یه چیز جالب اینه که تعریف جهنم از نظر آب هوایی خیلی وابسته به محیط زندگی خود آدما بوده
مثلا تو محیطهای صحرایی جهنم گرم و سوزان و پر آتیشه
اما تو محیط هایی مثل اسکاندیناوی که هوا خودش سرد عه، جهنم پر سرما طاقت فرسا و زمستون طولانی و تاریکی عه
اما تو محیط هایی مثل اسکاندیناوی که هوا خودش سرد عه، جهنم پر سرما طاقت فرسا و زمستون طولانی و تاریکی عه
علتش هم از این میاد که جهنم همیشه نماد بزرگترین ترس انسان ها بوده. و خب ترس ها به تجربه آدما خیلی مربوط میشن
❤3
نکته خیلی جالب دیگه هم اینه که اگه برگردیم به ادیان خیلی قدیمی تر، جهنم و بهشت خیلی معنا نداشته. بیشتر یک جایی بوده که همه میرفتن تا ابد. این ایده آدم خوب آدم بد تو تکامل و صنعتی شدن بیشتر شده
کلا کانسپت خدا همینه. هرچی حکومت ها پیشرفته تر شدن و امپراطور و حاکم بیشتر معنا پیدا کرد، کانسپت خدا قضاوت کننده تر شد. قبلش صرفا یک نیرو طبیعی بود
🍾1
قبل تصور جهنم به معنای امروزی، که بیشتر حاصل کمدی الهی دانته است تا کتاب های مقدس، بزرگترین درد برای انسان ها ابدیت بود تا مجازات
👍2
تقریباً همه فرهنگها «بازگشتناپذیری» رو مهمتر از درد میدونن.
اگر اسطورهها رو بررسی کنیم، متوجه میشیم که وحشتناکترین بخش جهنم، همیشه خود آتش نیست.
بلکه اینه که:
دیگر راه برگشتی وجود ندارد.
چون انسانها معمولاً از از دست دادن فرصتها بیشتر از خودِ رنج میترسن.
اگر اسطورهها رو بررسی کنیم، متوجه میشیم که وحشتناکترین بخش جهنم، همیشه خود آتش نیست.
بلکه اینه که:
دیگر راه برگشتی وجود ندارد.
چون انسانها معمولاً از از دست دادن فرصتها بیشتر از خودِ رنج میترسن.
❤1🍾1
بعد اگه بیایم نگاه کنیم به نوع مجازات ها هم خیلی جالبه. بسته به مشکلات اون موقع مجازات ها تغییر میکردن.
فرض کنید جامعهای کشاورزی عه.
اگر همه دزدی کنن یا محصول همدیگر را نابود کنن، جامعه از هم میپاشه.
پس دین تأکید میکنه:
دزدی نکن.
حق همسایه را نخور.
پیمان نشکن.
حالا جامعهای جنگجو رو تصور کنید.
بزرگترین تهدیدش:
فرار از جنگ
خیانت
ترس
پس فضیلتها و مجازاتها هم حول همین محور شکل میگیرن.
اگر همه دزدی کنن یا محصول همدیگر را نابود کنن، جامعه از هم میپاشه.
پس دین تأکید میکنه:
دزدی نکن.
حق همسایه را نخور.
پیمان نشکن.
حالا جامعهای جنگجو رو تصور کنید.
بزرگترین تهدیدش:
فرار از جنگ
خیانت
ترس
پس فضیلتها و مجازاتها هم حول همین محور شکل میگیرن.
❤🔥1
اواخر قرن ۱۸ ام میلادی توی فرانسه، قبل انقلاب فرانسه یه آدمی به نام نیکولا دو کوندورسه تصمیم گرفت با عدد و رقم به سوالی که توی جامعه داشت مطرح میشد جواب بده.
سوال این بود:
چه کسی برای سرنوشت ما باید تصمیم بگیره؟
سوال این بود:
چه کسی برای سرنوشت ما باید تصمیم بگیره؟
کوندورسه اومد دقیقا این سوال رو مطرح کرد:
فرض کنید قرار است درباره یک مسئله مهم تصمیم بگیریم. آیا واقعاً اضافه کردن آدمهای بیشتر، تصمیم را بهتر میکند؟
فرض کنید قرار است درباره یک مسئله مهم تصمیم بگیریم. آیا واقعاً اضافه کردن آدمهای بیشتر، تصمیم را بهتر میکند؟
تصور کنید یک دادگاه برگزار شده برای این که تصمیم بگیریم آقای x گناهکاره یا نه.
میخوایم بین این دو حالت ببینیم کدوم احتمال خطاش کمتره
حالت اول: قاضی تصمیم میگیره
حالت دوم: هیئت منصفه
میخوایم بین این دو حالت ببینیم کدوم احتمال خطاش کمتره
حالت اول: قاضی تصمیم میگیره
حالت دوم: هیئت منصفه
تو حالت اول اگر تصور کنیم قاضی، آدم درست و متخصصی باشه احتمالا ۶۰ درصد جواب درست رو انتخاب میکنه
تو حالت دوم اگر تصور کنیم سه نفر هم آدمهایی باشن که به صورت مستقل فکر میکنن و هر کدوم ۶۰ درصد احتمال داره درست انتخاب کنن، در نتیجه برای این که جواب اشتباه انتخاب بشه باید حداقل ۲ نفر اشتباه کنن. اگه حالت های مختلف رو با درصد احتمالشون حساب کنیم احتمال درست بودن جواب جمع میشه ۶۴.۸٪
و هرچی ما تعداد رو بیشتر کنیم تو این مسئله این درصد بالاتر میشه و در حالت ایده آل به یک میرسه
پس کوندورسه نتیجه گرفت خرد جمعی میتونه نتیجه بهتری داشته باشه. به شرط این که ادمها مستقل از هم تصمیم بگیرن و هر کدوم حداقل یک ذره احتمال درست بودن تصمیم فردیشون بیشتر از ۵۰ درصد باشه. چون اگه یه ذره کمتر باشه، با افزایش تعداد آدما هی احتمال درست بودن کمتر میشه
❤1
ولی اگه برگردیم یه سری دیتای جالب تو Prediction Markets ها نگاه کنیم، میبینیم تو موضوعی مثل این که تو انتخابات ریاست جمهوری کی قراره برنده بشه، تعداد ۱۰۰ تا آدم غیر متخصص بهتر تونستن در مجموع پیشبینی کنن تا ۱۰ تا آدم متنخصص