آتالان🌘
96 subscribers
14 photos
1 file
3 links
«زندگی بدون کنجکاوی ارزشی ندارد»
Download Telegram
شور زندگی یعنی چی؟
نمیدونم. دوست دارم از زاویه آدم ها اینو بررسی کنم.
والت ویتمن معتقده آدم باید بی شرم زندگی کنه.
“I sound my barbaric yawp over the roofs of the world.”
فریادم را مثل وحشی‌ها روی بام‌های جهان رها می‌کنم.

این «یاؤپ» یعنی: من هستم، همین‌طور که هستم، بی‌اجازه گرفتن.
5
یا جای دیگه ای میگه
“I am large, I contain multitudes.”
3
دیلن توماس شور زندگی رو در مبارزه با مرگ میدونه.
جایی میگه:
“Do not go gentle into that good night.”
یا حتی جایی دیگه میگه بجنگ که در اثر روشنایی نمیری. فوق العاده است به نظرم.
2
بوفسکی براش زندگی تو ریسک کردن معنی پیدا میکنه. همون جمله معروف که
Find what you love and let it kill you
یا جای دیگه به معنایی میگه (دقیقش رو یادم نیست مفهوم رو مینویسم)
go big or go home
نیچه میگه:
«من عاشق کسی‌ام که می‌خواهد فرو بریزد تا زاده شود.»
زندگی رو به معنایی میبلعه.
2👌1
ولی مورد علاقه خودم دیدگاه پابلو نرودا ست به این موضوع.
تجربه کردن، با حوصله زیستن، دیدن نور آفتاب روی فرش، رقصیدن.
از نظرش زندگی کردن همین قدر زمینیه. و من خیلی اینو دوست دارم.
جایی میگه:
«در تو می‌نویسم
مثل زنی که در زمینِ گرمِ تابستان
عریان راه می‌رود…»
6
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
یکی از پدیده‌های جالب که نواب غزلباش دو هفته پیش داشت در موردش حرف میزد این بود که چه طور اقلیم آب و هوایی روی رفتار آدما به طور تکاملی تاثیر گذاشته
2
مثلا آدمایی که تو اقلیم های سخت و سرد هستن مثل اسکاندیناوی یا ژاپن شمالی یا فلات ایران (حوالی اردبیل و آذربایجان رو در نظر بگیرید مثلا)، همیشه با کمبود منابع مواجه بودن و برای بقا نیاز داشتن به همکاری درون گروهی. تو این اقلیم تو شانس اشتباه کردن نداری. یه خطای ساده میتونه خیلی هزینه بر باشه.
در نتیجه این آدما هنجارهای سختی دارن و خیلی جدی به قانون احترام میزارن. درون گروهی اعتمادشون بالاست ولی نمیتونن به غریبه اعتماد کنن. یعنی در واقع توانایی ریسک پذیری اعتماد به غریبه رو ندارن. چون یه اشتباه کوچیک برابره با مرگ.
در نتیجه این قوم شاید مهربون بهترین توصیف براشون نباشه اما قابل پیشبینی ان و امنیت رو به صمیمیت ترجیح میدن
👌32
اما تو اقلیم هایی که آب و هوا گرم تره و فراوانی محصولات کشاورزی هست، بقای آدما کمتر به برنامه ریزی بلند مدت وابسته است و خطاها قابل جبران ترن. چیزی که اینجا مهم میشه تعامل آدماست. توی این قوم گفت و گو و چونه زنی رایج تره. مرزهای اجتماعی شل تره و سریع تر غریبه ها رو میپذیرن. اما الزاما این به معنی اعتماد بالاتر نیست. اعتماد به اشخاص بیشتره اما اعتماد نهادی پایین تره.
3👍2
اما جالب ترینش برای من اقلیم های غیرقابل پیشبنی عه. جاهایی که خشکسالی یهویی داره. سرما و گرما شدید داره. محیط های بیابونی بیشتر.
انقدر طبیعت پیشبینی کمی داره که برای بقا مردم باید هوش موقعیتی بالاتری داشته باشن.
در نتیجه آدم‌ها این اقلیم با این که مهمان نوازهای خوبی هستن اما شدیدا بی اعتمادن. سیستم اخلاقیشون بیشتر موقعیته تا قانون محور. به چه قانونی اصلا میخوای پایبند باشی وقتی همه چیز تغییر میکنه؟
این آدم ها منعطف ترن اما استرس مزمن جزو روتین زندگیشونه
اینجا مردم یاد می‌گیرن:
«قانون ثابت نیست، رابطه نجاتت می‌ده.»
و این مستقیم روی تعامل با بقیه اثر می‌ذاره:
گرم در ظاهر، محتاط در عمق.
4
اما چیزی که میشه در نهایت نتیجه گیری کرد مهم ترین فاکتوری که اقلیم روی آدم ها تاثیر میذاره در واقع نحوه برخوردشون با ریسکه. همین میتونه کل فرهنگ یک قوم رو شکل بده.
5
Forwarded from Arezoo Bigdeli
در همین بحث، رابطه مهمان‌نوازی و اقلیم رو از طریق تضاد فرهنگ گله‌داری و فرهنگ کشاورزی توضیح میده:

(حالا اینکه کی گله‌داری و کی کشاورزی رو انتخاب می‌کنه وابسته به شرایط جغرافیاییه)

میگه بین گله‌دارا سنت مهمان‌نوازی به این خاطر شکل گرفت که به عنوان دسته‌ای دارایی‌شون تماما گله‌شون بوده، باید در برابر حمله ازش محافظت می‌کردن و می‌گه این باعث شد که افراد به غریبه‌ها پناه و غذا بدن که نکنه خودشون روزی به همون حال دچار بشن.
6
شرایط غیرقابل پیشبینی همیشه نیازمند انتخابن. ولی فکر میکنم همون طور که کامو توی سقوطش میگه خیلی مهم نیست چه انتخابی بکنی. احتمالا اخرش پشیمون میشی
6
ﺁﺧﺮ ﻓﮑﺮﺵ ﺭﺍ ﺑﮑﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﺏ ﺑﯿﻨﺪﺍﺯﺩ ﻭ ﺁن‌وقت ﺍﺯ ﺩﻭ ﺣﺎﻟﺖ ﺧﺎﺭﺝ ﻧﯿﺴﺖ، ﯾﺎ ﺷﻤﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺠﺎﺗﺶ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﺏ ﻣﯽ‌ﺍﻓﮑﻨﯿﺪ ﻭ ﺩﺭ ﻓﺼﻞ ﺳﺮﻣﺎ ﺑﻪ ﻋﻮﺍﻗﺐ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺳﺨﺖ ﺩﭼﺎﺭ ﻣﯽﺷﻮﯾﺪ! ﯾﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺩ ﻭﺍ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﯾﺪ و شیرجه‌های نرفته گاهی کوفتگی‌های عجیبی به جا می‌گذارد.

کامو، سقوط، ترجمه شورانگیز فرخ
4
Forwarded from Dark moon
مردم میگویند ازش بیرون می‌آيی. و درست هم هست؛ ازش بیرون می‌آیی. ولی نه شبیه قطاری که از دل تاریکی تونل بیرون می‌آید و پر توان میزند به دل آفتاب. بلکه شبیه مرغ دریایی که از لکه نفتی بیرون می‌آید بیرون خواهید آمد. برای باقی عمر قیر اندود شده‌اید.
💔3
سگی رو تصور کنید که در قفسی زندانی شده. گرسنگی کشیده و هر چند وقت یکبار غذایی در اختیارش قرار میگیره، اما هر وقت به سمت غذا میره شوک الکتریکی شدیدی بهش وارد میشه که باعث درد وحشتناکی توی بدنش میشه.
چندبار امتحان میکنه اما هربار این شوک بهش وارد میشه.
یاد میگیره دیگه به سمت غذا نره.
بعد مدتی مسئولین آزمایشگاه شوک رو قطع میکنن و غذا رو جلوی سگ میزارن. حالا اگه سگ به سمت غذا بره هیچ اتفاق دردناکی رخ نمیده.
اما سگ دیگه تکون نمیخوره.
روانشناسا به این میگن درماندگی آموخته شده
1
ترم یک روانشناسی همه با این آزمایش و پدیده آشنا میشن. اما چیزی که تو کتابا نوشته نشده (یا حداقل من به خاطر نمیارم) اینه که آیا سگ توی تلاش‌های دردناکش در نهایت به غذا میرسید یا نه؟
من تصور میکنم که نمیرسید.
چون سگ میتونه با غذا و شکم سیری که هزینه اش درده کنار بیاد اما این که هر چند وقت یک بار بلند شی، از خونه بزنی بیرون، داد بزنی، تیر بخوری، عزیز از دست بدی، امنیتت بارها به خطر بیافته، آسیب اقتصادی شدید تو لول شخصی و کلان ببینی، ابزارهای ارتباطاتیت هربار محدود و محدود تر بشه، جنازه ببینی، جنازه ببینی، جنازه ببینی
و آخرش برگردی به پنج نقطه عقب تر، فکر میکنم سگ با این نمیتونه کنار بیاد
و سری بعد دیگه برای غذا (پایین ترین نیاز بقاش) هم تلاش نمیکنه
5