آتالان🌘
96 subscribers
14 photos
1 file
3 links
«زندگی بدون کنجکاوی ارزشی ندارد»
Download Telegram
اما چیزی که میشه در نهایت نتیجه گیری کرد مهم ترین فاکتوری که اقلیم روی آدم ها تاثیر میذاره در واقع نحوه برخوردشون با ریسکه. همین میتونه کل فرهنگ یک قوم رو شکل بده.
5
Forwarded from Arezoo Bigdeli
در همین بحث، رابطه مهمان‌نوازی و اقلیم رو از طریق تضاد فرهنگ گله‌داری و فرهنگ کشاورزی توضیح میده:

(حالا اینکه کی گله‌داری و کی کشاورزی رو انتخاب می‌کنه وابسته به شرایط جغرافیاییه)

میگه بین گله‌دارا سنت مهمان‌نوازی به این خاطر شکل گرفت که به عنوان دسته‌ای دارایی‌شون تماما گله‌شون بوده، باید در برابر حمله ازش محافظت می‌کردن و می‌گه این باعث شد که افراد به غریبه‌ها پناه و غذا بدن که نکنه خودشون روزی به همون حال دچار بشن.
6
شرایط غیرقابل پیشبینی همیشه نیازمند انتخابن. ولی فکر میکنم همون طور که کامو توی سقوطش میگه خیلی مهم نیست چه انتخابی بکنی. احتمالا اخرش پشیمون میشی
6
ﺁﺧﺮ ﻓﮑﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﮑﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﺏ ﺑﯿﻨﺪﺍﺯﺩ ﻭ ﺁن‌وقت ﺍﺯ ﺩﻭ ﺣﺎﻟﺖ ﺧﺎﺭﺝ ﻧﯿﺴﺖ، ﯾﺎ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺠﺎﺗﺶ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﺏ ﻣﯽ‌ﺍﻓﮑﻨﯿﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻓﺼﻞ ﺳﺮﻣﺎ ﺑﻪ ﻋﻮﺍﻗﺐ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺳﺨﺖ ﺩﭼﺎﺭ ﻣﯽﺷﻮﯾﺪ! ﯾﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺩ ﻭﺍ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﯾﺪ و شیرجه‌های نرفته گاهی کوفتگی‌های عجیبی به جا می‌گذارد.

کامو، سقوط، ترجمه شورانگیز فرخ
4
Forwarded from Dark moon
مردم میگویند ازش بیرون می‌آيی. و درست هم هست؛ ازش بیرون می‌آیی. ولی نه شبیه قطاری که از دل تاریکی تونل بیرون می‌آید و پر توان میزند به دل آفتاب. بلکه شبیه مرغ دریایی که از لکه نفتی بیرون می‌آید بیرون خواهید آمد. برای باقی عمر قیر اندود شده‌اید.
💔3
سگی رو تصور کنید که در قفسی زندانی شده. گرسنگی کشیده و هر چند وقت یکبار غذایی در اختیارش قرار میگیره، اما هر وقت به سمت غذا میره شوک الکتریکی شدیدی بهش وارد میشه که باعث درد وحشتناکی توی بدنش میشه.
چندبار امتحان میکنه اما هربار این شوک بهش وارد میشه.
یاد میگیره دیگه به سمت غذا نره.
بعد مدتی مسئولین آزمایشگاه شوک رو قطع میکنن و غذا رو جلوی سگ میزارن. حالا اگه سگ به سمت غذا بره هیچ اتفاق دردناکی رخ نمیده.
اما سگ دیگه تکون نمیخوره.
روانشناسا به این میگن درماندگی آموخته شده
1
ترم یک روانشناسی همه با این آزمایش و پدیده آشنا میشن. اما چیزی که تو کتابا نوشته نشده (یا حداقل من به خاطر نمیارم) اینه که آیا سگ توی تلاش‌های دردناکش در نهایت به غذا میرسید یا نه؟
من تصور میکنم که نمیرسید.
چون سگ میتونه با غذا و شکم سیری که هزینه اش درده کنار بیاد اما این که هر چند وقت یک بار بلند شی، از خونه بزنی بیرون، داد بزنی، تیر بخوری، عزیز از دست بدی، امنیتت بارها به خطر بیافته، آسیب اقتصادی شدید تو لول شخصی و کلان ببینی، ابزارهای ارتباطاتیت هربار محدود و محدود تر بشه، جنازه ببینی، جنازه ببینی، جنازه ببینی
و آخرش برگردی به پنج نقطه عقب تر، فکر میکنم سگ با این نمیتونه کنار بیاد
و سری بعد دیگه برای غذا (پایین ترین نیاز بقاش) هم تلاش نمیکنه
5
تصمیم گرفتم بشینم شکپیر بخونم. با نگاهی کمی جامع تر. از این که شکسپیر تو چه شرایط اجتماعی نمایشنامه هاش رو مینوشته، تا این که واقعا دوست داشته چه طور اون ها اجرا بشه
برای شروع بیاین سراغ هملت بریم. قطعا نکات زیادی در مورد این نمایشنامه هست. من امشب به دوتاش میخوام بپردازم
1
اول یه خلاصه کوتاه بگم برای کسایی که نمایشنامه رو نخوندن. هملت شاهزاده ای هست که پدرش به قتل میرسه. روح پدرش به پیشش میاد و میگه که عموش (یعنی برادر پادشاه) اونو کشته و باید انتقامش رو ازش بگیره
خیلی زود بعد مرگ پادشاه هم ملکه با همون عمو ازدواج میکنه.
هملت وظیفه خودش میدونه که انتقام پدرش رو بگیره. اما شک میکنه. اگه اون روح واقعی نباشه چی؟ اگه اشتباه کنه؟ اگه گناهکار بشه؟ و…
این تعلل نهایتا منجر به نابودی همه میشه، خودش،معشوقه اش اوفیلیا، مادرش، عموش و ….
یکی نکات جالب این نمایشنامه برام اینه که شکسپیر توش دقیقا میگه که نمایشنامه هاش چه طور باید اجرا بشن.
یه بخشی از داستان، وقتی هملت شک کرده نکنه روح پدرش توهم بوده یا بهش دروغ گفته، تصمیم میگیره چک کنه.
برای این کار میاد نمایشی رو تنظیم میکنه جلوی عموش که همون ماجرای کشته شدن پدرش توسط عموش عه اما با شخصیت های خیالی. میخواد از دیدن واکنش عموش بفهمه ایا اون قاتله یا نه
در این راستا خودش کارگردانی این نمایش رو به دست میگیره
در واقع از دیدگاه شکسپیر لازم نیست حتما تو صحنه عمل ببینمت. میشه از واکنش تو به اتفاقات (نمایش ها) هم فهمید چه طور آدمی هستی
👌2
از دیالوگ هملت با بازیگرهای اون نمایش میفهمیم از نظر شکسپیر اجرا باید «آینه ای از طبیعت» باشه. ساده، بدون اوراکت.
به همین خاطر بهترین خوانش های شکسپیر با لهجه خود خواننده است. بدون بالا و پایین بردن صدا به شکل اگزجره
شکسپیر یکی از سهام داران یکی از تئاتر های بزرگ اون زمان به اسم the Glob بوده. و در طراحی و معماری صحنه و ساختمون و جایگاه تماشاگران نقش داشته.
صحنه اون تئاتر واقعا ساده بود. از نور طبیعی روز استفاده میکردن و تهش با مشعل کمی بهبود میدادن. دکور صحنه هم واقعا در ساده ترین حالتش بوده. به این شکل که مثلا صحنه یک جنگل، فقط با یک درخت دکور میشده. این قرارداد انگار با تماشاگرا بوده که ما به شما هینت میدیم و شما تخیل میکنید.
👌1
با توجه به همین سادگی در اجرا، شکسپیر میدونسته چیزی که نمایشنامه هاش رو همون طوری که هست قراره به مخاطب انتقال بده واژه هاش هستن. واسه همین انقدر دیالوگ های تاثیر گذاری داره و در طی زمان و هزاران اجرا زنده مونده
1
که منو میرسونه به دومین مورد جالب نمایشنامه هملت

این دیالوگ:
Thus conscience does make cowards of us all.
Act 3, Scene 1


«و این‌گونه، وجدان همهٔ ما را ترسو می‌کند.»
👎1🤔1
این دیالوگ مال اون مونولوگ خیلی معروف «بودن یا نبودن» عه.
جایی که شک هاش شروع شدن.
توی اون مونولوگ داره میگه مطمئن نیست تصمیم درست چیه. باید عموش رو بکشه؟ ایا روح بهش درست گفته؟ ایا انتقام کار درستیه؟
و در انتها باز هم تصمیم نمیگیره
و دقیقا بعد از این صحنه همه چیز زنجیره وار به فنا میره.
• اوفلیا قربانی بلاتکلیفی عاطفی هملت می‌شه
• پولونیوس قربانی انفجارِ تأخیری خشم
• مادرش قربانی سکوت طولانی هملت
• کشورش قربانی تعلل این شاهزاده