Forwarded from توابین | سيد مصطفی موسوی (Tavabin)
نمی رسد به خط یار من برغم تمیزی
هزار نسخه خطی که من مقابله کردم
مبند تهمت بی جوهری به معنی مسکین
که من به خون جگر با تو بس مراسله کردم...
#استاد_محمد_سهرابی
🆔 @Asfall
هزار نسخه خطی که من مقابله کردم
مبند تهمت بی جوهری به معنی مسکین
که من به خون جگر با تو بس مراسله کردم...
#استاد_محمد_سهرابی
🆔 @Asfall
و گفت:
اگر دوزخ را به من بخشند،
هرگز هیچ عاشق را نسوزم از بهر آنکه عشق خود،
او را صدبار سوخته است...
| تذکره الاولیا |
#عطار_نیشابوری
🆔 @Asfall
اگر دوزخ را به من بخشند،
هرگز هیچ عاشق را نسوزم از بهر آنکه عشق خود،
او را صدبار سوخته است...
| تذکره الاولیا |
#عطار_نیشابوری
🆔 @Asfall
Forwarded from محمدرضا حدادپور جهرمی
❤️🌷🌺🌸❤️🌷🌺🌸❤️
سال ۱۳۴۰۰ خدمت شما تبریک و تهنیت باد😂
انشاءالله همیشه دلتون شاد و لبتون خندون باشه
ارادتمند؛ گل باغا😌
سال ۱۳۴۰۰ خدمت شما تبریک و تهنیت باد😂
انشاءالله همیشه دلتون شاد و لبتون خندون باشه
ارادتمند؛ گل باغا😌
Forwarded from خانهی طراحان انقلاب اسلامی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#English | The savior
◽️The world in destruction and deterioration; And one of these days, he will come.
◽️Have we not forgotten him?
◽️#hearts_union
▫️Director: Mohammad Amin Emami
▫️Edited by: Mohammad Hossein Emami
▫️Produced by the House of Designers of the Islamic Revolution
⬇️Get high quality version | 26 MB
#Imam_mahdi | #تیزر |#عید_نو_عهد_نو
●the House of Designers of the Islamic Revolution
@KHATTMEDIA
◽️The world in destruction and deterioration; And one of these days, he will come.
◽️Have we not forgotten him?
◽️#hearts_union
▫️Director: Mohammad Amin Emami
▫️Edited by: Mohammad Hossein Emami
▫️Produced by the House of Designers of the Islamic Revolution
⬇️Get high quality version | 26 MB
#Imam_mahdi | #تیزر |#عید_نو_عهد_نو
●the House of Designers of the Islamic Revolution
@KHATTMEDIA
Forwarded from توابین | سيد مصطفی موسوی (Tavabin)
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربدهجویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم
بستهٔ سلسلهٔ سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت
سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد
چاره اینست و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دلآرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهدبود
پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکیست
حرمت مدعی و حرمت من هردو یکیست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکیست
نغمهٔ بلبل و غوغای زغن هر دو یکیست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمهٔ گلزار دگر باشم به
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
میتوان یافت که بر دل ز منش باری هست
از من و بندگی من اگرش عاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بندهای همچو مرا هست خریدار بسی
مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
راه صد بادیهٔ درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
بعد از این ما و سرکوی دلآرای دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است این ، برود چون نرود
چند کس از تو و یاران تو آزرده شود
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود
ای پسر چند به کام دگرانت بینم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه عیش مدام دگرانت بینم
ساقی مجلس عام دگرانت بینم
تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند
چه هوسها که ندارند هوسناکی چند
یار این طایفه خانه برانداز مباش
از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
میشوی شهره به این فرقه همآواز مباش
غافل از لعب حریفان دغا باز مباش
به که مشغول به این شغل نسازی خود را
این نه کاریست مبادا که ببازی خود را
در کمین تو بسی عیب شماران هستند
سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند
داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند
غرض اینست که در قصد تو یاران هستند
باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
واقف کشتی خود باش که پایی نخوری
گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دلآزرده و آزرده دل از کوی تو رفت
با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت
حاش لله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحتآمیز کسان گوش کند
#وحشی_بافقی
🆔 @Asfall
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربدهجویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم
بستهٔ سلسلهٔ سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت
سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد
چاره اینست و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دلآرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهدبود
پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکیست
حرمت مدعی و حرمت من هردو یکیست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکیست
نغمهٔ بلبل و غوغای زغن هر دو یکیست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمهٔ گلزار دگر باشم به
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
میتوان یافت که بر دل ز منش باری هست
از من و بندگی من اگرش عاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بندهای همچو مرا هست خریدار بسی
مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
راه صد بادیهٔ درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
بعد از این ما و سرکوی دلآرای دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است این ، برود چون نرود
چند کس از تو و یاران تو آزرده شود
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود
ای پسر چند به کام دگرانت بینم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه عیش مدام دگرانت بینم
ساقی مجلس عام دگرانت بینم
تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند
چه هوسها که ندارند هوسناکی چند
یار این طایفه خانه برانداز مباش
از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
میشوی شهره به این فرقه همآواز مباش
غافل از لعب حریفان دغا باز مباش
به که مشغول به این شغل نسازی خود را
این نه کاریست مبادا که ببازی خود را
در کمین تو بسی عیب شماران هستند
سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند
داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند
غرض اینست که در قصد تو یاران هستند
باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
واقف کشتی خود باش که پایی نخوری
گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دلآزرده و آزرده دل از کوی تو رفت
با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت
حاش لله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحتآمیز کسان گوش کند
#وحشی_بافقی
🆔 @Asfall
از این دشتِ خشکِ تشنه روزی کوچ خواهی کرد
واشکِ من تو را بدرود خواهد گفت
نگاهت تلخ و افسردهست
دلت را خار خار ناامیدی سخت آزردهست
غم این نابسامانی همه توش و توانت را زتن بُردهست
تو با خون و عرق، این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی
تو با دست تهی با آن همه طوفانِ بنیانکن در افتادی
تو را کوچیدن از این خاک، دل بر کندن از جان است
تو را با برگبرگِ این چمن پیوندِ پنهان است
تو را این ابر ظلمتگستر بیرحم بیباران
تو را این خشکسالیهای پی در پی
تو را از نیمه ره بر گشتن یاران
تو را تزویر غمخواران
ز پا افکند
تو را هنگامۀ شوم شغالان
بانگ بیتعطیل زاغان
در ستوه آورد
تو با پیشانی پاک نجیبِ خویش
که از آن سویِ گندمزار
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است؛
تو با آن گونههای سوخته از آفتابِ دشت
تو با آن چهرۀ افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است
تو با چشمانِ غمباری
که روزی چشمۀ جوشان شادی بود
و اینک حسرت و افسوس، بر آن
سایه افکندهست خواهی رفت
و اشکِ من تو را بدروردخواهد گفت
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاکِ از آلودگی پاکم
من اینجا تا نفس باقیست میمانم
من از اینجا چه میخواهم، نمیدانم
امید روشنایی گرچه در این تیره گیها نیست
من اینجا باز در این دشتِ خشکِ تشنه میرانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک، با دستِ تهی
گُل بر میافشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید
سرود فتح میخوانم
و میدانم
تو روزی باز خواهی گشت
#فریدون_مشیری
🆔 @Asfall
واشکِ من تو را بدرود خواهد گفت
نگاهت تلخ و افسردهست
دلت را خار خار ناامیدی سخت آزردهست
غم این نابسامانی همه توش و توانت را زتن بُردهست
تو با خون و عرق، این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی
تو با دست تهی با آن همه طوفانِ بنیانکن در افتادی
تو را کوچیدن از این خاک، دل بر کندن از جان است
تو را با برگبرگِ این چمن پیوندِ پنهان است
تو را این ابر ظلمتگستر بیرحم بیباران
تو را این خشکسالیهای پی در پی
تو را از نیمه ره بر گشتن یاران
تو را تزویر غمخواران
ز پا افکند
تو را هنگامۀ شوم شغالان
بانگ بیتعطیل زاغان
در ستوه آورد
تو با پیشانی پاک نجیبِ خویش
که از آن سویِ گندمزار
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است؛
تو با آن گونههای سوخته از آفتابِ دشت
تو با آن چهرۀ افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است
تو با چشمانِ غمباری
که روزی چشمۀ جوشان شادی بود
و اینک حسرت و افسوس، بر آن
سایه افکندهست خواهی رفت
و اشکِ من تو را بدروردخواهد گفت
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاکِ از آلودگی پاکم
من اینجا تا نفس باقیست میمانم
من از اینجا چه میخواهم، نمیدانم
امید روشنایی گرچه در این تیره گیها نیست
من اینجا باز در این دشتِ خشکِ تشنه میرانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک، با دستِ تهی
گُل بر میافشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه، چون خورشید
سرود فتح میخوانم
و میدانم
تو روزی باز خواهی گشت
#فریدون_مشیری
🆔 @Asfall