حالا حس میکنم روی لبهی پرتگاه این دنیا ایستادهام.
یک لایهی دیگر غم روی من بنشیند، سقوط خواهم کرد.
یک لایهی دیگر غم روی من بنشیند، سقوط خواهم کرد.
فکر نکنید که پایان من یک تصمیم ناگهانی بود. من تمام درها رو زدم. هیچکس باز نکرد.
وقتی تنها کسی که دنیا را برایت معنی میکرد، دیگر آنجا نباشد، بقیهی دنیا فقط دیوار است.
اینکه راحت میتونم همه رو کنار بذارم و به خاطرش گریه نکنم، بدترین بلاییه که سرم اومده.
چه هولناک است لحظهای که میفهمی دیگر پیوندی عمیق با هیچکدام از موردعلاقههایت نداری، تنها انجامشان میدهی تا با اندوهت روبهرو نشوی.
آرزو میکنم خدا یهجوری برات درستش کنه که از خوشحالی ندونی بخندی یا گریه کنی.
نمیدونم شمام اینجوری شدین یا نه ولی من خیلیوقته که هیچ قندی تو دلم آب نشده.
هر روز، کمی بیشتر میمیرم.
نه کسی میبیند، نه کسی میشنود و نه کسی میفهمد.
نه کسی میبیند، نه کسی میشنود و نه کسی میفهمد.