💎آلبوم عکسوخاطره💎
98 subscribers
4.11K photos
627 videos
47 files
2.22K links
ملتی که تاریخ نخواند حتما آنرا تجربه می‌کند

👇
فلسفه تاریخ یعنی #تکرار آن در آینده‌
👇

کاری نکنیم تا #عبرت آیندگان شویم،
👇
وای اگر قصه ما عبرت تاریخ شود...!

💎 کانالِ #مسعود_فدک
Download Telegram
#آیت‌_الله_جوادی_آملی:
وقتی فردی بی حجاب و بدحجاب وارد مغازه تان می شود چه اصراری دارید جنسی به او بفروشید؟
شخصی با پوشش زننده به مغازه ما می‌آید بی تفاوت نباشیم و به او جنس و خدمت ندهید مگر انزجار بر ما واجب نیست؟ بعد انتظار داریم دعایمان مستجاب بشود.
♨️چقدر این روزها به این دعا            نیاز داریم

اَللّهُمّ اِنّا نَشْکوُ اِلَیْکَ فَقْدَ نَبِیِّنا صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَالِهِ

خدایا ما به تو شکایت کنیم از نبودن پیامبرمان که درودهاى تو بر او و آلش باد
وَغَیْبَهَ وَلِیِّنا وَکَثْرَهَ عَدُوِّنا وَقِلَّهَ عَدَدِنا وَشِدّهَ الْفِتَنِ بِنا وَتَظاهُرَ الزَّمانِ عَلَیْنا
و از غیبت مولایمان و از بسیارى دشمنان و کمى افرادمان و از سختى آشوبها و از کمک دادن اوضاع زمانه به زیان ما
فَصَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَالِهِ وَاَعِنّا عَلى ذلِکَ بِفَتْحٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ
پس درود فرست بر محمد و آلش و کمک ده ما را بر این اوضاع به گشایش فورى
وَبِضُرٍّ تَکْشِفُهُ وَنَصْرٍ تُعِزُّهُ وَسُلْطان حقٍّ تُظْهِرُهُ
از طرف خود و برطرف کردن رنج وناراحتى و یارى با عزت و ظاهر ساختن سلطنت حقه
وَرَحْمَهٍ مِنْکَ تَجَلِّلُناها وَعافِیَهٍ مِنْکَ تُلْبِسُناها بِرَحْمَتِکَ یا اَرْحَم الرّاحمین
و رحمتى از جانب تو که ما را فراگیرد و تندرستى از طرف تو که ما را بپوشاند به رحمتت اى مهربانترین مهربانان
و هرگز چشمان خود را به نعمتهای مادّی، که به گروه هایی از آنان داده ایم، میفکن! اینها شکوفه های زندگی دنیاست تا آنان را در آن بیازماییم و...

ترجمه آیه 131 سوره طه

#حدیث
یک روز ابراهیم زنگ زد و گفت: ماشینت رو امروز استفاده می کنی؟ گفتم: نه همینطوری جلوی در خونه افتاده! آمد ماشین را گرفت و گفت تا عصر بر می گردم، وقتی برگشت گفتم کجا بودی؟ گفت مسافر کشی!
تعجب کردم، بعد گفت: بیا با هم بریم چند جا و برگردیم و بعد گفت: اگر توی خونه برنج و روغن یا چیزی دارید به همراه خودت بیار، رفتیم فروشگاه و مقداری برنج و روغن و ... خریدیم، از پول هایی که فروشنده می داد، مشخص بود که واقعا رفته مسافرکشی، سپس هر چه خریده بود را به پایین شهر بردیم و به خانواده هایی دادیم.
بعد فهمیدم که اینها خانواده هایی هستند که همسرنشان در جبهه هستند و رزمنده هستند و برای زندگی با مشکل مواجه شده اند.

🌷شهید ابراهیم هادی🌷

📚 کتاب "سلام بر ابراهیم"
جای خالی بعضی آدمها را نمی توان پر کرد؛
همانهایی که جای خالی شان همه جا را پر میکند؛

سردار عشق ♥️

یاد شـ‌هدا و امام شـ‌هدا با صلوات 🌹
هر آنچه درون توست، بیرونت را میسازد!
«درون را آباد کن تا بیرونت آباد شود
و بیرونت را آباد کن تا آبادی درونت پایدار بماند »🤍🌱

#خدا_تو_قلبته
🔴 ❤️ پدرها بی صدا پیر می‌شوند

وقتی وارد آشپزخانه خانه پدرم شدم،
او را دیدم؛
مردی هشتاد و هفت ساله با دست‌هایی لرزان که قوطی کنسرو را در دست گرفته بود و همان‌طور سرد و بدون گرم کردن،
آرام‌آرام از داخل آن غذا می‌خورد.

بعدها فهمیدم از یک چیز بیشتر از هر چیزی می‌ترسیده؛
اینکه اگر از من کمک بخواهد،
او را به خانه سالمندان بفرستم.

بی‌اختیار قوطی فلزی سرد را از دستش گرفتم و گفتم:
بابا، چرا حداقل داخل قابلمه گرمش نکردی..؟
لحنم تندتر از چیزی بود که قصدش را داشتم. خسته بودم اما او حتی سرش را بالا نیاورد.
بعد از چند لحظه، خیلی آرام گفت: دیگر کار با دکمه‌ها گاز را بلد نیستم، گیج می‌شوم.

همان یک جمله کافی بود تا چیزی در دلم فرو بریزد.

ماه‌ها بود که به بهانه مشغله کاری،
گرفتاری زندگی و هزار دلیل دیگر،
دیدنش را عقب می‌انداختم.

اما حقیقت چیز دیگری بود.

دیدن مردی که همیشه تکیه‌گاهم بود و حالا آرام‌آرام توانش را از دست می‌داد،
برایم دردناک‌تر از آن بود که بتوانم با آن روبه‌رو شوم.

تماس‌های تلفنی کوتاه ما در حد سلام و علیک و توصیه های پزشکی و سلامتی اش است
با خودم فکر می‌کردم که به فکرش هستم،
اما حالا می‌فهمیدم بیشتر از او،
داشتم خودم را از احساس گناه نجات می‌دادم.

صندلی را جلو کشیدم و روبه‌رویش نشستم.
خانه سرد بود.
بخاری روی کمترین درجه تنظیم شده بود تا قبض گاز کمتر شود.

او هم انگار از آخرین باری که دیده بودمش کوچک‌تر شده بود.
بعد با صدایی لرزان گفت: ببخش پسرم…
نخواستم مزاحم زندگیت بشوم.
می‌دانم گرفتار هستی.

بعد دستش را روی میز گذاشت و آهسته ادامه داد:
فقط نمی‌خواهم از خانه‌ام بروم.
نگاهش به سمت پذیرایی رفت.

تمام دنیایش ،خاطراتش همین منزل بود.
چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: اگر بگویم به کمک احتیاج دارم،
حتماً مرا از این خانه می‌بری.
و اگر از اینجا بروم…
دیگر هیچ چیز برایم باقی نمی‌ماند.
همین‌جا فقط منتظر مانده‌ام.

حرفش مثل پتکی بر سرم فرود آمد.

ناگهان فهمیدم مدتی طولانی او را نه به چشم پدر،
بلکه مثل یک مشکل نگاه کرده بودم؛
مشکلی که باید هرچه زودتر برایش راه‌حلی پیدا می‌کردم.

فراموش کرده بودم همین مرد سال‌های جوانی‌اش را با سخت‌ترین کارها گذرانده تا من آینده بهتری داشته باشم.
تمام غرورش حالا در همین استقلال کوچک باقی مانده بود.

هیچ بحثی نکردم.
فقط بلند شدم،
سوپ را داخل قابلمه ریختم و روی شعله گذاشتم. و با هم غذا خوردیم

بعد از مدتی طولانی،
به پنجره بخارگرفته خیره شد و جمله‌ای گفت که هنوز هم در ذهنم زنده است.

هرچه آدم پیرتر می‌شود، خواسته‌هایش کمتر می‌شود.
دیگر دنبال چیزهای بزرگ نیست.
فقط می‌خواهد احساس کند هنوز برای کسی مهم است.

فقط دلش آدم‌های خودش را می‌خواهد.
آن لحظه تازه فهمیدم چقدر اشتباه کرده بودم.
او با من مخالفت نمی‌کرد.

داشت به آخرین تکه‌های زندگی‌اش چنگ می‌زد.
بیش از هر چیز به پسرش احتیاج داشت.
کسی که بی‌سروصدا نامه‌ها و قبض‌هایش را مرتب کند.
کنارش بنشیند.
چای بخورد.
حرف بزند.

و نگذارد سکوت خانه، بوی تنهایی بگیرد.
وقتی جوان هستیم،
فکر می‌کنیم عشق یعنی حل کردن همه مشکلات.

اما وقتی پدر و مادرمان پیر می‌شوند،
می‌فهمیم عشق یعنی کنارشان بودن.

حتی وقتی هیچ کاری از دستمان برنمی‌آید.
همان روز، تمام فکرهای فرستادنش به خانه سالمندان را کنار گذاشتم.

از آن زمان، هر جمعه به دیدنش می‌روم.

بی‌هیچ بهانه‌ای.
گاهی خرید خانه را انجام می‌دهم.

گاهی نوه‌هایش را همراه خودم می‌برم تا با سر و صدا و خنده، سکوت خانه را بشکنند.

اما بیشتر وقت‌ها فقط کنار هم روی همان مبل‌های قدیمی می‌نشینیم،
از خاطرات قدیم می‌گوید،
از سختی‌هایی که هیچ‌وقت به زبان نیاورده بود و از آرزوهایی که همه را خرج آینده من کرده بود.

آن وقت است که بیشتر از همیشه می‌فهمم پدرها چقدر بی‌صدا پیر می‌شوند.

خوب می‌دانم روزی خواهد رسید که آن صندلی برای همیشه خالی بماند.😔

و آن روز، هیچ خانه بزرگ‌تر،
هیچ حساب بانکی پرتر و هیچ موفقیت شغلی،
حتی یک ساعت از دست‌رفته کنار پدری را که همه زندگی‌اش را برای من گذاشت،
به من برنخواهد گرداند.

اگر پدر و مادرتان هنوز در کنارتان هستند،
آن‌ها را به چشم یک مسئولیت یا باری بر دوش خود نبینید.
بیشتر از پول، نصیحت یا راه‌حل،
به حضور شما احتیاج دارند.

گاهی تنها چیزی که دل یک پدر یا مادر سالخورده را آرام می‌کند،
این است که فرزندش در را باز کند،
وارد خانه شود و بگوید:

سلام بابا… سلام مامان…
امروز فقط دلم خواست چند ساعتی کنارتان باشم.

👈قدر این لحظه‌ها را تا هستند بدانید .❤️🙏🌷
مرحوم آیت الله ناصری :
هر کاری داری ، هر مشکلی داری ، هر گرفتاری داری یابن الحسن را فراموش نکن...

همه مشکلات اجتماع ما باید به دست امام زمان [علیه السلام] حل بشود ، چون مسئولیت عالم وجود به عهده اوست آقا .

در هر مشکل دنیوی و اخروی در خانه امام زمان را بزن و یابن الحسن بگو ان شاء الله در را برویت باز میکنند.
روضه نمازشب
صغیر و کبیرِ عالم گرفتارت شدن
همه ی عالم و آدم عاشقا گرفتارت شدن

*اما کار خودت به یه جایی رسید یه جوری خودت گرفتار شدی که تو این عالم دیگه به کسی نباید بگن گرفتار.چند ساله پیش یه خانم جوان بیست و چند ساله ای دیدن تو مسیر دوتا پا نداره هی دستاشو رو زمین میزنه به یه وضع سختی تو مسیر میره
یه زائری رفت جلو گفت :خواهرم دخترم عزیزم با این وضع پاهات زخم میشه اذیت میشی خب تو مسیر ماشین راه بیفت
گفت: نه من اینجوری راحت ترم گفت: ما تو رو اینجوری میبینیم خجالت میکشیم
ما طاقت نداریم ببینیم ناموس شیعه با این وضع داره راه میره یهو دیدن این زن عراقی بغضش ترکید گفت :دیگه اینجوری نگو و "عمه السکینه و عمه الحمیده و عمه العاتکه وا اماه مائت رقیه"شما نبودین کربلا یه جوری این زن و بچه رو راهی کردن بماند و رقیه دیگه جان داد یا اباعبدالله میگه: وقتی این زن و بچه رسیدن کربلا "والهاشمیات والعلویات والفاطمیات یحمل العصاء والخشعه" میگه :وقتی این زن و بچه رسیدن کربلا هر کدوم یه چوب دستی داشتن با یه وضعی اینا رسیدن کربلا اصلا نمیتونستن رو پا بایستن مقتل نوشته "وکانت دیونهن الضعیف"چشم هاشون دیگه رنگ و سویی نداشت پاها همه زخم پر تاول ..میگن: کاروان که رسید کربلا عمهٔ ما یهو ناله زد"اشم ریحل الحسینی"بوی حسین داره میاد بویِ حسین, کربلا رو گرفته "کبت الزینب علی التراب"خانم خودشو انداخت روی این خاکها شروع کرد روضه خوندن"هذا مسرع الحسینی، هذا المذبح الحسینی،هذا المقتل الحسین"جای جای کربلا را به این زن و بچه نشون داد بعضیا بهتشون برده.. امام سجاد فرمود: اَنَا" انْظَر" من دیدم "سَقَط الْحُسین قرب المسرع"دیدم حسین نزدیک گودال افتاد صورت زخمی پهلو زخم"گودال" یه گودال عریض و پهن نبوده میگن یه گودالی بوده قبلا آب گرفتگی داشت. مرحوم آقای مرعشی میگفت: اصلا یه نفر نمیتونست راحت دراز بکشه تو این گودال یه آب گرفتگی جمع شده بود میگه بدن آقای ما به خودش پیچیده شده بود از اینجا به بعد دیگه زیارت ناحیه مقدسه است.امام زمان میفرماید:"و اخْتَلَفَتْ بِالاِنْقِباضِ وَ الاِنْبِساطِ شِمالُک َ وَ یَمینُک "میفرماید :جد ما مثل یه بچه کوچیک جنین دراز کشیده بود.میگن:
وقتی سنان اومد تو گودال دید آقای ما لباش بهم میخوره بذارین زنها گریه کنن خودشونو بزنن کی بود روز اربعین دست عمه ما رو بگیره.میگن: اینقدر رباب لطمه زد اینقدر سکینه لطمه زد.میگه :سنان وقتی وارد شدگفت: حسین صدات منو خسته کرده دیگه بسه دیگه داری حوصله مو سر میبری میگه :نیزه رو بلند کرد شمر گفت: سنان مگه نمیبینی زینب داره میبینه
گفت: چیکار کنم!؟گفت: حالا که دختر علی داره میاد بیا بدن رو برگردون*
🌿
#سلام_امام_زمانم 🖤

هرچند که غم سرآمده در جانم
تا آخر عمـر منـتظر می مانم

بی صبرم و هر لحظه برايش يارب
عجّل لوليک الفرج می خوانم

#اللهم_عجل_لوليڪ_الفرج 🤲
همسر شهید نواب صفوی:

بعد از افطار به آقا گفتم:
دیگر هیچ چیزی برای سحر و افطار نداریم حتی نان خشک!

فقط لبخندی زد!
این مطلب را چند بار تا وقت استراحت شبانه آقا تکرار کردم!

سحر برخاست، آبی نوشید!
گفتم: دیدید سحری چیزی نبود؛
افطار هم چیزی نداریم!

باز آقا لبخندی زد!
بعد از نماز صبح هم گفتم!
بعد از نماز ظهر هم گفتم!
تا غروب مرتب سر و صدا کردم که هیچی نداریم!

اذان مغرب را گفتند، آقا نماز مغرب را خواند و بعد فرمود :
امشب افطارى نداریم؟

گفتم: پس از دیشب تا حالا چه عرض می‌کنم؛ نداریم، نیست!

آقا لبخند تلخی زد و فرمود : یعنی آب هم در لوله‌های آشپزخانه نیست؟!
خندیدم و گفتم :
صد البته که هست؛

رفتم و با عصبانیت سفره‌ای انداختم، بشقاب و قاشق آوردم و پارچ آب را هم گذاشتم جلوی آقا!

هنوز لیوان پر نکرده بود كه در زدند!
طبقه پایین پسر عموی آقا که مراقب ایشان بود رفت سمت در!

آمد گفت: حدود ده نفری از قم هستند.
آقا فرمود: تعارف کن بیایند بالا
همه آمدند!
سلام و تحیت و نشستند.

آقا فرمود: خانم چیزی بیاورید آقایان روزه خود را باز کنند!

من هم گفتم: بله آب در لوله‌ها به اندازه کافی هست!
رفتم و آوردم!

آقا لبخند تلخی زد و به مهمانان تعارف کرد تا روزه خود را باز کنند!

در همین هنگام باز صدای در آمد.
به آقا یوسف همان پسر عموی آقا گفتم :
برو در را باز کن، این دفعه حتماً از مشهدند!

الحمدلله آب در لوله‌ها هست فراوان!

مرحوم نواب چیزی نگفت!
یوسف رفت در را باز کرد،
وقتی كه برگشت دیدم با چند قابلمه پر از غذا آمده است!
گفتم: این‌ها چیه؟!

گفت: همسایه بغلی بود؛
ظاهراً امشب افطاری داشته‌اند،
و به علتی مهمانی آنان به‌هم خورده است!

آقا نگاهى به من کرد، خندید و رفت.
من شرمنده و شرمسار!
غذاها را کشیدم و به مهمانان دادم.
ميل کردند و رفتند.

آقا به من فرمود :
یک شب سحر و افطار بنا بر حکمتی تاخیر شد چه‌قدر سر و صدا کردی؟!

وقتی هم نعمت رسید چه‌قدر سکوت کردی؟! از آن سر و صدا خبری نیست!

بعد فرمود: مشکل خیلی‌ها همین است؛
نه سکوتشان منصفانه است و نه سر و صداشان!

وقتِ نداشتن داد می‌زنند!
وقتِ داشتن بخل و غفلت دارند!
محبوب‌ترین کار در پیشگاه خداوند

▫️امیرالمومنین علیه‌السلام فرمودند:

🔸منتظر فرج باشید و از رحمت خدا ناامید نباشید که محبوب‌ترین کار در پیشگاه خدا انتظار فرج است؛ مادامی که بنده‌ی مومن این حال انتظار را در خود حفظ کند.

📚الخصال، ص۶۱۶.
یه بار بهش گفتم:
حاج مالک همه درباره تو و کارات حرف میزنن پسر تو حرف نداری یک ، یکی👌
مثل همیشه با خنده گفت بله من یک ،یک ،یکم
منم گفتم بله مالک جان شما همیشه یک ،یک ،یکی
با صدای بلند خندید و گفت پسر خوب! من منظورم تاریخ تولدم بود من متولد
یک، یک، شصت ویک ( ۶۱/۱/۱)هستم
رفیق شهیدم ولی تو همیشه یک ،یک ،یک بودی و هستی و همیشه هوای رفیقات رو داشتی❤️
#شهید‌مالک‌رحمتی🕊
وداع پدر با پسر بی سر💔

🔰پدر  می‌خواهد جنازه پسر را ببیند. بدون آنکه خم به ابرو بیاورد بالای سر پسر می‌ایستد. پسرش سر ندارد. جسد بی سر پسر را می‌خواهد ببوسد؛ اما سری در بدن نیست. به رسم عقیله بنی هاشم خم می‌شود و رگ های بریده شده پسر را می‌بوسد. پدر با افتخار سرش را بالا می‌گیرد و می‌گوید: « سر امام حسین (علیه السلام) را بردند برای ابن زیاد؛ سر «رضا»ی من را بردند برای صدام.

🔰 پدرم بسیار باتقوا بودند. حاج آقا هیچ وقت از نحوه شهادت آقا رضا ناراحت نشدند و گریه نکردند. خیلی قوی بودند و اعتراضی نداشتند. همان روز تشییع مصاحبه تلویزیونی داشتند بعد از نماز جمعه که اصلا ناراحت نبودند و گریه نکردند.پدر خودشان فعال بودند و بسیجی. چند باری به جبهه رفته بودند و با بسیاری از شهدا و برادران سپاه در تماس بودند.

🔰برادر کوچک شهید که پسری آرام وساکت بود، بعد از رضا راهش را ادامه داد و درست در 19 سالگی شهید می شود؛ این‌بار پدر شهید 11 سال منتظر برگشتن جسد پسرش می شود و صبر این پدر شهید برای پسر دوم محک می‌خورد و قبول می‌شود.

🔰یک بار خانمی برای حاج آقا نامه نوشتند وگفته بودند از شهید حاجت گرفتند. حتی من شنیدم یکی از علما خواب دیده بودند و گفته بودند هر کس می خواهد برود کربلا برود سرخاک شهید رضائیان😭👌

🔰مزار شهید رضا رضائیان با دو دوستان همرزمش، کمی پاییـــن‌تر از مـــقبـــره آیت الله شمس آبادی در گلستان شهدا، جایی برای خلوت کردن آدم های امروزی است.

مصاحبه با برادرشهید؛
مادر شهید:
رفته بود توی سپاه، هروقت می پرسیدم: محمدجان این حقوقی که می گیری معلوم هست چه کارش می کنی؟ ولی طفره میرفت، یکروز حسابی پاپی اش شدم بالاخره از زير زبانش کشيدم گفت: مادر، بین خودمان بماند راستش من حقوقم را در راه خير مصرف ميکنم پرسیدم: کجا؟ جواب داد: دوستي داشتم که شهيد شده و حالا خانواده اش کسي را ندارند، من کل حقوقم رامیدهم به آنها، ان شاءالله ذخيرة آخرت!

دوست شهید:
برای ناهار وشام که میرفتیم اگر احساس میکرد غذا کم است بدون اینکه کسی بفهمد کم کم میخورد تا به بقیه بیشتر برسد،گاهی هم اصلا نمیخورد، ماهیانه هفتصدتومان حقوق میگرفت، همین را هم میگذاشت برای کمک به بچه ها، میگفت: من به این پول احتیاج ندارم اگر کسی نیاز دارد بدهید به او.
یک شب با هم وارد مقر یگان میشدیم که دیدم نگهبان دم در خوابش برده، خواستم بیدارش کنم، محمد نگذاشت، دستم را کشید و با صدای ملایم گفت: بیدارش نکن، خیلی آرام رفت بالای سرش و با ملایمت از خواب بیدارش کرد، نگهبان حسابی هول شده بود، محمد اسلحه اش را گرفت و گفت برو بگیر بخواب من جای شما نگهبانی میدهم.

🌷شهید محمد بنیادی🌷
🔸همسر شهید حسین رمضانی از نیروهای امنیتی در اغتشاشات دی ماه میدان علیخانی اصفهان :

🔸قاتل همسرم قبل از اعدام آب میخواست و دادن بهش و من جیگرم سوخت. چون حسین من تشنه و گرسنه از دنیا رفت‌.

🔸جمجمه ش رو شکسته بودن. ۸۰ ضربه چاقو زده بودن به پشتش. گفته بود‌ زن و بچه دارم منتظرمن ولی اونا بنزین ریختن روش و زنده زنده آتشش زدن. نه به اعدام چی آخه⁉️
تو کمتر از گندم نیستی⁉️

یه خانمی تو دانشگاه به من گفت: استاد ببخشید :کجای قرآن درباره #حجابه؟ گفتم کجای قرآن نیست؟

گفت حالا یه دونه شو بگید.
گفتم سوره مبارکه نور که هست.
سوره‌ی مبارکه نساء که هست.
صد جای دیگه هم هست.
اما همه ی آیات قرآن رو فعلاً میزارم کنار،
یه قصه کوچولو بهت میگم:

گفتم: وقتی که حضرت یوسف علیه السلام فرمودند گندم هارو انبار کنید ؛ خب انبار کردن ؛ مشرکین هم انبار کردن ؛

ولی گندم های بت پرست ها پوسید و فاسد شد ؛ چرا؟
برای اینکه یه رمزی در کار بود اونها نمی‌دونستن حضرت یوسف علیه‌ السلام می‌دونست ؛ و قرآن این رمز رو مطرح می‌کنه ؛

می‌فرماید:
فَمَا حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِي سُنْبُلِهِ ؛
( آیه ٤٧ سوره مبارکه یوسف )
حضرت یوسف علیه السلام فرمودند:
گندم هارو با پوسته و خوشه شون انبار کنید ؛ ولی مشرکین ؛
گندم هارو از پوسته و خوشه و #حجابش در آوردن ؛ بعد پوسید!

قرآن تو قلب داستان که أَحْسَنَ الْقَصَص ست ،داره میگه بابا آدم،
تو کمتر از گندم نیستی،اگر از پوسته و حجابت اومدی بیرون،آفت می‌بینی و فاسد میشی 👌
#یامهــــدے ❤️

دوباره ڪاش بہ قلبم ڪمی امید بیاید
ثمر بہ شاخ و بَرِ اين درخٺ بید بیاد

نشستہ ایم و فقط سینہ میزنیم برایش
نشستہ ایم... هزاران اگر یزید بیاید

نشستہ ایم و دعا میڪنیم این همہ آدم
دوباره مثل حسینی مگر پدید بیاید

ڪلید قفل جهان اسٺ آنڪہ رفتہ از اینجا
براے مهدے زهرا دعا ڪنید بیاید...

دلم بہ سوے حریمش پریده جمعہ بہ جمعہ
سیاه رفتہ دعا ڪرده رو سفید بیاید

خوشا دمی ڪہ "سر" از تن جدا بماند و بهتر
خوشا دمی ڪہ تن از معرڪہ شهید بیاید

#اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرجــــ
#فرج‌مولا‌صلوات🌼🍃
بالاخره اسرائیل نابود می‌شود!


تصویری دیده نشده از رهبر معظم انقلاب اسلامی حضرت امام سیدمجتبی خامنه ای ارواحنافداه
و فردا اربعین است🏴
می آید زینبی
با قامتی از غم خمیده😔

چهل روز است
حسینش را ندیده

زبان اشک😭
تنها می تواند
شرح حالش را بگوید😔

#اربعین حسینی تسلیت باد 🏴