حتی میتونی تو فرایند تصمیم گیریهای سنتی ایرانی ها این آهستگی رو ببینی. مشورت های طولانی، بررسی های چند جانبه.
اگه مقایسه اش کنی با فرهنگ های دیگه کاملا تفاوتش مشخصه
اگه مقایسه اش کنی با فرهنگ های دیگه کاملا تفاوتش مشخصه
اولا ایران چهارراه حمله بوده
جغرافیای ایران همیشه بین امپراتوریها بوده.
از زمان فروپاشی امپراتوری هخامنشی تا حمله اسکندر گرفته
تا حمله اعراب، مغولها، تیموریان…
تقریباً هر چند قرن یک بار نظم سیاسی کامل عوض شده.
وقتی ساختار قدرت دائماً ریست میشه، مردم یاد میگیرن خیلی روی آیندهی بلندمدت شرط نبندن، دارایی رو سیال نگه دارن، رابطه و شبکه انسانی رو مهمتر از سیستم رسمی بدونن
این خودش ریتم زندگی رو کند میکنه. چون سرمایهگذاریهای بلندمدت پرریسک میشه
جغرافیای ایران همیشه بین امپراتوریها بوده.
از زمان فروپاشی امپراتوری هخامنشی تا حمله اسکندر گرفته
تا حمله اعراب، مغولها، تیموریان…
تقریباً هر چند قرن یک بار نظم سیاسی کامل عوض شده.
وقتی ساختار قدرت دائماً ریست میشه، مردم یاد میگیرن خیلی روی آیندهی بلندمدت شرط نبندن، دارایی رو سیال نگه دارن، رابطه و شبکه انسانی رو مهمتر از سیستم رسمی بدونن
این خودش ریتم زندگی رو کند میکنه. چون سرمایهگذاریهای بلندمدت پرریسک میشه
دوم این که دولت قویِ پایدار کم داشتیم
برخلاف مثلاً انگلستان که بعد از قرن ۱۷ ثبات نهادی پیدا کرد،
ایران مدام بین تمرکز قدرت و فروپاشی چرخیده.
در نتیجه؟
اعتماد نهادی پایین میاد.
وقتی به نهادها مطمئن نیستی، تصمیمگیری طولانی میشه.
مشورت زیاد میشه.
احتیاط میاد وسط.
این احتیاط همون آهستگیه.
برخلاف مثلاً انگلستان که بعد از قرن ۱۷ ثبات نهادی پیدا کرد،
ایران مدام بین تمرکز قدرت و فروپاشی چرخیده.
در نتیجه؟
اعتماد نهادی پایین میاد.
وقتی به نهادها مطمئن نیستی، تصمیمگیری طولانی میشه.
مشورت زیاد میشه.
احتیاط میاد وسط.
این احتیاط همون آهستگیه.
در جامعه بیثبات، قانون همیشه پناهگاه نیست.
پس چی پناهگاهه؟
آدمها.
برای همین فرهنگ مهمونی طولانی، آشنابازی، شبکهسازی خانوادگی شکل گرفته.
این هم آهستگی میاره؛ چون اول باید رابطه ساخته شه، بعد کار جلو بره
پس چی پناهگاهه؟
آدمها.
برای همین فرهنگ مهمونی طولانی، آشنابازی، شبکهسازی خانوادگی شکل گرفته.
این هم آهستگی میاره؛ چون اول باید رابطه ساخته شه، بعد کار جلو بره
وقتی نسلهای متعدد در تاریخ نااطمینان زندگی کنن،
یه نوع «حافظه جمعی احتیاط» شکل میگیره.
ریسکگریزی بیشتر، تصمیمهای بزرگ دیرتر، ترجیح امنیت به سرعت
یه نوع «حافظه جمعی احتیاط» شکل میگیره.
ریسکگریزی بیشتر، تصمیمهای بزرگ دیرتر، ترجیح امنیت به سرعت
یه چیز خیلی جالب از تاثیر این فرهنگ روی زبانه
در زبان فارسی، فعل آینده قطعی کم داریم. خیلی وقتها میگیم «انشاءالله».
در مقابل، زبان انگلیسی پر از ساختارهای دقیق زمانیه:
Will
Going to
اینا در میزان درصد احتمال وقوع اینده تفاوت دارن و براشون مهمه این چیز که میگی قراره بشه چه قدر واقعا قراره بشه؟
این تو فارسی و تاریخچه ایرانی رسما جکه:))
در زبان فارسی، فعل آینده قطعی کم داریم. خیلی وقتها میگیم «انشاءالله».
در مقابل، زبان انگلیسی پر از ساختارهای دقیق زمانیه:
Will
Going to
اینا در میزان درصد احتمال وقوع اینده تفاوت دارن و براشون مهمه این چیز که میگی قراره بشه چه قدر واقعا قراره بشه؟
این تو فارسی و تاریخچه ایرانی رسما جکه:))
و در نهایت ایرانی ها یادگرفتن دنیا خیلی غیر قابل پیشبینی تر از اونه که بشه بشه زمان رو کنترل کرد. پس بهتره باهاش مذاکره کنیم
توی افسانه های مصر همیشه رابطه بین عشق و مرگ خیلی نزدیک بوده. مثل داستان sekhmet الهه جنگ که چه طور تبدیل به الهه عشق میشه و قربانی های بیشتری به جا میذاره.
ولی دیگه انقدر این داستان رو برای دوستام تعریف کردم که ازش گذر میکنم. به جاش میخوام امشب قصه دیگه ای از مصر بگم. داستان ایزیس و اوزیریس
ولی دیگه انقدر این داستان رو برای دوستام تعریف کردم که ازش گذر میکنم. به جاش میخوام امشب قصه دیگه ای از مصر بگم. داستان ایزیس و اوزیریس
❤3
اوزیریس پادشاه مصر بود. یک پادشاه عادل، مهربون و فوق العاده مفید برای کشورش. اون به مردمش کشاورزی یاد داد و قانون و عدالت رو وارد مصر کرد. منطقیه که این پادشاه محبوب مردم باشه و منطقی تره که یه برادر حسود به اسم سِت بخواد اونو از سر راهش برداره
ست یک تابوت فوق العاده زیبا درست میکنه، اعلام میکنه که هرکس توی این تابوت جا بشه، تابوت رو بهش هدیه میده. برادر خوش خیالش هم میره توی تابوت دراز میکشه. ست بلافاصله در تابوت رو میبنده و اونو داخل رود نیل میندازه تا بمیره
اما اوزیریس همسری داشته به اسم ایزیس. ایزیس دنبال اوزیریس میگرده. اونو از رود نیل بیرون میکشه و نجات میده.
در نتیجه این سری سِت ریسک نمیکنه و برای کشتن اوزیریس بدنش رو قطعه قطعه میکنه و قطعه ها رو در سراسر مصر پخش میکنه
در نتیجه این سری سِت ریسک نمیکنه و برای کشتن اوزیریس بدنش رو قطعه قطعه میکنه و قطعه ها رو در سراسر مصر پخش میکنه
ایزیس نمیتونه بشینه یه گوشه غصه بخوره و با مرگ شوهرش کنار بیاد. نمیتونست بپذیره کسی هر شب کنار گوشش نفس میکشیده حالا تبدیل به یک یادگاری بشه. یک اسم
کل مصر رو میگرده. تمام بیابون ها. در حالی که پاهاش تاول زده و نفس کشیدن براش سخت شده تک تک قطعه ها رو پیدا میکنه. دونه به دونه. هر تکه رو که پیدا میکرد باید با خودش حمل میکرد تا تکه های بعدی رو پیدا کنه. نمیتونست بزاره تکه ای از اویزیرس عزیزش گم بشه
شب ها با باد حرف میزد
میگفت:
«برگرد… حتی اگر پادشاه نباشی. حتی اگر فقط مردی باشی که دستم را بگیرد.»
میگفت:
«برگرد… حتی اگر پادشاه نباشی. حتی اگر فقط مردی باشی که دستم را بگیرد.»
بالاخره همه قطعهها رو پیدا میکنه و وقتی آخرین قطعه رو کنار بقیه قرار داد، دستش رو روی سینهی بیحرکت اوزیریس گذاشت.
صبر کرد.
صبر کرد.
صبر کرد.
سینه بالا نیومد
صبر کرد.
صبر کرد.
صبر کرد.
سینه بالا نیومد
برای آخرین تلاش با جادو برای لحظاتی اوزیریس رو زنده کرد. اوزیریسی که دیگه اونی نبود که ایزیس میشناخت. فقط اون قدر زنده بود که فرزندی به اون بده به اسم هوروس که بعدها انتقام پدرش رو بگیره
تو برداشت ها و خوانش های مختلف این روایت، اکثرا به این میپردازن که چه طور میشه سوگ تو رو به حرکت در بیاره و مرگ فقط یک پایان نباشه. معنا داشته باشه اگر تو بلند شی و تکه های پاشیده شده روانت رو از سراسر مصر جمع کنی
❤5👍1
که میتونی غم رو به حرکت در بیاری. حتی اگه معشوقت رو برنگردونی میتونی دنیا و زندگی جدیدی بسازی