👆🏻این خانم، «پروانه» است. همسر اول #مصطفی_چمران.
#پروانه_چمران یا «تامسِن هیمن»، قبل از غاده، قلب چمران را تسخیر کرد. یک دختر آمریکایی تازهمسلمان که نام پروانه را خودِ مصطفی برای او برگزید. (خودش هم قاعدتاً شمع بود.) پدر پروانه یک ناشر معتبر در آمریکا و مادرش، زنی فلج و عارفمسلک بوده است.
وقتی که چمران، عزم ورود به فعالیتهای سیاسی و چریکی میکند، پروانه هم با او همراه میشود. اول مصر و بعد لبنان. مصطفی درباره اوضاع در مصر مینویسد: «شب را به شکار ساس میگذراندم.» براساس اسناد، شرایط در لبنان بسیار بدتر میشود که کم کم پروانه را بیتاب میکند. فرزندانشان، روشن، رحیم، داریوش و جمال، از تحصیل باز میمانند و از نظر روحی هم به مرز فروپاشی میرسند. ظاهراً وضع ظاهری پروانه و رفت و آمدهای او در محیط جنوب لبنان هم به مذاق بعضی از متشرعه خوش نمیآمده. به قول مصطفی، پروانه در لبنان «دیوانه شد، مریض شد» و «حتی داریوش میگفت میخواهد خودکشی کند.»
کار به جدایی میکشد. علت را چمران اینطور مینویسد: «من هر چه فکر میکنم راه علاجی نمیبینم که او با روش و شرایط زندگی من زندگی کند و رنج نبرد. این از محالات است... کبوتر با کبوتر، باز با باز.» من میگویم پروانه، ایمان پیدا کرده بود اما صبر سیاسی را نه! با رضایت مصطفی، پروانه در تیرماه ۵۱ با بچهها به آمریکا برمیگردد. ربابه صدر، خواهر سیدموسی، لحظات خداحافظی آنها را تأثر برانگیز توصیف کرده.
۱۶ شهریور ۵۲، جمال، پسر کوچک چمران در استخر منزل پدری پروانه خفه میشود. مصطفی در نامهای خطاب به یک دوست، ضمن واکنش به این اتفاق تلخ، از پروانه هم مینویسد. این متن عالی عرفانی، باطن نگاه او به پروانه را روشن میکند:
«من میخواستم عشق زن را با پرستش خداى يگانه مخلوط كنم. مىیخواستم «پروانه» را بپرستم و اين پرستش را در فلسفه وحدت، جزئى از پرستش خدا بشمارم؛ میخواستم در وجود او محو شوم و «حالت» فنا را تجربه كنم، میخواستم زندگى زناشويى را به پرستش و فنا و وحدت بياميزم، میخواستم خدا را لمس كنم، میخواستم جسم و روح را به هم بياميزم، میخواستم هستى را در خدا و خدا را در پروانه خلاصه كنم... ولى او چنين ظرفيتى نداشت و شايد ديگر كسى پيدا نشود كه چنين ظرفيتى داشته باشد.»
البته چمران اشتباه میکرد. او ۴ سال بعد از این نامه، ظرف عظیم روح غاده جابر را کشف کرد.
+ پروانه، در سال ۲۰۰۹ درگذشت و گنج عظیمی از خاطرات گرانبهایش را از یکی از مهمترین دورههای زندگی حضرت شمع الشهداء، به اعماق خاکها برد. رحمت خدا بر هر دوی آنها.
#محسن_سام
#آقا_چمران
#پروانه_چمران یا «تامسِن هیمن»، قبل از غاده، قلب چمران را تسخیر کرد. یک دختر آمریکایی تازهمسلمان که نام پروانه را خودِ مصطفی برای او برگزید. (خودش هم قاعدتاً شمع بود.) پدر پروانه یک ناشر معتبر در آمریکا و مادرش، زنی فلج و عارفمسلک بوده است.
وقتی که چمران، عزم ورود به فعالیتهای سیاسی و چریکی میکند، پروانه هم با او همراه میشود. اول مصر و بعد لبنان. مصطفی درباره اوضاع در مصر مینویسد: «شب را به شکار ساس میگذراندم.» براساس اسناد، شرایط در لبنان بسیار بدتر میشود که کم کم پروانه را بیتاب میکند. فرزندانشان، روشن، رحیم، داریوش و جمال، از تحصیل باز میمانند و از نظر روحی هم به مرز فروپاشی میرسند. ظاهراً وضع ظاهری پروانه و رفت و آمدهای او در محیط جنوب لبنان هم به مذاق بعضی از متشرعه خوش نمیآمده. به قول مصطفی، پروانه در لبنان «دیوانه شد، مریض شد» و «حتی داریوش میگفت میخواهد خودکشی کند.»
کار به جدایی میکشد. علت را چمران اینطور مینویسد: «من هر چه فکر میکنم راه علاجی نمیبینم که او با روش و شرایط زندگی من زندگی کند و رنج نبرد. این از محالات است... کبوتر با کبوتر، باز با باز.» من میگویم پروانه، ایمان پیدا کرده بود اما صبر سیاسی را نه! با رضایت مصطفی، پروانه در تیرماه ۵۱ با بچهها به آمریکا برمیگردد. ربابه صدر، خواهر سیدموسی، لحظات خداحافظی آنها را تأثر برانگیز توصیف کرده.
۱۶ شهریور ۵۲، جمال، پسر کوچک چمران در استخر منزل پدری پروانه خفه میشود. مصطفی در نامهای خطاب به یک دوست، ضمن واکنش به این اتفاق تلخ، از پروانه هم مینویسد. این متن عالی عرفانی، باطن نگاه او به پروانه را روشن میکند:
«من میخواستم عشق زن را با پرستش خداى يگانه مخلوط كنم. مىیخواستم «پروانه» را بپرستم و اين پرستش را در فلسفه وحدت، جزئى از پرستش خدا بشمارم؛ میخواستم در وجود او محو شوم و «حالت» فنا را تجربه كنم، میخواستم زندگى زناشويى را به پرستش و فنا و وحدت بياميزم، میخواستم خدا را لمس كنم، میخواستم جسم و روح را به هم بياميزم، میخواستم هستى را در خدا و خدا را در پروانه خلاصه كنم... ولى او چنين ظرفيتى نداشت و شايد ديگر كسى پيدا نشود كه چنين ظرفيتى داشته باشد.»
البته چمران اشتباه میکرد. او ۴ سال بعد از این نامه، ظرف عظیم روح غاده جابر را کشف کرد.
+ پروانه، در سال ۲۰۰۹ درگذشت و گنج عظیمی از خاطرات گرانبهایش را از یکی از مهمترین دورههای زندگی حضرت شمع الشهداء، به اعماق خاکها برد. رحمت خدا بر هر دوی آنها.
#محسن_سام
#آقا_چمران
اَسفَل 🇮🇷
صوت ارسالی از مشهد مقدس کنج صحن گوهرشاد...🍃 #قدیمی #آرامش_مطلق 🆔 @Asfall
با حالِ خراب گوش کنید
تا حالتون خووووب بشه🙃
تا حالتون خووووب بشه🙃
اَسفَل 🇮🇷
صوت ارسالی از مشهد مقدس کنج صحن گوهرشاد...🍃 #قدیمی #آرامش_مطلق 🆔 @Asfall
ولی من تو پژواکِ صداش صحنِ گوهرشاد رو دیدم و سنگ فرش هاش رو حس کردم...
كاش مى شد كه حرف هايم را
روبروى تو ، مو به مو بزنم
تا كه آزرده خاطرت نكنم
باز بايد به شعر رو بزنم
شعر ، دنياى كوچكى كه در آن
تو براى هميشه مال منى
من ، جواب سكوت مبهم تو
و تو زيبا ترين سوال منى
وهم زيباى من سلام ، كمى
بنشين باز پاى صحبت من
بنشين دردِ دل كنم با تو
حامى روزهاى غربت من
بنشين ، شعر تازه دم كردم
باز هم تشنه ى شنيدن باش
روى يك قله رو به آغوشم
باش و آماده ى پريدن باش
تو در آغوش من ؟ چه رويايى
حيف در شعر واقعيت نيست
عاقبت در مجاز مى ميرم
بودنت حيف بى نهايت نيست
در كنار منى و تصويرت
در دل استكان نمى افتد
چاي خود را بنوش عزيز دلم
حرف من از دهان نمى افتد
همه من براى تو ، تو بخند
تركمنچاى عهد ننگينيست
عاه از سرزمين رفته ، دلم
عاه با عين آه سنگينى است
ضربه اى سخت زد به احساسم
عشق ، با اينكه حسن نيت داشت
رفتى و بعد رفتنت گفتم
آه پس مرگ هم حقيقت داشت
عشق يك واژه است بعد از تو
خانه ام از سكوت لبريز است
تو مبادا به فكر من باشى
فكر كردن به من غم انگيز است
خوب شد نيستى ببينى كه
دوست دارت هنوز هم تنهاست
او كه تكرار مى كند با خود
اشك ، تنها سلاح بى كس هاست
مرد هايى كه خوب مى بينند
مثل من از بقيه پير ترند
خاطره هاى كمترى دارند
مرد هايى كه سر به زير ترند
وهم من ، بيش از اين نمى خواهم
علت بغض و هق هق ات باشم
تو براى خودت كسى هستى
من نبايد كه عاشقت باشم
گرچه لبخند ميزنى ، بر عكس
سرد و بى اشتياق مى افتى
لنگ پيچيدگيست فعلِ شدن
ساده باش ، اتفاق مى افتى
囧
#سید_تقی_سیدی
🆔 @Asfall
روبروى تو ، مو به مو بزنم
تا كه آزرده خاطرت نكنم
باز بايد به شعر رو بزنم
شعر ، دنياى كوچكى كه در آن
تو براى هميشه مال منى
من ، جواب سكوت مبهم تو
و تو زيبا ترين سوال منى
وهم زيباى من سلام ، كمى
بنشين باز پاى صحبت من
بنشين دردِ دل كنم با تو
حامى روزهاى غربت من
بنشين ، شعر تازه دم كردم
باز هم تشنه ى شنيدن باش
روى يك قله رو به آغوشم
باش و آماده ى پريدن باش
تو در آغوش من ؟ چه رويايى
حيف در شعر واقعيت نيست
عاقبت در مجاز مى ميرم
بودنت حيف بى نهايت نيست
در كنار منى و تصويرت
در دل استكان نمى افتد
چاي خود را بنوش عزيز دلم
حرف من از دهان نمى افتد
همه من براى تو ، تو بخند
تركمنچاى عهد ننگينيست
عاه از سرزمين رفته ، دلم
عاه با عين آه سنگينى است
ضربه اى سخت زد به احساسم
عشق ، با اينكه حسن نيت داشت
رفتى و بعد رفتنت گفتم
آه پس مرگ هم حقيقت داشت
عشق يك واژه است بعد از تو
خانه ام از سكوت لبريز است
تو مبادا به فكر من باشى
فكر كردن به من غم انگيز است
خوب شد نيستى ببينى كه
دوست دارت هنوز هم تنهاست
او كه تكرار مى كند با خود
اشك ، تنها سلاح بى كس هاست
مرد هايى كه خوب مى بينند
مثل من از بقيه پير ترند
خاطره هاى كمترى دارند
مرد هايى كه سر به زير ترند
وهم من ، بيش از اين نمى خواهم
علت بغض و هق هق ات باشم
تو براى خودت كسى هستى
من نبايد كه عاشقت باشم
گرچه لبخند ميزنى ، بر عكس
سرد و بى اشتياق مى افتى
لنگ پيچيدگيست فعلِ شدن
ساده باش ، اتفاق مى افتى
囧
#سید_تقی_سیدی
🆔 @Asfall