💎آلبوم عکسوخاطره💎
98 subscribers
4.11K photos
627 videos
47 files
2.22K links
ملتی که تاریخ نخواند حتما آنرا تجربه می‌کند

👇
فلسفه تاریخ یعنی #تکرار آن در آینده‌
👇

کاری نکنیم تا #عبرت آیندگان شویم،
👇
وای اگر قصه ما عبرت تاریخ شود...!

💎 کانالِ #مسعود_فدک
Download Telegram
خیلی خیلی خیلی آرامش بخش !
توی خوشی و ناخوشی، گوشه‌ی ذهنت این واقعیت رو داشته باش که: «هیچ‌چیز موندگار نیست.»

...............‌...........................
این جمله رو یه جایی ذخیره کنیم و روزانه بهش زل بزنیم. اصلا فکرکردن نمی‌خواد ... یهویی آروم میشی . چون در اوج خوشحالی و غم ؛ یادت میاره که اینا ؛ قرار نیست بمونن .

الهی به امید تو....
🔴 سه صلوات پرفضیلت

➊ صلوات جهت پاک شدن از تمام گناهان

💠 امام صادق(؏)در فضیلت این صلوات فرمودند:
به خدا قسم از گناهان بیرون می‌آیی، مانند روزی که از مادر متولد شده‌ای.

🔆صَلَواتُ اللهِ وَ صَلَواتُ مَلائِکَتِهِ وَ أنْبِیائِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جَمیعِ خَلْقِهِ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ السَّلامِ عَلَیْهِ وَ رَحَمهُ اللهِ وَ بَرَکاتُه🔆
🌺🌸🌺🌸🌺🌸🌺🌸🌺🌸

صلواتی که انسان را یک هفته در امان دارد

💠از حضرت صادق(؏)نقل شد که: هر کس بعد از نماز ظهر روز جمعه سه مرتبه بگوید

🔆اَللهمَّ اجْعَلْ صَلَواتِی وَ صَلَواتِ مَلائِکَتِکَ وَ رُسُلِکَ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلَ مُحَمَّدٍ🔆

در امان است تا جمعه دیگر.³

📚 منابع:
➊ معانی الاخبار، ج ۲، ص ۳۶۲
➋ کتاب جمال الاسبوع
➌ بحار جلد ۹۰ صفحه ۵۶
🌺🌸🌺🌸🌺🌸🌕🌸🌕🌸🌺

صلواتی که تایک هفته ملائکه برایت صلوات می‌فرستند

💠 از امام جعفر صادق(ع) منقول است: هر کس بعد از نماز عصر روز جمعه ده مرتبه بگوید:

🔆اَللهمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ الْأوْصِیاءِ الْمَرْضییّنَ بِأَفْضَلِ صَلَواتِکَ وَ بارِکْ عَلَیْهِمْ بِأَفْضَلِ بَرَکاتِکَ وَ عَلَیْهِ وَ عَلَیْهِمُ السَّلامُ وَ عَلی اَرْواحِهِمْ وَ أَجْسادِهِمْ وَ رَحْمَهُ الله وَ بَرَکاتُه🔆

ملائکه برای آن شخص از این جمعه تا جمعه دیگر در همین ساعت صلوات می‌فرستند.³
حاج آقای قرائتی فرمود:
پدرم در چهل سالگی از دنیا رفت و من شش ماه بعد از وفاتش بدنیا آمدم،

در شش سالگی که کمی خواندن و نوشتن آموختم تازه فهمیدم که آن شعری که پدرم وصیت کرده بود تا بر سنگ قبرش بنویسند مفهومش چیست
(در بزم غم حسین، مرا یاد کنید)

بعدها و در جوانی همیشه کنجکاو بودم که آیا پدرم حقیقتا حسینی بوده؟
روزی در سن حدودا بیست سالگی در کوچه میرفتم که مردی حدودا پنجاه ساله که نامش حسین بود و فهمیده بود من پسر حاج عباسعلی هستم ناگهان مرا در آغوش گرفت و سر بر شانه ام گذاشت و گریست و گریست!

وقتی آرام شد راز گریستن خودش را برای من اینگونه تعریف کرد:

در جوانی چند روز مانده به ازدواجم گرچه آهی در بساط نداشتم ولی دلم را به دریا زدم و با نامزد و مادر زنم به مغازه زرگری پدرت رفتیم و یواشکی به پدرت ندا دادم که پولم کم است لطفا سرویسی ارزان و کم وزن به نامزدم نشون بده طوری که مادر زن و همسرم متوجه نشوند

از قضا نامزدم سرویس زیبا و‌ بسیار گرانی را انتخاب کرد،

من که همینطور هاج و واج مانده بودم که چکار بکنم ناگهان پدرت گفت:

حسین آقا قربان اسمت، با احتساب این سرویس طلایی که نامزدت برداشت الباقی بدهی من به شما از بابت اجرت بنایی که در خانه‌مان کردی صد تومان است و سپس (به پول آن زمان ) صد تومان هم از دخل در آورد و به من داد

من همینطور هاج و واج پدرت را نگاه میکردم و در دلم به خودم میگفتم کدوم بدهی؟ کدوم بنایی؟ من طلبی از حاجی ندارم؟!

بالاخره پدرت پول طلا را نگرفت که هیچ، بلکه صد تومان خرج عروسی ام را هم داد و مرا آبرومندانه راهی کرد

گذشت و گذشت تا اینکه بعد از مدتها شنیدم حاجی عباسعلی در سن چهل و یک سالگی پس از آمدن از سفر کربلا از دنیا رفته

آمدم خانه خیلی گریه کردم و برای اولین بار به زنم راز خرید طلای عروسی مان را تعریف کردم

وقتی همسرم شنید که حاجی طلاها را در موقع ازدواجمان مجانی به او داده زد زیر گریه و آنقدر ناله کرد که از حال رفت
وقتی زنم آرام شد، از او پرسیدم تو چرا اینقدر گریه میکنی؟ همسرم با هق هق اینگونه جواب داد:

آنروز بعد از خرید طلا چون چادر مادرم وصله دار بود حاجی فهمید که ما هم فقیریم، شاگردش را به دنبال ما فرستاد تا خانه ما را یاد گرفت و چون شب شد دیدیم حاجی به در خانه ما آمده و در میزند،

من و مادرم رفتیم و در را باز کردیم و حاجی بی‌آنکه به ما نگاه کند که مبادا ما خجالت بکشیم پولی در پاکت به مادرم داد و گفت خرج جهاز دخترتان است

حواله ی آقا امام حسین علیه‌السلام است،

لطفا به دامادتان نگویید که من دادم!

تا همسرم این ماجرا را تعریف کرد باز هر دو به گریه زار زدیم که خدایا این مرد چه رفتار زیبایی با ما کرده، بگونه‌ای که آنروز پول طلا و خرج عروسی مرا طوری داد که زنم نفهمید

و خرج جهاز زنم را طوری داد که من نفهمیدم!

وقتی این ماجرا را در سن بیست سالگی از زبان حسین آقای کهنه داماد شنیدم فهمیدم که پدرم

همانگونه که در عزای امام حسین علیه‌السلام بر سر می‌زده دست نوازش بر سر یتیمان هم می‌کشیده،

همانگونه که در عزاء بر سینه می‌زده مرهمی به سینه دردمندان هم بوده،

و همانگونه که برای عاشورا سفره نذری می‌اندخته هرگز دستش به مال مردم آلوده نبوده

و یک حسینی حسینی راستین بوده است...

اللهم ارزقنا توفيق خدمة الحسين علیه‌السلام في الدنيا و الآخره
اگر لذت بردید به اشتراک بگذاريد!🌷
با ذکر 14 صلوات هدیه به فاطمه زهرا سلام الله علیها
هر هفته غروب جمعه که میشد همسر و فرزندان را در گوشه‌ای از خانه جمع میکرد و خودش زیارت آل یاسین میخواند هر هفته درخانه‌اش برای امام زمان(عج الله تعالی فرجه الشریف ) برنامه داشت .

🔖#معرفی_شهید

نام : عبدالرضــــا
نام خانوادگی : مجیــــری
نام پدر : مرتضی
تاریخ تولد : ۱۳۵۳/۵/۲۲ - خمینی‌شهر🇮🇷
دین و مذهب : اسلام شیعه
وضعیت تأهل : متأهل
شـغل : پاسدار
ملّیـت : ایرانی
تاریخ شهادت : ۱۳۹۴/۹/۲ - حلب🇸🇾
مزار:گلزار شهدای جنت‌الکریم خمینی‌شهر

یاد شهدا با صلوات🌷
🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊

#زندگی_به_رنگ_شهدا

اهمیت بسیاری به حجاب می داد و حتی در فیلمی که بعد از شهادتش منتشر شد گفته بود « اگر خدا لطف کرد و شهادت را نصیبم کرد، بنده از آن شهدایی هستم که حتما یقه بی حجابی ها و آنها که ترویج بی حجابی می کنند را در آن دنیا خواهم گرفت»

حتی نحوه تزئین ماشین عروسی مان به گونه ای بود که قسمت شیشه جلو سمت عروس را دسته گل چسبانده بود و به این شکل گل ها مانع دیده شدن من در ماشین بودند.

برای آقا جواد مهم بود که به مجالس شادی حلال برود و مراسم عروسی خودمان با مولودی خوانی طی شد و خاطرم است که برخی میگفتند، عروسی جواد به مجلس ختم صلوات شبیه است ولی برای جواد مهم کاری بود که برای خداپسند باشد و برایش صحبت های مردم اهمیت نداشت.

تربیت فاطمه را به من سپرده بود و می گفت از تربیت دخترمان شانه خالی نمی کنم ولی مادر بهتر می تواند دختر را تربیت کند و از همان دو سالگی به فاطمه یاد داده بود که با روسری و چادر بیرون برود.

مدافع حرم شهید جواد محمدی
راوی همسر شهید

•┈••✾•🌿🌺🌸🌺🌿•✾••┈•
💔 #مهدی_جان

هر جمعه ای که میگذرد پیر میشوی
در هر غروب آن تو دلگیر می شوی

می ترسم آقا بگویی به این گدا
تو باعث این همه تاخیر می شوی❗️

#اللهم_عجل_لوليڪ_الفرج 🤲
آیت‌الله میلانی (ره):

هر روز بنشینید یک مقدار با امام زمان (عج الله تعالی فرجه الشریف ) درد و دل کنید

خوب نیست شیعه روزش شب شود و شب‌اش روز شود و اصلا به یاد او نباشد.

بنشینید چند دقیقه ولو آدم حال هم نداشته باشد، با همین زبان خودمانی سلام و علیکی با آقا کند و با حضرت درد و دلی کند.


#باید_برخاست
#مرگ_برآمریکا

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
دو برادر شهید

🥀کودک شهید «بهروز درگاهی»
محل تولد: دهلران

تاریخ شهادت: ۲۲ مرداد ۱۳۶۲
محل شهادت: اندیمشک
نحوه شهادت: اصابت ترکش موشک
سن: ۶ سال

🥀کودک شهید «بهرام درگاهی»
محل تولد: دهلران
تاریخ شهادت: ۲۲ مرداد ۱۳۶۲
محل شهادت:اندیمشک
نحوه شهادت:اصابت ترکش موشک
سن: ۸ سال

#استان_ایلام
#سلام_امام_زمانم 🖤

ای عشق! بیا که سینه‌هامان شد چاک
«این النّبأ العظیم؟»، گشتیم هلاک...

چشمی که تو را ندیده باشد کور است
خون شد دل ما، «متی ترانا و نراک»...

#اللهم_عجل_لوليڪ_الفرج 🤲
خواب می‌آید و در چشم نمی‌یابد راه،
یک طرف اشک رهش بسته و یک سوی خیال.

آقای شهیدم ♥️


☫مـدافعـان وطـن
عباس چخبر چکار میکنے؟!
گفت: بہ نگهبانے دل مشغولیم
تا کسے جز خدا وارد نشود..♥️!
#شهیدعباس‌بابایی
#سالروزشهادت 🕊
📌می‌دانی رفیق، این وصله را به نفسم زدم تا زیاد بلندپروازی نکند☺️
▪️تراشهٔ کبریت را در جاظرفی انداخت و به طرف در رفت.
از پشت چشمی نگاه کرد. «عباس است!» در را باز کرد.
- چه عجب از این طرف‌ها؟!
- برای مأموریتی آمدم به پایگاه. گفتم سری به تو بزنم.
نگاهی به لباس پرواز او انداخت.
- لباس را در بیاور.
عباس بلند شد تا لباسش را درآورد. روح‌الدین نگاهی به او انداخت؛ وصله‌ای بر سر زانو!
- هنوز همان اخلاق دانشجویی را داری؟ بابا دیگر برای خودت کسی هستی.
عباس بابایی خم شد و وصلهٔ سر زانویش را نوازش کرد.
- می‌دانی رفیق، این وصله را به نفسم زدم تا زیاد بلندپروازی نکند.

📚(از کتاب آواز پرواز | زندگینامهٔ داستانی
#شهید_عباس_بابایی🕊
صفحات ۳۰ و ۳۱)
ناجیِ پدوفیلشون تو کانتینرِ حمل غذا پناه می‌گیره!!!!!

شاه بی‌غیرتشون پشت شیشه ضد گلوله پناه می‌گیره!!!!!

رهبر شهید ایران که گفتن می‌ره زیرزمین، فرار میکنه روسیه ، میره ونزوئلا، تنها پناهش امام رضا بود....

تاریخ شهادت میده ،
کی مَرده کی نامرد...
چه آمریکا، چه سعودی چه هر الاغ دیگری
نمی‌تواند کاری انجام دهد،
آن‌ها در برابر اراده الهی
پشیزی هم نیستند ..

• شهیدسپهبدحاج‌قاسم‌سلیمانی •🕊
#جان‌فدا
چرا در آخرالزمان زمان زود میگذره ؟

🔵 امام علی علیه السلام فرمودند:

🔴 در آخرالزمان برکت از سال و ماه و روز و هفته و ساعت برداشته می‌شود.هر سالی به قدر یک ماه هر ماهی به قدر یک هفته، هر هفته ای به اندازه یک روز و هر روزی به قدر یک ساعت می‌گذرد. و در آن زمان سختیها بسیار شده و عمرها کوتاه می‌گردد.

📚 کنز العمال/ج۱۴/ص۲۴۴

امام_زمان🌷
🌸🌸
🌷 شهادت قله است؛ قله بدون دامنه معنا ندارد.

این دامنه و این مسیر چیست؟
* اخلاص
* ایثار
* صدق
* معنویت
* مجاهدت
* گذشت
* توجه به خدا
* کار برای مردم
* تلاش برای عدالت
* تلاش برای استقرار حاکمیت دین
اینها است که مسیر را معیّن میکند. از این مسیر اگر رفتید شما ممکن است به قلّه برسید.
۱۴۰۰/۷/۲۴
علمدار_عشق
وقتی «اَلّلهُمَّ کُن لِوَلِیّک» را
می‌خوانید، در واقع دارید ارتباط
می‌گیرید با امام زمانتان.
که فرموده‌اند: ما را دعا کنید
ماهم شما را دعا می‌کنیم.

•شهیدامام‌خامنه‌ای•
شهـادت حکایت عاشقانه آنانی است که دانستند
دنیا‌جای ماندن‌‌نیست باید‌پرواز‌کرد...❤️‍🩹🕊


#شهیدعشق
🇮🇷



#شهـــدا تنها به زبان نگفتند
«اِنّی حَربٌ لَِمَن حٰاربَکُم...»
#عاشورا را با تمام وجود #درك کردند
و مصداق «اَلَذیّنَ بَذَلوُ مُهَجَّهُم دُونَ الحُسین عليه السلام» شدند
#شهادت
معطل من و تو نمی ماند
اگر
#سرباز_خدا نشوی
دیگری می شود
بی ادعا باش و
#شهدایی زندگی کن
تمام هویت و مرام شهدا
خلاصه شده در همین
#بی_ادعایی...
از خودت و دلبستگی های دنیایی ات که بگذری تازه میشوی
#لایق...
#لایق_شهادت
💌بسمـ رب الشـهدا.....🕊🌸
﷽سبک‌ بالان عاشق﷽


از خیابان شهدا آرام آرام در حال گذر بودم!

اولین کوچه به نام شهید همت؛
محمد ابراهیم با صدایی آرام و لحنی دلنشین...
نامم را صدا زد!
گفت: توصیه ام #اخلاص بود!
چه کردی...
جوابی نداشتم؛سر به زیر انداخته و گذشتم...


دومین کوچه شهید عبدالحسین برونسی؛
پرچم سبز یا زهرا سلام الله علیها بر سر این کوچه حال و هوای عجیبی رقم زده بود!
انگار #مادر همین جا بود...
عبدالحسین آمد!
صدایم زد!
گفت: سفارشم توسل بود به حضرت زهرا و رعایت #حدود خدا...
چه کردی؟
جوابی نداشتم و از #شرم از کوچه گذشتم...


به سومین کوچه رسیدم!
شهید محمد حسین علم الهدی...
به صدایی ملایم،اما محکم مرا خواند!
گفت: #قرآن و #نهج_البلاغه در کجای زندگی ات قرار دارد؟!؟
چیزی نتوانستم جواب دهم!
با چشمانی که گوشه اش نمناک شد!
سر به گریبان؛ گذشتم...


به چهارمین کوچه!
شهید عبدالحمید دیالمه...
آقا حمید بر خلاف ظاهر جدی اش در تصاویر و عکس ها!
بسیار مهربان و آرام دستم را گرفت؛
گفت: چقدر برای روشن کردن مردم!
#مطالعه کردی؟!
برای #بصیرت خودت چه کردی!؟
برای دفاع از #ولایت!!؟
همچنان که دستانم در دستان شهید بود!
از او جدا شدم و حرفی برای گفتن نداشتم...


به پنجمین کوچه و شهید مصطفی چمران...
صدای نجوا و #مناجات شهید می آمد!
صدای #اشک و ناله در درگاه پروردگار...
حضورم را متوجه اش نکردم!
#شرمنده شدم،از رابطه ام با پروردگار...
از حال معنوی ام...
گذشتم...

ششمین کوچه و شهید عباس بابایی...
هیبت خاصی داشت...
مشغول تدریس بود!
مبارزه با #هوای_نفس،نگهبانی #دل..
کم آوردم...
گذشتم...


هفتمین کوچه انگار #کانال بود!
بله؛
شهید ابراهیم هادی...
انگار مرکز کنترل دل ها بود!!
هم مدارس!
هم دانشگاه!
هم فضای مجازی!
مراقب دل های دختران و پسرانی بود که در #دنیا خطر لغزش و #غفلت تهدیدشان میکرد!
#ایثارش را دیدم...
از کم کاری ام شرمنده شدم و گذشتم.


هشتمین کوچه؛
رسیدم به شهید محمودوند...
انگار #شهید پازوکی هم کنارش بود!
پرونده های دوست داران شهدا را #تفحص میکردند!
آنها که اهل #عمل به وصیت شهدا بودند...
شهید محمودوند پرونده شان را به شهید پازوکی می سپرد!
برای ارسال نزد #ارباب...

پرونده های باقیمانده روی زمین!
دیدم #شهدای_گمنام وساطت میکردند،برایشان...

اسم من هم بود!
وساطت فایده نداشت...
از #حرف تا #عمل!
فاصله زیاد بود...


دیگر پاهایم رمق نداشت!
افتادم...
خودم دیدم که با #حالم چه کردم!
تمام شد...
#تمام


از کوچه پس کوچه های دنیا!
بی شهدا،نمی توان گذشت...
#شهدا
گاهی،نگاهی...

🌹سلام برابراهیم 🌹👌