آخرین باری که تو زندگیم خوشحال و بیدغدغه بودم جومونگ داشت دنبال یه تیکه زمین میگشت که گوگوریو رو توش بسازه.
در وجودم حس فقدانیست که قادر به بیان آن نیستم.
گویی همه چیز میتوانست جور دیگری باشد.
گویی همه چیز میتوانست جور دیگری باشد.
اون لحظهای که از آدمی که دوستش داری یه چیزی میبینی و دیگه نمیتونی مثه قبل بهش نگا کنی..
اگه یک دهم خوابآلودگی که توی روز دارم رو توی شب داشتم، نصف مشکلاتم حل میشد.
اینکه زنگ بزنین خونهی ما و کسی جواب نده دو حالت داره.
یا هیچکس خونه نیست یا فقط من خونهم.
یا هیچکس خونه نیست یا فقط من خونهم.
شما رو نمیدونم ولی آدمهایی که هیچ خط قرمزی ندارن واسه من هیچ جذابیتی ندارن.
اگه فروپاشی اقتصادی اجازه بده، من و فروپاشی روانی با هم خوشحالیم.
نیازی به مداخله نیست.
نیازی به مداخله نیست.