اَسفَل 🇮🇷
بیا نگارِ آشنا... به امیدِ اون روز... پ.ن: به مناسبت تولد شهید... 🩸@Asfall
تا جوانیم دعا کن به شهادت برسیم...
آقا محمدحسین!
شما دعا کن...
آقا محمدحسین!
شما دعا کن...
Forwarded from • اَݪــعَبـد • (Fateme Sherafati)
Forwarded from Pouria Vali
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
..
..
توی یک ساعت مشخص ،
توی خیلی روزها و اوقات ،
چشم ها خیره میشن به جایی و چیزی!
.
به رسم عادت همیشگی ، که اون اتفاق
می افتاد ، منتظر افتادن اون اتفاقن !
.
سخت است باور اون چیزی که نیست ،
ولی چشم ها ، به عادتشون وفادارن !
.
چشم ها باید ببینند ، ولی به ندیده ها ،
هنوز وفادارند ، چون روز دیدن میرسه!
.
آره ، بازم میرسه !
.
خوش آن ساعت که یار از در آیو
شو هجران و روز غم سر آیو
زدل بیرون کنم جانرا بصد شوق
همی واجم که جایش دلبر آیو
.
#باباطاهر
#دوبیتی_ها
.
__
@pouriavalii
..
توی یک ساعت مشخص ،
توی خیلی روزها و اوقات ،
چشم ها خیره میشن به جایی و چیزی!
.
به رسم عادت همیشگی ، که اون اتفاق
می افتاد ، منتظر افتادن اون اتفاقن !
.
سخت است باور اون چیزی که نیست ،
ولی چشم ها ، به عادتشون وفادارن !
.
چشم ها باید ببینند ، ولی به ندیده ها ،
هنوز وفادارند ، چون روز دیدن میرسه!
.
آره ، بازم میرسه !
.
خوش آن ساعت که یار از در آیو
شو هجران و روز غم سر آیو
زدل بیرون کنم جانرا بصد شوق
همی واجم که جایش دلبر آیو
.
#باباطاهر
#دوبیتی_ها
.
__
@pouriavalii
نمازم را قضا کرده تماشا کردنت ای ماه
بماند بین ما این رازها بینی و بین الله
#سید_حمیدرضا_برقعی
🩸@Asfall
بماند بین ما این رازها بینی و بین الله
#سید_حمیدرضا_برقعی
🩸@Asfall
Forwarded from Sorkhmoo 🪴 (حمے را🌱)
اول راهنمایی یه رفیق داشتم که با هم مدرسه میرفتیم.
خونهشون دو تا کوچه با ما فاصله داشت.من هر روز ساعت هفت صبح،صبحونه خورده یا نخورده از خونه میزدم بیرون...
زنگ مدرسه ساعت هفت و نیم میخورد.
از خونهمون تا مدرسه بیست دقیقه راه بود.
میرفتم دَم در خونهٔ رفیقم دنبالش،در خونهشون رو میزدم آقا تازه از خواب بیدار میشد.همین طور که خمیازه میکشید،میگفت:الان میام.
با خونسردی لباس میپوشید،صبحونه میخورد،به موهای وزوزیش ژل میزد.
هر بار صداش میزدم و میگفتم:کجایی؟! دیر شد...
فقط یه کلمه رو تکرار میکرد:اومدم ... اومدم.
ساعت هفت و نیم تازه تشریف فرما میشد.تا وقتی به مدرسه برسیم از استرس سکته میکردم چون میدونستم اگه ناظم مدرسه ما رو ببینه و نتونیم یواشکی بریم تو صف،یه تو گوشی مهمونش هستیم.هفتهای دو سه تا تو گوشی رو میخوردیم.
به من و رفیقم میگفت:کنار هم وایسیم،خودش رو به رومون بود.با دست راستش میزد تو گوش چپ من،با دست چپش میزد تو گوش راست اون.
هر بار تو گوشی میخوردیم رو میکرد بهم و میگفت:به جون هر چی مَرده از فردا زودتر بیدار میشم.
نمیدونم چرا با این قسمهای دروغش نسل ما مردا منقرض نشد.
این داستان چند ماه تکرار شد و من برای اشتباه یکی دیگه بارها و بارها تنبیه شدم.
دوست نداشتم تنها برم مدرسه،تو عالم رفاقت درست نبود به خاطر یه تو گوشی قرار هر روزمون رو بیخیال بشم.یه روز که داشتیم میرفتیم مدرسه،صد متر مونده بود به مدرسه بهش گفتم:صبر کن من یه خودکار بخرم بیام،خودکار رو که خریدم دیدم نیست.از دور دیدم وارد مدرسه شد.
چند دقیقه هم برام صبر نکرد.صبر نکرد چون نمیخواست به خاطر من چند دقیقه دیر برسه مدرسه،نمیخواست به خاطر من حتی یه تو گوشی بخوره!
اون از چشم ناظم در رفت و من نه!
اون روز تنها تو گوشی خوردم.نوش جونم مهم نبود دیگه درد نداشت
ولی یه چی رو فهمیدم؛اینکه تو زندگی برای همهٔ ما حداقل یکبار اتفاق افتاده که به خاطر اشتباه دیگران تنبیه بشیم اما باور کنید این تنبیه شدن نیست که درد داره،اون چیزی که درد داره این هست که بفهمی کسی که به خاطر اشتباهاتش مدتها زجر کشیدی حاضر نیست یه بار،فقط یه بار جای تو باشه...
برای همین درد هست که خیلی از آدمها تنها زندگی میکنن،تنها مدرسه میرن !
خونهشون دو تا کوچه با ما فاصله داشت.من هر روز ساعت هفت صبح،صبحونه خورده یا نخورده از خونه میزدم بیرون...
زنگ مدرسه ساعت هفت و نیم میخورد.
از خونهمون تا مدرسه بیست دقیقه راه بود.
میرفتم دَم در خونهٔ رفیقم دنبالش،در خونهشون رو میزدم آقا تازه از خواب بیدار میشد.همین طور که خمیازه میکشید،میگفت:الان میام.
با خونسردی لباس میپوشید،صبحونه میخورد،به موهای وزوزیش ژل میزد.
هر بار صداش میزدم و میگفتم:کجایی؟! دیر شد...
فقط یه کلمه رو تکرار میکرد:اومدم ... اومدم.
ساعت هفت و نیم تازه تشریف فرما میشد.تا وقتی به مدرسه برسیم از استرس سکته میکردم چون میدونستم اگه ناظم مدرسه ما رو ببینه و نتونیم یواشکی بریم تو صف،یه تو گوشی مهمونش هستیم.هفتهای دو سه تا تو گوشی رو میخوردیم.
به من و رفیقم میگفت:کنار هم وایسیم،خودش رو به رومون بود.با دست راستش میزد تو گوش چپ من،با دست چپش میزد تو گوش راست اون.
هر بار تو گوشی میخوردیم رو میکرد بهم و میگفت:به جون هر چی مَرده از فردا زودتر بیدار میشم.
نمیدونم چرا با این قسمهای دروغش نسل ما مردا منقرض نشد.
این داستان چند ماه تکرار شد و من برای اشتباه یکی دیگه بارها و بارها تنبیه شدم.
دوست نداشتم تنها برم مدرسه،تو عالم رفاقت درست نبود به خاطر یه تو گوشی قرار هر روزمون رو بیخیال بشم.یه روز که داشتیم میرفتیم مدرسه،صد متر مونده بود به مدرسه بهش گفتم:صبر کن من یه خودکار بخرم بیام،خودکار رو که خریدم دیدم نیست.از دور دیدم وارد مدرسه شد.
چند دقیقه هم برام صبر نکرد.صبر نکرد چون نمیخواست به خاطر من چند دقیقه دیر برسه مدرسه،نمیخواست به خاطر من حتی یه تو گوشی بخوره!
اون از چشم ناظم در رفت و من نه!
اون روز تنها تو گوشی خوردم.نوش جونم مهم نبود دیگه درد نداشت
ولی یه چی رو فهمیدم؛اینکه تو زندگی برای همهٔ ما حداقل یکبار اتفاق افتاده که به خاطر اشتباه دیگران تنبیه بشیم اما باور کنید این تنبیه شدن نیست که درد داره،اون چیزی که درد داره این هست که بفهمی کسی که به خاطر اشتباهاتش مدتها زجر کشیدی حاضر نیست یه بار،فقط یه بار جای تو باشه...
برای همین درد هست که خیلی از آدمها تنها زندگی میکنن،تنها مدرسه میرن !
Sorkhmoo 🪴
اول راهنمایی یه رفیق داشتم که با هم مدرسه میرفتیم. خونهشون دو تا کوچه با ما فاصله داشت.من هر روز ساعت هفت صبح،صبحونه خورده یا نخورده از خونه میزدم بیرون... زنگ مدرسه ساعت هفت و نیم میخورد. از خونهمون تا مدرسه بیست دقیقه راه بود. میرفتم دَم در خونهٔ رفیقم…
اونجاش که میگه:
"تو عالم رفاقت درست نبود به خاطر یه تو گوشی قرار هر روزمون رو بیخیال بشم..."
آره دقیقا فازم همیشه همینه...به درک که اون نمیفهمه...
"تو عالم رفاقت درست نبود به خاطر یه تو گوشی قرار هر روزمون رو بیخیال بشم..."
آره دقیقا فازم همیشه همینه...به درک که اون نمیفهمه...
اَسفَل 🇮🇷
کربلایی سید امیرحسینی – شور پایانی شب اول فاطمیه دوم [میدونی که زنده بودن...]
چی میشه یه روز بیای و
بگی که بسه اسیری..؟!
بگی که بسه اسیری..؟!
پرواز را طاووس ها هرگز نمیفهمند!
سرگرمِ خود باشی، اسارت شکل میگیرد...
سرگرمِ خود باشی، اسارت شکل میگیرد...
مثلِ طاوُس، که پَرش قسمتِ کرکس نشود
بردنِ نامِ علی قسمتِ هرکس نشود...
بردنِ نامِ علی قسمتِ هرکس نشود...
اَسفَل 🇮🇷
مثلِ طاوُس، که پَرش قسمتِ کرکس نشود بردنِ نامِ علی قسمتِ هرکس نشود...
کمی ز چایِ نجف با گلاب میخواهم...
Forwarded from هوای خوش... (fateh313)
اَسفَل 🇮🇷
Mohsen Chavoshi – Dooset Dashtam / I Loved You
عشق میخواست خرابم کند از دوری تو
حرف او پیش تو آورده خرابش کردم...
حرف او پیش تو آورده خرابش کردم...
Forwarded from توابین | سيد مصطفی موسوی (Tavabin)
- چشم مجنون چو بخفتی همه لیلی دیدی