یکی از عجیبترین حسها اونجاییه که پیش خودت فکر میکنی "چقدر دلم واسه این لحظه تنگ میشه" در حالی که هنوز تموم نشده.
و اما عزیزِ من، تو خانهی من بودی و کسی که خانه ندارد، در تمام جنگها زخمی میشود.
میشه گفت من آدم عجیبی هستم. نه کسی مال منه، نه من برای کسی هستم.
تو حاشیهی زندگی خودم و بقیه میچرخم. اگه کسی بهم نیاز داشته باشه پیدام میشه و کمکش میکنم و بعدش دوباره ناپدید میشم.
تو حاشیهی زندگی خودم و بقیه میچرخم. اگه کسی بهم نیاز داشته باشه پیدام میشه و کمکش میکنم و بعدش دوباره ناپدید میشم.
ایستادهام و کسی هم نمیداند این بنای به ظاهر محکم چقدر در آستانهی فروریختن است.
مشکل روحیه دادن به خودت این است که در اعماق قلبت میدانی تمامش چرت و پرت است.
خودت را به خاطر شکوفا نشدن در جایی که نورِ رشد هیچگاه به تو نتابید سرزنش نکن.
چرا هیچکس در مورد درد فیزیکی قفسهی سینه وقتی ناراحت میشیم و دلمون میشکنه حرف نمیزنه؟
امیدوارم همه ما به اندازه کافی پول دربیاوریم تا از هر موقعیتی که از آن متنفریم، فرار کنیم.