❏ این انتظار انشاالله به سر خواهد آمد و به کربلا میرویم و اگر من به شهادت رسیدم، شما که به کربلا رفتید سلام مرا به امام حسین (علیهالسلام) و حضرت علی(علیهالسلام) در نجف برسانید.
#شهید_علیاصغر_اسماعیلی
#شهادت_عملیات_بدر۱۳۶۳
#اربعین_نایب_الشهدا_باشیم
#شهید_علیاصغر_اسماعیلی
#شهادت_عملیات_بدر۱۳۶۳
#اربعین_نایب_الشهدا_باشیم
⚫️💚🌼🍃سلام_امام_زمانم
⚫️💚🌼🍃 السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا مَهْدِيَّ اَلْأَرْضِ وَ عَيْنَ اَلْفَرْضِ.
⚫️💚🌼🍃سلام بر تو ای مولایی که حقیقت
⚫️💚🌼🍃دین از قلب نازنین تو می تراود...
⚫️💚🌼🍃سلام بر تو و بر روزی که از جانب
⚫️💚🌼🍃خدا به سوی اسرار زمین هدایت می شوی!
⚫️💚🌼🍃ألـــــــــــلــــــــــَّـهُـمــــــــــَــ
⚫️💚🌼🍃عــــــــــَـجــــــــــِّـلــــــــــْ
⚫️💚🌼🍃لــــــــــِـوَلـــــــــــیــــــــــِـڪــْ
⚫️💚🌼🍃ألــــــــــْـفــــــــــَـرَجــــــــــ
⚫️💚🌼🍃الّلهُمَّ صَلِّ
⚫️💚🌼🍃 عَلَی مُحَمَّدٍ
⚫️💚🌼🍃وَآلِ مُحَمَّدٍ
⚫️💚🌼🍃وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ
⚫️💚🌼🍃 السَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا مَهْدِيَّ اَلْأَرْضِ وَ عَيْنَ اَلْفَرْضِ.
⚫️💚🌼🍃سلام بر تو ای مولایی که حقیقت
⚫️💚🌼🍃دین از قلب نازنین تو می تراود...
⚫️💚🌼🍃سلام بر تو و بر روزی که از جانب
⚫️💚🌼🍃خدا به سوی اسرار زمین هدایت می شوی!
⚫️💚🌼🍃ألـــــــــــلــــــــــَّـهُـمــــــــــَــ
⚫️💚🌼🍃عــــــــــَـجــــــــــِّـلــــــــــْ
⚫️💚🌼🍃لــــــــــِـوَلـــــــــــیــــــــــِـڪــْ
⚫️💚🌼🍃ألــــــــــْـفــــــــــَـرَجــــــــــ
⚫️💚🌼🍃الّلهُمَّ صَلِّ
⚫️💚🌼🍃 عَلَی مُحَمَّدٍ
⚫️💚🌼🍃وَآلِ مُحَمَّدٍ
⚫️💚🌼🍃وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ
شهیدجاویدالاثرناودنا 🚢
#شهیدرضارکجان🕊🥀
#شهید_رضا_رک_جان یکسالونیم بیشتر نداشت که مادر و پدر از هم جدا شدند و او دیگر مادرش را ندید..😔
سال ۹۷ رضا در نوزدهسالگی، با جستوجوهای فراوان، مادرش را پیدا کرد!
فاطمهخانم سالها بود ازدواج کرده و آنموقع چهارمین فرزندش را باردار بود.
آن روز، رضا به دریا رسید و مادر به ساحل گمشدهاش..🫂💞
مادر شهید مطالبی که در سایتها درباره زندگی گذشته رضا منتشر شده، دلگیر است و تصمیم گرفته تصویری واقعی از رضا را بازتاب دهد:
«سال۷۸ بهدنیا آمد. یکسالونیمه بود که من و پدرش جدا شدیم و من دیگر رضا را ندیدم. نشد که ببینم. سالها گذشت و من روزها را پشت سر هم میشمردم و انتظار و انتظار..
شهیدشدن را خیلی دوست داشت
پیامهایش را دارم. نوشته «مامان، اگر من شهید شدم ناراحت نشوی.»
روزی نبود که تماس نگیرد. رضا خوشحال بود. درهیچکدام از تماسها به من نگفت روی دریا چه خبر است. میگفت «مامان حالم خیلی خوب است.»
در آن تماسهای آخر، یکبار زنگ زد گفت «مامان زود آدرس و تلفن خانه را بده.» من آنجا حس کردم دارد اتفاقاتی برایشان میافتد. دلشورههای عجیبی داشتم. چرا وسط دریا آدرس میخواهد؟
دفعه بعد زنگ زد و کدپستی میخواست. گفتم کدپستی توی دریا میخواهی؟ گفت «مامان یک موقع اتفاقی میافتد، دریا طوفانی میشود. باید به خانوادههایمان خبر بدهند.» این را که گفت، خدا شاهد است قلبم از جا درآمد. دیگر فهمیدم. گفتم خدایا من این بچه را زنده میخواهم. آن مکالمه، یکی از بدترین خاطرههایم شده است و مدام توی ذهنم میآید..
#روایتمادر💔
#شهیدرضارکجان🕊
#شهیدرضارکجان🕊🥀
#شهید_رضا_رک_جان یکسالونیم بیشتر نداشت که مادر و پدر از هم جدا شدند و او دیگر مادرش را ندید..😔
سال ۹۷ رضا در نوزدهسالگی، با جستوجوهای فراوان، مادرش را پیدا کرد!
فاطمهخانم سالها بود ازدواج کرده و آنموقع چهارمین فرزندش را باردار بود.
آن روز، رضا به دریا رسید و مادر به ساحل گمشدهاش..🫂💞
مادر شهید مطالبی که در سایتها درباره زندگی گذشته رضا منتشر شده، دلگیر است و تصمیم گرفته تصویری واقعی از رضا را بازتاب دهد:
«سال۷۸ بهدنیا آمد. یکسالونیمه بود که من و پدرش جدا شدیم و من دیگر رضا را ندیدم. نشد که ببینم. سالها گذشت و من روزها را پشت سر هم میشمردم و انتظار و انتظار..
شهیدشدن را خیلی دوست داشت
پیامهایش را دارم. نوشته «مامان، اگر من شهید شدم ناراحت نشوی.»
روزی نبود که تماس نگیرد. رضا خوشحال بود. درهیچکدام از تماسها به من نگفت روی دریا چه خبر است. میگفت «مامان حالم خیلی خوب است.»
در آن تماسهای آخر، یکبار زنگ زد گفت «مامان زود آدرس و تلفن خانه را بده.» من آنجا حس کردم دارد اتفاقاتی برایشان میافتد. دلشورههای عجیبی داشتم. چرا وسط دریا آدرس میخواهد؟
دفعه بعد زنگ زد و کدپستی میخواست. گفتم کدپستی توی دریا میخواهی؟ گفت «مامان یک موقع اتفاقی میافتد، دریا طوفانی میشود. باید به خانوادههایمان خبر بدهند.» این را که گفت، خدا شاهد است قلبم از جا درآمد. دیگر فهمیدم. گفتم خدایا من این بچه را زنده میخواهم. آن مکالمه، یکی از بدترین خاطرههایم شده است و مدام توی ذهنم میآید..
#روایتمادر💔
#شهیدرضارکجان🕊
خیلی عشق نظام بود.. جانش برای رهبری و وطن میرفت. میگفت میخواهم باعث افتخار خانواده و کشورم شوم🇮🇷
اوایل دیماه بود. با همسرش آمده بود تا قبل از رفتن به سفر هند، از ما خداحافظی کند. خیلی هیجان داشت. گفت «مامان جان! دیگر میخواهم بروم هند.» اولین مأموریتش بود.🥺💔
من اصلا دوست ندارم دنبال مسافر و مهمان بروم، اما آن روز انگار یک نفر به من میگفت پاشو برو از این پنجره دوباره نگاهشان کن.
رفتم لبه پنجره، دیدم هنوز ایستادهاند. گفتم «چرا نمیروید؟ سوار ماشین شوید دیگر، دیرتان میشود!» همانطور که بالا را نگاه میکرد، گفت «مامان! سیر ندیدمت» 😭😭
بعداز شهادتش دخترم، سعیده، تعریف کرد که رضا به او گفته «آرزو کن من زودتر از مامان بمیرم.»😭
شهیدجاویدالاثرناودنا #شهیدرضارکجان💔🕊
اوایل دیماه بود. با همسرش آمده بود تا قبل از رفتن به سفر هند، از ما خداحافظی کند. خیلی هیجان داشت. گفت «مامان جان! دیگر میخواهم بروم هند.» اولین مأموریتش بود.🥺💔
من اصلا دوست ندارم دنبال مسافر و مهمان بروم، اما آن روز انگار یک نفر به من میگفت پاشو برو از این پنجره دوباره نگاهشان کن.
رفتم لبه پنجره، دیدم هنوز ایستادهاند. گفتم «چرا نمیروید؟ سوار ماشین شوید دیگر، دیرتان میشود!» همانطور که بالا را نگاه میکرد، گفت «مامان! سیر ندیدمت» 😭😭
بعداز شهادتش دخترم، سعیده، تعریف کرد که رضا به او گفته «آرزو کن من زودتر از مامان بمیرم.»😭
شهیدجاویدالاثرناودنا #شهیدرضارکجان💔🕊
♦️برادر اکبر عبدی؛ شهیدی که از تیپ ۵۵ هوابرد ارتش آسمانی شد
🔺پشت چهره خندان و نقشهای ماندگار اکبر عبدی، روایت دیگری از ایثار و فداکاری در خانواده او پنهان بود؛ روایتی از برادری که سالها کمتر از او گفته شد.
🔺شهید اصغر عبدی، برادر کوچکتر این بازیگر نامآشنا، از رزمندگان تیپ ۵۵ هوابرد شیراز بود که در ۱۸ سالگی راهی جبهههای دفاع مقدس شد. او در سال ۱۳۶۳ در منطقه فکه بر اثر اصابت ترکش و حملات شیمیایی بهشدت مجروح شد و پس از سالها تحمل درد و رنج جانبازی، در اسفندماه سال ۱۳۸۰ به شهادت رسید.
🔺اکبر عبدی با هنر و لبخند در خاطره مردم ایران ماندگار شد و اصغر عبدی با ایثار و فداکاری، نام خود را در دفتر شهدای دفاع مقدس ثبت کرد؛ دو برادر با دو مسیر متفاوت، اما هر دو ماندگار در قلب مردم.
🔺یاد و خاطره شهید اصغر عبدی و همه شهدای این سرزمین گرامی باد.
🔺پشت چهره خندان و نقشهای ماندگار اکبر عبدی، روایت دیگری از ایثار و فداکاری در خانواده او پنهان بود؛ روایتی از برادری که سالها کمتر از او گفته شد.
🔺شهید اصغر عبدی، برادر کوچکتر این بازیگر نامآشنا، از رزمندگان تیپ ۵۵ هوابرد شیراز بود که در ۱۸ سالگی راهی جبهههای دفاع مقدس شد. او در سال ۱۳۶۳ در منطقه فکه بر اثر اصابت ترکش و حملات شیمیایی بهشدت مجروح شد و پس از سالها تحمل درد و رنج جانبازی، در اسفندماه سال ۱۳۸۰ به شهادت رسید.
🔺اکبر عبدی با هنر و لبخند در خاطره مردم ایران ماندگار شد و اصغر عبدی با ایثار و فداکاری، نام خود را در دفتر شهدای دفاع مقدس ثبت کرد؛ دو برادر با دو مسیر متفاوت، اما هر دو ماندگار در قلب مردم.
🔺یاد و خاطره شهید اصغر عبدی و همه شهدای این سرزمین گرامی باد.
`وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ ٱلْوَرِيدِ(ق۱۶)
و ما از رگ گردن به او نزدیکتریم
دلتان نگیرد از تلخیها،
یکنفر هست همین حوالی، دورتر از نگاه
آدمها، نزدیکتر از رگ گردن،
روزی چنان دستتان را میگیرد که مات
میشوند تمام کسانیکه روزی به شما
پشت پا زدند،خدا هست
چشـمِ خـود را به جمـالِ تو مُنـَور کردم
از علی هرچه تو گفتی همه از بـَر کردم
وصله ی کفش #علــی را که ندیدم اما
وصله ی کفش تو را دیـدم و باور کردم
🗣قلمدار
از علی هرچه تو گفتی همه از بـَر کردم
وصله ی کفش #علــی را که ندیدم اما
وصله ی کفش تو را دیـدم و باور کردم
🗣قلمدار
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from کانال عمارهای رهبری🇮🇷 (🇮🇷(شـــــهـــــیــــــدگـــــــمنــــ☫ـــــام)🇮🇷)
📎 فرار از مجلس خواستگاری
یکی از دفعاتی که ابراهیم برای مرخصی به تهران میآید، پدر یکی از دختران محل که آرزو داشت وی را داماد خود کند، دست او را میگیرد و به زور به خانهاش میبرد و از آن طرف عاقد را هم خبر میکند، خانواده ابراهیم را هم به خانه دعوت میکند، ابراهیم در اتاق دیگری نشسته بود، پدر دختر با خانواده ابراهیم صحبت میکند و به سراغ ابراهیم میروند، میبینند که ابراهیم در اتاق پشتی حضور ندارد، در حالی که اگر وی میخواست خارج شود تنها راه خروج از جلوی دیدگان دیگران بود، ناچار خانواده ابراهیم سمت منزل برمیگردند، میبینند که ابراهیم خندان جلوی درب منزل ایستاده، همگی تعجب میکنند و میپرسند که چطور از منزل پدر دختر خارج شده که آنها او را ندیدهاند، میگوید: آیه "وجعلنا من بين ايديهم سدا ومن خلفهم سدا فاغشيناهم فهم لا يبصرون " خواندم و خارج شدم،
نمیخواهم چشمی در گوشه خانه و در انتظار من گریان باشد.
🌷شهید ابراهیم هادی🌷
📚 کتاب "سلام بر ابراهیم"
یکی از دفعاتی که ابراهیم برای مرخصی به تهران میآید، پدر یکی از دختران محل که آرزو داشت وی را داماد خود کند، دست او را میگیرد و به زور به خانهاش میبرد و از آن طرف عاقد را هم خبر میکند، خانواده ابراهیم را هم به خانه دعوت میکند، ابراهیم در اتاق دیگری نشسته بود، پدر دختر با خانواده ابراهیم صحبت میکند و به سراغ ابراهیم میروند، میبینند که ابراهیم در اتاق پشتی حضور ندارد، در حالی که اگر وی میخواست خارج شود تنها راه خروج از جلوی دیدگان دیگران بود، ناچار خانواده ابراهیم سمت منزل برمیگردند، میبینند که ابراهیم خندان جلوی درب منزل ایستاده، همگی تعجب میکنند و میپرسند که چطور از منزل پدر دختر خارج شده که آنها او را ندیدهاند، میگوید: آیه "وجعلنا من بين ايديهم سدا ومن خلفهم سدا فاغشيناهم فهم لا يبصرون " خواندم و خارج شدم،
نمیخواهم چشمی در گوشه خانه و در انتظار من گریان باشد.
🌷شهید ابراهیم هادی🌷
📚 کتاب "سلام بر ابراهیم"
گفتی چه خبر؟
گفتم و هرگز نشنیدی
جز دوریات ای #عشق ، بقرآن خبری نیست 😢
#عشـقدلافروز💚
یاد شـهدا و امام شـهدا با صلوات 🌹
گفتم و هرگز نشنیدی
جز دوریات ای #عشق ، بقرآن خبری نیست 😢
#عشـقدلافروز💚
یاد شـهدا و امام شـهدا با صلوات 🌹
لَیْتَ شِعْري أیْنَ اسْتَقَرَّتْ بِكَ النَّویٰ
ای کاش میدانستم
کجا، دل به تو آرام میگیرد...
#یافرجالله💚
گاهی تمامِ دعای یک عمر، فقط همین یک جمله است:
آقا... کجایی؟ 💔
【 الّلهُــمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــــ الْفَــرَج 】اَلْلَّٰھُمـَّ؏َـجِّڸْلِوَلیِّٖــღــڪَاَلْفَــرج
ای کاش میدانستم
کجا، دل به تو آرام میگیرد...
#یافرجالله💚
گاهی تمامِ دعای یک عمر، فقط همین یک جمله است:
آقا... کجایی؟ 💔
【 الّلهُــمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــــ الْفَــرَج 】اَلْلَّٰھُمـَّ؏َـجِّڸْلِوَلیِّٖــღــڪَاَلْفَــرج
«یک شب نزدیکیهای اذان صبح خواب دیدم که حمید گفت: «خانوم خیلی دلم برات تنگ شده، پاشو بیا مزار» معمولاً عصرها به سر مزارش میرفتم ولی آن روز صبح از خواب که بیدار شدم راهی گلزار شدم، همین که نشستم و گلها را روی سنگ مزار گذاشتم دختری آمد و با گریه من را بغل کرد، هقهق گریههایش امان نمیداد حرفی بزند، کمی که آرام شد گفت: «عکس شهیدتون رو توی خیابون دیدم، به شهید گفتم من شنیدم شماها برای پول رفتید، حق نیستید، باهات یه قراری میذارم، فردا صبح میام سر مزارت، اگر همسرت رو دیدم میفهمم من اشتباه کردم، تو اگه بحق باشی از خودت به من یه نشونه میدی.»
برایش خوابی را که دیده بودم تعریف کردم، گفتم: «من معمولاً غروبها میام اینجا، ولی دیشب خود حمید خواست که من اول صبح بیام سر مزارش.»
#شهید_حمید_سیاهکالی_مرادی🌷
برایش خوابی را که دیده بودم تعریف کردم، گفتم: «من معمولاً غروبها میام اینجا، ولی دیشب خود حمید خواست که من اول صبح بیام سر مزارش.»
#شهید_حمید_سیاهکالی_مرادی🌷
🔴 خواستههای پایدار در زیارت اربعین !
🔹آیت الله حائری شیرازی:
اگر موفق شدید به زیارت اربعین بروید، [فقط] چیزهایی که از شما بگیرند، چیزهایی که موقتی باشد، درخواست نکنید؛ چیزهای پایدار درخواست کن.
🌟بگو خدایا به من اخلاص بده، خدایا به من محبت بده، بگو خدایا به من ذلت_باطنی (خضوع) بده، اینها برایتان میماند....
☑️
🔹آیت الله حائری شیرازی:
اگر موفق شدید به زیارت اربعین بروید، [فقط] چیزهایی که از شما بگیرند، چیزهایی که موقتی باشد، درخواست نکنید؛ چیزهای پایدار درخواست کن.
🌟بگو خدایا به من اخلاص بده، خدایا به من محبت بده، بگو خدایا به من ذلت_باطنی (خضوع) بده، اینها برایتان میماند....
☑️
بچه که بودم فکر میکردم اگر نماز نخونیم خدا قهر میکنه.
الان فهمیدم خدا اگر قهر کنه اصلا اجازه نمیده نماز بخونیم.
الان فهمیدم خدا اگر قهر کنه اصلا اجازه نمیده نماز بخونیم.
🌺🌺🌺
🔴 پیامدهایی بدحجابی و بدپوششی
👈 تنزل شأن والای زن به ابزاری برای خوش گذرانی مرد يا تبليغ كالا.
👈به هم خوردن تعادل روانی و فكری قشرهای گوناگون جامعه.
👈 نابساماني، آشوب و حتي جنايت در عرصههای زندگی اجتماعی.
👈 سست شدن پيوندهای خانوادگی.
🔴 پیامدهایی بدحجابی و بدپوششی
👈 تنزل شأن والای زن به ابزاری برای خوش گذرانی مرد يا تبليغ كالا.
👈به هم خوردن تعادل روانی و فكری قشرهای گوناگون جامعه.
👈 نابساماني، آشوب و حتي جنايت در عرصههای زندگی اجتماعی.
👈 سست شدن پيوندهای خانوادگی.