِلَهَ إِلاَّ اللّهُ 🏴
🏴 لا اِلَهَ إِلاَّ الله 🏴
التماس دعا 🙏
🏴
🔸تواضع
رفتم بیرون، برگشتم. هنوز حرف می زدند، پیرمرد می گفت: جوون! دستت چی شده؟ تو جبهه این طوری شدی یا مادر زادیه؟ حاج حسین خندید، آن یکی دستش را آورد بالا، گفت: این جای اون یکی رو هم پر می کنه، یه بار تو اصفهان با همین یه دست ده دوازده کیلو میوه خریدم برای مادرم؛ پیرمرد ساکت بود. حوصله ام سر رفت، پرسیدم پدر جان! تازه اومده ای لشکر؟ حواسش نبود، گفت: این، چه جوون بی تکبری بود، ازش خوشم اومد دیدی چه طور حرفو عوض کرد؟ اسمش چیه این؟ گفتم: حاج حسین خرازی، راست نشست، گفت: حسین خرازی؟ فرمانده لشکر؟
🌷شهید حسین خرازی🌷
🌐
🇮🇷
رفتم بیرون، برگشتم. هنوز حرف می زدند، پیرمرد می گفت: جوون! دستت چی شده؟ تو جبهه این طوری شدی یا مادر زادیه؟ حاج حسین خندید، آن یکی دستش را آورد بالا، گفت: این جای اون یکی رو هم پر می کنه، یه بار تو اصفهان با همین یه دست ده دوازده کیلو میوه خریدم برای مادرم؛ پیرمرد ساکت بود. حوصله ام سر رفت، پرسیدم پدر جان! تازه اومده ای لشکر؟ حواسش نبود، گفت: این، چه جوون بی تکبری بود، ازش خوشم اومد دیدی چه طور حرفو عوض کرد؟ اسمش چیه این؟ گفتم: حاج حسین خرازی، راست نشست، گفت: حسین خرازی؟ فرمانده لشکر؟
🌷شهید حسین خرازی🌷
🌐
🇮🇷
🌷داستانی واقعی و تکان دهنده از کشور یمن 👞
زمانی که معلمی به شاگردانش قول داد به هر کسی که نمره کامل بگیرد، یک جفت کفش نو جایزه بدهد، همه با نمرات عالی موفق شدند. اما تکه کاغذهای کوچکِ درون جعبه، رازی را فاش کرد که باعث شد آن معلم تمام شب را در برابر همسرش گریه کند.
استاد «نوال» در یک مدرسه ابتدایی کوچک در روستایی فقیر تدریس میکرد. شاگردانش هر صبح با لباسهایی ساده، دفترهایی قدیمی و رؤیایی بزرگتر از خانههایشان، به مدرسه میآمدند. او آنها را مانند فرزندان خودش دوست داشت و از چهره هر کودک میفهمید که آیا شب سیر خوابیده است یا گرسنگیاش را از خانوادهاش پنهان کرده است.
روزی خواست تا روحیه آنها را بالا ببرد، پس با لبخندی به آنها گفت: «هر کس در امتحان نمره کامل بگیرد، به او یک هدیه کوچک میدهم.»
یکی از کودکان با هیجان پرسید: *«خانم، هدیه چیست؟»*
معلم پاسخ داد: *«یک جفت کفش نو»*.
کفش برای آنها یک شیء معمولی نبود، بلکه رؤیای کوچکی بود که روی دو پا راه میرفت. کودکان بسیار خوشحال شدند و با جدیت شروع به درس خواندن کردند و هر کدام آرزو داشتند که این هدیه نصیب او شود. *در میان آنها دختری به نام «وفاء عبدالکریم» بود* که انتهای کلاس مینشست؛ او بسیار آرام بود و *همیشه پاهایش را زیر نیمکت پنهان میکرد.*
*وفاء کفشی قدیمی و پاره داشت* که نوک آن باز شده بود و بندش چندین بار گره خورده بود، *اما هرگز شکایتی نمیکرد* .
روز امتحان فرا رسید و کودکان با پشتکاری عجیب نوشتند؛ تا جایی که معلم احساس کرد تمام این قلبهای کوچک میخواهند پیروز شوند.
بعد از تصحیح اوراق، غافلگیری این بود که *تمام دانشآموزان نمره کامل گرفته بودند!!!*
استاد نوال خوشحال شد اما درماند ماند؛ کفش را به چه کسی بدهد در حالی که همه شایستگی آن را داشتند؟
او به آنها گفت: «شما همه عالی هستید، اما هدیه فقط یکی است؛ راه حلی پیشنهاد بدهید که همه راضی باشند.»
کودکان کمی با هم مشورت کردند و سپس گفتند: «نامهایمان را روی کاغذهای کوچک بنویسیم و در جعبه بیندازیم و شما یک ورق را به طور تصادفی بیرون بکشید.»
معلم پذیرفت و هر کودک نامش را روی کاغذ نوشت، تا کرد و در جعبه انداخت.
استاد نوال در مقابل دیدگان آنها *یک کاغذ بیرون کشید، آن را به آرامی باز کرد و خواند: «وفاء عبدالکریم!!!»*.
وفاء با قدمهایی لرزان و در حالی که اشکهایش از شادی جاری بود، جلو آمد و در حالی که بقیه دانشآموزان صادقانه برایش دست میزدند، کفش نو را گرفت. او کفش را طوری در آغوش گرفت که انگار گنجینهای به دست آورده است و دست معلمش را بوسید و گفت: «به خدا قسم خانم، من واقعاً به آن نیاز داشتم.»
*نوال نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد*، اما لبخند زد تا شادی آن دخترک خراب نشود. شب هنگام، در حالی که جعبه کوچک کاغذها را با خود داشت، به خانه برگشت.
*همسرش پرسید: «چرا در حالی که داستانی زیبا تعریف میکنی، گریه میکنی؟»*
او در حالی که جعبه را باز میکرد گفت: «من به خاطر اینکه وفاء برنده شد گریه نمیکنم.»
همسرش تعجب کرد و پرسید: «پس چرا؟»
او کاغذها را یکی پس از دیگری بیرون آورد و در مقابل همسرش باز کرد. *روی تمام کاغذها، فقط یک نام نوشته شده بود: «وفاء عبدالکریم».!!!*
همسرش خشکش زد، اما نوال بیشتر گریه کرد و گفت: *«تمام بچهها نام او را نوشتند و هیچکدام نام خودشان را ننوشتند!!!»*
او در حالی که میلرزید ادامه داد: «همه آنها کفش میخواستند، اما دیدند که نیاز او بیشتر از نیاز آنهاست.»
روز بعد، نوال به مدرسه رفت در حالی که به تعداد تمام شاگردان کلاس، کفشهای نو به همراه داشت؛ چرا که *همسرش تنها ساعتی را که داشت فروخت تا این کفشها را بخرد.*
وقتی وارد کلاس شد...
*به کودکان گفت:* «دیروز شما درسی به من دادید که در هیچ کتابی نیست.»
*وفاء گریه کرد، کودکان گریه کردند و آن روز در مدرسه به نام «روز قلبهای سفید» شناخته شد.*
*اما زیباترین اتفاق زمانی رخ داد...* که پیامی از یک خیرخواه رسید که داستان را شنیده بود و متعهد شد لباس و کفش تمام دانشآموزان مدرسه را تا پایان سال تهیه کند.
در پایان پیام نوشته بود:
*« کودکی که شادی خود را به خاطر دیگری کنار میگذارد، سزاوار است که دنیا تمام درهایش را به رویش باز کند...»*
*پیام داستان:*
اطرافیان خود را نادیده نگیرید و به احساسات دیگران توجه کنید. *هر کس که نعمت و برکتی دارد، باید آن را با کسانی که ندارند تقسیم کند.*
زمانی که معلمی به شاگردانش قول داد به هر کسی که نمره کامل بگیرد، یک جفت کفش نو جایزه بدهد، همه با نمرات عالی موفق شدند. اما تکه کاغذهای کوچکِ درون جعبه، رازی را فاش کرد که باعث شد آن معلم تمام شب را در برابر همسرش گریه کند.
استاد «نوال» در یک مدرسه ابتدایی کوچک در روستایی فقیر تدریس میکرد. شاگردانش هر صبح با لباسهایی ساده، دفترهایی قدیمی و رؤیایی بزرگتر از خانههایشان، به مدرسه میآمدند. او آنها را مانند فرزندان خودش دوست داشت و از چهره هر کودک میفهمید که آیا شب سیر خوابیده است یا گرسنگیاش را از خانوادهاش پنهان کرده است.
روزی خواست تا روحیه آنها را بالا ببرد، پس با لبخندی به آنها گفت: «هر کس در امتحان نمره کامل بگیرد، به او یک هدیه کوچک میدهم.»
یکی از کودکان با هیجان پرسید: *«خانم، هدیه چیست؟»*
معلم پاسخ داد: *«یک جفت کفش نو»*.
کفش برای آنها یک شیء معمولی نبود، بلکه رؤیای کوچکی بود که روی دو پا راه میرفت. کودکان بسیار خوشحال شدند و با جدیت شروع به درس خواندن کردند و هر کدام آرزو داشتند که این هدیه نصیب او شود. *در میان آنها دختری به نام «وفاء عبدالکریم» بود* که انتهای کلاس مینشست؛ او بسیار آرام بود و *همیشه پاهایش را زیر نیمکت پنهان میکرد.*
*وفاء کفشی قدیمی و پاره داشت* که نوک آن باز شده بود و بندش چندین بار گره خورده بود، *اما هرگز شکایتی نمیکرد* .
روز امتحان فرا رسید و کودکان با پشتکاری عجیب نوشتند؛ تا جایی که معلم احساس کرد تمام این قلبهای کوچک میخواهند پیروز شوند.
بعد از تصحیح اوراق، غافلگیری این بود که *تمام دانشآموزان نمره کامل گرفته بودند!!!*
استاد نوال خوشحال شد اما درماند ماند؛ کفش را به چه کسی بدهد در حالی که همه شایستگی آن را داشتند؟
او به آنها گفت: «شما همه عالی هستید، اما هدیه فقط یکی است؛ راه حلی پیشنهاد بدهید که همه راضی باشند.»
کودکان کمی با هم مشورت کردند و سپس گفتند: «نامهایمان را روی کاغذهای کوچک بنویسیم و در جعبه بیندازیم و شما یک ورق را به طور تصادفی بیرون بکشید.»
معلم پذیرفت و هر کودک نامش را روی کاغذ نوشت، تا کرد و در جعبه انداخت.
استاد نوال در مقابل دیدگان آنها *یک کاغذ بیرون کشید، آن را به آرامی باز کرد و خواند: «وفاء عبدالکریم!!!»*.
وفاء با قدمهایی لرزان و در حالی که اشکهایش از شادی جاری بود، جلو آمد و در حالی که بقیه دانشآموزان صادقانه برایش دست میزدند، کفش نو را گرفت. او کفش را طوری در آغوش گرفت که انگار گنجینهای به دست آورده است و دست معلمش را بوسید و گفت: «به خدا قسم خانم، من واقعاً به آن نیاز داشتم.»
*نوال نتوانست جلوی اشکهایش را بگیرد*، اما لبخند زد تا شادی آن دخترک خراب نشود. شب هنگام، در حالی که جعبه کوچک کاغذها را با خود داشت، به خانه برگشت.
*همسرش پرسید: «چرا در حالی که داستانی زیبا تعریف میکنی، گریه میکنی؟»*
او در حالی که جعبه را باز میکرد گفت: «من به خاطر اینکه وفاء برنده شد گریه نمیکنم.»
همسرش تعجب کرد و پرسید: «پس چرا؟»
او کاغذها را یکی پس از دیگری بیرون آورد و در مقابل همسرش باز کرد. *روی تمام کاغذها، فقط یک نام نوشته شده بود: «وفاء عبدالکریم».!!!*
همسرش خشکش زد، اما نوال بیشتر گریه کرد و گفت: *«تمام بچهها نام او را نوشتند و هیچکدام نام خودشان را ننوشتند!!!»*
او در حالی که میلرزید ادامه داد: «همه آنها کفش میخواستند، اما دیدند که نیاز او بیشتر از نیاز آنهاست.»
روز بعد، نوال به مدرسه رفت در حالی که به تعداد تمام شاگردان کلاس، کفشهای نو به همراه داشت؛ چرا که *همسرش تنها ساعتی را که داشت فروخت تا این کفشها را بخرد.*
وقتی وارد کلاس شد...
*به کودکان گفت:* «دیروز شما درسی به من دادید که در هیچ کتابی نیست.»
*وفاء گریه کرد، کودکان گریه کردند و آن روز در مدرسه به نام «روز قلبهای سفید» شناخته شد.*
*اما زیباترین اتفاق زمانی رخ داد...* که پیامی از یک خیرخواه رسید که داستان را شنیده بود و متعهد شد لباس و کفش تمام دانشآموزان مدرسه را تا پایان سال تهیه کند.
در پایان پیام نوشته بود:
*« کودکی که شادی خود را به خاطر دیگری کنار میگذارد، سزاوار است که دنیا تمام درهایش را به رویش باز کند...»*
*پیام داستان:*
اطرافیان خود را نادیده نگیرید و به احساسات دیگران توجه کنید. *هر کس که نعمت و برکتی دارد، باید آن را با کسانی که ندارند تقسیم کند.*
یکی از دوستای شهید آوینی میگه: سر چند قسمت از مطالب مجله سوره؛ انتقاد تندی نسبت به سید مرتضی داشتم. با ناراحتی رفتم خونه و قصد داشتم دیگه همکاری نکنم. پلک که روی هم گذاشتم، حضرت فاطمه (سلام الله علیها ) را خواب دیدم. سه بار از سید گله کردم و هر سه بار حضرت فرمود: «با پسر من چه کار داری؟»
بعد از مدتی نامهی سید برایم رسید که نوشته بود: «یوسف جان! دوستت دارم. هر جایی که می خواهی بروی برو. ولی بدان برای من پارتی بازی شده و اجدادم هوایم را دارند».
📚منابع:کتاب خط عاشقی ۲ خاطره ۳۴
#شهيدسیدمرتضی_آوینی🌹
بعد از مدتی نامهی سید برایم رسید که نوشته بود: «یوسف جان! دوستت دارم. هر جایی که می خواهی بروی برو. ولی بدان برای من پارتی بازی شده و اجدادم هوایم را دارند».
📚منابع:کتاب خط عاشقی ۲ خاطره ۳۴
#شهيدسیدمرتضی_آوینی🌹