پیروزیهای چشمگیری ندارم ولی میتوانم با شکستهایی که زنده از آن بیرون آمدهام غافلگیرت کنم.
ناگهان به یاد آوردم روزی کسی بودم با شوقی بیپایان و ذهنی متفاوت، کسی که دیگر راهی به او ندارم.
حرف زدن با پدر و مادر در مورد سلامت روان مثل این میمونه که با طالبان در مورد فمنیسم بحث میکنی.
نه خواب درمان است نه بیداری. آنقدر دویدهام در ذهنم که باید چیزی به بزرگی فراموشی، من را از یاد ببرد.
دادن فرصت دوم به یک نفر، مثل این است که به کسی که دفعه اول به تو شلیک نکرده، گلوله دوم را بدهی.
امیدوارم رنجت به پایان رسد جان من، که زندگی با تو چه ها نکرد و تو هر بار جوانه زدی.
هر کجا که هستی یک قدم از اون یارویی که باید بهش توضیح بدی چطور باهات رفتار کنه فاصله بگیر، زود.