با دیدن موردعلاقههام دیگه حس خوبی نمیگیرم، برعکس یاد یه چیزهایی میفتم که نباید و این روحم رو آزار میده.
امیدوارم زودتر حافظهم رو از دست بدم.
امیدوارم زودتر حافظهم رو از دست بدم.
یافتن کلماتی که جدایی میافکند خیلی آسانتر از یافتن کلماتی است که پیوند میدهد و جمعوجور میکند.
نبوغ یعنی کاری رو انجام بدی که آدمهای معمولی نمیتونن درکش کنن. چون اگه میتونستن، تو دیگه نابغه نبودی.
راستش رو بخواین به نظرم آدما خیلی همدیگه رو اذیت میکنن، بیشتر از اون چیزی که لازم باشه.
راستش رو بخواین به نظرم آدما خیلی همدیگه رو اذیت میکنن، بیشتر از اون چیزی که لازم باشه.
از یه سری از رفتارهای گذشتهم واقعاً پشیمونم.
مثلاً به جای سکوت، میتونستم مشتم رو بزنم تو صورتت.
مثلاً به جای سکوت، میتونستم مشتم رو بزنم تو صورتت.
حوصله ندارم. دلم میخواد ادامه زندگیم رو توی تخت بگذرونم. حالا یا تخت خودم یا تخت آسایشگاه روانی یا تخت غسالخونه.
ایرادی نداره اگه گاهی اوقات غمگین باشی. همهی آدمها آسیب میبینن و گاهی هم گریه میکنن.