گفتی چه خبر؟
گفتم و هرگز نشنیدی
جز دوریات ای #عشق ، بقرآن خبری نیست 😢
#عشـقدلافروز💚
یاد شـهدا و امام شـهدا با صلوات 🌹
گفتم و هرگز نشنیدی
جز دوریات ای #عشق ، بقرآن خبری نیست 😢
#عشـقدلافروز💚
یاد شـهدا و امام شـهدا با صلوات 🌹
لَیْتَ شِعْري أیْنَ اسْتَقَرَّتْ بِكَ النَّویٰ
ای کاش میدانستم
کجا، دل به تو آرام میگیرد...
#یافرجالله💚
گاهی تمامِ دعای یک عمر، فقط همین یک جمله است:
آقا... کجایی؟ 💔
【 الّلهُــمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــــ الْفَــرَج 】اَلْلَّٰھُمـَّ؏َـجِّڸْلِوَلیِّٖــღــڪَاَلْفَــرج
ای کاش میدانستم
کجا، دل به تو آرام میگیرد...
#یافرجالله💚
گاهی تمامِ دعای یک عمر، فقط همین یک جمله است:
آقا... کجایی؟ 💔
【 الّلهُــمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــــ الْفَــرَج 】اَلْلَّٰھُمـَّ؏َـجِّڸْلِوَلیِّٖــღــڪَاَلْفَــرج
«یک شب نزدیکیهای اذان صبح خواب دیدم که حمید گفت: «خانوم خیلی دلم برات تنگ شده، پاشو بیا مزار» معمولاً عصرها به سر مزارش میرفتم ولی آن روز صبح از خواب که بیدار شدم راهی گلزار شدم، همین که نشستم و گلها را روی سنگ مزار گذاشتم دختری آمد و با گریه من را بغل کرد، هقهق گریههایش امان نمیداد حرفی بزند، کمی که آرام شد گفت: «عکس شهیدتون رو توی خیابون دیدم، به شهید گفتم من شنیدم شماها برای پول رفتید، حق نیستید، باهات یه قراری میذارم، فردا صبح میام سر مزارت، اگر همسرت رو دیدم میفهمم من اشتباه کردم، تو اگه بحق باشی از خودت به من یه نشونه میدی.»
برایش خوابی را که دیده بودم تعریف کردم، گفتم: «من معمولاً غروبها میام اینجا، ولی دیشب خود حمید خواست که من اول صبح بیام سر مزارش.»
#شهید_حمید_سیاهکالی_مرادی🌷
برایش خوابی را که دیده بودم تعریف کردم، گفتم: «من معمولاً غروبها میام اینجا، ولی دیشب خود حمید خواست که من اول صبح بیام سر مزارش.»
#شهید_حمید_سیاهکالی_مرادی🌷
🔴 خواستههای پایدار در زیارت اربعین !
🔹آیت الله حائری شیرازی:
اگر موفق شدید به زیارت اربعین بروید، [فقط] چیزهایی که از شما بگیرند، چیزهایی که موقتی باشد، درخواست نکنید؛ چیزهای پایدار درخواست کن.
🌟بگو خدایا به من اخلاص بده، خدایا به من محبت بده، بگو خدایا به من ذلت_باطنی (خضوع) بده، اینها برایتان میماند....
☑️
🔹آیت الله حائری شیرازی:
اگر موفق شدید به زیارت اربعین بروید، [فقط] چیزهایی که از شما بگیرند، چیزهایی که موقتی باشد، درخواست نکنید؛ چیزهای پایدار درخواست کن.
🌟بگو خدایا به من اخلاص بده، خدایا به من محبت بده، بگو خدایا به من ذلت_باطنی (خضوع) بده، اینها برایتان میماند....
☑️
بچه که بودم فکر میکردم اگر نماز نخونیم خدا قهر میکنه.
الان فهمیدم خدا اگر قهر کنه اصلا اجازه نمیده نماز بخونیم.
الان فهمیدم خدا اگر قهر کنه اصلا اجازه نمیده نماز بخونیم.
🌺🌺🌺
🔴 پیامدهایی بدحجابی و بدپوششی
👈 تنزل شأن والای زن به ابزاری برای خوش گذرانی مرد يا تبليغ كالا.
👈به هم خوردن تعادل روانی و فكری قشرهای گوناگون جامعه.
👈 نابساماني، آشوب و حتي جنايت در عرصههای زندگی اجتماعی.
👈 سست شدن پيوندهای خانوادگی.
🔴 پیامدهایی بدحجابی و بدپوششی
👈 تنزل شأن والای زن به ابزاری برای خوش گذرانی مرد يا تبليغ كالا.
👈به هم خوردن تعادل روانی و فكری قشرهای گوناگون جامعه.
👈 نابساماني، آشوب و حتي جنايت در عرصههای زندگی اجتماعی.
👈 سست شدن پيوندهای خانوادگی.
📕 با نام خدا و به نور پاک شهدای والا مقام...
📗 سلام بر حضرت ولی عصر (عج الله تعالی فرجه الشریف ) و سلام بر ارواح مطهر شهیدانی که با ایثار، راه عزت و بندگی را پیمودند.
🇮🇷 امروز به نیت و یاد شهید والا مقام
شهید امیر حاج امینی
📖 آغاز مینماییم مسیر شهدا را؛ با خواندن زیارتنامه شهداء و زنده نگه داشتن نام و راه آنان.
✦ ━━━━━━━━ ✦ ━━━━━━━━ ✦
♻️ بِسمِ اللّٰهِ الرَّحمٰن الرَّحیم♻️
اَلسَّلامُ عَلَیڪُم یَا اَولِیاءَ اللہ وَ اَحِبّائَهُ
اَلسَّلامُ عَلَیڪُم یَا اَصفِیَآءَ اللہ و َاَوِدّآئَهُ
اَلسَلامُ عَلَیڪُم یا اَنصَارَ دینِ اللهِ
اَلسَلامُ عَلَیڪُم یا اَنصارَ رَسُولِ اللہِ
اَلسَلامُ عَلَیڪُم یا اَنصارَ اَمیرِالمُومِنینَ
اَلسَّلامُ عَلَیڪُم یا اَنصارَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِسآءِ العالَمینَ
اَلسَّلامُ عَلَیڪُم یا اَنصارَ اَبے مُحَمَّدٍ الحَسَنِ بنِ عَلِےّ الوَلِےّ النّاصِحِ
اَلسَّلامُ عَلَیڪُم یا اَنصارَ اَبے عَبدِ اللهِ، بِاَبے اَنتُم وَ اُمّے طِبتُم وَ طابَتِ الاَرضُ الَّتی فیها دُفِنتُم، وَ فُزتُم فَوزًا عَظیمًا فَیا لَیتَنے کُنتُ مَعَڪُم فَاَفُوزَ مَعَڪُم.
📗 سلام بر حضرت ولی عصر (عج الله تعالی فرجه الشریف ) و سلام بر ارواح مطهر شهیدانی که با ایثار، راه عزت و بندگی را پیمودند.
🇮🇷 امروز به نیت و یاد شهید والا مقام
شهید امیر حاج امینی
📖 آغاز مینماییم مسیر شهدا را؛ با خواندن زیارتنامه شهداء و زنده نگه داشتن نام و راه آنان.
✦ ━━━━━━━━ ✦ ━━━━━━━━ ✦
♻️ بِسمِ اللّٰهِ الرَّحمٰن الرَّحیم♻️
اَلسَّلامُ عَلَیڪُم یَا اَولِیاءَ اللہ وَ اَحِبّائَهُ
اَلسَّلامُ عَلَیڪُم یَا اَصفِیَآءَ اللہ و َاَوِدّآئَهُ
اَلسَلامُ عَلَیڪُم یا اَنصَارَ دینِ اللهِ
اَلسَلامُ عَلَیڪُم یا اَنصارَ رَسُولِ اللہِ
اَلسَلامُ عَلَیڪُم یا اَنصارَ اَمیرِالمُومِنینَ
اَلسَّلامُ عَلَیڪُم یا اَنصارَ فاطِمَةَ سَیِّدَةِ نِسآءِ العالَمینَ
اَلسَّلامُ عَلَیڪُم یا اَنصارَ اَبے مُحَمَّدٍ الحَسَنِ بنِ عَلِےّ الوَلِےّ النّاصِحِ
اَلسَّلامُ عَلَیڪُم یا اَنصارَ اَبے عَبدِ اللهِ، بِاَبے اَنتُم وَ اُمّے طِبتُم وَ طابَتِ الاَرضُ الَّتی فیها دُفِنتُم، وَ فُزتُم فَوزًا عَظیمًا فَیا لَیتَنے کُنتُ مَعَڪُم فَاَفُوزَ مَعَڪُم.
❤1
یادمان باشد
این پیادهرویهای اربعین را
مدیون شهدایی هستیم
که کربلا را ندیدند ،
اما کربلایی شدند ...
#کربلا_عاشقانت_میآیند
#اربعین_نایب_الشهدا_باشیم
این پیادهرویهای اربعین را
مدیون شهدایی هستیم
که کربلا را ندیدند ،
اما کربلایی شدند ...
#کربلا_عاشقانت_میآیند
#اربعین_نایب_الشهدا_باشیم
📌امیرالمؤمنین علی علیهالسلام میفرمایند:
💥جمعی از زنان پوشیده اند، در حالیکه برهنه اند (لباس دارند، اما آنقدر نازک و کوتاه است، که گویی هنوز برهنه اند..)
💥و از خانه با آرایش بیرون میآیند، اینها از دین خارج شده اند، و در فتنه ها وارد شده اند، و به سوی شهوات میل دارند.
💥و به سوی لذات خوارکننده شتاب میکنند، و حرام ها را حلال میدانند، و در دوزخ به عذاب ابدی گرفتار میشوند.
📚وسائلالشعیه، ج ۱۴، ص ۱۹
💥جمعی از زنان پوشیده اند، در حالیکه برهنه اند (لباس دارند، اما آنقدر نازک و کوتاه است، که گویی هنوز برهنه اند..)
💥و از خانه با آرایش بیرون میآیند، اینها از دین خارج شده اند، و در فتنه ها وارد شده اند، و به سوی شهوات میل دارند.
💥و به سوی لذات خوارکننده شتاب میکنند، و حرام ها را حلال میدانند، و در دوزخ به عذاب ابدی گرفتار میشوند.
📚وسائلالشعیه، ج ۱۴، ص ۱۹
#آیت_الله_جوادی_آملی:
وقتی فردی بی حجاب و بدحجاب وارد مغازه تان می شود چه اصراری دارید جنسی به او بفروشید؟
شخصی با پوشش زننده به مغازه ما میآید بی تفاوت نباشیم و به او جنس و خدمت ندهید مگر انزجار بر ما واجب نیست؟ بعد انتظار داریم دعایمان مستجاب بشود.
وقتی فردی بی حجاب و بدحجاب وارد مغازه تان می شود چه اصراری دارید جنسی به او بفروشید؟
شخصی با پوشش زننده به مغازه ما میآید بی تفاوت نباشیم و به او جنس و خدمت ندهید مگر انزجار بر ما واجب نیست؟ بعد انتظار داریم دعایمان مستجاب بشود.
♨️چقدر این روزها به این دعا نیاز داریم
اَللّهُمّ اِنّا نَشْکوُ اِلَیْکَ فَقْدَ نَبِیِّنا صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَالِهِ
خدایا ما به تو شکایت کنیم از نبودن پیامبرمان که درودهاى تو بر او و آلش باد
وَغَیْبَهَ وَلِیِّنا وَکَثْرَهَ عَدُوِّنا وَقِلَّهَ عَدَدِنا وَشِدّهَ الْفِتَنِ بِنا وَتَظاهُرَ الزَّمانِ عَلَیْنا
و از غیبت مولایمان و از بسیارى دشمنان و کمى افرادمان و از سختى آشوبها و از کمک دادن اوضاع زمانه به زیان ما
فَصَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَالِهِ وَاَعِنّا عَلى ذلِکَ بِفَتْحٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ
پس درود فرست بر محمد و آلش و کمک ده ما را بر این اوضاع به گشایش فورى
وَبِضُرٍّ تَکْشِفُهُ وَنَصْرٍ تُعِزُّهُ وَسُلْطان حقٍّ تُظْهِرُهُ
از طرف خود و برطرف کردن رنج وناراحتى و یارى با عزت و ظاهر ساختن سلطنت حقه
وَرَحْمَهٍ مِنْکَ تَجَلِّلُناها وَعافِیَهٍ مِنْکَ تُلْبِسُناها بِرَحْمَتِکَ یا اَرْحَم الرّاحمین
و رحمتى از جانب تو که ما را فراگیرد و تندرستى از طرف تو که ما را بپوشاند به رحمتت اى مهربانترین مهربانان
اَللّهُمّ اِنّا نَشْکوُ اِلَیْکَ فَقْدَ نَبِیِّنا صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَالِهِ
خدایا ما به تو شکایت کنیم از نبودن پیامبرمان که درودهاى تو بر او و آلش باد
وَغَیْبَهَ وَلِیِّنا وَکَثْرَهَ عَدُوِّنا وَقِلَّهَ عَدَدِنا وَشِدّهَ الْفِتَنِ بِنا وَتَظاهُرَ الزَّمانِ عَلَیْنا
و از غیبت مولایمان و از بسیارى دشمنان و کمى افرادمان و از سختى آشوبها و از کمک دادن اوضاع زمانه به زیان ما
فَصَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَالِهِ وَاَعِنّا عَلى ذلِکَ بِفَتْحٍ مِنْکَ تُعَجِّلُهُ
پس درود فرست بر محمد و آلش و کمک ده ما را بر این اوضاع به گشایش فورى
وَبِضُرٍّ تَکْشِفُهُ وَنَصْرٍ تُعِزُّهُ وَسُلْطان حقٍّ تُظْهِرُهُ
از طرف خود و برطرف کردن رنج وناراحتى و یارى با عزت و ظاهر ساختن سلطنت حقه
وَرَحْمَهٍ مِنْکَ تَجَلِّلُناها وَعافِیَهٍ مِنْکَ تُلْبِسُناها بِرَحْمَتِکَ یا اَرْحَم الرّاحمین
و رحمتى از جانب تو که ما را فراگیرد و تندرستى از طرف تو که ما را بپوشاند به رحمتت اى مهربانترین مهربانان
و هرگز چشمان خود را به نعمتهای مادّی، که به گروه هایی از آنان داده ایم، میفکن! اینها شکوفه های زندگی دنیاست تا آنان را در آن بیازماییم و...
ترجمه آیه 131 سوره طه
#حدیث
ترجمه آیه 131 سوره طه
#حدیث
یک روز ابراهیم زنگ زد و گفت: ماشینت رو امروز استفاده می کنی؟ گفتم: نه همینطوری جلوی در خونه افتاده! آمد ماشین را گرفت و گفت تا عصر بر می گردم، وقتی برگشت گفتم کجا بودی؟ گفت مسافر کشی!
تعجب کردم، بعد گفت: بیا با هم بریم چند جا و برگردیم و بعد گفت: اگر توی خونه برنج و روغن یا چیزی دارید به همراه خودت بیار، رفتیم فروشگاه و مقداری برنج و روغن و ... خریدیم، از پول هایی که فروشنده می داد، مشخص بود که واقعا رفته مسافرکشی، سپس هر چه خریده بود را به پایین شهر بردیم و به خانواده هایی دادیم.
بعد فهمیدم که اینها خانواده هایی هستند که همسرنشان در جبهه هستند و رزمنده هستند و برای زندگی با مشکل مواجه شده اند.
🌷شهید ابراهیم هادی🌷
📚 کتاب "سلام بر ابراهیم"
تعجب کردم، بعد گفت: بیا با هم بریم چند جا و برگردیم و بعد گفت: اگر توی خونه برنج و روغن یا چیزی دارید به همراه خودت بیار، رفتیم فروشگاه و مقداری برنج و روغن و ... خریدیم، از پول هایی که فروشنده می داد، مشخص بود که واقعا رفته مسافرکشی، سپس هر چه خریده بود را به پایین شهر بردیم و به خانواده هایی دادیم.
بعد فهمیدم که اینها خانواده هایی هستند که همسرنشان در جبهه هستند و رزمنده هستند و برای زندگی با مشکل مواجه شده اند.
🌷شهید ابراهیم هادی🌷
📚 کتاب "سلام بر ابراهیم"
هر آنچه درون توست، بیرونت را میسازد!
«درون را آباد کن تا بیرونت آباد شود
و بیرونت را آباد کن تا آبادی درونت پایدار بماند »🤍🌱
#خدا_تو_قلبته
«درون را آباد کن تا بیرونت آباد شود
و بیرونت را آباد کن تا آبادی درونت پایدار بماند »🤍🌱
#خدا_تو_قلبته
🔴 ❤️ پدرها بی صدا پیر میشوند
وقتی وارد آشپزخانه خانه پدرم شدم،
او را دیدم؛
مردی هشتاد و هفت ساله با دستهایی لرزان که قوطی کنسرو را در دست گرفته بود و همانطور سرد و بدون گرم کردن،
آرامآرام از داخل آن غذا میخورد.
بعدها فهمیدم از یک چیز بیشتر از هر چیزی میترسیده؛
اینکه اگر از من کمک بخواهد،
او را به خانه سالمندان بفرستم.
بیاختیار قوطی فلزی سرد را از دستش گرفتم و گفتم:
بابا، چرا حداقل داخل قابلمه گرمش نکردی..؟
لحنم تندتر از چیزی بود که قصدش را داشتم. خسته بودم اما او حتی سرش را بالا نیاورد.
بعد از چند لحظه، خیلی آرام گفت: دیگر کار با دکمهها گاز را بلد نیستم، گیج میشوم.
همان یک جمله کافی بود تا چیزی در دلم فرو بریزد.
ماهها بود که به بهانه مشغله کاری،
گرفتاری زندگی و هزار دلیل دیگر،
دیدنش را عقب میانداختم.
اما حقیقت چیز دیگری بود.
دیدن مردی که همیشه تکیهگاهم بود و حالا آرامآرام توانش را از دست میداد،
برایم دردناکتر از آن بود که بتوانم با آن روبهرو شوم.
تماسهای تلفنی کوتاه ما در حد سلام و علیک و توصیه های پزشکی و سلامتی اش است
با خودم فکر میکردم که به فکرش هستم،
اما حالا میفهمیدم بیشتر از او،
داشتم خودم را از احساس گناه نجات میدادم.
صندلی را جلو کشیدم و روبهرویش نشستم.
خانه سرد بود.
بخاری روی کمترین درجه تنظیم شده بود تا قبض گاز کمتر شود.
او هم انگار از آخرین باری که دیده بودمش کوچکتر شده بود.
بعد با صدایی لرزان گفت: ببخش پسرم…
نخواستم مزاحم زندگیت بشوم.
میدانم گرفتار هستی.
بعد دستش را روی میز گذاشت و آهسته ادامه داد:
فقط نمیخواهم از خانهام بروم.
نگاهش به سمت پذیرایی رفت.
تمام دنیایش ،خاطراتش همین منزل بود.
چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: اگر بگویم به کمک احتیاج دارم،
حتماً مرا از این خانه میبری.
و اگر از اینجا بروم…
دیگر هیچ چیز برایم باقی نمیماند.
همینجا فقط منتظر ماندهام.
حرفش مثل پتکی بر سرم فرود آمد.
ناگهان فهمیدم مدتی طولانی او را نه به چشم پدر،
بلکه مثل یک مشکل نگاه کرده بودم؛
مشکلی که باید هرچه زودتر برایش راهحلی پیدا میکردم.
فراموش کرده بودم همین مرد سالهای جوانیاش را با سختترین کارها گذرانده تا من آینده بهتری داشته باشم.
تمام غرورش حالا در همین استقلال کوچک باقی مانده بود.
هیچ بحثی نکردم.
فقط بلند شدم،
سوپ را داخل قابلمه ریختم و روی شعله گذاشتم. و با هم غذا خوردیم
بعد از مدتی طولانی،
به پنجره بخارگرفته خیره شد و جملهای گفت که هنوز هم در ذهنم زنده است.
هرچه آدم پیرتر میشود، خواستههایش کمتر میشود.
دیگر دنبال چیزهای بزرگ نیست.
فقط میخواهد احساس کند هنوز برای کسی مهم است.
فقط دلش آدمهای خودش را میخواهد.
آن لحظه تازه فهمیدم چقدر اشتباه کرده بودم.
او با من مخالفت نمیکرد.
داشت به آخرین تکههای زندگیاش چنگ میزد.
بیش از هر چیز به پسرش احتیاج داشت.
کسی که بیسروصدا نامهها و قبضهایش را مرتب کند.
کنارش بنشیند.
چای بخورد.
حرف بزند.
و نگذارد سکوت خانه، بوی تنهایی بگیرد.
وقتی جوان هستیم،
فکر میکنیم عشق یعنی حل کردن همه مشکلات.
اما وقتی پدر و مادرمان پیر میشوند،
میفهمیم عشق یعنی کنارشان بودن.
حتی وقتی هیچ کاری از دستمان برنمیآید.
همان روز، تمام فکرهای فرستادنش به خانه سالمندان را کنار گذاشتم.
از آن زمان، هر جمعه به دیدنش میروم.
بیهیچ بهانهای.
گاهی خرید خانه را انجام میدهم.
گاهی نوههایش را همراه خودم میبرم تا با سر و صدا و خنده، سکوت خانه را بشکنند.
اما بیشتر وقتها فقط کنار هم روی همان مبلهای قدیمی مینشینیم،
از خاطرات قدیم میگوید،
از سختیهایی که هیچوقت به زبان نیاورده بود و از آرزوهایی که همه را خرج آینده من کرده بود.
آن وقت است که بیشتر از همیشه میفهمم پدرها چقدر بیصدا پیر میشوند.
خوب میدانم روزی خواهد رسید که آن صندلی برای همیشه خالی بماند.😔
و آن روز، هیچ خانه بزرگتر،
هیچ حساب بانکی پرتر و هیچ موفقیت شغلی،
حتی یک ساعت از دسترفته کنار پدری را که همه زندگیاش را برای من گذاشت،
به من برنخواهد گرداند.
اگر پدر و مادرتان هنوز در کنارتان هستند،
آنها را به چشم یک مسئولیت یا باری بر دوش خود نبینید.
بیشتر از پول، نصیحت یا راهحل،
به حضور شما احتیاج دارند.
گاهی تنها چیزی که دل یک پدر یا مادر سالخورده را آرام میکند،
این است که فرزندش در را باز کند،
وارد خانه شود و بگوید:
سلام بابا… سلام مامان…
امروز فقط دلم خواست چند ساعتی کنارتان باشم.
👈قدر این لحظهها را تا هستند بدانید .❤️🙏🌷
وقتی وارد آشپزخانه خانه پدرم شدم،
او را دیدم؛
مردی هشتاد و هفت ساله با دستهایی لرزان که قوطی کنسرو را در دست گرفته بود و همانطور سرد و بدون گرم کردن،
آرامآرام از داخل آن غذا میخورد.
بعدها فهمیدم از یک چیز بیشتر از هر چیزی میترسیده؛
اینکه اگر از من کمک بخواهد،
او را به خانه سالمندان بفرستم.
بیاختیار قوطی فلزی سرد را از دستش گرفتم و گفتم:
بابا، چرا حداقل داخل قابلمه گرمش نکردی..؟
لحنم تندتر از چیزی بود که قصدش را داشتم. خسته بودم اما او حتی سرش را بالا نیاورد.
بعد از چند لحظه، خیلی آرام گفت: دیگر کار با دکمهها گاز را بلد نیستم، گیج میشوم.
همان یک جمله کافی بود تا چیزی در دلم فرو بریزد.
ماهها بود که به بهانه مشغله کاری،
گرفتاری زندگی و هزار دلیل دیگر،
دیدنش را عقب میانداختم.
اما حقیقت چیز دیگری بود.
دیدن مردی که همیشه تکیهگاهم بود و حالا آرامآرام توانش را از دست میداد،
برایم دردناکتر از آن بود که بتوانم با آن روبهرو شوم.
تماسهای تلفنی کوتاه ما در حد سلام و علیک و توصیه های پزشکی و سلامتی اش است
با خودم فکر میکردم که به فکرش هستم،
اما حالا میفهمیدم بیشتر از او،
داشتم خودم را از احساس گناه نجات میدادم.
صندلی را جلو کشیدم و روبهرویش نشستم.
خانه سرد بود.
بخاری روی کمترین درجه تنظیم شده بود تا قبض گاز کمتر شود.
او هم انگار از آخرین باری که دیده بودمش کوچکتر شده بود.
بعد با صدایی لرزان گفت: ببخش پسرم…
نخواستم مزاحم زندگیت بشوم.
میدانم گرفتار هستی.
بعد دستش را روی میز گذاشت و آهسته ادامه داد:
فقط نمیخواهم از خانهام بروم.
نگاهش به سمت پذیرایی رفت.
تمام دنیایش ،خاطراتش همین منزل بود.
چند لحظه سکوت کرد و بعد گفت: اگر بگویم به کمک احتیاج دارم،
حتماً مرا از این خانه میبری.
و اگر از اینجا بروم…
دیگر هیچ چیز برایم باقی نمیماند.
همینجا فقط منتظر ماندهام.
حرفش مثل پتکی بر سرم فرود آمد.
ناگهان فهمیدم مدتی طولانی او را نه به چشم پدر،
بلکه مثل یک مشکل نگاه کرده بودم؛
مشکلی که باید هرچه زودتر برایش راهحلی پیدا میکردم.
فراموش کرده بودم همین مرد سالهای جوانیاش را با سختترین کارها گذرانده تا من آینده بهتری داشته باشم.
تمام غرورش حالا در همین استقلال کوچک باقی مانده بود.
هیچ بحثی نکردم.
فقط بلند شدم،
سوپ را داخل قابلمه ریختم و روی شعله گذاشتم. و با هم غذا خوردیم
بعد از مدتی طولانی،
به پنجره بخارگرفته خیره شد و جملهای گفت که هنوز هم در ذهنم زنده است.
هرچه آدم پیرتر میشود، خواستههایش کمتر میشود.
دیگر دنبال چیزهای بزرگ نیست.
فقط میخواهد احساس کند هنوز برای کسی مهم است.
فقط دلش آدمهای خودش را میخواهد.
آن لحظه تازه فهمیدم چقدر اشتباه کرده بودم.
او با من مخالفت نمیکرد.
داشت به آخرین تکههای زندگیاش چنگ میزد.
بیش از هر چیز به پسرش احتیاج داشت.
کسی که بیسروصدا نامهها و قبضهایش را مرتب کند.
کنارش بنشیند.
چای بخورد.
حرف بزند.
و نگذارد سکوت خانه، بوی تنهایی بگیرد.
وقتی جوان هستیم،
فکر میکنیم عشق یعنی حل کردن همه مشکلات.
اما وقتی پدر و مادرمان پیر میشوند،
میفهمیم عشق یعنی کنارشان بودن.
حتی وقتی هیچ کاری از دستمان برنمیآید.
همان روز، تمام فکرهای فرستادنش به خانه سالمندان را کنار گذاشتم.
از آن زمان، هر جمعه به دیدنش میروم.
بیهیچ بهانهای.
گاهی خرید خانه را انجام میدهم.
گاهی نوههایش را همراه خودم میبرم تا با سر و صدا و خنده، سکوت خانه را بشکنند.
اما بیشتر وقتها فقط کنار هم روی همان مبلهای قدیمی مینشینیم،
از خاطرات قدیم میگوید،
از سختیهایی که هیچوقت به زبان نیاورده بود و از آرزوهایی که همه را خرج آینده من کرده بود.
آن وقت است که بیشتر از همیشه میفهمم پدرها چقدر بیصدا پیر میشوند.
خوب میدانم روزی خواهد رسید که آن صندلی برای همیشه خالی بماند.😔
و آن روز، هیچ خانه بزرگتر،
هیچ حساب بانکی پرتر و هیچ موفقیت شغلی،
حتی یک ساعت از دسترفته کنار پدری را که همه زندگیاش را برای من گذاشت،
به من برنخواهد گرداند.
اگر پدر و مادرتان هنوز در کنارتان هستند،
آنها را به چشم یک مسئولیت یا باری بر دوش خود نبینید.
بیشتر از پول، نصیحت یا راهحل،
به حضور شما احتیاج دارند.
گاهی تنها چیزی که دل یک پدر یا مادر سالخورده را آرام میکند،
این است که فرزندش در را باز کند،
وارد خانه شود و بگوید:
سلام بابا… سلام مامان…
امروز فقط دلم خواست چند ساعتی کنارتان باشم.
👈قدر این لحظهها را تا هستند بدانید .❤️🙏🌷
مرحوم آیت الله ناصری :
هر کاری داری ، هر مشکلی داری ، هر گرفتاری داری یابن الحسن را فراموش نکن...
همه مشکلات اجتماع ما باید به دست امام زمان [علیه السلام] حل بشود ، چون مسئولیت عالم وجود به عهده اوست آقا .
در هر مشکل دنیوی و اخروی در خانه امام زمان را بزن و یابن الحسن بگو ان شاء الله در را برویت باز میکنند.
هر کاری داری ، هر مشکلی داری ، هر گرفتاری داری یابن الحسن را فراموش نکن...
همه مشکلات اجتماع ما باید به دست امام زمان [علیه السلام] حل بشود ، چون مسئولیت عالم وجود به عهده اوست آقا .
در هر مشکل دنیوی و اخروی در خانه امام زمان را بزن و یابن الحسن بگو ان شاء الله در را برویت باز میکنند.
روضه نمازشب
صغیر و کبیرِ عالم گرفتارت شدن
همه ی عالم و آدم عاشقا گرفتارت شدن
*اما کار خودت به یه جایی رسید یه جوری خودت گرفتار شدی که تو این عالم دیگه به کسی نباید بگن گرفتار.چند ساله پیش یه خانم جوان بیست و چند ساله ای دیدن تو مسیر دوتا پا نداره هی دستاشو رو زمین میزنه به یه وضع سختی تو مسیر میره
یه زائری رفت جلو گفت :خواهرم دخترم عزیزم با این وضع پاهات زخم میشه اذیت میشی خب تو مسیر ماشین راه بیفت
گفت: نه من اینجوری راحت ترم گفت: ما تو رو اینجوری میبینیم خجالت میکشیم
ما طاقت نداریم ببینیم ناموس شیعه با این وضع داره راه میره یهو دیدن این زن عراقی بغضش ترکید گفت :دیگه اینجوری نگو و "عمه السکینه و عمه الحمیده و عمه العاتکه وا اماه مائت رقیه"شما نبودین کربلا یه جوری این زن و بچه رو راهی کردن بماند و رقیه دیگه جان داد یا اباعبدالله میگه: وقتی این زن و بچه رسیدن کربلا "والهاشمیات والعلویات والفاطمیات یحمل العصاء والخشعه" میگه :وقتی این زن و بچه رسیدن کربلا هر کدوم یه چوب دستی داشتن با یه وضعی اینا رسیدن کربلا اصلا نمیتونستن رو پا بایستن مقتل نوشته "وکانت دیونهن الضعیف"چشم هاشون دیگه رنگ و سویی نداشت پاها همه زخم پر تاول ..میگن: کاروان که رسید کربلا عمهٔ ما یهو ناله زد"اشم ریحل الحسینی"بوی حسین داره میاد بویِ حسین, کربلا رو گرفته "کبت الزینب علی التراب"خانم خودشو انداخت روی این خاکها شروع کرد روضه خوندن"هذا مسرع الحسینی، هذا المذبح الحسینی،هذا المقتل الحسین"جای جای کربلا را به این زن و بچه نشون داد بعضیا بهتشون برده.. امام سجاد فرمود: اَنَا" انْظَر" من دیدم "سَقَط الْحُسین قرب المسرع"دیدم حسین نزدیک گودال افتاد صورت زخمی پهلو زخم"گودال" یه گودال عریض و پهن نبوده میگن یه گودالی بوده قبلا آب گرفتگی داشت. مرحوم آقای مرعشی میگفت: اصلا یه نفر نمیتونست راحت دراز بکشه تو این گودال یه آب گرفتگی جمع شده بود میگه بدن آقای ما به خودش پیچیده شده بود از اینجا به بعد دیگه زیارت ناحیه مقدسه است.امام زمان میفرماید:"و اخْتَلَفَتْ بِالاِنْقِباضِ وَ الاِنْبِساطِ شِمالُک َ وَ یَمینُک "میفرماید :جد ما مثل یه بچه کوچیک جنین دراز کشیده بود.میگن:
وقتی سنان اومد تو گودال دید آقای ما لباش بهم میخوره بذارین زنها گریه کنن خودشونو بزنن کی بود روز اربعین دست عمه ما رو بگیره.میگن: اینقدر رباب لطمه زد اینقدر سکینه لطمه زد.میگه :سنان وقتی وارد شدگفت: حسین صدات منو خسته کرده دیگه بسه دیگه داری حوصله مو سر میبری میگه :نیزه رو بلند کرد شمر گفت: سنان مگه نمیبینی زینب داره میبینه
گفت: چیکار کنم!؟گفت: حالا که دختر علی داره میاد بیا بدن رو برگردون*
🌿
صغیر و کبیرِ عالم گرفتارت شدن
همه ی عالم و آدم عاشقا گرفتارت شدن
*اما کار خودت به یه جایی رسید یه جوری خودت گرفتار شدی که تو این عالم دیگه به کسی نباید بگن گرفتار.چند ساله پیش یه خانم جوان بیست و چند ساله ای دیدن تو مسیر دوتا پا نداره هی دستاشو رو زمین میزنه به یه وضع سختی تو مسیر میره
یه زائری رفت جلو گفت :خواهرم دخترم عزیزم با این وضع پاهات زخم میشه اذیت میشی خب تو مسیر ماشین راه بیفت
گفت: نه من اینجوری راحت ترم گفت: ما تو رو اینجوری میبینیم خجالت میکشیم
ما طاقت نداریم ببینیم ناموس شیعه با این وضع داره راه میره یهو دیدن این زن عراقی بغضش ترکید گفت :دیگه اینجوری نگو و "عمه السکینه و عمه الحمیده و عمه العاتکه وا اماه مائت رقیه"شما نبودین کربلا یه جوری این زن و بچه رو راهی کردن بماند و رقیه دیگه جان داد یا اباعبدالله میگه: وقتی این زن و بچه رسیدن کربلا "والهاشمیات والعلویات والفاطمیات یحمل العصاء والخشعه" میگه :وقتی این زن و بچه رسیدن کربلا هر کدوم یه چوب دستی داشتن با یه وضعی اینا رسیدن کربلا اصلا نمیتونستن رو پا بایستن مقتل نوشته "وکانت دیونهن الضعیف"چشم هاشون دیگه رنگ و سویی نداشت پاها همه زخم پر تاول ..میگن: کاروان که رسید کربلا عمهٔ ما یهو ناله زد"اشم ریحل الحسینی"بوی حسین داره میاد بویِ حسین, کربلا رو گرفته "کبت الزینب علی التراب"خانم خودشو انداخت روی این خاکها شروع کرد روضه خوندن"هذا مسرع الحسینی، هذا المذبح الحسینی،هذا المقتل الحسین"جای جای کربلا را به این زن و بچه نشون داد بعضیا بهتشون برده.. امام سجاد فرمود: اَنَا" انْظَر" من دیدم "سَقَط الْحُسین قرب المسرع"دیدم حسین نزدیک گودال افتاد صورت زخمی پهلو زخم"گودال" یه گودال عریض و پهن نبوده میگن یه گودالی بوده قبلا آب گرفتگی داشت. مرحوم آقای مرعشی میگفت: اصلا یه نفر نمیتونست راحت دراز بکشه تو این گودال یه آب گرفتگی جمع شده بود میگه بدن آقای ما به خودش پیچیده شده بود از اینجا به بعد دیگه زیارت ناحیه مقدسه است.امام زمان میفرماید:"و اخْتَلَفَتْ بِالاِنْقِباضِ وَ الاِنْبِساطِ شِمالُک َ وَ یَمینُک "میفرماید :جد ما مثل یه بچه کوچیک جنین دراز کشیده بود.میگن:
وقتی سنان اومد تو گودال دید آقای ما لباش بهم میخوره بذارین زنها گریه کنن خودشونو بزنن کی بود روز اربعین دست عمه ما رو بگیره.میگن: اینقدر رباب لطمه زد اینقدر سکینه لطمه زد.میگه :سنان وقتی وارد شدگفت: حسین صدات منو خسته کرده دیگه بسه دیگه داری حوصله مو سر میبری میگه :نیزه رو بلند کرد شمر گفت: سنان مگه نمیبینی زینب داره میبینه
گفت: چیکار کنم!؟گفت: حالا که دختر علی داره میاد بیا بدن رو برگردون*
🌿
#سلام_امام_زمانم ✋🖤
هرچند که غم سرآمده در جانم
تا آخر عمـر منـتظر می مانم
بی صبرم و هر لحظه برايش يارب
عجّل لوليک الفرج می خوانم
#اللهم_عجل_لوليڪ_الفرج 🤲
هرچند که غم سرآمده در جانم
تا آخر عمـر منـتظر می مانم
بی صبرم و هر لحظه برايش يارب
عجّل لوليک الفرج می خوانم
#اللهم_عجل_لوليڪ_الفرج 🤲