برای آخرین تلاش با جادو برای لحظاتی اوزیریس رو زنده کرد. اوزیریسی که دیگه اونی نبود که ایزیس میشناخت. فقط اون قدر زنده بود که فرزندی به اون بده به اسم هوروس که بعدها انتقام پدرش رو بگیره
تو برداشت ها و خوانش های مختلف این روایت، اکثرا به این میپردازن که چه طور میشه سوگ تو رو به حرکت در بیاره و مرگ فقط یک پایان نباشه. معنا داشته باشه اگر تو بلند شی و تکه های پاشیده شده روانت رو از سراسر مصر جمع کنی
❤5👍1
که میتونی غم رو به حرکت در بیاری. حتی اگه معشوقت رو برنگردونی میتونی دنیا و زندگی جدیدی بسازی
ولی حقیقتا این مزخرفات از حوصله فعلی نویسنده این کانال خارجه. برداشت شخصی من از این داستان اینه که حتی اگه کل مصر رو پیاده بدوی، تیکه های بدن عزیزت رو جمع کنی، زور بزنی، خودت رو جر بدی، حتی اگه جادو بلد باشی، بازم نمیتونی اونی که از دست رفته رو برگردونی. حتی اگه بتونی زنده اش کنی، اونی نیست که یه زمان دوستش داشتی.
👏5👍1
میخوام کتاب جدیدی رو شروع کنم که برام انقدر هیجان انگیزه که قبل شروع دوست دارم اینجا معرفیش کنم
این کتاب رو دوستی تو صحبت هاش به صورت غیر مستقیم معرفی کرد. توی صحبتش میخواست به این برسه که ظاهر هم عمقی داره. و این که همه ظاهر رو قضاوت میکنن، فقط بعضیا تظاهر میکنن که نمیکنن.
آتالان🌘
« It is only shallow people who do not judge by appearance. »
بعد این جمله از مقدمه کتاب گفت که منو وسوسه کرد برم ببینم این چه کتابیه
خلاصه داستان در مورد دوریان گری عه. مردیه که بسیار چهره خوبی داشته و یه پرتره ازش وجود داره. دوریان پیر نمیشه، اما اون پرتره چرا. با هر تصمیم و گناه و فساد دوریان چهره اش ثابت میمونه اما پرتره چرک میشه
✍1
وایلد با این کتاب این سوال رو مطرح میکنه: آیا ظاهر آدم واقعاً میتونه حقیقتش رو پنهان کنه؟ یا برعکس، ظاهر خودش نوعی حقیقته
و البته به روحیه ویکتوریایی اون زمان که اخلاق گرایی عجیبی و پر از تظاهری داشت طعنه میزنه
آتالان🌘
رابطه بین عشق و مرگ
محسن پیشنهاد داد در مورد رابطه عشق و مرگ بیشتر حرف بزنیم. پس میزنیم.
❤3🙈1
تقریباً هیچ سنت ادبی یا فلسفیای نیست که این مرگ و عشق رو به هم وصل نکرده باشه. چرا؟ چون هر دو تجربههایی هستن که «منِ» معمولی رو فرو میریزن
❤4✍1
چندتا نمونه معروفش چیه؟
مثلا افلاطون تو ضیافت پلاتو میگه عشق از میل ما به جاودانگی میاد. انسان عاشق میشه چون میخواد از طریق یک «دیگری» جاودانه بشه.
در واقع ما میدونیم فانی هستیم پس میخوایم در چیزی بزرگتر ادامه پیدا کنیم
مثلا افلاطون تو ضیافت پلاتو میگه عشق از میل ما به جاودانگی میاد. انسان عاشق میشه چون میخواد از طریق یک «دیگری» جاودانه بشه.
در واقع ما میدونیم فانی هستیم پس میخوایم در چیزی بزرگتر ادامه پیدا کنیم
❤3✍1
حالا اینو میشه در یک نگاه زیستی تر و روانکاونه تر هم دید. که این نیاز ما به بقا و تولید مثله که در نهایت به عشق منجر میشه
❤3✍1
فروید هم میاد دوتا نیرو اروس و تاناتوس رو مطرح میکنه. نیرو زندگی در برابر نیرو مرگ که خیلی در هم تنیده است.
نکته مهم اینه که نیرو زندگی رو با نیرو آفرینش یکی میدونه.
آفرینش، تولید مثل و اگه ادبی بخوایم نگاهش کنیم عشق
نکته مهم اینه که نیرو زندگی رو با نیرو آفرینش یکی میدونه.
آفرینش، تولید مثل و اگه ادبی بخوایم نگاهش کنیم عشق
❤4
چه قدر دست خورده به نظر میرسه مفهوم عشق وقتی اینجوری نگاهش میکنیم. هرچند با منطق انسان جور در میاد:)))
❤5
عده ای هم این رابطه در هم تنیده مرگ و عشق رو از روی این میبینن که هر دو خارج از کنترل ماست. برمیگردم به همون جمله اولم که هر دو تجربه ای هستن که منِ معمولی رو قراره بشکنن.
آیا این موضوع به این معناست که عشق بر ما نازل میشه؟
آیا این موضوع به این معناست که عشق بر ما نازل میشه؟
❤5✍1