میخواهم باور کنم که پایانی وجود دارد که در آن همه چیز بیفایده نبوده است.
مجبورم.
مجبورم.
آدم وقتی از گفتن خسته شد، سکوت میکند.
اما نمیفهمم اگر از سکوت هم خسته شد، چه باید بکند.
اما نمیفهمم اگر از سکوت هم خسته شد، چه باید بکند.
شکستهدل، تو فکر میکنی خواهی مُرد اما هر روز پس از آن روز وحشتناک، به زندگی ادامه خواهی داد.
درد دارد، وقتی ساعتها مینشینی به حرفهایی که هیچوقت قرار نیست بگویی فکر میکنی.
توقعات آدمها از من خیلی بالاست.
من همین که تو یک سال گذشته خودم رو نکشتم اتفاق بزرگیه و بخش زیادی از انرژیم رو گرفته.
ولم کنین دیگه.
من همین که تو یک سال گذشته خودم رو نکشتم اتفاق بزرگیه و بخش زیادی از انرژیم رو گرفته.
ولم کنین دیگه.
دارم دوران عجیبی از زندگیم رو سپری میکنم.
همه چیز به گا رفته و من آروم یه گوشه نشستم و نگاه میکنم.
همه چیز به گا رفته و من آروم یه گوشه نشستم و نگاه میکنم.
عجیب است. من دیگر آن آدم نیستم و دیگر آن آدم هم نخواهم شد. چیزهایی در من برای همیشه مرده است. انگار هیچوقت نمیتوانم دیگر از ته دل بخندم یا حتی با تمام وجود گریه کنم.
با دیدن موردعلاقههام دیگه حس خوبی نمیگیرم، برعکس یاد یه چیزهایی میفتم که نباید و این روحم رو آزار میده.
امیدوارم زودتر حافظهم رو از دست بدم.
امیدوارم زودتر حافظهم رو از دست بدم.
یافتن کلماتی که جدایی میافکند خیلی آسانتر از یافتن کلماتی است که پیوند میدهد و جمعوجور میکند.
نبوغ یعنی کاری رو انجام بدی که آدمهای معمولی نمیتونن درکش کنن. چون اگه میتونستن، تو دیگه نابغه نبودی.
راستش رو بخواین به نظرم آدما خیلی همدیگه رو اذیت میکنن، بیشتر از اون چیزی که لازم باشه.
راستش رو بخواین به نظرم آدما خیلی همدیگه رو اذیت میکنن، بیشتر از اون چیزی که لازم باشه.