آتالان🌘
96 subscribers
14 photos
1 file
3 links
«زندگی بدون کنجکاوی ارزشی ندارد»
Download Telegram
یه مورخ هنر که متاسفانه اسمش رو یادم نیست میگفت
«تمدن رد پای چیزهایی عه که انسان نتونسته تحمل کنه»

پ.ن: متین به یاری این حافظه شتابید و گفت این جمله از T.s.eliot عه
5
ناتوانی ما در تحمل سوگ، خشم، ترس ما رو وادار میکنه چیزی رو بسازیم، کار بکنیم، سنگی رو بالا کوه ببریم، پاشیم حتی یه جنبش بی ربط راه بندازیم تا زندگی قابل تحمل بمونه
شاید عجیب ترین ویژگی انسان همین باشه که درد رو مستقیم مصرف نمیکنه
5
خلاصه درود بر تبدیل غم بزرگ به کار بزرگ
2
بچه ها من بعد این ماجراها یه چالشی دارم که انگار دغدغه‌هام تموم شدن:)
واسه همین خوشحال میشم شما بگید در مورد چی کنجکاوید معمولا که بهم ایده بده مطالعه کنم بیام باهاتون شیر کنم
1
تعصب معمولاً از «اطمینان زیاد» نمی‌آید، از «تحمل نکردن عدم اطمینان» می‌آید.
1
با این که پایان جنگ جهانی دوم رو بیشتر دوست دارم، اما میخوام در مورد بعد جنگ جهانی اول امشب صحبت کنم
وضعیت اون موقع آلمان خیلی ساده است. یک کشور بازنده، با پول بی ارزش شده، دولت ضعیف و بی ثبات، هویت تحقیر شده و آینده نامعلوم
نمیشد کسی آینده رو پیشبینی کنه، و از هزار تاثیر عدم پیشبینی پذیری آینده، یکیش اینه که آدم به شدت دنبال اینه که پیش بینی کنه
به هر صراطی مستقیم میشه. نیاز به قطعیت انقدر زیاد میشه که دیگه دنبال جواب درست نیستی. دنبال جواب قطعی هستی. حتی اگه غلط باشه
تو همچین شرایطی مغز میره روی حالت «تهدید بقا» و یکی از مکانیسم های بقاش اینه که هویتش رو از فردی به گروهی تبدیل کنه تا شانس بقاش رو افزایش بده. در نتیجه آدما تلاش بیشتری میکنن عضوی از چیزی بشن. فارغ از این که اون چیز چیه
وقتی حالا تو عضوی از یک گروه میشی و این عدم اطمینان و امکان مرگ انقدر نزدیکته، ناخوداگاه به «ما-آنها» حساس تر میشی. مخالفان رو غیر انسانی میبینی و دو قطبی شدن و تعصب بیشتر میشه
اگه بخوایم از نظر تکاملی نگاش کنیم این اتفاقا خیلی ویژگی مثبتیه. یک قبیله باید باور داشته باشه که «ما» آدم خوبه ایم و «اونها» آدم بده. تا هر جور شده برای منافع قبیله بجنگه و شانس بقا اعضای قبیله رو بیشتر کنه.
ولی خب متاسفانه ما متمدن شدیم
برگردیم به زمان میون جنگ جهانی اول و دوم آلمان
مغز که یک داستان ساده حتی غلط رو به یک داستان پیچیده ترجیح میده، دلش میخواد عضو یک گروه باشه، و گروه به شدت دنبال قطبی گرایی و دشمن مشترکه
بچه‌ی حاصل این رابطه نامشروع میشه نازی
1
نازیسم چندتا وعده خیلی ساده داشت که به همه دغدغه های اون زمان ناخوداگاه انسان پاسخ میداد:
• همه چیز فقط یک علت داره (دشمن مشترک)
• گذشته ما باشکوه بوده در نتیجه آینده هم میتونه باشه
• ما قربانی هستیم پس حق داریم همه چیز رو به شکل گذشته برگردونیم
• و از همه مهم تر «ما میدونیم چیکار کنیم»
حالا زندگی برنامه و امکان پیشبینی پذیری و حتی اینده داره. پس آدما بهش جوین دادن. نه الزاما چون باورشون باهاش یکی بود. چون ذهنشون دیگه تحمل ابهام رو نداشت
و در ادامه برای ایجاد حس کنترل آدم‌ها تعصبشون بیشتر میشه و ساده‌سازی های افراطی رو بیشتر میپذیرن. مثل شایعه ها، تئوری های توطئه و….
و نازیسم تبدیل میشه به ماشین تولید قطعیت
واسه همین به نظرم دردناک ترین بخش داستان اینه که آدم‌ها دست به چنین جنایت‌هایی نزدن چون باوراشون این بود، یا چون از آزار بقیه لذت میبردن، یا چون ذاتا شیطان بودن، بلکه چون یه داستان ساده و قطعی اشتباه رو به یه داستان مبهم و پیچیده شاید درست ترجیح میدادن
1
دیشب یک اجرا از یکی داستان‌های کافکا رو میدیدم به نام «گزارشی برای یک آکادمی». تو بخشی از این اجرا شخصیت اصلی گفت فرق شما انسان‌ها با حیوون ها اینه که میخندید و شوخی میکنید. حییون‌ها قوه طنز ندارن.
ولی خب این جمله در عین این که درسته اما شاید خیلی هم درست نباشه
1👍1
در واقع بعضی حیوانات حس شوخ طبعی دارن. میخندن. قلقلکشون میاد و با هم شوخی میکنن.
مثل موش‌ها، سگ‌ها و شامپانزه ها و کلاغ ها
1