آتالان🌘
96 subscribers
14 photos
1 file
3 links
«زندگی بدون کنجکاوی ارزشی ندارد»
Download Telegram
امشب داشتم در مورد نقاشی های دوران پارینه سنگی‌ میخوندم که اکثرا از حیوانات هستن (برعکس مجسمه های اون دوران که از انسان ها بود)
و حیوانات یا در حال شکار شدن هستن، یا تبدیل شدن به پوشش و نماد قدرتی برای شکارچی
3
تو سفر اخیرم با کانسپت شکار مواجه شدم و برام دردآور بود، دوستی اونجا به من گفت این حسی که بعد مرگ این حیوون تجربه میکنی به خاطر مواجه تو با مرگه نه به خاطر اخلاقیاتی که فکر میکنی داری. این حرف تو ذهنم موند و امشب که داشتم در مورد شکار در دوران پارینه سنگی میخوندم گفتم بیشتر به فلسفه شکار بپردازم
4
تقریباً همه‌ی فیلسوفانی که درباره‌ی انسانِ اولیه نوشته‌ان، از هایدگر تا میرچا الیاده و ژیرار، معتقدن که شکار فقط برای سیر شدن نبوده، بلکه راهی برای معنا دادن به زندگی بوده
4
هایدگر میگه شکار، نخستین مواجهه‌ی انسان با «مرگِ دیگری» بوده. انسان موقع کشتن حیوان، برای اولین بار مفهوم نیستی رو تجربه می‌کنه
3
ارنست بکر می‌گه شکار، تلاش انسان برای تسلط بر مرگ بود. انسان با کشتن حیوان، در واقع به خودش ثابت می‌کرد که هنوز زنده است و قدرت داره
4
در این راستا مقاله مقاله‌ی نیگل «What Is It Like to Be a Bat?» رو پیشنهاد میکنم بخونید. کتابش هم جدیدا چاپ شده. به این میپردازه که متریالیسم نمیتونه به همه چیز جواب بده و تجربه درونی رو هیچ جوره نمیشه درک کرد مگر تجربه کرد
3
ولی حالا اگه برگردیم روی همون داستان شکار و رویکرد انسان نخستین بهش، با توجه به نقاشی های اون دوران، شکارچی همیشه برای شکار احترام قائل بوده. برای کشتنشون مراسم آئینی داشتن. از روح گوزن یا خدای حیوانات قبل کشتن اجازه میگرفتن.
3
هیوم میگه شکار اولین نشونه همدلی در انسانه. و معتقده همدلی بنیان اخلاقیاته.
در واقع میگه شکارچی میدونه حیوون درد و آگاهی داره حتی زمانی که داره میکشتش
3
این اما مال قبل تمدنه

درید‌ا تو کتاب The Animal That Therefore I Am می‌گه:
«پیش از تمدن، انسان با حیوان گفت‌وگو می‌کرد. تمدن، این گفت‌وگو را کشت.»
4
در دوران مدرن، شکار از آیین تبدیل شد به صنعت، از «کشتن با احترام» به «کشتن برای تسلط».
فلسفه‌ی اخلاق امروز، مثل پیتر سینگر، می‌گه این لحظه‌ی تاریخی، جایی بود که انسان از ریشه‌ی اخلاقی خودش جدا شد.
4
به نظرم خیلی زیبا و احترام برانگیزه اگر به مرگ و شکارکردن از زاویه انسان قبل مدرنیته نگاه کنیم.
3
"روم سقوط نکرد، فقط دیگر کسی نبود که به آن باور داشته باشد"
1
امشب در مورد سقوط امپراطوری‌های بزرگ مثل بابل و روم خوندم. وقتی چیزی به اون بزرگی فرو میریزه، صداش خیلی بیشتره.
2
خب سقوط یک امپراطوری میتونه دلایل زیادی داشته باشه
2
تو کتاب The Rise and Fall of the Great Powers پل کندی میگه وقتی کشوری “خیلی بزرگ میشه” و مسئولیت‌هاش فراتر از توانش میره (“military overstretch”)‌، احتمال سقوطش زیاد میشه.
1
بخوام ساده بگم از خود این کتاب وام میگیرم که میگه برای موندن در قدرت، باید تعادل بین “تفنگ‌ها” و “کره‌­ها” (guns vs butter) برقرار بشه.
جمله دیگه ای از این کتاب فوق العاده که واقعا دوستش دارم
the beginning of wisdom in human as well as international affairs was knowing when to stop
1
یکی دیگه از فاکتورهای مهم سقوط امپراطوری‌های بزرگ پیچیدگی بیش از حد ساختارشون عه که معمولا از decentralize شدن دولت ناشی میشه. فکر کن هر گوشه برای خودش یه سیستم میچینه که یه مشکل رو حل کنه. تصور کن یه لباس که با نخ های پیچ در پیچ از یه گوشه به گوشه دیگه دوخته شده. کافیه یک انگشت به این نخ ها گیر کنه و پاره شه، کل لباس به هم میریزه
1
در مورد روم و بابل نکته قابل تامل اینه که بدون جنگ عظیمی سقوط کردن. امپراطور وقت بابل مذهب عموم مردم رو قبول نداشت و خدای خودش رو میپرستید. در کنار اختلاف طبقاتی گنده اون دوران باعث شد وقتی کوروش به بابل حمله کرد، مردم خودشون دروازه ها رو باز کردن.
در روم هم همین اتفاق افتاد. وقتی ژنرال اوداکر به روم حمله کرد، سربازی نمونده بود که به امپراطور وفادار باشه.
لویی شونزدهم تا زمان شورش ها هنوز فکر میکرد مردم دوستش دارن
1
البته همه امپراطوری ها اینجوری سقوط نکردن. مثلا مونتزوما دوم، پادشاه آزتک‌ها، وقتی اسپانیایی‌ها (به رهبری هرنان کورتس) به مرزهاش رسیدن، فکر کرد اون‌ها «خدایان برگشته از آسمان» هستن.
پس به جای جنگ، ازشون استقبال کرد. اما اسپانیایی‌ها از مهمان‌نوازی سوءاستفاده کردن، پادشاه رو گروگان گرفتن و امپراتوری در مدت چند ماه نابود شد.
احمق:)
“Look on my Works, ye Mighty, and despair!”
“Nothing beside remains.”
به آثارم بنگرید ای قدرتمندان، و نومید شوید!
هیچ چیز جز ویرانی نمانده است.