⭕️اتفاقی جالب در تفحص شهدا
🔹شهیدی که قرض ها و بدهی تفحص کننده خود را ادا کرد ....
🔹شهید سید مرتضی دادگر🌷
🔹می گفت : اهل تهران بودم و عضو گروه تفحص و پدرم از تجار بازار تهران.....
🔹علیرغم مخالفت شدید خانواده و به خاطر عشقم به شهداء حجره ی پدر را ترک کردم و به همراه بچه های تفحص لشکر ۲۷ محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم ) راهی مناطق عملیاتی جنوب شدم....
🔹یکبار رفتن همان و پای ثابت گروه تفحص شدن همان.... بعد از چند ماه ، خانه ای در اهواز اجاره کردم و همسرم را هم با خود همراه کردم....
🔹یکی دو سالی گذشته بود و من و همسرم این مدت را با حقوق مختصر گروه تفحص میگذراندیم.... سفره ی ساده ای پهن می شد اما دلمان ، از یاد خدا شاد بود و زندگیمان ، با عطر شهدا عطرآگین... تا اینکه....
🔹تلفن زنگ خورد و خبر دادند که دو پسرعمویم که از بازاری های تهران بودند برای کاری به اهواز آمده اند و مهمان ما خواهند شد... آشوبی در دلم پیدا شد... حقوق بچه ها چند ماهی می شد که از تهران نرسیده بود و من این مدت را با نسیه گرفتن از بازار گذرانده بودم ... نمی خواستم شرمنده ی اقوامم شوم....
🔹با همان حال به محل کارم رفتم و با بچه ها عازم شلمچه شدیم....
🔹 بعد از زیارت عاشورا و توسل به شهدا کار را شروع کردیم و بعد از ساعتی استخوان و پلاک شهیدی نمایان شد....
🔹شهیدسیدمرتضیدادگر...🌷
فرزند سید حسین... اعزامی از ساری... گروه غرق در شادی به ادامه ی کار پرداخت اما من....
🔹استخوان های مطهر شهید را به معراج انتقال دادیم و کارت شناسایی شهید به من سپرده شد تا برای استعلام از لشکر و خبر به خانواده ی شهید ، به بنیاد شهید تحویل دهم.....
🔹قبل از حرکت با منزل تماس گرفتم و جویای آمدن مهمان ها شدم و جواب شنیدم که مهمان ها هنوز نیامده اند اما همسرم وقتی برای خرید به بازار رفته بود مغازه هایی که از آنها نسیه خرید می کرد به علت بدهی زیاد ، دیگر حاضر به نسیه دادن نبودند و همسرم هم رویش نشده اصرار کند....
🔹با ناراحتی به معراج شهدا برگشتم و در حسینیه با استخوانهای شهیدی که امروز تفحص شده بود به راز و نیاز پرداختم....
🔹"این رسمش نیست با معرفت ها... ما به عشق شما از رفاهمان در تهران بریدیم.... راضی نشوید به خاطر مسائل مادی شرمنده ی خانواده مان شویم.... " گفتم و گریه کردم....
🔹دو ساعت در راه شلمچه تا اهواز مدام با خودم زمزمه کردم : «شهدا! ببخشید... بی ادبی و جسارتم را ببخشید... »
🔹وارد خانه که شدم همسرم با خوشحالی به استقبال آمد و خبر داد که بعد از تماس من کسی درب خانه را زده و خود را پسرعموی من معرفی کرده و عنوان کرده که مبلغی پول به همسرت بدهکارم و حالا آمدم که بدهی ام را بدهم.... هر چه فکرکردم ، یادم نیامد که به کدام پسرعمویم پول قرض داده ام.... با خودم گفتم هر که بوده به موقع پول را پس آورده...
🔹لباسم را عوض کردم و با پول ها راهی بازار شدم.... به قصابی رفتم... خواستم بدهی ام را بپردازدم که در جواب شنیدم :
🔹بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است... به میوه فروشی رفتم...به همه ی مغازه هایی که به صاحبانشان بدهکار بودم سر زدم... جواب همان بود....بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است...
گیج گیج بودم... مات مات... خرید کردم و به خانه بر گشتم و در راه مدام به این فکر می کردم که چه کسی خبر بدهی هایم را به پسرعمویم داده است؟ آیا همسرم ؟
🔹وارد خانه شدم و پیش از اینکه با دلخوری از همسرم بپرسم که چرا جریان بدهی ها را به کسی گفته .... با چشمان سرخ و گریان همسرم مواجه شدم که روی پله های حیاط نشسته بود و زار زار گریه می کرد....
🔹جلو رفتم و کارت شناسایی شهیدی را که امروز تفحص کرده بودیم را در دستان همسرم دیدم.... اعتراض کردم که: چند بار بگویم تو که طاقت دیدنش را نداری چرا سراغ مدارک و کارت شناسایی شهدا می روی؟
🔹همسرم هق هق کنان پاسخ داد : خودش بود.... بخدا خودش بود.... کسی که امروز خودش را پسرعمویت معرفی کرد صاحب این عکس بود.... به خدا خودش بود.... گیج گیج بودم.... مات مات....
کارت شناسایی را برداشتم و راهی بازار شدم... مثل دیوانه ها شده بودم.... عکس را به صاحبان مغازه ها نشان می دادم.... می پرسیدم : آیا این عکس ، عکس همان فردی است که امروز.....؟
🔹نمی دانستم در مقابل جواب های مثبتی که می شنیدم چه بگویم...مثل دیوانه هاشده بودم.. به کارت شناسایی نگاه می کردم....
🔹شهید سید مرتضی دادگر.... فرزند سید حسین... اعزامی از ساری...
وسط بازار ازحال رفتم...
🔹ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون🌹
❤️🩹اگر دلت شکست حداقل به یک نفر ارسال کن😭
🔹شهیدی که قرض ها و بدهی تفحص کننده خود را ادا کرد ....
🔹شهید سید مرتضی دادگر🌷
🔹می گفت : اهل تهران بودم و عضو گروه تفحص و پدرم از تجار بازار تهران.....
🔹علیرغم مخالفت شدید خانواده و به خاطر عشقم به شهداء حجره ی پدر را ترک کردم و به همراه بچه های تفحص لشکر ۲۷ محمد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم ) راهی مناطق عملیاتی جنوب شدم....
🔹یکبار رفتن همان و پای ثابت گروه تفحص شدن همان.... بعد از چند ماه ، خانه ای در اهواز اجاره کردم و همسرم را هم با خود همراه کردم....
🔹یکی دو سالی گذشته بود و من و همسرم این مدت را با حقوق مختصر گروه تفحص میگذراندیم.... سفره ی ساده ای پهن می شد اما دلمان ، از یاد خدا شاد بود و زندگیمان ، با عطر شهدا عطرآگین... تا اینکه....
🔹تلفن زنگ خورد و خبر دادند که دو پسرعمویم که از بازاری های تهران بودند برای کاری به اهواز آمده اند و مهمان ما خواهند شد... آشوبی در دلم پیدا شد... حقوق بچه ها چند ماهی می شد که از تهران نرسیده بود و من این مدت را با نسیه گرفتن از بازار گذرانده بودم ... نمی خواستم شرمنده ی اقوامم شوم....
🔹با همان حال به محل کارم رفتم و با بچه ها عازم شلمچه شدیم....
🔹 بعد از زیارت عاشورا و توسل به شهدا کار را شروع کردیم و بعد از ساعتی استخوان و پلاک شهیدی نمایان شد....
🔹شهیدسیدمرتضیدادگر...🌷
فرزند سید حسین... اعزامی از ساری... گروه غرق در شادی به ادامه ی کار پرداخت اما من....
🔹استخوان های مطهر شهید را به معراج انتقال دادیم و کارت شناسایی شهید به من سپرده شد تا برای استعلام از لشکر و خبر به خانواده ی شهید ، به بنیاد شهید تحویل دهم.....
🔹قبل از حرکت با منزل تماس گرفتم و جویای آمدن مهمان ها شدم و جواب شنیدم که مهمان ها هنوز نیامده اند اما همسرم وقتی برای خرید به بازار رفته بود مغازه هایی که از آنها نسیه خرید می کرد به علت بدهی زیاد ، دیگر حاضر به نسیه دادن نبودند و همسرم هم رویش نشده اصرار کند....
🔹با ناراحتی به معراج شهدا برگشتم و در حسینیه با استخوانهای شهیدی که امروز تفحص شده بود به راز و نیاز پرداختم....
🔹"این رسمش نیست با معرفت ها... ما به عشق شما از رفاهمان در تهران بریدیم.... راضی نشوید به خاطر مسائل مادی شرمنده ی خانواده مان شویم.... " گفتم و گریه کردم....
🔹دو ساعت در راه شلمچه تا اهواز مدام با خودم زمزمه کردم : «شهدا! ببخشید... بی ادبی و جسارتم را ببخشید... »
🔹وارد خانه که شدم همسرم با خوشحالی به استقبال آمد و خبر داد که بعد از تماس من کسی درب خانه را زده و خود را پسرعموی من معرفی کرده و عنوان کرده که مبلغی پول به همسرت بدهکارم و حالا آمدم که بدهی ام را بدهم.... هر چه فکرکردم ، یادم نیامد که به کدام پسرعمویم پول قرض داده ام.... با خودم گفتم هر که بوده به موقع پول را پس آورده...
🔹لباسم را عوض کردم و با پول ها راهی بازار شدم.... به قصابی رفتم... خواستم بدهی ام را بپردازدم که در جواب شنیدم :
🔹بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است... به میوه فروشی رفتم...به همه ی مغازه هایی که به صاحبانشان بدهکار بودم سر زدم... جواب همان بود....بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است...
گیج گیج بودم... مات مات... خرید کردم و به خانه بر گشتم و در راه مدام به این فکر می کردم که چه کسی خبر بدهی هایم را به پسرعمویم داده است؟ آیا همسرم ؟
🔹وارد خانه شدم و پیش از اینکه با دلخوری از همسرم بپرسم که چرا جریان بدهی ها را به کسی گفته .... با چشمان سرخ و گریان همسرم مواجه شدم که روی پله های حیاط نشسته بود و زار زار گریه می کرد....
🔹جلو رفتم و کارت شناسایی شهیدی را که امروز تفحص کرده بودیم را در دستان همسرم دیدم.... اعتراض کردم که: چند بار بگویم تو که طاقت دیدنش را نداری چرا سراغ مدارک و کارت شناسایی شهدا می روی؟
🔹همسرم هق هق کنان پاسخ داد : خودش بود.... بخدا خودش بود.... کسی که امروز خودش را پسرعمویت معرفی کرد صاحب این عکس بود.... به خدا خودش بود.... گیج گیج بودم.... مات مات....
کارت شناسایی را برداشتم و راهی بازار شدم... مثل دیوانه ها شده بودم.... عکس را به صاحبان مغازه ها نشان می دادم.... می پرسیدم : آیا این عکس ، عکس همان فردی است که امروز.....؟
🔹نمی دانستم در مقابل جواب های مثبتی که می شنیدم چه بگویم...مثل دیوانه هاشده بودم.. به کارت شناسایی نگاه می کردم....
🔹شهید سید مرتضی دادگر.... فرزند سید حسین... اعزامی از ساری...
وسط بازار ازحال رفتم...
🔹ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون🌹
❤️🩹اگر دلت شکست حداقل به یک نفر ارسال کن😭
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
میروی مشهد خیابانها، شلوغ
شهر قم کل شبستانها، شلوغ
کربلا که کل ایوانها، شلوغ
اربعین حتی بیابانها، شلوغ
هیچ کس مثل تو بیزوار نیست، حسن جان.🖤😭
شهر قم کل شبستانها، شلوغ
کربلا که کل ایوانها، شلوغ
اربعین حتی بیابانها، شلوغ
هیچ کس مثل تو بیزوار نیست، حسن جان.🖤😭
💢ماجرای بوسه سید شهید مقاومت بر دست رهبری شهید چه بود؟
🔻شهید سید نصرالله:اولین جلسه کنفرانس بینالمللی حمایت از انتفاضه بود و سخنران آن مقام معظم رهبری سید علی خامنهای،پس از سخنرانی، هنگامی که آقا در حال عبور از سالن کنفرانس بودند، خودم را به آقا رسانده،خم شده و دست ایشان را بوسیدم.
🔻پس از آن عده ای از برادران از من پرسیدند چرا اینکار را کردی به آنها گفتم: امسال رسانههای جهانی مرا به عنوان "مرد سال" نامیدهاند و در کشورهای عربی نیز عنوان "موفقترین رهبر جهان عرب" را به من دادهاند. دیروز چون مراسم به طور مستقیم در جهان پخش میشد و همه مسولان عرب شرکت کرده بودند،مناسب دیدم به همه بگویم که من سرباز رهبر انقلابم و افتخار میکنم که شاگرد ایشان هستم.
#امام_شهیدم💔
#پشتیبانولایتفقیهباشید
#جمهوریاسلامیحرماست
#ایرانقویومقتدر
#اللهمعجللولیکالفرج
🇮🇷
🔻شهید سید نصرالله:اولین جلسه کنفرانس بینالمللی حمایت از انتفاضه بود و سخنران آن مقام معظم رهبری سید علی خامنهای،پس از سخنرانی، هنگامی که آقا در حال عبور از سالن کنفرانس بودند، خودم را به آقا رسانده،خم شده و دست ایشان را بوسیدم.
🔻پس از آن عده ای از برادران از من پرسیدند چرا اینکار را کردی به آنها گفتم: امسال رسانههای جهانی مرا به عنوان "مرد سال" نامیدهاند و در کشورهای عربی نیز عنوان "موفقترین رهبر جهان عرب" را به من دادهاند. دیروز چون مراسم به طور مستقیم در جهان پخش میشد و همه مسولان عرب شرکت کرده بودند،مناسب دیدم به همه بگویم که من سرباز رهبر انقلابم و افتخار میکنم که شاگرد ایشان هستم.
#امام_شهیدم💔
#پشتیبانولایتفقیهباشید
#جمهوریاسلامیحرماست
#ایرانقویومقتدر
#اللهمعجللولیکالفرج
🇮🇷
ما به قربان بودنتان رهبرم..
حسرتِ فدا شدن در راهِ
پدر شهیدتان بر دلمان ماند
اما جانمان بیدریغ فدای تو
ای رهبرم..!
#اللهماحفظقائدناسیدمجتبیالخامنهای
حسرتِ فدا شدن در راهِ
پدر شهیدتان بر دلمان ماند
اما جانمان بیدریغ فدای تو
ای رهبرم..!
#اللهماحفظقائدناسیدمجتبیالخامنهای
💠استاد مرحوم سید محمدحسن قاضی می فرمایند :💠
"زمانی از دست یکی از مشکلات زندگی ام، که همیشه با آن درگیر بودم به تنگ آمده بودم و نمی دانستم چه باید بکنم.
در آن هنگام پدرم را دیدم که نزد من آمد و گفت :
این مشکل بخشی از سیر و سلوک است و خداوند آنرا مقرر فرموده است.
باید با آن بسازی که برای رشدت لازم است."
📙 کتاب عطش، ص ۳۵۷
انتشارات شمس الشموس
"زمانی از دست یکی از مشکلات زندگی ام، که همیشه با آن درگیر بودم به تنگ آمده بودم و نمی دانستم چه باید بکنم.
در آن هنگام پدرم را دیدم که نزد من آمد و گفت :
این مشکل بخشی از سیر و سلوک است و خداوند آنرا مقرر فرموده است.
باید با آن بسازی که برای رشدت لازم است."
📙 کتاب عطش، ص ۳۵۷
انتشارات شمس الشموس
🍃پیوند قرآن با زندگی
🍂کوتاهیِ دنیا را باور کنید.🍂
🔶وَيَوْمَ يَحْشُرُهُمْ كَأَن لَّمْ يَلْبَثُواْ إِلاَّ سَاعَةً مِّنَ النَّهَارِ......
یونس ۴۵
🔶و روزى كه خداوند آنان را محشور و جمع مى كند، گويا جز ساعتى از روز را نمانده اند.
💥عظمت روز قيامت چنان است كه زندگانى پيش از آن بسيار كوتاه جلوه مى كند.
🍁و انسان در روز قیامت، به کوتاهیِ زندگی دنیا پی می بَرَد و می فهمد که دنیا درمقابل آخرت، نیم روزی بیش نبوده است.
✅پس زيانكاران واقعى آنانند كه با تكذيب قيامت، از بهره هاى ابدى آخرت محرومند و تنها به لذّات کوتاه دنيوى قانعند.
🍂کوتاهیِ دنیا را باور کنید.🍂
🔶وَيَوْمَ يَحْشُرُهُمْ كَأَن لَّمْ يَلْبَثُواْ إِلاَّ سَاعَةً مِّنَ النَّهَارِ......
یونس ۴۵
🔶و روزى كه خداوند آنان را محشور و جمع مى كند، گويا جز ساعتى از روز را نمانده اند.
💥عظمت روز قيامت چنان است كه زندگانى پيش از آن بسيار كوتاه جلوه مى كند.
🍁و انسان در روز قیامت، به کوتاهیِ زندگی دنیا پی می بَرَد و می فهمد که دنیا درمقابل آخرت، نیم روزی بیش نبوده است.
✅پس زيانكاران واقعى آنانند كه با تكذيب قيامت، از بهره هاى ابدى آخرت محرومند و تنها به لذّات کوتاه دنيوى قانعند.
ᯓ܍𖠇܍݊܍𖠇܍݊܍𖠇܍݊܍𖠇܍݊܍𖠇܍
زن بخاطر ارزش و کرامتی که دارد باید با رعایت حجاب محفوظ بماند و خود را حراج نکند و در بازار سوداگران شهوت خود را به بهای چند نگاه و لبخند نفروشد.
ᯓ܍݊܍݊܍⊱••⊰𖠇⊱••━═┅┄┄•
زن بخاطر ارزش و کرامتی که دارد باید با رعایت حجاب محفوظ بماند و خود را حراج نکند و در بازار سوداگران شهوت خود را به بهای چند نگاه و لبخند نفروشد.
ᯓ܍݊܍݊܍⊱••⊰𖠇⊱••━═┅┄┄•
من میگذارم عاقبت سر، بر ضریحت
آخر شود چشمم مُنور ،بر ضریحت
می پاشم ای مولا کنار خادمانت
روزی گلاب ناب قمصر، بر ضریحت
حتی خیالش هم مرا دیوانه کرده...
صبح دوشنبه دست نوکر، بر ضریحت
کوری چشم قوم وهابیّت آقا
با زر بکوبم نام حیدر ، بر ضریحت
صحنت محل اجتماع عرشیان و
کرده تبرُک جبرئیل پر ، بر ضریحت
شکر خدا گویم من از فیض زیارت
دارم به لب، الله اکبر بر ضریحت
دیدم به خوابم که شبی در زیر قبه
خیره شدم با دیده ی تر ، بر ضریحت
وقتی گریز روضه ها از کوچه باشد
بوسه زند مادر مکرر ، بر ضریحت
یا مُحْسِنُبِحَقِّالحسناللهمعَجِّلْلِوَلِيِّكَالفَرَج🖤
آخر شود چشمم مُنور ،بر ضریحت
می پاشم ای مولا کنار خادمانت
روزی گلاب ناب قمصر، بر ضریحت
حتی خیالش هم مرا دیوانه کرده...
صبح دوشنبه دست نوکر، بر ضریحت
کوری چشم قوم وهابیّت آقا
با زر بکوبم نام حیدر ، بر ضریحت
صحنت محل اجتماع عرشیان و
کرده تبرُک جبرئیل پر ، بر ضریحت
شکر خدا گویم من از فیض زیارت
دارم به لب، الله اکبر بر ضریحت
دیدم به خوابم که شبی در زیر قبه
خیره شدم با دیده ی تر ، بر ضریحت
وقتی گریز روضه ها از کوچه باشد
بوسه زند مادر مکرر ، بر ضریحت
یا مُحْسِنُبِحَقِّالحسناللهمعَجِّلْلِوَلِيِّكَالفَرَج🖤
#ماجرای_روز؛ سالگرد ارتحال مرحومه میردامادی مادرگرامی رهبر شهید انقلاب
حق مادرم بر من پایانناپذیر است/ ارادت من به حضرت موسی(علیه السلام) متاثر از مادرم است
مادرم یک خانم بسیار فهمیده، باسواد، کتابخوان، دارای ذوق شعری و هنری، با دیوان حافظ مأنوس و با قرآن و حدیث کاملاً آشنا بود. ایشان زنی بامعرفت و آدمی بود پر از اطّلاعات. آیات و احادیث زیادی حفظ بود و متن قرآن و روایت را هم خیلی خوب میفهمید؛ یعنی کمتر آیه و حدیثی بود که خوانده شود و ایشان نفهمد. مادرم به خاطر اینکه کودکیاش را در نجف گذرانده بود و با محیط عربی خو داشت، عربی را بلد بود. اصلاً تهلهجهی عربی داشت؛ در جوانی بیشتر و بعدها کمتر. مقداری هم درس عربی پیش پدرم خوانده بود. خود من اَمثله و مقداری از شرح اَمثله را پیش مادرم خواندم و البتّه بعداً بخشهایی از جامع المقدّمات را به مادرم درس دادم. ایشان با اینکه خیلی درس رسمی عربی نخوانده بود، امّا متون عربی را میفهمید. هرچند گاهی به خاطر اینکه یک لغت را نمیدانست، ممکن بود جایی را اشتباه بخواند، امّا با یک تذکّر مختصر، فوراً میفهمید.
ایشان صدای خیلی خوبی هم داشت و قرآن را با صوت خیلی شیرین و خوبی میخواند و بعضی از آیهها را برای ما ترجمه میکرد. ما بچّهها از صدایش خوشمان میآمد و دورش جمع میشدیم؛ من، خواهرِ بعد از خودم و یک مدّتی برادر بزرگم. حالا یا جاذبهی صدایش بود یا اینکه خودش میگفت که بچّهها بیایند و بنشینند. مادرم برای خودش قرآنی داشت که از بچّگی آن را دیده بودیم.
حقوق مادرم بر من پایانناپذیر است؛ من اوّلین نغمههای خوش قرآن را از حنجرهی او شنیدم. داستانهای گوناگون قرآن و بخصوص داستانهای پیغمبران را هم از او شنیدم؛ اصلاً پایه و مایهی معلومات من از زندگی پیغمبران، همانهایی است که مادرم برایمان میگفت؛ مثلاً مادرم حضرت موسی را خیلی دوست میداشت و میگفت کارهایش جالب است و مثلاً با خدا جور خاصّی صحبت میکند. من هم همینطور هستم و به حضرت موسی ارادت مضاعفی دارم که شاید تحت تأثیر ایشان است.
شهید خامنهای به روایت خودش
🍃 اَللّهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الفَرَج
حق مادرم بر من پایانناپذیر است/ ارادت من به حضرت موسی(علیه السلام) متاثر از مادرم است
مادرم یک خانم بسیار فهمیده، باسواد، کتابخوان، دارای ذوق شعری و هنری، با دیوان حافظ مأنوس و با قرآن و حدیث کاملاً آشنا بود. ایشان زنی بامعرفت و آدمی بود پر از اطّلاعات. آیات و احادیث زیادی حفظ بود و متن قرآن و روایت را هم خیلی خوب میفهمید؛ یعنی کمتر آیه و حدیثی بود که خوانده شود و ایشان نفهمد. مادرم به خاطر اینکه کودکیاش را در نجف گذرانده بود و با محیط عربی خو داشت، عربی را بلد بود. اصلاً تهلهجهی عربی داشت؛ در جوانی بیشتر و بعدها کمتر. مقداری هم درس عربی پیش پدرم خوانده بود. خود من اَمثله و مقداری از شرح اَمثله را پیش مادرم خواندم و البتّه بعداً بخشهایی از جامع المقدّمات را به مادرم درس دادم. ایشان با اینکه خیلی درس رسمی عربی نخوانده بود، امّا متون عربی را میفهمید. هرچند گاهی به خاطر اینکه یک لغت را نمیدانست، ممکن بود جایی را اشتباه بخواند، امّا با یک تذکّر مختصر، فوراً میفهمید.
ایشان صدای خیلی خوبی هم داشت و قرآن را با صوت خیلی شیرین و خوبی میخواند و بعضی از آیهها را برای ما ترجمه میکرد. ما بچّهها از صدایش خوشمان میآمد و دورش جمع میشدیم؛ من، خواهرِ بعد از خودم و یک مدّتی برادر بزرگم. حالا یا جاذبهی صدایش بود یا اینکه خودش میگفت که بچّهها بیایند و بنشینند. مادرم برای خودش قرآنی داشت که از بچّگی آن را دیده بودیم.
حقوق مادرم بر من پایانناپذیر است؛ من اوّلین نغمههای خوش قرآن را از حنجرهی او شنیدم. داستانهای گوناگون قرآن و بخصوص داستانهای پیغمبران را هم از او شنیدم؛ اصلاً پایه و مایهی معلومات من از زندگی پیغمبران، همانهایی است که مادرم برایمان میگفت؛ مثلاً مادرم حضرت موسی را خیلی دوست میداشت و میگفت کارهایش جالب است و مثلاً با خدا جور خاصّی صحبت میکند. من هم همینطور هستم و به حضرت موسی ارادت مضاعفی دارم که شاید تحت تأثیر ایشان است.
شهید خامنهای به روایت خودش
🍃 اَللّهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الفَرَج
🔴 خانم های محترم
دختر های محترم
به حرمت خدا
به حرمت پیامبر
به حرمت امام حسین
برای خوشبختی خودتان
حجابتات را رعایت کنید
بی حجابی برخی از شما
دین و زندگی خودتان
و دیگران را خراب می کند
این کاملاً روش است که این ماجرای سیاه صهیونی آمریکای جامعه
چه آسیب های بسیاری دارد
بزرگواران لجبازی نکنید نمی ارزد
شما با این کارتان شاد می کنید قاتلان بچه های شهید مدرسه میناب، لامرد، و دیگر مردم شهید، و پدر شهید ما، همان که برای ما کم نگذاشت، و فرار نکرد و فدایی کشور و ما مردم شد، همراه با تعدادی از خانواده شهید اش در اتاق کارش در خانه اش شهید شدند،
رهبر شهید با وجودی که می توانست شاهانه زندگی کند، ولی مانند جدش ساده ساده پاک و خوب زندگی کرد
شما که ظالم نیستید
به مرگ خودم این کارتان ظلم است
هم به خودتان و هم به دیگران
لطفاً لطفاً لطفاً
از افراد منحرف شده تقلید نکنید
آن جماعت در روز حساب رسی
گیر می کنند
خداوند از حق الناس نمی گذرد
حق الناس - يعنی - حق مردم
آقايان محترم و خانم های محترم
ما سال هاست که در جنگ ترکیبی هستیم، یعنی جنگ نظامی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و...
حواسمان به غیرت و حیاء خود باشد، که دشمنان پلید آن را هم نشانه گرفته اند سال هاست
نمی ارزد نمی ارزد
که عده ای به خاطر یه مشت دلار خونی صهیونی و آمریکای، خود را به بد نامی می کشانند❗️
( ای مِهربانان، خارج درس عبرت بزرگی است برای ما، لطفاً به آن خوب توجه کنید، که چه بودند و چه ها کردند با آنها، افراد پلید و سودجو )
دختر های محترم
به حرمت خدا
به حرمت پیامبر
به حرمت امام حسین
برای خوشبختی خودتان
حجابتات را رعایت کنید
بی حجابی برخی از شما
دین و زندگی خودتان
و دیگران را خراب می کند
این کاملاً روش است که این ماجرای سیاه صهیونی آمریکای جامعه
چه آسیب های بسیاری دارد
بزرگواران لجبازی نکنید نمی ارزد
شما با این کارتان شاد می کنید قاتلان بچه های شهید مدرسه میناب، لامرد، و دیگر مردم شهید، و پدر شهید ما، همان که برای ما کم نگذاشت، و فرار نکرد و فدایی کشور و ما مردم شد، همراه با تعدادی از خانواده شهید اش در اتاق کارش در خانه اش شهید شدند،
رهبر شهید با وجودی که می توانست شاهانه زندگی کند، ولی مانند جدش ساده ساده پاک و خوب زندگی کرد
شما که ظالم نیستید
به مرگ خودم این کارتان ظلم است
هم به خودتان و هم به دیگران
لطفاً لطفاً لطفاً
از افراد منحرف شده تقلید نکنید
آن جماعت در روز حساب رسی
گیر می کنند
خداوند از حق الناس نمی گذرد
حق الناس - يعنی - حق مردم
آقايان محترم و خانم های محترم
ما سال هاست که در جنگ ترکیبی هستیم، یعنی جنگ نظامی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی و...
حواسمان به غیرت و حیاء خود باشد، که دشمنان پلید آن را هم نشانه گرفته اند سال هاست
نمی ارزد نمی ارزد
که عده ای به خاطر یه مشت دلار خونی صهیونی و آمریکای، خود را به بد نامی می کشانند❗️
( ای مِهربانان، خارج درس عبرت بزرگی است برای ما، لطفاً به آن خوب توجه کنید، که چه بودند و چه ها کردند با آنها، افراد پلید و سودجو )
🏴🇮🇷یاڪریم_آل_طاها❤️
حسن شدی که غریبی همیشه ناب بماند
رد دو دست ابالفضل روی آب بماند
حسن شدی که سوال غریب کیست در عالم
میان کوچه و گودال بی جواب بماند
🌹شهادت_پیامبر_اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم )🖤
شهادت_امام_حسن علیه السلام 🖤
تسلیٺ_باد🖤
حسن شدی که غریبی همیشه ناب بماند
رد دو دست ابالفضل روی آب بماند
حسن شدی که سوال غریب کیست در عالم
میان کوچه و گودال بی جواب بماند
🌹شهادت_پیامبر_اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم )🖤
شهادت_امام_حسن علیه السلام 🖤
تسلیٺ_باد🖤
بنا بر حدیث امام باقر(علیه السلام) منظور از مضطر در آیه (اَمَّن یجیبالمضطر اذ ادعاه و یکشف السؤ) شخص امام زمان(عج الله تعالی فرج الشریف ) است.⛅️
پینوشت:✍ گویا ایشان هر لحظه منتظر ظهور و گشایش در کارها هستند و از شدت این انتظار همیشه مضطر و لحظه شمار میباشد😭 تا به مومنین و انسانها ، یاری نمایند و جهان را از شر مستکبران نجات و زمین را آباد نمایند.✊
اللهم عجل لولیک الفرج 🤲
پینوشت:✍ گویا ایشان هر لحظه منتظر ظهور و گشایش در کارها هستند و از شدت این انتظار همیشه مضطر و لحظه شمار میباشد😭 تا به مومنین و انسانها ، یاری نمایند و جهان را از شر مستکبران نجات و زمین را آباد نمایند.✊
اللهم عجل لولیک الفرج 🤲
شباهت پدر و پسر... 🥲♥️
🌱 اللهمَّ اجْعَل قائدنا و سَیدنا السَیّد المجتبی الخامنه ای فی دِرعِکَ الحَصینَةِ الَّتی تَجْعَلُ فیها مَن تُرید.
امام_سیدمجتبی_خامنهای
🌱 اللهمَّ اجْعَل قائدنا و سَیدنا السَیّد المجتبی الخامنه ای فی دِرعِکَ الحَصینَةِ الَّتی تَجْعَلُ فیها مَن تُرید.
امام_سیدمجتبی_خامنهای
تو را به خاک دهیم و به خانه برگردیم؟!
به روزمرگیِ نحسِ این زمـــانـه برگردیم؟!
🔹حاشا و کلا...
#عشـقدلافروز💚
یاد شـهدا و امام شـهدا با صلوات 🌹
به روزمرگیِ نحسِ این زمـــانـه برگردیم؟!
🔹حاشا و کلا...
#عشـقدلافروز💚
یاد شـهدا و امام شـهدا با صلوات 🌹
شب اعزام، زود رفت خوابید، می ترسید صبح خواب بماند، به مامانم سپرده بود زنگ بزند، ساعت کوک کرد، گوشیاش را تنظیم کرد و به من هم سفارش کرد بیدارش کنم، طاقتم طاق شد و زدم به سیم آخر، کوک ساعت را برداشتم، موبایلش را از تنظیم زنگ خارج کردم، باتری تمام ساعتهای خانه را در آوردم، می خواستم جا بماند حدود ساعت سه خوابم برد به این امید که وقتی بیدار شدم کار از کار گذشته باشد، موقع نماز صبح، از خواب پرید نقشههایم، نقشه بر آب شد او خوشحال بود و من ناراحت، لباس هایش را اتو زدم پوشید و رفتیم خانهی مامانم؛ مامانم ناراحت بود، پدرم توی خودش بود همه دمغ بودیم، ولی محسن برعکس همه، شاد و شنگول، توی این حال شلم شوربای ما جوک می گفت، میخواستم لهش کنم، زود ازش خداحافظی کردم و رفتم توی اتاقم.
من ماندم و عکسهای محسن مثل افسرده ها گوشه ای دراز کشیدم فقط به عکسش که روی صفحه گوشی ام بود نگاه می کردم تا صفحه خاموش میشد دوباره روشن می کردم، روزهای سختی بود.
🌷شهید محسن حججی🌷
📚 کتاب "سربلند"
من ماندم و عکسهای محسن مثل افسرده ها گوشه ای دراز کشیدم فقط به عکسش که روی صفحه گوشی ام بود نگاه می کردم تا صفحه خاموش میشد دوباره روشن می کردم، روزهای سختی بود.
🌷شهید محسن حججی🌷
📚 کتاب "سربلند"